X
تبلیغات
رایتل

تکه ای از یک روایت

شنبه 31 تیر 1396 ساعت 19:19

تکه ای از یک روایت

....

پدر کم می­خندید ، اما همیشه کاری می­کرد که ما بخندیم . خودش فقط لبخند می­زد . از او بجز یادش و اسمش ، لبخندش هم برایم به ارث رسید . اما من می­خواهم بخندم . می­خواهم خنده­ایم به وارث برسد . اگر این سردرد لعنتی بگذارد ، بالاخره یک روز حتما وصیت­نامه­ ام را هم خواهم نوشت . نمی­شود که از همه ­ی چیزهایی که دارم فقط سردردم برای وارث بماند . خنده ­هایم چه می­شود ؟ شبگردی­ هایم ؟ بیایانگردی­ هایم ؟ حتما از دست این سردرد لعنتی که خلاص شوم وصیت­نامه ­ام را می­نویسم . می­نویسم و امضا می­کنم و می­گذارم لای دیوان حافظ . همان که جلد سپید دارد . نه آن که جلد سبز دارد . اثر انگشت هم می­زنم پای وصیت­نامه .

درِ اتاق انتهای راهروی طبقه­ ی چهارم را باز می­کنم . کاغذ دیواری­های سبز همه جای دیوارها را پوشانده­ اند . یک میز چوبی بزرگ با روکش مخمل سبز ، گذاشته­ اند آخر اتاق ، چسبیده به دیواری که هیچ پنجره ­ای ندارد . دو تا کتاب با جلد سبز روی میز است و یک صندلی با روکش مخمل سبز ، پشت میز گذاشته­ اند . هیچکسی پشت میز نیست . هیچکسی داخل اتاق نیست . در را می ­بندم و می ­آیم بیرون . تا در را می­بندم، صدایی می­گوید بیایید داخل حضرت آقا . در را باز می­کنم . پشت میز سبز ، روی صندلی سبز ، مردی با شال سبزی به دور گردنش ، نشسته است و دارد کتابی با جلد سبز را ورق می­زند . جواب سلامم را هم نمی­دهد . عینکش را روی صورتش جابجا می­کند و به سرتا پایم نگاهی می­ اندازد . بیست و هشت برگ کاغذ به هم منگنه شده را می­دهد دستم . اینها را پرکن حضرت آقا . این همه فرم برای چیست آقای محترم؟ برای اینکه قول بدهی که بچه­ ی خوبی باشی حضرت آقا . بچه ­ی خوبی هستم آقای محترم . می­گویید نه ؟ بروید از مادرم بپرسید ! این ماییم که می­گوییم تو بچه­ ی خوبی هستی یا نه ، نه مادرت ، حضرت آقا . تند و تند و با خط خرچنگ قورباغه­ ای فرم­ها را پر می­­کنم . اتاق پر از بویی شبیه بوی عود و مسجد است . سئوال ، بو . سئوال ، سردرد ، سئوال . سرم گیج می­­رود .

پرسیده است چه کتابهایی می ­خوانید ؟ چشمم می­ افتد به کتابهای جلد سبز روی میز آقای محترم . عمو ، سیگار همایش را روشن می­کند و می­ گوید هر چه گفتم پسر جان اینقدر هی این کتابهای جلد سرخ را نخوان ، اینهمه دنبال دردسر و گرفتاری نرو ، به خرجش نرفت که نرفت . آخرش یک شب ریختند توی خانه و هر کتابی را که جلد سرخ داشت جمع کردند و یکجا خودش و کتابهایش را ریختند داخل یک گونی و انداختند عقب ماشین و رفتند که رفتند . می ­نویسم کتابهایی را می­ خوانم که جلدشان سفید باشد !

پرسیده است روزهای جمعه کجا می­روید ؟ روزهای جمعه می­ رویم کوه . می ­­رویم بالای کوه ، کنار صخره ­ها می­ نشینیم و چایی می­ خوریم و از کتاب­هایی که خوانده ­ایم حرف می ­زنیم . پدر می ­گوید این حرفهایی را که آنها می­زنند تو بلغور نکن پسر جان . دنبال دردسر نرو . اینها سرشان بوی قرمه سبزی می­دهد . می­ نویسم جمعه ­ها ظهر ، دسته جمعی می­ رویم مهمانی . قورمه سبزی می ­خوریم و آش دوغ . ...

تکه ای از روایت : سه شنبه ها هیچکسی در قبرستان نیست . 

مجید شمسی پور

نظرات (2)
یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 19:48
درود مجید
آری زبان سرخ سر سبز می دهد برباد...
چقدر خوب و جذاب میشد اگه انسانها توانایی اون رو داشتن که فقط و فقط ویژگی های مثبت شون رو انتقال بدن برای آیندگان
دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 13:14
سردردتان از دردسری بود که با بلغور قرمه سبزی بعد از کاسه ای آش دوغ...آنهم در کوه ..با کوله ای از جلدهای سرخ...به روایت سه شنبه ها و قبرستان تبدیل شد؟!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد