X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده :

شنبه 27 آذر 1395 ساعت 21:11


یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده :

-        شرکت ما ، یک شرکت پیمانکاری در یکی از استانهای مرکزی است .

-        یکی از مدیران استانی زنگ زده به مدیر شرکت و احمد را معرفی کرده که در شرکت مشغول به کار شود .

-        مدیر شرکت زنگ زده به من و احمد را معرفی کرده که در یکی از پروژه های جنوب استان مشغول به کار شود .

-        من زنگ زده ام به سرپرست یکی از کارگاههای جنوب استان و گفته ام احمد را که بچه ی همان حوالی است بگذارد آبدارچی ساختمان نظارت . گفته ام احمد قبلا درخواست کار داده بوده به شرکت .

-        سرپرست کارگاه احمد را گذاشته است به عنوان آبدارچی دفتر نظارت .

-        سرپرست نظارت که خودش یک نفر دیگر  را به عنوان آبدارچی معرفی کرده بوده ، بعد از سه روز از دست بی نظمی های احمد کلافه شده و پایش را کرده در یک کفش که احمد را از کارگاه اخراج کنند .

-        سرپرست کارگاه واسطه شده که احمد را موقتا بگذارند آبدارچی ساختمان پیمانکار و یک نفر مورد تایید نظارت را بگذارند آبدارچی ساختمان نظارت .

-        احمد پایش را کرده در یک کفش که جایش خوب است و نمی خواهد جابجا شود .

-        تلفن ها به کار می افتند و این به آن و آن به این و سرانجام مدیر استانی به مدیر شرکت و مدیر شرکت به من : « خودت یه جوری قضیه رو حلش کن !! »

-        خودم می روم سراغ احمد ، کلی حرف می زنم که حواسش به کارش باشد ، که در کارش نظم داشته باشد ، که کاری نکند که دوباره بیکار شود و ... برود از سرپرست نظارت عذرخواهی کند . اجمد با اکراه می پذیرد !

-        بعد می روم سراغ سرپرست نظارت و کلی حرف می زنم که کمی صبور باشد ، که اخراج کردن چاره ی کار نیست ، که بهتر است سعی کنیم او را آموزش دهیم ، که فرد مورد نظر او را هم در ادامه ی کار ، در جای دیگری مشغولش می کنیم و ... موقتا تا یکماه با احمد کنار بیاید .

-        سرپرست نظارت کلی حرف می زند که : از شما بعیده ، شما که باید بدونی آبدارچی ما با نظر ما باید انتخاب شه ، که کجای دنیا پیمانکار برای نظارت تعیین تکلیف کرده ؟ که این احمد باید اخراج بشه تا برای سرپرست کارگاه و بقیه درس عبرت بشه و ... .

-        نهایتا "خودم قضیه رو یه جوری حلش می کنم "! می گویم : « رفیق ، این بابا رو فلانی معرفی کرده ، حالا خود دانی » !!

-        و سرپرست نظارت می گوید : « این بچه رو باید بهش نظم یاد داد ، اخراج کردن که چاره ی کار نیست ! شما کاری به کارش نداشته باشید ، من خودم به اش تذکر لازم رو می دم . »

-        و ... زندگی جاری است ... 

نظرات (3)
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 02:24
این سیر تکرار و دور باطل همیشگی و دایمی است در این ملک... حرف از ضوابط و شایسته سالاری دیگه امروز یه شوخی خیلی بی مزه ست
پاسخ:
عباس جان
من به سهم خودم تلاش کردم در این سیر تکرار و دور باطل کمتر سهیم باشم و فکر می کنم خیلی جاها چوبش رو هم خوردم ... اما و به هرحال باید به سمت اصلاح پیش رفت
ارادت همسایه ی عزیز
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 11:06
یکی از بزرگترین آرزوهام تصحیح این فرهنگ اشتباه هست ولی واقعیت اینه که هیچ راه معقول و ممکنی به دهنم نرسیده تا حالا. حتی شجاعت صرف هم جواب نمیده. من یه راه بزدلانه انتخاب کردم و اون هم انفصال از شغل دولتی بود ولی راستش از چاله در امدن و به چاه افتادن بود. حالا علیرغم میل باطنی م گاهی مجبورم سبیل دولتی ها رو چرب کنم. این خیلی زشته و خیلی نامطلوبه ولی واقعیت داره. من زیاد فکر می کنم و راههایی برای گریز امتحان میکنم. به امید روزی که موفق بشم این فرهنگ رو حداقل در اطراف خودم بهبود ببخشم.
پاسخ:
درود
دوست گرامی
بهترین و شجاعانه ترین تصمیم ترک کار دولتی بوده .
امیدوارم هر کدام از ما به سهم خودمان در بهبود شرایط و دورریختن این بی فرهنگی های حاکم بر روابط کاری و اجتماعی تلاش کنیم
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 13:20
برای آبدارچی بودن هم باید آشنا داشت آیا؟
منظورم اصلا توهین نیست اما عجیبه برام
پاسخ:
سلام
و بله !!!
به این دلیل که متاسفانه تعداد بیکارها و کارنکن ها در کشور فاجعه آمیز شده
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد