X
تبلیغات
زولا

عید دیدنی

یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 18:22

 سال نو مبارک و آرزو های خوب برای تک تک شما

نوروز زیباست از هرزاویه یی که نگاه کنیم زیبای های غیر قابل انکاری داره، یکی از هزاران زیبایی ایام عید دیدو بازدید هست که میشه بیشمار از محاسنش گفت فقط یه چیزی رو لطفا گوشه ذهنمون داشته باشیم وقتی از قدیم تعریف میکنم  مواظب باشیم تو ورطه اغراق نیفتیم اگه افتادیم غرق نشیم انصافا قدیم خوب بود و جذاب ولی مدینه فاضله که نبوده، اینکه موقع خاطره تعریف کردن تصور کنیم داریم انشاء می نویسیم با موضوع تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده اید  و قراره کاری کنیم فک همه ی همکلاسی هامون بچسبه زمین و شروع کنیم به تعریف خاطراتی که اصلا وجود  نداشته یا اگه داشته به شدت کمرنگ تر از اون چیزی هست که داریم میگیم، یه لحظه فکر کنیم اگه اون بچه فامیل بعدا از باباش پرسید بابا شما عید کجا می رفتین و چیکار میکردین؟ تصور کن اون پدر اهل خالی بندی و اغراق نباشه، اصلا شاید شرایط مالی خوبی نداشتن شاید فامیل خلوت و تنکی داشتن و دائما در حال مهمون بازی نبودن، باید چی جواب بچه اش رو بده جز سرافکندگی و شرمساری و از همه بدتر یاد خاطراتی تلخ و گزنده براش زنده میشه.

بابا اصلا شما لاکچری بودین از ازل،  یا توجاده چالوس مشغول جوج زدن بودین یا تو سواحل مرجانی کیش آفتاب میگرفتین یا  مشغول کنده کاری روی سرتون های تخت جمشید بودین...

بگذریم نمی خواستم اولین پست سال نو اینجوری باشه  اما دیشب دیدن پدری که همسن من بود و از سوال بچه اش خجالت کشید و خواست بحث رو عوض کنه  تا کمتر یادش بیاد عید بچه گی هاش چه روزهای گند و نحسی بوده، باعث شد این چند خط رو بنویسم  تا یادمون نره شادی دید وبازدید رو زهرمار کسی نکنیم.

یادم نیست کجا خوندم که(( اکثر انسانها گذشته رو بهتر از اونچه که بوده حال رو سخت تر از اونچه که هست و آینده رو بدتر از اونچه که میتونه باشه تصور میکنن))

دعا

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 14:06

زمان دعا خوندن عموما و در اکثر قریب به اتفاق مواقع فارسی دعا میکنم حالا برای خودم یا دیگران فرقی نمیکنه اینجوری راحت تر هستم و حس بهتری دارم  وقت نیایش...

اینکه خودم کاملا متوجه بشم و بفهمم چی دارم میگم برام ارزشمند تر از وزن و قافیه و سجع و جناس دعاست.اما تو دعای سال تحویل اون قسمت ((حول حالنا)) رو خیلی دوست دارم اصلا وقتی میشنوم یه جوری میشم انگار ته ته همه آرزوهای خوبه، همه ی اونچه که برای خودمون و عزیزانمون میخوایم  چی بهتر از تحول در احوالاتمون؟

دعا میکنم و آرزومندم تک تک دوستان و عزیزان ،هموطنان و کلا تمام  انسانها    در همه ی عمر و علی الخصوص در سال جدید حول حالنا شون واقعا و تمام و کمال احسن الحال باشه


پی نوشت ۱: امیدوارم روزهای خوبی رو تجربه کنیم و سال نو مبارک
پی نوشت ۲: انشاءالله در سال ۹۷ روزهای یکشنبه هم اینجا خواهم نوشت

بسه عزیز

سه‌شنبه 22 اسفند 1396 ساعت 01:18

تا کجا میتونیم به خودخواهی  عزیزانمون اجازه جولان بدیم؟ 

کی و چه وقت بالاخره کم  میاریم و نهایتا صدامون درمیاد؟ 

اصلا درسته  تحمل کنیم یا نه باید جلوشون وایسیم؟ 

اگه تحمل کنیم خودمون اذیت و نهایتا نابود میشیم  اگر هم اعتراض کنیم ولو مودبانه و محترمانه باعث دلخوری عزیزترین عزیزانمون میشیم، که این خودش رنج مضاعفی رو به همراه داره برامون... 

یعنی رسما تو وضعیتی قرار میگیریم که نه راه پیش داریم نه راه پس، با توجه به تجربه شخصی ام راه حل جامع و مانعی که مرضی الطرفین باشه سراغ ندارم شما چطور؟

 ..................................

پی نوشت : امشب مراقب خودتون باشید لطفا

مصدق

سه‌شنبه 15 اسفند 1396 ساعت 18:57

وقتی (دکتر مصدق) پیروزمندانه از دادگاه لاهه به میهن برگشته بود تمام ایران و مخصوصاً در تهران همه جا جشن و چراغانی بود. مرحوم دکترمصدق به محض این که از هواپیما پیاده شد از باقر کاظمی، کفیل نخست‌وزیری که به استقبال او آمده بود پرسید «در غیبت من از بودجهٔ محرمانه نخست‌وزیری برداشتی شده است یا خیر؟» مرحوم کاظمی جواب می‌دهد «چون اهالی و کسبهٔ جنوب‌ شهر می‌خواستند در این جشن ملی شرکت کنند و قدرت مالی نداشتند، ما از بودجهٔ محرمانه شش هزار تومان برای چراغانی و مشارکت آنها در جشن عمومی پرداختیم.»
دکترمصدق علی‌رغم این که برای مرحوم کاظمی احترام خاصی قائل بودند با تندی می‌گوید: «این بودجه مملکت است نه محل چراغانی برای من» و همان جا کیفش را روی پایش می‌گذارد و دسته چک شخصی خود را در می‌آورد و یک برگ چک‌ شش هزار تومانی صادر می‌کند و آن را به مرحوم کاظمی می‌دهد و می‌گوید «این را همین امروز به جای مبلغی که از حساب برداشته‌ شده بگذارید.»

کاش به جای دیکتاتورها  این مصدق ها بودند که تکثیر میشدند.

چهاردهم اسفندماه، سالگرد درگذشت دکتر محمد مصدق بود  امیدوارم به افزایش رهروان حقیقی و گشترش روش و تفکر این بزرگمرد تاریخ معاصر

شب های زوج

سه‌شنبه 8 اسفند 1396 ساعت 20:22

چند روزی میشه مکان  آموزشگاه (محل کارم) تغییر کرده حدودا  یک کیلومتر فاصله با جای قبلی، روزهای فرد با ماشین میام اما روزهای زوج مجبورم از مترو استفاده کنم که باید همون مسیر یک کیلومتری رو طی کنم تا برسم به ایستگاه مترو مفتح، یه چیزی توی روزهای زوج  توجهم رو جلب کرد، اینکه تو یه ساندویچی کوچیک هر شب حدود ساعت نه و نیم که از جلوش رد میشدم  یه خانوم حدودا سی و پنج الی چهل ساله با لباس فرم کارمندی با چهره خسته مشغول غذا خوردن بود تنهای تنها...نمیدونم چرا دیدن این صحنه متاثرم  کرد. 

میدونم تنهایی و زوال متولدین سالهای پنجاه و پنج تا شصت و پنج شروع شده و کم کم داره آثار  خودش رو نشون میده، میدونم نهایتا تا بیست سی سال دیگه اکثرا تو خونه سالمندان هستیم  میدونم تو ابر شهری مثل تهران   خستگی و جنسیت و تنهایی آدما خیلی وقته یه امر تکراری شده ... 

اما ته تهش اینه که  به نظرم یه زن هرچقدر خسته و تنها باید تو خونه برا خودش غذا درست کنه، دیدن تکراری زن تو ساندویچی  کوچیک روح آدم رو خنج میکشه

(( آیینه چون قد تو بنمود راست...))

چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت 03:24

یه جایی خوندم که روانشناسها میگن بعضی وقتا جلوی آیینه وایسا و با خودت حرف بزن، چند باری امتحان  کردم به جمله سوم که می‌رسیدم  ناخودآگاه خنده ام می گرفت و  به خودت میگفتم بابا  عباس تو خیلی اسکولی برو بابا سسخول... نمیدونم روانشناسها اسکول هستن که چنین راهکاری ارائه دادن یا من واقعا اسکول هستم؟ 

جلوی آیینه نمیشه توجیح آورد و دلیل تراشید بایست سر راست  باشی ، هرچند من در اکثر موارد سر راست هستم  بدون پیچیدگی و مغلق گویی به همین دلیل هم خیلیا بهم میگن که واقعا اسکولی ... 

حالا پیشنهاد میدم شما هم امتحان کنید شاید به نتایج جالبی رسیدید نتایجی امیدوار کننده که مثل نتیجه دیالوگ آیینه یی من نباشه!


پی نوشت: عذر تقصیر بابت تاخیر در زمان نوشتن پست، چون من هنوز بر سر  پیمانم با خواننده های هفتگ  هستم

برو پیرمرد

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 20:28

دیشب تو مترو با یه بنده خدایی حرفم شد کار داشت به درگیری فیزیکی میکشید که مردم نذاشتند اون بنده خدا وقتی دور شد گفت برو حاجی احترام سنت رو نگه داشتم... ناخودآگاه خندیدیم آخه اولین بار بود که کسی منو جزو افراد سن و سال دار به حساب میاورد، یعنی اونقدر پیر شدم که واجب الاحترامم.

چارلز هورتن کولی میگه:

((خوداغلب یک خود اجتماعی است یک (خودآیینه سان)،که متکی بر سه عنصراصلی است:

1- تصورحضور ما برای سایر اشخاص (ظاهر ما به چشم دیگران چگونه می‌نماید؟)
2- تصورقضاوت آن ها از حضور ما (داوری او درباره ظاهر ما چیست؟)
3- برخی اقسام (خوداحساسی)، نظیر غرور یا خودپسندی(چه احساسی از خود برای ما پدید می‌آید، غرور یا سرشکستگی؟).....))

قصد ندارم بحث جامعه شناسانه راه بندازم اما  حرف اون جوون بی تاثیر نبود، یعنی من از رفتار اون  به این پی بردم که جامعه منو به چشم یه آدم مسن  نگاه میکنه  حالا اگه این برخورد تکرار بشه یعنی پیر شدم رفته پی کارش. هرچند از یه زاویه دیگه که نگاه کنیم شایدهم علت این حرف ترس و باسازی غرور شکسته شده اون جوون مقابل یه پیرمرد چاق بود.

رند

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 19:04

آوره اند(( روزی رندی خطایی مرتکب می شودو او را نزد حاکم می برند تا مجازات را تعیین کند.حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید.اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .رند هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .
عده ای به رند می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
رند گفت : انشاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم .))





( تعداد کل: 721 )
<<    1       ...       4       5       6       7       8       ...       91    >>