X
تبلیغات
رایتل

زمستان

دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 23:56

یکی دو شب گذشته هوا سردتر شده بود. قبل از خواب لباس بیشتری تن بچه ها کردم... درجه شوفاژ را هم بردیم بالا... وقتی خوابشون برد چند باری رفتم و دست کشیدم به گونه هاشون ... به پاهاشون که ببینم سردشون نباشه... 

برای خودم قبل از خوابیدن یک لیوان چای ریختم... لیوان چایم را از خانه بابا آورده ام و به همین بهانه یادش کردم... یاد او و یاد زمستان های خیلی سردی که آنقدر برف می بارید تا شاخه های کاج بلند حیاطمان را خم کند و برساند به زمین... زمستان های بیست سال پیش شهرمان... شهری که هنوز درست و حسابی شهر نشده بود... گاز لوله کشی نبود... نفت فراوون نبود... شوفاژ نبود... یک مرد بود تنها با چهار تا بچه... گرم کردن خانه مان مطمئنا به سادگی امروز نبوده که فقط یک پیچ را بپیجانیم... ولی هیچ یادم نمی آید که در سرما خوابیده باشم... دم دمای صبح سنگینی پتوی دوم را روی خودم حس می کردم و دست های مردانه ای که گونه هایم را لمس می کرد...خانه ما شوفاژ نداشت... گاز لوله کشی نداشت...ما آن سالها سیستم گرمایش مرکزی داشتیم... بابا در مرکز خانه می نشست و وجودش همه مان را گررررم می کرد....


نظرات (11)
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 00:39
پدرا شاید محبتشون حس نشه
ولی هست :)))
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 01:31
روح پدر عزیزت شاد
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 08:03
خدا رحمتشون کنه
ولی من هنوز در ناباوری و بهت هستم که تو چطور قبل از چهلم پدرت در مراسم جشن شرکت کردی ؟
قصدم تازه کردن داغ دلت نیست هاااااااا فقط ذهنم بعد از اییییییییین همه مدت مشغوله
البته خودت یا بابک خان توی وبلاگ گفتید وگرنه من که نمیشناسمتون
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 09:40
بسیار خوب مینویسید.و بسیار عالی محبت پدری را به تصویر کشیدید.روحشون شاد باشه و در ارامش
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 10:23
روح پدر بزرگوارتون قرین رحمت و آرامش
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 13:26
چه بغض آور!!!!!!!!
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 16:05
چه نوشته ی بااحساسی

روح پدر بزرگوارتون قرین رحمت و ارامش الهی
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 21:22
خیلی عااالی مینویسید بانو. من عاشق پدرم هستم و بخاطر این پست دستشون رو بوسیدم. روح پدرتون شاد و آرام.
چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 00:59
حاضرم تمامی امکانات الان رو نداشته باشم ولی گرمای دست پدرمو دوباره احساس کنم خدایا روح همه پدران راحل ما شاد وقرین رحمتت
جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 20:54
یاد برف روبی های پشت بوم خونمون با بابا افتادم. اون زمان پشت بوم خونمون ایزوگام نبود و برف سنگین باعث میشد سقف نشتی بگیره، برا همین درست بعد برف، اونارو میریختیم تو حیاط، سرد بودا، دستام یخ میزد ولی با بابا خوش میگذشت ...
یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 23:11
دلتون گرم.... زیبا بود.... یادشون گرامی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد