X
تبلیغات
رایتل

مدلینگ

سه‌شنبه 13 تیر 1396 ساعت 18:50
هفت خواهر سوترلند، با نامهای سارا، ویکتوریا، ایزابلا، گریس، نااومی، دورا و ماری، بین سالهای  ۱۸۴۵ تا ۱۸۶۵ میلادی در مزرعهٔ کوچکی در یکی از روستاهای نیویورک ایالات متحدهٔ آمریکا به نام کامبریا و در خانوادهٔ فقیری به دنیا آمدند.
خواهران موهایی بلند و زیبا داشتند. دائماً موهای خود را با ماده‌ای بدبو می‌شستند، موضوعی که در مدرسه برایشان دردسر درست کرده بود و باعث شده بود تا سایر دانش‌آموزان از آنها فراری باشند. با این حال هیچکس منکر زیبایی موهای آنها نبود.
پدر هفت خواهر، تصمیم می‌گیرد تا برای رهایی از فقر، از زیبایی موهای دخترانش سود ببرد. بعلاوه اینکه این هفت خواهر، توانایی نواختن و آواز خواندن هم داشتند و ترانه و افسانه‌ها را به آواز میخواندند.پدر خانواده، آقای سوترلند، هفت خواهر را به کار در سیرک می‌گمارد و پس از مدت کوتاهی آنها به آوازه‌خوانان دوره‌گردی معروف تبدیل می‌شوند.شهرت هفت خواهر بتدریج در سطح ملی گسترش می‌یابد. روی جلد مجلات و روزنامه‌های بسیاری، تصاویر هفت خواهر با موهایی پرپشت و بلند نقش می‌بندد. پس از موفقیت‌های بسیاری که شهرتی فراوان برای خانواده ی سوترلند به همراه می‌آورد، پدر به راهی تازه، برای کسب ثروت بیشتر روی آورد: «فروش محلول‌های جادویی».
آقای سوترلند، این محلول جادویی را که ادعا میکرد نوعی تونیک تقویت‌کنندهٔ مو است و  موهای دخترانش بخاطر استفاده از آن چنین رشد شگفت‌انگیزی داشته است را به هزاران نفر می‌فروشد و خانواده به ثروتی عظیم دست می‌یابد.خواهران سوترلند پس از مرگ پدرشان عمارتی بزرگ در مزرعهٔ محل زندگی خود ساختند. خانه‌ای با ۱۴ اتاق، آب لوله کشی گرم و سرد، مبلمان وارداتی از اروپا، چلچراغ‌ها و همچنین آشپز و خدمه.پس از گذشت چندسال، خواهران به خوشگذرانی صرف روی آوردند، از سوی دیگر تمایل به داشتن موهای کوتاه و عدم استقبال از موهای بلند از سوی مردم، موجب شد تا خواهران بتدریج اموال خود را از دست دهند و درنهایت در فقر از دنیا بروند.

خواهران سوترلند، اولین مدل‌های دنیا بودند.


بیم و امید زیر شاخه های بید مجنون

شنبه 10 تیر 1396 ساعت 18:00


بیم و امید  زیر شاخه های بید مجنون 


روزی که از تو جدا شم http://s8.picofile.com/file/8299319950/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C.html

روز مرگ خنده هامه

روز تنهایی دستام

فصل سرد گریه هامه

توی اون کوچه ی غمگین 

جای پاهای تو مونده 

هنوزم اون بید مجنون 

عکس قلبتو پوشونده

بعد تو گریه رفیقم

غم تو داده فریبم 

حالا من تنها و خسته

توی این شهر غریبم

ترانه ی جدایی ،شعر مسعود امینی و صدای افسر شهیدی را گمان می کنم کمتر کسی است که نشنیده باشد . ترانه ای که همه از آن خاطره دارند . از جمله ما ، متولدین دهه ی چهل !

این ترانه را افسر شهیدی در اوایل دهه ی پنجاه خوانده است . یعنی در زمانی که متولدین دهه ی چهل یا کودک بوده اند و یا نوجوان . 

اما جلوی هر متولد دهه ی چهل که چند ثانیه از این آهنگ را سوت بزنی یا زمزمه کنی ، یا آهی خواهد کشید و یا سری به حسرت تکان خواهد داد و خواهد گفت : 

- آخ که من چقدر خاطره از این آهنگ دارم !

اما کدام خاطره ؟ 

راستش این است که ما متولدین آن سالهای پس از کودتا و پیش از شورش ، از هر چیزی که بوی جدایی و غربت بدهد خاطره داریم !

