X
تبلیغات
رایتل

((منم یه عابرم عبورمو ببخش))

سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1395 ساعت 20:33

چند شب پیش وقتی از مترو میدون آزادی پیاده شدم علی رغم اینکه ساعت ده و نیم بود و کمی خلوت، بازم طبق عادت  مالوف یکی دو دقیقه یی نشستم تا خلوتر بشه... پای پله برقی  دیدم یه مرد سپید مو  با دو تا عصای زیر بغل داره از پله ها بالا میره به سختی ، پرسیدم چرا از پله برقی استفاده نمیکنی؟ گفت برام سخت و خطرناکه، گفتم چه جوری کمکت کنم جواب داد بیا یکی از این عصا ها رو بگیر... باهاش هم پا شدم عصای  یکی دوکیلوییش هم دستم بود پیرمرد خوش مشربی بود و اهل دل ، کلام گرم و گیرایی داشت از معلولیتش گفت و  اینکه چرا پله برقی براش خطرناکه، اینکه یکی از رفیقاش رو ویلچر بوده و روی پله برقی واژگون شده و دست و پاش به شدت آسیب دیده...

از گیت که رد شدیم گفت برو جواب دادم اصلا عجله ندارم باهات تا بالای پله ها میام  یه ده دقیقه یکربعی طول کشید قطار بعدی رسید و ملت همیشه سراسیمه. بهم گفت مراقب باش عصا که دستته کسی از پشت نخوره بهش گفتم باشه  اما اونی که از پشت سر داره میاد باید حواسش باشه گفت ای آقا یه بار یه خانومه از پشت سر اومد خورد به عصام، اونقدر بد و بیراه بهم گفت که جلوی مردم از خجالت آب شدم... خلاصه پله ها تموم شد و رسیدیم به آسفالت موقع خداحافظی چنان ازم تشکر میکرد که اگه کسی از بیرون میدید تصور میکرد چه کار بزرگی براش انجام دادم...

..................................................

به کجا رسیدیم که یه هم پا شدن و معطلی کوتاه  و هم کلامی و کمترین انسانیت، باعث میشه یه آدم اینجوری و به این شدت  تحت تاثیر  قرار بگیره؟؟؟

قیمت

سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1395 ساعت 20:41

آورده اند مردی نزد ذوالنون رفت و از صوفیان بدگویی کرد

ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت: این انگشتر به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟

مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیش از یک سکه نقره برای آن بپردازد.

مرد نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او بازگو کرد.

ذوالنون در جواب به مرد گفت :حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمتش چقدر است.

در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سکه طلا می خریدند!

مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهر فروشان مطلع ساخت.

پس ذو النون به مرد گفت: دانش و آگاهی تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است.

............................................................

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری!

آری چنین است





2850

سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 20:06

چند شب پیش  مادر بزرگم  یه کار بانکی  داشت کارتش رو داد بهم تا براش انجام بدم.رمز و رو اشتباه زدم و عابر بانک کارت رو ضبط کرد بنده خدا مادربزرگم که میخواست راحت کارش انجام بشه، حالا مجبور بود بره با ارائه مدارک شناسایی کارتش رو تحویل بگیره البته با دردسر، از شرمندگی فراوان من که بگذریم یه چیزی خیلی ذهنم رو مشغول کرده اینکه چرا رمز رو اشتباه زدم  رمز کارت 2580 بود و من هر سه مرتبه رمزی رو که وارد میکردم 2850 بود. مادربزرگم برای سهولت کارش شماره های ردیف وسط رو از بالا به ترتیب انتخاب کرده بود ولی من که ناخودآگاهم میگفت 2850 رمز رند تری هست این عدد رو وارد میکردم.

مسئله ای که این چند روز به شدت درگیرم کرده اینه که انگاره های ذهنی ما چقدر قوی هستند و چقدر میتونن ما رو به اشتباه بندازن، به این فکر میکنم که تو گذشته چند بار  انگاره های ذهنی اشتباه باعث رفتار و رویکرد غلط من شده، کجا ها  اشتباه کردم،چقدر تو روابط انسانی و عاطفی ام  رنجوندم و رنجیدم،انتخاب هام چقدر دور یا نزدیک به واقعیت بوده،قضاوت هام، دوستی ها و دشمنی هام،تعصباتم،راه های رفته و نرفته ام،وووووووو .... این لیست میتونه طولانی و طولانی تر هم بشه چرا که میشه رد پاش رو تو  تمام شئونات زندگی  و لحظه لحظه عمرمون ببینیم،یعنی کلا تجربه زیسته ام رو بهم ریخته،به این فکر کردم که چقدر شناخت و شناسایی هام میتونسته و میتونه نادرست بوده باشه  و چیزی که بیشتر باعث وحشت و عذابم میشه اینه که اصلا هیچ پارامتری وجود نداره که به وسیله اون بتونم متوجه بشم کجا درست بودم  و کجا غلط و تحت تاثیر  انگاره های ذهنی ام

((هین بی ملولی شرح کن))

سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395 ساعت 20:47

ارتباط  برقرار کردن بین انسانها  انواع و اقسام فراوان دارد  مهمترین نوع ارتباط  که برای همه شناخته شده و متداول ترین نوع آن می باشد ارتباط  کلامی است.

یه روز متوجه میشی که نمی تونی منظورت رو به دیگران انتقال بدی و اکثرا ( در زمینه افکار و اندیشه نه زندگی یومیه) مفهومی که تو ذهنت هست به شکل ناقص یا گاها برعکس انتقال  یافته است  در نتیجه تلاش میکنی با مطالعه انواع کتاب ها دایره لغتت رو گسترده کنی تا از کلمات بیشتری برخواردار بشی، اما هنوز مشکل پابرجاست صرفا تونستی با افراد در سطوح گوناگون ارتباط برقرار کنی به جهت برخورداری از دایره لغت گسترده...سعی میکنی جهان بینی های مختلف رو بشناسی با مکاتب گوناگون آشنا میشی، آرومتر شدی اما هنوز معضل وجود داره. جفت بدحالان  و خوشحالان میشی ،به دنبال  تقریب و همدلی میری و بیشتر روی اشتراکات دست میزاری تا افتراق ها اما نمیشه که نمیشه.داستانت، قصه گنگ خواب دیده ست.هیچ هوش و بی هوشی محرم نمیشه،کم کم ساکت میشی  یعنی از یه آدم پرحرف تبدیل میشی به آدمی آروم، نه اینکه اعتقاد داشته باشی سکوت سرشار از ناگفته هاست نه  اتفاقا باور داری گفتنی ها رو باید گفت اما مسئله اینه که گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من...سعدی علیه الرحمه میگه (( دو چیز طیره عقل است دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی))

شاید هم باید اعقادات رو تغییر بدی که اونوقت چیزی میشی که خودت نیستی ،امکان هم داره خودت حجاب خودت باشی که باید از میان برخیزی!!!

ستایش

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 20:28

جایی خونده بودم ((مرگ که بیاید ، قهوه و پنیر و نان صبحانه آنکه برنخاسته برای دیگری می شود فقط همین))    اما هفته گذشته برای خانواده قریشی این گونه نبود...

ماوقع را خوانده و می دانید همچنین نظرات و تحلیل ها را،  صرفا به ذکر چند نکته در رابطه با  این ماجرا  اکتفاء میکنم

_شبکه های اجتماعی مجازی قوی ترین رسانه ها  هستند و دیگر مجال سانسور هیچ خبر و اتفاقی را نمی دهند.

_کودک آزاری در همه جای دنیا اتفاق می افتد در کشورهای توسعه یافته جامعه شناسان و روان شناسان این رفتار به عنوان یک مشکل روانی به حساب می آورند چرا که در آن جوامع فرد در هر سن و سلیقه یی می تواند شریک جنسی مناسب خود را پیدا کند حتی اگر فردی عجیب ترین سلایق را هم داشته باشد و نتواند شریک جنسی مناسب خود را بیابد فروشگاه های لوازم جنسی (سکس شاپ) قطعا به او کمک خواهند کرد. اما در جوامع توسه نیافته یا در حال توسعه این عمل یکی از راه های شناخته شده برای روابط جنسی است برای افرادی که مشکل روانی هم ندارند...

_ فاصله زمانی  فکر کردن به جنایت تا  موقع عملیاتی کردنش در ایران، بسیار بسیار کوتاه است.

_این اتفاق فارغ از مباحث میهن پرستی و قومیتی است چرا که فکر میکنم ستایش می توانست ترک،کرد،بلوچ،گیلک،لر،عرب،مازنی،فارس و ... باشد  و برای قاتل ملیت او مهم نبود هرچند که افغانعا از نظر فرهنگی و زبانی نزدیک ترین اقوام نسبت به مردم ما هستند.

_سهم پدر و مادر و کلا خانواده قاتل در این ماجرا چقدر است؟

_وقتی یکی از اصلی ترین غرایز سرکوب و نهی و نفی میشود و جز خویشتنداری و کف نفس هیچ راه حلی ارائه نمی گردد،  این آخرین جنایت از این دست نخواهد بود.

_اگر افغانها قبلا مرتکب جنایت های فجیع تر از این شده اند و مجازات نشده اند اولا از بی عرضه گی پلیس و سیستم قضائی ما بوده ثانیا این دلیل اصلا نمی تواند مستمسک ما شود که به خود حق دهیم چنین کاری انجام دهیم.

_ کسانی که معتقدند ایرانی ها طی چند روز اخیر و در پی ابراز همدردی با خانواده قربانی جو گیر شده اند، به زعم من حداقل در این ماجرا  حق به جانبشان نیست و کمتر بویی از انصاف به مشامشان خورده است.

_قرار بود هم دین و هم دنیای ملت ایران را بسازند و آباد کنند ... عجالتا که پس از سی و هشت سال ملت ایران نه دین دارد نه دنیا...

.............................................................................

سلام مادر ستایش

سلام صفیه خانوم  رنجور و خسته، نمی دونم از شنبه تا حالا چی بهت گذشته ، به آخرین لحظات ستایش فکر کردی، به گریه اش،التماسش،دردش،به رنجش،به اون نگاه مظلومانه ش، به اون چشمهای قشنگش که از وحشت از حدقه بیرون زده بود...

یا به قبل تر به ظهر اون روز که لباسش رو مرتب کردی و موهاش رو شونه زدی و بهت گفت مامان چیزی از بیرون نمی خوای؟ به دستهای کوچولوش که موقع ظرف شستن کمکت می کرد به لبخدش به اون دندونهای شیری تازه افتاده ش، به عکس هاش...جرات نمی کنم به قبل تر برگردم که آغوش تو امن ترین جای دنیا بود برای ستایش...

مادر ما رو ببخش تو از جور جفا به اینجا پناه آورده بودی، اگه خودت بدبختی و مصیبت کشیدی اومده بودی اینجا تا بچه هات راحت باشن خوشبخت بشن... شما مهمون ما هستین ، مادر باور کن  مهمان کشی در مرام ما نیست،دختر بچه پیش ما حرمت دیگه یی داره ...ببخش که حرمت هیچی رو نگه نداشتن

اسکاندیناوی

سه‌شنبه 24 فروردین 1395 ساعت 21:06

شنبه سر ظهر تو مترو 10 الی 15  نفر توریست  بسیار جوان همراه  دو، سه تا دوست ایرانی شون واگن رو گذاشته بودن رو سرشون با حرف زدن و شوخی و ...اروپایی بودن اما متوجه نشدم  اهل کجان، چون فقط عربی و انگلیسی رو میتونم از فارسی تشخیص بدم  اونم به مدد آموزش و پرورش.

مردمی که قطعا از نوام چامسکی زبان شناس ترن چنان به حرفها دقت میکردن که بالاخره متوجه بشن توریست ها کجایی هستن، توریست ها ایستگاه طالقانی پیاده شدن و امکان نشستن فراهم شد پیرمرد از مرد جوان بغل دستی پرسید اینا کجایی بودن انگلیسی بودن؟ مرد جوان جواب داد نه دانمارکی بودن.پیرمرد با پوزخند گفت  هان چیه تا دو تا بمب ترکوندن اینا ترسیدن بلند شدن اومدن اینجا! تا دیروز تو ترکیه ولو بودن  اومدن اینجا که چی هان؟ مرد جوان گفت البته دانمارکی ها... پیرمرد نذاشت حرفش رو ادامه بده با تغییر لحن و به شکل کاملا جدی و رسمی  گفت: بله اصولا کشورهای اسکاندیناوی در عرصه سیاست بین الملل با توجه به رعایت اصول بی طرفی و همگرایی...من رو میگی یعنی معععععععععععععععععععععععععع... حیف مجبور بودم ایستگاه مفتح پیاده بشم و ادامه بیانات پیرمرد رو از دست دادم.

کاری  به این ندارم که ما ایرانی ها اصولا راجع به تمام مسائل اظهار نظر میکنیم هنوز متعجبم از تغییر لحن و نوع کلام و سخن پیرمرد  یعنی اساتید صاحب کرسی  علوم سیاسی در معتبر ترین دانشگاه ها ، پشت تریبون رسمی رادیو و تلویزیون اینجوری صحبت نمی کنند که این پیرمرد میکرد.

یعنی توضیح همین یه جمله اش برای اکثر  مردم  حداقل نیم ساعت زمان میبره... اسکاندیناوی کجاست؟عرصه سیاست بین الملل یعنی چی؟اصول بی طرفی و همگرایی رو کی میخواد معنی کنه...

عیبش چو گفتی هنرش نیز بگو

سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 20:45

یکشنبه عصر به دلیل دل درد شدید مجبور شدم برم بیمارستان، مشکل سنگ کلیه داشتم که خوشبختانه برطرف شد. چیزی که میخوام بگم اینه که طی اون پنج،شش، ساعتی که اونجا بودم  برخلاف انتظار و چیزهایی که شنیده و خونده بودم، برخورد و عملکرد کارکنان بیمارستان فیروزگر بسیار عالی بود از نگهبان دم در تا مسئولین اورژانس ، پرستاران و پزشکانی که هفت مرتبه من رو معاینه کردن با روی خوش  و پر حوصله،  از خانوم دکتر مسئول سونوگرافی تا پرستار بخش سی تی اسکن، همه و همه خوب بودند مسئول داروخونه، حسابدار بسیار خوش برخورد... برای من که تا حالا هر چی از بیمارستان و کارکنانش شنیده و خونده بودم رفتار بد و غیر مسئولانه بود، اینچنین برخوردی بسیار تعجب برانگیز بود اونهم واسه یه بیمارستان دولتی، الغرض  همیشه عادت داریم نسبت به کمی و کاستی ها حرف بزنیم و انتقاد کنیم ( هرچند بجا)  اما اینبار که شخصا این رفتار مناسب و پسندیده رو مشاهده کرده و لمس نمودم، بر خودم واجب دونستم که این رفتار و برخورد عالی رو به زبان بیارم، تمامی پرسنل زحمتکش  و مهربان بیمارستان فیروزگر  از یکایک شما عزیزان تشکر میکنم و امیدوارم در سایر بیمارستان‌ها این روش سرلوحه کار قرار بگیرد.

انشاء

سه‌شنبه 10 فروردین 1395 ساعت 17:18

کل دوره دبستان و راهنمایی  موضوع های که برای انشاء می دادن کلا پنج شش تا  بیشتر نبود. نمی دونم دستور اداره آموزش و پرورش بود یا خلاقیت بیش از حد معلم ها ! که موضوع می دادن بهار را توصیف کنید، پاییز را توصیف کنید، تابستان را چگونه گذراندید، علم بهتر است یا ثروت، تعطیلات عید را چگونه گذراندید...

به نام یگانه خالق هستی قلم در دست گرفته و موضوع انشای که از ما خواسته شده را می نویسم  ما امسال عید به دیدن اقوام رفتیم و با دختر خاله ها و پسر خاله هایم خیلی بازی کردیم و بسیار خوشحال شدیم.

روز سوم عید به دماوند رفتیم به ویلای یکی از دوستان پدرم که آنجا هوا خیلی سرد بود و من کوه آتشفشان را دیدم و سنگهای آتشفشانی را از نزدیک دیدم یک روز هم بازی الک و دولک انجام دادیم که خیلی خوش گذشت ،وقتی بعد از چند روز به خانه برگشتیم دیدم ماهی عیدمان مرده است و خیلی غصه خوردم  من و برادرم ماهی مرده را در باغچه دفن کردیم، روز سیزده بدر هم  چون باران شدیدی می آمد نشد جای برویم و در خانه مانده و کارتون دیدیم و آجیل ها را تمام کردیم. این بود انشای من درباره عید نوروز

................................................................................

این انشای من در سال چهارم دبستان بود.

( تعداد کل: 97 )
<<    1       ...       9       10       11       12       13    >>