X
تبلیغات
رایتل

بوی ناب آدمیت

سه‌شنبه 5 دی 1396 ساعت 18:40

کاسپارف استاد بزرگ شطرنج، در بازی به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:

«در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»

گاهی دنیا تنها می ماند ...

جمعه 1 دی 1396 ساعت 00:33


بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391

من نادر تشرعی هستم.متولد 1350.

 

 

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.

تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.

پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه

من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...

من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.

امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)

به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.


این اولین یادداشت نادر دوست داشتنی بود در وبلاگ چارو . و ... 

*********************************** 

ساعت 9 شب 30 آذر 96 ( یلدا ) 


به یاد نادرم . از وقتی بی خیال فیس بوک شدم، فقط دو سه بار با عباس و یک بار با نادر در ارتباط بوده ام . 

به یاد نادرم . سری به تلگرام می زنم . بین شماره های تشرعی ها، چشمم به عکس پروفایل ناهید خانم می افتد . ناهیدخواهر نادر است. عکس پروفایلش عکس نادر است. در تمام سلولهای بدنم زلزله می شود . 

- سلام . خوبید؟ خانم تشرعی از دوست من چه خبر؟

و برای خالی نبودن عریضه و برای داشتن بهانه می نویسم : -

- یلداتون شاد . 

نزدیک دو ساعت بعد،...
- سلام آقا مجید انشالله یلدا شما شاد باشه. نادر دیروز فوت کرد...

 

متاسفم . یکی از اسطوره های استواری و یکی از بمب های روحیه، دنیا را تنها گذاشت و رفت ... 

((نفس کشیدن سخته...))

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 18:23

سخته حرف داشته باشی  اما نتونی بزنی، یعنی نخوای چیزی رو بگی  که هزار بار گفتی و هیچ ترتیب اثری داده نشده. بدونی و مطمئن باشی که غلطه اما سکوت کنی...

سخته نخوای اونی بشی که میخوان  و همونی بمونی که میخوای و هستی، هر پشتکی بزنن تو براشون یه وارو، رو کنی و اصلت هیچ وقت فرع نشه...

سخته نزدیکترین آدما بهت، بدترین و کاری ترین زخم ها رو بزنن، یعنی کسایی که حاضری خیلی راحت جونت رو براشون بدی اما اونا تیغ  بکشن به تموم جسم و روحت...

سخته تحمل کردن بعضیا بخاطر بعضیای دیگه، کسایی  که دیدنشون کفاره داره  رو بذاری روبروت  و بشن آیینه دق ابدی و ازلی...

سخته اهل نوازش کردن باشی  اما مجبور به حمل شلاقی بشی، عاشق برف باشی و خونت روی خط استوا باشه...

سخته بقیه رو سیراب کنی و اصل کاری ها همیشه تشنه باشن،  تمام روز قفس بسازی و زنجیر ببافی  اما آخر شب شعر آزادی زمزمه کنی...

سخته بعد از کلی نذر و نیاز و دوا درمون دنیا بیایی اما نشه اونی که باید  و سر آخر تو اوج جوونی، گوشه خیابون از زور سرما و خماری جوون بدی و شهرداری دفن و کفنت رو انجام بده....

سخته تو کوچه بن بست مجبور باشی بدویی، یعنی اصلش فرقی هم نداره انداخته باشنت تو کوچه بن بست یا خودت رفته باشی...

سخته  علامت کش گذر نواب باشی و سر پیری کارت به خنچه کشی برسه به خداوندی خدا  این دیگه سخت نیست بلکه خود خود مرگه...

فکر می کنی اوضاع خیلی خراب است ؟

یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 09:39

سالهاست که تصور ، تجربه ، یا عادت کرده ام که هر گاه وارد کار جدیدی می شوم ، یا پیگیر اخبار گوناگون می شوم ، یا درگیر بخشی غیر از روزمره گی های زندگی می شوم ، یا گرفتار پیگیری کارها در جاهای مختلف می شوم و ... و ... نخستین هشداری که به خودم می دهم این است : 

- هی رفیق ! فکر کن اوضاع خیلی خراب است  ! 

و بعد آماده ی کلنجار رفتن با آن سوژه  و پیش بردنش به سمت و سویی که می خواهم ، می شوم . 

اما ، حالا دیرگاهی است که پس از چندی  کلنجار ، به خودم می گویم : 

_  هی رفیق ! اوضاع انقدرها که تو فکر می کردی خراب نیست ! اوضاع انقدر خراب است که تو حتی نمی توانی فکرش را بکنی !

...

... 

اما همچنان به امید زنده ایم . ما در مرحله ی پیش دبستانی ورود به آگاهی و آزادی هستیم و حالا حالاها باید درس بخوانیم و مشق بنویسیم تا اوضاعمان بهتر شود . 



پی نوشت : روزهای آخر پاییز را عشق است ... 

شاملو

سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 18:57

احمد شاملو، زادهٔ ۲۱ آذر ۱۳۰۴، متخلص به الف. بامداد شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و پژوهشگری ایرانی بود.
شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت، چراکه پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‌اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به سبب فعالیت‌های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم می‌زند.
شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام «شعر سپید» یا «شعر شاملویی»، یا «شعر منثور» شناخته می‌شود.
شاملو که هر شاعر آرمانگرا را در نهایت امر یک آنارشیست تام و تمام می‌انگاشت، در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما برای نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد، وزن را رها کرد و به صورت پیش‌رو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی پدید آورد.
شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌هایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه‌هایی شناخته‌شده دارد. مجموعه کتاب «کوچه» او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامهٔ مردم ایران است.
 آثار شاملو به زبانهای سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلادی، کردی و ترکی ترجمه شده‌ است. شاملو از سال ۱۳۳۱ به مدت دوسال مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بود.
 «نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابستهٔ فرهنگی سفارت آلمان در تهران برای احمد شاملو ترتیب داده شد.
سال‌های آخر عمر شاملو در انزواء گذشت. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در اینباره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.» از سوی دیگر اجازهٔ هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بود.
سرانجام احمد شاملو پس از تحمل سال‌ها رنج و بیماری، در تاریخ دوم مرداد ۱۳۷۹ در ۷۴ سالگی درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
سنگ مزار شاملو، تاکنون چندین بار از سوی افراد ناشناس تخریب شده است.

منبع:اینترنت

پی نوشت: اگه چیزی از شاملو به یاد دارید و دوست داشتید کامنت بذارید.

تکرار ِ تاریخی ِ تردید!

یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 07:26

تکرارِ تاریخیِ تردید !

برخی سخن ها ، برخی بزرگ نمایی رخ دادها ، برخی آرامش های بی سبب ، این گمان را به دنبال دارند که نکند فاجعه ای در پی دارند ؟

این گمان و این تردید ، ریشه ای تاریخی هم در ذهن ما دارند . قرار هم نیست با گفتن تاریخ یاد 2500 سال پیش بیافتیم یا 1400 سال پیش . همین سی چهل سال گذشته هم می شود تاریخ .

از برای نمونه ...

از برای نمونه ... همان گاه که کاریکاتور یک روزنامه موج کفن پوشی به راه می اندازد و هلهله در هر جا ، چندی بعد مشخص می شود که به طور اتفاقی در همان چند روز ، چندین نفر را فرستاده اند بروند آب خنک بخورند و در اتاقهای شخصی، روزگار سپری کنند . ( برخی به این اتاق های شخصی، سلول انفرادی هم می گویند! ) و البته ما خوشحال ، که پوز کاریکاتوریست را به خاک مالیدیم!

 

از برای نمونه، همان گاه که فردی می آید و جمله ای می گوید و برای مردم یا برای دنیا خط و نشان می کشد و می خواهد دنیا را برای تحویل به منجی بزرگ از آخرین پیج بگذراند، درست بطور اتفاقی در همان روزها میلیاردها دلار پول نقد و شمش طلا از مرزهای کشور می رود بیرون و رییس دولت همسایه می گوید هدیه ای از جانب خداوند به ما رسید !

 

از برای نمونه، همان گاه که ما درگیر چرندی و چرایی هاله ی نوریم، بطور تصادفی ، سهم 50 درصدی مان از دریای خزر می شود حدود ده درصد و مشاع ! و البته ما همچنان درگیر هاله ی نور !

و نمونه ی دیگر اینکه درست در غوغای ملی ایجاد شده برای رسیدن انگشت یک بازیکن به پایین تنه ی دوست و همبازی اش ، بطور اتفاقی و همزمان، پای خاوری و 3 میلیارد دلار پول بر آستان مقدس کانادا فرود می آید ! ( و البته چند سال بعد ، در گیر و دار اینکه ما باید اشکنه بخوریم یا یک وعده غذا، شازده پسر خاوری می شود سرمایه گذار نمونه ی کانادا !! )

 

حالا وقتی یک نماینده ی مجلس در مورد فرودگاه و استان همجوارش ، حرفهایی می زند( و فیلمش را هم به وفور پخش می کنند )  که حداقل پی آمدش ، دعواهای واقعی در فضای مجازی 40 میلیونی ایران است و کار به موضع گیری نماینده های دیگر و گذشته ی تاریخی و ... و ... می رسد ، این تردید تاریخی به جان می افتد که : باز در پس پرده چه فاجعه ای در راه است ؟؟/

 

تصور

سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 18:20

دیشب راجع به یه عزیزی با مادرم صحبت میکردیم و  حرفمون رسید به یه موضوعی که قبلا بهش اشاره کرده بودم و مفصل حرف زده بودیم مادرم با تعجب گفت اولین بار هست که این موضوع رو میشنوم... خیلی برام عجیب بود و اولش بسیار متعجب شدم اما  خوب که دقت کردم به این نتیجه رسیدم  چون مادرم اون شخص رو به شدت دوست داره و اونو به عنوان انسان کامل میشناسه به صورت ناخودآگاه نمیخواد قبول کنه که این فرد هم خطا کرده و برخلاف اصول راهی رفته، بنابراین ذهن مادرم بصورت خودکار این موضوع رو  به قسمت های فراموش شده ذهن انتقال داده تا اون تصویر و تصورش از فرد مورد نظر  مخدوش نشه...

با خودم فکر کردم من چند بار و چقدر خیلی از واقعیات رو نادیده گرفتم برای اینکه تصویرهای ذهنی ام بهم نریزه...

مشکل اینجاست که تا کسی یادآوری نکنه خودمون متوجه این موضوع نمیشیم متاسفانه!

کاش می تونستیم  تصوراتمون رو به بوته نقد بکشیم تا ببینیم چند چند هستیم، هرچند سخت و دردآورست کشیدن خط بطلان به اونچه که سالها بعنوان واقعیت مطلق بهش ایمان داشتیم...

شادی آورندگان گروه مرگ

شنبه 11 آذر 1396 ساعت 07:17


شادی آورندگان گروه مرگ 


چه رخداد شگفتی ! چشم بر هم بزنیم ، این چند ماه همچون برق و باد خواهد گذشت و در جایی از این کره ی خاکی ، گروه فوتبالیست های ایران ، رو در روی اسپانیا و پرتغال بازی خواهند کرد . 

چه هراسی دارند آنها از بازی در برابر ما !

باید هم هراس داشته باشند . آنها ، اسپانیایی ها و پرتغالی ها ، به روسیه می آیند ، بازی می کنند ، می بازند ، می برند ، بر می گردند به کشورهایشان و زندگی می کنند . فوتبال هم بخشی از زندگی آنهاست که درست سر جای خودش نشسته ، جای فوتبال . 

آن گاه که می برند هیچ مشتی بر دهان هیچکسی در هیچ جای دنیا نزده اند ، یک بازی فوتبال را برده اند . 

آن گاه هم که می بازند ، توطئه ی هیچ دشمنی در هیچ جای زمین نبوده است ، یک بازی فوتبال را باخته اند . 

مردمشان نیز با برد آنها شادی می کنند . دست در دست هم می رقصند ، و اگر جامی به فوتبالیست هایشان رسید ، به شادمانی اش آنها نیز لب بر جام می برند . 

اگر هم باختند ، مردمشان انها را تشویق می کنند ، بغض می کنند ، گریه می کنند و ساعتی بعد به برنامه های دیگر زندگی شان ادامه می دهند . 

اما ... 

این سوی میدان فوتبالیست های ایرانند ، و تماشاگران آنها . 

مردمی که فوتبال هم برای آنها یک اتفاق است ! یک رخداد ویژه . چیزی که به بهانه ی آن می توانند شادی کنند ، یکپارچه شوند ، در خیابانها بریزند و تمام بغض های فرو خورده ی خود را بی هیچ هراسی از چکمه پوشان حاضر در هر کوچه و خیابان ، در فریاد شادمانی رها کنند . 

فوتبالیست های ما می دانند که چند گاهی نقطه ی پرگار وجود خواهند بود . اگر ببرند همه چیز را برده اند . دل یک ملت را ، شهرت و آوازه را ، شادی را و ... و ... آنها قهرمانان ملی می شوند . 

و اگر ببازند هم ... 

همه چیز را باخته اند ! تاوان همه چیز را باید بدهند ! تاوان همه ی پولهای برباد رفته ی کشور را آنها باید بدهند ! تاوان تمام شادی های لگد مال شده ی چند ده ساله را آنها باید بدهند ! تاوان همه ی تحقیرهای ملی را آنها باید بدهند . تاوان بهانه ی بغض همیشگی را ... 


پس این ماییم که می خواهیم ببریم . ما ، مردم و فوتبالیست ها . این ماییم و یک مربی آگاه که بی هیچ هراسی از آوازه ی رقیب به میدان می رویم . 

می رویم برای برد . برای شادی پس از برد . برای تمرین یکپارچگی و اتحاد . برای رهایی و شادی و شادمانی از میدان انقلاب تا آزادی تهران . برای رقص و پایکوبی در همه ی خیابانهای همه ی شهرهای ایران.

آری... این اسپانیا ، پرتغال و مراکش هستند که باید از بازی در برابر ۷۹ میلیون و یازده شادی آماده ی فوران ، هراس داشته باشند . 


مجید شمسی پور .

( تعداد کل: 676 )
<<    1       2       3       4       5       ...       85    >>