ازدواج

سه‌شنبه 20 شهریور 1397 ساعت 18:39

اپیزد  اول:

خانوم و آقایی جوون تو ماشین با صدای بلند مشغول گفتگو و بحث هستن ناخواسته صداشون رو میشنوم دارن بحث میکنن راجع به تعهد و خیانت در زندگی مشترک. یکیشون معتقد هست باید تجربه کرد و با آدمهای مختلف بود و آگاهانه انتخاب کرد،دیگری باور داشت بایست بکر و دست نخورده برای همسر باقی ماند و اولین تجربه جنسی حتما باید با همسر باشد نه شخص دیگری، هر کدوم هم استدلال های زیادی داشتند جهت قانع کردن طرف مقابل، یکیشون میگفت آدم نباید به همسر آینده اش خیانت کنه!  اون یکی گفت هرچی فکر میکنم میبینم وقتی تعهدی بوجود نیومده اصولا خیانت معنا نداره، هر چند متوجه منظورت شدم اینکه باید قبل ازدواج پاکدامنی و عفت پیشه کرد اما همچنان معتقدم خیانت قبل از اینکه تعهدی بوجود بیاد معنا نداره.

اپیزود دوم:

یه مرد تقریبا هم سن وسال خودم جلو نشسته بود و از همه جا حرف میزد از دلار و یورو تا موشک و پوشک، یهو گفت خوش به حالت  معلومه دستپخت خانومت عالیه، گفتم  والله ازدواج نکردم اما دستپخت مادرم زبانزد فامیل هست.سر درد دلش باز شد که هشت سال هست ازدواج کردم و دو تا بچه هم دارم اما همسرم به میل و سلیقه خودش غذا درست میکنه هنوز که هنوره  خیلی شبها از بیرون برای خودم غذا میگیرم یا اینکه میرم خونه مادرم...

اپیزود سوم:

دختر جوان دربست گرفته بود و با صدای بلند گریه میکرد و مرتبا با گوشی در حال شماره گرفتن و صحبت بود داشت التماس میکرد که ولش نکنن  از فحوای صحبت هاش متوجه شدم اونطرف خط دو تا خواهر، آقای مد نظر ایشون بودن که بجای برادرشون تلفن رو جواب میدادن و سعی داشتن دختر رو متقاعد کنن که برادرشون به درد اون نمیخوره  بره سراغ زندگیش. دختر زیبا بود و بلند بالا تقریبا چیزی که جوونها امروز بهش میگن داف.

 گریه و التماس های مدامش هیچ تاثیری اونور خط نداشت چرا که اون دو خواهر متصل بر مواضعشون پافشاری میکردن، تهدید به خودکشی هم تاثیری نداشت، نمیدونم حق با کدوم طرف بود  و مشکل چی بود اما متوجه شدم اونطرف خط از ضجه زدن دختر و خرد شدنش لذت میبرند...