X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چگونه انتقاد کنیم

جمعه 12 آذر 1395 ساعت 10:38

به نام خدا ....

انتقاد نکنید ...  

ولی اگر مجبور شدید ...


۱. بگردید و یه کار خوبی که طرف واقعا انجام داده رو پیدا کنید و  اول عرایض تون با تعریف از اون شروع کنید ... اگه  چیزه خوبی تو طرفتون پیدا نکردید ..  ۰شما بیشتر نیازمند انتقاد هستید 


۲.  اگه قبلا  اشتباه  مشابه  انچه الان می خوایید منتقد ش باشید نجام دادید حتما حتما اونو باز گو کنید  ...


۳. انتقاد کردن مثل   حرکت کردن روی میدان مینه .... باید آهسته و با دقت  و سر حوصله و بدون اشتباه  باشه ... 




۴.   حتما محیط باید دونفره باشه ...  و ترجیحا شما به محیط که ایشون هست برید  و ایشون فراخوان نکنید ....


۵ . نصیحت کردن با انتقاد کردن فرق داره ....

  اشاره به موضوع کافیه ...  صحبت هاتونو  جمع بندی نکنید و بیانیه صادر نکنید ...  طرف خودش جمع بندی  می کنه و به نتیجه میرسه ...



۶. نو حرفهاتون راه فرار و غذر و بهانه واسه طرف باز بزارید  .. مچ گرفتن با انتقاد کردن زمین تا آسمون فرق داره 


۷. منتطر نتیجه فوق العاده ایی نباشید ...ادمها به سختی تغییر می کنن .... همین که در محیط های کاری کارتون  راه بیفته و در محیط های خانوادگی رو اعصاب هم نباشید کافیه ...


۸ . عرایض  بالا راجع  به زیر دستاتون ... کسانی که هیچ نیازی بهشون ندارید .. کارگر های ساده ... شاگرداتون ..  هم انجام دهید  ...   

یادتون باشه پول و موقعیت اجتماعی شما .....

براتون احترام میاره ...

طرز رفتار و منش شما  مخصوصا با زیر دستاتون ،

 براتون  شخصیت و محبوبیت میاره 


۹.   عرایض بالا راجع  به خانوادتون و کسانی که مطمنینید از تو دلگیر نمی شن هم اجاره کنید ....مخصوصا بچه ها ..... حتی بجه دو ساله نمی تونه  حتی جوابتونو بده ...

یادتون باشه .... بچه ها تکلم کردن سه سالگی یاد می گیرن ....فهمیدن حرفهای ما  و ضبط کردن کارهای ما رو از دوران جنینی آغاز می کنن 




۱۰ . و مهترین نکته .... قبل از انتقاد کردن  باید با خودتون شفاف بشید واسه چی اینکار رو می کنید و می خواید به جه نتیجه ایی برسید و ایا با این کار به اون نتیجه می رسید ...

مچ گرفتن .... خنک شدن یه جایی مون .... اثبات  حرفی که در گدشته زدید... . و از این دست کارها  انتفاد کردن نیست ...

کلاً   یه راه کار تشخیص ساده داره ... اگه بعد از انتقاد احساس خوبی  دارید و سبک شدید  و لبخند رو لبتونه ... انتقاد نکردید خودتونو  خالی کردید ... 



۱۱ . گاهی اوقات  رفتار های شایسته بهترین انتقاد  به طرفه   


 توو     بیو گرافی رییس یه کارخانه دار بزرگ  آمریکایی داستان جالبی خوندم ...توو کار خونه نساجی سیگار کشیدن ممنوعه چون ممکنه فاجعه درست کنه  و حکم سیگار کشیدن اخراج ... چند تا از کارگرهای ساده حمل بار  دقیقا زیر  تابلو "سیگار کشیدن ممنوع "  ایستاده بودن و سیگار می کشیدن که از بخت بدشون مدیر عامل جهت سرکشی ..سر میرسه و اوناها  رو می بینه .... 

مدیر میره جلوی   کارگر هایی  که مطمن بودن اخراج هستن و الان  دو به شک بودن که سیلی می خورن یا نه ....می ایسته  سلام می کنه و خسته نباشید میگه از کار کارخونه و مشکلاتشون می پرسه و وقتی به درد دلاشون حسابی گوش میده  و کارگر ها فکر می کنن شاید اصلا ندیده ... .هنگام خداحافظی ...  دست می کنه تو جیب بغل کت اش میگه راستی دوستم از " هاونا "  چند تا سیگار برگ اعلا برام فرستاده  ...  و سیگار برگ ها رو تعارف می کنه و میگه ممنون می شم این سیگارها رو   حیاط بکشید . 


۱۲ . .... چیزی به ذهنم نمیرسه شما کامل ترش کنید 

چراغ های روشن

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 20:00

هدفون را تا بیخ چپانده ام در گوشم. Near light با ابهت تمام در حال پخش شدن است. یک دستم به شلغم است تا بلکه بهتر شود این احوال زار و یک دست به تلگرام. هی برو بالا هی بیا پایین. چنگال در این دست و لیست کانتکت ها در آن دست... فایده ندارد. نه شلغم، نه تلگرام... توی احوالات خودم بودم که با صدای مهیبی پریدم. در واقع پرانده شدم، همچون کبوتری از بام. در را که از کوبیدن های بی امان حاج اقای طبقه پایین نجات دادم، عرض کردم سلام! بله؟! حاج اقای طبقه پایین فرمودند چراغ های ماشین روشن گذاشتی این تا صبح دوام نمیاره. گفتم ماشین منه؟ شاکی‌طور گفت اره همین که جلوی پنجره ست. من یک نگاه به سوییچ کردم، یک تفکری که آخرین بار ماشینم را کجا دیدم _بسکه سوارش میشوم_ گفتم نه اون ماشین من نیست. باز گفت چرا نقره ای دیگه. آخه حاجی جان مادرت رو خدا بیامرزه، پدرت رو بیامرزه، مگه هر گردی گردوئه؟! گفتم نه برای من جلوتره. با اینکه خیلی دلش رضا نبود ولی با دل چرکینی گفت اِ سلام برسون، و رفت... داشتم برمیگشتم سر جایم و پیش خودم میگفتم ادم بدی نیستا، لحنش فقط خشنه که باز در زدن. باز حاج اقاست. میگه اینم قبض برقتونه، داشت یادم می رفت. ۲۶ تومن! همیشه چراغ هاتون روشنه، میبینم دیگه. تشکر میکنم از اینهمه توجه و میام تو! ۲۶ تومن زیاده واقعا؟!
 برگشتم سر جام. شلغم یخ کرده، موزیک رد شده، کانتکت ها همه لست سین همین چند دقیقه پیش...

گلنار

سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 19:51

((گلنار کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار          گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار))

سلام چطوری؟

خوبی روبراهی؟ چند وقت شده  نمیدونم من که تو اون اتاق بودم  بچه ها بهش میگن قرنطینه و پرستارا میگن ایزوله  منو انداختن بودن اونجا و میگفتن بس که با تو حرف میزنم بقیه شاکی شدن اذیت میشن میگن من آرامششون رو گرفتم میگن یا روز حرف بزنم یا شب اینکه بیست و چهار ساعته با تو حرف میزنم براشون قابل تحمل نیست خانم قاسمی یواشکی بهم گفت اینا همه اش بهونه ست اونا به تو حسادت میکنن بس که دوستت دارم... گلی جون میخوای  برات قصه بگم مثل بابابزرگ ها، یکی بود یکی نبود  یکی رفته بود یکی با یادش مونده بود، نه نه اینو ولش کن رفتن خوب نیست،  یه روز و روزگاری یه مرغ ماهیخواری،نه اینم ولش کن مرغ ماهیخوار خیلی نامرد هست...توی ده شلمرود حسنی ما تنها بود، نه نه اینم خوب نیست آخه تنهایی دل آدم میگیره آدم میترسه مث وقتایی که منو میندازن تو اون اتاق کوچیکه  اصلا هیشکی نباید تنها باشه هیشکی...

((دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر                درآن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار))

  تازه اثاث کشی کرده بودین محله ما  چهار تا خونه اونورتر  یه روز تنگ غروب اقدس خانوم گریه کنان دوید تو کوچه و داد میزد که بچه ام افتاده تو حوض داره خفه میشه سریع رفتم از تو حوض درش آوردم   بچه نفس نمیکشید تو اومدی توی حیاط  (فقط چشمات رو نیگا میکردم چه چشمای گیرایی داشتی  انگاری تو چشمات دو تا سگ هار بسته بودن که پاچه آدم رو میگرفت فدایی چشمات شدم و میشم  تا الان الان  تا همیشه) اومدی  بالای سربچه اول چند بار محکم شکمش رو فشار دادی که کلی آب از دهنش زد بیرون  بعد دماغش رو گرفتی و لبت رو چسبوندی به دهنش و بهش نفس مصنوعی دادی (اینکار  رو تو فیلم ها  دیده بودم اما نمیدونستم چه جوری انجامش میدن) بچه به هوش اومد نفس کشید گریه کرد و رفت بغل اقدس خانوم که داشت نذر و نیاز میکرد بچه اش رو که خوب بوسید  اول از تو تشکر کرد که خودت رو معرفی کردی و گفتی این کارا رو تو دبیرستان بهتون یاد دادن  اونجا فهمیدم اسمت  رو گلی ،  بعد هم از من که همیشه بهم میگفت خاله، یهو خندید و گفت ایشالا جفتتون خوشبخت بشید اصلا باهم خوشبخت بشید من که قند تو دلم آب شد اما تو سرخ شدی سرت رو انداختی پایین و خداحافظی کردی و رفتی، وای که چقدر دلم میخواست توحوض غرق بشم بعدش تو بیایی پی  نجاتم و بهم نفس مصنوعی بدی...

((چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار     نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار))

بس که  گریه کردم تو خواب و خوابم برد  وسط گریه و ترسیدم از شبایی که صبح نمیشدن ، گفتن فراموشش کن زمان میبره اما میشه،   حرفشون درست نبود  فراموشی دل میخواست که اونهم پیش تو مونده بود بوی نرگس یاد تو بوی یاس یاد تو  بوی هرگل یاد  تو ...بهم گفتن باختی گفتم قبول ما باختیم اما شکست ما دلیل انکار عشقمون نیست بدی روزگار ما اینه که تا وقتی برنده یی همه باهاتن ولی وای به حال بازنده که همیشه تنهاست  وای که ما بازی برده رو باخته بودیم  اونهم بعد از سوت پایان بازی...  آخ وقتی تو میدون 24 اسفند  بهم گفتی دوستت دارم  عاشقتم دستت رو گرفتم  تا پارک فرح   دویدیم  کل  بلوار الیزابت رو تا میدون پهلوی، اونقدر که از نفس افتادیم آخ گلی تو که میدونستی نفسم به نفست بند بوده و هست  دار و ندارمن تو بودی که داشتن ازم میگرفتنت، به  بابات گفتم ما 3 سال بیشتر میشه  که همدیگرو میخوایم و شما هم میدونستی  ما  حرف زدیم قرار گذاشتیم تو بهم قول دادی که گلی برای توئه گفت قول و قرار چی  این حرفها  رو  ول کن  الان وضع عوض شده.، تو چشماش زل زدم و گفتم  مرد اونیه که وقتی شرایط عوض شد پای حرف و قولش بمونه  چیزی که تو نیستی  خوابوند زیر گوشم  خون دماغم راه افتاد  مث اون روز تابستون که عزیز جون وقتی  دید دارم  از توی  سوراخی که تو دیوار بین حیاط  خونه و  حموم زنونه درست کرده بودم  تن و بدن زنها رو نیگا میکنم خوابوند زیر گوشم که بچه چهارده ساله تو رو چه به این غلط ها،مثل اون بار ساکت شدم و چیزی نگفتم...

((بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار تا به کی پریشان    تا به کی گرفتار یامده مرا وعده وفا  راز خود نگه دار))

مرشد قدرت تو پرده خونی سیاوش میگفت:خطر وقتی سراغت میاد که همه چی امن و امان به نظر میرسه. بغض داره خفه ام میکنه نفسم بالا نمیاد این سنگینی سینه امونم  رو میبره نمیشد، نمیتونستم دوستت نداشته باشم مگه میشه کسی نفس نکشه  من که  تو آب عشقمون میسوختم  و تویی که وسط آتیش عشقمون غرق میشدی،   آره فرق داشتی فرق داشتیم  جنس عشق ما چیز دیگه یی بود اصلا از اول اولش فرق داشت رقصیدنت وسط جل جل  بارون تابستون، نفسم ، جونم تو بودی و هستی ما که تکلیفمون روشن بود   پس چرا همیشه گاو بازا رقص پروانه ها رو خراب میکنن چرا موجای دریا که خسته  و درمونده شدن دل از ساحل نمیکنن چرا...قربون او چشمات برم چقدر بگم گریه نکن حیف اون چشمای نازت نیست آخه تو که میدونی با اشکات نمیتونی این دنیای کثیف و لجن مال رو تمیز کنی گریه نکن گل من، سرم داغ میشه وقتی شونه هات میلرزه لامصب گریه نکن بازهم گریه کنی پامیشم میرم ته حیاط بخش لختی ها رو دید میزنم ها میدونم با اینکارم  چقدر حرصت درمیاد حالا خود دانی یا گریه ات رو تموم میکنی و میمونم پیشت یا...

((یا به روی من خنده ها بزن قلب من به دست آر     چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار))

بابات به چند تا از این لات ها و ارازل سپرده بود یه گوشمالی حسابی بهم بدن، یه شب تو امیر آباد یه کنج خلوت گیرم  انداختن  و تا میخوردم زدنم هی زدن زدن زدن  گفتن هر چی به بابات گفتم رو باید پس بگیرم قبول نکردم   باز کتکم میزدن خون از دماغ و دهنم بیرون میزد حرفام رو راجع به بابات که یه گوشه وایساده بود و داشت نیگا میکرد پس گرفتم اما با اینکه دیگه نایی برام نمونده بود دستم رو به دیوار گرفتم و با بدبختی بلند شدم رو کردم به بابات و گفتم اگه تموم حرفایی که تو عمرم زدم رو پس بگیرم  اینکه گلی رو دوست دارم رو پس نمیگیرم  فریاد کشیدم گلی دوووستتتت دارم گللللی....

((نیابی ای کاش نصیب از گردون  که شد ناکامی نصیبم  گلنار     لب خود بگشا به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار))

عزیز جون همیشه میگفت مرگ پایان کار آدمی نیست.  الان  از صمیم قلب آرزو میکنم اشتباه گفته باشه  بذار تموم بشیم و کلا نابودشیم، عزیز جون میگفت ما رو چشم زدن...  تو اصالت داری  اصالت خوب هم همینه که دروغ نگی و نخوای چیزی باشی که نیستی  تو دروغ نگفتی اما راستش رو هم نگفتی اصلش اینکه تو سکوت کردی و هیچی نگفتی  و یادت رفت که آدم فقط بابت گفته هاش مسئول نیست بلکه خیلی بیشتر راجع به اونچه که بایست میگفته و نگفته سکوت کرده مسئول هست.تموم شهر رو دست تو دست گشتیم تموم شهر رو بدون دست تو گشتم... گفتم قلب آدما کاروانسرا نیست که هی یکی بیاد یکی بره  گفتن عمیق ترین و موندگارترین عشق ها هم یه روزی به پایان میرسه گفتن فکر کن از اول نبوده به دوست داشتن یه نفر دیگه فکر کن  گفتم دوست داشتنی که فکر بخواد فاتحه اش خونده ست،  کلا فاتحه خوندن خوبه اینو  شیخ  واعظ میگفت ...

((نشدی عاشق  زکجا دانی چه کشد هر شب دل من گلنار))

گفتن تنها باشی بهتر میشی  گفتم  آدم هرچقدر هم تنهایی رو دوست داشته باشه و براش خوب باشه  باز یه جایی یه وقتی بایست دلش برای یکی تندتر بزنه.روزی که داشتن جهیزیه ات رو میبردن یادمه یکی گفت نفرینش نکنی دختر مردم سیاه بخت میشه.، مگه میشه من نخواسته باشم تو خوشبخت بشی اصلا من غلط بکنم غیر شادیت روبخوام اصلا هرکی یه کلام بدی تو رو از  زبون من شنید بیاد مثل عزیزجون تو بچگی هام دهنم رو فلفل بریزه...فردای عروسیت کوچه رو سیاه پوش کردن  میگفتن وقتی توحجله تنها بودی قبل از اینکه دست اون یارو  به دستت بخوره یه مثقال تریاک خورده بودی و خلاص... اما تو که اینجا  پیش منی چرا میگن نیستی؟ میدونی گلی جون یونانی ها آگهی ترحیم نمی نویسن فقط یک سئوال هست که بعد از مرگ میپرسن آیا اون عشق واقعی رو بدست آورد....

زندگی در روزگار نانجیب

شنبه 6 آذر 1395 ساعت 21:03


طفلی به نام شادی


 دیریست گم شده ست


با چشم های روشن براق


با گیسویی بلند  - به بالای آرزو -


هر کس ازو نشانی دارد


 ما را کند خبر


این هم نشان ما :


یک سو خلیج فارس


سوی دگر خزر .



محمدرضا شفیعی کدکنی

سوگواریم .

سوگوارِ جان دادنِ هم وطنانمان :

در عراق

در قطار

در جاده های در انحصار

در اندوه

در انتظار به پایان رسیدن سالهای سیاه

سوگواریم ....

حمید باقرلو‌

جمعه 5 آذر 1395 ساعت 15:11


۱


گوشه دفتر مشق یک مملی!

امروز از آسمان برف آمد و مدرسه ها تعطیل شد و ما در کوچه برف بازی کردیم! برف خیلی چیز خوبی است و به نظر من از بعضی نظرها از نوشابه نارنجی هم بهتر است چون با آن خیلی بازیها میشود کرد ولی با نوشابه نارنجی نمیشود خیلی بازیها کرد و فقط میشود آنرا خورد!... یکی از بازیهای خوبی که میشود در برف کرد این است که آدم دهانش را باز بکند و هی اینور آنور برود که توی دهانش برف ببارد! داداش کوچک علیرضا که خیلی بچه میباشد تا حالا دوبار بیشتر برف ندیده است و برای همین خیلی خوشحال بود و همه اش میدوید اینطرف آنطرف و خودش را مینداخت روی برفها! تازه هی از روی زمین برف برمیداشت و میخورد! ولی ما که بزرگتر هستیم میدانیم که آدم نباید از روی زمین برف بردارد بخورد و فقط باید از روی ماشینها بردارد و بخورد!... 

یک بازی دیگری که میشود با برف کرد اینجوری است که آدم برفها را بردارد و گوله بکند و با بچه های کوچه بغلی جنگ بنماید! کوچه بغلی ما خیلی بچه دارد ولی کوچه ما فقط شش تا بچه دارد که من و علیرضا و داداش کوچک علیرضا و مسلم و امید و مرتضی میباشیم! داداش کوچک علیرضا رئیس قسمت "گوله برفی درست کنی" بود و ما گوله برفیهایی که او درست میکرد را برمیداشتیم و با آنها بچه های کوچه بغلی را میزدیم! ولی چون دستهایش کوچولو است گوله برفیهای کوچولو درست میکرد و برای همین ما شکست خوردیم! تازه آخرهای جنگ هم چون جیش داشت رفت خانه و دیگر نیامد!...به نظر من خیلی بهتر بود در جنگ ما و عراق که تحمیلی بود هم (که من فیلمش را در تلویزیون دیده ام!) سربازها به هم گوله برفی میزدند چون اینجوری هم دردش کمتر بود و هم کسی شهید نمیشد و تازه کلی هم میخندیدند و زود با هم دوست میشدند و جنگ هم تمام میشد! علیرضا میگوید حتما آنزمان برف نمیامده است وگرنه حتما این به فکر خودشان میرسیده است! 

بغیر از اینها یک بازی دیگر هم است که با برف میباشد و آن اینجوری است که آدم با دوستهایش جمع میشود و برفها را جمع میکند و با آن آدم برفی درست میکند! آدم برفی یه عالمه برف است که یک سر دارد! ما هم بعد از اینکه جنگ تمام شد در جلوی در خانه مرتضی اینا یک آدم برفی درست کردیم...وقتی تمام شد مرتضی از خانه شان یواشکی برای دماغ آدم برفی یک هویج آورد! علیرضا هم دو تا از بهترین تشتکهای نوشابه اش را برای چشمهای آدم برفی آورد (علیرضا بیشتر از صد تا تشتک نوشابه در خانه شان جمع کرده است که خودش میگوید یک روز اینها عتیقه میشود و او پولدار میشود و برای داداشش دوچرخه کمکی دار میخرد که داستانش خیلی طولانی است و یک وقت دیگر آنرا تعریف میکنم!)...وقتی هویج و تشتکها را گذاشتیم و آدم برفی کامل شد داداش کوچک علیرضا یک دفعه بدو بدو آمد و یک مشت برف گلی را چسباند به آدم برفی و آدم برفی را کثیف کرد! من هم یک چک به او زدم که علیرضا عصبانی شد و گفت که او میخواسته به ما کمک بنماید و بعد او یک چک به من زد و دعوا شد! بعد هم علیرضا تشتکهایش را از صورت آدم برفی برداشت و دست داداشش را گرفت و رفت!...مرتضی هم که دید اینجوری است گفت مامانش میخواهد ناهار سوپ درست بکند و هویجش را برداشت و رفت! من خیلی ناراحت شدم و گفتم حالا این اصلا شبیه آدم برفی نیست و بیشتر شبیه بابای مسلم است که خیلی چاقالو است! بعد هم امید خندید و مسلم به او چک زد و گفت برود به بابای لاغر مردنی خودش بخندد و دعوا شد! آخرش هم امید با لگد زد و بابای مسلم را خراب کرد و برای همین من عصبانی شدم و به او چک زدم که متاسفانه باز هم دعوا شد!

در کل برف خیلی چیز خوبی است و کیف دارد و بهتر است چندبار هم تابستانها که مدرسه ها کلا تعطیل است و آدم اصلا مشق ندارد و خیلی راحت است بیاید تا آدم با خیال راحت برف بازی بنماید!...من این را بعد از ناهار که دوباره با بچه ها جمع شدیم و برف بازی کردیم بهشان گفتم که بنظر آنها هم این خیلی فکر خوبی است!...


۲


گوشه دفتر مشق یک مملی!

امروز جمعه میباشد! بابای من در جمعه ها خیلی به طبیعت علاقه دارد و برای همین صبحها میرود به رئیسش کمک میکند که باغچه خانه اش را رسیدگی بنماید! البته رئیس بابایم یک آدم خوابالو است که هر وقت ما میرویم خواب است و فقط آخرش از پشت شیشه اتاقش از بابایم تشکر میکند و اصلا هم کمک نمیکند! برای همین من رئیس بابایم را دوست ندارم و همیشه به بابایم میگویم نرود به او کمک بکند ولی بابایم میگوید عیبی ندارد و او آدم طفلکی است و گناه دارد و برای همین خیلی ثواب دارد که آدم به او کمک بکند! البته بنظر من هم ثواب چیز خیلی خوبی است چون آدم بعدش به بهشت میرود!

خانه رئیس بابابم خیلی از ما دور است و یک عالمه ایستگاه مترو راه است و آدم سرپایی خسته میشود ولی من همیشه با بابایم میروم چون رئیس بابایم یک پسر اندازه من دارد که برعکس بابایش اصلا تنبل نیست و هر وقت ما میرویم بیدار است! اسم پسر رئیس بابایم مهرداد میباشد! مهرداد خیلی بچه خوبی است و من او را دوست دارم و او هم من را دوست دارد. مهرداد یک ساعت دارد و همه کارهایش برنامه دارد. البته من و بابایم هم ساعت داریم ولی برنامه نداریم!

او جمعه ها ساعت ده تا یازده کلاس پیانو دارد. پیانو یک چیزی است که آهنگ میزند ولی ارگ نیست! (ارگ یک چیز دیگری است که آهنگ میزند و در عروسی آبجی کبری بود!) پیانو خیلی بزرگ است و جای زیادی میگیرد و از این نظر دایره که خاله مامانم آن را دارد از پیانو بهتر میباشد!...من امروز فهمیدم معلم پیانوها آدمهای بدی هستند! چون وقتی داشت با مهرداد حرف میزد من رفتم پیش پیانو و یک آهنگ خیلی خوب زدم که شبیه عروسی و خوشحالی بود ولی او من را از اتاق انداخت بیرون و گفت بروم به بابایم کمک بکنم! فکر میکنم او به من حسودیش میشود چون خودش نمیتواند تند پیانو بزند و خیلی یواش یواش میزند و اصلا هم خوب نمیزند ولی من دو دستی همه دکمه ها را تند تند میزنم و خیلی هم خوب میشود!

مهرداد بعد از پیانو کلاس زبان خارجی دارد. وقتی مهرداد خارجی حرف میزند خیلی بامزه میشود و من خیلی خنده ام می آید چون شبیه فیلمهای قدیمی داداش اکبر میشود که دوبله ندارد! وقتی مهرداد خارجی حرف میزند من یاد فیلم کابویی ها میفتم و داد میزنم "هفت تیرتو بکش کابوی!" یا مثلا میگویم "اگه جرات داری شلیک کن اسب دزد لعنتی!" و مهرداد هم میخندد! ولی چون بجز معلم پیانوها معلم زبانها هم آدمهای بدی هستند او هم من را از اتاق می اندازد بیرون و میگوید بروم به بابایم کمک بکنم! در کل معلمها حتی بدهایشان خیلی دوست دارند که آدم به پدر و مادرش کمک بکند!

بعدش مهرداد از روی ساعتش یک ساعت وقت دارد که بازی بکنیم! مهرداد بازیهای دویدنی دوست ندارد و بازیهای کامپیوتری دوست دارد که با دستگاه و سی دی و تلویزیون است که خیلی کیف میدهد! فقط بدی اش اینست که همیشه او 0-19 یا 0-23 میبرد! آخرش هم موقع رفتن یواشکی به هم کادو میدهیم! و آن اینجوری است که من چیزهای قشنگی که در آن هفته در راه مدرسه پیدا کرده ام را به او میدهم! چیزهای جالبی مثل واشر لوزی و ساچمه و پر کلاغ و در خودکار براق و تشتکهای طلایی که خودم آنها را سوراخ کرده ام و به آن نخ آویزان کرده ام! او هم به من از سی دی های بازی اش میدهد! البته من دستگاهش را ندارم که با آنها بازی بکنم ولی آنها را جمع میکنم که وقتی بزرگ شدم و دستگاهش را خریدم بازی بکنم که تا الان پنج تا جمع کرده ام! تازه بعضی وقتها که کسی خانه نیست آنها را میچینم جلوی تلویزیون و الکی مثلا بازی میکنم و صدتا گل به مهرداد میزنم که خیلی کیف میدهد!...


۳


دیروز یک آقای مهم به مدرسه ما آمد! آقاهای مهم یکجور آدم هستند که رئیس منطقه آموزش و پرورش میباشند و تپل هستند و ریش دارند و خیلی دوست دارند در میکروفن حرف بزنند! وقتی یک آقای مهم به مدرسه می آید خیلی برای بچه ها خوب است چون یک زنگ سر کلاس نمیروند و می آیند در حیاط زیر آفتاب مینشینند و یواشکی با هم حرف میزنند و خیلی کیف میکنند!...امروز آقای مهم آخر حرفهایش گفت که حالا میخواهد از یکی از دانش آموزان دعوت بنماید که بیاید بالا و خلاصه ای از حرفهای او را بگوید و یک جایزه بگیرد و بعد هم با دست من را نشان داد! ولی چون من موقع سخنرانی آقای مهم با علیرضا سر اینکه بابای کداممان زورش از بابای آنیکی بیشتر است یواشکی دعوا میکردیم "خلاصه حرفهای آقای مهم" را بلد نبودم و فقط این را بلد بودم که خیلی در آن "همانا" بود!...قاسم داور که در صف بغل دستی ما است گفت که سخنرانی درباره اسم امسال بوده است که سال جهاد و اقتصاد و اینجور چیزها است! ولی علیرضا گفت که قاسم داور کله خراب و دروغگو است و هر احمقی میداند که امسال "سال خرگوش" میباشد! و اینجوری شد که من رفتم بالا و اینچیزها را گفتم! :

با سلام به پیامبر و خاندان مرتبش و سلام به بچه های کلاس "یک ممیز الف" و تشکر از خانم رضایی که معلم ما است همانا سخنرانی با میکروفن خودم را شروع میکنم! همانطور که همه ما میدانیم امسال سال جهاد میباشد و از آنطرف سال خرگوش هم است و چون خرگوش هویج دوست دارد میتوانیم بگوییم امسال "سال جهاد و هویج" است!...البته همانا همه خرگوشها هویج دوست ندارند و داداش کوچک علیرضا یک خرگوش قهوه ای داشت که ما هرچی به او هویج میدادیم نمیخورد ولی تخمه آفتابگردان را همانا دوست داشت و آخرش هم چون دندانهایش سیاه شده بود داداش کوچک علیرضا انداختش توی ماشین لباسشویی که خرگوشه همانا مرد و ما او را در باغچه خانه شان دفن کردیم و یک سنگ قبر مربع کوچولو هم همانا گذاشتیم رویش و لذا ما میتوانیم اسم امسال را بگذاریم "سال جهاد و نینداختن خرگوشهای قهوه ای داخل لباسشویی"!...

