X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یک ساقه نازک، تکیه زده به قیم

چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت 20:00

در بعضی خانواده ها اولین _ و گاهی تنها _فرزند که به دنیا میاد، به دلیل عدم تجربه، دانش کم، هیجان بالا و یا هر علت دیگه ای، تمام توجه خرج کودک میشه. از برآورده شدن نیازهای ضروریش که بگذریم میرسیم به سرویس دهی افراطی... سال اول، سال دوم، سال سوم... کودک شخصیتش در حال شکل گیریه. الگو برداری میکنه، ثبت میکنه، تحلیل، تبعیت... رفته رفته رفتارهای کودک از دید غریبه ها غیر عادی میشه. کودکی رو میبینن که همواره خودش رو در آغوش والدینش جا میده. برای داشتن کوچکترین چیز نق میزنه و خیلی زود به جیغ و گریه میرسه. توجه همه رو برای خودش میخواد. کمترین درد رو نمیتونه تحمل کنه و...
ده پانزده سال بعد، کودک دیروز شده نوجوان امروز... با کمترین حوصله، حداقل ترین میزان صبر، اعتماد به نفسی خارق العاده و نگاهی از بالا به همه چیز و همه کس...
این افراد به انتخاب خودشون به این شکل تربیت نشدن اما به انتخاب خودشون در این وضعیت باقی میمونن...
در هر حال خوبه که بتونیم مرز باریک بین زود رنجی، حساس بودن و خط قرمزهای شخصی رو با لوس بودن تشخیص بدیم. مثل کسی که وسواس داره در مقابل شخصی که به بهداشت توجه میکنه...

لوس ننر گلاب پاش

سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 20:29

لوس شدن یا لوس بودن خوبه یا بد؟ اصلا بچه ها چرا لوس میشن؟ بزرگسالان اصلا لوس هستند یا نه؟افراد پیر چرا خود را لوس میکنند؟

رفتارشناسا  مشخصه های زیادی برای  افراد لوس عنوان میکنند برخی از این نشانه ها عبارتند از:

*به قوانین زندگی جمعی احترام نمی گذارند و مشارکتی در پیشنهادات ندارند.
  * همیشه و دائما معترض هستند.
  * فرقی بین نیازهای واقعی و خواسته های شخصی شان قائل نیستند.
  * بسیار خودخواه هستنند. 
  * مکرر تقاضا دارند که گاها برخی از این تقاضا ها نادرست هست.
  *برای دیگران کمترین احترام را قائلند..
  * مقابل ناملایمات کمترین مقاومت را دارند.
  * همیشه ناله دارند  دائما و مکرر در حال قهرند.
  * نسبت به تمام مسائل شکایت دارند.

.................................................................

این فهرست را می توان بسیار ادامه داد که البته از حوصله این مطلب خارج است

روشهای تربیتی والدین اولین و مهمترین علت لوس شدن هر آدمی است بعد هم خانواده و جامعه والخ...

به نظرم تفاوت بسیار ظریفی  بین لوس بودن با ناز کردن و زودرنجی و حساس بودن وجود داره که این تفاوت از فردی به فرد دیگه و  در شرایط مختلف فرق میکنه و نمیشه یه حکم کلی راجع بهش داد یعنی  واضح تر بگم من یه رفتاری رو لوس بودن میدونم و شما نه و جالبتر اونجاست که یک رفتار واحد برای دو نفر  در شرایط سنی و جنسی مشابه برای  یکی میپسندیم و برای دیگری تقبیح میکنیم...

نمک برای بعضی ها لازم و برای بعضی دیگه سم هلاهل...اصلش اینه که بعضی ها لوس بامزه هستن بعضی ها لوس ننر بی نمک، بعضیا لوسی بهشون میاد به بعضی نمیاد، عده یی میدونن و بلدن چجوری لوس باشن عده یی نه،برای لوسی حرف زدن بعضیا دلت غنج میزنه و لوسی حرف زدن بعضی حالت رو بهم میزنه... میشه بی  نهایت مثال از این دست موارد آورد که کمتر به سن و جنسیت ربط داره  .میرسیم به  اولین سوال لوس بودن یا لوس شدن خوبه یا بد؟ جواب این سوال به نظرم اینه که برای هرکسی با توجه  به تجربه زیسته اش متفاوت است چه کسی که خود را لوس میکند چه کسی که در مقابل فرد لوس قرار گرفته...



خواننده عزیزی که قراره بیای کامنت بذاری  این پست خیلی لوس بود... باهات کاملا موافقم


دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 23:00

موهایم خیلی سال پیش سفید شد... دقیق نمیدانم از کی... شاید یکی از همان اول مهرهایی که تنها رفتم مدرسه .... مسئولش فقط و فقط مردی بود که در یکی از غروب های مهرماه عبور زنی از خیابان را ناتمام گذاشت... موهایم شاید همان وقت ها سفید شد... دقیق نمی دانم... ولی مطمئنم که روزگار آن  مرد سیاه سیاه شد..  با سال ها نفرین بغض آلود دخترکی زیر پتو در همان شب  های قبل از اول مهر ... دخترکی با موی سفید... 

مهر ، مدرسه ، دوستانی که هستند و نیستند .

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 20:00


اول مهر سال 1353 .

من به مدرسه می روم ! همراه دوستی به اسم سیا که صورت سیاه سوخته ای دارد و همین هفته ی قبل بر سر جمع کردن پوست هندوانه از توی جوی های محله با هم دعوایمان شده بود ! او پوست هندوانه ها را برای چهار گوسفندی می خواست که در حیاط خانه ی شان نگه می داشتند و من برای گوسفندی که یکی دو روز مهمان خانه ی ما بود تا قربانی شود !!

حالا من و سیا ، به توصیه ی برادر من و مادر سیا ، دست در دست هم برای اولین بار همراه آن برادر و روزهای بعد ، تنها ، از خیابان پهلوی می گذریم ، خیابان بوعلی سینا را تا چهارراه سعدی می رویم و از آنجا می رویم تا مدرسه ی پسرانه ی ششم بهمن .

من و سیا . دو دوست که تا یکسال هر روز صبح با هم می رویم و هر روز ظهر با صف بوعلی برمی گردیم .

سال 1353 است . خبری از سرویس مدرسه نیست . دوستانه می رویم . زنگ آخر که می خورد ، خبری از ماشین پدر و مادر برای برگشتمان به خانه نیست . من و سیاه و حسن و حمید و دوستان دیگری که در مدرسه یافته ایم با صف میدان بوعلی ، پشت سر هم از مدرسه بیرون می آییم . در راه یک نفر کلاس پنجمی مواطب است که کسی از صف فرار نکند . صف به هر چهارراه ، کوچه ، بن بست ، و تقاطعی که می رسد کمتر و کمتر می شود تا در میدان بوعلی ، اندک بچه های باقیمانده از جمله من و سیا ، به سمت خانه های خود برویم . همه شاد و خوشحال و خندان.

آخرهای سال ، سیا و خانواده اش از آن خانه ی نیمه خراب در محله ی ما می روند و دیگر هرگز از او خبری نمی شود .

سیا ، دوست من !

نمی دانم کجایی و چه می کنی ؟ شاید در روزهای نوجوانی و جوانی ات به جبهه رفته باشی و شهید شده باشی . شاید هم همان روزها ، به پاس آرمان هایت ، مسیر مخالف حکومت رفته ای و جور دیگری شهید شده باشی . شاید مثل خیلی از دوستان آن روزها ، گرفتار اعتیاد شده ای ! شاید گوشه ای ، زیر خط فقر ، در انتظار سرآمدن روزگار هستی . شاید کسی شده ای که برای حرفهایش کتک خورده و خانه نشین شده ! شاید کسی شده ای که برای نشنیدن حرفهای دیگران ، کتکشان زده و خانه نشینشان کرده !

لعنت به من سیا !

و لعنت به زمان ما سیا !

ببین زمان با ما دوستان قدیمی چه کرده که باید اول ثابت کنیم زنده مانده ایم ، بعد سراغ حرفهای دیگر برویم ! تازه بعد هزار و یک احتمال بد بدهیم ...

لعنت به روزگار سیا !

بودنت را عشق است رفیق .

حتما جایی حالا کنار خانواده ات ، مرد و مردانه به کار و گذر عمر مشغولی و با دغدغه هایت کلنجار می روی . دغدغه های انسان دوستانه ­ات.

دوست من سیا ! کاش باردیگر می دیدمت . و به یاد آن روزها ، در کنار جوی های خیابان پهلوی قدم می زدیم و ... .

محمد حسین جعفری نژاد

پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ساعت 08:41

بخونید و  از این همه زیبایی  این نوشته کیف کنید ....


دختر خیلی ساده زیبا بود. لطیف مثل ابریشم، آرام عین نسیم، بی آرایش، بی آلایش تو بگو برگ گل سرخ. مادر اما دو قدم آن طرف تر از زیبایی، تکیه زده بود به تخت وقار، به شکوه، به مادرانگیِ تام و تمام. دو تایی آمده بودند برای رزرو بلیت پروازدخترک به خیلی دور...

نیم ساعتی نشستند، بلیت را برای سه روز بعد گرفتند، دختر لبخندی زد، مادر دمغ شد! بلند شدند، تشکر کردند، هنگام رفتن نگاهم افتاد به آن چند بند انگشت از آبشار قهوه ای موهای بافته ی دختر که از شال سیاه روی سرش بیرون افتاده بود.

فکری ام حکمن این روزهای آخر، توی خانه، توی اتاق دخترک، هر شب وقت خواب دو تایی می نشینند پای تخت. دختر آبشار قهوه ای را رها می کند روی شانه هاش. مادر زیر لب شعر می خواند، آبشار را با دستاش تقسیم می کند، سه تایی، مساوی، می بافدشان به هم. رج می زندشان. یکی رو، یکی زیر، یکی اشک، یکی لبخند. حرف هایش را، نصیحت هایش را، تنهایی هایش را، دلشوره هایش را، حرف می کند، کلمه می کند، می چیند روی خطوط صاف گیسوان دردانه اش، می سپارد به آبشار... دست آخر عوض نقطه، ته خط، انتهای همان آبشار زیبای قهوه ای، گل می زند، سرخ آبی، پارچه ای...

فکری ام نکند موهای بافته ی دخترک که بیرون افتاده اند از شال سیاه، آبشار نباشد، دنباله ی بادبادک آرزوهای مادر باشد بیرون مانده از ابر سیاه ِ زشتِ تنهایی!


                                                      محمد  حسین جعفری نژاد 


اون موقع ها که ساختمون نوساز بود ... همسایمون بود ... 







وطن یعنی همه دنیا

چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 20:00

اولین باری که سرود ای ایران رو شنیدم، بغض کردم اما خجالت کشیدم اشک بریزم... کلاس چهارم دبستان موضوع انشاء "مهربانی" بود. معلممون گفته بود هرکس درباره مهربون ترین آدمی که میشناسه بنویسه... روزی که داشتم انشاء مینوشتم تمام مدت به مامانم فکر کردم و چون کسی کنارم نبود، بغضم رو شکستم و بدون خجالت گریه کردم برای مادری که اتاق کناری بود... 
سال ها بعد هر وقت خواستم درباره مقام مادر صحبت کنم و یا از وطنم چیزی بگم، چشمه ای درون گلوم جوشید و توی چشم هام حلقه زد... یواش یواش فهمیدم این دو برای من هم مرتبه است... 
مام وطن... ایران... من دو بار به قصد مهاجرت از این کشور بیرون رفتم. هر دو بار هم بعد از شش ماه برگشتم. اما برادرم بعد از دو سال و نیم با التماس ما برای دو هفته  اومد و عاجزانه خواهش کرد دفعه بعد این ما باشیم که بریم پیشش و ازش نخوایم که برگرده... من نمیتونم... نمیشه... نمیخوام از این کشور برم. من روزهای خوبی رو اینجا تجربه نکردم. خیابون هاش نا امنه، به اقتصادش اعتباری نیست و امیدی به فرداش... اما اینجا "خونه" است. من برای این خونه آستین بالا میزنم تا غبار روی شیشه هاش رو پاک کنم. موزیک شاد پخش میکنم و میرقصم، لباس رنگی رنگی میپوشم، بلند بلند میخندم تا اعضای خونه اخمشون رو باز کنن حتی اگه صاحبخونه با یه چماق بزرگ بالای سرم ایستاده باشه. من برای حفظ این خونه جون میدم حتی اگه صاحبخونه خودش در رو باز گذاشته باشه که دزد بیاد... آخه هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...
تمام حرف های بالا رنگ میبازه اگه یه روزی در سطح جهانی قدرت داشته باشم... اون روز اول از همه تمام سرباز های مرزی رو به خط میکنم. یه شاخه رز سفید به همراه کارت پایان خدمتشون میدم دستشون و میفرستمشون برن به سلامت. بعد از اون همه ی کتاب های جغرافی دنیا رو جمع میکنم و بخشی که مربوط به توصیف کشورشون هست، برای همیشه حذف میکنم. بچه ها باید بدونن وطنشون به بزرگی یک دنیاست و مساحتش 510 میلیون کیلومتره. اونها باید بدونن قدمت و تاریخ کشورشون بیش از چهار میلیارد ساله و وجب به وجب این میهن دارای اب و هوا و خصوصیات جغرافیایی منحصر به فرده. رنگ تیره و روشن افراد در جاهای مختلف سرزمین نشون از تنوع اب و هوایی داره و لاغیر. بچه ها باید بدونن وطنشون طی سال های گذشته دستخوش جنگ های فراوانی بوده... اون سالها برتری آدمها با یک خط فرضی مشخص میشده اما حالا دیگه اون روزها گذشته. الان ما همه با هم هموطنیم و برابر. آخ که اگه قدرت داشتم...

یا رب تو نگهبان دل اهل وطن باش

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 19:06

وطن پرستی،وطن دوستی،میهن پرستی،ناسیونالیسم،میهن دوستی و... واژه‌هایی هستند که توجهی به تفاوت ماهوی شان نداریم وطن پرستی افراطی قطعا مذموم و نا پسند است اما وطن دوستی بسیار خوب و پسندیده و جزو ذات موجودات زنده است و در ابنای بشر فطریست و هزاران مثال راجع به حیوانات وجود دارد که نشان از وطن پرستی دارد و تا پای جای در حفظ کیان خود می کوشند شعر وطن داری آموز از ماکایان.  علامه دهخدا... ویا کسانی که مبارزه بین حیوانات را برگزار میکنند (هر چند غیر اخلاقی و ناپسند)  همزمان هر دو حیوان را وارد محل نبرد میکنند چرا که اگر حیوانی  حتی یک لحظه  زودتر پا به میدان بگذارد آنجا را وطن خود می انگارد و با نیروی مضاعف و تا پای جان به دفاع از وطنش خواهد پرداخت...

در نماد شناسی هم  وطن و مادر همسان انگاشته شده اند و دفاع از ناموس و حیثیت مادر و میهن یکسان است.

وطن پرستی مساوی با نژاد پرستی نیست .به سرزمینی عشق می ورزم که روزگاری شامل ۴۰ درصد خشکی های جهان میشد و امروز از نظر وسعت هفدهمین کشور دنیاست . حتما و قطعا اگر در لهستان یا بورکینافاسو به دنیا آمده بودم آن سرزمین را دوست می داشتم اما بر حسب تصادف و اتفاق متعلق به سرزمینی هستم که در گستره تاریخ بوده و چهار راه حوادث نام دارد امروز صحبت از وطن پرستی ایرانی بسیار سخت شده است چرا که در محاصره پان عربیست ها و پان ترکیست ها و پان اسلامیست ها و روشنفکر نما ها هستیم اما دوستی این کهن دیار جزیی از وجود من است و ابایی از بیانش ندارم بعضی میگویند تاریخ و گذشته و وجود این وطن چه چیزی دارد وقتی امروز کانادا و استرالیا و مالزی با پیشینه یی بسیار  بسیار اندک خیلی از ما پیشرفته تر هستند و  درصد زیادی از مردم این سرزمین باستانی در آرزوی زیستن در این کشورها هستند و دست به جلای وطن میزنند بله پیشتر هم گفتم  وطن همسان مادر است مگر میشود کسی مادرش را چون جوان نیست زیبایی اش را از دست داده ویا چون چندان کدبانو نیست و گاهی با فرزندانش مهربان نیست دوست نداشته باشد و نسبت به حیثیت و ناموسش بی تفاوت باشد وطنم را با تمام کم و کاستی هایش دوست دارم. 

