X
تبلیغات
رایتل

کمان آرش

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 19:06
آورده اند ((در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ایران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد.))

قمر در عقرب

سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 19:34
چند روز پیش  یک عزیزی داشت صحبت میکرد و به شدت گله مند بود  از شرایط اقتصادی اش و گفت کاش این یکی دو ماه هم بگذره و از این سال نحس خلاص بشیم و ببینیم سال دیگه چی پیش میاد...ابراز امیدواری کردم براش  اما میدونستم با توجه به شرایطی که داره و روند ثابت شرایط زندگی و شغلش  خیلی بعید هست اتفاق خاصی بیفته... به این فکر کردم که هنوز هم هستند کسانی که به شگون و سعد و نحس ایام و ساعات اعتقاد دارند و زندگی  خودشون رو تحت تاثیر گردش  سیارات و ستارگان میدانند و عمیقا هم باور دارند.بابت  ریشه های تاریخی ، فرهنگی ، اجتماعی،اقتصادی، روانشناختی و غیره  این مسئله میشه ساعتها حرف زد. صرفا یک سئوال از دوستانی که همچنان به این مسائل باور دارند  این میتونه باشه که توضیح بدهند چطور یک اتفاق در یک زمان واحد برای مردمی یکسان در یک جغرافیای محدود و مشخص اثرات کاملا متفاوتی داره؟ این اتفاق میتونه بارش باران یا برف، مرگ یا تولد،ورود یاخروج شخصی از محل مورد نظر،شکست یا پیروزی، و هزاران مثال از این دست...باور دارم بعضی روزها،برخی ماه ها،تعداد از سال ها برای ما اتقاقات دلپسند یا ناخوشایندی  افتاده که حس خوب یا بد نسبت به اون روز یا ماه یا سال داریم. اما اینکه بطور کلی بگیم فلان روز یا ماه یا سال میمون و خجسته یا نحس و بدشگون بوده رو قبول ندارم چرا که در همون زمان برای شخص یا اشخاص دیگری اتفاقات با صدو هشتاد درجه اختلاف نسبت به حال ما رخ داده است.

صورت های خسته تا هنوز

سه‌شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 20:14

می نویسم و خط میزنم،می نویسم و خط میزنم، می نویسم و خط میزنم...

می نویسم از بی مسئولیتی و نالایقی به اصطلاح مسئولین که توانایی مدیریت آتش سوزی و فروپاشی یک ساختمان را ندارند و داعیه شان برای مدیریت جهان  گوش فلک را کر کرده است  و خط میزنم...

می نویسم  از دروغ پردازترین رسانه جهان که قرار بود دانشگاه باشد و خط میزنم...

می نویسم از رشادت و مردانگی آتش نشان های مظلوم و بزرگمردی، که به مانند خیلی از موارد دیگر با غیرت و روح بزرگشان جای کمبود تجهیزات را پر میکنند و خط میزنم...

می نویسم از کارگران و کسبه مغموم و متضرر این حادثه و خط میزنم...

می نویسم از آموزش و پرورشی که به ما ساده ترین مسائل را آموزش نداد و بهترین زمان یادگیری ما صرف حفظ کردن مزخرفترین محفوظات جهان شد و خط میزنم...

می نویسم ازامروزمان که بعد از حمله اعراب و یورش مغول ،سخت ترین دوران این سرزمین را تجربه میکنیم و خط میزنم...

می نویسم از تکرار هزار باره  (( بیست  بار اخطار دادیم)) و ریشه فسادی که تا بن دندان فراگیر شده است  و خط میزنم...

می نویسم از مقایسه بودجه ها، اولویت ها،اهداف،انتظارات و اینکه نه به ساختمان آمریکایی ها اعتمادی هست نه به قولشان و خط میزنم...

می نویسم از دو رویکرد و دو پیام متفاوت  بابت دو  اتفاق تقریبا مشابه و خط میزنم...

می نویسم از دل خون شده  خانواده آتش نشانها و آینده شان و خط میزنم...

می نویسم از فردیت گرایی افراطی جامعه و تقدم منویات فرد بر هرچیز (قضیه سلفی بگیرها) و خط میزنم...

می نویسم از شیفتگان خدمت و نه تشنگان قدرت، صد بار بر خودم و شیطان لعنت میفرستم و خط میزنم...

می نویسم از مردمی که مجبورند به جای متخصص به ورزشکار و خواننده رای بدهند و خط میزنم...

می نویسم از اینکه در قرن بیست و یکم و عصر انفجار اطلاعات هنوز معلوم نیست چند نفر مفقود شده اند و خط میزنم...

می نویسم از اینکه حضور رعد آسا و مقتدرانه   فقط مربوط به مهمانی هاست و تجمعات و شمع روشن کردن نه مربوط به کسانی که جان مردم را به بازی می گیرند و خط میزنم...

می نویسم از بی اعتمادی وحشتناکی که در جامعه فراگیر شده، از بحران مدیریت در تمام سطوح و خط میزنم...

می نویسم از بغض های نهفته در سینه، از اشکهای سرازیر شده از امیدهای ناامید گشته و خط میزنم...

می نویسم و خط میزنم چون بلد نیستم بگم و بنویسم و تکذیب کنم تکذیب کنم تکذیب کنم...

پرسه در پرسه در پرسه

سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 20:16

به احتمال خیلی زیاد و قریب به یقین اکثر شما این داستان کوتاه رو خونده یا شنیده اید

((موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید و به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی نداردماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.ازمرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو رابرای مراسم ترحیم کشتند.و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.))

و یا این شعر که به اشتباه به برتولت برشت نسبت داده میشه  و در اصل  سروده مارتین نیمولر  کشیش آلمانی است

((اول سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.))

.......................................................................

ما چند با گفتیم به ما ربطی نداره اصلا به من چه؟ یا شونه هامون رو بالا انداختیم؟چقدر بی تفاوت بودیم؟ چقدر تکرار کردیم سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندن؟ چند بار دیدیم و شنیدیم و سکوت کردیم  تا آب به زیر چونه و آتش به درب خونه مون نرسید کاری نکردیم،بی عملی و عافیت طلبی ما رو تا کجا میخواد بکشونه؟ اصولا عموم آدمها و خصوصا ما  دنبال اینیم که کلاه مون رو سفت بچسبیم تا باد نبره، سر بقیه هر بلایی اومد اومد.



بی ربط نوشت: دم آرش صادقی و علی شریعتی گرم

شادی های نخواستنی

سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 19:35

یکشنبه  وقتی  خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی  منتشر شد واکنشهای بسیار متفاوتی را در پی داشت اعم از مخالف و موافق، وهر کسی به فراخور برداشت، اندیشه و سوادی که داشت مطلبی میگفت و می نوشت بعضی ها غمگین بودن برخی بی تفاوت عده ای شاد،  ولی اکثرا در بهت و حیرت بخاطر ناگهانی بودن این اتفاق... اینکه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی که بود چه کرد مد نظرم نیست بلکه  اتفاقی که یکشنبه شب افتاد رو میخوام بگم  دیدیم شخصی بخاطر این اتفاق شاد بود بهش گفتم هرگز بابت مرگ کسی شادی نکن، بعد به گذشته خودم رجوع کردم دیدم تو این چهل سال هیچوقت نشده از خبر مرگ کسی شاد بشم، اما با خودم فکر کردم و دیدم هستند چند نفری که شنیدن خبر مرگشون برام شادی آفرین و لذت بخش خواهد بود. 

مری کریسمس

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 21:12

یک هفته الی ده روزی میشه که فضای مجازی پر شده از ((هپی کریسمس و هپی نیو یرر))  عمدتا  از طرف کسانی که هنوز سفره شب یلداشون رو جمع نکردن و غذاهای نذری  بیست و هشت صفر تو فریزرشون جاخوش کرده، اگه ازشون فرق سال نو با کریسمس و عید پاک رو بپرسی  یا عین بز نگات میکنن یا خیلی متفرعنانه میگن برو بابا کی با این چیزها کار داره  ... اینکه دنبال بهونه باشیم برای شادی خیلی خوب که نه اصلا عالی عالیه یک یک، اما بیشتر این عزیزان دچار خودباختگی  فرهنگی هستن، نه فقط در برابر غرب که در برابر هر اندیشه و اندیشیدنی، مثلا اگه تفاوت عید قربان و غدیر و فطر رو بپرسی یا جوابت رو نمیدن یااستدلالهای ابلهانه میارن....اینکه اکثر کشورهای دنیا با یک تقویم یکسان کار میکنن و روابط اقتصادی و اجتماعی و ورزشی و غیره بر مبانی اون هست خیلی خوبه اما اینکه کشورهای که مسیحی نیستن سال نو میلادی رو جشن میگیرن به نظرم  غربزدگی رو نشون میده فارغ ازاینکه غربزدگی خوبه یا بد، مثلا تا همین دویست سال پیش که آسیا و آفریقا تحت استعمار در نیومده بودن ویتنامی ها سال نوشون چه جوری بود؟ کره ای ها چی؟ هندیا، ترکیه ای ها،کامرونی ها،سنگالیا و ... یعنی قبل استعمار عید و سال نو نداشتن؟!

نکته قابل توجه اینه که جشن های سال نو و کریسمس به شکلی که امروز میبینیم تقریبا حدود  صد الی صد و پنجاه سال پیش از آمریکا و کانادا شروع شده ...

مترو

سه‌شنبه 7 دی 1395 ساعت 20:14

1-تو یکماه اخیر به مناسبت ولادت پیامبر اسلام، داخل واگنهای مترو  و همچنین محیط  ایستگاه ها تابلوهایی را  نصب کرده اند که در هر کدوم به یکی از خصایل نیک حضرت محمد(ص)   اشاره شده مثلا ((همیشه آراسته و خوشبو بود،  عذرخواهی دیگران رامی پذیرفت، چیزی بیشتر از زیردستانش نداشت))  و بسیار از این دست جملات که گوشه تابلو خیلی ریز نوشته شده شمیم رحمت و ریزتر و نامشخص تر شبیه مهر نوشته شده لبیک یا رسول الله ،  اگه  دقت نکنی اصلامتوجه گوشه تابلو و نوشته اش نمی شوی... بگذریم اینا رو توضیح دادم تا بگم همین چند روز پیش سر ظهر  تو ایستگاه میدون انقلاب دو تا نوجوون 16 الی 17  ساله که از کیف و کتابشون معلوم بود دبیرستانی هستند در حال مکالمه بودن و ناخواسته صداشون رو میشنیدم   یکی شون گفت این تابلو ها رو دیدی؟ دوستش جواب داد آره بابا کارهای امام خمینی رو نوشتن. رفیقش گفت نه اوسکل خان اینا کارهای پیغمبر هست اون یکی  جواب داد  آره بابا می خوان بگن مثلا پیغمبر خیلی شاخ بوده...

...........................................................................................................................

2-سرم رو به شیشه مترو تکیه دادم و حالتی بین خواب و بیدارم  دو تا خانوم سی و چند ساله بدون توجه به اطراف  بلند بلند در حال حرف زدن هستند در رابطه با زوجی    که  مرد متهم به بی بندوباری و  زن اتهامش  ولنگاری ست. هر کدوم هم تحلیل های متفاوتی دارند  و به تناوب از یکی طرفداری کرده و به دیگری می تازن،  تنها بر سر یک موضوع توافق کامل دارن بدون هیچ مناقشه یی  که  بین تموم  حرفاشون این  جمله چند بار تکرار میشه ،   اونها فقط روی کاغذ زن و شوهرن ...

.......................................................................................................

3-ساعت یکربع به ده شب درب آموزشگاه رو میبندم و  راه میفتم سمت ایستگاه مترو، حال اینکه از پله ها پایین برم رو ندارم  دکمه آسانسور رو میزنم و منتظر میشم  تو همین حین یه خانوم   جوان با جثه ریز نزدیک میشه  یکی از پاهاش رو به سختی رو زمین میزاره حالا  پاش پیچ خورده یا تازه از گچ باز کرده نمی دونم ، با هم سوار آسانسور میشیم  دکمه منفی دو رو که میزنم قبل از بسته شدن درب میگه آقا من از تکون های آسانسور میترسم پام هم درد میکنه میشه منو بغل کنید که پام رو زمین نباشه؟  یه دستی بغلش میکنم تا برسیم پایین  بعد از ایست کامل آسانسور و باز شدن درب از بغلم میاد پایین تشکر میکنه و میره...

یلدا

سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 20:06

برای هرکسی یلدا  تداعی کننده مسائل و خاطراتی ست که پر رنگ تر از  باقی قضایاست  واسه یکی شبیه یه قطعه ادبیه، یلدا دختریست با گیسوی بلند و سیاه یا برف نشسته بر کاج ها و عروسی درختان شهر و خواب عمیق تموم سفید برفی ها. واسه یکی نوستالژی کرسی مادر بزرگ و انار دون شده و آجیل و همهمه فامیل. واسه یکی نجوای عاشقانه ست در شبی بی انتها. واسه یکی کمی بیشتر لرزیدن کنار خیابوناست.واسه یکی شوق خریدن ست  و  واسه یکی شرمندگی دستهای خالیش  واسه یکی حسرت است و حسرت...

واسه یکی...

واسه یکی ...
واسه یکی...
این لیست رو میشه به اندازه تموم مردمی که یلدا رو تجربه کردن ادامه داد...
واسه من که تو مناسبت های ملی  سیزده بدر و یلدا برام جذاب ترند و حسابشون از بقیه مناسبت ها جداست  یلدا رو بیشتر از سیزده بدر  دوست دارم( حالا چون اهل شب نشینی و شب زنده داری هستم یا  ترس پایان خوشی و غروب سیزده بدر  یاهرچی ... بگذریم)  یلدا خود خود زندگی بوده به عبارت بهتر شرایط مختلف زندگی رو تو شب یلدا تجربه کردم از کودکی که شبهای یلدا سرد بود و  زنده موندن به مدد علاالدین و والورهای نفتی ،  و پوشیدن لباسهای گرم  امکان داشت  و خبری از برنامه های تلویزیون نبود و قصه های پدربزرگ  طولانی تر بود تا دوران نوجونی که پدربزرگ نبود اما خونه مادربزرگ هنوز چراغش روشن بود و تلویزیون جای قصه ها رو گرفته بود. بچه که بودم همیشه برام سوال بود و اسباب دلخوری که چرا همیشه شب کریسمس برف میاد و شب یلدا نه...

دوره جوونی  دوره مهمونی های شلوغ فامیلی شب یلدا بود، شب دوره سربازی و لب مرز و برف دو متری بود، شب تنهایی از سر پل تجریش تا میدون ولی عصر زیر برف پیاده اومدن بود شب (( دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟)) بود شب سر کردن با استامبولی پلو و انار و تخمه آفتابگردون و تحمل غم  نبود بعضی از اعضا به دلایل مختلف بود. شب پارتی و رقص و سرمستی و لذت و پایکوبی ((میزنم می پشت هم پیمونه پیمونه)) بود شب، سرشب از زور خستگی خوابیدن هم بود...شب شلوغ خونه ی ما و جمع فامیل و سفره رنگین مادر و انواع میوه و تنقلات و حافظ خونی من و امتدادش تا خود صبح تعطیل هم بود.

تا الان الان که شب های یلدای زیاد و مختلفی رو تجربه کردم  مثل شبی که شب (( شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی))  بود، شب یلدایی که شب لذت مستی و رخوت بود و رقص تن و تتن تن تن ....

شب یادش که یادم نمیره و(( شب دل کندن من از ما))     یلدا رو دوست دارم چون شب جشن زایش نور و امید به فرداست چرا که شب غلبه بر تاریکی و ظلمت ست...

یلداتون مبارک و شاد و به امید سراومدن یلدای بلند ایرانمون

( تعداد کل: 75 )
<<    1       2       3       4       5       ...       10    >>