X
تبلیغات
زولا

سلام

یکشنبه 21 مرداد 1397 ساعت 03:30

دوستان عزیز متاسفانه به دلیل مشکلی که برام پیش اومده این هفته امکان اینکه در خدمتتون باشیم رو ندارم انشاالله از هفته آتی  به روال سابق برمی گردم.

((دروغ فروغ ندارد))

سه‌شنبه 16 مرداد 1397 ساعت 19:00

این یه اصل منطقی هست که ببینیم  چه چیزی گفته میشود تا اینکه ببینیم چه کسی می گوید یا همون حدیث انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال...در اصل حرف درستی هست اما یه وقتایی وضعیت گوینده جوری پررنگ هست که خیلی نمیشه به خود حرف توجه کرد مثلا اگه هیتلر راجع به گیاهخواری حرف بزنه میشه گوش کرد و دید چی میگه اما اگه از برابری انسانها بخواد حرف بزنه اونوقت خیلی سخت میشه حتی یه لحظه اش رو تحمل کرد یا مثلا اگه الکسیس از محیط زیست بگه میشه به حرفاش گوش داد اما اگه بخواد راجع به پاکدامنی و عفت صحبت کنه آیا اصلا میشه لحظه یی تحمل کرد...

مثال زیاد هست که خودتون بهتر میدونید  وقتی کسی بارها براحتی دروغ میگه و وسط صلات ظهر مرداد خورشید رو انکار میکنه اصلا میشه به حرفاش گوش داد؟! یا اونی که شعب ابی طالب رو سوئیس توصیف میکنه چه واکنشی باید به حرفاش داشت؟

ریشه های انقلاب اسلامی

یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 19:50

- آخه مطربی هم شد کار؟! 

زنده یاد استاد «اسماعیل مهرتاش» در کودکی با کدوی حلوایی و موی اسب و یک سیخ کباب برای خود کمانچه‌ای ساخته بود و خانواده چون متوجه استعداد او می‌شوند، برای آموختن تار وی را به نزد استاد «درویش خان» می‌برند. 

استاد مهرتاش در جوانی کلاس‌هایی در زمینهٔ فن بیان و تئاتر و هنرپیشگی تاسیس می‌کند، کلاس‌هایی که بعدتر به «جامعهٔ باربُد» معروف شد.

مرضیه، ملوک ضرابی، عبدالوهاب شهیدی، محمدرضا شجریان، محمد منتشری و ده‌ها استاد دیگر موسیقی از شاگردان اسماعیل مهرتاش بوده‌اند.

وی ۴۵۰ آهنگ فولکلور ساخت که تا امروز هم در ایام نوروز یا شب یلدا بارها توسط تلوزیون پخش شده است. بسیاری از افرادی که در ایران در عرصهٔ موسیقی، تئاتر و هنرپیشگی به جایی رسیده‌اند، حتماً به جامعه باربُد سری زده‌اند. 

جامعهٔ باربُد همان تئاتری بود در لاله زار که مسعود کیمیایی در فیلم معروفش «گوزن‌ها» از بازیگران آن استفاده کرد. همچنین صحنه‌هایی که بهروز وثوقی اعلام برنامه می‌کرد، درواقع همان تئاتر جامعهٔ باربد است.

سال ۱۳۵۷ و در هنگامهٔ انقلاب، تئاتر جامعهٔ باربد به همراه تمامی صفحه‌هات استاد مهرتاش توسط انقلابیون به آتش کشیده شد.

در ادامه خاطره‌ٔ رویدادی از استاد مهرتاش نقل می‌شود، رویدادی که به گفتهٔ خود استاد، عمیقاً وی را متأثر ساخت: 

«سیگارفروشی در راهروی جامعهٔ باربد بساط می‌کرد، گهگاه پاسبان‌ها می‌آمدند و بساط سیگارهایش را می‌بردند.

یک روز مرد سیگارفروش پیش من آمد که: ‹‹زن و بچه دار هستم و خواهش می‌کنم به پاسبان‌ها بگویید که شما اجازه داده‌اید تا من این جا بساط کنم.››

من هم پذیرفتم، به پاسبان‌ها گفتم این آقا از ابواب جمعی ما است و از طرف من اجازه دارد.

دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی جلوی در تئاتر زندگی‌اش را اداره می‌کرد.

سال‌ها گذشت تا این که انقلاب شد و روزی به من خبر دادند که می خواهند تئاتر را آتش بزنند! سریعاً خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را همین مرد سیگارفروش پرتاب کرد.

خیر خیره نگاهش کردم. رو به من کرد و گفت: ‹‹آخه مطربی هم شد کار؟ برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن››.

تمام زندگی‌ام سوخت، لباس‌ها، دکورها، صفحه‌ها و نوارهایی که از موسیقی ملی یا موسیقی محلی شهرها و نواحی مختلف ایران جمع‌آوری کرده بودم. همه چیز سوخت اما همهٔ آن سوختن‌ها و نابود شدن‌ها آن قدری مرا متأثر نکرد که گفتهٔ آن شخص.

خواب

سه‌شنبه 9 مرداد 1397 ساعت 18:36

دیشب خواب عجیبی دیدم که می خوام براتون تعریف کنم:

یکی از دوستان که خانوم هست بهم زنگ زد گفت عباس یه مهمونی خاص دعوت شدم اما نمی خوام تنها برم میشه باهام بیایی گفتم آره، رفتیم به سلیقه اون برام  لباس خرید که مناسب مهمونی باشه خلاصه شب مهمونی رفتیم به یه ویلای لاکچری تو الهیه،مهمونی شیک و باشکوهی بود با کلی خدم و حشم،خوردیم و نوشیدیم و رقص و پایکوبی کردیم بعد از شام یه زمزمه و پچ پچ هایی شنیدم به دوستم گفتم زودتر مانتو اینات رو بپوش که بریم گفت چرا به این زودی؟! گفتم صلاح نیست بیشتر بمونیم گفت خیلی مستی رانندگی سختت نیست گفتم زود باش الان وقت بحث نیست موضوع مرگ و زندگیه زود باش، همینکه از عمارت بیرون اومدیم و پا تو باغ گذاشتیم صدای شلیک از توساختمون بلند شد دویدیم سمت در که دیدم بسته است دست دوستم رو گرفتم و رفتیم زیر شمشادها قایم شدیم شنیدم از بیرون باغ هم صدا میاد و میخوان بریزن تو باغ،به یاد قدیما خودم رو کشیدم روی  دیوار،دست دوستم رو گرفتم و اون رو هم کشیدم بالا. وقتی از دیوار پایین پریدیم دیگه تو الهیه نبودیم وسط یه جنگل تاریک داشتیم راه می رفتیم صدای حیوانات وحشی و اهلی هر لحظه شدیدتر میشد یهو دیدم یه آتیشی روشنه و صدای حرف زدن آدم میاد داشتیم نزدیک میشدیم که حس کردم اسلحه پشت گردنم هست و داشتن هل میدادنمون سمت آتیش،گرفتار داعش شده بودیم فهمیدن ایرانی و شیعه هستیم بین دوتا درخت به چهار میخ کشیدنم  یکیشون کارد سلاخی اش رو  برداشت اومد سمتم با صدای بلند شروع کردم به گفتن تشهد و روی  علیا ولی الله اش هم صدام رو بالاتر بردم هم تشدید کردم سردی کاردش رو که روی گلوم حس کردم یهو از خواب پریدم بلند شدم روی تشک نشستم و به خوابی که دیده بودم فکر میکردم دیدم یهو دیوارها دارن حرکت میکنن اولش فکر کردم زلزله اومده بعد دیدم نه کلا هر چهارتا دیوار دارن با سرعت حرکت میکنن،وسط کویر فرود اومدم  زیر تیغ آفتاب بودم هاج و واج مونده بدم که چیکار کنم دیدم از دور چند تا سوار دارن میان سمتم خدا رو شکر کردم وقتی رسیدن متوجه شدم مغول هستن گفتن گودال بکن گفتم تو کویر نمیشه سردسته شون با نیزه زد تو کمرم و گفت زود باش خلاصه مشغول کندن شدم اما مگه میشد وسط شنزار گودال کند تا دست از کار میکشیدم یکیشون با نیزه میزد تو کمرم بالاخره با هر جوون کندنی بود یه گودال کندم که یهو رسیدم به یه صندوق چوبی بزرگ با یه قفل آهنی بزرگتر. مغول ها داشتن زور میزدن به کمک شمشیر و سر نیزه قفل صندوق رو بشکنن،به طور ناگهانی خورشید غروب کرد و ظلمات همه جا رو فرا گرفت...


مقصود

یکشنبه 7 مرداد 1397 ساعت 20:03

بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند.

کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که “بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.”»

گفت: «به این سردی؟»

گفت: «او دراز گفت اما مقصود این بود!»

آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می‌کنند، مقصود فراموش می‌شود. اصل مقصود است. باقی، دردسر است.

فیه مافیه مولانا

امپراطور

سه‌شنبه 2 مرداد 1397 ساعت 17:47
- من خدا نیستم!
ژاپن تسلیم شده بود، حاصل کار دو میلیون کشته و کشوری شبیه به یک مخروبه بود. با آنکه ژنرال «داگلاس مک‌آرتور» در کشتی میسوری امضای تسلیم را از ژاپنی‌ها گرفته بود اما با گذشت یک ماه از استقرار در پایتخت این کشور هنوز امپراتور «هیروهیتو» را ملاقات نکرده بود. سرنوشت محاکمهٔ وی و پایان دادن به سیستم امپراتوری یا بقای امپراتوری را بر عهدهٔ ژنرال مک‌آرتور گذاشته بودند.
مک‌آرتور از مقامات ژاپنی خواست که مقدمات دیدار از امپراتور را فراهم کنند. پاسخ ژاپنی ها منفی بود اما وقتی مک‌آرتور با عصبانیت اعلام کرد که: «این دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و دیدار باید در دفتر من صورت بگیرد» آنها هم کوتاه آمدند و مسؤل تشریفات دربار را نزد مک‌آرتور فرستادند. شروط دربار برای ملاقات اینها بود: «امپراتور خداست و کسی از مقامات دون‌پایه حق حضور در جلسه را ندارد، هیچ عکسی از دیدار گرفته نشود، و ژنرال آمریکایی اجازهٔ دست دادن با امپراتور و لمس او ندارد».
امپراتور که وارد اتاق شد، مک‌آرتور با او دست داد و سپس از شانهٔ او گرفت و به سمت عکاس نگهش داشت، بعد از این دو عکسی گرفته شد. امپراتور مقدسی که میلیونها نفر به خاطر او به کام مرگ رفته بودند حالا شبیه دانش آموزان مودب و حرف گوش کن شده بود. مذاکره پشت درهای بسته اتفاق افتاد.
امپراتور در آن دیدار از جا برخاسته بود و در برابر مک‌آرتور تعظیم کرده و خواهش کرده بود تا به ملت او فرصت دوباره برخاستن بدهد و تنها او را مجازات کند. مک‌آرتور دست اورا صمیمانه گرفته بود و در نهایت کاری کرد که نظام امپراتوری بدون محاکمه نماد ژاپن برقرار بماند تا ملت او با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتی امپراتور، دوباره برخیزد، در عوض امپراتور باید فردای آن روز در نطقی به مردم ژاپن چند کلمهٔ ساده می‌گفت: «من خدا نیستم، من هیروهیتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!»

«می‌شی‌نوما هیروهیتو» بین سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۸۹ امپراتور ژاپن بود و تا قبل از پایان جنگ جهانی دوم وی را پسر آسمان می‌خواندند. عده‌ای از تاریخ‌نگاران او را فردی خودخواه می‌دانند.

در زمان حکومت وی ارتش ژاپن منچوری را اشغال کرد. او با «آدولف هیتلر» و «بنیتو موسولینی» پیمان اتحاد بست و با آغاز جنگ جهانی دوم دستور حمله به مستعمرات انگلستان و فرانسه در جنوب شرقی آسیا را صادر کرد همچنین در سال ۱۹۴۱ فرمان بمب باران بندر پرل‌هاربر آمریکا را داد.
ـــــــــــــــــــ
منبع: اینترنت

گفتگو

یکشنبه 31 تیر 1397 ساعت 17:47

چند شب پیش یه پیر مرد خوش مشرب مسافرم بود و کلی گپ زدیم و از هر دری سخنی تا اینکه گفت وقتی باخودت حرف میزنی ندای درونیت با چه صدایی حرف میزنه؟ گفتم والله دقت نکردم وقتی کاملا درونی هست که صدایی نداره اما وقتی حرف زدنم با خود نجوای زیر لب میشه صدای خودم هست.گفت ولی من دونوع گفتگو دارم وقتی در مورد حال حاضر با خودم حرف میزنم صدای خسته یه پیرمرد هست اما وقتی یاد جوونی هام هستم و مشغول گفتگو  صدای یک جوان... برام جالب بود و بعد از پیاده شدنش یادم افتاد یه همچین موضوعی رو قبلا خونده بودم تو کتاب نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها نوشته مانوئل پوییگ... آیا پیرمرد اون کتاب رو خونده بود تحت تاثیرش بود یا این اتفاق برای همه ی سالمندان پیش میاد؟ کلا گفتگوی با خود موضوع پیچیده و عجیبی هست دانشمندان میگن ما تقریبا بیش از هشتاد درصد گفتگوی روزانه مون رو با خودمون داریم واقعا جالبه ها ما گوینده و شنونده همزمانی هستیم که گاها از حرف های خودمون خنده مون میگیره گاهی گریه میکنیم بعضا عصبانی میشیم خودمون رو دلداری میدیم  چقدر سیستم عصبی و روانی ما پیچیده و جذابه...

مادر است

سه‌شنبه 26 تیر 1397 ساعت 18:04

از بچگی پر شر شور بودم و عشق فوتبال،لاجرم اکثر اوقات زخم و زیلی بودم و طبیعتا این مامان بود که زخم ها رو میبست وتو نوجوانی که تو زمین خاکی و چمن فوتبال بازی میکردم  تو چمن بیشتر شکستگی و در رفتگی بود اما تو زمین خاکی زخم های ریز و درشت عایدم میشد که بازهم مامان بود و دواگلی جهت بانداژ... بعد از مصدومیت شدید و خداحافظی با فوتبال سفت و سخت کمتر آسیب میدیدم اما اینبار نوبت استادیوم رفتن بود و پارگی گلو که هر بار بعد از برگشتن  طبیعتا بازهم مامان بود و چهار تخم و خیسانده و جوشانده برای اینکه صدام دربیاد.

بخاطر علاقه شدید من به فوتبال  و تماشای اون مامان هم تقریبا با اکثر تیم ها و لیگهای معتبر فوتبال جهان آشناست  حالا همه اینا رو گفتم تا اینو بگم که طی همین جام جهانی اخیر که پریروز تموم شد  تو یه گروه دوستانه  کوچک پیش بینی بازی ها شرکت کردم وقتی مامان حساسیت من رو نسبت به نتایج خاصی میدید پرسید جریان چیه که براش گفتم جریان رو، اول بازی میگفت چند چند پیش بینی کردی و از وسطهای مسابقه شروع میکرد زیر لب دعا خوندن اینو این اواخر فهمیدم که بهش گفتم بی خیال پای معصومین رو واسه فوتبال وسط نکش،خلاصه  پریشب که مسابقات تموم شد وقتی متوجه شد سوم شد برای شام از بیرون کباب گرفت مادر است دیگر...

( تعداد کل: 152 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>