X
تبلیغات
رایتل

چالدران

سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 18:14

فارغ از هرگونه پیش داوری و تعصب و پا گذاشتن به میدان مباحث بی پایان بدون نتیجه، با فاکتور گرفتن از صدا و سیما و همچنین دستگاه های تبلغاتی حکومتی، یه سئوالی  بدجور ذهنم رو درگیر کرده.

چرا در رثای کشته شده در راه عقیده ( محسن حججی) دوستان و اطرافیان ما  بسیار پررنگ بودند و فعال اما برای کشته شدگان در راه وطن ( هشت نفر مرزبان در چالدران) کمتر کسی دست بقلم شد اعم از فضای حقیقی و مجازی...


پی نوشت: حدودا بیست سال پیش در منطقه عملیاتی کردستان  خدمت سربازی ام رو انجام دادم و یکسری کلمات مفاهیم عمیق تری رو برام تداعی میکنه.

برای تمام مرزبانان  میهنم آرزوی سلامتی دارم.

وسوسه های پاییزی

یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 18:09



پاییز که می رسید ، وسوسه ی رفتن رهایش نمی کرد. باید می رفت. فقط باید می رفت . ماندن برایش سخت می شد . دلگیر می شد . بی حوصله می شد . باید می رفت . 

از دور ، صندوقهای میوه ، کنار جاده پیدا بود . باران پاییزی دیشب ، هوا را دلچسب کرده بود . خاک کناره های جا ه هنوز خیس بود و هر چاله چوله ای ، پر از اب باران بود . 

ماشین از کنار آلونکی که با چوب ساخته شده بود گذشت . آلونک در حقیقت دکه ای بود که مردی میانسال ، ان روز پاییزی درون دکه نشسته بود، سیگار می کشید و محصولات خشک شده ی بهار باغش را می فروخت . آلبالو خشکه . گیلاس . قیسی . توت و ... 

او از ماشین پیاده شد . به مرد درون دکه سلام کرد . به هم لبخندی زدند و او با دوربینش عکسی از مرد درون دکه گرفت . پشت دکه ، بوستان هزار رنگ پاییز ، جلوه فروشی می کرد . از ذهنش گذشت که دلبری پاییز مشتری بیشتری دارد تا میوه خشکه های بهار !

از مرد درون دکه اجازه گرفت و از راه خاکی و خیس کنار دکه ، وارد بوستان شد . چند قدمی جلوتر ، بعد از درختهای هزار رنگ ، موزار سراسر زرد یکدست ، با زیبایی شگفت و بی نظیری ، زیر اسمان ابری ، ارام گرفته بود . 

او بر روی برگهای خشک رنگارنگ قدم می زد . نزدیک موزار ، درون جوی نسبتا بزرگی ، آب مانده از باران ، راکد مانده بود . برگهای ریخته شده درون جوی ، او را به گرفتن عکس وادار می کرد . 

 از زوایای گوناگون شروع به عکاسی کرد . پاییز ، او را به راه کشانده بود . به راهی که انتهایش را نمی دانست . 

آسمان پاییزی ، ناگهان باریدن گرفت . او دوربین را زیر لباسش فرو برد . رگبار شدت گرفت . آب درون جوی ، کم کم زیاد شد . او ، زیر باران ، خیره به موزار خیس ، آهنگی پاییزی را سوت می زد . 

کم کم آب درون جوی به راه افتاد . برگها رنگ به رنگ به حرکت آمدند . رقص برگها درون اب و زیر زخمه های باران شدت گرفت . او نیز همراه اب به راه افتاد . 

جوی در انتهای موزار به سمت بوستانی دیگر پیچید و او آخرین عکس را از رنگهای جاری در جوی گرفت و به سوی جاده رفت . برای راننده که حالا نزدیکش رسیده بود دستی تکان داد. ماشین که به او رسید ، کیف دوربین را از درون ماشین برداشت . به راننده گفت که به شهر برگردد . ماشین که دور زد ، او در امتداد جاده ، سوت زنان به راه افتاد . پاییز وسوسه ی رفتن به جانش انداخته بود ...


مجید شمسی پور

کوروش

سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 18:37

بدون هیچ گونه شرح و تفضیل و تفسیر

توئیت آیت الله کعبی، نماینده مجلس خبرگان رهبری و عضو پیشین شورای نگهبان:

اگر کوروش امروز از خوابش بیدار شود و مجد و عظمت ایران در سایه اسلام را ببیند خواه گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله.

دایی

سه‌شنبه 2 آبان 1396 ساعت 18:20
تقریبا یکماهی میشه بعضی شبا برگشتنی مسافر گذری سوار میکنم حالا یه نفر، دونفر بعضی شبا هم هیچی. جمعه شب ساعت حدود 12 تو میدون آزادی هفت هشت نفر از بچه های کار یا همون کودکان خیابانی، خواستند برسونمشون با نصف کرایه اون مسیر قبول کردم.  هفت نفر بودن، ده ساله داشتن تا شونزده هفده ساله ،  ماشین رو گذاشته بودن رو سرشون جیغ و هوار و دست و سوت و همنوایی با  ضبط ماشین که بالاترین درجه پخش صداش رو داشت تجربه میکرد میخندیدن و شاد بودن منم با شادی اونها شاد و بی توجه به نگاه متعجب سایر ماشین هایی که از کنارمون رد میشدن، دل به دلشون داده بودم اجازه دادم هر کاری که دوست دارن انجام بدن، بدون اعتراض یا تحقیر که قبلا بارها دیده بودم راننده ها نسبت به این بچه ها اعمال میکنن ،اسم خواننده ها رو میپرسیدن با حوصله جواب میدادم ، کنترل ضبط دستشون بود. کلا تجربه جالبی شد(هرچند به دیگران توصیه نمیکنم نصفه شب تو جاده مخصوص هفت  هشتا نوجون رو سوار ماشینشون کنن)   علی رغم  الفاظ  رکیکی که نسبت به هم بکار میبردن ولی ته حرفها و نگاهشون یه معصومیت خاصی بود  وقتی با لبخند جواب سئوال هاشون رو میدادم نیششون تا بنا گوش باز میشد واقعا متوجه نشدم چه جوری 25 دقیقه فاصله  آزادی تا قلعه حسنخان طی شد  اونها سرخوش بودن و پر انرژی و این شادی به من هم منتقل شده بود. وقتی پیاده شدن  موقع خداحافظی گفتن دایی خیلی دوست داریم خیلی باحالی...واقعا هیچ کاری نکرده بودم فقط بهشون احترام گذاشته بودم مثل احترامی که برای سایر افراد قائل هستم  ولی اونها ظاهرا اولین باری بود که چنین برخورد محترمانه ای رو تجربه میکردن، ازشون که دور شدم ناخودآگاه اشکم جاری شد.

من آلزایمر گرفته ام

دوشنبه 1 آبان 1396 ساعت 06:39

روی تخت ، به پهلو خوابیده و زمزمه می کند :

_ پونزه به شونزه ... شونزه به هبده ... هبده به هیژده ... هیژده به نونزه ...

روی صندلی کنار تخت نشسته ام . 

_ داری چی می شماری مادر ؟

_نمدونم ...

_ شونزده ... هفده تا چی رو داری می شماری ؟ 

_ نمدونم ... شاید هبده روز دیگه بچه ها میان سری بزنن ...

_ من که مادر دو روزه اینجام ... 

نمدونم ... بذار بخوابم ... حال ندارم 



پی نوشت : ۱ _ من آلزایمر گرفته ام . شما مراقب باشید . 

۲ _ مادران تنها ، سخت ترین لحطه های دنیا را از ما پنهان می کنند . 

((با یک نگاه خسته و یک جور دلخوری))

سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 18:39

با دلیل، بی دلیل، درست یا غلط، موجه یا غیر موجه، منطقی و پذیرفتنی یا غیر قابل قبول... در هر صورت آدم ها گاها دلخور میشوند، فارغ از علت  صحیح یا نادرست بودنش،  رفتار انسانها وقتی دلخور هستند رو میشه به دو بخش کلی تقسیم کرد مثلا بعضیا وقتی دلخور میشن سریع میگن و طرف یا اطرافیانشون متوجه دلخوری اون فرد میشن، بعضیا دلخوریشون رو با رفتارشون نشون میدن و اگه کسی نخواد خودش رو بزنه به کوچه علی چپ حتما متوجه میشه که اون آدم دلخور شده، بعضیا  وقتی دلخور هستن داد و هوار راه میندازن دعوا میکنن شلوغ بازی درمیارن، بعضیا هم چونان تو سکوت فرو میرن و منفعلانه رفتار میکنن که کمتر کسی میتونه بفهمه چرا و از چی دلخور شدن... مثال زیاده اما بطور کلی اونهایی که ناراحتی و دلخوریشون رو نشون میدن راحتتر زندگی میکنن و کمتر دچار مشکلات روحی و روانی و ارتباطی میشن اما اون دسته از افرادی که بخاطر غرور، تربیت، نوع نگرش و نگاه و یا هر علت دیگری دلخوریشون رو بروز نمیدن و اصطلاحا تو خودشون میریزن. کم کم تغییراتشون آغازمیشه دایره روابطشون کوچیک و کوچیکتر میشه، کم حرف و گوشه گیر و منزوی میشن،خنده و شادی باهاشون قهر میکنه،بی توجه و کم حوصله میشن دیگه کمتر دوست داشته میشن و کم کم رو به فراموشی میرن، احساساتشون رو دائما انکار و پنهون میکنن، کسی هم  نمیتونه بفهمه که دلشون از چی گرفته،بعضا هم به جاهایی میرسن که نباید و نشاید...



پی نوشت: سرماخوردگی در تمام ایام سال، نخ سوزن در پاییز خر است.

بودن در شرایط یکسان !!

شنبه 22 مهر 1396 ساعت 13:58

درود 

1- چند گاهی است چراغ این خانه ( هفتگ ) ، را عباس عزیز روشن نگه داشته است . عباس جان قول دادم باشم ، هستم . بی نظمی ام را اما ، هم تو و هم خواننده های گرامی ببخشید . 


2- برای امروز می خواستم یک دلنوشته و چند عکس پاییزی بگذارم . اما آخرین نوشته ی عباس گرامی ، این ایده را به من داد که خاطره ای از یک وضعیت مشابه بنویسم. 

3 - عنوان متن را گذاشته بودم : قرار گیری در شرایط مشابه ! اما دیدم یک جمله ی نود و پنج درصد ناپارسی است . بدون هیچگونه تعصبی ، کوشش کردم از واژه های پارسی استفاده کنم . آخرش هم نشد ! نمی شود همه با همین کمینه ها تلاش کنیم تا واژه های بیگانه را کمتر به کار گیریم ؟

4 - اما ، دنباله ی آخرین نوشته ی عباس  گرامی:

سالها پیش ، در شرکتی به دلیل گرفتن مقام نخست کارآیی در بین نزدیک به بیست و چهار پنج شعبه ی شرکت ، قرار شد پاداشی به دو نفر داده شود . به انتخاب دفتر اصلی شرکت ، یک نفر مدیر عامل بود ! نفر دوم به انتخاب مدیر عامل ، من بودم ! و البته شک ایشان در انتخاب دوستی دیگر !! 

پیشنهاد دادم بیاییم یک کار دموکراتیک کنیم ! فرمهایی طراحی کردیم که در آن اسم تقریبا تمام افراد شرکت نوشته شده بود . و این فرمها را بصورت رندوم بین 50 نفر از کارکنان شرکت پخش کردیم و خواستیم به شایستگی  افراد لیست ،از دیدگاه خودشان  نمره بدهند ! بالاترین نمره ، چهار بود و کمترین ، یک بود . 

اتفاق جالب این بود که همه ( بدون استثنا ) به من و آن دوست دوست داشتنی ، نمره ی چهار داده بودند . اما در نهایت آن دوست بود که برگزیده شد برای دریافت آن پاداش . دلیلش این بود که من به خودم امتیاز سه  دادم و به او چهار . 

راستش قرار گرفتن در این شرایط را چندین بار دیگر تجربه کردم و به رای گیری گذاشتم . واقعیت این بود که از این مورد خاص که بگذریم ، در دیگر موارد نتیجه بیانگر این بود که ما هنوز برای تصمیم گروهی گرفتن و برای بکارگیری  خرد جمعی ، راه درازی در پیش داریم ! 


باقی بقایتان . و اینکه  هرگز قدم زدن زیر باران پاییز و روی برگهای هزار رنگ فراموش نشود . 


و یک ایده ی آنی : لطفا عکس های پاییزی تان را برای ما بفرستید . با گذاشتن لینک در بخش نظرات . ما ( من و عباس و فرزانه ) به بهترین عکس از دید خودمان و به بهترین عکس از دید خوانندگان جایزه می دهیم . یک بن 50 هزار تومانی کتاب ( غبر درسی و دانشگاهی !!! ) (فرزانه ، عباس ، هزینه اش با من !!! )

((تهران منهای تو یعنی رشت بی باران))

سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 18:10

1- سرپرست سابق شهرداری رشت طی نامه ای به خود با استفاده از دو پست حقوقی خودش منزل مسکونی در رشت را در اختیار خود قرار داد!

در این نامه که شهریور ماه از سوی معاونت حمل و نقل و زیربنایی شهرداری رشت خطاب به سرپرست شهرداری نوشته شده است فرد تقاضا کننده(جمشیدپور) واگذاری منزل مسکونی متعلق به یکی از شهرداری های مناطق را درخواست کرده است!

خود این سرپرست هم طی پارافی خطاب به معاونین شهرداری خواستار اقدام در این رابطه شده است. یعنی در اسرع وقت هم برای خودش نامه نوشته است و هم دستورات لازم را برای پیگیری آن مبذول داشته است!

2-مورد دیگری از شهرداری رشت
امور اداری به شهردار منطقه  (محمد پورناصرانی ) نامه زده کارمند نمونه ات را معرفی کن!

جناب شهردار هم نامه زده خودش رو نمونه معرفی کرده است.

................................

فارغ از تمام تحلیل های که میشه نوشت سئوالی  که ذهنم رو درگیر کرده اینه که چند درصد ما در شرایط مشابه دست به همین کار نمی زدیم؟!!!




( تعداد کل: 664 )
<<    1       2       3       4       5       ...       83    >>