X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 20:00

چند روز پیش هم تاکسی بودم با یکی از جوان های شلوار آویزان از باسن ... با تلفنش صحبت می کرد و همزمان اسم کوچه ها را بلند بلند می خواند تا آدرس مورد نظرش را پیدا کند.... کلافه شده بود انگار که یکهو با همان صدای بلندش گفت: اینا هم با این اسم گذاشتنشون، شهید فلان،شهید بیسار، ااااه ...

چند ماه پیش هم سفره بودم با یک پیرزن چادر گل گلی به سر.... تسبیح دستش بود و هر وقت نگاهش به کسی می افتاد یک لبخند بزرگ می زد.... بچه که بودم یادم هست همه از این پیرزن حرف می زدند... برایش دل می سوزاندند و از صبوری اش تعریف می کردند.... یک صبر بزرگ که سرپا نگش داشته بود وقتی شب هفت پسر کوچکش، کفن پیچ پسر بزرگش را آوردند.... اسم خیابانشان را گذاشتند : برادران شهید فلان....

از جنگ و روزهای سختش خیلی گذشته .... حرفم تکرار مکررات نیست که خودم از همه بیشتر از تکرار متنفرم.... از کارناوال های مصنوعی راهیان... از شونصد و چهل تا جایزه کوچک و بزرگ دادن به شیار .... از همایش های الکی .... از تظاهر..... حرفم اینها نیست... حرفم یه کوچولو احترام است.... خودمانیم آرمان هایشان که رسما به گل نشست ،  احترام به یک مستطیل فلزی چند سانت در چند سانت که یک اسم رویش نوشته کار سختی نیست .... اسمی که اگر زنده بود حداقلش این می شد که پیرزن آخر مهمانی یه لنگه پا نمی ماند بین چند نفر و نمایش خیرخواهانه شان.... به خدا اگه بزارم.... آخه من مسیرم  همون وره.... اصلا  خودم نوکر حاج خانوم  هستم...  صداها همه یکی از یکی بلند تر ...!!!

نظرات (15)
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 21:07
سلام مهربانم
دست مریزاد به قلمت
منم از تظاهر و ریا متنفرم
اما گفتی کارناوال های راهیان نور،
منم یه زمانی همینجور فکر میکردم،
منم یه روز شاید مثل همون اقا پسر توی تاکسی بودم،
اما همین به قول شما کارناوال های راهیان نور نگاهم رو به دنیا تغییر داد،
من رواز خیلی از خواستتی های مسخره و الکی خوشم جدا کرد و به قول علم روان شناسی معنای زندگی ام رو درست کرد...
من تنها نیستم،طیبه،آرزو و زهرا و خیلی از بچه های دانشگامون توی همین کارناوال ها زندگیشون تغییر کرد،اونجا چیزهایی رو یاد گرفتم که شش سال توی لیسانس و فوق لیسانس روانشناسی یادمون ندادن،ای
بقول دکتر شریعتی چه بدبختند آدمهایی که همونجور که به دنیا میان همونجور از دنیا میرن و تحول و تولدی ندارن،
خدا روشکر که جز اون دسته آدم ها نبودم و حیرونی و سرگشتی ها و پوچ گرایی ام تمام شد...
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 21:08
سلام مهربانم
دست مریزاد به قلمت
منم از تظاهر و ریا متنفرم
اما گفتی کارناوال های راهیان نور،
منم یه زمانی همینجور فکر میکردم،
منم یه روز شاید مثل همون اقا پسر توی تاکسی بودم،
اما همین به قول شما کارناوال های راهیان نور نگاهم رو به دنیا تغییر داد،
من رواز خیلی از خواستتی های مسخره و الکی خوشم جدا کرد و به قول علم روان شناسی معنای زندگی ام رو درست کرد...
من تنها نیستم،طیبه،آرزو و زهرا و خیلی از بچه های دانشگامون توی همین کارناوال ها زندگیشون تغییر کرد،اونجا چیزهایی رو یاد گرفتم که شش سال توی لیسانس و فوق لیسانس روانشناسی یادمون ندادن،ای
بقول دکتر شریعتی چه بدبختند آدمهایی که همونجور که به دنیا میان همونجور از دنیا میرن و تحول و تولدی ندارن،
خدا روشکر که جز اون دسته آدم ها نبودم و حیرونی و سرگشتی ها و پوچ گرایی ام تمام شد...
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 22:07
نه همایش ها، نه جایزه ها و تقدیرها، نه کارناوال های اینچینی و نه هیچ کدوم دیگه از این کارها، به خودی خودش بد نیست، که اتفاقا باید باشه تا هرچند وقت یه بار بهمون یادآوری بشه، بد وقتی میشه که یه عده این وسط از همه ی این کارها سواستفاده میکنن، یه عده پشت این اسم ها و مقام ها پنهون میشن و هزار تا کار دیگه انجام میدن، بد وقتی میشه که ما نگاه میکنیم و فقط یه ظاهر تو خالی میبینیم از تک تک چیزهایی که برای تقدیر و احترام به خیلی از کسایی تدارک دیده شده که جونشون، زندگیشون، جوونیشون، خانوادشون، سلامتشون، آرزوهاشون رو برای دفاع از کشورشون دادن.
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 08:23
به خدا منم همینو میگم
بابا اونها خیلی با شرف بودن به قرآن
حالا احترام نمیذارید نذارید چرا دیگه بی احترامی می کنید
دمتون گرم
پستتون به تعداد همه اون مستطیل ها که فرمودین لایک داشت
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 08:32
بعد از مدتها بغض آلودم کردی مهربان..خیلی قشنگ بود و موثر و موجز و دلچسب..آن پیرزن منو یاد مامان بزرگم انداخت که جوون 19 ساله شو رشید و سرپا فرستاد و توی تابوت تحویل گرفت...آره حق داری کارسختی نیست احترام به یه تابلوی کوچیک فلزی...کاش اینقدر سنگ نمیشدیم...
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 09:44
موضوعت هر چقدر هم که تکراری باشه فقط هنر دست توئه که میتونه این جوری این نوشته رو سرانجامش بده.
خیلی قشنگ بود.
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 13:23
کاشکی اوضاع جور دیگه ای بود.
کاشکی همون پسرک انقد تو این مملکت خوبی دیده بود که افتخار می کرد به گذشته اش و به کشورش و به هنجارهاش.
کاشکی آرزوهای اون سفر کرده ها رو دفن نمی کردیم.
و هزارتا کاشکی دیگر...
به هر حال ممنون از یادآوریتون
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 14:08
سلام عزیزم.حرفت درست و قشنگه و موافقم. ولی تعمیم دادن کار سختیه.
کارناوال های راهیان مصنوعی نیست. توش پر از آدم هایی جالب و عمیق و خوبه که به عشق راهیان زنده اند. حتی نسل سومی های جنگ ندیده.
دنیاییه برای خودش. چون منم قاطی اون آدم ها میشم دیدم. خییییلی خوبه خیلی چیزاش. بعضی چیزاشم خب طبعتا جای نقد داره.
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 14:40
مثل همیشه عالی نوشتی عزیزم
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 23:13
عالی بود
چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 09:43
لااااایک به بانو. حرف دلمو زدی.
چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 10:43
مملکت ما هرجوری که باشه،تو هرشرایط و سختی که باشیم،مسئولین هرچقدرم بی مسئولیت باشن اصن ربطی به شهدا نداره!!!
باید احترامشون حفظ شه
حتی اگه هفته ای یه صلوات تو دلمون براشون بفرستیم بخاطر همه ی کارایی که کردن و ماقدر نمیدونیم

عاشق این جمله م:شهدا چه کرده اند،ما چه میکنیم

و سرآخر باید بگم من فقط یه بار رفتم راهیان نور،اما شلمچه رو هییییچ وقت یادم نمیره شلمچه فقط خاک داره اما وقتی واردش میشی انگار شهدا کنارتن با همه جون و تنت حسشون میکنی،شلمچه واقعن محشره

و امیدوارم یه بار دیگه بتونم برم سفر راهیان نور،اگه لیاقت داشته باشم
چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 14:23
رفتندبرای دفاع از مملکت بی ادعا
احترام به اسم خیابون گذاشتن نیست به دنباله روی از اهداف اوناست یعنی مملکت رو به باد ندیم با بد مدیریتی هامون ....اسم خیابونها باید شماره باشه که بشه راحت پیدا شه برای حرمت ظاهری میشه کارای دیگه ای کرد.....حالا اون جوون اگه نوع لباس پوشیدنش برا ما جالب نیست دلیل نمی شه که اندشه اش هم جالب نباشه....شاید اون هم اگه پای دفاع از مملکت پیش بیاد باز هم مثل همون ها که رفتن عمل کنه...دوران جووانی دوران امتحان کردنه و بزرگ شدن....خدا به اون مادرها صبر عظیم داده و برای من این صبر غیر قابل تصوره
پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 02:14
خودشون تقصیر ندارن
اما یه عده باعث شدن جوونا از اسم شهید متنفر باشن، مثل خودم.
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 18:30
حالم بهم میخوره و بالا میارم وقتی این همه کثافت کاری و انحصار و اقتصاد دولتی و مردم بی رویا و...می بینم فقط چاره این کشور بمبهای نپال یا یه زلزله ده ریشتریه تا معضلی به اسم ایران از روی زمین محو بشه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد