X
تبلیغات
رایتل

کفش

پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 21:15

البته این نظر منه ... ممکنه شما اینطور فکر نکنید . به نظر من  اولین    نشانه غرب زدگی   تو جامعه ما ...  " در نیاوردکفش "  تو مجالس رسمی بود .. یعنی   اولین نشانه با کلاس شدن  و امروزه ایی بودن تو  سال های 62  یا 63  تو محیط اطراف من این بود ...  خوب یادمه  خواهرم که اون سالها براش خواستگار میاومد،  همیشه با مادرم دعوا داشت  که اجازه بده مهمان ها با کفش بیان توو  ..... و صد البته  تو  کت  مادر من نمیرفت و دست اخر هم خونه دو طبقه ما  دو قسمت شد طبقه بالا  مبله و   میز  ناهار خوری و تخت  خواب ، و.... که  دست خواهر و برادر بزرگم  بود و طبقه پایین  مفرش شد به فرش و  پشتی  و رختخواب و  سفره ....

اون سالها ... سالهایی  بود که نداشتن مبل  عیب و عار  شده بود و به خانه های که فرشهای  قرمز  و   با " پشتی " همجنس فرش  تزئین شده بود  خیلی  بی کلاس  قلمداد میشد ... روزهای که کلماتی مثل   " جواد " یا  " سه شدن " بوجود اومد یا حداقل  من اون زمان معنی شو فهمیدم .

طبقه بالا شده بود ... پوشیدن کفشهای براق ورنی روی فرش ... بی حجاب بودن خواهرم  و دوست هاش . گوش دادن  موزیک های   شاد از باندهای جی بی ال چند ده هزار تومانی  برادر بزرگم .. بازی  کردن با چوب اسکی و پریدن روی  تخت خواب برادرم . و نگاه کردن مایکل جکسون از ویدئو برادرم ... 

 و طبقه  پایین ... حرف های مامان ... گوش زد کردن نجسی و پاکی ...و اومدن کثافت و نجاست از طریق کفش و قبول نشدن نمازهایمان و رفتن  به جهنم ...


من مابین این دو حس گیر کرده بودم ... از نظر من حق با مادرم بود ... دلم و تربیتم  مادرم  تایید میکرد .. اما جذابت طبقه بالا  و حس ما با کلاسیم داشت خفه ام میکرد ....


یادمه تو اون سالها برادر بزرگم  یه کادیلاک  خریده بود که تو اون سالهای که  فقط و فقط  پیکان  وجود داشت  داشتن چنین ماشینی مثل این بود که الان یه "  پورشه "  داشته باشی ...  برای  اینکه به برادر های قد و نیم قدش یه حالی بده تصمیم گرفت ما رو ببره  مسافرت  .. یه هتل 5 ستاره  تو رامسر  رزرو کردو همگی یه هفته رفتیم  هتل 

وقتی به هتل   رسیدم  برادرم  کلید   سویت  تحویل گرفت و یه نفری هم اومد و چمدون ما رو حمل میکرد اونقدر این هتل به چشم من شکیل بود که دائم  در و دیوار نگاه میکردم  به اسانسور که رسیدیم   کف  آسانسور فرش شده بود ...وقتی همه وارد آسانسور شدیم   اون  " باربر "  چمدون  داخل  آسانسور زمین گذاشت و کفش برادر کوچک تر مو  که جلوی درب آسانسور در اورده بود .. اورد داخل آسانسور ....

برادر  و خواهرم از خجالت سرخ شدن و وقتی به اتاق رسیدیم  حسابی  داداش کوچکمو  دعوا کردن ...  و من اون روزخیلی غصه خوردم و تمام مدت تحت تاثیر حرف های برادرم،  از باربره خجالت میکشیدم ...فکر کنم  همون روز تصمیم گرفتم   طبقه دومی باشم ... 


دیگه کفشها مو  تو مهمونی ها در نیاوردم ...  با خانمها دست دادم و  بعد ها هم روبوسی کردم ... نجسی و پاکی تبدیل شد به تمیزی و کثیفی ...   بیژامه راه راه  تبدیل به شلوارک و.....  و هی کروات  خریدم .... به جای اینکه اول بزرگتر مقدم باشه اول خانم ها مقدم شدن و شروع کردم به  ست کردن  روحم با محیط اطرافم ..

ولی حالا بعد از گذشت سالها  و کمرنگ شدن جذابیت طبقه دوم   احساس میکنم دلم برای طبقه اول تنگ شده   برای پهن کردن سفره ... انداختن  تشک   لم دادن به پشتی .... در آوردن کفش هام ... ولی افسوس که تمام پل های پشت سرمونو خراب کردیم ... افسوس




آخر هفته خوبی داشته باشید

آرش  پیرزاده

نظرات (25)
پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 21:34
آدمیزاده دیگه!
حسرت اونچیزی که تجربه نکرده_حالا آگاهانه یا ناآگاهانه_ رو میخوره!!!
همه چیز به طرز وحشتناک و ترسناکی نسبی هستش!
...
مطمئن باش اگه تا حالا تو زندگیت ، زندگی مطابق طبقه اول رو پیش میگرفتی، الان دلت برا جذابیت طبقه دوم تنگ میشد...

کلا دنیای چرتیه... درستی وجود نداره همه چیز به طرز ترسناکی نسبی یه.
پاسخ:
به شاید ... دنیا نسبی ولی چرند نیست به نظرم ... بی رحمه
پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 22:18
سلام. وبلاگ برای دخترم هانا بسته شد؟
پاسخ:
نه عزیزم به زودی اونجا رو اژ میکنم از اول پاییز اینشاله
پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 23:51
این نوشته ت چقد خوب بود ارش
همچین چسیبد مشتی
پاسخ:
مرسی مهرداد ممنون که خوندی
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 11:33
یه عالمه از طبقه اولی بودنمون نوشتم و پاک کردم... اعصابمو روز جمعه ای خورد کردی
پاسخ:
چرا مهربان .... من عاشق نوشته های تو ام .. هر چند تلخ ولی خواندی بوده حتما
شما عزیزی ... شما خانمی خواهر گلم ... خدا اون روز نیاره اعصابت بهم بریزه
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 13:44
چه متن خوبی... ما هم مطابق خواست بابا همیشه طبقه اولی بودیم... مادرم کلا طبقه دومی بود که با ازدواج به طبقه اول کوچ کرده بود... ما بچه ها اما دلمان پر می کشید برای طبقه دوم و فکر و عقیده مان مدت ها طبقه دومی بود و در جنگی مداوم و همیشگی با طبقه اول...
پاسخ:
ببین دلت چی میگه سایه طبقه دوم خیلی هم ارزش جنگیدن نداره
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 16:39
دلمون سادگی رو دوس داره اما گمونم دیگه نمیتونیم تو اون حال هم راحت باشیم .
پاسخ:
اره شاید
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 22:13
عالی بود...
پاسخ:
مرسی ممنوم نرگس
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 22:21
تلنگر بجایی بود. مرسی و خداقوت
پاسخ:
ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 09:00
اون موقع ها طبقه اول و دوم خیلی تفاوت وحشتناکی داشتن . یادمه منو برادرم هم در اثر این تفاوتها جدا شدیم . اون رفت طبقه دوم و ویدئو و دوست دختر و مایکل جکسون ... من موندم طبقه اول...
ولی خب پیشرفتهایی هم داشتم . حلال و حروم و پاکی نجسی رو در نظر می گرفتم در کنارش موسیقی هم گوش میدادم . با دوستام هم بز و بکوب داشتم .
بعد ها که من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و رفتم یرکار و برادرم تا دیپلم خوند برادرم اعتراف کرد که تو موفق تر بودی تا من . بالاخره یه جاهایی بد نیست آدم خدا رو ناظر اعمالش بدونه .
قطعا خدا هم الکی نگفته چی خوبه چی بده . حلال خدا همونه که پزشکا میگن مفیده و حرامش هم همونه که میگن مضره .(مثل طلا برای مرد که باعث میشه گلبولهای سفیدش کم بشه )
با تمام این اوصاف من هنوز که هنوزه نفهمیدم چرا با کفش میان رو فرش و سرامیک ؟؟؟؟ مگر نه اینکه ما کفش می پوشیم که کثیفی های آسفالت خیابون به پامون نچسبه ؟
چرا با جوراب یا پابرهنه نمیریم تو خیابون ؟
پاسخ:
البته هیچ کدوم بد نیست بدی از زمانی اغاز میشه که اونجایی که هستی دوست نداری مرسی از نظرتون امیدوارم شما موفق تر و برادرتون هم روزگار بهتری داشته باشه
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 09:23
کمتر کسی اینطور صادقانه اعتراف می کنه آقای پیرزاده. شاید بتونم بگم تا حالا ندیده بودم.
منم یه جاهایی اسیر فضاها و ژست های متفاوت شدم. ولی یه جاهایی هم موندم روی طرز فکرم، علاقه م، اعتقادم، ... . این خیلی بیشتر بهم چسبیده همیشه.
جالبه که اونور آبی ها هم میان اینجا و یه گوشه هایی از فرهنگ ما رو می بینن، خوششون میاد، تحسین و تایید میکنن. ولی بازم خودشونن. به این راحتی قافیه رو نمی بازن!
میدونین چقدر زمان طول کشیده و چه نسلهایی زحمت کشیدن تا این میراث به ما رسیده؟
بعد ما تحت تاثیر یه فرهنگ دیگه، این میراث ارزشمند رو عقب افتادگی و ... قلمداد می کنیم.
ازتون واقعا ممنون بابت پستهای صریح و "وجدان بیدارکن" تون.
پاسخ:
مرسی مونا خانم ... ممنون که خوندید حق باشماست فرهنگ ما با زحمت بدستمون رسید و اسون داریم از دستش میدیم
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 10:52
من همچنان یه طبقه اولی هستم،هنوز هم تو خونه مون پشتی داریم،شبا رو زمین میخوابیم،میز ناهارخوری نداریم و .......... عاشق این مدل زندگی هستم،البته مبل رو برا راحتی خودمون دوس دارم اما از پذیرایی کردن از مهمونا به سبک امروزی و رو مبل و میز عسلی متنفرم!!!! هروقت مهمون میاد خونه مون ازشون میخوام بشینن رو زمین!!!!

کلا طبقه دومی بودن خییییییییییلی سخت تر از طبقه اولی بودنه!!!!
پاسخ:
اینکه دوستش داری عالیه مشکل ازاونجا شروع میشه که جایگاهمونو دوست نداریم
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 10:55
راستی بعد از مدتها پستتو تا آخرش خوندم
چون جالب بود و یه تلنگر به خودم که یه وقت هوای طبقه دوم نکنم
پاسخ:
مرسی که خوندی ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 12:13
لذت بردم. ممنون.
منظورم از لذت بردم این نیست که خوشحال و خندون شدم. چون منم مث مهربان خلقم به هم ریخت. ولی از نوشتنتون لذت بردم. آقای پیرزاده من نوشته هاتون رو مرتب می خونم ولی معمولا نظری نمیذارم چون بیشتر اوقات نوشته هاتون برام گنگ بود و نمیتونستم بفهمم و اون وقتایی هم که فک میکردم گنگ نیست به نظرم ابتدایی و عامیانه میومد. مخصوصا از نتیجه گیری های آخرش یه جورایی بدم میومد. ولی این نوشته به نظرم هم روشن و مفهومه، هم اینکه سطح مناسبی برا بیان یه مساله ی اجتماعی رو رعایت کرده.
دستتون درد نکنه.
پاسخ:
مرسی فرونوش جان

منم لذت بردم از رک و بی شیله بودن نظرتون ... قبول دارم خیلی وقتها که پست مینویسم چون خودم میدونم کی چی تو ذهنمه می نوسیم ولی دو روز بعد خودم پست خودمو میخونم می بینم نتونستم منظورمو کامل برسونم و فقط کسانی حرف ها مو می فهممند که منو بشناسند ...

خوشحالم این پست دوست داشتی مرسی که نظرت گفتی و خوشحال تر می شم اگه در مورد پست های بعدی هم نظر بزاری ...
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 13:10
گاهی وقتا یه حالی داری بعد میای وبلاگ گردی یه پست میخونی و احساس میکنی یکی از زبون تو اینو نوشته..
پاسخ:
منم اینجوری زیاد میشم خوشحالم که هم نظریم
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 13:45
باید دید دل کجا گیره !
الان من دلم از اون خونه های قدیمی که با یه درب چوبی سنگین کولوندار باز میشه، بعدش یه دالون کوتاه و سرپوشیده و بعد یه حیاط بزرگ.....اونوقت اونور حیاط چند تا پله میره بالا..چندتا پایین.بالا یه بهارخواب سرتاسری و بعد اتاقهای بزرگ تودرتو با قالیهای دستباف و رنگبرنگ....پایین هم زیرزمین روشن و پر از خرت و پرتهای قدیمی و نفیس.
دم شما گرم........
پاسخ:
مرسی که خوندی . ... از این خونه ها دیگه نایابه حداقل تو تهران
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 15:42
معمولا تا کسی اعتراف نکنه و پیش قدم نشه بقیه به راحتی جرات ابراز ندارند. ماها یه جورایی دنباله روی جمع هستیم. الان که شما جسارت به خرج دادین و تابوی این بی کلاسی (علاقه و دلتنگی برای طبقه اول بودن) رو شکستین همه ی حس های سرکوب شده مخاطب ها سر بر میاره. چرا؟
اگه برعکسش رو هم میگفتین باز هم جواب های موافقی داشتین. اگر ما انقدر عکس العملی زندگی میکنیم که دیگه سبکی باقی نمیونه.
پاسخ:
من به شدت معتقدم کلاس داشتنیه گذاشتنی نیست مرسی از نظرون و شجاعتون
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 18:35
توی هر دوره ای یه سبک زندگی مده و رفته رفته استایل های جدید میان و تنوع ایجاد میکنن.به نظرم اینکه کدوم بهتره یا بدتره یه حکم نیست، صرفا یه اختلاف سلیقه ای
پاسخ:
بله همینطوره سلیقه و تربیت و راحتی .. مهمه
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 01:14
شما خیلی پدرین آقای پیرزاده..

خداحفظتون کنه برای هانا
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 14:24
سلام
نمیشه تو گذشته ها باقی موند و از طرف دیگه نمیشه ندیده اش گرفت ... بنظرم مثل هر جای دیگه ای تعادل خوبه ... مقاومت در مقابل پیشرفت و تغییر اشتباهه و پذیرش صرف هر چیز جدید فقط چون مده کلاسه به نظرم غلط ...
من الان تو خونه ام مبل و میز ناهار خوری و تخت و ... دارم اما با کفش نمیام تو خونه .... غذاهای جدید هم درست می کنم اما آبگوشت و قرمه سبزی رو هم دوست دارم ... لباسهای شاد و امروزی می پوشم اما حجابم رو هم تا حدود زیادی حفظ می کنم ...
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 21:33
چقدر شما خوب مینویسید آقای پیرزاده، هر بار نوشته هاتون حرف خوبی برای گفتن داره و اونقدر خالص و بی شیله پیله و صادقانست که به دل میشینه و هرچقدرم که میخونم ازش لذت میبرم
خانواده ی پدری من به شدت و به طرز افراطی مذهبی و طبقه ی اولی بودن و خانواده ی مادرم نقطه ی مقابل خانواده ی پدریم، و بیشتر از اون درگیر همین روشنفکریا و کلاس هایی که اون موقع تو اوج خودش بود، البته مادرم کاملا از خانوادش جدا بود و سبک زندگیمون کاملا طبق اصول بابام بود، ولی دقیقا این درگیری از بچگی تو ذهن و فکر من وجود داشت. تو خونه سختگیری بود، حجابت رو رعایت کن، نماز بخون، چادرسرکن، با نامحرم حرف نزن و هزارتا باید و نباید دیگه که به طرز وحشتناکی حکم میشد، و از اون طرفم رفت و امد عمده ی ما با خانواده ی مادرم بود که باعث میشد من مدل اونطرف برام جذاب باشه و هرچه قدر تناقض بین گفتار پدرم و رفتارش بیشتر میشد، بیشتر به اون سمت متمایل بشم!
خلاصش اینکه تو 18-19 سالگیم و تو حساس ترین دوره ی زندنگیم، وقتی پدر ومادرم جداشدن، و از جانب پدرم خیلی رنج ها رو متحمل شدیم، انگار تمام حرص و ناراحتی و عذاب این اتفاق رو سر هرآنچه که تا دیروز انجامش میدادم و جز طبقه ی اولم بودم ( اتفاقا دوستشم داشتم و توشون ثابت قدم بودن و برام ارزش شده بودن) خالی کردم، و تصمیم گرفتم هرچیزی که تو پدرم و خانوادش دیده بودم کنار بذارم و دقیقا برعکسش باشم. محرم و نامحرم مزخرف شد برام، نماز خدا رو محدود کردن شد، حجاب تنفر اور شد، دین بی کلاسی شد، مهمونی جدا املی شد، و خیلی چیزای دیگه. و دقیقا بزرگترین ضربه های زندگیم رو همینجا خوردم. نمیخوام اینکه بقیه چطور زندگی میکنن نظر بدم یا بگم کدوم بهتره، هرکس باید خودش با توجه به شرایطش و زندگیش در مورد همه چیز درست و با دید باز تصمیم بگیره، اما در مورد خودم، چون ارزش هایی که باهاشون رشد کرده بودم، باهاشون زندگیم رو ساخته بودم، باورشون داشتم و اخلاقیاتم بر پایه ی اونها شکل گرفته بود زیرپا گذاشته بودم، و چون همیشه همون طبقه ی اولی بودم، و ته دلمم همون رو قبول داشتم، ولی فقط میخواستم به خاطر رنج هایی که افراد طبقه ی اول باعث شده بودن بکشم، هرچیزی که مخالف اونه انجام بدم، نتیجش این شد که خودم و راهم و رشته ی زندگیم رو گم کردم، انگار سقوط کردم و یه دوره ی 5-6 ساله، همه چیزای زندگیم بهم خورد و خسارت های عجیب و غریبی به زندگی ای که باید تو اوج خودش میبود وارد کردم که تا چند سال فقط مجبور بودم همه چی رو آندو کنم.
خداروشکر الان اون دوران گذشته، و منم تکلیفم با خودم روشن شده، معلومه که چند چندم، و دیگه به خاطر آدمها و رفتارهاشون، ارزشهایی که بهشون باور دارم و پایه های زندگیم با اونها محکم شده رو، زیر پا نمیذارم ... حالا دیگه ارزشهام رو میشناسم، و خوبیهای چیزهای دیگه ای هم که مییبینم استفاده میکنم و یاد میگیرم
نوشته هاتون جوریه که ادم کل زندگیش رو با خودش مرور میکنه. مرسی از اینکه مینویسید.
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 10:58
برای من فقط یه چیز جالبه. اونم کلمه ارزش. چرا فکر می‌کنیم طبقات اول و دوم از نظر ارزش با هم فرق دارن. قیاس کردن تو هیچ چیزی خوب نیست و فقط سردرگمی میاره .

فقط یه چیز مهمه و اون اینه که تو چطوری حال می‌کنی. چطوری ته دلت شاد. وقتی با خودت خلوت می‌کنی چقدر از خودت راضی هستی.

رضایت درون اگه داشته باشی چنان درست برخورد می‌کنی و زیاده روی نمی‌کنی که تو یه پارتی با حجاب می‌درخشی و یا تو یه مراسم دیگه تو به سبک خودت لباس می‌پوشی و احساس خوبی داری.

برام درگیری ذهن که این دو طبقه رو جدا می‌کنه جالبه.

دوستان این دو طبقه جدا نیستن. یک طبقه هستن فقط کمی متفاوت شدن. وگرنه انسانها همون انسانهای عزیز و دوست داشتتنی هستند
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 12:56
مشکل وقتی ایجاد میشه که تقلید کور کورانه باشه.همینطور زمانی که مساله افراط و تفریط پیش بیاد.نه روی زمین نشستن ارزش هست،نه روی مبل نشستن.مهم تفکر پشت این دو تا عمل هست.یکنفر برای راحتی،برای پیشگیری از کمردرد و پادرد از میز ناهار خوری و مبل استفاده میکنه،یکنفر هم ناراحت ترین صندلی مدل نمیدانم لویی و سلطنتی رو انتخاب میکنه چون مده،چون به خیال خودش کلاس داره.یا توی مهمونی ها ی مختلط ،هر نوشیدنی و کشیدنی رو امتحان میکنن چون فکر میکنن کلاس داره.
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 22:41
خیلی خوب بود جناب پیرزاده
در کنار مطلب زیبای شما از خوندن کامنتهای دوستان هم لذت بردم. جالبه که این قضیه یه دغدغه بوده و هنوز هم هست تو جامعه
چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 10:36
برای ما که همیشه طبقه اولی بودیم و هستیم، گاهی اگر انتخابی پیش بیاد، بازم دلمون نمیاد با کفش کثیف روی گل های ناز قالی و نقش و نگارهای زیبای فرش قدم بذاریم.
من فکر می کنم اگه این روزها کسی واقعا بدونه یک سبک رو به چه دلیلی انتخاب می کنه، اگه انتخابش آگاهانه باشه، هم خودش لذت می بره از زندگی به اون سبک هم باعث آگاهی و انتخاب بهتر دیگران می شه. مسئله اونجایی ریشه می گیره که خیلی از کارهای ما داره بدون آگاهی و صرفا تقلیدی انجام می شه.
ممنونم از نوشته ی زیباتون. شاد و پیروز باشید.
دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 01:42
طبقه اول یا دوم ؟
توی طبقه اول بزرگ شدم امایه جورایی به سوی طبقه دوم رفتم به خاطر تعصب های پدر
و توخونه یه حرف باید میبود و منطق این مدلی
نه زندگی طبقه اول بی عیبه نه زندگی طبقه دوم
از وقتی بدنبال آرامشم تلفیق دو طبقه کارم رو آسون کرده نمیشه طبقه یک و نیم داشت که پس جیم می زنیم میریم زیر زمین و سرو صفا میدیم یه گوشش هم یه آب نما کار میزاریم یه آهنگ قدیمی ایرانی میزاریم پخش شه کف ر و با کاشی های قدیمی مفروش میکنیم اما فرش نمیندازیم پس میشه با کفش اومد تو. آب و جارو بوی نم گل حال آدم رو خوب میکنه.از قانونهای طبقه اول هر چیزی که بوی تعصب بی منطق داره حذف میکنیم و از قانونهای طبقه دوم هر چیزی که بوی تقلید کورکورانه از فرهنگ دیگه ای غیر از خودمون رو میده. پس خوبهای هر دو طبقه رو جمع میکنیم توی زیر زمینمون.برا من اینجا بهشته چه با کفش چه بی کفش.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد