X
تبلیغات
رایتل

نعره کن ای خاک خسته نعره کن

جمعه 2 بهمن 1394 ساعت 22:02

دیروز رفتم کل خیابونا رو گشتم هیج جا مک دونالد پیدا نکردم...این بود لغو تحریمها؟!!!

رفتم سوپری سرکوچه مون میگم دو تا دلستر میخوام میگه کالزبرگ یا توبورگ؟ به شوخی میگم حالا که داری حال میدی  وطنی باشه آبجو شمس لطفا. دو تا شیشه قهوه یی رنگ میده دستم . دارم از تعجب شاخ در میارم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه داداش تو باغ نیستیا  تحریم ها لغو شده...

بدون فیلتر آدرس فیسبوکم  رو وارد میکنم مینویسه دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکانپذیر نیست ... این بود لغو تحریم ها؟!

تو مترو دارن داد میزنن دونات رضوی 5 تا 1 دلار، باطری قلم و نیم قلم تا 2018  اکسپایر نمی شه 6 تا 2 دلار ، کفی کفش جفتی 80 سنت...

چه فایده همه پول ها رو میدن سوریه و لبنان و فلسطین خوش به حال اونا شده...

به به پول اختلاس های جدید جور شد.

چی گیر ما میاد؟ هواپیما میخوایم چیکار؟به ما چی میماسه؟

گردن خودشون کلفت تر میشه...

همش بازیه ... گیر ملت هیچی نمیاد خودشون بخور بخور میکنن...

اصلا ما سوار هواپیما نمیشیم...

بابام رفته یارانه ها مون رو بگیره برای هر نفر 2 میلیون و نیم  ریختن  ایول به لغو تحریم ها...

خدایا بازم 8 صبح باید سرکار باشم  آخه این چه وضعیه مگه تحریم ها لغو نشده...

دارم برای کنکور آماده میشم آبجی ام میگه ول کن بابا کنکور رو برداشتن میگم چرا؟ میگه خنگول خان تحریم ها لغو شده...

به کافی شاپیه میگم یه شامپاین میخنده میگه تموم کردیم ویسکی داریم جانی واکر بریزم یا بلک اند وایت میگم دو تا شات بریز از هرکدوم .،پرتم میکنه وسط پیاده رو میگه مردک خیال کرده اومده کالیفرنیا... واقعا این بود لغو تحریم ها؟؟؟

صبح تو اداره خوابوندم زیر گوش رئیس .خیالم تخت باشه تحریما  رو برداشتن دیگه...

..............................................................................................................

از یکشنبه فضای مجازی پر شده از این دست جملات که حتما صدها برابرش را دیده اید.همه می دانیم که برجام به فرجام  رسید و اهل فن گفتنی ها  را بازگو کرده اند و مشتاقان شنیده و خوانده و دنبال نموده اند قصد ندارم وارد این مبحث  (که پیروزی عقلانیت و گفتگو و دیپلماسی بود و در تاریخ معاصر بی سابقه)  شوم.

این  واکنش و رویکرد افراد بود که بیشتر  توجهم را جلب نمود.

عده یی نگاه معقول و منطقی به لغو تحریم ها داشتند و شکر گذار اینکه تندرو ها و جنگ طلبان هر دو طرف  به خواسته خود نرسیده و جنگ دیگری بر ملت تحمیل نشد اما عامه مردم دو رویکرد متفاوت  نسبت به این موضوع داشتند عده یی همچون همیشه همه چیز را مسخره کرده و در سطح ماندند چرا که عادت نموده اند هر موضوعی  را به سخره بگیرند و با لودگی چند صباحی در موردش صحبت کنند و بعد هم رهایش سازند چرا؟ چون نمی خواهند فکر کنند اندیشه و تفکری داشته باشند صرفا تمسخر و به سادگی گذشتن از کنار هر امری برای ایشان روال عادی زندگیست.

بله میدانم حتما برخی از شما خواهید گفت این رویکرد نتیجه سیستم  توتالیتر است و مردم ایران آموخته اند که مطالبات و خواسته هایشان را در طول تاریخ در قالب طنز بیان کنند اما  این دست جملات  و خواسته ها بیشتر فکاهی به نظر می رسند تا طنز.

گروه دیگر کسانی هستند که همیشه معترض، همیشه در حال ایراد گیری از زمین و زمان، عموما در حال غرولند و نق زدن هستند و غالبا در پس جملات و ژست های روشنفکرانه و گاها انقلابی  پنهان شده  و همیشه نیمه خالی لیوان را میبینند و جز سرخوردگی و یاس و جمود و خمودگی و ایجاد ناامیدی هیچ خروجی دیگری ندارند.

این برخوردها و رویکردهای مشابه باعث  شد این پرسش در ذهنم شکل بگیرد که چرا ما تبدیل شده ایم به ملتی که جز اعتراض مجازی بدون هزینه و نق زدن کار دیگری نمی کنیم در هنگامه اعتراض واقعی و حقیقی  که هزینه دارد به کنج عافیت خود خزیده و فقط زمانی که مطمئنیم هیچ گونه هزینه یی نخواهیم پرداخت معترض میشویم به قول محسن باقرلو ((مبارزین پای کیبورد و انقلابیون مجازی))

چگونه ملتی ناسپاس شدیم؟ چند دهه قبل که آقا و سرور خاورمیانه بودیم  و جزو کشورهای مرفه آسیا ناسپاسی کردیم و نتیجه اش را دیده و میبینیم.

اصلا از گذشته نادیده و تجربه نکرده خودمان بگذریم همین دولت اصلاحات چه دستاوردهای گرانبهایی داشت چقدر به لحاظ احقاق حقوق اجتماعی، سیاسی، فرهنگی ، مدنی و غیره... پیشرفت غیر قابل باور داشتیم اما یادمان رفت تا قبل از دوم خرداد زن و شوهر در اتومبیل علاوه بر مدارک ماشین حتما می بایست شناسنامه و سند ازدواج به همراه می داشتند یادمان رفت تعداد انگشت شمار روزنامه ها،تیراژ کتاب ها،فضای گفتمان و حق شهروندی  و...

زمانی که در آخرین سخنرانی در دانشگاه رئیس دولت اصلاحات را هو کردند و بی احترامی نمودند و دانشجویان گفتند تو اصلا برای ما چه کردی؟  پاسخ همراه بغض ایشان چنین بود :همین کار  که امروز شما جرات کرده و می توانید از رئیس جمهور وقت مستقیما و علنا انتقاد کنید. بگذریم که نجابت سید اجازه نداد بگوید گستاخانه، بی شرمانه،نمک ناشناسانه و ناسپاسانه و...

امروز یادمان رفته معجزه هزاره سوم چه کرد با ملک و ملت ، یادمان رفته دبیر شورای عالی امنیت ملی بر سر میز مذاکرات هسته یی از تاریخ صدر اسلام میگفت و برای خانم اشتون حقوق زن در اسلام را تشریح مینمود.یادمان رفته کشور تا آستانه جنگ پیشرفته بود، تورم بالای پنجاه درصد را فراموش کرده ایم.

اکنون به جای خوشحالی و خرسندی و امیدواری و سپاس گذار بودن  دچار زیاده خواهی و یاوه سرایی و ارائه لیست خواسه های نا معقولیم.

یاد یک لطیف افتادم ((یه روز یه نفر میره دکتر که گچ دستش رو باز کنه به دکتره میگه بعد از باز کردن گچ دستم می تونم ویلون بزنم دکتر میگه بله میتونید طرف میگه ایول چه خوب چون قبلش نمی تونستم...)) ما دوازده سال قبل کجا بودیم که امروز چنین انتظاراتی داریم لغو تحریم ها مانند گشودن بند از پای بسته شده است که صاحب پا را آزاد میکند اما هرگز از او یک دونده نمی سازد.کاش قدر زحمات کسانی که مانع بروز فاجعه برای سرزمینمان شدند را بدانیم.

قبول دارم خواهید گفت این نوع رویکرد و نگرش و اعتراضات بهانه جویانه حاصل از بین رفتن اعتماد اجتماعی است مسئله یی که شاخص آن در کشورهای اسکاندیناوی در بالاترین سطح بین 75 تا 80  است و طبق پژوهش های صورت گرفته در ایران حدودا به10 رسیده است.

حال دو راه داریم یا حمایت از عقلانیت و دیپلماسی و  یا ناسپاسی و رفتن به سمت شعار بجای شعور، که اگر راه دوم را برگزینیم  لاجرم همچون گذشته تاوان ناسپاسی هایمان  را خواهیم پرداخت.


باد

سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 20:36

جنگ پروانه ها را  گاو بازها  خواهند برد...

یادت هست زندگی همچون گلوله بر ما شلیک شد... ما چه میدانستیم نخستین شلیک آخرین فرصت است  چگونه توضیح دهیم شنیدن صدای حرکت آب در آوندهای درختان را برای ایشان که در چنگ بازار دف میزدند و هلهله می کردند.

باد می وزد و گونه دختران را میبوسد در مزارع قهوه ریودوژانیرو،  و دست می کشد بین موهای دختران در گندم زارهای کالیفرنیا، و می بوید لاله گوش دختران چایکار را در سرندیب، و رد می شود از میان پاهای آماسیده  دختران شالیکار کیا کلا...

بایست پرواز را بیاموزیم برای آخرین اشتباه  یا به قول ناپلئون (( اگر تصمیم به فتح وین گرفتید، وین را بگشاید.))

زودتر هفت تیر بکشید، به رگبار ببندید، متهور باشید متحول باشید متنوع باشید شنیدید متهوع...

مادر همیشه و دائما تکرار میکرد غریبه وجود ندارد، همه دوستانی هستند که هنوز نشناخته ایم

و باد مینشست بر سینه عرق کرده دختران رقصنده در تاکستانهای کوردوبا،  و باد شرم میکند از نگاه وحشت زده و معصوم دخترکان ایزدی...

تا زمانی که تعجب میکنی بدان که کودکی، یونسکو میگفت.

بی رحم ترین مبهوت عالم بوده ایم  رنج پشت رنج، پخمه پرور،نطاره گر، منفعل،فراموشکار، غافل از ویرانی، همیشه دویده ایم و گریخته ایم در بزنگاهی که بایست

می ایستادیم و چونان مجسمه پای در گل شدیم به وقت بانگ رحیل و جرس...

باد در شین زن  میگشت بین دستان دختران عروسک ساز، باد در گدانسک گذر میداد  خاک سیب زمینی ها از میان انگشتان دختران،  و باد چه زیبا می رقصید میان ساری های زرد و سرخ دختران بنگلور...

برای شکست هرگز آماده نباش ، شمشیرهای دو دم همیشه ضامن پیروزی نیست باور نکردیم که بایست حرف دلمان را بزنیم، پایمان لرزید، گونه ها سرخ ماند و صدایی که بی صدا در حنجره حبس شد...دیر سالیست که صدای چینی بندزن در کوچه ها نمی آید ما دیگر حوصله جمع کردن قطعات شکسته را نداریم...

باد در هرات ایستاد پشت حصاری که دختران بودند، و باد بوسید گلوی سرخ دختر سلطان را در امیر آباد...

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 20:24

روز ولادت آخرین فرستاده است مینویسم  و خط میزنم چند صفحه نوشتن و خط زدن ... دلگیرم از آنچه با پیامت کردند از هزارو چهارصد سال پیش تا همین امروز... 

می‌گذارم و میگذرم  و گوش جان می‌سپارم به شعر سیاوش کسرایی  با صدای اثیری فرهاد


« الملک یبقی مع الکفر
ولا یبقی مع الظلم

  والا پیام دار
  محمد
  گفتی که یک دیار
 هرگز به ظلم و جور 

 نمی مانُد
 برپا و استوار 
هرگز! هرگز!

والا پیام دار محمد
 آن گاه  
تمثیل وار کشیدی 
عبای وحدت 
بر سر پاکان روزگار

والا پیام دار محمد 

 در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا
دیرینه  ای محمد 

 جا هست 
بیش و کم 
 آزاده را
که تیغ کشیده است  
بر ستم... 

والا پیام دار محمد ...»

یلدا در هفتگ

سه‌شنبه 1 دی 1394 ساعت 21:56

وارد حیاط میشم برگای خشک تو باغچه و بوته های خشکیده گلها و درختای عریون خبر از بستن باروبنه پاییز میدن. دوست دارم عشق بازی برگ و برف رو فصل عروسی درختاست هرچند که درختان این شهر هم مث دختران شهرمون چن سالیه که آرزو به دل پوشیدن رخت عروسی هستن...

تو افکارم غوطه ورم که صدای جناب شمسی پور رشته افکار و خیالات رو پاره میکند _ خوبید جناب موسوی؟_ سلام ممنون شما چطورید آقا مجید؟ _ شکر_ چه خبرا از سرما و آلودگی هوا_ هوا که تعریفی نداره این همه سرب داریم میخوریم هر روز، با خنده ادامه میده شما هم که دود قلیونتون رو اضافه دارید _ چه کنیم دیگه دیگه  البته یه بار خانوم دل آرام گفت بوش تو راهرو میاد چیزی نگفتم که ای خانووم این همه بوی پیاز داغ راه می اندازید ما یک کلمه حرف زدیم؟! _ خانومند دیگه..._ بی خیال شب یلدا چیکاره اید؟ _ میخوام برم ماخاچ قلعه سفلی، اونجا یه نون شب یلدایی میپزن میرم اونجا البته این نون رو شبای اعیاد مذهبی و ملی هم میپزن که با پخت نون تو آبخیزیا و شاختار دونتسک و میسوری اعلیا شباهت زیادی داره هر شب یه نون مخصوص _ فرق این نونها چیه مجید جان؟ _ هیچی همه رو با گندم و جو میپزن فقط اسمشون فرق داره یعنی نون شب یلدایی، نون شب چهارشنبه‌سوری، نون شب عید قربون و..._ پس به سلامتی مسافرید؟_ آره باید برم آتلانتیس پارلاگورو بعدش هم ماخاچ قلعه. 

بابک با خنده وارد ساختمون میشه بهش میگم چطوری بی اعصاب یه روز یقه مردم رو تو اتوبان میگیری یه روز هم به کارمند بانک گیر میدی_ نه بابا دوشواری از اونها بود وگرنه تو که منو میشناسی_ بله میدونم بخاطر همین هم تعجب کردم هرچند....بگذریم  شب یلدا چیکاره یی؟ _ هیچی دادا میخوام یه غوری تو گذشته بکنم ببینم دوستی، فامیل دوری، باغبونی، دلاکی، بقالی چیزی پیدا میکنم که الان تو داعش یا جبهه النصره فرماندهی چیزی باشه_ راستی از آرش چه خبر؟_ بنده خدا هنوز تو بیمارستان بالای سر باباشه_ انشاءالله  زودتر بهبودی حاصل بشه و کلا هیچ پدر و مادری تنشون رنجور نباشه..._ آره این بنده خدا تو این حال و احوالش بازم اینقدر معرفت داره که دیشب برای همه ساکنین طبقات هندونه آورده _ اصل مرام و معرفته این مرد این دوستم... 

مهربان نیما به بغل و دست در دست مانی از پله ها پایین میاد و میگه سلام چه خبره؟ جلسه گرفتین؟

بابک مانی  رو بغل میکنه و میگه نه عزیزم عباس داشت راجع به شب یلدا حرف میزد_ تو که قولی چیزی ندادی؟ _ نه خانومم _ میدونی که من با دو تا بچه با این همه مشکل  و درد سر و  داستان و مکافات، واقعا من با دو تا بچه کوچیک کجا برم؟ چیکار کنم؟ با اینهمه گرفتاری و مصیبت و درد سرهایی که هست ببین بازم شاد و خوشحالم... 

همه ساکت میشیم... مهربان میاد سمت من و با لحن تهدید آمیز میگه چیه چرا چن شبه صدای فوتبال دیدنتون نمیاد هان؟ _ والله لیگ قهرمانان که تعطیله تا آخرای بهمن، بقیه لیگا هم تعطیلات نیم فصله جز لیگ جزیره که اونهم بیشتر بازیاش طی روز برگزار میشه که من خونه نیستم اما فردا شب واتفورد با سوانسی بازی داره ... اما شما که همیشه نسبت به این مسئله معترض بودید یادتونه اون شب با دسته پارو به سقف منزلتون میکوبیدید که فک کردم زلزله اومده و از صدای بلند تلویزیون شاکی بودید حالا چی شده؟ _ بله شاکی بودم البته از صدای راه رفتنتون اما نیما به صدای تلویزیون شما عادت کرده و نیما با اون خوابش میبره الان چن وقته بد خواب شده قیافه من و مجید و بابک دیدنی بود...

همه ساکتیم و کسی نمیدونه چیکار کنه یا چی بگه  که یهو صدای باز شدن در و حضور دل آرام  جو رو تغییر میده  با تعجب ما رو نیگا میکنه و میگه چه خبره؟ مهربان میگه هیچی، میخواستن شب یلدا بگیرن که منتفی شد _ چرا؟ من یلدا رو دوست دارم تازه برای همه دارم بوکاجونیورز ریولن پلتاک کارائیبی با سس جزایر آنتیل درست کنم...

ٔ.....................................................................................................ٔ

انار دون شده، چیپس و ماست موسیر و قلیون چاق... نود نیگا میکنم البته با صدای خیلی کم چون دارم آهنگ گوش میکنم و بوکاجونیورز ریولن پلتاک کارائیبی رو مزه میکنم 

مست مستم کن جام و ببر بالا ...

امشب شب یلداست...

به کجا چنین شتابان

سه‌شنبه 24 آذر 1394 ساعت 19:46

میزان تاثیر سرعت دویدن فرد بر سرعت حرکت سایر افراد در مترو یا همان نسبیت انیشتین ....

هر شخصی که در کلان شهر تهران حتی یک مرتبه سوار مترو شده و از این وسیله استفاده نموده باشدمتوجه سرعت عجیب و عجله فراوان افراد در مترو خواهد شد.و اگر فردی بصورت معمولی ویا با طمانینه حرکت کند حتما وصله ی ناجوری خواهد بود میان افرادی پر سرعت که بعضا در حال دویدنند و الباقی هروله کنان به پیش میروند.

عجله ...عجله ...شتاب....شتاب...مردمانی که آرام راه نمیروند و با عجله ای نامتعارف در حرکتند.که اگر ندانیم و نشناسیمشان  گمان میبریم حتما دقیقه  به دقیقه دنبال کمال هستند و برای لحظه لحظه ی زندگیشان برنامه ریزی دقیق و مدونی دارند. این حجم عجله اینهمه شتاب برای هیچ...چرا که میدانیم و میبینیم پس از پا گذاشتن زیر سقف آسمان و عبور از دالانهای مترو یا در صف اتوبوس معطلند یا پای بساط دست فروشها و پشت ویترین مغازه ها و در شرایط دیگر هم بازچنان به آرامی پراکنده میشوند که آدمی انگشت حیرت به دندان میگزد.اصلا باورش سخت است که ایشان همان افرادی هستند که تا لحظاتی پیش میدویدند و تنه میزدند و از روی یکدیگر رد میشدند.

افرادی که حتی روی پله برقی میدوند. برخی هم برای چند ثانیه سریعتر رسیدن پله برقی را خاموش نموده و بصورت معکوس حرکت پله برقی بر روی آن میدوند بلکه دو یا سه ثانیه زودتر برسند. اندیشمندی میگفت:"عجله تنها فرهنگ ناداشته ها نیست بلکه فرهنگ از دست دادن ها هم هست و جامعه ای را بما نشان میدهدکه دائما نگران از دست دادن چیزهاست".

چند تصویر آشنا...لب خط و بوق ممتد راهبر....عجله برای نشتن روی صندلی.....هل دادن برای پیاده شدن...شاید عدم اطلاع رسانی و فرهنگ سازی لازم بابت استفاده از وسایل نقلیه جدید مانند مترو . بی - آر - تی باعث بروز این معضل شده شاید جهان صنعتی و نظریه از خود بیگانگی تایلور شاید عصر جدید چارلی چاپلین شاید ساعت که یک امر قراردادایست در شهر ها شاید مهاجرت شاید و شاید...

شخصا معتقدم هر مکانی بدلیل انرژیهایی که در آن تجمیع شده است حالات خاص روحی  و  روانی را برای آدمی بوجود میاورد.مثلا استادیوم های ورزشی هیجان و شور اماکن مذهبی و عبادتگاهها حس آرامش و عدم اضطراب  روحی   سالن کنسرت  ها بالا رفتن آدرنالین و غیره ...

اما  انرژی تجمیع شده در مترو عبارتند از : دویدن....سرعت داشتن ولو بدون هیچ دلیل و توجیهی...هل دادن....تنه زدن...از زوی مردم رد شدن حتی بدون یک عذر خوهی ساده ....بی نزاکتی...در چشم هم نگاه نکردن....راه ندادن....بدوی مابی.....و غیره

دروغ

سه‌شنبه 17 آذر 1394 ساعت 21:11

کیه که تا حالا دروغ نگفته باشه؟!  فقط قدیسین و معصومان هستند که از این بدی به دورند. وقتی ما میگیم  از دروغ متنفریم مفهومش اینه که از دروغ شنیدن متنفریم نه از دروغ گفتن!!!  

اما چرا دروغ می گوییم؟ به خاطر اجبار، اعم از درونی و بیرونی، به خاطر بیماری یا مسائل ذهنی و مشکلات جسمی؟ 

ناهنجاری ها تا کجا بر ما فرمان میرانند؟ رفتارهای غیر قبول مثل کم کاری، تاخیر، غیبت و...

وابستگی های گوناگون، بزرگنمایی اعمال خویشتن، نداشتن اعتماد به نفس کافی، ترس از به دردسر افتادن، دریافت تایید و تشویق دیگران، ضعف شخصیت، تربیت نامناسب خانوادگی، الگوهای غلط، دریافت پاداشهای مادی و معنوی، طی کردن پلکان ترقی و ...

این لیست را می توان تا بی نهایت ادامه داد اما  آنکس  که دروغ شنیده و باور کرده  چه بر سرشان می آید؟ 

کوچکترین نتیجه اش  از دست رفتن اعتماد آن فرد است. ایجاد بدگمانی و سوظن نسبت به افراد دیگر، دلسردی و یاس نسبت به آینده پیش رو، فرو غلطیدن در اوهام و افکار، ناباوری و غیره... این فهرست را هم می توان تا ابد ادامه داد

برای نمونه  شخصی که باور دارد (( میزان رای ملت است)) و زندگی و  تمام  هم و غمش را وقف تلاش جهت نیل به این مقصود نموده و سربزنگاه  برایش مشخص میشود که این گونه نیست! 

یا فرد دیگری که معشوقه چندین  ساله اش میگه میدونی که خانواده ام نمی ذارن بهم برسیم  اما من تا پیر بشم و موهام مث دندونام سفید بشه نمیذارم دست مردی جز تو بهم برسه... الان داره به  بچه اش دیکته میگه و اون هنوز مرد تنهای شب ست...

اربعین

سه‌شنبه 10 آذر 1394 ساعت 20:09
اربعین است و دلم چله نشین...

ساکن طبقه سوم

سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 20:06

((من اومدم  خیلی هم خوش اومدم...))

سلام سیدعباس هستم از نوع موسوی، شروع  وبلاگ نویسیم  برمیگرده به سال 81، طی این مدت بارها در بلاگستان در حال رفت و آمد بودم  چرا که ((عشق همیشه در مراجعه است...)) و عشق به بلاگستان برای من دائمی بوده و باعث خوشحالی و افتخار است که این مرتبه  بازگشت را در کنار  عزیزان و بزرگواران هفتگ  تجربه کنم چرا که  به نظرم علی رغم حضور و ظهور شبکه های اجتماعی مجازی گوناگون و رنگارنگ و متنوع،  بلاگستان با تمامی مسائل و کم و کاستی هایش ((زورقی شکسته اما هنوز طلایی)) است.

و اما بعد... روز اثاث کشی (البته نهایتا متوجه نشدم که اثاث کشی است یا اسباب کشی که بعید میدونم نهایتا هم متوجه بشم) با توجه به اینکه قبل و منقل خاصی  ندارم (چرا که کرگدن جان لطف نموده وسایلش رو برام باقی گذاشته) همراه کارتن کتابها راهی ساختمان هفتگ شدم  با اینکه قبلا هم اینجا اومدم مهمونی اما انگاری همه چی برام یه جور دیگه ست و تازه گی داره به حیاط که نگاه میکنم میگم کاشکی اون پسر حاجی، مهندس پیمانکار با نمک، فوتبالی هنوز اینجا بود اگه نمیشد فوتبال باری کنیم لااقل یه شوت یه ضرب میزدیم.کارتن ها رو میذارم تو آسانسور دکمه طبقه سوم رو میزنم اما هیچ اتفاقی نمیفته صبر و صبر اما خبری نیست برمیگردم تو لابی  چشمم میفته به  تابلو اعلانات یه کاغذ چسبوندن که  در صورت بروز هرگونه مشکل عمومی در ساختمان به مدیریت ادواری، ساکن طبقه  دوم مراجعه نمائید. کمی مکث بعد را میفتم  با خودم فکر میکنم مشکل خصوصی رو به کی بگم؟ ضمنا جنون ادواری میدونم چیه اما مدیریت ادواری؟!!! به طبقه اول که میرسم یاد ممد حسین میفتم اگه بود الان حتما  پشت در روی اون صندلی بلند نشسته بود و از چشمی داشت  زاغ سیاه ما رو چوب میزد اما الان که نیست یه صداهایی از پشت در می آد میدونم بابک ساکن این طبقه ست انگار داره ریاضی درس میده تا ده میشمره و در جواب یه سری اصوات نامفهوم تحویل میگیره بعد با خوشحالی میگه هوراااا و برای خودش دست میزنه... خدا رو شکر میکنم بابت خوشحالی و سرخوشیش، مزاحمش نمیشم شب میام دنبالش که بازی رو با هم ببینیم هن هن کنون میرسم طبقه دوم زنگ میزنم یه بار دو بار سه بار کم کم داشتم نا امید میشدم که  یهو یک خانوم  با غیظ درب رو باز  کرد _بفرمائید _سلام  موسوی همسایه طبقه سوم هستم بالا سریتون _ حالا میگی چیکار کنم برات گاو و گوسفند بکشم؟ _ نه خانوم محترم بابت اینکه آسانسور حرکت نمیکرد و تو تابلو اعلانات نوشته بود مزاحمتون شدم

با عصبانیت یه اه طولانی و کشیده به صورتم حواله کرد و شروع کرد که اگه گذاشتین بفهمم آخرش فاطما گل زن کریم میشه یا مصطفی. ببین آقای ی چیه بود فامیلیت ؟ _موسوی هستم_ آهان  اینجا یه سری مقررات داره که باید رعایت کنی افتاد؟؟ با دستپاچگی میگم بعله از جیب مانتوش یه لیست بلند بالا در میاره و شروع میکنه تو راه پله مراقب باش دیوار ها خط نیفته موقع اثاث آوردن به کارگرها بگو حتما _ کل اسبابم چن کارتن کتابه.  از پشت عینک ته استکانیش یه نگاه عاقل اندر  بهم میکنه کتاب فروشی؟ _نه کارمندم _ پس اینهمه کتاب برا چیته؟ _ دوست دارم مطالعه رو...به پا گرد طبقه اول میرسیم ادامه میده راس ساعت 9 شب زباله دم در _  من تا نه الی نه و نیم سرکارم زود برسم ده و نیم یازده ست هرچند زیاد زباله تولید نمیکنم_ صدای تلویزیونت نباید مزاحم سریال دیدنم بشه افتاد؟_ بله من فقط فوتبال میبینم و نود_خب اینجا زیاد نباید رفت و آمد داشته باشی این دختر خاله این خانوم همکار این خانوم دوست این دختر عمو این ... نداریم اینجا ها_ چشم حتما رعایت میکنم  این جور مسائل مربوط به محسن باقرلو میشد که اهل فسق و فجور بود و ماساژور  خانوم میاورد من کاملا بچه مثبتم هرچند قبلا با ماریا کری و بریتنی اسپرزو  شارن استون همسایه بودم_ فانتزیای قشنگی داری.

 در میزنه  بابک اینبار داره اسامی رو تدریس میکنه سریع در رو باز میکنه باهم روبوسی میکنیم به بابک میگه ببین این پیرزاده  باز چه بلایی سر آسانسور آورده.، بابک سریع میره پایین میخوام دنبالش برم که خانوم پرسید چرا هرچی گفتم راحت قبول کردی؟ _ آخه اعتقاد دارم که ((نه با کسی بحث کن ونه از کسی انتقاد کن.هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن!آدمها عقیده ات را که می پرسند،نظرت را نمی خواهند،،می خواهند با عقیدۀ خودشان موافقت کنی!بحث کردن با آدمها بی فایده ست)) _ گفتم نظر خودت رو بگو نه زویا پیرزاد ....سرم رو میندارم پائین و سریع میرم پیش بابک، آسانسور رو درست کرده میگم شب بیا با هم فوتبال ببینیم میگه باشه مانی و نیما رو که خوابوندم میام پیشت تو همین لحظه جناب شمسی پور رو دیدم سلام کردم و گفتم آقا مجید  افتخار بدید شب تشریف بیارید منزل ما دورهمی با بچه ها فوتبال ببینیم و تخمه و قلیون و صفا...کاملا جدی جواب دادن خیر آقا ترجیح میدم کتاب بخوانم و موسیقی  گوش کنم_ بععله هر جور صلاح میدونید. یهویی آرش رو دیدم با سه تا جعبه پرتقال اومد سمت آسانسور گفت چطوری دوستم؟

................................................................

این داستان ادامه دارد

 

 

( تعداد کل: 80 )
<<    1       ...       6       7       8       9       10