X
تبلیغات
رایتل

لطفا اردیبهشت را دریابید ...

سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 23:44

باز هم تکراری می گویم : لطفا اردیبهشت را زندگی کنیم . 

ماه شگفت و پر رمز و رازی است این اردیبهشت .

همه ی  زیبایی زمین را به تماشا می گذارد اردیبهشت . 

همه ی رنگ ها ، نقاشی ها ، صداهای جادو کننده ی پرندگان و ... و... همه را به تماشا می گذارد . 

اردیبهشت را دریابیم . 

نگران خردادها و مردادها هم نباشیم . 

شادی نخواهد گذاشت که سیاهی و نومیدی مردادهای گران بر زیبایی و شادابی و رقص گلهای اردیبهشتی پیروز شود . 

اردیبهشت را در طبیعت و با طبیعت زندگی کنیم . 

پی نوشت 1 : عکسهای پست قبل از یکم اردیبهشت بود در  دره های حوالی حیران و آستارا . 

پی نوشت 2 : عکسهای این پست از همین امروز هستند ، در حوالی شهرستان گرمی . 

اردیبهشت را زندگی باید کرد

شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 20:26

درود 

اردیبهشت را باید زندگی کرد !

اردیبهشت ماهی است که از آن نمی توان و نباید گذشت . 

اردیبشهت را باید جرعه جرعه نوشید . حتی اگر از در و دیوار و زمین و زمان بمباران شوی که فلانی خوب است و منجی است و فلانی بد است و ... اما اردیبهشت است و دمی دور از رنگ و ریای سیاست باید به رنگ زیبای طبیعت پرداخت .  

اردیبهشت را از دست نباید داد . سیاست بماند برای همان خرداد و مرداد و بهمن و ... .

اردیبهشت یعنی طبیعت . یعنی زمین . یعنی وجب به وجب سبزه زار و گلزار . 

اردیبهشت را باید با طبیعت خندید . با طبیعت رقصید . 

روزگار بازیهای شگفتی دارد . شاید در امتداد نومیدی ، یکی از همین خرداد و مردادهای گران ، کسی آمد و گلها را نیز به جرم زیبایی و شادابی به زندان افکند و قتل عامشان کرد !

پس اردیبهشت را زندگی کنیم . به امید خردادها و مردادهای شاد .

اینهم چند عکس اردیبهشتی در اطراف گردنه ی حیران و مسیر زیبای روستای گیلده تا قوشادرمان . ( در محدوده ی آستارا )

 


بازگشت

پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 ساعت 19:07

درود . 

من برمی گردم ! 

شنبه ! 


تراژدی تا همیشه

شنبه 28 اسفند 1395 ساعت 21:54

تلخ تر از تلخ 


مادر : می خوام برم . 

من : کجا ؟

مادر : خونه ی خودمون .

من : خونه ی خودمون همینجاست .

مادر : خونه ی خودمون حیاط داشت ... باغچه داشت ...

من : ولی  خیلی وقته دیگه خونه ی خودمون همینجاست . 

مادر : پس دیگه ی خونه ی خودمون همینجاست ؟ 

من : آره . خونه ی خودمون همینجاست . 

مادر : اگه خونه ی خودمون همینجاست پس کو آدمهاش ؟ پس چرا هیچکسی نیست ؟

من : ....

.....

...

____________________________________________________

پی نوشت : سالی که می آید برایتان پر از شادی باد . زمان اما کوتاه است ... کوتاه ... 

موندن

جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 23:37

نگید نگفتمها ...

برای  « موفق شدن »  خیلی پارامترها دست به دست هم میده  اما مهمترین پارامتر  « تلاشه » 

برای  « موفق موندن » هم خیلی پارامترها دست به دست هم میده اما  مهمترین پارامتر « نظمه » 

راجع به عشق هم همینطور

برای « عاشق شدن »  مهمترین عامل «  توجه » 

ولی برای  «  عاشق موندن » مهترین عامل  « خوب بودنه » 


خوب باشیم ....



انشاله سال خوبی برای خودتون و اطرافیانتون و جامعه تون بسازید 

دوستتون دارم 



آخرین چهارشنبه سال

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 21:10

دوشنبه که بیاد، ظهر که بشه، ساعت دو دقیقه مانده به  ۱۴ رو که نشون بده، سال نود و پنج برای همیشه میره... اینکه برای هر کدوم از ما امسال چه رنگ و بویی داشت یه بحثه، اینکه ایران در سال ۹۵ چی کشید یه بحث دیگه... 

خیلی از آدمها از توی زندگیمون رفتن، بعضی‌ها اما اومدن و هوای تازه و خواستنی با خودشون آوردن... خیلی از آدمها موندن اما از دلمون رفتن، بعضی ‌ها به خیال خودشون از دلمون رفتن اما پرنده‌ی دلمون براشون پرپر میزنه... خیلی ها هم راهی سفر ابدی شدن... که الهی سفرشون خوش، روحشون آرام، آغوش خدا پناهشون...

دست خیلی‌ها رو گرفتیم، دستمون رو گرفتن... نه گفتیم، نه شنیدیم... نخواستن، نخواستیم... هرکاری کردیم دیر یا زود به خودمون برگشت. امیدوارم برآیند امسالمون مثبت بوده باشه و بهترین تصمیم‌ها رو برای سال جدیدمون بگیریم...

خاصیت بهار تازه شدنه. افکار تازه، راه‌های تازه و خوبی‌های تازهِ تازه پیش رومون...

چندتا خواهش:

سفره‌های هفت سین رو جدی بگیرید. تنها رسمی که تا الان پا برجا مونده... 

کوچولوها رو فراموش نکنین. حتی یه عیدی کوچک هم خوشحالشون میکنه. خدا رو چه دیدی شاید موندگارترین خاطره از عیدش رو رقم زدین...

بزرگترها دلشون به شما خوشه. عیدشون رو با حضور قشنگتون رنگی‌تر کنین.

سیزده‌بدر رو حتما در طبیعت بگذرونین که انرژی مثبتش شارژتون کنه برای یک شروع جدید...

اگر سفر نمیرین حتما توی سطح شهر بچرخین. گل‌های تازه کاشته شده و خلوتی شهر حسابی سرحالتون میاره...

و در آخر... نوروز خیلی بهتون خوش بگذره. بهارتون پر از شادی...

دعا

سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 18:59

سورتون برقرار، دل تون شاد، آتیش تون روشن،گره هاتون باز، سرتون خوش، زردی تون برای شعله ها و سرخی آتیش گوارای وجودتون، پاکی سیاوش سرلوحه مون  و نوشانوش تون به سلامتی و مستدام. 

چهارشنبه سوری پرهیجان و شاد و بی‌خطر 

جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی قسمت آخر

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 23:24


در میان کل کل های احمد و عبدالله ، دوباره همه سوار نیسان می شویم . 

این بار مهدی ، آرام می خزد پشت نیسان و عبدالله می رود جلوی نیسان جای او می نشیند . ایرج هم که حاضر نیست کنار عبدالله بنشیند ، آرام می آید عقب نیسان و می نشیند کنار من . 

- تخته رو بیار یه نبردی بزنیم . 

- حالت خوبه ایرج جان ؟ اینجا ؟ پشت نیسان ؟

- بیار بابا ! بذار قبل از اینکه جنی بشیم برای آخرین بار ازت ببرم . 

- می خوای سه هیچ به نفع تو شروع کنیم ؟ اگه جنی شدی لااقل پنج هیچ نبازی ! 

- مجید کاری نکن خودم دست بسته بدمت دست همون جنی که می خواستی باهاش شطرنج بازی کنی ها !!!

من و ایرج در پشت نیسان که آرام آرام از گردنه پایین می رود مشغول تاس ریختن بر صفحه ی تخته نرد می شویم . یکی دو تا از بچه ها، پتو ها را دور خودشان می پیچند و کف نیسان دراز می کشند . مهدی می رود سراغ گاز پیک نیک و روشنایی . 

- بذار اینو روشن کنم . هم به درد فرار دادن جن ها می خوره ! هم چند دقیقه ی دیگه تاریک میشه به درد شما دو تا می خوره ! 

تا از گردنه ی خاکی پایین برویم بیشتر از نیم ساعت طول می کشد . احمد می خندد و می گوید : 

- نامرد نیم ساعته پاش روی گازه هنوز توی گردنه است ، به ما می گفت ربع ساعت راه برید می رسید به باغ ! 

حالا هوا کاملا تاریک شده است . مهرداد که تا حالا ساکت بوده ، می زند زیر آواز و شروع می کند به خواندن :

- تو در این سفر خدایا .. ز بلا نگه بدارش 

که دل امیدوارم .... به خیال او نشسته 

همزمان با او ، بقیه با صدای لرزان مشغول به خواندن می شویم . 

شبی از فرط فراغش ... رو به میخانه نمودم 

دیدم از بخت سیاهم ... در میخانه ببسته 

انگار هر چه هوا تاریکتر می شود ، لرزش صدای ما هم بیشتر می شود .

ناصر می گوید :

- غلط نکنم این سر و صدای باغ علیمرداه که داره میاد ... 

- کدوم سر و صدا ... 

- گوش کن ... به جان خودم انگار جن ها یه نفر رو گرفتن ... دو سه تا روشنایی هم توی باغ پیدا شده ... 

ما بی خیال حرفهای ناصر ، مشغول خواندن ترانه ی سوسنیم که ناگهان نیسان می زند روی ترمز. تخته نرد زیر و رو می شود و مهره ها پخش می شوند . احمد ، تفنگ بادی در دست ، تعادلش را از دست می دهد و می افتد روی مملی و سعید ، که کف نیسان دراز کشیده اند . ایرج عقلش کار می کند و گاز پیک نیک را بغل می کند که مبادا بیافتد و شیشه ی چراغش بشکند . 

پرویز از نیسان پیاده می شود و فریاد می زند :

- همه اتون جنی شدین . دیوونه ها ! بیایین این رفیق دیوونه اتون رو جمع کنید . 

عبدالله دارد می لرزد و بدون وقفه و پشت سر هم داد می زند :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

من و ایرج از پشت نیسان ، با کفش و بدون کفش می پریم پایین :

- واویلا ... غش نکنه یه وقت ؟..

می رویم توی کابین نیسان و با هزار بدبختی ، عبدالله را مهار می کنیم . دهان عبدالله کف کرده است . او ، در میان دستهای من و ایرج می لرزد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

پرویز هم سوار می شود و نیسان ، با شتابی انگار به سمت بی نهایت ، از جا کنده می شود و به راه می افتد . ایرج به زور می خندد . معلوم است می خواهد عبدالله را آرام کند . 

- بابا جن کجا بود عبدالله ! اون دوست مجیده ، اومده باهاش شطرنج بزنه ! 

پرویز ، تمام زورش را می ریزد درون پایش و پایش را روی پدال گاز فشار می دهد . نیسان از کنار روستا می گذرد . روشنایی کم سویی از پشت چند پنجره ، محصور در میان دیوار های خشتی خانه های روستا به چشم می خورد . یکی دو تا سگ گله به سمت ماشین هجوم می آورند و تا مسافتی بعد از روستا نیسان را دنیال می کنند . عبدالله همچنان می گوید " من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم " و دهانش کف می کند .  

نیسان نه به سمت کوه و باغ علیمراد ، که به سمت رودخانه پیش می رود . من و ایرج به همدیگر نگاه می کنیم . به عبدالله نگاه می کنیم. به پرویز نگاه می کنیم . پرویز به ما نگاه می کند و با حرکت سر و صورت ، به عبدالله اشاره می کند و پایش را روی گاز فشار می دهد . 

- یه نیم ساعتی طاقت بیاره می رسیم همونجا که سیزده به در اومدیم ماهیگیری ...

- پس باغ چی میشه ؟

- نکبت می خوای همینجا ولتون کنم و برم ؟ جواب ننه بابای اینو خودت می دی ؟

در سکوت ما ، نیسان بعد از نیم ساعت ، نزدیک چم رودخانه ، در کنار چند درخت بید می زند روی ترمز . جایی که برای ما آشناست . جایی که هر از چندگاهی پاتوق ماهیگیری و شب چرانی های ماست . پاتوقی که همیشه نه از راه گردنه ، که از راه روستایی دیگری ، سراسر در کنار رودخانه به آنجا می رویم .  

از نیسان که پیاده می شویم ، پرویز می زند زیر خنده . عبدالله ، مثل فنر از درون کابین نیسان می پرد بیرون و می رقصد و می خندد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم .. ایناها ... جن ها مورچه دارن ... حمومک مورچه داره  ... ایناها ... 

عبدالله و پرویز می خندند . ما تعجب زده به آنها نگاه می کنیم . بعد ، اول یکی یکی و عصبی ، بعد آرام و دو سه نفری ،  سرانجام دسته جمعی ، همه می ریزیم دور عبدالله و همراه او می رقصیم و می خوانیم :

- حمومک مورچه داره ... بشین و پاشو مورچه داره ...

و حکایت جن های باغ علیمراد همچنان ، ادامه می یابد ... .


( تعداد کل: 601 )
   1       2       3       4       5       ...       76    >>