X
تبلیغات
زولا

کلید اسرار یا...

یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 17:16

حدودا دو ماهی میشه با آموزشگاه قطع همکاری کردم و به دلیل اینکه از کار کارمندی،خسته شده بودم به شدت، دنبال کار هم نرفتم و در هفته سه یا چهار روز میرم مسافر کشی.

حالا اینا رو چرا گفتم اول اینکه اتفاقات و مسائل جالبی پیش میاد که میخوام بعد از این بعضیاش رو اینجا تعریف کنم از زشت و زیبای این کار و رفتار مردم... دوم اینکه پنجشنبه یه اتفاق جالبی افتاد که براتون تعریف میکنم اصلا کل این مقدمه برای بیان کردن این ماجرا بود نزدیک هفت صبح یه افسر وظیفه راهنمایی  و رانندگی رو از میدون ولیعصر سوار کردم و رسوندم میدون انقلاب نه اون پول داد نه من گرفتم موقع پیاده شدن فامیلی اش رو گفت و تاکید کرد اگه سمت انقلاب مشکلی پیش اومد بهش بگم،به حرفش توجهی نکردم  چون اصولا عصر به بعد میرم مسافر کشی(اون روز یه استثنابود) بنابراین هرگز صبح ها میدون انقلاب نخواهم بود که اصلا نیازی به کمک ایشون باشه خلاصه خداحافظی کردیم و داشتم برای خودم میچرخیدم که ساعت هشت دوباره رسیدم میدون انقلاب یه نفر رو که سوار کردم یه استوار وظیفه راهنمایی و رانندگی گفت بزن بغل،اومدم کنار وایسادم گفت گواهینامه و کارت وسیله نقلیه، بهش دادم  از ماشین که پیاده شدم دیدم مدارک رو برد پیش همون افسر وظیفه ای که یکساعت پیش رسونده بودمش که برگه جریمه رو برام صادر کنه،تا منو دید اومد سمتم و مدارک رو دادبهم بدون هیچ جریمه ای  و گفت ببخشید دیر دیدم وگرنه نمیذاشتم مسافری که داشتی رو پیاده کنی!

به من بگو چرا؟

سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ساعت 17:57

همیشه برام سوال بوده و یکی از دغدغه هام که چرا جامعه ما علی رغم این همه آموزه اخلاقی  اعم از ملی و مذهبی، شاهد این حجم باورنکردنی از بی اخلاقی رایج هستیم.

کافیه سری به اخبار بزنیم تا ببینیم زیر پوست جامعه چه حجم عظیمی از مشکلات اخلاقی ساری و جاری است. خلاصه به جواب هایی برای سوالم پیدا میکردم  اما برخوردن به این مطلب از اندیشمند بزرگ معاصر جناب آقای ملکیان،دیدم به زیبایی جواب سوالم را داده بنابراین مطلب ایشان را عینا اینجا نقل میکنم

- چرا جامعهٔ ایران از اخلاق دور شده است؟

چرا مشکلات اخلاقی جامعه روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شوند؟ پاسخ این سوال فقط یک عبارت است: «ابهام از آینده و اخلاقی زیستن».

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همکاری یک مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یک مرکز شبانه روزی تأسیس کردند.

 در این مرکز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌کردند. مدّت یک سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت 

و آزمایش‌های مختلف کمی و کیفی بر روی آنان انجام گرفت. 

در طول این یک سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. 

پس از یک سال به تدریج و آگاهانه شایعه کردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممکن است غذا به لحاظ کمی و کیفی جیره‌بندی شود. 

شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. 

هنگامی که عملاً جیره‌بندی را آغاز کردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰گرم به ۱۵۰۰گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند که در شبانه روز بیش از ۵کیلوگرم غذا می‌خوردند!

دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی که مرکز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌کردند و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیکوکاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی که شایعۀ کمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یکدیگر کمتر شد. 

در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب به مرور زمان کمرنگ گشت.

آیندهٔ مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و... آستانۀ اخلاق و تحمل  را در هر جامعه‌ای کاهش می‌دهد. 

به‌طورمثال، در جامعه‌ای که همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، کارشکنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و... کمتر است.

 به طور کلی در جامعه‌ای که نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌کنند.

پس اخلاقی زیستن ارتباطی به نصیحت های اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد. اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.

به جای صرف هزینه‌های بسیار برای دعاهای مستحب کمیل و ندبه و سخنرانی‌های خسته کننده و مداحی‌های سوزناک و خرج برای برپایی مجالس و همایش‌های بی‌اثر بهتر است این ثروت عمومی را به واجبات مردم مخصوصاً ازدواج و شغل منتقل کنید.

جوانی که شغل دارد و ازدواج کرده، با خوش‌بینی به آینده می‌نگرد و همین آرامش به او زندگی اخلاقی بهتری هدیه خواهد داد. پس، لطفاً مستحبات را کم کنید و به واجبات برسید.

- مصطفی ملکیان 

مضمحل

یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 20:21

فارغ از هر نقد و نظری راجع به روز قدس اعم از موافق و مخالف برگزاری و اصلا فلسفه وجود چنین روزی،اینکه از بیست و هفتم مرداد سال یکهزارو سیصدوپنجاه و هشت  چه اتفاقی افتاده که از اون شعار های پرطمطراق و مطنطن، دشمن شکن (حداقل از نظر مفهوم و معنا ) در هیجدهم خرداد یکهزارو سیصدو نود و  هفت رسیده اند به جینگیلی آمریکا فینگیلی اسرائیل،درد بگیری کوفت بگیری الهی بمیری...

از نظر من اون اتفاق اضمحلال یک ایدئولوژی و فروپاشی  اندیشه بنیادین اش بوده است.

((نسل ما رو فرشته ها کشتن))

سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 18:08

سیر شکل گیری حوادث  عجیب هستن،انگار یه دستی یه نیرویی یه چیزی که نمی دونم چیه در حال چیدن پازل و دوباره و هزاره باره بهم ریختنش هست هر بار یه پازل جدید با یه الگوی تازه، و هرکدوم از ما توی پازل جدید جا میگیریم و اونقدر جا به جا میشیم تا بالاخره برسیم به اون پازل نهایی و تمام  از اونجا به بعد دیگه تو هیچ پازلی نیستیم  اصلش اینکه شدیم یه قطعه گم شده یا بهتر بگم یه قطعه ای که دیگه تو هیچ پازلی جاش نیست و هیچ الگویی اون رو نمی پذیره.

تو یه پازل مهمترین قطعه هستیم و تو پازل دیگه یی فقط حضور داریم که تصویر کامل بشه بدون کمترین ارزش. هیچ وقت کسی از یه قطعه نمیپرسه دوست داری کجا قرار بگیری؟چرا که از قبل مشخص شده اون طبق الگو جاش کجاست پس دیگه بال بال زدن اساسا معنایی نداره یه سیاهی لشکر اگه خود مارلون براندوی فقید هم باشه هرگز تو یاد هیچ کسی نمیمونه چون قراره قطعه  یی باشه برای تکمیل و بهتر دیده شدن اثر که نبودش تاثیری تو کلیت ماجرا نداره...

چندشبی میشه دارم به توالی روز و شب،ماه ها و فصول فکر میکنم و دیدن این حجم از تکرار و تکراری نشدنش خیلی عجیبه شاید اولش ساده به نظر برسه اما عمیقا دهشتناک هست این همه تکرار و تکرار و تکرار.بله روزها با هم فرق دارن اما اگه بطور کلی نگاه کنیم هیچگونه تفاوتی قابل مشاهده نیست...


اصل

یکشنبه 13 خرداد 1397 ساعت 16:01

پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌کنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایکل‌جکسون تماشا نکرد. 

تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد که می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشکی که جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و کلافه بود تا مادرم برگردد.


مصطفی مستور،

چند روایت معتبر

((گرگها نشسته در کمین))

سه‌شنبه 8 خرداد 1397 ساعت 19:46

توی صحرا اگه یه گرگ بهتون حمله کنه احتمالا از پسش برمیایید اگه دو تا گرگ حمله کنن بستگی به قدرت بدنی و مهارت و اعتماد به نفسی که دارید احتمالا از پس دو تا گرگ هم برمیایید اگه پنج تا گرگ به شما حمله کنن تحت هر شرایطی مغلوب خواهید شد حتی اگه آرنولد و رونی کلمن باشید. حالا اگه یه چوب دستی داشته باشید و مهارت استفاده از اون رو دارا باشید و سری نترس احتمالا از پس دو سه تا گرگ بر میایید اما اگه قویترین باشید و بهترین چوب دستی رو بهتون بدن و آخر اعتماد بنفس هم  باشید وقتی یه گله گرگ بهتون حمله کنه بلا شک از پا درمیایید.

حالا اگه یه آدم  بدون توانایی خاص یه تنفگ ژ۳  داشته باشه به راحتی از پس یه گله گرگ برمیاد.

استعداد،مهارت و توانایی های فردی،اعتماد به نفس و غیره همه و همه خیلی مهم هستن اما اون چیزی که تفاوت رو رقم میزنه و باعث موفقیت و پیروزی میشه داشتن ابزار لازم است همین و همین...

دو دختره

یکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت 20:32

چند روز پیش خونه عزیزی بودم که یه آشنای قدیمی  رو  دیدم  حال و احوال کردیم پرسیدم خانومت بچه ات چطوره؟ گفت خوبن هم خانومم هم بچه هام گفتم مبارکه مگه مجدد بچه دار شدی گفت آره دومین بچه ام هم همین روزا میاد داشتم تبریکات معمول رو بهش میگفتم که با یه آه و افسوسی گفت دیدی منم دو دختره شدم...آره همین امروز تو کلان شهر تهران برای آدم ها مهم هست که جنسیت فرزند چی باشه و محل افسوس باشه و چقدر نارحت کننده ست که بعضیا بخاطر پسر دار شدن مجدد تولید مثل میکنن و تاسف میخورم برای اون کودکی که با همچین دلیلی بوجود میاد.

بله در زندگی کشاورزی و دامپروری سنتی  فرزند پسر یک نیروی کار رایگان و پشتوانه ی محکمی در نزاع های محلی بود و بسیار  دلایل دیگر که باعث میشد  داشتن پسرمطلوب تر از داشتن دخترباشد،در زندگی شهری امروز این دلایل رنگ باخته اما هنوز اثرات فرهنگی این نگاه در ذهن مردم باقی مانده است قصدم نقد هیچ نگاه و نظری نیست فقط شنیدن این جمله برام جالب بود.


نکته لازم به ذکر اینه که من ازدواج نکردم و اگه روزی ازدواج کنم مهمترین شرط من اینه که بچه دار نشویم اما حالا اگه به هر دلیلی و شرایطی مجبور شدیم و قرارشد بچه دار شویم تمام تلاشم  رو میکنم که فرزندم پسر باشه چون پسر خیلی دوست دارم اینو گفتم که اولا بگم خودم چقدر پسر دوست هستم و ژست اینکه بچه فقط سالم باشه رو نمیگیرم و دوست داشتن جنسیت خاص در کودک اصلا چیز بدی نیست ولی برای پسر دار شدن، بچه آوردن یه جوریه که...

(( من با خدا غذا خوردم))

چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 02:28

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود.

پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.

آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

داستانی جالب از پائولو کوئیلو

( تعداد کل: 721 )
<<    1       2       3       4       5       ...       91    >>