X
تبلیغات
رایتل

(( آیینه چون قد تو بنمود راست...))

چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت 03:24

یه جایی خوندم که روانشناسها میگن بعضی وقتا جلوی آیینه وایسا و با خودت حرف بزن، چند باری امتحان  کردم به جمله سوم که می‌رسیدم  ناخودآگاه خنده ام می گرفت و  به خودت میگفتم بابا  عباس تو خیلی اسکولی برو بابا سسخول... نمیدونم روانشناسها اسکول هستن که چنین راهکاری ارائه دادن یا من واقعا اسکول هستم؟ 

جلوی آیینه نمیشه توجیح آورد و دلیل تراشید بایست سر راست  باشی ، هرچند من در اکثر موارد سر راست هستم  بدون پیچیدگی و مغلق گویی به همین دلیل هم خیلیا بهم میگن که واقعا اسکولی ... 

حالا پیشنهاد میدم شما هم امتحان کنید شاید به نتایج جالبی رسیدید نتایجی امیدوار کننده که مثل نتیجه دیالوگ آیینه یی من نباشه!


پی نوشت: عذر تقصیر بابت تاخیر در زمان نوشتن پست، چون من هنوز بر سر  پیمانم با خواننده های هفتگ  هستم

برو پیرمرد

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 20:28

دیشب تو مترو با یه بنده خدایی حرفم شد کار داشت به درگیری فیزیکی میکشید که مردم نذاشتند اون بنده خدا وقتی دور شد گفت برو حاجی احترام سنت رو نگه داشتم... ناخودآگاه خندیدیم آخه اولین بار بود که کسی منو جزو افراد سن و سال دار به حساب میاورد، یعنی اونقدر پیر شدم که واجب الاحترامم.

چارلز هورتن کولی میگه:

((خوداغلب یک خود اجتماعی است یک (خودآیینه سان)،که متکی بر سه عنصراصلی است:

1- تصورحضور ما برای سایر اشخاص (ظاهر ما به چشم دیگران چگونه می‌نماید؟)
2- تصورقضاوت آن ها از حضور ما (داوری او درباره ظاهر ما چیست؟)
3- برخی اقسام (خوداحساسی)، نظیر غرور یا خودپسندی(چه احساسی از خود برای ما پدید می‌آید، غرور یا سرشکستگی؟).....))

قصد ندارم بحث جامعه شناسانه راه بندازم اما  حرف اون جوون بی تاثیر نبود، یعنی من از رفتار اون  به این پی بردم که جامعه منو به چشم یه آدم مسن  نگاه میکنه  حالا اگه این برخورد تکرار بشه یعنی پیر شدم رفته پی کارش. هرچند از یه زاویه دیگه که نگاه کنیم شایدهم علت این حرف ترس و باسازی غرور شکسته شده اون جوون مقابل یه پیرمرد چاق بود.

رند

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 19:04

آوره اند(( روزی رندی خطایی مرتکب می شودو او را نزد حاکم می برند تا مجازات را تعیین کند.حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید.اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .رند هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .
عده ای به رند می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
رند گفت : انشاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم .))





حکایت هشتاد و پنجم

سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 20:44

مولانا در مثنوی معنوی دفتر دوم  قصه ای را روایت  میکند که حکایتی در باب چهار هندو است که در مسجد به نماز می ایستند وقتی صدای موذن برمی آید یکی از آنها با آن که خود در نماز است می گوید: ای موذن بانگ کردی وقت هست.
هندوی دیگر در همان حال به وی می گوید: سخن گفتی و نمازت باطل است
سومی به دومی می گوید: به او طعن نزن که نماز تو هم باطل است.
سپس هندوی چهارم می گوید: خدا را شکر که من مثل شما سه تن سخن نگفتم.
 بدین گونه بالاخره نماز هر چهار تن تباه می شود.
دراین حکایت هر کدام از این چهار هندو نمادی هستند از انسانهایی که به عیب خود کور می باشند و به عیب دیگران بینا و آگاه...
((چار هندو در یکی مسجد شدند
بهر طاعت راکع و ساجد شدند))

ناسپاس

سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 19:28

بعضی از افراد به ساده ترین حرکت و اتفاقی شاد میشوند و این شادی  رو بروز میدن و حس خوبی برای اطرافیانشون بوجود میارند، اما بعضی از انسانها کلا با  کمتر محرک بیرونی شاد می شوند و تمام تلاش و کوششی رو که برای شاد شدنشون انجام شده رو به هیچ می گیرند من به این دسته افراد میگم شاد نشو... بگذریم از افراد افسرده، مد نطرم عمدتا کسانی هستن که با نگاهی بی تفاوت به تلاش و کوششی که برای شاد کردنشون رخ داده خستگی رو به تن آدم باقی میذارن.

قبول دارم شاید طرف حال و حوصله نداره، خسته ست اعم از جسمی و روحی، اونقدر سختی کشیده که الان چیزی براش مهم نیست  اما ته تهش به نظرم این دست از افراد   صحیح تربیت نشدن و اصولا قدردان هیچ اتفاق و عملی نیستند شاید هم قدردانیشون درونی باشه، ولی اون بنده خدایی که دهنش آسفالت شده تا این شادی و براشون ایجاد کنه  وقتی در قبال تمام کاری که انجام داده لحن بی تفاوت و نگاه سرد رو تحویل میگیره   قدردانی درونی به چه دردش میخوره؟!

بعضیا میگن اگه پولدار و ثروتمند باشیم خیلی میبخشیم،  اگه کسی بخشنده باشه در فقر و نداری هم از اونچه که داره چشم چوشی میکنه و میبخشه...

بعضیا منتظرن یه اتفاق بزرگ بیفته تا شاد بشن، کسی که شاد بودن رو بلد باشه با کوچکترین اتفاق هم میتونه شاد بشه...

بعضیا به ذره ای تمام عمر قدردانند، و عده ای در مقابل کوهی جز ناخرسندی و ناسپاسی نمیدانند...

به قول سعدی علیه الرحمه:

دوام دولت اندر حق شناسیست    زوال نعمت اندر ناسپاسی است

اگر فضل خدا بر خود بدانی         بماند بر تو نعمت جاودانی

چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟   حرامت باد اگر شکرش نگویی

((منو حالا نوازش کن))

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 18:48

نذاشتن دوستی و محبت رو یاد بگیریم و تو روابطمون جاری بشه، همش نهی بوده و نفی، همش ترسیدن از اوهام،ترس از کج فهمی ترس از برداشت و نگاه مردم، ترس از فشار سنگین جامعه  نمیذاره راهی رو بریم که باید بریم بلکه به هزار بیراهه و چاله و چاه گذرمون میفته و همیشه چه دیر میرسیم چقدر دیر یادمون میفته فلانی چقدر عزیز بود برامون، زمانی که دیگه فرصت و امکانی برامون باقی نمونده، غرور  مشغله فراوون یا بی حوصلگی و خستگی  ما رو از اصل مطلب دور کرده،  نمیخوام نصیحت کنم یا راهکار ارائه بدم بلکه اینا رو گفتم تا یه موضوعی که چند روز قبل پیش اومد رو تعریف کنم   اونایی که منو میشناسن میدونن چقدر به مادرم علاقه مند و وابسته هستم بعد از فوت بابا تقریبا هر روز از سرکار با مامان تماس میگیرم و حال احوال میکنم تا شب که برم خونه و ببینمش، این رویه واسه من خیلی عادی شده و تقریبا به عادت تبدیل گشته، واقعا برای اطلاع از حالش زنگ میزنم و هیچ چیز خاصی تو این اتفاق نمیبینم اما چند شب قبل که بر حسب یه پیشامد منزل یکی از اقوام بودم لابلای حرفاشون به این موضوع اشاره شد و دیدم همین عادت یک دقیقه یی و ساده من چقدر تاثیر مثبت داشته و چه تفسیرهای که ازش نمیشد...


((برجان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران))

سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 19:27

دلتنگ شدن برای کسی یا چیزی که نیست و وجود خارجی نداره اعم از اینکه بوده و از بین رفته یا اصلا وجود نداشته یه خودآزاری مستمر از طرف افرادی هست که نمیتونن بین جهان واقعی و دنیای ذهن و خیالشون تفاوت قائل بشن و اصولا دنیای دارند که خطوط جهان عینی و ذهنی شون درهم فرو رفته، هر چی این درهم تنیدگی شدیدتر باشه میزان آزار دیدن فرد بیشتر میشه.  هرکدوم از ما تا حدودی خیال بافی میکنیم ول اینجا بحث اشخاصی هست که کلا مرزی بین خیال و واقعیت براشون قابل تصور و فهمیدن نیست  تو روانشناسی   اساسی و عمیق به چنین بیماری هایی پرداخته و کاملا تشریح اش کرده اند. فارغ از اسم و رسم بیماری  حس غم انگیزیه  دلتنگ شدن برای عدم... بقول حسین پناهی انگار (( تو سینه آدم قلبش یخ بزنه))



پی نوشت:دعا کنیم برای سلامتی دریانوردهامون که تو دریای چین گرفتار  آب و آتش هستن

دور باطل

سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 18:24

((میون این همه کوچه   که به هم پیوسته  کوچه ی قدیمی ما  کوچه ای بن بسته))

بازم تکرار و تکرار یاد سال هفتادو هشت و  هشتاد و یک و هشتاد و هشت دوباره زنده شده....

((دیوار کاهگلی یه باغ خشک   که پر از شعرای یادگاریه  مونده بین ما و اون رود بزرگ  که همیشه مثل بودن جاریه))

بیش از صد و خرده یی سال هست که میخوایم و نمیشه، مشکل یادگاری هاست یا حس حسرت ما نسبت به درخت های خشکیده ای که یه زمانی سرسبز سر سبز بودن....

((توی این کوچه به دنیا اومدیم  توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم))

میگن مشکل اصلی خاورمیانه وجود نفت هست، کاملا موافقم تا زمانی که نفت وجود داره قدرت های بزرگ دست از سر اهالی خاورمیانه برنمیدارن...

((اما ما عاشق رودیم، مگه نه؟ نمی تونیم پشت دیوار بمونیم  ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟ نباید آیه حسرت بخونیم))

حکم امثال من که هم عاشق وجب به وجب این خاک هست هم مذهبشون رو عمیقا دوست دارن و بهش باور قلبی دارن، قصد مهاجرت هم ندارن،  ((درسرزمین قد کوتاهان (که) معیارهای سنجش همیشه برمدار صفر سفر کرده اند )) چی میتونه باشه...

((دست خسته مو بگیر   تا دیوار گلی رو خراب کنیم، یه روزی    هر روزی باشه دیر و زود،می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تنای تشنمونو،می زنیم به پاکی زلال رود))

وقتی میبینم تعداد افراد پلیس ضد شورش تو میدون ولیعصر و انقلاب به ازای هر یک نفر عابر حداقل ده نفر پلیس هست معنای مردمی ترین نظام دنیا رو بهتر درک میکنم... 

( تعداد کل: 676 )
   1       2       3       4       5       ...       85    >>