X
تبلیغات
رایتل

پرسه در پرسه در پرسه

سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 20:16

به احتمال خیلی زیاد و قریب به یقین اکثر شما این داستان کوتاه رو خونده یا شنیده اید

((موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید و به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی نداردماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.ازمرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو رابرای مراسم ترحیم کشتند.و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.))

و یا این شعر که به اشتباه به برتولت برشت نسبت داده میشه  و در اصل  سروده مارتین نیمولر  کشیش آلمانی است

((اول سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.))

.......................................................................

ما چند با گفتیم به ما ربطی نداره اصلا به من چه؟ یا شونه هامون رو بالا انداختیم؟چقدر بی تفاوت بودیم؟ چقدر تکرار کردیم سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندن؟ چند بار دیدیم و شنیدیم و سکوت کردیم  تا آب به زیر چونه و آتش به درب خونه مون نرسید کاری نکردیم،بی عملی و عافیت طلبی ما رو تا کجا میخواد بکشونه؟ اصولا عموم آدمها و خصوصا ما  دنبال اینیم که کلاه مون رو سفت بچسبیم تا باد نبره، سر بقیه هر بلایی اومد اومد.



بی ربط نوشت: دم آرش صادقی و علی شریعتی گرم

شادی های نخواستنی

سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 19:35

یکشنبه  وقتی  خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی  منتشر شد واکنشهای بسیار متفاوتی را در پی داشت اعم از مخالف و موافق، وهر کسی به فراخور برداشت، اندیشه و سوادی که داشت مطلبی میگفت و می نوشت بعضی ها غمگین بودن برخی بی تفاوت عده ای شاد،  ولی اکثرا در بهت و حیرت بخاطر ناگهانی بودن این اتفاق... اینکه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی که بود چه کرد مد نظرم نیست بلکه  اتفاقی که یکشنبه شب افتاد رو میخوام بگم  دیدیم شخصی بخاطر این اتفاق شاد بود بهش گفتم هرگز بابت مرگ کسی شادی نکن، بعد به گذشته خودم رجوع کردم دیدم تو این چهل سال هیچوقت نشده از خبر مرگ کسی شاد بشم، اما با خودم فکر کردم و دیدم هستند چند نفری که شنیدن خبر مرگشون برام شادی آفرین و لذت بخش خواهد بود. 

مری کریسمس

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 21:12

یک هفته الی ده روزی میشه که فضای مجازی پر شده از ((هپی کریسمس و هپی نیو یرر))  عمدتا  از طرف کسانی که هنوز سفره شب یلداشون رو جمع نکردن و غذاهای نذری  بیست و هشت صفر تو فریزرشون جاخوش کرده، اگه ازشون فرق سال نو با کریسمس و عید پاک رو بپرسی  یا عین بز نگات میکنن یا خیلی متفرعنانه میگن برو بابا کی با این چیزها کار داره  ... اینکه دنبال بهونه باشیم برای شادی خیلی خوب که نه اصلا عالی عالیه یک یک، اما بیشتر این عزیزان دچار خودباختگی  فرهنگی هستن، نه فقط در برابر غرب که در برابر هر اندیشه و اندیشیدنی، مثلا اگه تفاوت عید قربان و غدیر و فطر رو بپرسی یا جوابت رو نمیدن یااستدلالهای ابلهانه میارن....اینکه اکثر کشورهای دنیا با یک تقویم یکسان کار میکنن و روابط اقتصادی و اجتماعی و ورزشی و غیره بر مبانی اون هست خیلی خوبه اما اینکه کشورهای که مسیحی نیستن سال نو میلادی رو جشن میگیرن به نظرم  غربزدگی رو نشون میده فارغ ازاینکه غربزدگی خوبه یا بد، مثلا تا همین دویست سال پیش که آسیا و آفریقا تحت استعمار در نیومده بودن ویتنامی ها سال نوشون چه جوری بود؟ کره ای ها چی؟ هندیا، ترکیه ای ها،کامرونی ها،سنگالیا و ... یعنی قبل استعمار عید و سال نو نداشتن؟!

نکته قابل توجه اینه که جشن های سال نو و کریسمس به شکلی که امروز میبینیم تقریبا حدود  صد الی صد و پنجاه سال پیش از آمریکا و کانادا شروع شده ...

مترو

سه‌شنبه 7 دی 1395 ساعت 20:14

1-تو یکماه اخیر به مناسبت ولادت پیامبر اسلام، داخل واگنهای مترو  و همچنین محیط  ایستگاه ها تابلوهایی را  نصب کرده اند که در هر کدوم به یکی از خصایل نیک حضرت محمد(ص)   اشاره شده مثلا ((همیشه آراسته و خوشبو بود،  عذرخواهی دیگران رامی پذیرفت، چیزی بیشتر از زیردستانش نداشت))  و بسیار از این دست جملات که گوشه تابلو خیلی ریز نوشته شده شمیم رحمت و ریزتر و نامشخص تر شبیه مهر نوشته شده لبیک یا رسول الله ،  اگه  دقت نکنی اصلامتوجه گوشه تابلو و نوشته اش نمی شوی... بگذریم اینا رو توضیح دادم تا بگم همین چند روز پیش سر ظهر  تو ایستگاه میدون انقلاب دو تا نوجوون 16 الی 17  ساله که از کیف و کتابشون معلوم بود دبیرستانی هستند در حال مکالمه بودن و ناخواسته صداشون رو میشنیدم   یکی شون گفت این تابلو ها رو دیدی؟ دوستش جواب داد آره بابا کارهای امام خمینی رو نوشتن. رفیقش گفت نه اوسکل خان اینا کارهای پیغمبر هست اون یکی  جواب داد  آره بابا می خوان بگن مثلا پیغمبر خیلی شاخ بوده...

...........................................................................................................................

2-سرم رو به شیشه مترو تکیه دادم و حالتی بین خواب و بیدارم  دو تا خانوم سی و چند ساله بدون توجه به اطراف  بلند بلند در حال حرف زدن هستند در رابطه با زوجی    که  مرد متهم به بی بندوباری و  زن اتهامش  ولنگاری ست. هر کدوم هم تحلیل های متفاوتی دارند  و به تناوب از یکی طرفداری کرده و به دیگری می تازن،  تنها بر سر یک موضوع توافق کامل دارن بدون هیچ مناقشه یی  که  بین تموم  حرفاشون این  جمله چند بار تکرار میشه ،   اونها فقط روی کاغذ زن و شوهرن ...

.......................................................................................................

3-ساعت یکربع به ده شب درب آموزشگاه رو میبندم و  راه میفتم سمت ایستگاه مترو، حال اینکه از پله ها پایین برم رو ندارم  دکمه آسانسور رو میزنم و منتظر میشم  تو همین حین یه خانوم   جوان با جثه ریز نزدیک میشه  یکی از پاهاش رو به سختی رو زمین میزاره حالا  پاش پیچ خورده یا تازه از گچ باز کرده نمی دونم ، با هم سوار آسانسور میشیم  دکمه منفی دو رو که میزنم قبل از بسته شدن درب میگه آقا من از تکون های آسانسور میترسم پام هم درد میکنه میشه منو بغل کنید که پام رو زمین نباشه؟  یه دستی بغلش میکنم تا برسیم پایین  بعد از ایست کامل آسانسور و باز شدن درب از بغلم میاد پایین تشکر میکنه و میره...

یلدا

سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 20:06

برای هرکسی یلدا  تداعی کننده مسائل و خاطراتی ست که پر رنگ تر از  باقی قضایاست  واسه یکی شبیه یه قطعه ادبیه، یلدا دختریست با گیسوی بلند و سیاه یا برف نشسته بر کاج ها و عروسی درختان شهر و خواب عمیق تموم سفید برفی ها. واسه یکی نوستالژی کرسی مادر بزرگ و انار دون شده و آجیل و همهمه فامیل. واسه یکی نجوای عاشقانه ست در شبی بی انتها. واسه یکی کمی بیشتر لرزیدن کنار خیابوناست.واسه یکی شوق خریدن ست  و  واسه یکی شرمندگی دستهای خالیش  واسه یکی حسرت است و حسرت...

واسه یکی...

واسه یکی ...
واسه یکی...
این لیست رو میشه به اندازه تموم مردمی که یلدا رو تجربه کردن ادامه داد...
واسه من که تو مناسبت های ملی  سیزده بدر و یلدا برام جذاب ترند و حسابشون از بقیه مناسبت ها جداست  یلدا رو بیشتر از سیزده بدر  دوست دارم( حالا چون اهل شب نشینی و شب زنده داری هستم یا  ترس پایان خوشی و غروب سیزده بدر  یاهرچی ... بگذریم)  یلدا خود خود زندگی بوده به عبارت بهتر شرایط مختلف زندگی رو تو شب یلدا تجربه کردم از کودکی که شبهای یلدا سرد بود و  زنده موندن به مدد علاالدین و والورهای نفتی ،  و پوشیدن لباسهای گرم  امکان داشت  و خبری از برنامه های تلویزیون نبود و قصه های پدربزرگ  طولانی تر بود تا دوران نوجونی که پدربزرگ نبود اما خونه مادربزرگ هنوز چراغش روشن بود و تلویزیون جای قصه ها رو گرفته بود. بچه که بودم همیشه برام سوال بود و اسباب دلخوری که چرا همیشه شب کریسمس برف میاد و شب یلدا نه...

دوره جوونی  دوره مهمونی های شلوغ فامیلی شب یلدا بود، شب دوره سربازی و لب مرز و برف دو متری بود، شب تنهایی از سر پل تجریش تا میدون ولی عصر زیر برف پیاده اومدن بود شب (( دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟)) بود شب سر کردن با استامبولی پلو و انار و تخمه آفتابگردون و تحمل غم  نبود بعضی از اعضا به دلایل مختلف بود. شب پارتی و رقص و سرمستی و لذت و پایکوبی ((میزنم می پشت هم پیمونه پیمونه)) بود شب، سرشب از زور خستگی خوابیدن هم بود...شب شلوغ خونه ی ما و جمع فامیل و سفره رنگین مادر و انواع میوه و تنقلات و حافظ خونی من و امتدادش تا خود صبح تعطیل هم بود.

تا الان الان که شب های یلدای زیاد و مختلفی رو تجربه کردم  مثل شبی که شب (( شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی))  بود، شب یلدایی که شب لذت مستی و رخوت بود و رقص تن و تتن تن تن ....

شب یادش که یادم نمیره و(( شب دل کندن من از ما))     یلدا رو دوست دارم چون شب جشن زایش نور و امید به فرداست چرا که شب غلبه بر تاریکی و ظلمت ست...

یلداتون مبارک و شاد و به امید سراومدن یلدای بلند ایرانمون

شاملو

سه‌شنبه 23 آذر 1395 ساعت 20:00

خواندن دو شعر از  احمد شاملو  که 21 آذر سالگرد تولدش بود

1_

((در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

در زنجیر...

 

از این زنجیریان،

یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه ای کشته است.

 

از این مردان،

یکی، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اینان، چند کس،

در خلوت یک روز باران ریز،

بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه،

از دیوار کوتاهی به روی بام جستند

کسانی، نیم شب،

در گورهای تازه،

دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را

در شبی تاریک و توفانی نکشتم

من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی

که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی

که در رویایشان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم

- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی

که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

 

جرم این است

جرم این است))

.........................................

2_

((مرگ را پروای ان نیست که به انگیزه ایی اندیشد

 اینو یکی می گف که سر پیچ خیابون وایساده بود

زندگی را فرصتی ان قدر نیست که در ایینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده

گزین کند

اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست حتی آن قدر که بگوید برای چه دوست ات دارد

والاهه این ام یکی دیگه می گف

سرو لرزونی که راست وسط چار راه هرور باد وایساده بود.))

((با محبت شاید با خشونت هرگز))

سه‌شنبه 16 آذر 1395 ساعت 20:13

کمتر روزی هست که با انواع خشونت در اجتماع و اطراف خودمان مواجه نشویم.

اصولا خشونت چیست؟ رابطه جنسیت با خشونت چگونه است؟ کدام ادیان خشونت را ترویج میکنند؟روحیه و ساختار روانشناختی افراد خشن به چه شکل می باشد؟ خشونت عریان چه تفاوتی با خشونت پنهان دارد؟ خشونت کلامی ریشه در کجا دارد؟ نقاط افتراق و اشتراک خشونت آگاهانه و خشونت ناآگاهانه و خشونت ناخواسته چگونه تعریف میشود؟خشونت جسمانی بیشتر آسیب رسان است یا خشونت روانی؟خشونت خانگی بیشتر علیه کودکان است یا سالمندان؟ تنبیه بدنی چرا و چگونه اعمال میشود؟ خشونت نمادین چیست؟مرز اعمال قانون و خشونت کجاست؟کدام ایدئولوژی ها تمایل بیشتری نسبت به خشونت دارند؟تفاوت خشونت فردی و جمعی چیست؟آیا واقعا خشونت همان شر لازم برای حفظ نظم و اجرای قانون و نگهدارنده اجتماع است؟چرا علیه اقلیت ها اعم از قومی،نژادی،فرهنگی،مذهبی،جنسی،زبانی و ... خشونت را روا می داریم؟خشونت مقدس (دفاعی) امری حقیقی ست یا زاییده مذهب و ایدئولوژی؟ریشه های خشونت در کجا قرار دارد؟ قبل از اعلامیه رفع خشونت علیه زنان  در نوامبر سال  1993   میزان خشونت علیه زنان چقدر بود و امروز بعد از گذشت نزدیک به ربع قرن از صدور این اعلامیه ،میزان خشونت علیه زنان چگونه است؟ اصولا میشود اجتماع انسانی عاری از خشونت باشد؟ تعریف شخصی ما  از خشونت در زمان جنگ چه وضعیتی به خود میگیرد؟ رییس جمهور محترم  در آغاز سال تحصیلی ۹۶-۹۵ پرسش مهر را اینگونه مطرح کرد: خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده ای خشونت را می آموزند؟   در برابر خشونت چگونه می توان ایستادگی کرد و چگونه می توانیم جامعه ای داشته باشیم دارای رحمت نبوی؟ چگونه می توانیم جوامع منطقه و جهان را از خشونت برهانیم؟ هرکسی به فراخور درک و فهم خود جوابی برای سوال ایشان داشت اما در اکثر  این پاسخ ها عموما جنبه روانشناختی  و فردی خشونت مورد توجه واقع شده بود  تا مسائل جامعه شناختی و ساختارهای بازتولید کننده خشونت در جامعه ،  کسی می داند چرا؟



روز دانشجو گرامی

گلنار

سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 19:51

((گلنار کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار          گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار))

سلام چطوری؟

خوبی روبراهی؟ چند وقت شده  نمیدونم من که تو اون اتاق بودم  بچه ها بهش میگن قرنطینه و پرستارا میگن ایزوله  منو انداختن بودن اونجا و میگفتن بس که با تو حرف میزنم بقیه شاکی شدن اذیت میشن میگن من آرامششون رو گرفتم میگن یا روز حرف بزنم یا شب اینکه بیست و چهار ساعته با تو حرف میزنم براشون قابل تحمل نیست خانم قاسمی یواشکی بهم گفت اینا همه اش بهونه ست اونا به تو حسادت میکنن بس که دوستت دارم... گلی جون میخوای  برات قصه بگم مثل بابابزرگ ها، یکی بود یکی نبود  یکی رفته بود یکی با یادش مونده بود، نه نه اینو ولش کن رفتن خوب نیست،  یه روز و روزگاری یه مرغ ماهیخواری،نه اینم ولش کن مرغ ماهیخوار خیلی نامرد هست...توی ده شلمرود حسنی ما تنها بود، نه نه اینم خوب نیست آخه تنهایی دل آدم میگیره آدم میترسه مث وقتایی که منو میندازن تو اون اتاق کوچیکه  اصلا هیشکی نباید تنها باشه هیشکی...

((دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر                درآن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار))

  تازه اثاث کشی کرده بودین محله ما  چهار تا خونه اونورتر  یه روز تنگ غروب اقدس خانوم گریه کنان دوید تو کوچه و داد میزد که بچه ام افتاده تو حوض داره خفه میشه سریع رفتم از تو حوض درش آوردم   بچه نفس نمیکشید تو اومدی توی حیاط  (فقط چشمات رو نیگا میکردم چه چشمای گیرایی داشتی  انگاری تو چشمات دو تا سگ هار بسته بودن که پاچه آدم رو میگرفت فدایی چشمات شدم و میشم  تا الان الان  تا همیشه) اومدی  بالای سربچه اول چند بار محکم شکمش رو فشار دادی که کلی آب از دهنش زد بیرون  بعد دماغش رو گرفتی و لبت رو چسبوندی به دهنش و بهش نفس مصنوعی دادی (اینکار  رو تو فیلم ها  دیده بودم اما نمیدونستم چه جوری انجامش میدن) بچه به هوش اومد نفس کشید گریه کرد و رفت بغل اقدس خانوم که داشت نذر و نیاز میکرد بچه اش رو که خوب بوسید  اول از تو تشکر کرد که خودت رو معرفی کردی و گفتی این کارا رو تو دبیرستان بهتون یاد دادن  اونجا فهمیدم اسمت  رو گلی ،  بعد هم از من که همیشه بهم میگفت خاله، یهو خندید و گفت ایشالا جفتتون خوشبخت بشید اصلا باهم خوشبخت بشید من که قند تو دلم آب شد اما تو سرخ شدی سرت رو انداختی پایین و خداحافظی کردی و رفتی، وای که چقدر دلم میخواست توحوض غرق بشم بعدش تو بیایی پی  نجاتم و بهم نفس مصنوعی بدی...

((چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار     نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار))

بس که  گریه کردم تو خواب و خوابم برد  وسط گریه و ترسیدم از شبایی که صبح نمیشدن ، گفتن فراموشش کن زمان میبره اما میشه،   حرفشون درست نبود  فراموشی دل میخواست که اونهم پیش تو مونده بود بوی نرگس یاد تو بوی یاس یاد تو  بوی هرگل یاد  تو ...بهم گفتن باختی گفتم قبول ما باختیم اما شکست ما دلیل انکار عشقمون نیست بدی روزگار ما اینه که تا وقتی برنده یی همه باهاتن ولی وای به حال بازنده که همیشه تنهاست  وای که ما بازی برده رو باخته بودیم  اونهم بعد از سوت پایان بازی...  آخ وقتی تو میدون 24 اسفند  بهم گفتی دوستت دارم  عاشقتم دستت رو گرفتم  تا پارک فرح   دویدیم  کل  بلوار الیزابت رو تا میدون پهلوی، اونقدر که از نفس افتادیم آخ گلی تو که میدونستی نفسم به نفست بند بوده و هست  دار و ندارمن تو بودی که داشتن ازم میگرفتنت، به  بابات گفتم ما 3 سال بیشتر میشه  که همدیگرو میخوایم و شما هم میدونستی  ما  حرف زدیم قرار گذاشتیم تو بهم قول دادی که گلی برای توئه گفت قول و قرار چی  این حرفها  رو  ول کن  الان وضع عوض شده.، تو چشماش زل زدم و گفتم  مرد اونیه که وقتی شرایط عوض شد پای حرف و قولش بمونه  چیزی که تو نیستی  خوابوند زیر گوشم  خون دماغم راه افتاد  مث اون روز تابستون که عزیز جون وقتی  دید دارم  از توی  سوراخی که تو دیوار بین حیاط  خونه و  حموم زنونه درست کرده بودم  تن و بدن زنها رو نیگا میکنم خوابوند زیر گوشم که بچه چهارده ساله تو رو چه به این غلط ها،مثل اون بار ساکت شدم و چیزی نگفتم...

((بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار تا به کی پریشان    تا به کی گرفتار یامده مرا وعده وفا  راز خود نگه دار))

مرشد قدرت تو پرده خونی سیاوش میگفت:خطر وقتی سراغت میاد که همه چی امن و امان به نظر میرسه. بغض داره خفه ام میکنه نفسم بالا نمیاد این سنگینی سینه امونم  رو میبره نمیشد، نمیتونستم دوستت نداشته باشم مگه میشه کسی نفس نکشه  من که  تو آب عشقمون میسوختم  و تویی که وسط آتیش عشقمون غرق میشدی،   آره فرق داشتی فرق داشتیم  جنس عشق ما چیز دیگه یی بود اصلا از اول اولش فرق داشت رقصیدنت وسط جل جل  بارون تابستون، نفسم ، جونم تو بودی و هستی ما که تکلیفمون روشن بود   پس چرا همیشه گاو بازا رقص پروانه ها رو خراب میکنن چرا موجای دریا که خسته  و درمونده شدن دل از ساحل نمیکنن چرا...قربون او چشمات برم چقدر بگم گریه نکن حیف اون چشمای نازت نیست آخه تو که میدونی با اشکات نمیتونی این دنیای کثیف و لجن مال رو تمیز کنی گریه نکن گل من، سرم داغ میشه وقتی شونه هات میلرزه لامصب گریه نکن بازهم گریه کنی پامیشم میرم ته حیاط بخش لختی ها رو دید میزنم ها میدونم با اینکارم  چقدر حرصت درمیاد حالا خود دانی یا گریه ات رو تموم میکنی و میمونم پیشت یا...

((یا به روی من خنده ها بزن قلب من به دست آر     چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار))

بابات به چند تا از این لات ها و ارازل سپرده بود یه گوشمالی حسابی بهم بدن، یه شب تو امیر آباد یه کنج خلوت گیرم  انداختن  و تا میخوردم زدنم هی زدن زدن زدن  گفتن هر چی به بابات گفتم رو باید پس بگیرم قبول نکردم   باز کتکم میزدن خون از دماغ و دهنم بیرون میزد حرفام رو راجع به بابات که یه گوشه وایساده بود و داشت نیگا میکرد پس گرفتم اما با اینکه دیگه نایی برام نمونده بود دستم رو به دیوار گرفتم و با بدبختی بلند شدم رو کردم به بابات و گفتم اگه تموم حرفایی که تو عمرم زدم رو پس بگیرم  اینکه گلی رو دوست دارم رو پس نمیگیرم  فریاد کشیدم گلی دوووستتتت دارم گللللی....

((نیابی ای کاش نصیب از گردون  که شد ناکامی نصیبم  گلنار     لب خود بگشا به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار))

عزیز جون همیشه میگفت مرگ پایان کار آدمی نیست.  الان  از صمیم قلب آرزو میکنم اشتباه گفته باشه  بذار تموم بشیم و کلا نابودشیم، عزیز جون میگفت ما رو چشم زدن...  تو اصالت داری  اصالت خوب هم همینه که دروغ نگی و نخوای چیزی باشی که نیستی  تو دروغ نگفتی اما راستش رو هم نگفتی اصلش اینکه تو سکوت کردی و هیچی نگفتی  و یادت رفت که آدم فقط بابت گفته هاش مسئول نیست بلکه خیلی بیشتر راجع به اونچه که بایست میگفته و نگفته سکوت کرده مسئول هست.تموم شهر رو دست تو دست گشتیم تموم شهر رو بدون دست تو گشتم... گفتم قلب آدما کاروانسرا نیست که هی یکی بیاد یکی بره  گفتن عمیق ترین و موندگارترین عشق ها هم یه روزی به پایان میرسه گفتن فکر کن از اول نبوده به دوست داشتن یه نفر دیگه فکر کن  گفتم دوست داشتنی که فکر بخواد فاتحه اش خونده ست،  کلا فاتحه خوندن خوبه اینو  شیخ  واعظ میگفت ...

((نشدی عاشق  زکجا دانی چه کشد هر شب دل من گلنار))

گفتن تنها باشی بهتر میشی  گفتم  آدم هرچقدر هم تنهایی رو دوست داشته باشه و براش خوب باشه  باز یه جایی یه وقتی بایست دلش برای یکی تندتر بزنه.روزی که داشتن جهیزیه ات رو میبردن یادمه یکی گفت نفرینش نکنی دختر مردم سیاه بخت میشه.، مگه میشه من نخواسته باشم تو خوشبخت بشی اصلا من غلط بکنم غیر شادیت روبخوام اصلا هرکی یه کلام بدی تو رو از  زبون من شنید بیاد مثل عزیزجون تو بچگی هام دهنم رو فلفل بریزه...فردای عروسیت کوچه رو سیاه پوش کردن  میگفتن وقتی توحجله تنها بودی قبل از اینکه دست اون یارو  به دستت بخوره یه مثقال تریاک خورده بودی و خلاص... اما تو که اینجا  پیش منی چرا میگن نیستی؟ میدونی گلی جون یونانی ها آگهی ترحیم نمی نویسن فقط یک سئوال هست که بعد از مرگ میپرسن آیا اون عشق واقعی رو بدست آورد....

( تعداد کل: 80 )
<<    1       2       3       4       5       ...       10    >>