X
تبلیغات
رایتل

" این باسن و آن انصاف !! "

شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 14:49

" این باسن و آن انصاف ! "

دوستی در میان خاطرات کاری خود تعریف می کرد :

چند سال قبل ، در پروژه ای در یکی از شهرهای غربی کشور شاغل بودم . با توجه به وضعیت پروازها ، برای رفتن به پروژه باید با هواپیما به شهری دیگر می رفتم که از آنجا تا محل پروژه هم بیش از چهار ساعت راه بود . یک روز هنگام رفتن به پروژه احساس کسالت داشتم. شکی نداشتم که اگر با همین وضع بروم  ، نرسیده به پروژه حتما حالم بدتر خواهد شد . پس از پیاده شدن از هواپیما، رفتم مطب دکتری در شهر و گفتم که کمی احساس رخوت دارم . دکتر پرسید :

- آیا لرز هم داری ؟

که گفتم خیر . بعد دکتر چوب  بستنی معروف را برداشت و درون گلویم نگاهی انداخت و دوباره خیلی خونسرد پرسید :

- لرز نداری ؟

و منهم خیلی جدی گفتم خیر . دکتر مجددا چراغ قوه اش را برداشت و درون گوشهایم را نگاهی انداخت . گفت :

- ظاهرا یکی از گوشهایت کمی عفونت داره . گفتی لرز  نداری ؟

آن دوست تعریف می کرد که من مانده بودم این آقای دکتر چقدر علاقه دارد که من لرز داشته باشم !!  و می گفت :

نهایتا بعد از اینکه به آقای دکتر اطمینان دادم که لرز ندارم ، دکتر عزیز ، شروع کرد به نسخه نوشتن و در پایان تاکید کرده که حتما داروها را بگیرد و برای تایید نزد دکتر بیاورد و آمپولهایش را هم در تزریقاتی مطب بزند . 

و ... دوست ما داروها را می گیرد که عبارت بوده از یک کیسه پلاستیکی پر از قرص و کپسول و شربت و آمپول . به قول خودش به اندازه ی مصرف چند سال !!

حالا ادامه ی ماجرا از زبان آن دوست :

- برگشتم مطب . در کیسه ی دارو رو باز کردم . دیدم به جز یک عالمه قرص و کپسول و شربت ، 5 تا هم آمپول بزرگ سبز رنگ که کلسیم بودند دکتر تجویز کرده بوده . دیدن آن حجم آمپول واقعا بدن هر کسی را به لرز می انداخت !  با خودم گفتم : اینهمه آمپول کلسیم برای چی داده ؟ و منشی آقای دکتر که خودش هم تزریقاتی بود ، ظاهرا شنید و گفت : "حتما لرز داشتید دیگه !!!" 

گفتم : به پیر به پیغمبر به جان هرکی دوست دارید من لرز ندارم ! اما منشی دکتر خیلی محترمانه مرا به به اتاق تزریقات راهنمایی کرد . منهم که دیدم ظاهرا آقای دکتر تشخیص خودش را داشته و تصمیمش را از قبل گرفته و مرا وادار کرده که لرز نداشته باشم (!!) ، رفتم داخل اتاق تزریقات و خوابیدم روی تخت و شلوارم را تا زانو پایین کشیدم و توکل کردم به خدا و به منشی گفتم :

- این باسن من و انصاف تو ! 

...

...

به قول مرحوم عمران صلاحی : حالا حکایت ماست . 

اما مدیونید اگر بین ماجرای دوست بنده و شرایط فعلی جامعه ای که الا و بلا باید به بهشت برود ، مقایسه ای داشته باشید . مدیونید ...!


نظرات (10)
شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 20:00
شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 22:30
خاطره ی جالبی بود! مثل حکایت های عبید زاکانی ! که البته وصف حال دوران عبید هم بوده و ما نیز !
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 07:51
یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 14:45
چه جالب وضعیت فعلی اوضاعش وخیم تره ها!! چون یا باید بریم بهشت یا بازم باید بریم بهشت
دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 12:44
بهشت که زورکی نمیشود.آخرش از آنور جهنم میزند بیرون.
دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 13:11
خب آقا مجید با دکترا هم آره
دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 13:23
صرفا جهت اطلاع آقا مجیدگل آمپول کلسیم وریدی تزریق میشه اون بنده خدا هم بیخودی کشیده پایین اونم تا زانو
دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 13:57
به : محمود گرامی
محمود خان العهده علی الراوی !!!
من که خودم سالهاست از ترس آمپول سراغ دکتر های عزیز نمی رم .
چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 07:32
D: انصاف کجا بود آقا
پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 ساعت 17:18
حالا یارو لرز داشته یا نه ( آیکون کسی که اصل قضیه رو ول میکنه میچسبه به...)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد