X
تبلیغات
رایتل

خوب یا بد

پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 ساعت 22:56

جمعه گذشته  به  « هانا » گفتم  پاشو  اتاقت  تو  تمیز کن ... گفت  چشم ولی انجام‌نداد... رفت پی کارتن و تلویزیون ...

کارتنش  که تموم شد ... دوباره وظیفه اش رو بهش گوشزد کردم  ولی بازم از این گوش گرفت از او ن گوش   در کرد  . یه چند باری که بهش  گفتم  آخرش  خسته شدم  .. خودم شروع کردم به تمیز کردن  تا شروع کردم  ٬ هانا دید  زود اومد و شروع کرد تمیز کردن ... کارش که تموم شد   ...

بهم گفت ... بابا  اتاقمو تمیز کردم  بهش گفتم حالا دیگه  ... دیگه به درد نمی خوره ... ازم پرسید چرا بدرد نمی خوره ..مگه بد تمیز کردم ؟ 

گفتم نه دیر تمیز کردی  ... گفت چی دیر شده ... گفتم منظورم اینکه نمی چسبه .... گفت یعنی چی  ، اشکالش چیه ؟ کمی فکر کردم واقعیت این بود که اشکالی نداشت  اون کار انجام شده بود ولی من ناخو ًشایند بودم ..کم نیاوردم ....بهش گفتم  مثل این می مونه شما یه پرس  سیب زمینی سرخ کرده را بزاری دو ساعت بگذره  ، سرد بشه بعدش بخوری  .. سیر می شی .... ویتامین و املاح مورد نظرش رو هم دریافت  می کنی ولی نمی چسبه ... حال  نمیده ....


 قانع شد رفت      ولی  خودم فکری شدم  ...  چه اشکالی داشت الان تمیزکرد .... چرا من نا خشنود  بودم از کاری به اون مربوط بود ...


فکر کنم ما انسانها ... اتفاق ها و مسائل  و حتی ایده ها  زندگیمون به دو قسمت خوب یا بد ... و درست  یا غلط  تقسیم می کنیم ...ولی در واقع   احساسات و اتفاق ها و مسائل و ایدها و ایدولوژی های زندگی ما  قبل از هر چیزی   در ته ذهن ما  به دو قسمت خوشایند و نا خوشایند تقسیم میشه ... و این تقسیم بندی  نا خداگاه ... توو  قضاوت ما راجع به درست یا غلط ..و یا   بد یا خوب بودنِ  پیرامونمون  شدیداً  تاثیر داره ....  و بر همون اساس غصه می خوریم یا خوشحال می شیم ...ولی  علت این خوشحال و ناراحتی و   منطق و عقلمون بر اساس خوبی و بدی می تراشه و باز گو می کنه ..... 


نمی دونم تونستم برسونم می خوام چی بگم ... یا نه ...


من تو کودکی  وادارم کردن از خوشی هام بزنم  و کاری به اجبار انجام بدم ...  احساساتم  زخم خورده ولی خاطراش فراموش شده   ... حالا هانا   رو  می خوام مجبور کنم  و   وقتی انجام نمیده ،  حس نا خوشایندی از اعماق وجود من میاد ولی خاطره اش موجود نیست ....ولی  دلیلش این نا خوشایندی و ناراحت شدنم اگه یکی بپرسه :  ذهنم سریع بهانه تراشی می کنه :    به بچه ام میخوام انظباط یاد بدم حرف گوش نمی کنه واسه همین ناراحتم .... در حالی که اگه اون احساس ناراحتی  و نا خوشایندب سراغ من نیاد   راهای بی شماری وجود داره  که من به جای اینکه  هانا مجبور کنم به سمت وظایفش ... هانا جذب و مشتاق کنم  به سمت وظایفش ...

 حالا شما این مسائل بسط بدید به کل زندگی ..

واسه همین گاهی اوقات حقیقت همه می بیین جز ما ...

واسه همین   همه چی تو دنیا داریم  ولی رضایت نداریم ...



فیلسوف‌نمایی در یک شب زمستانی

چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 20:00

یک چیزی میگم به من میخندید ولی ایرادی نداره خنده خوبه... به نظرم یه نوع فلسفه هم باید باشه به نام "فلسفه در آشپزخانه". باور کنین از اون فلسفه های اسم و رسم دار میشه. اصلا فکر میکنین چرا مادربزرگهامون انقدر عاقل و مدیر و مدبر شدن؟ چون در مکتب همین فلسفه مشق کردن. باز میخنده! 
بذارید براتون یه مثال عینی بزنم. جاتون خالی چند شب پیش در حال طبخ فلافل بودم. بگو خب! روغن گرم شده بود و برای خودم فلافل قالب میزدم و خوشحال مینداختم توی ماهیتابه. اما بعضی هاشون مقاومت میکردن و از قالب جدا نمیشدن... شبیه اونهایی که اعتماد نمیکنن و خودشون رو نمیسپرن دست اونی که باید... فکر میکنن بچسبن به موقعیتشون و رها نکنن این ساحلِ امن رو... غافل از اینکه اونی که داره ماجرا رو هدایت میکنه براشون خواب بهتری دیده... همین ها تا میوفتن توی روغن داغ شروع میکنن به سر و صدا... که ای داد و ای فغان بیا اینم نتیجه اعتماد به بالاسری، موقعیت به اون خوبی رو از دست دادیم افتادیم توی جهنم و داره تمام وجودمون رو میسوزونه و نابود میکنه... بیخبر از اینکه اتفاقا این حرارت و این جهنم سوزان داره بهشون ارزش میده... داره بهشون قابلیت تبدیل شدن به غذای خوشمزه میده...
شبیه زندگیمون نیست؟ من که میگم اگه یه وقتهایی تحت فشاریم، اگه یه زمانهایی به خودمون میایم و میبینیم تا خرخره توی جهنم روغن داغ داریم دست و پا میزنیم، شاید یکی از اون بالا داره قدر و قیمتمون میده... آره... حتما یکی از اون بالا داره قدر و قیمتمون میده...

کمان آرش

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 19:06
آورده اند ((در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ایران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد.))

" این باسن و آن انصاف !! "

شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 14:49

" این باسن و آن انصاف ! "

دوستی در میان خاطرات کاری خود تعریف می کرد :

چند سال قبل ، در پروژه ای در یکی از شهرهای غربی کشور شاغل بودم . با توجه به وضعیت پروازها ، برای رفتن به پروژه باید با هواپیما به شهری دیگر می رفتم که از آنجا تا محل پروژه هم بیش از چهار ساعت راه بود . یک روز هنگام رفتن به پروژه احساس کسالت داشتم. شکی نداشتم که اگر با همین وضع بروم  ، نرسیده به پروژه حتما حالم بدتر خواهد شد . پس از پیاده شدن از هواپیما، رفتم مطب دکتری در شهر و گفتم که کمی احساس رخوت دارم . دکتر پرسید :

- آیا لرز هم داری ؟

که گفتم خیر . بعد دکتر چوب  بستنی معروف را برداشت و درون گلویم نگاهی انداخت و دوباره خیلی خونسرد پرسید :

- لرز نداری ؟

و منهم خیلی جدی گفتم خیر . دکتر مجددا چراغ قوه اش را برداشت و درون گوشهایم را نگاهی انداخت . گفت :

- ظاهرا یکی از گوشهایت کمی عفونت داره . گفتی لرز  نداری ؟

آن دوست تعریف می کرد که من مانده بودم این آقای دکتر چقدر علاقه دارد که من لرز داشته باشم !!  و می گفت :

نهایتا بعد از اینکه به آقای دکتر اطمینان دادم که لرز ندارم ، دکتر عزیز ، شروع کرد به نسخه نوشتن و در پایان تاکید کرده که حتما داروها را بگیرد و برای تایید نزد دکتر بیاورد و آمپولهایش را هم در تزریقاتی مطب بزند . 

و ... دوست ما داروها را می گیرد که عبارت بوده از یک کیسه پلاستیکی پر از قرص و کپسول و شربت و آمپول . به قول خودش به اندازه ی مصرف چند سال !!

