X
تبلیغات
رایتل

رکاب دوچرخه(یادداشت یه دوست)

یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 22:23


میدونی گاهی اوقات باید بری یه چوب برداری
و بری تو کوچه با بچگی هات الک دولک بازی کنی
می فهمی گاهی اوقات باید باز تو اردیبهشت  دوباره از درختای نزدیک خونه بری بالا و تو لونه خالی پرنده ها سرک بکشی و سعی کنی چغاله های شاخه های بالایی رو بچینی
بری و دوچرخه تو برداری و ایام رو  رکاب بزنی
تا بچگی ها
تا درست کردن بادبادک با سریشم و کاغذ
و دغدغه بالاتر بردنش
بری تا گوشه حیاط قدیمی خونه پدری  زیر سایه کنار دیوار 
و شروع کنی به ور رفتن با دوچرخه قراضه ات
هی نوار پیچی هاشو عوض کنی
براش چراغ بذاری
تا از دوچرخه بقیه قشنگتر بشه
بری سری بزنی به خاطراتت
گوشه  کنار
و کنج گنجه های
 دلتو بریزی بیرون
مثه لباسهایی که دیگه اندازه ات نیست
ولی
گاهی ازتو چمدونت در میاری و  رو تنت نگه میداری
 و تو آیینه خودتو هی برانداز میکنی و میری به ایام قدیم
بری یکمی با خودت  قدم بزنی
با همه دغدغه های قدیمیت
بری تو خیالت و دوباره  بلوار وکیل آباد رو از دانشکده تا میدون ملک آباد
زیر اون درختای سپیدار بلند و قشنگش
قدم بزنی
و صدای خش خش برگهای زرد و نارنجی رو زیر قدمهای اهسته ات بشنوی
اونقدر راه بری تا برسی به دفترت
 یعنی همینجایی که الان هستی
چایی تو برداری و بری پشت پنجره
 و زل بزنی به کف خیابون خیس خورده از بارون  دیشبی
بارونی که ته مونده اش چشماتو ابری کرده و رو صورتت داره می باره
و تو این دلتنگی که چقدر زود رکاب زدیم بچگی رو
کاش دوچرخه قراضه مون
بیشتر پنچر میشد و دیرتر میرسیدیم کاش به حرفای مادر گوش می کردیم و اینقدر با دوچرخه تند نمی رفتیم. 




سعید شاورزی پور

نظرات (2)
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 02:36
هنوزهم میشه کودکی کرد به شرطی که از قضاوت دیگران نترسیم...
ما که کودکی و نوجوانی مون رو کلا دنبال توپ دویدیم
چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 23:28
کاش...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد