X
تبلیغات
رایتل

آغاز فصل سرد

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 20:00

چشمهایم را که باز کردم، ساعت هفت بود. هیچکس خانه نبود. هوا سرد بود. بدون برف، بدون باران... آینه چشمهایی را نشان می داد که هنوز ردی از مهمانی دیشب را داشتند. دیشب... پانتومیم، آجیل، حافظ، شام و پدربزرگ... پدربزرگی که تمام مدت پای تلویزیون بود. گاهی اگر صداش می کردی می آمد عکسی می انداخت و می رفت. پدربزرگی که شام خورد، فال برداشت، عکس انداخت اما حرف نزد. انگار دست کسی را از پنجاه سال پیش گرفته باشی و آورده باشی به اکنون و بگویی زندگی کن. همانقدر غریب...‌ یا سرش به گوشی گرم بود یا تلویزیون. نخواست یا نتوانست خوش بگذراند. مطمئنم دیشب برایش یک شبی بوده مثل هزاران شبی که مهمان دارد و امروز برایش اولین روز از هفتاد و هفتمین زمستان عمرش. بی برف، بی باران اما سرد...

نظرات (4)
چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 20:43
خدا نگهدارشون باشه، خیلی قدرشون رو بدونین. من چندین سال هست که حسرت گرمی حضور پدربزرگ و مادربزرگم رو میخورم... خیلی دیر فهمیدم که چه نعمتهای باارزشی بودن!
چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 23:37
یه تلخی خاصی داشت... من این حسو چند روز پیش با پدربزرگم تجربه کردم. وقتی برای اولین بار سوار ماشینم شد.. با یه تعجب خاصی. البته شاید حق داشت برای کسی که با اسب میرفته مسافرت و با یه غروری اولین ماشین روستا رو برای پسرش خریده بوده و اون موقع چیز خیلی بزرگی بوده حالا شاید خیلی سخت باشه بپذیره یه خانوم میتونه پشت فرمون بشینه و...
نمیدونم سالهای بعد که نوه م قراره مانو با سفینه شخصیش ببره تا سیاره ی بغلی تا به کارش برسه من همینقدر متعجبم و میترسم یا راحت کنار میامو لذت میبرم.
پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 16:47
پدربزرگ خوبش خیلی خوبه، اصلش اینکه هرچیز و هر کسی خوبش خیلی خوبه
یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 01:43
من همیشه این تصور کلاسیک رو داشته م که قدیمیا دوست دارن دور و برشون شلوغ باشه:|
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد