X
تبلیغات
رایتل

جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی قسمت آخر

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 23:24


در میان کل کل های احمد و عبدالله ، دوباره همه سوار نیسان می شویم . 

این بار مهدی ، آرام می خزد پشت نیسان و عبدالله می رود جلوی نیسان جای او می نشیند . ایرج هم که حاضر نیست کنار عبدالله بنشیند ، آرام می آید عقب نیسان و می نشیند کنار من . 

- تخته رو بیار یه نبردی بزنیم . 

- حالت خوبه ایرج جان ؟ اینجا ؟ پشت نیسان ؟

- بیار بابا ! بذار قبل از اینکه جنی بشیم برای آخرین بار ازت ببرم . 

- می خوای سه هیچ به نفع تو شروع کنیم ؟ اگه جنی شدی لااقل پنج هیچ نبازی ! 

- مجید کاری نکن خودم دست بسته بدمت دست همون جنی که می خواستی باهاش شطرنج بازی کنی ها !!!

من و ایرج در پشت نیسان که آرام آرام از گردنه پایین می رود مشغول تاس ریختن بر صفحه ی تخته نرد می شویم . یکی دو تا از بچه ها، پتو ها را دور خودشان می پیچند و کف نیسان دراز می کشند . مهدی می رود سراغ گاز پیک نیک و روشنایی . 

- بذار اینو روشن کنم . هم به درد فرار دادن جن ها می خوره ! هم چند دقیقه ی دیگه تاریک میشه به درد شما دو تا می خوره ! 

تا از گردنه ی خاکی پایین برویم بیشتر از نیم ساعت طول می کشد . احمد می خندد و می گوید : 

- نامرد نیم ساعته پاش روی گازه هنوز توی گردنه است ، به ما می گفت ربع ساعت راه برید می رسید به باغ ! 

حالا هوا کاملا تاریک شده است . مهرداد که تا حالا ساکت بوده ، می زند زیر آواز و شروع می کند به خواندن :

- تو در این سفر خدایا .. ز بلا نگه بدارش 

که دل امیدوارم .... به خیال او نشسته 

همزمان با او ، بقیه با صدای لرزان مشغول به خواندن می شویم . 

شبی از فرط فراغش ... رو به میخانه نمودم 

دیدم از بخت سیاهم ... در میخانه ببسته 

انگار هر چه هوا تاریکتر می شود ، لرزش صدای ما هم بیشتر می شود .

ناصر می گوید :

- غلط نکنم این سر و صدای باغ علیمرداه که داره میاد ... 

- کدوم سر و صدا ... 

- گوش کن ... به جان خودم انگار جن ها یه نفر رو گرفتن ... دو سه تا روشنایی هم توی باغ پیدا شده ... 

ما بی خیال حرفهای ناصر ، مشغول خواندن ترانه ی سوسنیم که ناگهان نیسان می زند روی ترمز. تخته نرد زیر و رو می شود و مهره ها پخش می شوند . احمد ، تفنگ بادی در دست ، تعادلش را از دست می دهد و می افتد روی مملی و سعید ، که کف نیسان دراز کشیده اند . ایرج عقلش کار می کند و گاز پیک نیک را بغل می کند که مبادا بیافتد و شیشه ی چراغش بشکند . 

پرویز از نیسان پیاده می شود و فریاد می زند :

- همه اتون جنی شدین . دیوونه ها ! بیایین این رفیق دیوونه اتون رو جمع کنید . 

عبدالله دارد می لرزد و بدون وقفه و پشت سر هم داد می زند :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

من و ایرج از پشت نیسان ، با کفش و بدون کفش می پریم پایین :

- واویلا ... غش نکنه یه وقت ؟..

می رویم توی کابین نیسان و با هزار بدبختی ، عبدالله را مهار می کنیم . دهان عبدالله کف کرده است . او ، در میان دستهای من و ایرج می لرزد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم ... 

پرویز هم سوار می شود و نیسان ، با شتابی انگار به سمت بی نهایت ، از جا کنده می شود و به راه می افتد . ایرج به زور می خندد . معلوم است می خواهد عبدالله را آرام کند . 

- بابا جن کجا بود عبدالله ! اون دوست مجیده ، اومده باهاش شطرنج بزنه ! 

پرویز ، تمام زورش را می ریزد درون پایش و پایش را روی پدال گاز فشار می دهد . نیسان از کنار روستا می گذرد . روشنایی کم سویی از پشت چند پنجره ، محصور در میان دیوار های خشتی خانه های روستا به چشم می خورد . یکی دو تا سگ گله به سمت ماشین هجوم می آورند و تا مسافتی بعد از روستا نیسان را دنیال می کنند . عبدالله همچنان می گوید " من جن ها رو دیدم ... من جن ها رو دیدم " و دهانش کف می کند .  

نیسان نه به سمت کوه و باغ علیمراد ، که به سمت رودخانه پیش می رود . من و ایرج به همدیگر نگاه می کنیم . به عبدالله نگاه می کنیم. به پرویز نگاه می کنیم . پرویز به ما نگاه می کند و با حرکت سر و صورت ، به عبدالله اشاره می کند و پایش را روی گاز فشار می دهد . 

- یه نیم ساعتی طاقت بیاره می رسیم همونجا که سیزده به در اومدیم ماهیگیری ...

- پس باغ چی میشه ؟

- نکبت می خوای همینجا ولتون کنم و برم ؟ جواب ننه بابای اینو خودت می دی ؟

در سکوت ما ، نیسان بعد از نیم ساعت ، نزدیک چم رودخانه ، در کنار چند درخت بید می زند روی ترمز . جایی که برای ما آشناست . جایی که هر از چندگاهی پاتوق ماهیگیری و شب چرانی های ماست . پاتوقی که همیشه نه از راه گردنه ، که از راه روستایی دیگری ، سراسر در کنار رودخانه به آنجا می رویم .  

از نیسان که پیاده می شویم ، پرویز می زند زیر خنده . عبدالله ، مثل فنر از درون کابین نیسان می پرد بیرون و می رقصد و می خندد و می گوید :

- من جن ها رو دیدم .. ایناها ... جن ها مورچه دارن ... حمومک مورچه داره  ... ایناها ... 

عبدالله و پرویز می خندند . ما تعجب زده به آنها نگاه می کنیم . بعد ، اول یکی یکی و عصبی ، بعد آرام و دو سه نفری ،  سرانجام دسته جمعی ، همه می ریزیم دور عبدالله و همراه او می رقصیم و می خوانیم :

- حمومک مورچه داره ... بشین و پاشو مورچه داره ...

و حکایت جن های باغ علیمراد همچنان ، ادامه می یابد ... .


نظرات (9)
یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 03:06
نفهمیدم چی شد شمسی پور !!
یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 09:26
کف کردن ، نمایشی بود؟!
یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 12:19
نشد اون چیزی که باید بشه
یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 17:43
درود مجید جان
داستان و حرکت خوبی بود،پیگیر شدن خواننده ها نشان از جذاب بودن داستان داشت. هرچند شروع شور انگیز و پر صلابتش با پایان شسته رفته اش همخونی نداشت اما در کل داستان به لحاظ ساختار قوی بود
دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 13:11
با احترام، خوب نبود
دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 14:28
به : دوستان گرامی :
تیراژه ، مریم ، خاله ریزه ، عباس ، مریم :
کاملا حق با شماست ...
واقعیت این است که به دلیل گرفتاری کاری فراوان روزهای آخر سال ، قسمت پایانی را خیلی عجولانه و فقط جهت شرمنده نشدن پیش خواننده های گرامی وبلاگ نوشتم .
این تجربه ای شد که بیشتر بدانم که خواندن یک متن قوی برای خواننده وبلاگ با ارزشتر از سر وقت خواندن هر متنی است .
باز هم پوزش و سپاس از پیگیری داستان و سپاس از نظرات صریح و یی پرده .
دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 15:07
درود بر مهندس گرامی
من که اول داستان پیش بینی کردم شماها جن ها رو هم از راه بدر میکنید :))))
تو عید بازنویسیش کنید
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 14:52
با پیشنهاد خانم شمسی مبنی بر بازنویسی موافقم
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 22:35
منم با بازنویسیش موافقم :)
حالا انقدر می گیم که بیچاره نویسنده تو رودرواسی مجبور میشه بازنویسی کنه!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد