X
تبلیغات
رایتل

((با یک نگاه خسته و یک جور دلخوری))

سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 18:39

با دلیل، بی دلیل، درست یا غلط، موجه یا غیر موجه، منطقی و پذیرفتنی یا غیر قابل قبول... در هر صورت آدم ها گاها دلخور میشوند، فارغ از علت  صحیح یا نادرست بودنش،  رفتار انسانها وقتی دلخور هستند رو میشه به دو بخش کلی تقسیم کرد مثلا بعضیا وقتی دلخور میشن سریع میگن و طرف یا اطرافیانشون متوجه دلخوری اون فرد میشن، بعضیا دلخوریشون رو با رفتارشون نشون میدن و اگه کسی نخواد خودش رو بزنه به کوچه علی چپ حتما متوجه میشه که اون آدم دلخور شده، بعضیا  وقتی دلخور هستن داد و هوار راه میندازن دعوا میکنن شلوغ بازی درمیارن، بعضیا هم چونان تو سکوت فرو میرن و منفعلانه رفتار میکنن که کمتر کسی میتونه بفهمه چرا و از چی دلخور شدن... مثال زیاده اما بطور کلی اونهایی که ناراحتی و دلخوریشون رو نشون میدن راحتتر زندگی میکنن و کمتر دچار مشکلات روحی و روانی و ارتباطی میشن اما اون دسته از افرادی که بخاطر غرور، تربیت، نوع نگرش و نگاه و یا هر علت دیگری دلخوریشون رو بروز نمیدن و اصطلاحا تو خودشون میریزن. کم کم تغییراتشون آغازمیشه دایره روابطشون کوچیک و کوچیکتر میشه، کم حرف و گوشه گیر و منزوی میشن،خنده و شادی باهاشون قهر میکنه،بی توجه و کم حوصله میشن دیگه کمتر دوست داشته میشن و کم کم رو به فراموشی میرن، احساساتشون رو دائما انکار و پنهون میکنن، کسی هم  نمیتونه بفهمه که دلشون از چی گرفته،بعضا هم به جاهایی میرسن که نباید و نشاید...



پی نوشت: سرماخوردگی در تمام ایام سال، نخ سوزن در پاییز خر است.

((تهران منهای تو یعنی رشت بی باران))

سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 18:10

1- سرپرست سابق شهرداری رشت طی نامه ای به خود با استفاده از دو پست حقوقی خودش منزل مسکونی در رشت را در اختیار خود قرار داد!

در این نامه که شهریور ماه از سوی معاونت حمل و نقل و زیربنایی شهرداری رشت خطاب به سرپرست شهرداری نوشته شده است فرد تقاضا کننده(جمشیدپور) واگذاری منزل مسکونی متعلق به یکی از شهرداری های مناطق را درخواست کرده است!

خود این سرپرست هم طی پارافی خطاب به معاونین شهرداری خواستار اقدام در این رابطه شده است. یعنی در اسرع وقت هم برای خودش نامه نوشته است و هم دستورات لازم را برای پیگیری آن مبذول داشته است!

2-مورد دیگری از شهرداری رشت
امور اداری به شهردار منطقه  (محمد پورناصرانی ) نامه زده کارمند نمونه ات را معرفی کن!

جناب شهردار هم نامه زده خودش رو نمونه معرفی کرده است.

................................

فارغ از تمام تحلیل های که میشه نوشت سئوالی  که ذهنم رو درگیر کرده اینه که چند درصد ما در شرایط مشابه دست به همین کار نمی زدیم؟!!!




روایت

سه‌شنبه 11 مهر 1396 ساعت 18:11

آورده اند:

((یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه روئی است در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب.
هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری، او به سلامت بماند؟
گفت: اگر از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان نماند!))

چرک

سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 18:43

هر کسی بنا بر سطح فرهنگ،تربیت و اخلاقی که مبتنی بر آن رشد کرده و به امروز رسیده یه اسمی براش میذاره  که هر کدوم از این اسم ها و صفات هم خودش باز قابل تحلیل هست مثل: بددهن، لیچارگو،مهمل باف،متلک گو،هرزه دهن، چاله میدونی،دهنش چاک و بست نداره و.... اما یادم نیست کجا شنیدم که کسی میگفت چرک حرف میزنن و چقدر این کلمه تمام و کمال و به خوبی  حق مطلب رو ادا میکرد.

فارغ از فحش ها و شوخی های تمام جنسیتی که متاسفانه بخش عمده اش متوجه زنان است بعضی وقتا سر مسائل ساده  و حتی زمانی که قصد توصیف  موضوعی را دارن به مشمئز کننده ترین شکل ممکن از کلمات استفاده میکنن جوری که فقط و فقط همپالگی های خوشون از این شکل صحبت لذت می برند ولاغیر.

اینکه عده ای تمایل دارن اینجوری  ارتباط برقرار کرده و از هر صد کلمه ای که بکار میبرند بیش از نود  درصد کلمات، کلمه هایی رکیک و زننده و عمدتا جنسی هستند به خودشان ارتباط دارد اما وقتی در فضای عمومی اجتماع این شکلی حرف میزنن  بسیار تاسف برانگیز و خیلی ناراحت کننده هست و این مسئله صرفا مربوط به یک قشر یا یک صنف نیست و تقریبا شامل اکثریت مردم میشه حالا شدت و ضعف داره اما کمتر قشری هست که بتونه خود رو مبرا از این مسئله بدونه...

چرک حرف زدن شاید برای مخاطبش عادی باشه اما قطعا و حتما ناظر بیرونی رو اذیت میکنه، اگه نمی تونیم مودب باشیم و شیک و مجلسی حرف بزنیم لااقل بیاییم چرک حرف نزنیم حرمت حضور دیگران رو داشته باشیم، از دیگران مهم تر حرمت فکر و زبون خودمون رو داشته باشیم.

دندون

سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 19:43

حدودا دو هفته دندون درد داشتم برای منی که هرشب مسواک میزنم و جنس دندونام خوبه، کمی آزار دهنده بود اما ظاهرا رسیده بود به عصب و غیر از لیدوکائین  هیچی آرومش نمیکرد. خلاصه پونزده روز با مکافات درد و البته آرامش پس از لیدوکائین رو تجربه کردم هنوز هم  دلیلی پیدا نکردم که چرا با این درد، مبارزه محکوم به شکستی رو راه  انداخته بودم یه جور لج بازی عجیب و غریب... نهایتا سه شنبه هفته پیش آخر شب داداشم که دوستش  یه دندون پزشک تجربی هست زنگ زد بیا خونه ما رفیقم دندونت رو ببینه، رفتم  حدود یکساعت و نیم رو دندونم کار کرد اما سرآخر هم نتونست عصب کشی کنه، کلافه شده بودم گفتم آقا اصلا  دندون رو بکش و خلاص کلی آپول تو لثه ام زد و  حدود یکساعت هم با دندونم کلنجار رفت که نهایتا موفق نشد و گفت دندونت فک جوش هست.  حالا ساعت شده سه صبح دندونم درد نمیکرد اما فکم آزرده شده بود و مطمئن بود به محض اینکه اثر دارو ها  ازبین بره عذابم شروع میشه، نتیجتا تصمیم گرفتم برم درمونگاه استخر که شبانه روزی دندون میکشن و همه ازشون تعریف میکردن، خلاصه  دکتر دندان پزشک غیر تجربی! درمونگاه به مدد وسایل و آمپول خیلی قوی اش دندونم رو کشید و خلاص...حالا اینا رو واسه این  تعریف کردم که بگم ما همیشه برای دیگران راحت نسخه میپیچیم اما به خودمون که میرسیم انواع و اقسام روش های معقول و غیر معقول رو بکار میبریم جز استفاده از روش عقلانی و صحیح، اصلش اینکه انگار خمیرمایه ما رو جور دیگه یی ورز دادن که تا کارد به استخون نرسه از اقدام درست خبری نیست که نیست تا مجبور نباشیم معقول نمیشیم تاجنگ هست صلح چرا، تا میشه زجر کشید آرامش چرا ، تا میشه زخمی بود سلامت چرا... این اتفاق باعث شد یادم بیفته خیلی از هم نسل های من هم هرکدوم به نحوی از انحاء درگیر میشن با ماجراهای مختلف زندگی  و خودشون رو عذاب میدن و تا کار به جای باریک نرسه و کارد سلاخی استخونشون رو لمس نکنه تن به تصمیم صحیح نمیدن ، حالا هرکسی به فراخور شرایط و تجربیاتش اما تو اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمیکنه.

چرا نسل ما اینجوریه نسل کارد و استخون

روح شرقی

سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 17:47

مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولتی وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی

دسترماتوئید

سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 18:24

دیشب تو مترو بی حوصله از درد دندون تو عوالم خودم بودم که یهو آب دهنم به جای مری رفت سراغ نای، کلی سرفه کردم باتوجه به وجود آثار درد به دلیل دندون درد، کسانی که تو مترو نشسته بودن واکنش نشون دادن یکی میگفت بخاطر آلودگی هواست اون یکی گفت ویروس اومده  دیگری به مگس های سفید ربطش داد خلاصه هرکی یه چیزی میگفت یه بنده خدا بطری آب معدنی اش رو داد گفت بخور که تشکر کردم و گفتم نه خوب میشه پرسیدن مشکلی داری ( واقعا نمی دونم چرا یهو شیطنتم گل کرد)   گفتم آره دسترماتوئید دارم ( اصلا این دسترماتوئید چی هست؟ از کجا به ذهن و زبونم رسید؟ نمی دونم...)  همه ساکت شدن یه خانوم حدودا پنجاه و پنج الی شصت ساله بهم نگاه کرد بغضش گرفت و شروع کرد به گریه کردن و میون گریه هاش میگفت پسر من هم همین مشکل رو داشت هرچی خاک اونه بقای عمر تو باشه خیلی مراقب باش این مریضی خیلی موذی و نامرد هست... دیگه حرفاش رو نمیشنیدم انگار مواد مذاب تو سرم ریخته بودن، به غلط کردن افتاده بودم  تا حالا اینجوری عذاب وجدان نگرفته بودم هی فکر کردم چه جوری جمعش کنم چی بگم که ضایع نباشه و بهشون برنخوره، بقیه مسافرها برام چندان مهم نبودن اما این خانوم این مادر عجیب متاثرم کرد. هرچی فحش بلد بودم نثار خودم کردم.


پی نوشت: تو گوگل سرچ کردم اصلا مطلبی راجع به دسترماتوئید وجود نداشت، اون خانوم چی شنیده بود؟!

تو و عکسای دیروزت منو شعرای این دفتر

سه‌شنبه 7 شهریور 1396 ساعت 18:38

کلا آدم نوستالژیکی هستم و طبعا عکس های قدیمی برام عزیز و دوست داشتنی هستند. هر وقت عکس های ایران قبل از انقلاب 57 رو میبینم محو اونهمه رنگ ، شادی، طراوت و حس زندگی میشم تنوع پوشش زنان و مردان، رنگ اتومبیل ها،نور خیابون ها و مغازه ها،تمیزی و نشاطی که توی عکس ها فریاد میزنن همیشه باعث میشن حسرت این رو بخورم که چرا سی، چهل سال دیر دنیا اومدم و این همه تفاوت با شرایط امروز برام جالبه... این چیزها رو گفتم تا برسم به اینجا که دو سه روز پیش یه عکسی دیدم از افغانستان سال 1968 که میشه 1347 شمسی،  تعجب و بهت اولین واکنش من نسبت به دیدن چیزهایی بود که اصلا تو مخیله ام نمی گنجید مگه میشه اینقدر زیباو تمیز و دل انگیز، که اگه توضیحات ذیل عکس نبود  میگفتم که اون پارک قشنگ و پوشش آزاد زنان و آراستگی مکان احتمالا مربوط به کشوری در شرق اروپاست البته در همون سالها... برای منی که هرچی از افغانستان دیدم  ویرانی  و جنگ و انتحارو رنج ومخروبه بوده و زنان برقع پوش مشاهده این عکس مثل وارد کردن یک شوک شدید بود و بغض غریبی گلوم رو گرفت و رو سینه ام سنگینی کرد.

( تعداد کل: 97 )
<<    1       2       3       4       5       ...       13    >>