X
تبلیغات
رایتل

(( منو تنها گذاشتی ازت توقع داشتم...))

سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 19:00

چرا تو جمع تحویلم نگرفت؟ چرا پیشم نمیایی؟ چرا احوالم رو نپرسید؟ چرا همیشه من باید پیش قدم باشم؟ چرا اونها رو دعوت کردن ما رو نه؟ چرا اول غذا  رو برای اون کشید؟ اگه صد سال هم بگذره من سراغ نگیرم تو عین خیالت نیست... چرا چرا چرا...

برای اینکه توقع داریم ، آیا اصلا توقع داشتن درست هست یا غلط؟ 

این جمله که میگه برای اینکه راحت باشی از هیچکس توقع نداشته باش رو قبول ندارم . چرا؟ به دلیل اینکه ما وقتی با انسانها تعامل و رابطه داریم قطعا توقع  ایجاد میشود و اصلا هم چیز بدی نیست.

  در لغتنامه توقع  انتظار داشتن  و امید داشتن معنا شده است. آیا ما از در و دیوار و درختان توقع داریم؟ از آسمان و زمین و کوه و جنگل توقع داریم؟ انسان صرفا از انسان انتظار و توقع دارد و بس. 

توقع وقتی زیاد از حد و نابجا باشد مذموم است. البته برخی آدمها پر توقع هستند و زود رنج برخی کم توقع، اما این موضوع تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمیکنه. ما در برابر اعمال و رفتاری که در برابر دیگران داریم متقابلا انتظار و توقعاتی هم داریم  مشکل از جایی شروع میشه که من اونچه که برای خودم نمی پسندم و روا نمیدونم برای دیگران روا میدونم مثلا خودم هروقت دلم بخواد هر جایی تنها  برم و به بزم و جشن و کیف خودم بپردازم اما اگه یکبار دوستم بدون اطلاع من با دیگران بره مثلا سینما بهش گلایه کنم و بگم توقع داشتم میگفتی  با هم بریم ... این یه مثال خیلی ساده و دم دستی بود و خودتان بسیار مثال های زیادی در یاد دارید. 

آدم های متوقع عموما در رنج و عذاب هستند و ترحم برانگیز  چرا که میدانند خیلی از رفتارهایی که باهاشون میشه بخاطر اینه که دلخور نشن و نرنجند نه اینکه  به دلخواه اطرافیان باشه و علی رغم علم به این موضوع بازهم دست از توقعات و انتظارت بی جای خود برنمیدارند. و نهایتا اینکه تا امروز  کسی را ندیده ام که خود را متوقع بداند ...

حسین

سه‌شنبه 20 مهر 1395 ساعت 21:14

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا...

همیشه بخند اما...

سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 21:08
سال 84 بود تازه فارغ التحصیل شده بودم و کار دائمی  نداشتم به همین خاطر پای ثابت همایش و جشنواره ادبی و شب شعر بودم. قرار بود جشنواره آئینی همراه با شعر خوانی    پدر خاک   در  دانشکده علوم اجتماعی  واحد  تهران مرکز دانشگاه آزاد برگزار بشه. بخش دکور و این جور چیزهاش رو سپردن به ما یعنی من و چند تا از دوستان، بواسطه یکی از بچه ها  که آشنا داشت قرار شد تا از دو تا نخل پلاستیکی دکوری استفاده کنیم روز برگزاری طبق قرار قبلی رفتم به آدرس یه  استودیوی ضبط برنامه های مناسبتی و مذهبی، صبر کردم تا کارشون تموم بشه بعد نخل ها رو از سر صحنه برداشتم آوردم پایین و یه وانت گرفتم وقتی خواستم از درب  استودیو  خارج بشم یه خانوم محجبه چادری گفت منم باید بیام همراه نخل ها، گفتم بفرمائید جلو پیش راننده ننشست و  اومد پشت وانت، چون فاصله کوتاه بود راننده وانت گفت نمیبندیمش خودت هواشون رو داشته باش. از یکی دو تا خیابون  گذشتیم من و خانوم همراه در دو زاویه 180 درجه ای مخالف بدون هیچگونه صحبتی تو افق محو بودیم  هر دو  نخل  که ایستاده بودن   یهو به سیم برق گیر کردن و  افتادن  روی اون خانوم و اون خانوم هم همراه نخل ها افتاد روی من صحنه خنده داری بود من کف وانت  اولش یه لحظه گیج شدم بعد خنده ام گرفت حالا نخند کی بخند بنده خدا اون خانوم اولش ترسیده بود بعد از خجالت سرخ شده بود اما من همچنان می خندیدم  و هیچکدوم نمیتونستیم تغییری تو وضعیت بوجود بیاریم خلاصه راننده وانت نگه داشت اومد پایین اول زد تو سرش بعد با مصیبت نخل ها رو برداشت تا اون خانوم بتونه از روی من بلند شه همچنان میخندیدم ( دوستانی که منو از نزدیک میشناسن میدونن وقتی خنده ام بگیره نمی تونم  کنترلش کنم) خلاصه راننده مجبور شد نخل ها رو با طناب ببنده و اون خانوم هم گفت من با تاکسی پشت سرتون میام. بغل دست راننده نشستم که عاقله مردی بود با شکر خدا شروع کرد که اتفاقی برای کسی نیفتاده و بعد منو نصیحت کرد که باباجان آدم هر جا و سر هر موضوعی نمی خنده  بهش گفتم دست خودم نیست حتی وقتی خودم هم زمین میخورم کلی میخندم بعد بلند میشم واسش یه خاطره تعریف کردم این که وقتی 17،18 سالم بود با دو تا از همکلاسی ها (عادل و ناصر) قرار شد بریم  ویلای  دایی عادل شب مراقب باشیم که دزد نیاد تنگ غروب بود که رسیدیم دم درب  ویلا تو شهریار دیدیم آقا عادل کلید درب حیاط رو جا گذاشته اما از جای کلید یدک ورودی ساختمون خبر داشت گفت از روی دیوار بریم داخل حیاط میدونم کلید کجاست ،  با هر مصیبتی بودخودم رو کشیدیم بالای  دیوار  دیدم ای وای اونطرف حداقل سه و نیم تا چهار متر ارتفاع داره گفتم من نمیپرم خودت بپر برو نردبان بیار  بذار پای دیوار تا بیام پایین عادل هم یه نیگایی به ارتفاع کرد و جا زد ناصر که خیلی ریزنقش بود حدودا 40 کیلو میشد ما رو مسخره کرد که جرات ندارید و فلان و بیسار، من جیگر دارم و چه و چه... گفت می پرم و پرید پایین... عادل یادش نبود که دایی اش یه سگ بزرگ خریده و به ما هم نگفته بود  ناصر که پرید پایین به جای زمین افتاد رو سگ که نمی دونم کر بود خواب بود یا می خواست ما رو غافلگیر کنه  که تا اون لحظه پای دیوار ساکت نشسته بود خلاصه هم ناصر به شدت ترسیده بود هم سگ.   ناصر جیغ میکشید و کمک میخواست سگ هم که ناصر تقریبا پشتش سوار شده بود از ترس دمش رو گذاشته بود لای پاش  زوزه میکشید و بی هدف می دوید ناصر از ترسش گوش های سگ رو گرفته بود عین فرمون دوچرخه اینور اونور میکرد عادل رنگش پریده بود ولی من داشتم از خنده می ترکیدم یعنی دیدنی بود ناصر انگار موتور سوار شده بود گوشهای سگ رو ول نمیکرد روی دیوار ولو شدم از شدت خنده دل درد گرفته بودم خلاصه به سرو صدای ناصر و سگ و خنده های من همسایه ها اومدن بیرون، سرایدار باغ بغلی ناصر رو نجات داد و ماجرا تموم شد ولی من رو چپ چپ نیگا میکردن خلاصه تا آخر شب ناصر  با ما قهر بود اما من تا چشمم بهش می افتاد روده بر میشدم از خنده... اینا رو که واسه راننده وانت تعریف کردم  اونهم خندید و گفت بابام جان همیشه بخند اما هر جایی نخند...

لوس ننر گلاب پاش

سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 20:29

لوس شدن یا لوس بودن خوبه یا بد؟ اصلا بچه ها چرا لوس میشن؟ بزرگسالان اصلا لوس هستند یا نه؟افراد پیر چرا خود را لوس میکنند؟

رفتارشناسا  مشخصه های زیادی برای  افراد لوس عنوان میکنند برخی از این نشانه ها عبارتند از:

*به قوانین زندگی جمعی احترام نمی گذارند و مشارکتی در پیشنهادات ندارند.
  * همیشه و دائما معترض هستند.
  * فرقی بین نیازهای واقعی و خواسته های شخصی شان قائل نیستند.
  * بسیار خودخواه هستنند. 
  * مکرر تقاضا دارند که گاها برخی از این تقاضا ها نادرست هست.
  *برای دیگران کمترین احترام را قائلند..
  * مقابل ناملایمات کمترین مقاومت را دارند.
  * همیشه ناله دارند  دائما و مکرر در حال قهرند.
  * نسبت به تمام مسائل شکایت دارند.

.................................................................

این فهرست را می توان بسیار ادامه داد که البته از حوصله این مطلب خارج است

روشهای تربیتی والدین اولین و مهمترین علت لوس شدن هر آدمی است بعد هم خانواده و جامعه والخ...

به نظرم تفاوت بسیار ظریفی  بین لوس بودن با ناز کردن و زودرنجی و حساس بودن وجود داره که این تفاوت از فردی به فرد دیگه و  در شرایط مختلف فرق میکنه و نمیشه یه حکم کلی راجع بهش داد یعنی  واضح تر بگم من یه رفتاری رو لوس بودن میدونم و شما نه و جالبتر اونجاست که یک رفتار واحد برای دو نفر  در شرایط سنی و جنسی مشابه برای  یکی میپسندیم و برای دیگری تقبیح میکنیم...

نمک برای بعضی ها لازم و برای بعضی دیگه سم هلاهل...اصلش اینه که بعضی ها لوس بامزه هستن بعضی ها لوس ننر بی نمک، بعضیا لوسی بهشون میاد به بعضی نمیاد، عده یی میدونن و بلدن چجوری لوس باشن عده یی نه،برای لوسی حرف زدن بعضیا دلت غنج میزنه و لوسی حرف زدن بعضی حالت رو بهم میزنه... میشه بی  نهایت مثال از این دست موارد آورد که کمتر به سن و جنسیت ربط داره  .میرسیم به  اولین سوال لوس بودن یا لوس شدن خوبه یا بد؟ جواب این سوال به نظرم اینه که برای هرکسی با توجه  به تجربه زیسته اش متفاوت است چه کسی که خود را لوس میکند چه کسی که در مقابل فرد لوس قرار گرفته...



خواننده عزیزی که قراره بیای کامنت بذاری  این پست خیلی لوس بود... باهات کاملا موافقم


یا رب تو نگهبان دل اهل وطن باش

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 19:06

وطن پرستی،وطن دوستی،میهن پرستی،ناسیونالیسم،میهن دوستی و... واژه‌هایی هستند که توجهی به تفاوت ماهوی شان نداریم وطن پرستی افراطی قطعا مذموم و نا پسند است اما وطن دوستی بسیار خوب و پسندیده و جزو ذات موجودات زنده است و در ابنای بشر فطریست و هزاران مثال راجع به حیوانات وجود دارد که نشان از وطن پرستی دارد و تا پای جای در حفظ کیان خود می کوشند شعر وطن داری آموز از ماکایان.  علامه دهخدا... ویا کسانی که مبارزه بین حیوانات را برگزار میکنند (هر چند غیر اخلاقی و ناپسند)  همزمان هر دو حیوان را وارد محل نبرد میکنند چرا که اگر حیوانی  حتی یک لحظه  زودتر پا به میدان بگذارد آنجا را وطن خود می انگارد و با نیروی مضاعف و تا پای جان به دفاع از وطنش خواهد پرداخت...

در نماد شناسی هم  وطن و مادر همسان انگاشته شده اند و دفاع از ناموس و حیثیت مادر و میهن یکسان است.

وطن پرستی مساوی با نژاد پرستی نیست .به سرزمینی عشق می ورزم که روزگاری شامل ۴۰ درصد خشکی های جهان میشد و امروز از نظر وسعت هفدهمین کشور دنیاست . حتما و قطعا اگر در لهستان یا بورکینافاسو به دنیا آمده بودم آن سرزمین را دوست می داشتم اما بر حسب تصادف و اتفاق متعلق به سرزمینی هستم که در گستره تاریخ بوده و چهار راه حوادث نام دارد امروز صحبت از وطن پرستی ایرانی بسیار سخت شده است چرا که در محاصره پان عربیست ها و پان ترکیست ها و پان اسلامیست ها و روشنفکر نما ها هستیم اما دوستی این کهن دیار جزیی از وجود من است و ابایی از بیانش ندارم بعضی میگویند تاریخ و گذشته و وجود این وطن چه چیزی دارد وقتی امروز کانادا و استرالیا و مالزی با پیشینه یی بسیار  بسیار اندک خیلی از ما پیشرفته تر هستند و  درصد زیادی از مردم این سرزمین باستانی در آرزوی زیستن در این کشورها هستند و دست به جلای وطن میزنند بله پیشتر هم گفتم  وطن همسان مادر است مگر میشود کسی مادرش را چون جوان نیست زیبایی اش را از دست داده ویا چون چندان کدبانو نیست و گاهی با فرزندانش مهربان نیست دوست نداشته باشد و نسبت به حیثیت و ناموسش بی تفاوت باشد وطنم را با تمام کم و کاستی هایش دوست دارم. 

نسل ما ( متولدین دهه ی ۵۵ تا ۶۵) نسلی بود که با هجمه فراوان و  بسیار زیاد از طریق آموزش و پرورش و صدا و سیما و سیاست رسمی روبرو بودیم  جهت بریدن از گذشته و متنفر شدن از تاریخ و پیشینه باستانی، اما تبدیل به نسلی شدیم که تاریخمان را بهتر از سایر نسل ها شناختیم و پیشینه مان را دوست داشتیم آری ما نسلی هستیم که سرود ملی مان سر زد از افق نیست ( چرا که این سرود حکومت است ) بلکه نوای ای ایران ای مرز پر گهر حالمان را  دگرگون میکند...

وطن پرستی در ایران  با اسطوره و حماسه پیوند خورده از آرش و گودرز و آریو برزن تا استادسیس و یعقوب لیث و شیخ حسن جوری، تا شاه اسماعیل و نادر افشار تا باکری، جهان آرا،همت و بابایی ...

وطن دوستی ایرانی مخالف ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم و نژاد پرستی است. سرزمینم را بدون اینکه آنرا برتر و بالاتر از جای دیگری بدانم دوست دارم وطنم شکوه جاویدان است و نهایتا چو ایران نباشد تن من مباد...

عید غدیر مبارک

آرزو

سه‌شنبه 23 شهریور 1395 ساعت 22:00

تا حالا به چند تا از آرزوهامون رسیدیم؟ چند تاشون رو بیخیال شدیم؟چند تا آرزو بر دلمون مونده؟ چه آرزوهایی هنوز برامون پر رنگ هستند و دوست داریم محقق بشن؟

اصلا آرزو یعنی چه؟ تعاریف زیادی رو میشه تو لغت نامه ها پیدا کرد  مثلا میشه گفت آرزو یعنی :آرمان، اشتیاق، امل، امید، انتظار، بویه، تمایل، تمنا، چشمداشت، خواست، خواهش، رجا، رغبت، شوق، غبطه، کام، گرایش، مراد، مطمع، مقصود، منیه، میل، وایه، هوی،هوس،خیال،شهوت،میل و ....

آرزو با هدف فرق داره، چون  هدف با یکسری ملزومات  و مقدمات و برنامه ریزی  اسباب و لوازم طی مسیر و گام به گام   نزدیک شدن و رسیدن به مقصود هست اما آرزو جنسش فرق داره بیشتر جنبه غیر مادی داره  بیشتر ناگهانی یا بقول امروزی ها یهویی است بدون رعایت ترتیب و برنامه ریزی...

هر کدوم از ما طی سال هایی که سپری کردیم آرزوهای زیادی داشتیم که بعضی هاش محقق شدن و بعضی ها کاملا خارج از دسترسند و هر دوره یی آدمیزاد به فراخور  سن و سال و تجربیاتش آرزوهای مختلفی داره مثلا من  اولین آرزویی رو که یادم میاد این بود که تو 9،10  سالگی که کلا صبح تا شب تو کوچه و خیابون فوتبال بازی میکردم آرزو داشتم با سرشونه ام  گل بزنم که زدم اونهم تو گل کوچیک... تو همون سن و سال که مثل الان ساندویچی ها این همه تنوع منو نداشتن و کلا 4و5  تا  انتخاب بیشتر نداشتیم آرزوم بود توی یه نون بورکی (آخه تو دهه شصت هنوز پای باگت به اغذیه فروشی ها نرسیده بود) مخلوط الویه و سوسیس بخورم یعنی نصف نصف نه، بلکه حجم کل یه ساندویچ الویه با ساندویچ سوسیس توی یک نون، هیچوقت روم نمیشد به هیچ ساندویچی یی بگم تا یه روز با عموم رفتیم جایی که ساندویچ فروشه باهاش رفیق بود با خجالت به عموم و گفتم و دومین آرزوی دوران کودکیم محقق شد...

تو نوجوونی کلی آرزو داشتم

میخواستم رییس جمهور بشم  اما  بعدها فهمیدم اینجا برای غیرخودی ها راهی نیست...

آرزوم بود کاپیتان پرسپولیس بشم، تو جام جهانی با آقای گلی من ایران قهرمان بشه، تو فینال چمپیونز لیگ اروپا با پیرهن رئال مادرید گل بزنم و کاپ قهرمانی رو بالای سر ببرم...

یه چند تای هم آرزوی مثبت هیجده هم داشتم که سالها بعد به یکیش رسیدم...

آرزو داشتم دانشگاه تهران درس بخونم (تو تب و تاب کنکور اون سالها) که خوندم... و یه سری آرزوی ریز و درشت دیگه که الان خیلی یادم نیست...

 تو جوونی آرزو داشتم پلیس بشم با اینکه توی تموم امتحانات دانشکده افسری قبول شدم بازم نشد که پلیس بشم...

آرزو داشتم دبیرکل سازمان ملل بشم (هنوزم بعضی شبها خواب میبینم که دارم بیانیه صادر میکنم)

آرزو داشتم تموم کتابهای نوشته شده در کل دنیا رو بخونم...

آرزوم بود از لب کسی که عاشقش بودم دوستت دارم رو بشنوم که شنیدم  هرچندآخرش کلاغ قصه ما به هیچ جایی نرسید...

............................................................................

الانم یه سری آرزو دارم هرچند کمی معقولانه تر شده اما مگه عقل و آرزو کنارهم قرار میگیرند؟؟؟

آرزو دارم هیچ انسانی گرسنه نباشه و در امنیت از هر نظر بسر ببره...

آرزو دارم اعتیاد به هر نوع مواد مضر تو کل جهان ریشه کن بشه...

آرزو دارم بتونم سوار ماشین زمان بشم و از بدو حضور بشر روی کره زمین ( حالا حاصل هبوط باشه یا بیگ بنگ) رو ببینم  از کشف آتش، اختراع چرخ،توفان نوح،جمشید جم،گیل گمش،کوه طور موسی، نبرد سالامیس،قلمرو داریوش،دم مسیحای عیسی، زانو زدن والرین،فنیقی ها،غارحرا و محمد،قادسیه،سقیفه،دهم محرم،ابومسلم،روم شرقی،،سلجوقیان،حمله مغول،چالدران،برادران شرلی،نادر شاه،ناپلئون، قاجاریه،انقلاب مشروطه،بیسمارک، رضا پهلوی،جنگ دوم جهانی،هیروشیما و ناکازاکی،اصلاحات ارضی،ویت کنگ ها  و  تا  نهایتا انقلاب سال 1357  رو  از نزدیک ببینم و متوجه بشم که اصل مطلب چی بوده...

آرزو دارم زمان مرگ من و مادرم تو یک لحظه باشه...

...............

آدم بی آرزو آدم مرده ست

خونه

سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 19:46

به قول مرحوم خسرو شکیبایی در نقش رضا صباحی تو سریال  خانه سبز (( به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشه. میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه. میتونه توی یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه‌ست باشه. میتونه بزرگ یا میتونه کوچیک باشه. میتونه برای هرکس مفهومیداشته باشه یا هر رنگی داشته باشه. میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه.)) به نظر من آدما و خاطرات هستن که به خونه هویت میدن نه مصالح و حتی محل ساخته شدنش ومن الان می خوام از خونه یی بنویسم که بیست و چهار سال از عمرم رو توش سپری کردم  خونه یی تو حاشیه غربی تهران یه باغچه سه هزار متری که با تمام کم و کاستی هایی که داشت دوست داشتنی بود برام حس آزادی و استقلال این خونه برتری داشت نسبت به مشکلات امنیت و کمبودها و غیره اش، مثلا ما اگه ساعت دو نیمه شب دلمون میخواست جشن بگیریم هیچ مشکلی نداشت یعنی اصلا کوچکترین مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی کرد هر چقدر سر و صدا میکردیم مثلا ما گاز شهری نداشتیم و زمستونا دردسر تهیه کپسول گاز برای بخاری گازی داستانی بود برای خودش یا چند بار به سرقت رفتن وسایل توی حیاط و ... بماند. من این خونه رو دوست دارم  که توش نه مالک بودیم نه مستاجر نه سرایدار و نه نگهبان...  شوخی روزگار بود که  خونه یی رو دوست داشته باشم که برای ما بود و نبود ، نوجونی و جونیم اینجا سپری شد عاشق شدم لای درخت ها گریه کردم داد زدم مست کردم، شاد شدم غصه خوردم  خندیدم ... دوتا خواهر و یه برادرم اینجا رفتن خونه بخت، علی، داداش کوچیکم اینجا دنیا اومد، مراسم ختم پدر بزرگ تو همین خونه بود هزار هزار خاطره تلخ و شیرین اینجا جون گرفت و حالا به حکم تعریض جاده و بزرگراه تا چند روز دیگه جایی که مادرم غذا میپخت، من درس میخوندم از وسط جایی که سفره مینداختیم ماشین رد میشه... حالم گرفته ست مثل بقیه خانواده مثل فامیلایی که تابستون اینجا خوش میگذروندن مثل اونایی که سیزده بدر ها بساط آش و وسطی بازی کردنشون براه بود مثل... و حالا به حکم خانواده باید بریم تو محله یی زندگی کنیم که ازش بدم میاد و (( تو که میدونی دنیا چه رسم تلخی داره         از هرچی که می ترسی اونو سرت میاره...)) خونه رو دوست داشتم محل زندگی رو نه...

میگن همه جا زمین زمین است اما جز آدما و فرهنگشون  و رفتارشون  چه تفاوتی بین فرمانیه و دروازه غار هست تفاوت هارلم با منهتن چیه؟ 

از چند روز دیگه صبح ها که از خواب بیدار شم برم حیاط که دست و صورت بشورم جای درختای سبز چشمم میفته به سیمان و آجر نه نه اصلا یادم نبود آپارتمان که حیاط نداره...

رودربایستی

سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 17:53

تا حالا چقدر تو  رودربایستی قرار گرفتیم و علی رغم میل باطنیمون کاری  رو انجام دادیم یا ندادیم صرفا بخاطر رودربایستی؟

عموما بخاطر حفظ حرمت دیگران اعم از خانواده،فامیل،دوستان، همکاران و ... تو رودربایستی قرار گرفته و شرایط نامطلوبی رو برای خودمون رقم میزنیم... دلایلی مثل: خجالت، احترام،حرمت،کوچیکی و بزرگی،عدم اعتماد به نفس و غیره که ریشه در فرهنگ و نوع تربیتمون داره، و این امر تو حوزه های مختلف مانند حوزه های اجتماعی، فردی، اخلاقی،خانوادگی،شغلی،عاطفی،دوستی و غیره بارها و بارها رخ داده و میده و کمتر کسی رو میشناسیم که با این مسئله دست به گریبان نشده باشه.چرا؟ چون یاد نگرفتیم بگیم نه.

خودمون رو مجبور میکنیم به مشقت میندازیم باعث میشه دروغ بگیم ، ریا کنیم، به نفاق و دورویی مبتلا بشیم صرفا به خاطر تعارف و خجالت کشیدن و ماخوذ به حیا بودن.

رضایت نداریم کاری رو انجام بدیم تو رودربایستی قبول میکنیم پشت سر طرف یا تو دلمون بهش فحش میدیم. ایجاد تعهدهای غیر حقیقی و غیر دلخواه،پژمردگی و آزردگی روح و روانمون جزو دستاوردهای همین امر و مسئله هست. از دست دادن امکان اخذ تصمیم منطقی و درست، در خیال خود از خود گذشتگی کردن، تو  رودربایستی موندن و  بعد معترض شدن،فشار عاطفی و اخلاقی و سعی کردن بابت راضی نگه داشتن همه و خرسندی دیگران ، واقعا  به چه قیمتی؟ نه گفتن مودبانه چیز بدی نیست اما چون خوش قلب و رئوف هستیم  اینکار  رو نمیکنیم و مصائب بعدش و متحمل میشیم، می خواهیم حرمت طرف مقابل حفظ بشه، و نه نمیگییم چون ترس از اضطراب اجتماعی و عاطفی و اخلاقی داریم چون کم رو هستیم چون واقعا مرز باریکی بین احترام و رودربایستی وجود داره میخواهیم مورد پذیرش باشیم.

مثلا هرکدوم از ما 

چند بار شده غذایی رو که دوست نداریم  رو خوردیم صرفا بخاطر رودربایستی

چند بار شده غذایی رو که دوست داریم  رو نخوردیم صرفا بخاطر رودربایستی

چقدر جاهایی رفتیم و تو جمع هایی بودیم که نمی خواستیم و صرفا بخاطر رودربایستی  قبول کردیم؟ 

چقدر دلمون خواسته جایی باشیم و نبودیم بخاطر رودربایستی

چند بار تو رودربایستی همکار و رفیق و فامیل موندیم؟...

میشناسم کسی رو که بخاطر رودربایستی عشقش رو از دست داده چون نتونسته بگه چرا که رودربایستی داشته.

میشناسم  کسانی رو که بخاطر رودربایستی ازدواج کردن اعم از زن و مرد( زنها بیشتر) 

واقعا متاثر شدم وقتی شنیدم دختری صرفا بخاطر اینکه  آقایی محترم و موجهی بوده تو  فامیلشون ،به دلیل رودربایستی ، و علی رغم میل باطنی و رغبت و هر مورد دیگه یی فقط و فقط بخاطر رودربایستی  پیشنهاد سکس رو قبول کرده....

بعضی از ماها حتی تو خلوت خودمون هم با خودمون هم رودربایستی داریم. و این دیگه عمق فاجعه است.

( تعداد کل: 75 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       10    >>