X
تبلیغات
رایتل

تراژدی تا همیشه

شنبه 28 اسفند 1395 ساعت 21:54

تلخ تر از تلخ 


مادر : می خوام برم . 

من : کجا ؟

مادر : خونه ی خودمون .

من : خونه ی خودمون همینجاست .

مادر : خونه ی خودمون حیاط داشت ... باغچه داشت ...

من : ولی  خیلی وقته دیگه خونه ی خودمون همینجاست . 

مادر : پس دیگه ی خونه ی خودمون همینجاست ؟ 

من : آره . خونه ی خودمون همینجاست . 

مادر : اگه خونه ی خودمون همینجاست پس کو آدمهاش ؟ پس چرا هیچکسی نیست ؟

من : ....

.....

...

____________________________________________________

پی نوشت : سالی که می آید برایتان پر از شادی باد . زمان اما کوتاه است ... کوتاه ... 

موندن

جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 23:37

نگید نگفتمها ...

برای  « موفق شدن »  خیلی پارامترها دست به دست هم میده  اما مهمترین پارامتر  « تلاشه » 

برای  « موفق موندن » هم خیلی پارامترها دست به دست هم میده اما  مهمترین پارامتر « نظمه » 

راجع به عشق هم همینطور

برای « عاشق شدن »  مهمترین عامل «  توجه » 

ولی برای  «  عاشق موندن » مهترین عامل  « خوب بودنه » 


خوب باشیم ....



انشاله سال خوبی برای خودتون و اطرافیانتون و جامعه تون بسازید 

دوستتون دارم 



آخرین چهارشنبه سال

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 21:10

دوشنبه که بیاد، ظهر که بشه، ساعت دو دقیقه مانده به  ۱۴ رو که نشون بده، سال نود و پنج برای همیشه میره... اینکه برای هر کدوم از ما امسال چه رنگ و بویی داشت یه بحثه، اینکه ایران در سال ۹۵ چی کشید یه بحث دیگه... 

خیلی از آدمها از توی زندگیمون رفتن، بعضی‌ها اما اومدن و هوای تازه و خواستنی با خودشون آوردن... خیلی از آدمها موندن اما از دلمون رفتن، بعضی ‌ها به خیال خودشون از دلمون رفتن اما پرنده‌ی دلمون براشون پرپر میزنه... خیلی ها هم راهی سفر ابدی شدن... که الهی سفرشون خوش، روحشون آرام، آغوش خدا پناهشون...

دست خیلی‌ها رو گرفتیم، دستمون رو گرفتن... نه گفتیم، نه شنیدیم... نخواستن، نخواستیم... هرکاری کردیم دیر یا زود به خودمون برگشت. امیدوارم برآیند امسالمون مثبت بوده باشه و بهترین تصمیم‌ها رو برای سال جدیدمون بگیریم...

خاصیت بهار تازه شدنه. افکار تازه، راه‌های تازه و خوبی‌های تازهِ تازه پیش رومون...

چندتا خواهش:

سفره‌های هفت سین رو جدی بگیرید. تنها رسمی که تا الان پا برجا مونده... 

کوچولوها رو فراموش نکنین. حتی یه عیدی کوچک هم خوشحالشون میکنه. خدا رو چه دیدی شاید موندگارترین خاطره از عیدش رو رقم زدین...

بزرگترها دلشون به شما خوشه. عیدشون رو با حضور قشنگتون رنگی‌تر کنین.

سیزده‌بدر رو حتما در طبیعت بگذرونین که انرژی مثبتش شارژتون کنه برای یک شروع جدید...

اگر سفر نمیرین حتما توی سطح شهر بچرخین. گل‌های تازه کاشته شده و خلوتی شهر حسابی سرحالتون میاره...

و در آخر... نوروز خیلی بهتون خوش بگذره. بهارتون پر از شادی...

دعا

سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 18:59

سورتون برقرار، دل تون شاد، آتیش تون روشن،گره هاتون باز، سرتون خوش، زردی تون برای شعله ها و سرخی آتیش گوارای وجودتون، پاکی سیاوش سرلوحه مون  و نوشانوش تون به سلامتی و مستدام. 

چهارشنبه سوری پرهیجان و شاد و بی‌خطر 

جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی قسمت آخر

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 23:24


در میان کل کل های احمد و عبدالله ، دوباره همه سوار نیسان می شویم . 

این بار مهدی ، آرام می خزد پشت نیسان و عبدالله می رود جلوی نیسان جای او می نشیند . ایرج هم که حاضر نیست کنار عبدالله بنشیند ، آرام می آید عقب نیسان و می نشیند کنار من . 

- تخته رو بیار یه نبردی بزنیم . 

- حالت خوبه ایرج جان ؟ اینجا ؟ پشت نیسان ؟

- بیار بابا ! بذار قبل از اینکه جنی بشیم برای آخرین بار ازت ببرم . 

- می خوای سه هیچ به نفع تو شروع کنیم ؟ اگه جنی شدی لااقل پنج هیچ نبازی ! 

- مجید کاری نکن خودم دست بسته بدمت دست همون جنی که می خواستی باهاش شطرنج بازی کنی ها !!!

من و ایرج در پشت نیسان که آرام آرام از گردنه پایین می رود مشغول تاس ریختن بر صفحه ی تخته نرد می شویم . یکی دو تا از بچه ها، پتو ها را دور خودشان می پیچند و کف نیسان دراز می کشند . مهدی می رود سراغ گاز پیک نیک و روشنایی . 

- بذار اینو روشن کنم . هم به درد فرار دادن جن ها می خوره ! هم چند دقیقه ی دیگه تاریک میشه به درد شما دو تا می خوره ! 

تا از گردنه ی خاکی پایین برویم بیشتر از نیم ساعت طول می کشد . احمد می خندد و می گوید : 

- نامرد نیم ساعته پاش روی گازه هنوز توی گردنه است ، به ما می گفت ربع ساعت راه برید می رسید به باغ ! 

حالا هوا کاملا تاریک شده است . مهرداد که تا حالا ساکت بوده ، می زند زیر آواز و شروع می کند به خواندن :

- تو در این سفر خدایا .. ز بلا نگه بدارش 

که دل امیدوارم .... به خیال او نشسته 

همزمان با او ، بقیه با صدای لرزان مشغول به خواندن می شویم . 

شبی از فرط فراغش ... رو به میخانه نمودم 

دیدم از بخت سیاهم ... در میخانه ببسته 

انگار هر چه هوا تاریکتر می شود ، لرزش صدای ما هم بیشتر می شود .

ناصر می گوید :

- غلط نکنم این سر و صدای باغ علیمرداه که داره میاد ... 

- کدوم سر و صدا ... 

- گوش کن ... به جان خودم انگار جن ها یه نفر رو گرفتن ... دو سه تا روشنایی هم توی باغ پیدا شده ... 

ما بی خیال حرفهای ناصر ، مشغول خواندن ترانه ی سوسنیم که ناگهان نیسان می زند روی ترمز. تخته نرد زیر و رو می شود و مهره ها پخش می شوند . احمد ، تفنگ بادی در دست ، تعادلش را از دست می دهد و می افتد روی مملی و سعید ، که کف نیسان دراز کشیده اند . ایرج عقلش کار می کند و گاز پیک نیک را بغل می کند که مبادا بیافتد و شیشه ی چراغش بشکند . 

پرویز از نیسان پیاده می شود و فریاد می زند :

- همه اتون جنی شدین . دیوونه ها ! بیایین این رفیق دیوونه اتون رو جمع کنید . 

عبدالله دارد می لرزد و بدون وقفه و پشت سر هم داد می زند :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

من و ایرج از پشت نیسان ، با کفش و بدون کفش می پریم پایین :

- واویلا ... غش نکنه یه وقت ؟..

می رویم توی کابین نیسان و با هزار بدبختی ، عبدالله را مهار می کنیم . دهان عبدالله کف کرده است . او ، در میان دستهای من و ایرج می لرزد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

پرویز هم سوار می شود و نیسان ، با شتابی انگار به سمت بی نهایت ، از جا کنده می شود و به راه می افتد . ایرج به زور می خندد . معلوم است می خواهد عبدالله را آرام کند . 

- بابا جن کجا بود عبدالله ! اون دوست مجیده ، اومده باهاش شطرنج بزنه ! 

پرویز ، تمام زورش را می ریزد درون پایش و پایش را روی پدال گاز فشار می دهد . نیسان از کنار روستا می گذرد . روشنایی کم سویی از پشت چند پنجره ، محصور در میان دیوار های خشتی خانه های روستا به چشم می خورد . یکی دو تا سگ گله به سمت ماشین هجوم می آورند و تا مسافتی بعد از روستا نیسان را دنیال می کنند . عبدالله همچنان می گوید " من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم " و دهانش کف می کند .  

نیسان نه به سمت کوه و باغ علیمراد ، که به سمت رودخانه پیش می رود . من و ایرج به همدیگر نگاه می کنیم . به عبدالله نگاه می کنیم. به پرویز نگاه می کنیم . پرویز به ما نگاه می کند و با حرکت سر و صورت ، به عبدالله اشاره می کند و پایش را روی گاز فشار می دهد . 

- یه نیم ساعتی طاقت بیاره می رسیم همونجا که سیزده به در اومدیم ماهیگیری ...

- پس باغ چی میشه ؟

- نکبت می خوای همینجا ولتون کنم و برم ؟ جواب ننه بابای اینو خودت می دی ؟

در سکوت ما ، نیسان بعد از نیم ساعت ، نزدیک چم رودخانه ، در کنار چند درخت بید می زند روی ترمز . جایی که برای ما آشناست . جایی که هر از چندگاهی پاتوق ماهیگیری و شب چرانی های ماست . پاتوقی که همیشه نه از راه گردنه ، که از راه روستایی دیگری ، سراسر در کنار رودخانه به آنجا می رویم .  

از نیسان که پیاده می شویم ، پرویز می زند زیر خنده . عبدالله ، مثل فنر از درون کابین نیسان می پرد بیرون و می رقصد و می خندد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم .. ایناها ... جن ها مورچه دارن ... حمومک مورچه داره  ... ایناها ... 

عبدالله و پرویز می خندند . ما تعجب زده به آنها نگاه می کنیم . بعد ، اول یکی یکی و عصبی ، بعد آرام و دو سه نفری ،  سرانجام دسته جمعی ، همه می ریزیم دور عبدالله و همراه او می رقصیم و می خوانیم :

- حمومک مورچه داره ... بشین و پاشو مورچه داره ...

و حکایت جن های باغ علیمراد همچنان ، ادامه می یابد ... .


معجزه

جمعه 20 اسفند 1395 ساعت 19:09

چهارشنبه شب یه بازی فوتبال بین دو تیم بارسلونا و پاری سن ژرمن  برگزار شد و بارسا 6 بر 1 برنده شده و به دور بعد صعود کرد با توجه به نتیجه یازی رفت که 4 بر 0 به نفع پاری سن ژرمن تموم شده بود این نتیجه بسیار شگفت انگیز و جالب   توجه بود به خصوص زدن 3 گل در هفت دقیقه پایانی...  خیلیا به اون پرداختن که احتمالا تو فضای مجازی دیدید. همه از خلق معجزه و شگفتی ، موی براندام راست شدن و لرزش بدن ، امیدواری و تا آخرین لحظه جنگیدن، مایوس نشدن و ایستادگی و... هرکس با توجه به دیدگاهش  ضمن تعریف و تمجید از این ماجرا  مباحث فلسفی رو پیش کشیده و چیزی گفته از حرفای قشنگ مثبت اندیشی و حال خوب کن تا ریشه یابی علل پیشرفت ممالک توسعه یافته و عقب موندگی شرقی جماعت،ازفلسفه عملگرایی تا اگزیستانسیالیسم،از خدایان یونان تا الهه های هندی،  تا هزاران بحث دیگه... نکته مغفول تموم این روایت ها و انگیزش و خواستن و جهد و امیدواری و تلاش  و غیره این بود که این اتفاق بسیار شگفت انگیز و جالب  صرفا ماحصل تلاش بازیکنان بارسا تبود بلکه اشتباهات فاحش و غیر قابل اغماض داور (گرفتن یک پنالتی غلط برای تیم بارسا به شهادت اکثر کارشناسان داوری (گل پنجم) و نگرفتن یک پنالتی صد در صد برای تیم پاری سن ژرمن به شهادت دفاع آخر تیم بارسا که خودش اعلام کرد مرتکب خطای پنالتی شده است (زمانی که بازی 3 بر1 در جریان بود) از سوت های دیگر بگذریم)، اصلی ترین دلیل رقم  خوردن این اتفاق بود.