نسل ما ( متولدین دهه ی ۵۵ تا ۶۵) نسلی بود که با هجمه فراوان و  بسیار زیاد از طریق آموزش و پرورش و صدا و سیما و سیاست رسمی روبرو بودیم  جهت بریدن از گذشته و متنفر شدن از تاریخ و پیشینه باستانی، اما تبدیل به نسلی شدیم که تاریخمان را بهتر از سایر نسل ها شناختیم و پیشینه مان را دوست داشتیم آری ما نسلی هستیم که سرود ملی مان سر زد از افق نیست ( چرا که این سرود حکومت است ) بلکه نوای ای ایران ای مرز پر گهر حالمان را  دگرگون میکند...

وطن پرستی در ایران  با اسطوره و حماسه پیوند خورده از آرش و گودرز و آریو برزن تا استادسیس و یعقوب لیث و شیخ حسن جوری، تا شاه اسماعیل و نادر افشار تا باکری، جهان آرا،همت و بابایی ...

وطن دوستی ایرانی مخالف ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم و نژاد پرستی است. سرزمینم را بدون اینکه آنرا برتر و بالاتر از جای دیگری بدانم دوست دارم وطنم شکوه جاویدان است و نهایتا چو ایران نباشد تن من مباد...

عید غدیر مبارک

سلطان قلبها

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 00:37

یک خاطره از فیلم سلطان قلبها 

برادرها رفته بودند مسافرت . با یک دوست و همسایه . پاسبانی از سه خانه بر عهده ی ما بود . ما ، سه دانش آموز سوم دبیرستانی . شب ، در خانه ی برادر کوچکتر ، که سومین خانه از ابتدای کوچه بود ، جمع شده بودیم . فیلم می دیدیم . با یک ویدئوی کرایه ای . ویدئویی که فیلم کوچک می خورد و شبی خدا تومان اجاره اش کرده بودیم . با هزار ترس و لرز از محله ی هشت متری آورده بودیم محله ی شوره دونی !! 

نیمه های شب بود و مشغول دیدن فیلم سلطان قلبها بودیم – برای چندمین بار !!! – که صدای افتادن چیزی از روی دیوار به گوشمان رسید . از پنجره نگاه کردیم و در کمال تعجب دیدیم که دزد ناشی ای از روی دیوار پریده داخل حیاط خانه !! تا ما در اتاق را بازکنیم و بپریم بیرون ، دزد گرامی (!!) هم در حیاط را باز کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد . ما هم در حالی که صدای خنده هایمان در تاریکی کوچه ی خاکی محله ی نوساز  پیچیده بود ، دنبال دزد می دویدیم . 

عاقبت او را محاصره کردیم . دزد بینوا نشسته بود و چمباتمه زده بود و  از ترس اینکه ما به سرش ضربه ای نزنیم ، دو دستش را روی سرش گذاشته بود و نفس نفس می زد و غلط کردم می گفت . 

ما اما ترانه ی سلطان قلبم می خواندیم و می خندیدیم و بین ترانه و خنده می گفتیم :

- آخه ناشی ، سه تا خونه ی خالی ... صاف باید بیایی توی همین خونه ، بدبخت بد شانس ؟ تو رو چه به دزدی !! 

و ... 

حالا هر بار که ترانه ی سلطان قلبم را می شنوم یاد آن شب و آن دزد می افتم و گاهی با خودم می گویم :

- کاش نام و نشانش را می دانستم ... شاید حالا برای خودش مدیرکل بانکی ... رئیسی ، مدیری ، کسی شده باشد !!

پ . ن : لطفا اگر خاطره ای از این فیلم یا آهنگ دارید ، برای ما هم بنویسید . سپاس . 


( تعداد کل: 512 )
   1       2       3       4       5       ...       64    >>