X
تبلیغات
رایتل

گلنار

سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 19:51

((گلنار کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار          گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار))

سلام چطوری؟

خوبی روبراهی؟ چند وقت شده  نمیدونم من که تو اون اتاق بودم  بچه ها بهش میگن قرنطینه و پرستارا میگن ایزوله  منو انداختن بودن اونجا و میگفتن بس که با تو حرف میزنم بقیه شاکی شدن اذیت میشن میگن من آرامششون رو گرفتم میگن یا روز حرف بزنم یا شب اینکه بیست و چهار ساعته با تو حرف میزنم براشون قابل تحمل نیست خانم قاسمی یواشکی بهم گفت اینا همه اش بهونه ست اونا به تو حسادت میکنن بس که دوستت دارم... گلی جون میخوای  برات قصه بگم مثل بابابزرگ ها، یکی بود یکی نبود  یکی رفته بود یکی با یادش مونده بود، نه نه اینو ولش کن رفتن خوب نیست،  یه روز و روزگاری یه مرغ ماهیخواری،نه اینم ولش کن مرغ ماهیخوار خیلی نامرد هست...توی ده شلمرود حسنی ما تنها بود، نه نه اینم خوب نیست آخه تنهایی دل آدم میگیره آدم میترسه مث وقتایی که منو میندازن تو اون اتاق کوچیکه  اصلا هیشکی نباید تنها باشه هیشکی...

((دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر                درآن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار))

  تازه اثاث کشی کرده بودین محله ما  چهار تا خونه اونورتر  یه روز تنگ غروب اقدس خانوم گریه کنان دوید تو کوچه و داد میزد که بچه ام افتاده تو حوض داره خفه میشه سریع رفتم از تو حوض درش آوردم   بچه نفس نمیکشید تو اومدی توی حیاط  (فقط چشمات رو نیگا میکردم چه چشمای گیرایی داشتی  انگاری تو چشمات دو تا سگ هار بسته بودن که پاچه آدم رو میگرفت فدایی چشمات شدم و میشم  تا الان الان  تا همیشه) اومدی  بالای سربچه اول چند بار محکم شکمش رو فشار دادی که کلی آب از دهنش زد بیرون  بعد دماغش رو گرفتی و لبت رو چسبوندی به دهنش و بهش نفس مصنوعی دادی (اینکار  رو تو فیلم ها  دیده بودم اما نمیدونستم چه جوری انجامش میدن) بچه به هوش اومد نفس کشید گریه کرد و رفت بغل اقدس خانوم که داشت نذر و نیاز میکرد بچه اش رو که خوب بوسید  اول از تو تشکر کرد که خودت رو معرفی کردی و گفتی این کارا رو تو دبیرستان بهتون یاد دادن  اونجا فهمیدم اسمت  رو گلی ،  بعد هم از من که همیشه بهم میگفت خاله، یهو خندید و گفت ایشالا جفتتون خوشبخت بشید اصلا باهم خوشبخت بشید من که قند تو دلم آب شد اما تو سرخ شدی سرت رو انداختی پایین و خداحافظی کردی و رفتی، وای که چقدر دلم میخواست توحوض غرق بشم بعدش تو بیایی پی  نجاتم و بهم نفس مصنوعی بدی...

((چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار     نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار))

بس که  گریه کردم تو خواب و خوابم برد  وسط گریه و ترسیدم از شبایی که صبح نمیشدن ، گفتن فراموشش کن زمان میبره اما میشه،   حرفشون درست نبود  فراموشی دل میخواست که اونهم پیش تو مونده بود بوی نرگس یاد تو بوی یاس یاد تو  بوی هرگل یاد  تو ...بهم گفتن باختی گفتم قبول ما باختیم اما شکست ما دلیل انکار عشقمون نیست بدی روزگار ما اینه که تا وقتی برنده یی همه باهاتن ولی وای به حال بازنده که همیشه تنهاست  وای که ما بازی برده رو باخته بودیم  اونهم بعد از سوت پایان بازی...  آخ وقتی تو میدون 24 اسفند  بهم گفتی دوستت دارم  عاشقتم دستت رو گرفتم  تا پارک فرح   دویدیم  کل  بلوار الیزابت رو تا میدون پهلوی، اونقدر که از نفس افتادیم آخ گلی تو که میدونستی نفسم به نفست بند بوده و هست  دار و ندارمن تو بودی که داشتن ازم میگرفتنت، به  بابات گفتم ما 3 سال بیشتر میشه  که همدیگرو میخوایم و شما هم میدونستی  ما  حرف زدیم قرار گذاشتیم تو بهم قول دادی که گلی برای توئه گفت قول و قرار چی  این حرفها  رو  ول کن  الان وضع عوض شده.، تو چشماش زل زدم و گفتم  مرد اونیه که وقتی شرایط عوض شد پای حرف و قولش بمونه  چیزی که تو نیستی  خوابوند زیر گوشم  خون دماغم راه افتاد  مث اون روز تابستون که عزیز جون وقتی  دید دارم  از توی  سوراخی که تو دیوار بین حیاط  خونه و  حموم زنونه درست کرده بودم  تن و بدن زنها رو نیگا میکنم خوابوند زیر گوشم که بچه چهارده ساله تو رو چه به این غلط ها،مثل اون بار ساکت شدم و چیزی نگفتم...

((بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار تا به کی پریشان    تا به کی گرفتار یامده مرا وعده وفا  راز خود نگه دار))

مرشد قدرت تو پرده خونی سیاوش میگفت:خطر وقتی سراغت میاد که همه چی امن و امان به نظر میرسه. بغض داره خفه ام میکنه نفسم بالا نمیاد این سنگینی سینه امونم  رو میبره نمیشد، نمیتونستم دوستت نداشته باشم مگه میشه کسی نفس نکشه  من که  تو آب عشقمون میسوختم  و تویی که وسط آتیش عشقمون غرق میشدی،   آره فرق داشتی فرق داشتیم  جنس عشق ما چیز دیگه یی بود اصلا از اول اولش فرق داشت رقصیدنت وسط جل جل  بارون تابستون، نفسم ، جونم تو بودی و هستی ما که تکلیفمون روشن بود   پس چرا همیشه گاو بازا رقص پروانه ها رو خراب میکنن چرا موجای دریا که خسته  و درمونده شدن دل از ساحل نمیکنن چرا...قربون او چشمات برم چقدر بگم گریه نکن حیف اون چشمای نازت نیست آخه تو که میدونی با اشکات نمیتونی این دنیای کثیف و لجن مال رو تمیز کنی گریه نکن گل من، سرم داغ میشه وقتی شونه هات میلرزه لامصب گریه نکن بازهم گریه کنی پامیشم میرم ته حیاط بخش لختی ها رو دید میزنم ها میدونم با اینکارم  چقدر حرصت درمیاد حالا خود دانی یا گریه ات رو تموم میکنی و میمونم پیشت یا...

((یا به روی من خنده ها بزن قلب من به دست آر     چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار))

بابات به چند تا از این لات ها و ارازل سپرده بود یه گوشمالی حسابی بهم بدن، یه شب تو امیر آباد یه کنج خلوت گیرم  انداختن  و تا میخوردم زدنم هی زدن زدن زدن  گفتن هر چی به بابات گفتم رو باید پس بگیرم قبول نکردم   باز کتکم میزدن خون از دماغ و دهنم بیرون میزد حرفام رو راجع به بابات که یه گوشه وایساده بود و داشت نیگا میکرد پس گرفتم اما با اینکه دیگه نایی برام نمونده بود دستم رو به دیوار گرفتم و با بدبختی بلند شدم رو کردم به بابات و گفتم اگه تموم حرفایی که تو عمرم زدم رو پس بگیرم  اینکه گلی رو دوست دارم رو پس نمیگیرم  فریاد کشیدم گلی دوووستتتت دارم گللللی....

((نیابی ای کاش نصیب از گردون  که شد ناکامی نصیبم  گلنار     لب خود بگشا به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار))

عزیز جون همیشه میگفت مرگ پایان کار آدمی نیست.  الان  از صمیم قلب آرزو میکنم اشتباه گفته باشه  بذار تموم بشیم و کلا نابودشیم، عزیز جون میگفت ما رو چشم زدن...  تو اصالت داری  اصالت خوب هم همینه که دروغ نگی و نخوای چیزی باشی که نیستی  تو دروغ نگفتی اما راستش رو هم نگفتی اصلش اینکه تو سکوت کردی و هیچی نگفتی  و یادت رفت که آدم فقط بابت گفته هاش مسئول نیست بلکه خیلی بیشتر راجع به اونچه که بایست میگفته و نگفته سکوت کرده مسئول هست.تموم شهر رو دست تو دست گشتیم تموم شهر رو بدون دست تو گشتم... گفتم قلب آدما کاروانسرا نیست که هی یکی بیاد یکی بره  گفتن عمیق ترین و موندگارترین عشق ها هم یه روزی به پایان میرسه گفتن فکر کن از اول نبوده به دوست داشتن یه نفر دیگه فکر کن  گفتم دوست داشتنی که فکر بخواد فاتحه اش خونده ست،  کلا فاتحه خوندن خوبه اینو  شیخ  واعظ میگفت ...

((نشدی عاشق  زکجا دانی چه کشد هر شب دل من گلنار))

گفتن تنها باشی بهتر میشی  گفتم  آدم هرچقدر هم تنهایی رو دوست داشته باشه و براش خوب باشه  باز یه جایی یه وقتی بایست دلش برای یکی تندتر بزنه.روزی که داشتن جهیزیه ات رو میبردن یادمه یکی گفت نفرینش نکنی دختر مردم سیاه بخت میشه.، مگه میشه من نخواسته باشم تو خوشبخت بشی اصلا من غلط بکنم غیر شادیت روبخوام اصلا هرکی یه کلام بدی تو رو از  زبون من شنید بیاد مثل عزیزجون تو بچگی هام دهنم رو فلفل بریزه...فردای عروسیت کوچه رو سیاه پوش کردن  میگفتن وقتی توحجله تنها بودی قبل از اینکه دست اون یارو  به دستت بخوره یه مثقال تریاک خورده بودی و خلاص... اما تو که اینجا  پیش منی چرا میگن نیستی؟ میدونی گلی جون یونانی ها آگهی ترحیم نمی نویسن فقط یک سئوال هست که بعد از مرگ میپرسن آیا اون عشق واقعی رو بدست آورد....

ورزش

سه‌شنبه 2 آذر 1395 ساعت 20:04

همه میدونیم چقدر ورزش خوبه، چقدر فایده داره و جلا میده جسم و روح رو. اما بازهم باهاش بیگانه ایم.

 چند روز پیش که مجبور شدم  حدود سی، چهل تا پله رو سریع طی کنم  به هن وهن افتادم و رگ پام گرفت   باورم نمیشد این من بودم که یه روزی تا ایستگاه پنج توچال رو  وسط زمستون یه نفس می رفتم، 4 تا 90 دقیقه پشت سر هم  تو زمین خاکی شرطی فوتبال بازی میکردم ، 1000 تا طناب میزدم، 300 تا درازنشست می رفتم و خیلی کارهای دیگه...تا همین پنج، شش سال پیش  یه نرمش و ورزشی میکردم  که اون هم تعطیل شده رفته پی کارش و تو همه این سال ها  خواستم که از فردا  ورزش  رو شروع کنم.رخوت و اضافه وزن و  تایم کاری و شرایط روحی و هزار تا  چیز دیگه همه اش درسته اما اصل مطلب اینه که آدمها از یه جایی به بعد سخت تغییر میکنن سخت...

ماندن یا رفتن وسوسه این است

سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 18:34

یه لحظه چشمامون رو ببندیم و  به این فکر کنیم که  قرار شده مرگ از زندگی بشر حذف بشه و انسان مادام العمر به حیاتش ادامه بده...

زندگی بدون مرگ، میل به جاودانگی،نامیرایی،رویین تن شدن، چشمه آب حیات و ... در تمام طول تاریخ بشر تکرار شده و اسطوره ها و افسانه ها به این خاطر ساخته شدن و در درازنای تاریخ امتداد پیدا کرده اند. گیلگمش از قدیمی ترین اساطیر جاودانه قوم سومر و بین النهرین است.  آشیل یونانی ها و اسفندیار ایرانی ها  هر دو بازتاب دهنده یک نیاز و یک آرزوی دست نیافتنی هستند رسیدن اسکندر به چشمه آب حیات و... همه و همه اشاره به همین خواسته و آرزو داره، میل به جاودانگی  در بشر وجود داره کشیدن نقاشی رو سنگ و چوب و حکاکی در طبیعت نشان از این داره که آدمی در طی زندگانی همیشه میل داشته و دارد ماندگار شود از بدو تاریخ تا امروز که گرفتن فیلم و عکس و غیره  بازتاب همین نیازست.داستانی در اساطیر یونان وجود دارد که در آن زئوس کوزه‌ای آب حیات به انسان‌ها داد تا بنوشند و جاودان شوند و از فرسودگی جاودانی غذاب بکشند. در اساطیر یونان همسر ائوس هم به خواست او جاودانه شد. اما ائوس تنها بی‌مرگی خواسته بود و نه جوانی جاودان و همسرش آن قدر فرسوده شد که ائوس او را به حشره بدل کرد. و این خود داستانیست بسیار تامل برانگیز، اینکه جاودانه شده و پیر و فرتوت گردیم اصولا چیز جذابی هست یا نه؟ اکثر انسانها مرادشان از جاودانگی و نامیرایی  این است که جوان بمانند... هرچند باید دید اصولا چنین چیزی ممکن و یا مطلوب است؟ راحت تر بپرسم آیا دوست داریم جاودانه شویم و هرگز مرگ را تجربه نکنیم؟ فارغ از امکان علمی و عملی این ماجرا اگر صرفا به صورت نظری به این مسئله نگاه کنیم  قطعا پاسخ همه آری نخواهد بود فرض کنیم گرفتار ستمگران هستیم برده ایم، رعیتیم، زیر دست ارباب و فئودال عمر میگذرانیم کارگر و کشاورز و چوپانیم، اقلیت هستیم گرفتار امثال طالبان و داعش هستیم، عمر جاودان به چه کارمان می آید؟ اما اگر شاه و ارباب و پرنسس باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و دلچسب است. نهایتا اینکه اگر از شرایطمان رضایت داشته باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و شگفت انگیز خواهد بود اما اگر از شرایطمان ناراضی هستیم نامیرایی قطعا چیز مزخرفی خواهد بود.


برتولت برشت میگه:موضوع غم انگیز در خصوص زندگى،کوتاه بودن آن نیست بلکه غم انگیز آن است  که ما زندگى را خیلى دیر شروع مى کنیم!

غذا

سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 20:36

به نظر من یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا غذا خوردن است.

حالا هرکسی یه ذائقه و سلیقه یی داره که به تعداد و تنوع و حجم غذا مربوط میشه اما اصل ماجرا پابرجاست یعنی همون لذت بخش بودن غذا خوردن، دیدم و میشناسم کسانی رو که غذا میخورن صرفا برای اینکه زنده بمونن وچنان بی و میل و رغبت غذا میخورن که انگار دارن شکنجه شون میکنن...اما واسه امثال من طعم و حجم و تنوع غذا لذت بخش و دوست داشتنیه، مثلا حسی که به سیب زمینی سرخ کرده  یا قرمه سبزی پرچرب دارم مثل گردش تو  یه جنگل انبوه و سرسبزه  یا خوردن انواع کباب برام خیلی جذاب تر هست تا دیدن غروب خورشید لب دریا،  مثلا خوردن هلیم  ( ننویسیم حلیم، حلیم یعنی شکیبا و بردبار،  هلیم هم غذایی است مخلوط از مرغ یا گوشت همراه بلغور جو یا گندم  پخته میشود که اکثرا  مردم  آن را با شکر میخورند و بعضی ها مثل من با نمک)  به عنوان صبحانه بسیار جذاب تر  از لمس نسیم صبحگاهی  روی قله کوه هست...

قضاوت

سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 21:18
این روزها فضای مجازی پر شده از این جمله که (( قضاوت نکنیم)) حالا باید دید اصولا قضاوت به چه معناست. عمدتا کسانی که این کلام را بکار میبرند منظورشان این است که در مورد رفتار، ظاهر،پوشش،عقاید،آرایش،سکنات و غیره سایرین داوری نکنیم.
معنای دیگر قضاوت رفع تعارض و نزاع و اختلاف بین دو یا چند نفر  و حکم دادن و محق دانستن شخص یا اشخاص در برابر کسانی که با ایشان دچار اختلاف و نزاع هستند، می باشد.
در مورد معنای نخست اینقدر جملات نغز و  زیبا و کاربردی و گاها یکطرفه و نامعقول و بیشتر بر مبنای احساس وجود دارد که تکرار آن نه برای من و نه برای شما جذاب و جالب  نیست.داستانهای فراوان راجع به پیشداوری و قضاوت عجولانه وجود دارد که در نهایت از اصل غافلگیری و پندهای اخلاقی استفاده میشود. به نظر من اکثر آدمها خاکستری هستند برخی خاکستری روشن و بعضی خاکستری تیره، بنابراین جز اولیا الله سفید مطلق وجود ندارد همچنین جز اشقیا سیاه مطلق وجود ندارد.
بنابراین رفتار هر کس تا زمانی که به آزادی و حقوق حقه ی ما تعرض نکرده نوع پوشش و سخن گفتن و عملکردش و سایر مسائل به ما ارتباطی ندارد و اجازه پیشداوری نداریم.
قضاوت در معنای دوم بیشتر جنبه حقوقی دارد که وارد آن نمی شوم چرا که معتقدم قضاوت صحیح و کامل  بین افراد فقط از دانای کل بر می آید و چه کسی دانای کل است؟ 
از قضاوت کردن  تا جایی که ممکن است اجتناب کنیم چرا که در بهترین حالت اگر  به قوانین  اعم از فقهی و حقوقی و عرفی درست عمل کنیم صرفا قوانین را اجرا کرده ایم  حالا عدالت کجاست؟ 
از سلامت روحی، روانی و اخلاقی قاضی چیزی نگویم بهتر است.
این جمله که نمیدانم از کیست را عمیقا باور دارم (( از هر سه نفر قاضی، دو نفر در قعر جهنم جای دارد.)) 
نهایتا اینکه درست قضاوت کنیم اصلا  تامیتونیم قضاوت نکنیم.

دریا، جنگل،کوه، کویر

سه‌شنبه 4 آبان 1395 ساعت 18:03

دریا رو دوست داریم بخاطر وسعت و یکرنگی اش،زیبایی و آرامشش، بیکرانگی و امتدادش، و...  یاد موج های سهمگین و توفانهای وحشتناکش .دل نگرانی و تشویش خانواده های صیادان ماهی و خاطراتی تلخ...

جنگل رو دوست داریم برای سرسبزی و درختان سربه فلک کشیده،حضور جذاب و جالب انواع حیوانات،روح زیبا و بخشنده اش،و... یاد باتلاقها و تاریکی،سرگشتگی و ترس در اعماق جنگل،سقوط درختان و جانوران درنده...

کوه رو دوست داریم به دلیل صلابتش و پایداری،غرور و سرافرازی اش،بام دنیا و محکم ترین ریشه ها... یاد سرما و سقوط،صدای شکستن استخوانهای بی انعکاس،هراس شبانگاهی اش و ناشناخته های پشت هر سنگ و صخره...

کویر رو دوست داریم به جهت شب های پرستاره و دل انگیزش،بانگ رحیل کاروان ها و حرکت باله گونه قطار اشتران،و... یاد رمل های روان و رد پاهای پنهان شده به اندک نسیم،گرمای سوزان روز و سرمای کشنده شبش،

مار و عقرب های جرار, سراب ها و هرم آفتاب و رقص شعله های واژگون...

.................

سوگند به دریا و جنگل و کوه و کویر که انسان در این سیاره تباه شد.




پی نوشت:

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند  نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند هر کسی مطابق افکارخودش  دیگری را قضاوت می کند.زبان آدمیزاد مثل خوداو  ناقص و ناتوان است.

صادق هدایت

(( منو تنها گذاشتی ازت توقع داشتم...))

سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 19:00

چرا تو جمع تحویلم نگرفت؟ چرا پیشم نمیایی؟ چرا احوالم رو نپرسید؟ چرا همیشه من باید پیش قدم باشم؟ چرا اونها رو دعوت کردن ما رو نه؟ چرا اول غذا  رو برای اون کشید؟ اگه صد سال هم بگذره من سراغ نگیرم تو عین خیالت نیست... چرا چرا چرا...

برای اینکه توقع داریم ، آیا اصلا توقع داشتن درست هست یا غلط؟ 

این جمله که میگه برای اینکه راحت باشی از هیچکس توقع نداشته باش رو قبول ندارم . چرا؟ به دلیل اینکه ما وقتی با انسانها تعامل و رابطه داریم قطعا توقع  ایجاد میشود و اصلا هم چیز بدی نیست.

  در لغتنامه توقع  انتظار داشتن  و امید داشتن معنا شده است. آیا ما از در و دیوار و درختان توقع داریم؟ از آسمان و زمین و کوه و جنگل توقع داریم؟ انسان صرفا از انسان انتظار و توقع دارد و بس. 

توقع وقتی زیاد از حد و نابجا باشد مذموم است. البته برخی آدمها پر توقع هستند و زود رنج برخی کم توقع، اما این موضوع تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمیکنه. ما در برابر اعمال و رفتاری که در برابر دیگران داریم متقابلا انتظار و توقعاتی هم داریم  مشکل از جایی شروع میشه که من اونچه که برای خودم نمی پسندم و روا نمیدونم برای دیگران روا میدونم مثلا خودم هروقت دلم بخواد هر جایی تنها  برم و به بزم و جشن و کیف خودم بپردازم اما اگه یکبار دوستم بدون اطلاع من با دیگران بره مثلا سینما بهش گلایه کنم و بگم توقع داشتم میگفتی  با هم بریم ... این یه مثال خیلی ساده و دم دستی بود و خودتان بسیار مثال های زیادی در یاد دارید. 

آدم های متوقع عموما در رنج و عذاب هستند و ترحم برانگیز  چرا که میدانند خیلی از رفتارهایی که باهاشون میشه بخاطر اینه که دلخور نشن و نرنجند نه اینکه  به دلخواه اطرافیان باشه و علی رغم علم به این موضوع بازهم دست از توقعات و انتظارت بی جای خود برنمیدارند. و نهایتا اینکه تا امروز  کسی را ندیده ام که خود را متوقع بداند ...

حسین

سه‌شنبه 20 مهر 1395 ساعت 21:14

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا...

( تعداد کل: 121 )
<<    1       ...       8       9       10       11       12       ...       16    >>