اما کسی نمی خواهد این مسائل رو ببینه چون لذت باور معجزه قشنگ تر هست تا تلخی حقیقت. از سایر توضیحات صرفا فوتبالی(گردش مالی بالای یوفا با حضور بارسا) فاکتور میگیرم چیزی که این یکی دو روزه ذهنم رو درگیر کرده اینه  که طی تاریخ چند هزار ساله بشر چند تا از این به ظاهر معجزات اتفاق افتاده؟ چه نبردهایی این سرنوشت رو داشتن از نبرد سالامیس بگیر تا جنگ تنگ تکاب  آریو برزن، از نبرد قادسیه تا جنگ کرنال،از استالینگراد تا امرلی...  واقعا اون چیزی که به ما گفته شده همون چیزی که در واقعیت اتفاق افتاده!؟

 اگه من هم طرفدار بارسا بودم  شاید چشمم رو، روی واقعیت می بستم و از حس وقوع معجزه و اینکه ما چقدر خوبیم لبریز می شدم، پرنده خیال بال میزنه و میره تو دل وقایع تاریخی و نبردهاش و  میبینه  بودن اقلیتی که واقعیت رو دیدن و منعکس کردن اما اکثریت اونا رو خاموش کرده و اجازه نداده صداشون به قرن های بعدی و دیگران برسه،چرا که پیروی از اکثریت و وارد شادی های تخیلی شدن لذت بخش تر از پذیرش حقایق تلخ هست.

خیلی از دوستان معتقدن این نتیجه جایی برای حرف باقی نمیذاره میگن حالا یه گل یا دو گل کمتر چه فرقی میکنه؟   اگه یکی از اون اشتباهات داوری رخ نمی داد و یک گل کمتر یعنی هیچ  معجزه ای رخ نداده یا یه گل از پاری سن ژرمن یعنی  به فنا رفتن تموم فلسفه بافی ها...

کاش این نتیجه در شرایط منصفانه و جوانمردانه بدست می اومد تا من هم به معجزه ایمان میاوردم به جای هجوم این همه شک...


پی نوشت: باتشکر از آرش عزیز

اندر احوالات کارهای اداری

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 21:38

یک هفته است که من بدو، عوارض ماشین بدو... قضیه از این قراره که هفته گذشته برای گرفتن طرح ترافیک سالیانه به صورت انلاین عوارض پرداخت کردم و وقتی خواستم برم مرحله بعد گفت کجا؟؟ شما پول ندادی! گفتم لابد کارهاش طول میکشه و بعد ۲۴ ساعت تایید میشه. یک روز بعد باز اومدم برم مرحله بعد باز اون قاطع‌تر گفت کجاا؟؟؟ پول ندادی که!! تازه اگه مطمئنی پول دادی و ما ثبت نکردیم برو دفتر خدمات الکترونیک شاید با پادرمیونی اونها ازت قبول کردیم. 
خانم و اقایی که شما باشید بنده در یک صبح بارانی و سرد زمستانی (سختی کار رو حس کردین؟)

رفتم اونجا گفتم داستان اینه و کار من رو راه بندازین. اقایی که پشت میز نشسته بود با نگاهی که یه "زررررشک" خاصی  توش دیده میشد گفت به ما مربوط نیست. منم که اول صبحی  زرشک از گلوم پایین نمیرفت گفتم اقا اونجا نوشته باید بیایم اینجا. اقای محترم اینبار کول‌تر از دفعه قبل گفت اونجا ممکنه خیلی چیزها نوشته باشه! خلاصه بنده رو پرتاب کردن طرف اداره کل درامد... از اونجایی که این اداره اسمش  خیلی ابهت داشت من واقعا برام سوال پیش اومد  که برای ۳۶ تومن واقعا باید برم اونجا؟!

زنگ زدم به شهرداری، که خب طبیعیه که کسی جواب نداد. زنگ زدم ۱۳۷ که واضحه اونها گفتن به ما ربطی نداره. زنگ زدم به ۱۸۸۸ گفتن ما چک کردیم شما پول پرداخت کردی اما کاری از ما برنمیاد. با خودم گفتم اداره کل درامد رو هم امتحان کنم و زنگ زدم بهشون که گفتن به فلان قسمت مربوطه و زنگ زدم به فلان قسمت و اونها گفتم به بهمان قسمت مربوطه و بهمان قسمت گفت من دارم میبینم شما بدهی نداری ولی ما کاری ازمون برنمیاد...
دیشب کلافه ازشنیدن اینهمه "به ما مربوط نمیشه" پدرم گفت زنگ بزن به سایتی که این قضیه رو داره پیش میبره... خلاصه امروز با شرکت همفکران تماس گرفتم و راهنماییم کردن و قضیه‌ای که یک هفته طول کشیده بود ظرف یک ربع تموم شد...
اینهمه تعریف کردم که بگم گاهی توی مسیرهای اشتباه میوفتیم، گاهی راهنمایی‌ها اوضاع رو خرابتر میکنه... کمی مکث کنیم، شاید راه بهتری هم وجود داشت... 

مانور

سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 19:35

بیست و نه سال پیش تقریبا تو همچین روزهای بود که موشک بارون تهران شدت گرفته بود و خیلیا شهر رو ترک کرده و به شهرستانهای دور دست که کمتر در تیر رس بود و برد موشک های عراقی به اونجا نمی رسید رفته بودن، اما برای امثال ما که مونده بودیم فضا، فضای غریبی بود ترس شنیدن صدای آژیر قرمز و هجوم به پناهگاه و قلبی که تو سینه عین گنجشک بال بال میزد.درسته مدرسه ها تعطیل شده بود و حال میداد اما وحشت و اضطراب از دست دادن دوستان و فامیل بدجور عذاب آور بود  هرچند  فکر اینکه مثلا موشک به خونه ما برخورد کنه یا خانواده ام رو از دست بدم هرگز به مخیله ام هم خطور نکرد.

تو همون ایام یه روز تو میدون تجریش بخاطر آمادگی مردم  جهت مقابله با حملات شیمیایی احتمالی صدام، مانور برگزار کردن. از سر کنجکاوی و بدلیل فاصله کوتاهی که  تا خونه داشت دست برادرم  که سه سال از من کوچیکتر بود رو گرفتم و رفتیم تماشای مانور، حدود یک متری ضد هوایی غول پیکر وایساده بودیم و سرخوشانه و خندان مشغول نگاه کردن به اتفاقات بودیم. یهو هواپیمایی وسط آسمون ظاهر شد و ضدهوایی شروع به شلیک کرد با اولین شلیک چنان صدایی مهیبی ایجاد شد که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم ضدهوایی مرتبا شلیک میکرد و صدا هر لحظه ترسناک تر میشد دست برادرم  رو  گرفتم و شروع کردیم به دویدن و دور شدن پیچیدم تو خیابون مقصود بیک، صدا کمتر شده بود اما این دفعه  هواپیمای بدون سرنشین بود که دنبال ما کرده بود تو هر کوچه یی که می رفتیم اونهم میومد و می خواست ما رو بزنه. (من یازده ساله چه میدونستم  مانور یعنی چی؟ چه می دونستم این هواپیمای بدون سر نشین خودی هست و اصلا کاری با ما  نداره. چه می دونستم) از ترس گریه ام گرفته بود اما نمی خواستم گریه کنم تا دادشم نترسه باید از اون محافظت میکردم  باید از وسط معرکه جنگی نجاتش میدادم داداشم بود دوستش داشتم  خودم رو سپر بلا کرده بودم  تا براش اتفاقی نیفته . الان که نگاه میکنم  شرایط   کمیک و خنده داری رو بوجود آورده بودم  اما اون روز خودم رو تو قالب برترین فرماندهان جنگ میدیم که متهورانه نیروهاشون رو نجات میدن.


پی نوشت:سالروز شهادت  محمد ابراهیم همت گرامی باد.

( تعداد کل: 598 )
   1       2       3       4       5       ...       75    >>