X
تبلیغات
رایتل

یک روز از گذشته....

یکشنبه 26 دی 1395 ساعت 23:03

قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار بودم ... سپیدی آسمون بارون دیده ی دیشب و عطر خنک پاییزی که از لای در ِ دو جداره ی تراس ! بازهم تو می زنه ...و تو رو مجبور میکنه که پتوی ملافه سفید رو بیشتر به خودت بکشی ... هوای خنک ِ اتاق ریه هات رو پر میکنه .. بارون باریده ... نفس بکش که هنوز دود و دم و عناصر ِسبک و سنگین ِ آلوده  ، زیاد ! نیست ....

دخترک غرق خواب است ..و صدای نفس های آرامش ، آرامش رو بر وجودت مستولی میکنه...

دلم نمی خواد از زیر پتو بیرون بیام .. منتظر میشم تا ساعت زنگ بیدار باشش رو بزنه .. امروز خاموش کردن ساعت و انجام همه ی امورات با منه ... دست ِ گرم دخترک رو میگیرم ... پشت دستش رو با انگشت شصت نوازش می کنم .... موهاش مثل موج دریا بخشی از صورت و بالشش رو پوشونده ، دست توی موهاش می برم و با سر انگشت نوازش می کنم .. غرق نگاهش هستم... دل نمی خوام بکنم ازش ...

ساعت زنگ می زنه ...بی معطلی همه ی هوای خنک اتاق با شوفاژخاموش، تن نشست وجودم می شود .. فرصت اندک خواهد بود

راهرو ، پریز برق روشن ... با گام های بلند و بی کفش ، سردی کف ِ آشپزخونه کف ِ پاهام رو جمع می کنه .... چراغ گاز روشن می کنم کتری برای جوشیدن ، روی شعله  ...همیشه  صبح ، یاد کتری برقی ای می افتم که خراب شده و جایگزین پیدا نکرده ... گرچه که چای  ِ روی کتری بهتر خواهد بود ....نون ساندویچی های  غذای نیمروز توی مدرسه ، همبرگر خونگی دیشب و ظرف غداش و کلم بروکلی و گل کلم هایی رو که دخترک عاشق شونه برای  توی ظرفش ... نگاه به ساعت ... گام های بلند و بی توقف به سمت اتاق .. " دخترم ، پا نمیشی ؟ دیر میشه ها ! ....عزیزم .. پاشو "

صدای فن سرویس . خنکای آب روی صورت....سریع وبی وقفه .... بی فرصت نگاه کردن به آینه .. مسواک سر جاش و ... صدای بسته شدن در دست شویی و دستم هنوز روی دستگیره ی دره که یک " خانم گلم " مهمونش کنم و صداش کنم ...

انگار دیگه کف ِ آشپزخونه سرد نیست .. یا فرصتی برای فکر کردن و تشخیص سرما نیست ... صدای شستشوی برنج زیر شیر آب ،

تابه ی گرم شده ی همبرگر و خش خش پلاستیک پنیر پیتزا و در ِ ماهیتابه ... نگاه به ساعت ... نگاه به راهرو ی منتهی به اتاق ها ... " خانمی ! پاشدی ؟... دیر شد ها...."سکوت ِ راهرو .... و بلندتر و پُر تر صداش می کنم و صدای شکوه آمیزش که "بیدار شدم" و سایه ی سر مست خوابش  که از خودش جلوتر به پای در دستشویی می رسه ...

پنیر پیتزا توی گرمی دلچسب ِ ! تابه ، خودش رو روی همبرگر ها ولو کرده و اشتها آورتر از همیشه به نظر می رسه .... سرعت میدم  به دست ها .. ساندویچ های آماده رو پلاستیک پیچ می کنم و کف ِ ظرفش می زارم .. طبقه ی بالای ظرفش کنار بروکلی و گل وکلم و فلفل دلمه ایی ظرف کوچولوی خیار شور و بسته ی سس قرمز رو جاسازی میکنم ...

قمقمه ی فلزی آبش رو از فریز در می آرم و آب اضافه می کنم  و دستمال کاغذی دورش می گیرم  که خیسی بدنه اش کیفش رو خیس نکنه ...

با صورت خیس از دستشویی بیرن می آد و با دستمال کاغذی صورتش رو خشک میکنه ... مجال نیست بهش بگم .. دست شویی حوله داره ... البته فرقی هم نمی کنه .. حوله های دست شوییش همیشه استفاده نشده برای شستشو مهمون ماشین لباس شویی میشه و یکی دیگه جایگزینش و اون هم ، همیشه با دستمال کاغذی صورتش رو خشک می کنه ... "صبحانه چی می خوری ؟"  جوابش بی معطلی آش ِ دیشبه ...

آش ِ ساده ی دیشب رو که گلوم درد می کرد و به آش سرما خوردگی توی خونه ی ما معروفه .. به اندازه دو ملاقه ی میریزم کف ِ تابه و گرمش می کنم .. گوشت های کوچولوی ماهیچه رو ، له ترش می کنم وکه بهانه  نگیره ... توی ظرف میکشم و روی میز می گذارم .. چای دم کشیده رو هم براش توی استکان کوچولوش با عکس هندوانه می ریزم و می زام براش .. یه کف ِ دست نون که می دونم نمی خوره ... فرم مدرسه اش رو پوشیده و حاضر شده ...

پلو پز رو راه می اندازم و تنظیم می کنم برای موقع برگشت ...صورتش رو می بوسم و میگم " صبحانه ات رو بخور تا من حاضر شم .."نگاهی به ساعت ... " زود باش عزیزم .. الان سرویست می رسه " .. با طمانیه صندلی رو میکشه و می نشینه ..قاشق رو می گیره دستش ... صدای اس ام اس موبایلم صدا می کنه ... می خونه .. میگه .." باباست .. رسیده ..."میگم براش بزن .. "ما هم بیداریم ..".از خداشه که دیرتر صبحانه رو بخوره .. تابه ها توی سینک و زیر گازها خاموش ...

هنوز داره اس ام اس می زنه .. " زود باش .. الان سرویست می رسه !.."

" ارسال شد " لبخند می زنه .. قاشق رو توی دستش سلانه سلانه می چرخونه ... نگاهش می کنم .. می فهمه .. شروع می کنه با طمانینه ...
 

پشت  صندلی اش ایستاده ام ...  .. نگاه به ظرف .. معلومه که چیزی نخورده .. " زود باش دیگه ... هنوز صبحونه تموم نکردی که ؟؟" صدام شکوه آمیزه .. الکی تند ش میکنه .. می دونم که برگردم به اتاق .. دوباره سرعتش رو آهسته می کنه .. پشت به آشپزخونه و رو به اتاق بلند میگم " هر کدومشون که بمونه فردا از صبحونه خبری نیست " شکوه و تهدید رو می ریزم توی صدام ... گله مند میگه " باشه .. دارم می خورم دیگه .. "

 جلوی آینه .. واستادم و گوشم به صدا های اشپزخونه هست ... مداد سیاه ...

 صدای زنگ موبایلم که راننده سرویسش هست ..

کاپشنش رو میزارم روی کیفش و از پشت میز که بلند شده و سرپا چند قاشق می زاره توی دهنش و ....خلاص ...کاپشنش رو می پوشه .... " آخرش نخوردی ؟ خوب می تونی برای دوستات تعریف کنی که فردا فقط بسکویت خالی داری برای صبحانه !"..

کلید ِ روی در رو توی قفل می چرخونه و گله مند میگه " خیلی بدجنسی " آ‍زرده بیرون می ره ... حرصم گرفته  کفش هاش رو می پوشه وراه ِ راه پله رو پیش می گیره ...

میز صبحانه رو جمع می کنم ..باقی مونده ی غذا توی سطل آشغال و ظرف ها توی ماشین .. .. میز رو مرتب می کنم و .. .. ماشین رو که استارت می زنم .. . نگاه ساعت ماشین .. نجبم دیر میشه .. امروز از اون روزاست که دنده ، گاز و کلاج ....

جلوی شرکت ماشین رو پارک می کنم و انگشت رو روی نشانگر دستگاه حضور و غیاب .... صدای ظریف " دوباره سعی کنید "توی فضای نگهبانی ... و من دوباره سعی میکنم تا شاید ثبت شود حضورم .. و ثبت شدم ...

کلید دراتاق رو توی قفلش می چرخونم ...و پریز برق اتاق رو روشن می کنم .. نگاهی به سالن .. یه سرشماری از کسایی که اومدند و نیومدند ...

پشت میز ..و دگمه ی ‌on   کامپیوتر ...و کارای امروز و نامه ها و...

عذاب وجدان رهام نمی کنه ... " می تونی برای دوستات تعریف کنی که فردا فقط بسکویت خالی داری برای صبحانه !"..

و

چهره ی دلخورش .

نظرات (5)
دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 11:54
زیبا و پر از جزئیات نوشته بودین...
من متوجه نشوم خودتون اصلا صبحانه نخوردین؟
پاسخ:
ممنون دوست عزیز.....

خودم خیر
دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 14:07
چون دختری دارم که صبحها همین جریانات رو باهاش دارم خیلی لذت بردم از نوشته تون. ممنونم
ولی با توجه به اینکه میلی به صبحانه نداره نباید ناراحت بشه از اینکه بیسکوئیت خالی داره
ولی می فهمم از اینکه حس کرده معنی بیسکوئیت خالی یعنی کم توجهی شما، ناراحت شده
پاسخ:
ممنون مونا جان.....

البته این قضیه مال چند سال پیش بود... ولی غذا نخوردن این فنچ ها هم حکایتی داره
دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 22:23
بچه داشتن خیلی سخته.
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 14:45
دغدغه های مادرانه
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 09:25
سلام و خداقوت مادر شاغل و دغدغههایش
منم همین دغدغه های دارم با فرق اینکه دختر من سه ساله هست
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد