هفتگ
هفتگ

هفتگ

عدو شود سبب خیر

هفته پیش دزد اومد. یعنی ساعت 6 و سی دقیقه صبح بود که موبایلم زنگ خورد. اسم همکارم رو که دیدم گفتم حتما کاری پیش اومده و میخواد بگه من صبح به جاش برم سرکار... گوشی رو که برداشتم، گفت دلی شرکت دزد اومده... اولین واکنشم این بود که زدم روی پام و گفتم خاک بر سرم!!  و بلند شدم که حاضر بشم و برم ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده... من توی اون لحظه به چند تا چیز فکر کردم. یکی اینکه توی یه موسسه به غیر از چندتا سیستم کامپیوتری و چهارتا میز و صندلی و یه مشت لوازم التحریر دقیقا چه چیز با ارزشی وجود داره که ارزش دزدی داشته باشه؟ هر چقدر هم پول نقد موجود باشه، بالاخره هر شرکتی یه گاوصندوق داره که البته ما دو تاش رو داریم به چه عظمت... و خب مغز هیچکدوم از عوامل هم پاره سنگ برنداشته که اموال قیمتی رو بیرون از اون بذارن! حالا سوال بعدی اینه که اصلا طرف قید پول نقد رو بزنه و بره سراغ تیر و تخته ها... برای بردن تلویزیون ها و سیستم ها و باقی وسایل یه وانتی خاوری چیزی لازم داره. وقتی در اصلی دو تا قفل کتابی داره و در پارکینگ فقط با ریموت باز میشه، پس اصولا از دیوار اومده بالا و نمیتونه از اون راه این وسایل رو ببره. آخرش به این نتیجه رسیدم که طرف هیچی نبرده! 
 به شرکت که رسیدم همه چیز بهم ریخته بود، پلیس داشت سوال و جواب میکرد، چندتا وسیله شکسته بود و یه صندوق صدقات خالی شده بود... 
دزد نتونست به ما خسارت بزنه اما سبب شد همون روز آیفون ورودی تصویری بشه، سفارش نرده ی حفاظ برای دیوارها داده بشه، دوربین مدار بسته و دزدگیر نصب بشه. اون برای خودش چیزی نبرد اما برای ما امنیت آورد...

برگ سی و نهم/ آخرای تابستان، شهریوری که بوی پاییز می دهد