X
تبلیغات
رایتل

انتظار در دو اپیزود تلخ

شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 22:25

انتظار در دو اپیزود تلخ

اپیزود اول : انتظار او

هر بار که زنگ می زنم ، کمی از باغچه حرف می زنیم و کمی از آب و هوا .

-         اما با تنهایی می سازم .

 کمی از خواهر ها و برادرها حرف می زنیم . از خواهر کوچک که به او سری می زند و کارهایش را می کند و برادر کوچک که خرید هایش را انجام می دهد .

-         اما با این روزگار و با تنهایی می سازم .

من سربه سرش می گذارم . می گویم خوب یه کاری کن که تنها نباشی!

-         حالا تو کی میایی ؟

من می پرسم چه چیزی می خواهد تا برایش ببرم ؟ و می دانم همیشه جوابش خرما است و زیره . و بعد هم :

-         گفتی چند ورز دیگه میایی ؟

من از بافتنی هایش می گویم . از اینکه با کامواهایی که برده ام برایم شال بافته یا دستکش ؟ و او می گوید :

-         با خانم و بچه ات بیا ...

... سعی می کنم هر روز به او زنگ بزنم . اما روزهایی هست که این کار لعنتی ، روزهایی اعصاب لعنتی ، روزهایی حاشیه های لعنتی و ...

همیشه ، چند دقیقه که می گذرد ، چیز زیادی برای گفتن نمی ماند ، دو سه بار من می گویم که شما کاری نداری و سرانجام  خداحافظی می کنم و منتظر می مانم تا او هنگام قطع کردن گوشی بگوید :

-         قربون تو ...

و می دانم منتظر خواهد ماند تا این زنگ های تلفن به زنگ درِ خانه تبدیل شوند .

 

اپیزود دوم : انتظار من .

زنگ که می زنم پرستارش گوشی را بر می دارد .

حرفهایمان تکراری تکراری شده است .

-         مادر بهتره ؟

-         آره خدا شکر . امروز یه کمی رفت توی حیاط . یه کمی راه رفت .

-         می تونه صحبت کنه ؟

-         آره .. بگم شمایید ؟

-         نه بذار ببینم خودش می شناسه ؟

و من منتظر می مانم تا صدایش را بشنوم . شاید صدایش مثل آنروزها صاف باشد و بی نشانی از بیماری ... اما نیست .

با بی حوصلگی اسمم را می پرسد . از کمر دردش می گوید . از طولانی بودن شبها . از نرفتن زمستان سیاه و بعد از چند جمله می گوید :

-         خوب دیگه کاری نداری ؟

-         می خوای برات زیره و خرما بیارم ؟

-         هر چی دلت خواست بیار ... کاری نداری ؟

-         ....

-         خداحافظ .

و من در دلم می گویم : قربون تو ... و می دانم برای گفتن این جمله و برای رفتن و زنگ در خانه را زدن دیر شده  است . ...

نظرات (10)
یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 01:22
بسیار تلخ و البته آشنا
یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 10:02
هیچ لحظه ای رو برای قدردانی و محبت به پدر و مادر نباید از دست داد با هیچ بهانه ای... این روزها از همیشه به این حرف معتقدترم!
یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 18:21
درود مجید...
کمتر پیش میاد که امور بروفق مراد پیش بره و همیشه یه جای کار ایراد داره، اینکه سهم ما از ایراد و خرابی کار چقدر هست بستگی داره به اعتقاد و نظر و دیدگاه و مخصوصا وجدان
یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 19:32
ببیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که ناگه ازهمدیگر نمانیم
آخ که چه لذتی داره وقتی تلفن زنگ میزنه و پشت خط داداش عزیزته
سه‌شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 09:32
گاهی اوقات روزگار بازی های خیلی تلخی داره اما زور ما بهش نمی رسه.
سه‌شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 19:17
چقددددددر زیبا
و متاسفم که خیلی زود دیر می شود
چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 01:43
برید به دیدارش، قبل از اینکه دیگر نامت را نپرسد . قبل از اینکه..
میدونم مشغله زیاده اما اگر توانستی حتما برو دوست من
چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 09:17
شاید بنظرت نیاد..ولی یکی از علل بی اعصابی تان..همین تعلل در رفتن نزد مادرتان است...
بروید بهرشکلی شده...خواهید دید که چه گشایشی بدست میاد..و چقدر حالتان خوب میشود...
کار و اعصاب بهانه است...از اینکار مهمتر سراغ دارید؟؟!!
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 13:32
چقدر تلخ
چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت 14:44
همزاد پنداری قوی با اپیزود اول داشتم! متشکرم!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد