X
تبلیغات
رایتل

دسترماتوئید

سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 18:24

دیشب تو مترو بی حوصله از درد دندون تو عوالم خودم بودم که یهو آب دهنم به جای مری رفت سراغ نای، کلی سرفه کردم باتوجه به وجود آثار درد به دلیل دندون درد، کسانی که تو مترو نشسته بودن واکنش نشون دادن یکی میگفت بخاطر آلودگی هواست اون یکی گفت ویروس اومده  دیگری به مگس های سفید ربطش داد خلاصه هرکی یه چیزی میگفت یه بنده خدا بطری آب معدنی اش رو داد گفت بخور که تشکر کردم و گفتم نه خوب میشه پرسیدن مشکلی داری ( واقعا نمی دونم چرا یهو شیطنتم گل کرد)   گفتم آره دسترماتوئید دارم ( اصلا این دسترماتوئید چی هست؟ از کجا به ذهن و زبونم رسید؟ نمی دونم...)  همه ساکت شدن یه خانوم حدودا پنجاه و پنج الی شصت ساله بهم نگاه کرد بغضش گرفت و شروع کرد به گریه کردن و میون گریه هاش میگفت پسر من هم همین مشکل رو داشت هرچی خاک اونه بقای عمر تو باشه خیلی مراقب باش این مریضی خیلی موذی و نامرد هست... دیگه حرفاش رو نمیشنیدم انگار مواد مذاب تو سرم ریخته بودن، به غلط کردن افتاده بودم  تا حالا اینجوری عذاب وجدان نگرفته بودم هی فکر کردم چه جوری جمعش کنم چی بگم که ضایع نباشه و بهشون برنخوره، بقیه مسافرها برام چندان مهم نبودن اما این خانوم این مادر عجیب متاثرم کرد. هرچی فحش بلد بودم نثار خودم کردم.


پی نوشت: تو گوگل سرچ کردم اصلا مطلبی راجع به دسترماتوئید وجود نداشت، اون خانوم چی شنیده بود؟!

تو و عکسای دیروزت منو شعرای این دفتر

سه‌شنبه 7 شهریور 1396 ساعت 18:38

کلا آدم نوستالژیکی هستم و طبعا عکس های قدیمی برام عزیز و دوست داشتنی هستند. هر وقت عکس های ایران قبل از انقلاب 57 رو میبینم محو اونهمه رنگ ، شادی، طراوت و حس زندگی میشم تنوع پوشش زنان و مردان، رنگ اتومبیل ها،نور خیابون ها و مغازه ها،تمیزی و نشاطی که توی عکس ها فریاد میزنن همیشه باعث میشن حسرت این رو بخورم که چرا سی، چهل سال دیر دنیا اومدم و این همه تفاوت با شرایط امروز برام جالبه... این چیزها رو گفتم تا برسم به اینجا که دو سه روز پیش یه عکسی دیدم از افغانستان سال 1968 که میشه 1347 شمسی،  تعجب و بهت اولین واکنش من نسبت به دیدن چیزهایی بود که اصلا تو مخیله ام نمی گنجید مگه میشه اینقدر زیباو تمیز و دل انگیز، که اگه توضیحات ذیل عکس نبود  میگفتم که اون پارک قشنگ و پوشش آزاد زنان و آراستگی مکان احتمالا مربوط به کشوری در شرق اروپاست البته در همون سالها... برای منی که هرچی از افغانستان دیدم  ویرانی  و جنگ و انتحارو رنج ومخروبه بوده و زنان برقع پوش مشاهده این عکس مثل وارد کردن یک شوک شدید بود و بغض غریبی گلوم رو گرفت و رو سینه ام سنگینی کرد.

آمار

سه‌شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 19:16

بنابر گزارش خبرگزاری مهر:

در سرشماری سال  ۹۵ تعداد مردان متاهل  از زنان متاهل  بیشتر شده است.

 ((در سرشماری ۹۵ تعداد مردان دارای همسر ۲۱ میلیون و ۲۵۹ هزار و ۲۶۹ نفر اعلام شده است در حالی که زنان دارای همسر ۲۱ میلیون و ۱۴۰ هزار و ۵۲۳ نفر سرشماری شده اند. از آنجا که در شرایط فرهنگی و اعتقادی ایرانیان امکان چند همسری از سوی زنان وجود ندارد، جای سوال این است که چگونه زنان دارای همسر حدود ۱۱۸ هزار نفر کمتر از مردان هستند؟ جمعیت شناسان هیچ توجیه جمعیت شناختی برای توضیح این آمار ندارند و مرکز آمار ایران می گوید جداول نهایی نیست و احتمالا اشتباه شده است.))

به زبان ساده یعنی اینکه تعدادی از زنان در ایران بیش از یک همسر دارند.

فارغ از تمام توضیحات و توجیهات فنی جمعیت شناسان و متخصصان مرکز آمار، بایست گفت این آمار نشان از آشکار شدن نشانه های  زوال و فروپاشی اخلاقی یک  جامعه است.

لینک خبر:

http://www.mehrnews.com/news/4060217

کوزه

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 16:44

این حکایت رو دوست دارم

((در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟))

................................

پی نوشت:از همه دوستان بابت پیام هایشان متشکرم و امیدوارم برای تمامی عزیزان شادی و سلامتی مستدام باشد.

آدم فروش

سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 20:22

طی چند سال اخیر صحبت های زیادی بابت صرفه جویی در مصرف آب مطرح شده و انواع راهکار ارائه شده است.امسال نیز بی نصیب نمانده و راهکارسال 96  

ظاهرا خیلی خوب و جذاب است و منطقا  بایست کسی را که در این شرایط به مصرف بی رویه آب دست میزند به مقامات ذی ربط معرفی کرد و بقول معروف آنها رافروخت.

یاد آوری چند نکته:

1- ((وزیر نیرو با بیان اینکه 92 درصد آب مصرفی در کشور مربوط به بخش کشاورزی است گفت: متوسط مصرف آب جهانی در بخش کشاورزی 70 درصد است که این آمار نشان می‌دهد ایران 22 درصد بیشتر از متوسط جهانی مصرف دارد.))

2-((متوسط مصرف آب در بخش شرب در جهان 10 تا 12 درصد است در حالیکه در کشور این میزان 6 درصد است.))

3-((وزیر نیرو ادامه داد: میزان مصرف آب در بخش کشاورزی نسبت به 30 سال گذشته با 3 درصد کاهش به 92 درصد رسیده است. ))

....................................................................

به نظر من آب را بی رویه و غلط مصرف میکنیم بلا شک، اما این موضوع دلیل نمی شود به بدترین رذایل اخلاقی تشویق بشویم و دیگران را هم تشویق کنیم چرا باید دیگران را بفروشیم و لو بدهیم وقتی عمده اتلاف آب در جای دیگری صورت میگیرد بقول سعدی شیرین گفتار:((خانه از پای بند ویران است   خواجه در بند نقش ایوان است)) روش بی اعتماد سازی مردم به همدیگر یکی از رایج ترین راهکارها برای از بین بردن همبستگی اجتماعی است که  در طول تاریخ سرزمینمان همیشه شاهدش بوده ایم و طی چهل سال اخیر  پر رنگتر و جدی تر دنبال شده است و همیشه ابه انحاء مختلف اجرا شده است و هردوره ای به فراخور شرایط آن روز...

چیزی که در این میان بسیار مایه شگفتی و تاثر شد این است که شاهدیم بسیاری از دوستان دانسته و ندانسته،عمدتا ناآگاهانه همراه این موج شده و در فضای مجازی به تبلیغ این موضوع پرداخته اند با کمترین درنگ و بیشتر از روی احساسات آنی...

نکته جالب تر اینکه خود آبفا از طریق کنتورهای آب دسترسی کاملی به میزان مصرف مشترکین دارد آیا نباید پرسید مرجعی که خود اطلاعات دقیق و کاملی دارد چرا دست به دامان دیگران جهت دریافت اطلاعات شده است؟!

در دوران دانشجویی مقاله یی می خواندم که در رابطه با همبستگی اجتماعی که آنجا نویسنده اشاره کرده بود به نقل قولی از پلیس فدرال آمریکا (( اگر در پی مجرمی چینی باشیم و او  وارد محله چینی ها شود یافتنش تقریبا محال است اما اگر در پی مجرمی ایزانی باشیم و او را گم کنیم مطمئن هستیم یکی از ایرانی ها  دیر یا زود او را لو خواهد داد.)) این موضوع همیشه برایم تامل برانگیز و تاسف بار بود و هر بار که با نشانه هایی از چرایی آن روبرو میشدم بیش از پیش مغموم شده و سر در گریبان فرو میبردم  طی چند روز اخیر هم این موضوع و طرح آن باز همان زخم قدیمی را بازنمود.

به اعتماد اجتماعی نیمه جان ودر حال احتضار درایران رحم کنیم رحم

رادیاتور

سه‌شنبه 27 تیر 1396 ساعت 19:55

پنجشنبه هفته پیش سر صبحی تو اون هوای دل انگیز و خنکای بارون تابستونی واسه  خودم سرحال و سرخوش رفتم سرکار نزدیک شرکت وقتی  ماشین رو پارک کردم هر کاری کردم شیشه بالا نرفت و ماشین پرت پرت کرد و خاموش شد هر کاری کردم روشن نشد که نشد زنگ  زدم یکی دو تا از دوستام اومدن سراغم تو این فاصله کاپوت رو زدم بالا یه کم سیم ها و غیره که به ذهنم می رسید رو بررسی کردم که بی فایده بود کنار گل گیر وایساده بودم نمی دونم چرا، اما علی رغم اینکه می دونستم کار خطرناکی هست   درب رادیاتور رو بازکردم  باز کردن درب رادیاتور همان و پاشیدن آب جوش رادیاتور روی دستم همان.

بماند که چقدر سوختم و چه شد قصدم از بیان ماجرا این بود که بعدش وقتی برای دوستان یا خانواده و دیگران تعریف  کردم واسه دستم چه اتفاقی افتاده ، بعضیا میگفتن خدا بهت رحم کرده و بعضیا هم میگفتن عجب شانسی آوردی... قصد هر دو طرف هم از بیان این جمله این بود که خوشحال بودن بابت اینکه آسیب کمتری دیدم چرا که مثلا اگه جلوی رادیاتور وایساده بودم قطعا علاوه بر دست، سر و صورتم هم می سوخت.

نکته جالب برام جهان بینی افراد بود که خودش  رو از پشت کلمات نشون میداد یکی خدا رو حاضر و ناظر و فعال مایشاء تمام امور می دونست و دیگری اتفاق و حادثه و شانس رو... چقدر جالب بود برام دیدن اینکه افراد ناخودآگاه جهان بینی شون رو در قالب کلمات ساده بیان میکردن.

حالا به نظر شما خدا بهم رحم کرد یا شانس آوردم؟

هم صحبت

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 19:43

چند روز پیش تو مترو یه آقای تقریبا مسن کنار دستم نشسته بود و سر صحیت رو باز کرد خیلی خیلی خوش صحبت و باسواد بود.

اونچه از گفتگوی بیست دقیقه ای مون یادم مونده رو براتون نقل میکنم

گفت: فکرمیکنی مرده کسیه که قلبش از کار افتاده باشه، بله اما این فقط یک قرارداده خیلی از مردم جنازه های متحرکن و فقط قسمتهایی از بدن اونها به کارشان ادامه میده...وقتی کسی حتی نتونه عقاید تازه رو درک کنه یا جرات شنیدنش رو نداشته باشه،با یه مرده  چه فرقی داره؟

گفتم:پس با این حساب ما تو سرزمین مرده های متحرک زندگی میکنیم

گفت:مگه جز این فکر میکردی؟ ببین توی زندگی اون چیزی که مال خودته همیشه بهت برمیگرده، اون چیزی که بگیری همیشه ازت گرفته میشه متوجه میشی چی میگم؟

گفتم:آره فهمیدم یعنی چشمم پی داشته های دیگران نباشه، اما ربطش رو به اون جمله قبلی متوجه نمیشم!

گفت:عادت ها می تونن انسان رو نابود کنن کافیه  انسان به گرسنگی و رنج بردن و به زیر ستم بودن عادت کنه تا دیگر هرگز به رهایی فکر نکنه و ترجیح بده در بند بمونه...!  پس سعی کن هیچ وقت اجازه ندی عادت های ذهنی و باورهات باعث بشه از مسائل جدید و نظرات و عقاید تازه دوری کنی بشنو اون چیزهایی رو که زلزله میاره برای تمام اندیشه و آموخته های قبلیت، حالا متوجه شدی ربطش رو بااینکه وقتی میگم اون چیزی که مال خودته همیشه بهت برمیگرده چیه، سعی کن ذهن باز مال خودت باشه تا همیشه بهت برگرده و هیچ عقیده عاریتی رو قبول نکن.

ادامه داد رویاهای قدیم رویاهای خوبی بودن اصولا آرزوهای نسل قدیم  آرزوهای قشنگ تری بودن میدونی چرا؟

گفتم: واسه اینکه بیشتر دنبال ارزشهای انسانی و روحانی و متعالی بودن نه مثل امروز که عمدتا مسائل مادی و مشخصا آرزوی داشتن پول حرف اول و آخر رو میزنه، برای بنیادی و اصیل بودنشون بهتر بودن

گفت:درست میگی اما همش این نیست  آرزوها و رویاهای قدیمی  خوب بودن، خوب بودن چون اگه به نتیجه هم نمی رسیدن قشنگ بودن با افتخار بهشون نگاه میکردی و نهایتا خوشحال و سربلند بودی که همچین رویا و آرزوهایی داشتی، اما آرزوهای امروز به ندرت چنین خصیصه یی دارن.


پی نوشت: آگه براتون مقدور هست هرچقدر کم و ناچیز تو مصرف برق صرفه جویی کنید.

مدلینگ

سه‌شنبه 13 تیر 1396 ساعت 18:50
هفت خواهر سوترلند، با نامهای سارا، ویکتوریا، ایزابلا، گریس، نااومی، دورا و ماری، بین سالهای  ۱۸۴۵ تا ۱۸۶۵ میلادی در مزرعهٔ کوچکی در یکی از روستاهای نیویورک ایالات متحدهٔ آمریکا به نام کامبریا و در خانوادهٔ فقیری به دنیا آمدند.
خواهران موهایی بلند و زیبا داشتند. دائماً موهای خود را با ماده‌ای بدبو می‌شستند، موضوعی که در مدرسه برایشان دردسر درست کرده بود و باعث شده بود تا سایر دانش‌آموزان از آنها فراری باشند. با این حال هیچکس منکر زیبایی موهای آنها نبود.
پدر هفت خواهر، تصمیم می‌گیرد تا برای رهایی از فقر، از زیبایی موهای دخترانش سود ببرد. بعلاوه اینکه این هفت خواهر، توانایی نواختن و آواز خواندن هم داشتند و ترانه و افسانه‌ها را به آواز میخواندند.پدر خانواده، آقای سوترلند، هفت خواهر را به کار در سیرک می‌گمارد و پس از مدت کوتاهی آنها به آوازه‌خوانان دوره‌گردی معروف تبدیل می‌شوند.شهرت هفت خواهر بتدریج در سطح ملی گسترش می‌یابد. روی جلد مجلات و روزنامه‌های بسیاری، تصاویر هفت خواهر با موهایی پرپشت و بلند نقش می‌بندد. پس از موفقیت‌های بسیاری که شهرتی فراوان برای خانواده ی سوترلند به همراه می‌آورد، پدر به راهی تازه، برای کسب ثروت بیشتر روی آورد: «فروش محلول‌های جادویی».
آقای سوترلند، این محلول جادویی را که ادعا میکرد نوعی تونیک تقویت‌کنندهٔ مو است و  موهای دخترانش بخاطر استفاده از آن چنین رشد شگفت‌انگیزی داشته است را به هزاران نفر می‌فروشد و خانواده به ثروتی عظیم دست می‌یابد.خواهران سوترلند پس از مرگ پدرشان عمارتی بزرگ در مزرعهٔ محل زندگی خود ساختند. خانه‌ای با ۱۴ اتاق، آب لوله کشی گرم و سرد، مبلمان وارداتی از اروپا، چلچراغ‌ها و همچنین آشپز و خدمه.پس از گذشت چندسال، خواهران به خوشگذرانی صرف روی آوردند، از سوی دیگر تمایل به داشتن موهای کوتاه و عدم استقبال از موهای بلند از سوی مردم، موجب شد تا خواهران بتدریج اموال خود را از دست دهند و درنهایت در فقر از دنیا بروند.

خواهران سوترلند، اولین مدل‌های دنیا بودند.


( تعداد کل: 107 )
<<    1       2       3       4       5       ...       14    >>