X
تبلیغات
رایتل

جن های باغ علیمراد

شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 19:25

جن های باغ علیمراد

یک داستان نیمه واقعی در چند بخش !!!

بخش یکم .

 

-        باغ علیمراد جن داره . طرف باغ بری جنی میشی !

-        شبها خصوصا ... شبها صدای ساز و آواز جنها از توی باغ علیمراد میاد .

-        بهترین میوه ها رو باغ علیمراد داره ... اما همه اش شبها میشه خوراک جشن جنهای باغ ...

-        باغ علیمراد رو جنها طلسم کردن ... هرکی شب بره سراغ باغ حتما جنی میشه ...

ما ، چند دوست دبیرستانی ، تصمیم می گیریم طلسم باغ علیمراد را بشکنیم . چند روز برنامه ریزی می کنیم . با دوستان نزدیک صحبت می کنیم و آنها هم با دوست و آشنا و سرانجام ، دو روز مانده به رفتن ، دوازده نفر می شویم . دوازده نفر که با عزم جزم ، هم قسم می شویم که برویم و یک شب را تا صبح در باغ علیمراد بمانیم ! گمان می کنیم ما با شهامت ترین مردان روزگاریم !

اما تا روز رفتن ، شک به دل برخی از ما می افتد . اول ، پچ پچ ها و حرفهای درگوشی زیاد می شود . بعد ترس از واقعی بودن جن ، خودش را نشان می دهد . کم کم هراس از جن زده شدن و دیوانه شدن ، جدی می شود . اما ما ، سه چهار نفری که اولین بار تصمیم به رفتن گرفتیم ، کوتاه نمی آییم . کاری است که باید به سرانجام برسد . طلسم باغ علیمراد را باید شکست !

 

-        حالا اگه رفتیم و واقعا اونجا جن بود چکار کنیم ؟

-        خوب ... ما هم باهاشون دوست می شیم ... میگن دخترای جنها خیلی خوشگلن !

-        اگه جن زده شدیم چی ؟ دیوونه میشیم ...

-        یعنی فکر می کنی از این که هستیم بدتر می شیم ؟

و سرانجام ، ظهر روزی که قرار است غروبش به سمت باغ برویم ، نه نفر ، جلوی در دبیرستان ، قرار و مدارمان را برای غروب می گذاریم . قرار می شود مجهز برویم . یک بار دیگر همه چیز را مرور می کنیم . وسایلی که آن سه دوست نیمه راه قرار بوده بیاورند تقسیم می شود بین بقیه . هرکس بخشی از وسائل را باید جور کند .

-        من بساط چایی رو میارم .

-        شطرنج و تخته نرد با من ... چراغ قوه و گاز پیک نیک روشنایی هم با من .

-        من زیر انداز میارم و چند تا نوار موسیقی ...

-        بساط کباب هم با من ...

-        من هم محض احتیاط ، تفنگ بادی خودم رو برمی دارم ...

-        من هم کاغذ و قلم میارم و بساط نوشتن وصیت نامه ها رو ...

چراغ قوه ، گاز پیک نیک برای روشنایی و پخت و پز ، بساط چایی ، بساط کباب ، شطرنج و تخته نرد و هر چه لازم باشد برای آنکه یک شب را در باغ علیمراد تا صبح بمانیم و صبح همه بیایند و ببینند که ما جن زده نشده ایم !

بعدا معلوم می شود که محض احتیاط سه نفر با خودشان تفنگ بادی آورده اند . و نیز معلوم می شود که محض احتیاط ، یکی دو نفر هم قرآنهای جیبی همراه خودشان آورده اند .

...

...

ادامه دارد . 

نظرات (7)
شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 19:40
چه هیجان انگیز! یعنی برای بقیه ماجرا یه هفته باید صبر کنم؟
پاسخ:
درود .
یک روزش گذشت ! ...
شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 19:40
این قصه محشره .اسم خوبی هم انتخاب کردید.منتظر بقیه ماجرا هستم.کلی هم خندیدم مرسی
پاسخ:
درود .
ممنون . .. ولی واقعا ما برای مدتی خنده رو از یاد برده بودیم
شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 20:26
یاد قصه های مرحوم "صمد بهرنگی" افتادم که خیلی خیلییییی دوستشون دارم. البته امشب واسه من شب مناسبی نبود که راجع به جن و چیزهای ترسناک بخونم، خدا رحم کنه
پاسخ:
درود .
کلا این حکایتهای اجنه ی عزیز رو همیشه میشه و نباید خوند
یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 02:45
درود مجید
عالی و گیرا بود شدیدا منتظر بقیه اش خواهم ماند
پاسخ:
درود و اردات همسایه ی نادیده گرامی .
یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 02:46
اینطور که شما مجهز و راسخ رفتید باید گفت طفلک جن ها !
پاسخ:
درود .
یعنی شما بیشتر دلتون برای اجنه ی گرامی سوخت ؟
یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 08:33
منم از اونایی ام که پیگیر هستم...لطفا از بقیه همسایه ها اجازه بگیرید و سریال را هرشب بنویسید...دیگه مدل یه هفته ایش قدیمی شد...
عصر سرعت است و کم حوصلگی...!!
خوددانید...
پاسخ:
درود
مریم گرامی .
ساکنین محترم هفتگ همینطوری هم به اندازه ی کافی از دست این همسایه ی بی نظم و نق نقو و تعیین تکلیف نشده ی طبقه ی همکف ناراضی هستن .
لطفا بهانه دستشون ندین که کلا عذر بنده رو بخوان .
سه‌شنبه 26 بهمن 1395 ساعت 10:05
میگم اولش که گفتین مجهز میشین فکر کردم فقط اسلحه سرد و گرم می برید ولی چند خط پایین تر فهمید که قرار بوده رقیب جن ها بشید در جشن و سرور :))))) منتظر بقیه اش هستم. احتمالا جن ها رو از راه به در کردید ;)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد