X
تبلیغات
رایتل

دردودِل

جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 13:25

نمی دونم دقت کردید درد و دِل  بین آدمها خیلی کم شده .....

علتش هم مشخصه گمونم 

یا می ترسیم حرف و  راز زندگیت  پخش  بشه ...

یا می ترسیم اون درد و دل تبدیل به آتو  بشه بکوبن تو سرمون   .....

یا  ظاهری که از   زندگیمون  برای دیگران  ترسیم کردیم   اونقدر با زندگیمون  متفاوته که جرات نمی کنیم  درد و دل کنیم  ....

دو کلمه هم یاد گرفتیم   به نام  «حریم شخصی » کردیمش پیراهن عثمان و با این کلمه سعی داریم فراموش کنیم  که چقدر تنهاییم ....

تنهاییم ....تنهایی مدرن ...  

تنهایی ، در حالی که با صدها  نفر در دنیای مجازی  و با ده ها نفر در دنیای واقعی معاشرت  داری ... معاشرت  نه دوستی ... ارتباط انسانهاها در  محدوده اجبار و ادب و عرف ....دوستانی که خودمان و خودشان می دانیم و می دانن دوست نیستم  .....

ولی به نظر من واقعیت  اینه که 

اگه کسی نداریم  که  سر زده  زنگ در رو بزنه بیاد توو   و ما خجالت نکشیم .... تنهاییم 

اگه کسی نداریم .. که میزان حقوق مون بپرسه ... یا تو چشمامون نگاه کنه بگه چرا بچه دار نمیشی ....  و ما  بهمون بر نخوره ..... تنهاییم 

اگه کسی نداری که وقتی با  همسرت دعوا ت میشه بری پیشش ... و بهش بگی ... تنهاییم 

اگه کسی نداریم  تیپ  تو مسخره کنه  یا  رک بهت بگه  دهنت بو می ده  یا پول ازت بگیره و یادش بره پس بده   و تو راحت بتونی بهش بگی پولمو بده...  و اون ناراحت نشه .... تنهاییم


معاشرت و حریم شخصی  اگر چه به اندازه اش  لازمه و خوب ،  ولی به طور احمقانه ایی  گسترش پیدا کرده و پاشو گذاشته  رو  گلوی  دوستی ...


زمان کوتاه  زندگیتونو صرف دوستانتون  کنید و خانواده تون  ...  








روی بال فرشته‌ها تا عرش

چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 20:00

دیشب شبکه خبر مهمونشون آتش‌نشانی بود که تیرآهن ساختمون پلاسکو از کنار سبد آتش‌نشانیش رد شده و خداروشکر زنده مونده بود. از سوال‌های صدمن یه غاز مجری برنامه که (میگفت از اون بالا چی میدیدی؟! آخه مردک این آدم مرگ از بیخ گوشش گذشته تو درباره‌ی ویوش میپرسی؟!) بگذریم، میرسیم به حرف‌های خودش... بین حرف‌هاش گفت من صداهای ریز انفجار رو شنیدم و معلوم بود ساختمون هر لحظه میریزه،  یکدفعه صدای همکارم رو شنیدم که میگفت دارم میسوزم و من آب رو گرفتم سمتش...
 اون مرد اون لحظه توی فکرش چه خبر بوده... به کی یا چی فکر میکرده... وقتی با آوار میرفته پایین بهش چی میگذشته... وای... من هر لحظه‌ایش رو که برای خودم تصویر سازی میکنم دلم میخواد بمیرم... مطمئنم مادرش/همسرش یا دوست دخترش از لحظه‌ی "دارم میسوزم" جلوتر نمیاد... اون همونجا دکمه پاز رو میزنه و سعی میکنه باور کنه آبی که به سمتش پاشیده شده نجاتش داده...

صورت های خسته تا هنوز

سه‌شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 20:14

می نویسم و خط میزنم،می نویسم و خط میزنم، می نویسم و خط میزنم...

می نویسم از بی مسئولیتی و نالایقی به اصطلاح مسئولین که توانایی مدیریت آتش سوزی و فروپاشی یک ساختمان را ندارند و داعیه شان برای مدیریت جهان  گوش فلک را کر کرده است  و خط میزنم...

می نویسم  از دروغ پردازترین رسانه جهان که قرار بود دانشگاه باشد و خط میزنم...

می نویسم از رشادت و مردانگی آتش نشان های مظلوم و بزرگمردی، که به مانند خیلی از موارد دیگر با غیرت و روح بزرگشان جای کمبود تجهیزات را پر میکنند و خط میزنم...

می نویسم از کارگران و کسبه مغموم و متضرر این حادثه و خط میزنم...

می نویسم از آموزش و پرورشی که به ما ساده ترین مسائل را آموزش نداد و بهترین زمان یادگیری ما صرف حفظ کردن مزخرفترین محفوظات جهان شد و خط میزنم...

می نویسم ازامروزمان که بعد از حمله اعراب و یورش مغول ،سخت ترین دوران این سرزمین را تجربه میکنیم و خط میزنم...

می نویسم از تکرار هزار باره  (( بیست  بار اخطار دادیم)) و ریشه فسادی که تا بن دندان فراگیر شده است  و خط میزنم...

می نویسم از مقایسه بودجه ها، اولویت ها،اهداف،انتظارات و اینکه نه به ساختمان آمریکایی ها اعتمادی هست نه به قولشان و خط میزنم...

می نویسم از دو رویکرد و دو پیام متفاوت  بابت دو  اتفاق تقریبا مشابه و خط میزنم...

می نویسم از دل خون شده  خانواده آتش نشانها و آینده شان و خط میزنم...

می نویسم از فردیت گرایی افراطی جامعه و تقدم منویات فرد بر هرچیز (قضیه سلفی بگیرها) و خط میزنم...

می نویسم از شیفتگان خدمت و نه تشنگان قدرت، صد بار بر خودم و شیطان لعنت میفرستم و خط میزنم...

می نویسم از مردمی که مجبورند به جای متخصص به ورزشکار و خواننده رای بدهند و خط میزنم...

می نویسم از اینکه در قرن بیست و یکم و عصر انفجار اطلاعات هنوز معلوم نیست چند نفر مفقود شده اند و خط میزنم...

می نویسم از اینکه حضور رعد آسا و مقتدرانه   فقط مربوط به مهمانی هاست و تجمعات و شمع روشن کردن نه مربوط به کسانی که جان مردم را به بازی می گیرند و خط میزنم...

می نویسم از بی اعتمادی وحشتناکی که در جامعه فراگیر شده، از بحران مدیریت در تمام سطوح و خط میزنم...

می نویسم از بغض های نهفته در سینه، از اشکهای سرازیر شده از امیدهای ناامید گشته و خط میزنم...

می نویسم و خط میزنم چون بلد نیستم بگم و بنویسم و تکذیب کنم تکذیب کنم تکذیب کنم...

وظیفه مندی

یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 23:06

از روزهای داغ فاصله می گیریم، از روز های غم، اندوه، زیر  و رو کردن خبرها و چشم از دوربین شبکه خبری که ثابت و یه جا کاشته شده  بود و از دورا دور یه چیزایی رو نشون میداد و نشون نمیداد فاصله گرفتیم... از روز پر از بغض و اشک های بی اختیار که با دیدن هر عکس از بی نشانان بی آنکه بشناسیم  یا نشناسیم، فاصله گرفتیم....
 اما چشم های منتظر خانواده ها، دل های بی امید که  در تلنبار بی رحم ِ آهن و سیمان و آجر و مصالح و شیشه و..... دنبال کورسو امیدی می گردند 
 نمی دونم آتش نشانی رو در کدوم رده ی شغلی باید جایگزین کنند، و یا شغل هایی مشابه اینها رو، اما آنچه که مسلم هست، آتش نشان شدن، روحیه ی خاص خودش رو می خواد، دل و جرات و جسارت  خودش رو می خواد، که در هیچ فیش حقوقی ایی اینها ثبت و ضبط نشده است... در هیچ فیش حقوقی، دل به آتش زدن، ضریب حقوقی محسوب نمیشه..... در هیچ فیش حقوقی، چشم انتظاری خانواده که از ماموریت سالم برگشتن ثبت نشده.....( البته همه ی ما ها که کار می کنیم در معرض حوادث کار و یا حوادث و اتفاقاتی که ممکنه در هنگام کار یا ماموریت برایمان پیش بیاد، قرار داریم ).....
روز چهارم هم دارد به سر میشود.... شاید در هنگام پست کردن این مطلب کمتر از ساعتی چند به پایانش باقی مانده باشه..... روز پنجم  هم با آوار برداری و سگ های زنده یاب و اخبار و اخبار سپری خواهد شد....
 اما ما هستیم و زنده نگهداشتن خاطرات و هنر ِ  درس گرفتن از این حادثه،  مایی که در هر جایی مشغول هستیم، برای ایجاد جامعه ایی با ساز و کار درست و اصولی باید و باید درست و اصولی کار کنیم.... موظف هستیم در حیطه ی کارمون، از چیزی چشم پوشی نکنیم.....
به نظرم، باید حس وظیفه مندی در همه مون بیشتر و بیشتر بیدار شود......اگر این حس وظیفه مندی و احساس مسئولیت برای نشر حقایق و واقعیت ها بود شاید شاهد و بروز سلفی بگیران بر روی ماشین آتش نشانی نبودیم.....

در پایان، امید دارم و آرزو دارم که علیرغم همه ی محال ها، فرزندان این مملکت، همسران و پدران اسیر آوار، یه جاهایی اون طبقات زیر، یه جور ایی دور هم باشند و زنده...... 

کاش بشود

کاش بشود

 کاش بشود 

اندوه بی پایان

شنبه 2 بهمن 1395 ساعت 23:59

پلاسکو

پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 19:24

۱. زلزله 

اگه تو تهران زلزله بیاد چند تا ساختمون مثل ساختمون پلاسکو با خاک یکسان میشه ...  امروز چشم هامو بستم و این صحنه ها  رو تصور کردم   ... تو این شهر شلوغ تو این کوچه هایش باریک ... حجم آوار و آدمهای زیرش .....


۲. آتش سوزی ...

زلزله چند ثانیه است  و خراب شدن ساختمانها چند  دقیقه ... اما  لوله های  رو کار گاز ... منبع های  گازوییل و پمپ بنزین ها  ... اتصالی برف تیرهای چراغ برق افتاده و حجم عظیم مواد سوختنی ... و آتش سوزی مهیبی  که  شاید ساعت ها  و یا روزها به طول بکشه ... چشمامو بستم و این  صحنه ها رو تصور کردم ... ...


۳ . عفونت 

حجم عظیم جنازهای سوخته و زیر آوار مانده ... قطع شدن برق و اب و نبود لوازم دارویی  تشنکی گرسنگی .. فقط کافی خراشی روی بدنت باشه  تا به سرعت بیماریهای  واگیر دار  شیوع پیدا کنه ... فقط به این فکر کنید که کمی خون ریزی داشته باشید   یا کمی اب  آشامیدنی برای بچه تون بخواید ... بوی فاسد شدن   میلیونها انسان زیر اوار ... چشم هامو بستم تصور کردم ...


۱۲ ساعت از فرو  ریختن  ساختمون پلاسکو که  یکی از هزاران ساختمون های فرسوده تهرانه  می گذره   و  توان مردان ستاد بحران محک خورد ... دمشون گرم  ولی بضاعت ما همینه ..


چشمهامو می بندم ...  اما اینبار ...  دعا می کنم  و  به خودم قول می دم  نکات ایمنی جدی بگیرم . ... 


سیاه، سفید، خاکستری

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 20:00

یک گورستان بی انتها... پر برف و سرد، با سنگ قبرهای خاکستری و یک اندازه که تا چشم کار میکند پشت هم چیده شده اند. زنی با بارانی سیاه که کلاهش را به سر گذاشته، رو به روی یک قبر زانو زده و با دقت نوشته های سنگ را که عمود ایستاده میخواند. گویی مرده ها به احترام نگاهش ایستاده مرده اند...


پرسه در پرسه در پرسه

سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 20:16

به احتمال خیلی زیاد و قریب به یقین اکثر شما این داستان کوتاه رو خونده یا شنیده اید

((موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید و به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی نداردماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.ازمرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو رابرای مراسم ترحیم کشتند.و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.))

و یا این شعر که به اشتباه به برتولت برشت نسبت داده میشه  و در اصل  سروده مارتین نیمولر  کشیش آلمانی است

((اول سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.))

.......................................................................

ما چند با گفتیم به ما ربطی نداره اصلا به من چه؟ یا شونه هامون رو بالا انداختیم؟چقدر بی تفاوت بودیم؟ چقدر تکرار کردیم سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندن؟ چند بار دیدیم و شنیدیم و سکوت کردیم  تا آب به زیر چونه و آتش به درب خونه مون نرسید کاری نکردیم،بی عملی و عافیت طلبی ما رو تا کجا میخواد بکشونه؟ اصولا عموم آدمها و خصوصا ما  دنبال اینیم که کلاه مون رو سفت بچسبیم تا باد نبره، سر بقیه هر بلایی اومد اومد.



بی ربط نوشت: دم آرش صادقی و علی شریعتی گرم

( تعداد کل: 602 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       76    >>