حالا ادامه ی ماجرا از زبان آن دوست :

- برگشتم مطب . در کیسه ی دارو رو باز کردم . دیدم به جز یک عالمه قرص و کپسول و شربت ، 5 تا هم آمپول بزرگ سبز رنگ که کلسیم بودند دکتر تجویز کرده بوده . دیدن آن حجم آمپول واقعا بدن هر کسی را به لرز می انداخت !  با خودم گفتم : اینهمه آمپول کلسیم برای چی داده ؟ و منشی آقای دکتر که خودش هم تزریقاتی بود ، ظاهرا شنید و گفت : "حتما لرز داشتید دیگه !!!" 

گفتم : به پیر به پیغمبر به جان هرکی دوست دارید من لرز ندارم ! اما منشی دکتر خیلی محترمانه مرا به به اتاق تزریقات راهنمایی کرد . منهم که دیدم ظاهرا آقای دکتر تشخیص خودش را داشته و تصمیمش را از قبل گرفته و مرا وادار کرده که لرز نداشته باشم (!!) ، رفتم داخل اتاق تزریقات و خوابیدم روی تخت و شلوارم را تا زانو پایین کشیدم و توکل کردم به خدا و به منشی گفتم :

- این باسن من و انصاف تو ! 

...

...

به قول مرحوم عمران صلاحی : حالا حکایت ماست . 

اما مدیونید اگر بین ماجرای دوست بنده و شرایط فعلی جامعه ای که الا و بلا باید به بهشت برود ، مقایسه ای داشته باشید . مدیونید ...!


عدل و‌عدالت

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 08:22

نمی دونم قبلا گفتم یا نه .... به  دنیایی که ما تووش هستیم دقت بکنید .... به دنیای حیوانات به جهان وحش ...دقت کنید .. هر حیوونی غذای  یه حیوون دیگه است ...  .... ضعیف همیشه  محکوم به فناست ... به بلاهای طبیعی    فکر کنید .........  به ناقص الخلقه  بودن ... به معلولیت کودکان بی گناه ... فکر کنید ...به غریزه های مختلفی که تو وجود انسانه ... توجه کنید .... آز .... حسد ..... حس مالکیت و قلمرو .... تنوع طلبی      ... 

 شما عدل و عدالتی تو دنیای اطرافتون می بینید ؟ ....


اگه می بینید که این دنیا با تمام ویژگی هاش مبارکتون باشه ...


اما اگه نمی بینید   __ با فرض اینکه خدا وجود داره __  باید پاکن بردارید و تمام محتویات ذهن تونو راجع به عدالت پا ک کنید  ..... قرار نیست شما تجزیه و تحلیل کنید  آفریدگارتونو ...


بگذریم نمی خواستم‌ وارد این بحث بشم ...می خواستم بگم تو این دنیا قاراش میش  ,اطرافمون ... یه سری افکار و باور ها داریم که جالبه به  نظر من ...

مثلا ...اکثراً  فکر می کنیم   حالت طبیعی و‌نرمال زندگی یه زوج اینه که از هم خسته نشن طلاق نگیرن ...و تا اخر عمر با هم باشن ...دقت کنید  اشاره به درست بودن یا غلط بودن نکردم ....  من با  باور اینکه نرمال   اش اینه مشکل دارم ..... اخه  چرا ... اتفاقا  نرمال و طبیعی اش اینه که از هم خسته بشن..... همه چی تکراری بشه ...  حرفی واسه گفتن نمونه ... سکس شون تکراری بشه ...  به رن سراغ یکی دیگه ....

که البته فکر کنم  همین جور هم هست .... فقط داریم به طور احمقانه ایی انکارش می کنیم ... طبیعی اش اینه که ما دزدی کنیم ... زنهای خوشکل بیشتر تحویل بگیریم...  هیز باشیم ...  چشم دا شته باشیم به زن مردم ...وووووو....

اگه فرض بالا بپذیرید اون وقت خوب بود و انسان بودن  تازه  ارزش و معنی پیدا می کنه  و خوب بودن  بای دیفالت جز وظایفمون نیست ... 

برای اینکه ادم بدی باشی خیلی راحت همراه میشی  با غریزت ...مثل پریدن از یه جوب  آبه ....چشم تو می بندی روی انسانیت و تمام ... ادم بدی میشی ...

ولی برای برگشتن به  خوبی اون جوب آب میشه  یه دریا ....باید یه دریا رو شنا کنی 


  برای همین هم خوب بودن  و خوب موندن ارزش داره  برای همین هم انسان با انسانیتش اشرف مخلوقاته نه با مغزش و اختراعاتش ...


ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است*

چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 20:00

یه وقت‌هایی حس میکنی بار غم و اندوه انقدر روی شونه‌هات سنگینه که نمیتونی تحملش کنی... یه جاهایی انقدر کم میاری که به لاک تنهاییت پناه میبری... یه وقت‌هایی میگی خدایا یعنی این آخریشه؟ و نمیدونی جواب چیه...
 اونی که داره بار غم روی شونه‌هاش سنگینی میکنه ایرانه... اونی که داره براش از زمین و آسمون میباره ایرانه... اونی که غم داره قلبش رو چنگ میزنه ماییم... 
خدایا نمیدونم برنامه بعدیت چیه اما به مهرت دل بستم...

×فاجعه پلاسکو
×گرد و خاک جنوب
×سیل سیستان و بلوچستان
×بهمن سردشت


*هوشنگ ابتهاج

قمر در عقرب

سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 19:34
چند روز پیش  یک عزیزی داشت صحبت میکرد و به شدت گله مند بود  از شرایط اقتصادی اش و گفت کاش این یکی دو ماه هم بگذره و از این سال نحس خلاص بشیم و ببینیم سال دیگه چی پیش میاد...ابراز امیدواری کردم براش  اما میدونستم با توجه به شرایطی که داره و روند ثابت شرایط زندگی و شغلش  خیلی بعید هست اتفاق خاصی بیفته... به این فکر کردم که هنوز هم هستند کسانی که به شگون و سعد و نحس ایام و ساعات اعتقاد دارند و زندگی  خودشون رو تحت تاثیر گردش  سیارات و ستارگان میدانند و عمیقا هم باور دارند.بابت  ریشه های تاریخی ، فرهنگی ، اجتماعی،اقتصادی، روانشناختی و غیره  این مسئله میشه ساعتها حرف زد. صرفا یک سئوال از دوستانی که همچنان به این مسائل باور دارند  این میتونه باشه که توضیح بدهند چطور یک اتفاق در یک زمان واحد برای مردمی یکسان در یک جغرافیای محدود و مشخص اثرات کاملا متفاوتی داره؟ این اتفاق میتونه بارش باران یا برف، مرگ یا تولد،ورود یاخروج شخصی از محل مورد نظر،شکست یا پیروزی، و هزاران مثال از این دست...باور دارم بعضی روزها،برخی ماه ها،تعداد از سال ها برای ما اتقاقات دلپسند یا ناخوشایندی  افتاده که حس خوب یا بد نسبت به اون روز یا ماه یا سال داریم. اما اینکه بطور کلی بگیم فلان روز یا ماه یا سال میمون و خجسته یا نحس و بدشگون بوده رو قبول ندارم چرا که در همون زمان برای شخص یا اشخاص دیگری اتفاقات با صدو هشتاد درجه اختلاف نسبت به حال ما رخ داده است.

دورِ گردون......

یکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 20:52

این روزها توی دنیا، اتفاق پشت اتفاق هست که داره می افته....
جدای از قصه ی اتفاق های ناراحت کننده ی مملکت خودمون، اعم از پلاسکو و جان باختن هموطنان مون، سیل سیستان و نابسامانی های بوجود آمده و گرد و غبار مهلک جنوب و.... دعواهای جناحی و بعضا و روم به دیوار عربده کشی های بعضی جناحها و خط و نشون و نیش های باز و..... خلاصه همه و همه و همه به یک طرف..  این پدیده ی نو ظهور بلوند آمریکایی هم یه طرف...... آدم دلش، می خواد دست بزاره زیر چونه اش و بازی هاش رو تماشا کنه.... و از اون طرف هم ملت آمریکا به طرفداری ما ریختن بیرون....( خدایا، ما و این همه خوشحالی محاله )......
گاهی هم البته  نه اینکه، ما ها تجربه اینجور پوپولیستی ترامپ جان رو داریم.... دلمون می خواد زودی این چهار سالش بگذره و ببینم آخر بازی چی بوده....

خودمون از این بازیها داشتیم خب.... 

( تعداد کل: 602 )
<<    1       2       3       4       5       ...       76    >>