اصلا ما آهنگهای خاصمان آهنگ هایی بود با همین تم و طعم ! تم جدایی و طعم غربت .

حالا اگر صدای دوست داشتنی افسر شهیدی و آن موسیقی ناب هم کنار این مشخصات باشند که دیگر می شود نور علی نور ! می شود یک نوستالژی همیشگی برای خاطره سازی و خاطره بازی .

راستش این است که ما بچه های بعد از کودتا و قبل از شورش ، بیشتر خاطراتمان از جدایی است و از غربت ! اصلا انگار ما خواسته یا ناخواسته با این دو موضوع یا درگیر بوده ایم یا درگیر شده ایم !

اصلا انگار ما را ساخته بودند برای خاطره سازی و خاطره بازی با جدایی ها و غربت ها . 

انگار سرنوشت این بود که بخشی از ما اسیر غربت شوند و بخشی در شورش و جنگ و سالهای شگفت دهه ی شصت ، اسیر مرگ و تنهایی و غربت و جدایی و گوشه گیری و فرار از خود و از دیگران شوند . 

فارغ از هر بحث سیاسی و اجتماعی که من چیزی از تحلیل و تفسیر آنها نمی دانم ، اما خیلی ساده و عامیانه ، اصلا انگار ما در هر کاری و هر رابطه ای از همان ابتدا شروع می کردیم به زمزمه ی ترانه ی جدایی ! 

از جمله در روابط عاطفی و در سرودن و خواندن و درگیر شدن با عاشقی و عاشقانه هایمان . 

انگار ما از همان اول می دانستیم که ته هر کوچه ای یا بن بست است و یا اگر بن بست نباشد به یک دو راهی جدایی خواهد رسید !

اصلا انگار ما از درون هر رابطه و هر احساسی دنبال دوگانه ی یکی شاد و یکی غمگین ، یکی با یار و یکی در حسرت ، یکی در  دیار و یکی در غربت و ... و ... بودیم . 

شاید به همین خاطر است که خیلی از ما از کوچکترین و زیباترین رابطه ها و دوستی ها و عاشقی هایمان ، بیش از هر چیزی ، با غمها و غصه هایش خاطره بازی می کنیم . 

راستش انگار بید مجنون زندگی ما تنها برای پوشاندن عکس قلبهای خاطره هایمان  رشد کرده بود ! 

انگار همه ی شهرها را ساخته بودند برای اینکه ما را سرگردان و آواره ی آنها سازند ! 

اما و با همه ی اینها ما هنوز هستیم ! هنوز منقرض نشده ایم ! هنوز زیر لب زمزمه می کنیم " تو و خوشحالی و امید ، من و تنهایی و حسرت ،... " و حالا این آهنگ دوست داشتنی را برای بچه ها و نوه هایمان می گذاریم و از آنها می خواهیم که با شادی ها و امید ها و آرمانهایشان خاطره بازی کنند ، نه با غمها و حسرت هایشان . 

شاید به همین خاطر است ، که ما در سرازیر شدن به سمت نیمه ی پایانی عمر ، به هر دری می زنیم تا طعم امید را به خانه ، کوچه ، خیابان و شهرهایمان ببریم ! شاید ما خسته شده ایم از اینهمه قدم زدن در کوچه های غمگین و حالا گفتن و خواندن از  امید به داشتن کوچه های شاد را تجربه می کنیم . 

نمی دانم ... اما ما امید داریم به اینکه روزی هم در این دنیای شگفت خواهد آمد که در انتهای هر کوچه ای ، میدان کوچکی خواهد بود که در آن یک نفر یک آهنگ شاد قدیمی را با ساز خود می نوازد و چندین نفر دست در دست هم ، زیر سایه سار بیدهای مجنون ، شادمانه می رقصند . ...

باقی بقایتان .

مجید شمسی پور .

ما آدمها!

پنج‌شنبه 8 تیر 1396 ساعت 01:34

زندگی میان آدمها چندان ساده نیست.

هرکس خلق و خویی دارد و رفتار و چهارچوبهایی که رابطه با دیگران را جور مشخصی تعریف می کند

بعضی آدمها رابطه شان را حتی با نزدیکترین کسانشان فاصله گذاری می کنند یعنی حد و مرز مشخصی برایش تعریف میکنند که از قضا نه تنها خوشایند نیست بلکه ارتباط را سخت میکند.

یعنی نمیتوانی بفهمی که الان تا چه مرحله ای میتوانی پیش بروی. مثال ساده اش اینکه موقع کمک درجمع کردن سفره نمیدانی میتوانی وارد آشپزخانه هم بشوی!! یا فقط در حد یکی کردن سبد سبزی باید جلو بروی....

رابطه با این آدمها همیشه معلق می ماند....قوام نمیگیرد...محکم نمیشود...پس هیچوقت نمیتوانی روی چنین رابطه هایی حساب کنی.

آدمهای دیگری هم هستند که خودشان نیستند....هیچوقت نمیتوانی بفهمی چه چیز شادشان میکند و یا از چه چیزی خوششان نمیاید.

خود واقعی شان را حتی خودشان هم نمیشناسند...میان تعارف و تملق پنهان میشوند...گاهی هم که بیرون مآیند نمیتوانی بفهمی واقعی است یا نه. تو هم همیشه باید ملاحظه داشته باشی...چون نمیدانی چه بگویی یا چه بکنی که به تریش قبایشان برنخورد!!

اما در مقابل همه اینها آدمهایی هستند که مثل آب روانند..خود خودشانند..چه خوشت بیاید چه ناامیدت کند...همیشه همیننند که میبینی....

ارتباط با آنها اول کمی تو را بلاتکلیف میکند...انگار عریانند....اما رفته رفته عادت میکنی و تازه میفهمی چقدر خوب است...تو هم خود واقعی ات میشوی..بی تکلف..بی ملاحظه...راحت و روان.. ارتباط با این آدمها را از شانسهای بزرگ زندگی تان بدانید و هرگز با آنها بودن را از دست ندهید چون همیشه میتوانید به چنین رابطه ای تکیه کنید.


پریدن

سه‌شنبه 6 تیر 1396 ساعت 22:12

میگن جایی که ترسیدی باید بپری چون اونجا، جایی هست که موفق شدن یا نشدنت رو مشخص میکنه. 

اما نمیگن اگه پریدی و به فنا رفتی چی؟ اگه این پریدن غیر از خودت دیگران و هم له کرد چی؟ 

باید به ترس غلبه کرد قبول باید شجاعت داشت خیلی خوب، اما مرز شجاعت و حماقت کجاست؟ این مرز رو کی تعیین میکنه؟ اصلا کی میتونه جای دیگری باشه و براش نسخه تجویز کنه، همه شامل یه قانون میشن یا داستان هر کسی فرق داره، بازتعریف رفتارها و عملکرد و انتخابهای هر کسی به چه شکل و سبک و سیاقی خواهد بود؟ به نظرم هیچ قانون جهانشمولی که همه ی اشخاص رو پوشش بده وجود نداره. 

عشق جنی !

یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 01:30


هر طور شده باید ته و توی قضیه را دربیاورم . از کجا معلوم که راست نباشد ؟ شاید راست باشد ! حتما راست است. همه­ی مردم که دروغ نمی­گویند . حتما جن هست و حتما همان جاست . این طور که می­گویند با کسی هم کاری ندارد. جن بی­آزاری است . فقط دنبال یک نفر خاص می­گردد . یا کسی شبیه آن یک­نفر. او هم که حالا دیگر اینجا نیست . من هم که شبیه او نیستم . پس دلیلی ندارد که بترسم . امروز خودم تنها می­روم . می­روم و هر طور شده پیدایش می­کنم . خیلی سئوال­ها هست که باید از او بپرسم . فقط او ، آن جن ماده است که می­تواند جواب خیلی از سئوال­هایم را بدهد !

....

...

هزار تا سئوال در مورد هزار تا موضوع غیر عادی دارم که شاید فقط یک جن بتواند به آنها جواب بدهد . می­خواهم بپرسم روح قبلی ­ام روح چه کسی یا چه چیزی بوده است ؟ چرا گاهی وقت­ها فکر می­کنم روح یک جن آواره در من وجود دارد ؟ می­خواهم بپرسم چرا هر چند وقت یکبار ، روزهای چهارشنبه که می­شود دو تا شیار زخم موازی روی آرنج­هایم پیدا می­شود ؟ می­خواهم بپرسم کدام گربه­ها جن هستند ؟ می­خواهم بپرسم بین سین ابن لام ابن جیم ابن شیطان و مقبره­ی سام و لام نبی چه نسبتی هست؟ و ... و ... هزار تا سئوال جنیِ دیگر . 

...


بخشی از روایت : عشق جنی 

مجید شمسی پور

....

پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ساعت 11:34

چقدر سنگینم!

حس مادری رادارم که بچه مرده ای درشکم دارد.

غم گنگی دارد که توجیهی برای سوگواری اش نیست..

مرثیه ای برای سرودن نمیداند!

نفسم را به سختی فرومیبلعم و باز به دستان خالی ام نگاه میکنم..

دستهایم خالی است....

خالی خالی...

دلم آشوب میشود.

چطور میتوانم چیزی را پس بگیرم که ازآن من است!!!

حقی را که وقیحانه از من دزدیده اند چگونه برگردانم!!"

خدای که دم از عدالت میزند کجاست!!

کو زلفقار علی که ناعدالتی را دوشقه کند!!

تا کجا تا کی ساکت است...

 بغضم را میبلعم و لبخند میزنم..

انگار هرگز هیچ حقی نداشته ام..

نقاب بی تفوتی ام را به صورتم آویزان میکنم.

و دوباره دست کسی را میبوسم که آرزوی شکستنش را دارم!

لعنت به من.....


ماجرا

سه‌شنبه 30 خرداد 1396 ساعت 19:01

چند روز پیش یه ویدئو  دو دقیقه ای برام فرستاده بودن که ماجراش  از این قرار بود:

دو تا خانوم جوان توی خونه بودن،از کمر به پایین کاملا برهنه، پیک براشون غذا آورد شورت هاشون رو درآوردن یکشون مشغول پرداخت وجه غذا بود اون یکی که وسط هال دراز کشیده بود تمام حالات پورن  رو اجرا کرد، مرد جوان پیک کمی با تعجب بهشون نگاه میکرد و بعد از دریافت پولش بدون اینکه عمل خاصی انجام بده از در رفت بیرون...

این ویدئو کلی کامنت داشت بالغ بر چند هزار تا و همگی متفق القول لعن و نفرین میکردن شانس خودشون رو، هر کدوم هم به فراخور دایره لغتش تیکه و فحش و لیچاری  نثار اون پیک میکرد که بی عرضه ست،مرد نیست، خاک بر سرش، بی وجود هست،ماست و خنگ و غیره... هست.

با اینکه چرا این ویدئو ساخته شده  اینکه اصلا واقعی هست یا پیک آشنا و دوست این خانوم هاست، اینکه قصدشون چی بوده و چرا این فیلم منتشر شده و سایر مسائل کاری ندارم  چیزی که منو ترسوند این بود که میون اون چند هزار کامنتی  که گذری خوندم میون اون همه افسوس و تحقیر، محض نمونه یه نفر نگفته بود دمش گرم که متعهد هست حالا به همسرش به عشقش به دوست دخترش ... اصلا کسی به گزینه تعهد فکر نکرده بود!  یعنی اینقدر سکسوالیته بر ذهن و روح ما استیلا پیدا کرده که حتی فکر اینکه طرف متعهد باشه از ذهن و مخیله مون هم گذر نمیکنه. تو جامعه ترسناکی داریم زندگی میکنیم اونقدر ترسناک که  ارزشهای  انسانی و اخلاقی کمترین ارزش رو پیدا کردن که هیچ اصلا گم شدن گم.

زنی که شبیه هیچکس نبود

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 19:00

.... زن ، رو برمی گرداند . پیش از آنکه طره های موی زن جلوی چشمانش پخش شوند ، برق چشمهایش با نگاهم تلاقی می کند . از خواب می پرم . تمام بدنم عرق کرده است  . انگار می لرزم . نگاه زن ، چهره ی زن ، هیچکدام از جلوی چشمم دور نمی شوند . اولین چیزی که به ذهنم می رسد را چند بار برای خودم تکرار می کنم :

-        این زن شبیه هیچکس نیست ... این زن شبیه هیچکس نیست ...

پتو را از روی پایم برمی دارم . می روم سمت آشپزخانه . یک لیوان آب سرد می خورم . اما انگار هنوز دارم کابوس می بینم . لیوان را تا نصفه ، آب می کنم و می ریزم روی سرو صورتم . کم کم انگار از کابوس رها می شوم . کم کم چهره ی زن از جلوی چشمم دور می شود . کم کم فراموش می کنم که آن زن شبیه هیچکسی نبوده است . کمی که آرام می شوم ، می نشینم لبه ی پنجره و خیره می شوم به تاریکی پشت پنجره . کم کم با آرامش بیشتری به خوابی که دیده ام فکر می کنم . به اینکه نگاه آن زن شبیه هیچ نگاهی نبوده است . گردش چهره ی زن شبیه هیچ چیزی نبوده است . برخورد نگاهش با نگاه من شبیه هیچ برخورد دیگری نبوده است . و باز برای هزارمین بار از ذهنم می گذرد که آن زن شبیه هیچکسی نبوده است . ...


تکه ای از روایت : زنی که شبیه هیچکس نبود .

مجید شمسی پور 

( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       4       5       6       7       8       ...       83    >>