X
تبلیغات
رایتل

ورزش

سه‌شنبه 2 آذر 1395 ساعت 20:04

همه میدونیم چقدر ورزش خوبه، چقدر فایده داره و جلا میده جسم و روح رو. اما بازهم باهاش بیگانه ایم.

 چند روز پیش که مجبور شدم  حدود سی، چهل تا پله رو سریع طی کنم  به هن وهن افتادم و رگ پام گرفت   باورم نمیشد این من بودم که یه روزی تا ایستگاه پنج توچال رو  وسط زمستون یه نفس می رفتم، 4 تا 90 دقیقه پشت سر هم  تو زمین خاکی شرطی فوتبال بازی میکردم ، 1000 تا طناب میزدم، 300 تا درازنشست می رفتم و خیلی کارهای دیگه...تا همین پنج، شش سال پیش  یه نرمش و ورزشی میکردم  که اون هم تعطیل شده رفته پی کارش و تو همه این سال ها  خواستم که از فردا  ورزش  رو شروع کنم.رخوت و اضافه وزن و  تایم کاری و شرایط روحی و هزار تا  چیز دیگه همه اش درسته اما اصل مطلب اینه که آدمها از یه جایی به بعد سخت تغییر میکنن سخت...

ماندن یا رفتن وسوسه این است

سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 18:34

یه لحظه چشمامون رو ببندیم و  به این فکر کنیم که  قرار شده مرگ از زندگی بشر حذف بشه و انسان مادام العمر به حیاتش ادامه بده...

زندگی بدون مرگ، میل به جاودانگی،نامیرایی،رویین تن شدن، چشمه آب حیات و ... در تمام طول تاریخ بشر تکرار شده و اسطوره ها و افسانه ها به این خاطر ساخته شدن و در درازنای تاریخ امتداد پیدا کرده اند. گیلگمش از قدیمی ترین اساطیر جاودانه قوم سومر و بین النهرین است.  آشیل یونانی ها و اسفندیار ایرانی ها  هر دو بازتاب دهنده یک نیاز و یک آرزوی دست نیافتنی هستند رسیدن اسکندر به چشمه آب حیات و... همه و همه اشاره به همین خواسته و آرزو داره، میل به جاودانگی  در بشر وجود داره کشیدن نقاشی رو سنگ و چوب و حکاکی در طبیعت نشان از این داره که آدمی در طی زندگانی همیشه میل داشته و دارد ماندگار شود از بدو تاریخ تا امروز که گرفتن فیلم و عکس و غیره  بازتاب همین نیازست.داستانی در اساطیر یونان وجود دارد که در آن زئوس کوزه‌ای آب حیات به انسان‌ها داد تا بنوشند و جاودان شوند و از فرسودگی جاودانی غذاب بکشند. در اساطیر یونان همسر ائوس هم به خواست او جاودانه شد. اما ائوس تنها بی‌مرگی خواسته بود و نه جوانی جاودان و همسرش آن قدر فرسوده شد که ائوس او را به حشره بدل کرد. و این خود داستانیست بسیار تامل برانگیز، اینکه جاودانه شده و پیر و فرتوت گردیم اصولا چیز جذابی هست یا نه؟ اکثر انسانها مرادشان از جاودانگی و نامیرایی  این است که جوان بمانند... هرچند باید دید اصولا چنین چیزی ممکن و یا مطلوب است؟ راحت تر بپرسم آیا دوست داریم جاودانه شویم و هرگز مرگ را تجربه نکنیم؟ فارغ از امکان علمی و عملی این ماجرا اگر صرفا به صورت نظری به این مسئله نگاه کنیم  قطعا پاسخ همه آری نخواهد بود فرض کنیم گرفتار ستمگران هستیم برده ایم، رعیتیم، زیر دست ارباب و فئودال عمر میگذرانیم کارگر و کشاورز و چوپانیم، اقلیت هستیم گرفتار امثال طالبان و داعش هستیم، عمر جاودان به چه کارمان می آید؟ اما اگر شاه و ارباب و پرنسس باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و دلچسب است. نهایتا اینکه اگر از شرایطمان رضایت داشته باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و شگفت انگیز خواهد بود اما اگر از شرایطمان ناراضی هستیم نامیرایی قطعا چیز مزخرفی خواهد بود.


برتولت برشت میگه:موضوع غم انگیز در خصوص زندگى،کوتاه بودن آن نیست بلکه غم انگیز آن است  که ما زندگى را خیلى دیر شروع مى کنیم!

غذا

سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 20:36

به نظر من یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا غذا خوردن است.

حالا هرکسی یه ذائقه و سلیقه یی داره که به تعداد و تنوع و حجم غذا مربوط میشه اما اصل ماجرا پابرجاست یعنی همون لذت بخش بودن غذا خوردن، دیدم و میشناسم کسانی رو که غذا میخورن صرفا برای اینکه زنده بمونن وچنان بی و میل و رغبت غذا میخورن که انگار دارن شکنجه شون میکنن...اما واسه امثال من طعم و حجم و تنوع غذا لذت بخش و دوست داشتنیه، مثلا حسی که به سیب زمینی سرخ کرده  یا قرمه سبزی پرچرب دارم مثل گردش تو  یه جنگل انبوه و سرسبزه  یا خوردن انواع کباب برام خیلی جذاب تر هست تا دیدن غروب خورشید لب دریا،  مثلا خوردن هلیم  ( ننویسیم حلیم، حلیم یعنی شکیبا و بردبار،  هلیم هم غذایی است مخلوط از مرغ یا گوشت همراه بلغور جو یا گندم  پخته میشود که اکثرا  مردم  آن را با شکر میخورند و بعضی ها مثل من با نمک)  به عنوان صبحانه بسیار جذاب تر  از لمس نسیم صبحگاهی  روی قله کوه هست...

قضاوت

سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 21:18
این روزها فضای مجازی پر شده از این جمله که (( قضاوت نکنیم)) حالا باید دید اصولا قضاوت به چه معناست. عمدتا کسانی که این کلام را بکار میبرند منظورشان این است که در مورد رفتار، ظاهر،پوشش،عقاید،آرایش،سکنات و غیره سایرین داوری نکنیم.
معنای دیگر قضاوت رفع تعارض و نزاع و اختلاف بین دو یا چند نفر  و حکم دادن و محق دانستن شخص یا اشخاص در برابر کسانی که با ایشان دچار اختلاف و نزاع هستند، می باشد.
در مورد معنای نخست اینقدر جملات نغز و  زیبا و کاربردی و گاها یکطرفه و نامعقول و بیشتر بر مبنای احساس وجود دارد که تکرار آن نه برای من و نه برای شما جذاب و جالب  نیست.داستانهای فراوان راجع به پیشداوری و قضاوت عجولانه وجود دارد که در نهایت از اصل غافلگیری و پندهای اخلاقی استفاده میشود. به نظر من اکثر آدمها خاکستری هستند برخی خاکستری روشن و بعضی خاکستری تیره، بنابراین جز اولیا الله سفید مطلق وجود ندارد همچنین جز اشقیا سیاه مطلق وجود ندارد.
بنابراین رفتار هر کس تا زمانی که به آزادی و حقوق حقه ی ما تعرض نکرده نوع پوشش و سخن گفتن و عملکردش و سایر مسائل به ما ارتباطی ندارد و اجازه پیشداوری نداریم.
قضاوت در معنای دوم بیشتر جنبه حقوقی دارد که وارد آن نمی شوم چرا که معتقدم قضاوت صحیح و کامل  بین افراد فقط از دانای کل بر می آید و چه کسی دانای کل است؟ 
از قضاوت کردن  تا جایی که ممکن است اجتناب کنیم چرا که در بهترین حالت اگر  به قوانین  اعم از فقهی و حقوقی و عرفی درست عمل کنیم صرفا قوانین را اجرا کرده ایم  حالا عدالت کجاست؟ 
از سلامت روحی، روانی و اخلاقی قاضی چیزی نگویم بهتر است.
این جمله که نمیدانم از کیست را عمیقا باور دارم (( از هر سه نفر قاضی، دو نفر در قعر جهنم جای دارد.)) 
نهایتا اینکه درست قضاوت کنیم اصلا  تامیتونیم قضاوت نکنیم.

دریا، جنگل،کوه، کویر

سه‌شنبه 4 آبان 1395 ساعت 18:03

دریا رو دوست داریم بخاطر وسعت و یکرنگی اش،زیبایی و آرامشش، بیکرانگی و امتدادش، و...  یاد موج های سهمگین و توفانهای وحشتناکش .دل نگرانی و تشویش خانواده های صیادان ماهی و خاطراتی تلخ...

جنگل رو دوست داریم برای سرسبزی و درختان سربه فلک کشیده،حضور جذاب و جالب انواع حیوانات،روح زیبا و بخشنده اش،و... یاد باتلاقها و تاریکی،سرگشتگی و ترس در اعماق جنگل،سقوط درختان و جانوران درنده...

کوه رو دوست داریم به دلیل صلابتش و پایداری،غرور و سرافرازی اش،بام دنیا و محکم ترین ریشه ها... یاد سرما و سقوط،صدای شکستن استخوانهای بی انعکاس،هراس شبانگاهی اش و ناشناخته های پشت هر سنگ و صخره...

کویر رو دوست داریم به جهت شب های پرستاره و دل انگیزش،بانگ رحیل کاروان ها و حرکت باله گونه قطار اشتران،و... یاد رمل های روان و رد پاهای پنهان شده به اندک نسیم،گرمای سوزان روز و سرمای کشنده شبش،

مار و عقرب های جرار, سراب ها و هرم آفتاب و رقص شعله های واژگون...

.................

سوگند به دریا و جنگل و کوه و کویر که انسان در این سیاره تباه شد.




پی نوشت:

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند  نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند هر کسی مطابق افکارخودش  دیگری را قضاوت می کند.زبان آدمیزاد مثل خوداو  ناقص و ناتوان است.

صادق هدایت

(( منو تنها گذاشتی ازت توقع داشتم...))

سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 19:00

چرا تو جمع تحویلم نگرفت؟ چرا پیشم نمیایی؟ چرا احوالم رو نپرسید؟ چرا همیشه من باید پیش قدم باشم؟ چرا اونها رو دعوت کردن ما رو نه؟ چرا اول غذا  رو برای اون کشید؟ اگه صد سال هم بگذره من سراغ نگیرم تو عین خیالت نیست... چرا چرا چرا...

برای اینکه توقع داریم ، آیا اصلا توقع داشتن درست هست یا غلط؟ 

این جمله که میگه برای اینکه راحت باشی از هیچکس توقع نداشته باش رو قبول ندارم . چرا؟ به دلیل اینکه ما وقتی با انسانها تعامل و رابطه داریم قطعا توقع  ایجاد میشود و اصلا هم چیز بدی نیست.

  در لغتنامه توقع  انتظار داشتن  و امید داشتن معنا شده است. آیا ما از در و دیوار و درختان توقع داریم؟ از آسمان و زمین و کوه و جنگل توقع داریم؟ انسان صرفا از انسان انتظار و توقع دارد و بس. 

توقع وقتی زیاد از حد و نابجا باشد مذموم است. البته برخی آدمها پر توقع هستند و زود رنج برخی کم توقع، اما این موضوع تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمیکنه. ما در برابر اعمال و رفتاری که در برابر دیگران داریم متقابلا انتظار و توقعاتی هم داریم  مشکل از جایی شروع میشه که من اونچه که برای خودم نمی پسندم و روا نمیدونم برای دیگران روا میدونم مثلا خودم هروقت دلم بخواد هر جایی تنها  برم و به بزم و جشن و کیف خودم بپردازم اما اگه یکبار دوستم بدون اطلاع من با دیگران بره مثلا سینما بهش گلایه کنم و بگم توقع داشتم میگفتی  با هم بریم ... این یه مثال خیلی ساده و دم دستی بود و خودتان بسیار مثال های زیادی در یاد دارید. 

آدم های متوقع عموما در رنج و عذاب هستند و ترحم برانگیز  چرا که میدانند خیلی از رفتارهایی که باهاشون میشه بخاطر اینه که دلخور نشن و نرنجند نه اینکه  به دلخواه اطرافیان باشه و علی رغم علم به این موضوع بازهم دست از توقعات و انتظارت بی جای خود برنمیدارند. و نهایتا اینکه تا امروز  کسی را ندیده ام که خود را متوقع بداند ...

حسین

سه‌شنبه 20 مهر 1395 ساعت 21:14

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا...

همیشه بخند اما...

سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 21:08
سال 84 بود تازه فارغ التحصیل شده بودم و کار دائمی  نداشتم به همین خاطر پای ثابت همایش و جشنواره ادبی و شب شعر بودم. قرار بود جشنواره آئینی همراه با شعر خوانی    پدر خاک   در  دانشکده علوم اجتماعی  واحد  تهران مرکز دانشگاه آزاد برگزار بشه. بخش دکور و این جور چیزهاش رو سپردن به ما یعنی من و چند تا از دوستان، بواسطه یکی از بچه ها  که آشنا داشت قرار شد تا از دو تا نخل پلاستیکی دکوری استفاده کنیم روز برگزاری طبق قرار قبلی رفتم به آدرس یه  استودیوی ضبط برنامه های مناسبتی و مذهبی، صبر کردم تا کارشون تموم بشه بعد نخل ها رو از سر صحنه برداشتم آوردم پایین و یه وانت گرفتم وقتی خواستم از درب  استودیو  خارج بشم یه خانوم محجبه چادری گفت منم باید بیام همراه نخل ها، گفتم بفرمائید جلو پیش راننده ننشست و  اومد پشت وانت، چون فاصله کوتاه بود راننده وانت گفت نمیبندیمش خودت هواشون رو داشته باش. از یکی دو تا خیابون  گذشتیم من و خانوم همراه در دو زاویه 180 درجه ای مخالف بدون هیچگونه صحبتی تو افق محو بودیم  هر دو  نخل  که ایستاده بودن   یهو به سیم برق گیر کردن و  افتادن  روی اون خانوم و اون خانوم هم همراه نخل ها افتاد روی من صحنه خنده داری بود من کف وانت  اولش یه لحظه گیج شدم بعد خنده ام گرفت حالا نخند کی بخند بنده خدا اون خانوم اولش ترسیده بود بعد از خجالت سرخ شده بود اما من همچنان می خندیدم  و هیچکدوم نمیتونستیم تغییری تو وضعیت بوجود بیاریم خلاصه راننده وانت نگه داشت اومد پایین اول زد تو سرش بعد با مصیبت نخل ها رو برداشت تا اون خانوم بتونه از روی من بلند شه همچنان میخندیدم ( دوستانی که منو از نزدیک میشناسن میدونن وقتی خنده ام بگیره نمی تونم  کنترلش کنم) خلاصه راننده مجبور شد نخل ها رو با طناب ببنده و اون خانوم هم گفت من با تاکسی پشت سرتون میام. بغل دست راننده نشستم که عاقله مردی بود با شکر خدا شروع کرد که اتفاقی برای کسی نیفتاده و بعد منو نصیحت کرد که باباجان آدم هر جا و سر هر موضوعی نمی خنده  بهش گفتم دست خودم نیست حتی وقتی خودم هم زمین میخورم کلی میخندم بعد بلند میشم واسش یه خاطره تعریف کردم این که وقتی 17،18 سالم بود با دو تا از همکلاسی ها (عادل و ناصر) قرار شد بریم  ویلای  دایی عادل شب مراقب باشیم که دزد نیاد تنگ غروب بود که رسیدیم دم درب  ویلا تو شهریار دیدیم آقا عادل کلید درب حیاط رو جا گذاشته اما از جای کلید یدک ورودی ساختمون خبر داشت گفت از روی دیوار بریم داخل حیاط میدونم کلید کجاست ،  با هر مصیبتی بودخودم رو کشیدیم بالای  دیوار  دیدم ای وای اونطرف حداقل سه و نیم تا چهار متر ارتفاع داره گفتم من نمیپرم خودت بپر برو نردبان بیار  بذار پای دیوار تا بیام پایین عادل هم یه نیگایی به ارتفاع کرد و جا زد ناصر که خیلی ریزنقش بود حدودا 40 کیلو میشد ما رو مسخره کرد که جرات ندارید و فلان و بیسار، من جیگر دارم و چه و چه... گفت می پرم و پرید پایین... عادل یادش نبود که دایی اش یه سگ بزرگ خریده و به ما هم نگفته بود  ناصر که پرید پایین به جای زمین افتاد رو سگ که نمی دونم کر بود خواب بود یا می خواست ما رو غافلگیر کنه  که تا اون لحظه پای دیوار ساکت نشسته بود خلاصه هم ناصر به شدت ترسیده بود هم سگ.   ناصر جیغ میکشید و کمک میخواست سگ هم که ناصر تقریبا پشتش سوار شده بود از ترس دمش رو گذاشته بود لای پاش  زوزه میکشید و بی هدف می دوید ناصر از ترسش گوش های سگ رو گرفته بود عین فرمون دوچرخه اینور اونور میکرد عادل رنگش پریده بود ولی من داشتم از خنده می ترکیدم یعنی دیدنی بود ناصر انگار موتور سوار شده بود گوشهای سگ رو ول نمیکرد روی دیوار ولو شدم از شدت خنده دل درد گرفته بودم خلاصه به سرو صدای ناصر و سگ و خنده های من همسایه ها اومدن بیرون، سرایدار باغ بغلی ناصر رو نجات داد و ماجرا تموم شد ولی من رو چپ چپ نیگا میکردن خلاصه تا آخر شب ناصر  با ما قهر بود اما من تا چشمم بهش می افتاد روده بر میشدم از خنده... اینا رو که واسه راننده وانت تعریف کردم  اونهم خندید و گفت بابام جان همیشه بخند اما هر جایی نخند...

( تعداد کل: 80 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       10    >>