X
تبلیغات
رایتل

معجزه

جمعه 20 اسفند 1395 ساعت 19:09

چهارشنبه شب یه بازی فوتبال بین دو تیم بارسلونا و پاری سن ژرمن  برگزار شد و بارسا 6 بر 1 برنده شده و به دور بعد صعود کرد با توجه به نتیجه یازی رفت که 4 بر 0 به نفع پاری سن ژرمن تموم شده بود این نتیجه بسیار شگفت انگیز و جالب   توجه بود به خصوص زدن 3 گل در هفت دقیقه پایانی...  خیلیا به اون پرداختن که احتمالا تو فضای مجازی دیدید. همه از خلق معجزه و شگفتی ، موی براندام راست شدن و لرزش بدن ، امیدواری و تا آخرین لحظه جنگیدن، مایوس نشدن و ایستادگی و... هرکس با توجه به دیدگاهش  ضمن تعریف و تمجید از این ماجرا  مباحث فلسفی رو پیش کشیده و چیزی گفته از حرفای قشنگ مثبت اندیشی و حال خوب کن تا ریشه یابی علل پیشرفت ممالک توسعه یافته و عقب موندگی شرقی جماعت،ازفلسفه عملگرایی تا اگزیستانسیالیسم،از خدایان یونان تا الهه های هندی،  تا هزاران بحث دیگه... نکته مغفول تموم این روایت ها و انگیزش و خواستن و جهد و امیدواری و تلاش  و غیره این بود که این اتفاق بسیار شگفت انگیز و جالب  صرفا ماحصل تلاش بازیکنان بارسا تبود بلکه اشتباهات فاحش و غیر قابل اغماض داور (گرفتن یک پنالتی غلط برای تیم بارسا به شهادت اکثر کارشناسان داوری (گل پنجم) و نگرفتن یک پنالتی صد در صد برای تیم پاری سن ژرمن به شهادت دفاع آخر تیم بارسا که خودش اعلام کرد مرتکب خطای پنالتی شده است (زمانی که بازی 3 بر1 در جریان بود) از سوت های دیگر بگذریم)، اصلی ترین دلیل رقم  خوردن این اتفاق بود.

اما کسی نمی خواهد این مسائل رو ببینه چون لذت باور معجزه قشنگ تر هست تا تلخی حقیقت. از سایر توضیحات صرفا فوتبالی(گردش مالی بالای یوفا با حضور بارسا) فاکتور میگیرم چیزی که این یکی دو روزه ذهنم رو درگیر کرده اینه  که طی تاریخ چند هزار ساله بشر چند تا از این به ظاهر معجزات اتفاق افتاده؟ چه نبردهایی این سرنوشت رو داشتن از نبرد سالامیس بگیر تا جنگ تنگ تکاب  آریو برزن، از نبرد قادسیه تا جنگ کرنال،از استالینگراد تا امرلی...  واقعا اون چیزی که به ما گفته شده همون چیزی که در واقعیت اتفاق افتاده!؟

 اگه من هم طرفدار بارسا بودم  شاید چشمم رو، روی واقعیت می بستم و از حس وقوع معجزه و اینکه ما چقدر خوبیم لبریز می شدم، پرنده خیال بال میزنه و میره تو دل وقایع تاریخی و نبردهاش و  میبینه  بودن اقلیتی که واقعیت رو دیدن و منعکس کردن اما اکثریت اونا رو خاموش کرده و اجازه نداده صداشون به قرن های بعدی و دیگران برسه،چرا که پیروی از اکثریت و وارد شادی های تخیلی شدن لذت بخش تر از پذیرش حقایق تلخ هست.

خیلی از دوستان معتقدن این نتیجه جایی برای حرف باقی نمیذاره میگن حالا یه گل یا دو گل کمتر چه فرقی میکنه؟   اگه یکی از اون اشتباهات داوری رخ نمی داد و یک گل کمتر یعنی هیچ  معجزه ای رخ نداده یا یه گل از پاری سن ژرمن یعنی  به فنا رفتن تموم فلسفه بافی ها...

کاش این نتیجه در شرایط منصفانه و جوانمردانه بدست می اومد تا من هم به معجزه ایمان میاوردم به جای هجوم این همه شک...


پی نوشت: باتشکر از آرش عزیز

اندر احوالات کارهای اداری

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 21:38

یک هفته است که من بدو، عوارض ماشین بدو... قضیه از این قراره که هفته گذشته برای گرفتن طرح ترافیک سالیانه به صورت انلاین عوارض پرداخت کردم و وقتی خواستم برم مرحله بعد گفت کجا؟؟ شما پول ندادی! گفتم لابد کارهاش طول میکشه و بعد ۲۴ ساعت تایید میشه. یک روز بعد باز اومدم برم مرحله بعد باز اون قاطع‌تر گفت کجاا؟؟؟ پول ندادی که!! تازه اگه مطمئنی پول دادی و ما ثبت نکردیم برو دفتر خدمات الکترونیک شاید با پادرمیونی اونها ازت قبول کردیم. 
خانم و اقایی که شما باشید بنده در یک صبح بارانی و سرد زمستانی (سختی کار رو حس کردین؟)

رفتم اونجا گفتم داستان اینه و کار من رو راه بندازین. اقایی که پشت میز نشسته بود با نگاهی که یه "زررررشک" خاصی  توش دیده میشد گفت به ما مربوط نیست. منم که اول صبحی  زرشک از گلوم پایین نمیرفت گفتم اقا اونجا نوشته باید بیایم اینجا. اقای محترم اینبار کول‌تر از دفعه قبل گفت اونجا ممکنه خیلی چیزها نوشته باشه! خلاصه بنده رو پرتاب کردن طرف اداره کل درامد... از اونجایی که این اداره اسمش  خیلی ابهت داشت من واقعا برام سوال پیش اومد  که برای ۳۶ تومن واقعا باید برم اونجا؟!

زنگ زدم به شهرداری، که خب طبیعیه که کسی جواب نداد. زنگ زدم ۱۳۷ که واضحه اونها گفتن به ما ربطی نداره. زنگ زدم به ۱۸۸۸ گفتن ما چک کردیم شما پول پرداخت کردی اما کاری از ما برنمیاد. با خودم گفتم اداره کل درامد رو هم امتحان کنم و زنگ زدم بهشون که گفتن به فلان قسمت مربوطه و زنگ زدم به فلان قسمت و اونها گفتم به بهمان قسمت مربوطه و بهمان قسمت گفت من دارم میبینم شما بدهی نداری ولی ما کاری ازمون برنمیاد...
دیشب کلافه ازشنیدن اینهمه "به ما مربوط نمیشه" پدرم گفت زنگ بزن به سایتی که این قضیه رو داره پیش میبره... خلاصه امروز با شرکت همفکران تماس گرفتم و راهنماییم کردن و قضیه‌ای که یک هفته طول کشیده بود ظرف یک ربع تموم شد...
اینهمه تعریف کردم که بگم گاهی توی مسیرهای اشتباه میوفتیم، گاهی راهنمایی‌ها اوضاع رو خرابتر میکنه... کمی مکث کنیم، شاید راه بهتری هم وجود داشت... 

مانور

سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 19:35

بیست و نه سال پیش تقریبا تو همچین روزهای بود که موشک بارون تهران شدت گرفته بود و خیلیا شهر رو ترک کرده و به شهرستانهای دور دست که کمتر در تیر رس بود و برد موشک های عراقی به اونجا نمی رسید رفته بودن، اما برای امثال ما که مونده بودیم فضا، فضای غریبی بود ترس شنیدن صدای آژیر قرمز و هجوم به پناهگاه و قلبی که تو سینه عین گنجشک بال بال میزد.درسته مدرسه ها تعطیل شده بود و حال میداد اما وحشت و اضطراب از دست دادن دوستان و فامیل بدجور عذاب آور بود  هرچند  فکر اینکه مثلا موشک به خونه ما برخورد کنه یا خانواده ام رو از دست بدم هرگز به مخیله ام هم خطور نکرد.

تو همون ایام یه روز تو میدون تجریش بخاطر آمادگی مردم  جهت مقابله با حملات شیمیایی احتمالی صدام، مانور برگزار کردن. از سر کنجکاوی و بدلیل فاصله کوتاهی که  تا خونه داشت دست برادرم  که سه سال از من کوچیکتر بود رو گرفتم و رفتیم تماشای مانور، حدود یک متری ضد هوایی غول پیکر وایساده بودیم و سرخوشانه و خندان مشغول نگاه کردن به اتفاقات بودیم. یهو هواپیمایی وسط آسمون ظاهر شد و ضدهوایی شروع به شلیک کرد با اولین شلیک چنان صدایی مهیبی ایجاد شد که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم ضدهوایی مرتبا شلیک میکرد و صدا هر لحظه ترسناک تر میشد دست برادرم  رو  گرفتم و شروع کردیم به دویدن و دور شدن پیچیدم تو خیابون مقصود بیک، صدا کمتر شده بود اما این دفعه  هواپیمای بدون سرنشین بود که دنبال ما کرده بود تو هر کوچه یی که می رفتیم اونهم میومد و می خواست ما رو بزنه. (من یازده ساله چه میدونستم  مانور یعنی چی؟ چه می دونستم این هواپیمای بدون سر نشین خودی هست و اصلا کاری با ما  نداره. چه می دونستم) از ترس گریه ام گرفته بود اما نمی خواستم گریه کنم تا دادشم نترسه باید از اون محافظت میکردم  باید از وسط معرکه جنگی نجاتش میدادم داداشم بود دوستش داشتم  خودم رو سپر بلا کرده بودم  تا براش اتفاقی نیفته . الان که نگاه میکنم  شرایط   کمیک و خنده داری رو بوجود آورده بودم  اما اون روز خودم رو تو قالب برترین فرماندهان جنگ میدیم که متهورانه نیروهاشون رو نجات میدن.


پی نوشت:سالروز شهادت  محمد ابراهیم همت گرامی باد.

تنهایی و رویا

جمعه 13 اسفند 1395 ساعت 15:47

عاشق همیشه تنهاست ....


نمی دونم عاشق هستم یا نه ... ولی تنهایی خوب حس می کنم ...   سخته ادم  بفهمه عاشق هست یانه ...  اصلا عشق یه مقوله ایی که   حادث میشه وقتی اتفاق می افته سخت می تونی بفهمی اولش کجا بوده  ...

اون روزی که دیدیش ، یا اون روزی که بهش گفتی  سلام ، یا اون روزی  باهت حرف زد ..عشق خیلی شبیه دوست داشتن و معاشرته ....اصلا فعلش همونه انگیزه اش فرق داره ...   مثلا وقتی عاشق دختر خاله ات باشی  ... تشخیص اینکه از کی   توو  خدافظی یه جور دیگه  بهش گفتی  « مراقب خودتون باشید  » سخته ...چون قبل از این هم این جمله رو می گفتی ...اما نه اینجور  ...بگذریم من که عاشق دختر خاله  نیستم  ....



داشتم می گفتم عشق نقطه ازل نداره ....  ولی بستر عشق ، « تنهایی  »و  « رویا  » ست  . 

 تنهایی ، واسه اینکه  بتونی رویا بافی کنی 

 و رویا  ، واسه اینکه  ادامه واقعیت  زندگی تو بتونی اون جوری   فرض کنی که دوست داری ..


مثلا اگه عاشق دختر خالت باشی ...خانواده خالت خودت  ارنج می کنی  و بی عیب فرضشون می کنی ... خالت بی دلیل بغل می کنی ...باج به پسر خالت می دی  .. و همیشه اندازه یه  اُردنگی از شوهر خالت فاصله می گیری ...

در حالی که  ممکنه واقعیت  اینطور نباشه ..

اصلا تو یه مهمونی فامیلی ادم عاشقو  از رفتارش  میشه شناخت ...

شما  دور هر  دختر های مجرد  یه دایره به شعاعه  یه یک و نیم متر فرض کن   ببین کدوم پسر تو این محدوده نشته  که داره تلویزبون نگاه می کنه یا حرف های بزرگتر ها رو تایید می کنه و توجه ایی هم  به دختره نداره همون عاشقه ..

ای بابا باز رفتم سراغ دختر خاله ...

می خواستم بگم  تنهایی نقش بسزایی تو عاشقی داره  

البته عشق یه نقطه عطف هم داره  اون هم اون زمانی که می خوای بهش بگی ...

اون روز درواقع زمانی که فیلم نامه رویاهاتو که تو تنهایهات  نوشتی  می بری که مجوز بگیره ..  اون روز دو حالت داره  یا  عشقت   بغلت می کنه و لبخند می زنه  یا درکت می کنه  و لبخند نمی زنه .. البته من تا  امروز بغل نشدم  ولی یکی   دو باری که درک شدم فهمیدم .... 

عاشق همیشه تنهاست ..


آرش پیرزاده 

دهه هفتاد شمسی 




پچ‌پچ‌های یواشکی

چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت 19:36

از بچگی هروقت پدر و مادرم میرفتن یه گوشه و آروم با هم حرف میزدن، توی خونه ما اتفاقی می افتاد... یه چیزی خریده می شد. چیزی فروخته میشد و یا نقل مکان صورت میگرفت... به جرات میتونم بگم بهترین قابی که توی زندگیم دیدم، صحنه‌ایه که این دو تا دارن ریز ریز با هم حرف میزنن... نمیدونم اما شاید دلیل اینکه همیشه مشورت رو به خود رای بودن ترجیح میدم همین باشه...
من تصورم از یه خانواده خوشبخت، داشتن خونه چند میلیاردی، سفرهای تمام نشدنی و یا حساب بانکی بی مقدار نیست _که بودن هر کدوم از اینها به شدت خواستنی و انکار ناپذیره_ اما چیزی که خیال آدم رو تخت میکنه، نگاه مشترک، راه مشترک و تصمیمات مشترکه...
امروز صبح که برای چندمین بار دیدم پدر و مادرم نشستن توی اتاق و دارن آهسته با هم صحبت میکنن فهمیدم باز هم قراره اتفاق های تازه بیوفته... و ما هنوز خوشبختیم...

یادآوری

سه‌شنبه 10 اسفند 1395 ساعت 18:30

گاهی وقتا باید یاد بعضیا آورد که کی  بودن و  جایگاه شون کجا بوده  که امروز اینقدر خودشون رو دست کم نگیرن و خودباخته نباشن و تو زوال و روال روزمره گی و تکرار و تسلسل از نفس افتادن مکث کنن، باید یادشون آورد یه زمانی هیبتشون تو  دل خیلی ها زلزله بپا میکرده ,واسه  بعضیا از ترس و برا خیلیا از شوق، باید یادشون بندازیم یه زمانی گوشه چشمشون  کلی کشته مرده داشته و راه رفتن با ناز و کرشمه شون محله یی رو بهم می ریخته.

آدم های کسل و سر درگریبون، انسانهایی که وا دادن  و اصلا خیلی چیزها از یادشون رفته روحشون خسته و فشل شده،بخاطر غمگین بودن طولانی شون سرد به نظر میان،اونهایی که دست از خیلی چیزها کشیدن و تو مسیر همیشگی قدم میزنن،اونهایی که باورشون شده دیگران براشون ارزشی قائل نیستن و خودشون رو کم ارزش میبینن،واقعی بودن گذشته براشون خیالی به نظر میرسه و اصلا حوصله یادآوری گذشته رو ندارن چرا که معتقدن امروزشون هیچ ربطی به دیروز نداشته...

من تجربه کردم شما هم  امتحان کنید حس غریبی داره اینکه گذشته خوب کسی رو یادش بیارین، بدون سرکوفت و نصیحت و بازگو کردن شرایط امروزش.

دو سه روز پیش یاد یه خانوم چهل و خرده ای ساله نسبتا غمگین  انداختم که همیشه این جوری نبوده  و یه روزگاری کلی آدم خاطرش رو میخواستن و چه دعواهایی که به خاطر همین خانوم خیلی معمولی امروز بپا نشده، وقتی بعضی چیزها رو یادش انداختم تو همون حالی که غمگین بود واسه یه لحظه چشماش برق زد و خندید.

جن های باغ علیمراد ( 3 )

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 21:50

جن های باغ علیمراد 

یک داستان نیمه واقعی !

قسمت سوم 

لطفا قسمت اول و دوم این داستان را از اینجا و اینجا بخوانید . 


-        سگ خور ! اصلا کرایه هم نمی خوام . از جون خودم و از نیسانم که عزیزتر نیست !

پرویز با گفتن این جمله می رود سمت نیسان و ما هم به دنبالش .

-        پرویز جان مادرت ! از خر شیطون پایین بیا .

-        یا وسایلتون رو بردارید یا می ریزمشون پایین ! دیوونه ها !

-        هنوز به باغ علیمراد نرسیده ، پرویز جنی شده ! همون بهتر که نیاد تا باغ !

-        آره . برید تا مثل سد مولا بشید . کر و گنگ و منگ !

-        چه ربطی داره ؟ آیه نازل شده که هرکی بره توی باغ میشه مثل سد مولا ؟

پرویز در جواب سوال عبدالله ، حکایت سید مولا را می گوید . سید مولا را همه می شناسند . باغبان پیر باغ علیمراد است . نه حرف می زند . نه چیزی می شنود . بیشتر وقتها هم گیج و منگ است. می گویند سید مولا یک شب در باغ در حال آبیاری بوده. آخرهای شب ، می آید کنار دیوار باغ و آتشی روشن می کند تا برای خودش چایی تیار کند . همینکه نفسی تازه می کند ، یکهو سر و صداهای عجیبی به گوشش می رسد . انگار عروسی بوده . فکر می کند حتما سر و صدا از روستا می آید . اما از آن فاصله ی دور که صدای هیچ ساز و دهلی به باغ نمی رسیده است . سید مولا بلند می شود . دور و برش را نگاه می کند . صداها نزدیک و نزدیکتر می شده اند . صداها از زیرِ زمین می آمده اند ! صدای هلهله ی شادی بوده است . کم کم ترس به جان علیمراد می افتد . کسی نمی داند ، سید مولا خودش کتری آب را روی آتش می ریزد یا از ترس می خواسته فرار کند که پایش به کتری آب می خورد و آب روی آتش می ریزد .

یادم می افتد به حرفهای زن عمو . می گفت :

-        ریختن آب روی آتیش همون و ریختن صد تا جن روی سر سد مولا ، همون ! تو نگو که آبی که سد مولا روی آتیش می ریزه عروس جن ها رو به کشتن می ده ! جن ها می ریزن روی سر علیمراد و تا می خورده می زننش . آخر سر می خواستن سید مولا رو آتیش بزنن که یه عاقله مردی از توی جنها پیدا میشه و میگه این سیده . نکشیمش . نمی کشنش . اما به سد مولا می گن تا روزی که زنده است باید باغبون باغ بمونه و هر شب میوه های باغ رو جمع کنه یه گوشه ی باغ برای سور و سات و جشن و شادی و بزن و بکوب جن ها ! تاوان مرگ عروس شون ، داماد جنها با اون چشمهای قرمز ورقلمبیده اش همچین زل می زنه توی چشمهای سید مولا که جا به جا سید مولا از ترس گنگ می شه . انگار گنگ مادر زاد . بعد هم یه سیلی همچین میزنه توی گوش سید مولا که پرده ی جفت گوشهاش پاره می شه و برای همیشه کر میشه . انگار که مادر زاد کر بوده !

پرویز هم همین حکایت را می گوید . البته برای تحت تاثیر قرار دادن ما کمی هم پیاز داغش را زیاد می کند :

-        بعد هم جنه با اون سم سیاهش یه لگد می زنه توی بیضه های سید مولا و ناکارش می کنه . بعد هم میرن سراغ زن سید مولا و اونو می برن به جای عروس خودشون !

من ، همینطور که می روم کنار پرویز و در سمت راننده را برایش باز می کنم می گویم :

-        داش پرویز ! روایت تو با روایت زن عموی من و بقیه ی مردم خیلی فرق داره ها ! ولی تو که نمی خوای این داداش مهدی خودت رو هم جنها بگیرن و ببرنش ؟ هان ؟ سوار شو ما رو تا جلوی باغ ببر . شب تو توی نیسان بمون . ما می ریم توی باغ پیش سید مولا . صبح  هم یا خودمون میاییم سراغت ، یا یه جن خوش انصاف با کمک سید مولا ، یه مشت جوون گنگ و کر و کور و دیوونه رو میارن می ریزن ته نیسان ! اینجوری بهتر نیست ؟

-        شما همین الانش هم دیوونه اید . اصلا به شما چه ربطی داره که جن وجود داره یا نه ؟ شما رو سننه ؟

-        ما می خواهیم مردم بفهمن که اینا همه اش فیلمه ؛ برای اینکه میوه های باغ علیمراد رو کسی نفهمه کی هپلی هپو می کنه . جن کجا بود پرویز ؟ تو که دیگه دیپلم داری . با سوادی ...

پرویز دستش را به حالتی تحقیر آمیز حرکت می دهد و می گوید :

-        برو بینیم بابا ، جمعش کن . این گنده گوزیا به شما نیومده ! هفتاد ساله سد مولا رو همه می شناسن و کسی جرات نمی کنه از ترس جنها اصلا سراغ باغ و سراغ سد مولا بره . حالا چار تا بچه جمع شدن گنده گوزی می کنن . کرایه منو همین جا بدین ، تا ته روستا می برمتون . اونجا هم من و مهدی با هم برمی گردیم .

عبدالله ، که حالا چند دقیقه ای است پس از شنیدن حکایت سید مولا ، ترس برش داشته است ، می گوید :

-        منم باهاتون برمی گردم . ننجون خدابیامرز منهم همیشه می گفت هرکی آب روی آتیش بریزه جنی میشه .

احمد ، نزدیک عبدالله می شود . می خندد و می گوید :

-        ننجون منهم می گفت هر کی روی خاکستر داغ بشاشه جنی میشه . عبدالله جان ! بنده سند زنده ی نقض حرف ننجان ها !!

-        ولی من نمیام . اصلا من همینجا می مونم تا مهدی و پرویز برگردن .

احمد عصبانی می شود . همه ی ما عین آتش زیر خاکستر ، منتظر جرقه ایم که آتش بگیریم .

-        بسه دیگه بابا ! عبدالله تو همین الانش هم جنی ای ! از این بدتر که نمی شی ! بی وجدان از روی کتاب فارسی ، یه درس که می خونه شصت نمره به صفر بدهکار میشه ، اونوقت قرائت زبان انگلیسی اش همیشه بیست میشه !! حتما اون جنی که به تو زده جن انگلیسی بوده ! 



 پ . ن . : قول می دهم این داستان در یک یا دو قسمت دیگر تمام شود . لطفا آرزوی جنی شدن برای من نکنید !!


محسن باقرلو

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 08:41

محسن باقر لو تو صفحه  فیس بوکش  متنی گذاشته می خواستم با خواننده های هفتگ هم اشتراک بگذارم ..باشد که وسیله  « خیر » بشم 

 _________________________________________________

تصمیم گرفتم مث پارسال برای خانم صاد و خانم ر عیدی جمع کنم ... برای دوستانی که در جریان نیستند عرض میکنم که این دو عزیز ، دو خانم سرپرست خانوار هستند ... یکی همسر جوانش توی تصادف فوت کرده و دیگری شوهر معتادش سالهاست که گم و گور شده ... خانم ر یک پسر نیمچه مریض دارد و درآمدش مستمری کمیته امداد است و کارهایی که خودش توی خانه میکند ... خانم صاد هم یک دختر کوچولوی ناز دارد و سالهاست توی خانه های مردم کار نظافت میکند ... هر دوشان هم مستاجرند ... سال قبل استقبال و کمک های شما دوستان نازنینم شگفت انگیز بود ، طوری که هر دو هنوز دعایتان میکنند ... اگر مایل بودید در حد توان ، شب عیدی دلشان را شاد کنید لطفن خصوصی پیغام بدهید تا شماره کارت این دو عزیز را تقدیم کنم ، پیشاپیش خیلی مرسی.


__________________________________________

 اینم  آی دی تلگرام  محسن باقر لو جهت دریافت شماره حساب 

FBGMB

( تعداد کل: 625 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       79    >>