از طرفی من خودم در تلویزیون جهاد را دیده ام که در فیلم محمد رسوال الله بود که آن یک فیلمی است که مثل جومونگ است و در آن شمشیر دارد و یک چیز دراز دارد که اسم آن را الان یادمان نیست و جهاد اینجوری است که بعضی وقتها کافرها آن را میکردند در شکم مسلمانها و بعضی وقتها هم مسلمانها آن را میکردند در شکم کافرها و با توجه به اینکه اقتصاد هم یکجور پول است و 25 تومانی زرد هم پول است اسم امسال را میشود گذاشت "سال چیزهای دراز و 25 تومانی زرد"!...تازه چون کبلایی ماشالله نوه دختری اش در دانشگاه رشته اقتصاد خوانده است و الان بیکار است ما اسم امسال را میتوانیم بگذاریم "سال جهاد و نوه دختری کبلایی ماشالله که بهتر بود بجای اقتصاد میرفت جهاد و از اینجور چیزهای دراز میخواند تا الان موفق بود همانا"! (که این یه کمی طولانی است و الان که فکر میکنیم خیلی هم خوب نبوده است!)...و در پایان همانا حرفهای من تمام شد! با تشکر!...

همه بچه ها از سخنرانی من در میکروفن خیلی خوششان آمده بود و حتی از آن بالا دیدم که نقی هم که بابایش آقا سیروس خارج است و هیچوقت حرف نمیزند و انسان درونگرایی است هم خیلی خوشش آمده بود و یک عالمه دست زد! ولی آقای مدیرمان اصلا خیلی خوشش نیامد و من را صدا کرد به راهرو و یک چک محکم به من زد و گفت که بروم جلوی دفتر وایستم!...

من امروز یاد گرفتم اینکه اسم سالها هی هر سال سخت میشود برای اینست که بچه ها نتوانند در میکروفن درباره آن حرف بزنند و فقط آقاهای مهم بتوانند در میکروفن درباره آن حرف بزنند و اینجوری به بچه ها جایزه ندهند و همه اش را برای خودشان بردارند!...




رکاب زن

چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 20:16

بچه که بودم با برادر و پسر خاله هام دوچرخه سواری می کردیم. اولش خیلی ساده شروع شد. مثل هر بچه دیگه ای که دوچرخه سواری میکنه. یواش یواش برامون جدی شد. دوچرخه هامون رو تعمیر می کردیم، ارتقا می دادیم، وسایل ایمنی می خریدیم... من تنها دختر گروه بودم. اون موقع ما توی یه خونه دو طبقه زندگی میکردیم. اونها طبقه پایین و ما بالا... یه حیاط داشتیم که پارکینگ دوچرخه هامون بود. از کوچه های اطراف خونمون شروع کردیم. شوهر خاله ام شد مربی و مشوقمون. رکاب زدیم کوچه های محله رو، کوچه های اطراف منزل مادربزرگ رو... کم کم تیممون قوی شد. مسیرهای رکاب زنیمون طولانی و سخت تر... اونها به غیر از دوچرخه، به طور حرفه‌ای موتور سواری می کردن. کم کم راهشون رو تغییر دادن و دوچرخه براشون کمرنگ شد. پسرها برای شرکت در مسابقه های موتورسواری خودشون رو آماده می کردن. تمرین هاشون سخت تر شده بود. من؟ حسرت می خوردم که چرا پسر نیستم...
اونها رفتن مسابقه دادن، مقام آوردن. مسابقه‌ی بعدی و بعدی... 
شوهر خاله ام که عضو هیئت موتور سواری بود، برای من و سه چهار تا دختر دوچرخه سوار که از دوستانمون بودن مسابقه ترتیب داد. مسابقات کشوری نبود، رسمی نبود، اما هیجان داشت، انگیزه داد، روزهای خوبی به جا گذاشت... 
بعد از اولین مسابقه، وقتی مقام اول رو آوردم برای بخش ورزشی روزنامه دیواری مدرسه مقاله ای نوشتم با این عنوان: دیگر نمی خواهم پسر باشم...

ورزش

سه‌شنبه 2 آذر 1395 ساعت 20:04

همه میدونیم چقدر ورزش خوبه، چقدر فایده داره و جلا میده جسم و روح رو. اما بازهم باهاش بیگانه ایم.

 چند روز پیش که مجبور شدم  حدود سی، چهل تا پله رو سریع طی کنم  به هن وهن افتادم و رگ پام گرفت   باورم نمیشد این من بودم که یه روزی تا ایستگاه پنج توچال رو  وسط زمستون یه نفس می رفتم، 4 تا 90 دقیقه پشت سر هم  تو زمین خاکی شرطی فوتبال بازی میکردم ، 1000 تا طناب میزدم، 300 تا درازنشست می رفتم و خیلی کارهای دیگه...تا همین پنج، شش سال پیش  یه نرمش و ورزشی میکردم  که اون هم تعطیل شده رفته پی کارش و تو همه این سال ها  خواستم که از فردا  ورزش  رو شروع کنم.رخوت و اضافه وزن و  تایم کاری و شرایط روحی و هزار تا  چیز دیگه همه اش درسته اما اصل مطلب اینه که آدمها از یه جایی به بعد سخت تغییر میکنن سخت...

زندگی ، با مزه ی گس

شنبه 29 آبان 1395 ساعت 21:31

تصور می کنم به هر دلیلی ، خواسته یا ناخواسته رفته ام به شهری که هیچکس را نمی شناسم . آنجا هیچ شغلی ندارم و نمی دانم باید چکار کنم و چگونه روزگار بگذرانم ؟

حالا کمی شرایط را سخت تر می کنم . فرض می کنم در شهر خودم ، در زمانی غیر از زمان خودم مجبورم زندگی کنم . تمام کوچه ها و خیابانها را می شناسم . از تک تک کوچه پس کوچه های شهر خاطره دارم ، اما هیچ کجای شهر به من تعلقی ندارد و کسی هم مرا نمی شناسد ! فرض کنیم چیزی شبیه اصحاب کهف !

و حالا باز هم شرایط را سخت تر می کنم . فرض می کنم  همه ی اینها باشد و به خواست خودم در غار اصحاب کهف رفته باشم . حالا چندصد سال گذشته و من به جامعه و شهری باز می گردم که همه منتظر ورودم هستند . در لحظه ی بازکردن چشمهایم ، پیش از هر چیزی ، دوربینهای تلویزیونی و چشمهای منتظر را می بینم که می خواهند اولین برخورد من در بازگشت به زندگی را ثبت کنند .

باید خیلی سخت باشد ! وارد دنیایی بشوی که کاملا برایت غریبه است اما همه تو را و شجره نامه ات را و تمام خصوصیاتت را می دانند !

و حالا سخت ترین شرایط را در نظر می گیرم :  همه ی اینها باشد و من هیچ حافظه ای نداشته باشم ! هیچ تصوری از جهان پیرامون خودم نداشته باشم ! یک آدم پنجاه ساله که چندصد سال بعد از زمان خودش وارد دنیایی می شود که همه منتظرش هستند !

 

 

چه شد که اینها را نوشتم ؟

همه اش بخاطر این خبری بود که ظاهرا از بی بی سی نقل شده :

« جسد دختر ۱۴ ساله‌ای که می‌گفت "امیدوارم تا شاید صدها سال دیگر درمان شوم، برخیزم و به زندگی ادامه دهم" با حکم دادگاه منجمد شد.
این دختر چهارده سال بریتانیایی که به نوع نادری از سرطان مبتلا بود پیش از مرگ خواسته بود تا جنازه او به روش علمی منجمد شود تا شاید با پیشرفت علم در آینده، بازگرداندن حیات به او امکانپذیر گردد و بتواند بار دیگر به زندگی خود ادامه دهد.
والدین این دختر از هم جدا شده‌اند و در حالیکه مادر او با این درخواست موافق بود، پدرش برای جلوگیری از اجرای این خواست به دادگاه مراجعه کرد.
پدر دختر نگران تنها ماندن دخترش در آینده و همچنین هزینه‌های گزاف روند انجماد جسد بود اما در جریان دادرسی مخالفتش را پس گرفت.
جسد این دختر پس از مرگ به آمریکا انتقال یافت و یک شرکت تجاری با هزینه‌ای حدود چهل هزار دلار، آن را "برای همیشه" در دمای پائین  منجمد کرده است. »

بعد از خواندن این خبر ، به جز نوشته های بالا ، به ذهنم رسید که : شاید بد نباشد که چند نفر از ما متولدین دهه ی چهل را هم منجمد کنند و بعد از یکی دو قرن دوباره به دنیا برمان گردانند تا خاطرات خود را از این سالهای شگفت و روزگار غریب برای دیگران تعریف کنیم !! 

 ما را به دنیا برگردانند تا شاید حتا چند ساعت بتوانیم روزگار بی جنگ و بی زورگویی و بی اجبار  را نیز تجربه کنیم . البته این احتمال هم هست که آنوقت در دنیایی چه بسا افتضاحتر به روزگار برگردیم !

به هر حال اینهم وسوسه ای است . نمی دانم آیا کسی هست که چنین آرزویی داشته باشد ؟ فکر می کنید دنیا در چندصد سال بعد چگونه خواهد بود ؟ دوست دارید در چه دنیایی دوباره چشم به روی آسمان بگشایید ؟!!

( تعداد کل: 530 )
   1       2       3       4       5       ...       67    >>