X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 01:23

امشب سرد بود خیلی... 

دیشب هم سرد بود... خیلی بیشتر از امشب به نظرم... دم غروب بچه ها گیر دادند و خوراکی خواستند ولی قفسه ی خوراکی ها خالی بود. باباجانشان دلش نیامد و در آن سرما شال و کلاه کرد که برود از سوپری محل برایشان چیز میز بخرد. از دست بچه ها یه کم عصبانی شدم که توی این هوا مجبورش کردند برود بیرون... ولی خب... بچه ان دیگر... اصلا چه می دانند که دمای زیر صفر یعنی چی؟ 

سبد سیب زمینی و پیاز توی حیاط خلوت پشت آشپزخانه مان است. گفتم برای بابک سیب زمینی سرخ کنم که حال کنه ... همین جور با لباس خونه رفتم توی حیاط خلوت... و در سه ثانیه برگشتم تو... توی دلم گفتم وااای... خدا رحم کن به اون بیچاره هایی که جایی واسه خوابیدن ندارن...  خدایا کمکشون کن... سرگرم پوست کندن سیب زمینی بودم که بابک رسید و با عجله پرسید اون کاپشن مشکی ام کووو؟ گفتم همون بادگیر بلنده؟ گذاشتمش کنار.. می خوای چیکار؟ گفت زود باش بده... گفتم اخه الان می خوای چی کار؟ گفت یه پسره از این پلاستیک جمع کن ها سر کوچه بود کاپشن نداشت. می خوام بدم بهش. باهام اومده تا دم در... و من گفتم آخه اون نوئه!!! و یه کم مکث کردم برای پیدا کردنش و از بالای کمد بیرون کشیدنش... 

بعللله.... اینطوریاس... و اینگونه بود که در آزمون درجای الهی چنان رد شدم که قوم بنی اسرائیل نشد...  خدا جان کلا ببخشید در کارتان دخالت کردم . سیب زمینی ها رو هم در اولین فرصت می آورم داخل که دیگر با هم وارد چالش نشویم... 



پیشاپیش یلداتون مبارک دوستان

نظرات (8)
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 09:18
معمولا همینطوره. تا چیزهای این مدلی توی سرت میگذره، سریع میذاره جلوی پات و به روت میاره. ولی من نمیدونم چرا این سرعت عمل رو درباره لیست بلند آرزوهامون نداره...
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 13:29
خدا کارش درسته
شما هم رد نشدی با تبصره پاس کردی
یلداتون مبارک
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 14:38
خدا حواسش خیلی جمعه :))
چه حس خوبی داره نوشته هاتون
یلداتون مبارک
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 14:40
پاییز
چه غریبانه کرکره اش را پایین کشید..
سه ماه زردی را به دوش کشید تا به یلدایش برسد..
و اما این روزها..
یلدا را با گیسوان بلندش عروس زمستان کردند..
و به یُمن ورودشان..
هندوانه ها قاچ..
انارها دان..
و آجیل ها را شکستند..
دریغا که دل پاییز شکست..
پاییزی که خیلی ها را عاشق کرد
افسوس کس ندانست پاییز خود عاشق بود
عاشق یلدا
پاییز جان..
برو و پشت عاشقانه هایت خط بکش..
یکرنگی و زردی تاوان دارد..
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 15:30
مرسی عزیزم موضوع ناراحت کننده و جدی ای را با طنز مطرح کردن هنر است.....
چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 23:25
منو به فکر فرو بردی... وای به حال من که بعضی اوقات چه ادعاهای عجیب و غریب و گنده ای میکنم.
شنبه 4 دی 1395 ساعت 13:39
واقعا خدا به داد آدم های بی سر پناه برسه.
شنبه 4 دی 1395 ساعت 15:08
سلام این پست را که خواندم یاد پستی قدیمی از شما افتادم که درباره دمپایی شما و سبد پیک نیکتان بود که سالهات همراه شماهستند و بعد یاد پستی از همسر محترمتان که درباره وسایلی بود که کنار گذاشته بودید برای نیازمندان بعد هر روز صبح یکی از انها کم شده بود ( شما برداشته بودید که هنوز قابل استفاده است) و می گفتند چندوقت دیگر باید یک نیازمند پیدا کنیم به ما چند تا تیکه وسیله بدهد :))) هر وقت وسایلی در خانه کنار میگذارم یادتان میکنم.سلامت باشید انشالله
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد