X
تبلیغات
رایتل

چند سوال از شما که به وبلاگ سری می زنید

شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 21:07

درود 

آیا دوران وبلاگ نویسی به سر رسیده است ؟

آیا دوران وبلاگ خوانی به سر رسیده است ؟

ایا شبکه های اجتماعی وبلاگ ها را نیز حذف خواهند کرد ؟

اصلا وبلاگ نویسی قرار بوده چه فایده ای داشته باشد ؟

حالا وبلاگ نویسی فایده ای هم دارد ؟ 

آیا وبلگ خواندن هنوز لذت بخش است ؟

و ... 

و ... 

شاید دهها سوال دیگر با همین تم و همین روال . 

و سوال آخر : آیا لطف می کنید و به حداقل یکی از این سوالها جواب می دهید ؟ 



پی نوشت : در این  روزهای پایانی بهار ، طبیعت را از دست ندهید _ لطفا _ و اینهم عکسهایی از طبیعت اطراف اردبیل  . 

فندقلو . ۱۹ خرداد ۹۶ . 

باور کنید اینجا همه جا بابونه زار است . و هر  سپیدی ای که در عکس ها می بینید هم بابونه زار است !!!





می گن

جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 12:21

می گن: روی دیوار سلول یک زندانی یهودی در بازداشتگاه نازی ها نوشته بود: «اگر خدایی وجود دارد باید برای بخشایش به پایم بیفتد»!

با این حساب مردم سوریه و عراق و افغانستان و اکثر ساکنین کشورهای مرکزی آفریقا چی باید بگن؟!

میگن:گاهی معمولی ترین و ابتدایی ترین داشته های زندگی آدم ها، می شه بزرگترین حسرت زندگیت!

پس چرا این گاهی برای ما دائما شده؟

می گن:هرکس اندوهش را می نویسد تکه ای از روحش را می کَند. بخشی از رنجش را.

با این حساب کمتر روحی برای کسانی که تو ایران می نویسن باقی مونده. (اصلا همین تویی که داری اینو میخونی به روح اعتقاد داری؟)

می گن:تمدن، نخستین بار از آنجا آغاز شد که انسان  خشمگین به جای "سنگ""کلمه" پرتاب کرد...

پس چرا اهالی خاورمیانه متمدن نمیشن؟!  ( مگه تو کتابهای تاریخ ننوشتن بین النهرین و خاورمیانه گهواره تمدن؟)

می گن:ما به این دلیل روی کره ی زمین زندگی می کنیم که از زندگی لذت ببریم.به حرف های کسانی که به شماچیزی غیر از این می گویندگوش نکنید!
با این حساب تکلیف  صدو بیست و چهار هزار پیامبر چی میشه؟
میگن:جنگ همیشه بدترین صفات رو در آدمی بیدار میکنه

پس چرا بعضی ها اینقدر عاشق جنگند؟


انتظار در دو اپیزود تلخ

شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 22:25

انتظار در دو اپیزود تلخ

اپیزود اول : انتظار او

هر بار که زنگ می زنم ، کمی از باغچه حرف می زنیم و کمی از آب و هوا .

-         اما با تنهایی می سازم .

 کمی از خواهر ها و برادرها حرف می زنیم . از خواهر کوچک که به او سری می زند و کارهایش را می کند و برادر کوچک که خرید هایش را انجام می دهد .

-         اما با این روزگار و با تنهایی می سازم .

من سربه سرش می گذارم . می گویم خوب یه کاری کن که تنها نباشی!

-         حالا تو کی میایی ؟

من می پرسم چه چیزی می خواهد تا برایش ببرم ؟ و می دانم همیشه جوابش خرما است و زیره . و بعد هم :

-         گفتی چند ورز دیگه میایی ؟

من از بافتنی هایش می گویم . از اینکه با کامواهایی که برده ام برایم شال بافته یا دستکش ؟ و او می گوید :

-         با خانم و بچه ات بیا ...

... سعی می کنم هر روز به او زنگ بزنم . اما روزهایی هست که این کار لعنتی ، روزهایی اعصاب لعنتی ، روزهایی حاشیه های لعنتی و ...

همیشه ، چند دقیقه که می گذرد ، چیز زیادی برای گفتن نمی ماند ، دو سه بار من می گویم که شما کاری نداری و سرانجام  خداحافظی می کنم و منتظر می مانم تا او هنگام قطع کردن گوشی بگوید :

-         قربون تو ...

و می دانم منتظر خواهد ماند تا این زنگ های تلفن به زنگ درِ خانه تبدیل شوند .

 

اپیزود دوم : انتظار من .

زنگ که می زنم پرستارش گوشی را بر می دارد .

حرفهایمان تکراری تکراری شده است .

-         مادر بهتره ؟

-         آره خدا شکر . امروز یه کمی رفت توی حیاط . یه کمی راه رفت .

-         می تونه صحبت کنه ؟

-         آره .. بگم شمایید ؟

-         نه بذار ببینم خودش می شناسه ؟

و من منتظر می مانم تا صدایش را بشنوم . شاید صدایش مثل آنروزها صاف باشد و بی نشانی از بیماری ... اما نیست .

با بی حوصلگی اسمم را می پرسد . از کمر دردش می گوید . از طولانی بودن شبها . از نرفتن زمستان سیاه و بعد از چند جمله می گوید :

-         خوب دیگه کاری نداری ؟

-         می خوای برات زیره و خرما بیارم ؟

-         هر چی دلت خواست بیار ... کاری نداری ؟

-         ....

-         خداحافظ .

و من در دلم می گویم : قربون تو ... و می دانم برای گفتن این جمله و برای رفتن و زنگ در خانه را زدن دیر شده  است . ...

ضیافت الله

جمعه 5 خرداد 1396 ساعت 18:27

بیست، سی سال پیش در جمع دوستانه یا خانوادگی  وقتی از کسی می پرسیدن روزه هستی یا نه اگر طرف روزه بود که هیچ در غیر اینصورت با احساس شرمندگی و سرافکندگی آروم میگفت نه روزه نیستم و سعی میکرد عذر موجهی بیاره برای خلاصی از اون احساس شرم...

امروز توی جمع خانوادگی یا دوستان وقتی بپرسند روزه هستی یانه اگر روزه نباشی که هیچ، سربلندی اما اگه بگی روزه هستی باید کلی دلیل و توجیه بیاری وقتی رسما محاکمه ات میکنند که چرا و چرا و چرا...

هیچوقت یه مسیحی یا یه یهودی یا یه زرتشتی  از من نپرسیده چرا روزه میگیری اونهم به قصد تخطئه و محکوم کردن  (هرچندباید بگم که خیلی خیلی کم با مسیحی و زرتشتی و یهودی سروکار داشتم.) اما مسلمون های زیادی باهام بحث کردن و خواستن متقاعدم کنند که روزه گرفتن کاری عبث و بیهوده ست.

الان اصلا بحثم سر اینکه روزه چیز خوب و مفیدی هست یا بد و مضر هست، نیست بلکه با اون دسته افرادیه که خودشون رو مسلمون می دونند ولی احکامش رو قبول ندارند و به سخره میگیرند،من هیچ وقت تمام شعائر و دستورات و قوانین اسلامی رو بطور کامل رعایت نکردم بلکه خیلی از مواقع از فرامین مذهبی تخطی کردم و اصلا برخلافش عمل کردم. اینو گفتم که یه وقت اینجور برداشت نشه که مثلا من آدمی صالح و مذهبی هستم نه، بلکه به قدر فهم و درک و شرایطم به قوانین مذهبی  پایبند بودم اما هرگز کسی رو بخاطر پیروی از فرامینی که به هر دلیلی قبولشون ندارم منع نکردم، سرزنش نکردم،مورد تمسخر قرار ندادم،نگاه عاقل اندر سفیه بهشون نداشتم...

ببین اصلا شما آخر فهم و کمال و دارای بهترین شناخت ازفلسفه وجودی بشر و آرمان های  زندگی ، اما کاش حداقل به شعارهای پر طمطراق خودتون پایبند باشید هرکسی حق داره هر جوری که دوست داره رفتار و زندگی کنه تا جایی که برای دیگران مزاحمت ایجاد نکنه و باعث آزار دیگران نشه. قبول دارم بعضی از مذهبیون تندروی داشتن و دارند و می خوان همه رو به زعم خودشون  زورکی ببرند بهشت و این واکنش ها تا حدی طبیعی هست اما  وقتی روش جفتتون حداقل در نظر یکی هست چه فرقی وجود داره بین تو دوست تحصیلکرده و روشنفکر با اون مذهبی دگم که میگه بگیر و ببند و بزن ونابود کن هر کسی رو که مثل ما فکر و عمل نمیکنه!

کاش به اندیشه ها، نظرات،عقاید،سبک زندگی و... متفاوت همدیگه احترام بذاریم  البته تا جایی که مخل زندگی دیگران نباشه و چیزی رو تحمیل نکنه.

................................


رمضان مبارک

یک تکه حال خوب

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 08:12


گاهی وقت ها حال خوبی داری . 

مثل ..

مثل نشستن در هوای غروب ، کنار یک حوض آبی رنگ که دور و برش پر از باغچه و پر از گلدانهای شمعدانی است . 

مثل قدم زدن در هوای مه آلود بهاری ، در میان تپه هایی سرسبز ...

گاهی وقت ها حال خوبی داری . 

مثل یک صبح ِ بعد از روزها استرس ، که حس می کنی هوا برای تو خوب شده است . برای آنکه همه ی استرس ها را از یاد ببری . 

گاهی وقت ها حال خوبی داری . 

مثل پیروزی در یک مسابقه ی نفس گیر ، بعد از روزها تمرین سخت و طاقت فرسا . 

گاهی وقت ها حال خوبی داری . 

مثل پیروزی در یک کار دموکراتیک ، بعد از سالهای سال تمرین و خستگی و بریدن و دوباره برخواستن . 

مثل صبح روز سی ام اردیبهشت 1396 ، که انتخابات از همه ی هفتخوان گذشته و تو می دانی که رنگ بنفش را با سیاه طاق نزده ای . 

گاهی وقتها حال خوبی داریم . 

حال خوبتان خوبتر باد و مستدام . 


سبز از راه بنفش

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 23:10

بادکنک

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 20:33

تو تهرون قدیم یه مثالی بوده که خیلی دوستش دارم

میگه:بادکنک یک قروونی رو ، دوزار باد کنی میترکه

مناظره ی سوم در اردیبهشت زیبا

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 08:16

مناظره ی سوم  در اردیبهشت زیبا 


به پایان آمد ، حکایت سه مناظره ، مابین مردانی که برای نشستن بر کرسی ریاست جمهوری ایران آمده بودند .

به پایان آمد ، حکایت سه مناظره ، با مفهوم : برنامه ریزی برای افشای همدیگر !!

به پایان آمد حکایت سه مناظره ، که بی هیچ ترس و وحشتی ، مناظره گران آن گفتند حاصل 38 سال حکومت چپ و راست اینگونه بوده است :

-        33 میلیون فقیر .

-        3.5 میلیون بیکار .

-        اقتصاد ورشکسته .

-        نهادهای درگیر اقتصاد و سیاست .

-        اندیشه های گداپرور .

-        مسئولین دزد و دروغگو و ... و ... و ...

و واقعیاتی که گفتنش به جز در این مناظرات هر جای دیگری و از هر زبان دیگری ، جرمی نابخشودنی بود .

به پایان آمد حکایت سه مناظره .

اما هنوز راه باقی است . و امید باقی است .

بیست و نهم اردیبهشت ، تدبیر ماست که حداقل امیدها را برای بهتر زیستن زنده نگاه خواهد داشت .

ماییم که می توانیم بر اردیبهشت زیبا ، در اوج سیاستِ کسالت بار ، با انتخاب خود ، پایانی زیبا چون گلهای بنفش دشت ها ی این ماه ، رقم بزنیم ، یا نزنیم !  

اینهم چند عکس اردیبهشتی :







به پایان آمد این دفتر 

حکایت همچنان باقی است ...

( تعداد کل: 625 )
<<    1       2       3       4       5       ...       79    >>