X
تبلیغات
زولا

حکایت هشتاد و پنجم

سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 20:44

مولانا در مثنوی معنوی دفتر دوم  قصه ای را روایت  میکند که حکایتی در باب چهار هندو است که در مسجد به نماز می ایستند وقتی صدای موذن برمی آید یکی از آنها با آن که خود در نماز است می گوید: ای موذن بانگ کردی وقت هست.
هندوی دیگر در همان حال به وی می گوید: سخن گفتی و نمازت باطل است
سومی به دومی می گوید: به او طعن نزن که نماز تو هم باطل است.
سپس هندوی چهارم می گوید: خدا را شکر که من مثل شما سه تن سخن نگفتم.
 بدین گونه بالاخره نماز هر چهار تن تباه می شود.
دراین حکایت هر کدام از این چهار هندو نمادی هستند از انسانهایی که به عیب خود کور می باشند و به عیب دیگران بینا و آگاه...
((چار هندو در یکی مسجد شدند
بهر طاعت راکع و ساجد شدند))

ناسپاس

سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 19:28

بعضی از افراد به ساده ترین حرکت و اتفاقی شاد میشوند و این شادی  رو بروز میدن و حس خوبی برای اطرافیانشون بوجود میارند، اما بعضی از انسانها کلا با  کمتر محرک بیرونی شاد می شوند و تمام تلاش و کوششی رو که برای شاد شدنشون انجام شده رو به هیچ می گیرند من به این دسته افراد میگم شاد نشو... بگذریم از افراد افسرده، مد نطرم عمدتا کسانی هستن که با نگاهی بی تفاوت به تلاش و کوششی که برای شاد کردنشون رخ داده خستگی رو به تن آدم باقی میذارن.

قبول دارم شاید طرف حال و حوصله نداره، خسته ست اعم از جسمی و روحی، اونقدر سختی کشیده که الان چیزی براش مهم نیست  اما ته تهش به نظرم این دست از افراد   صحیح تربیت نشدن و اصولا قدردان هیچ اتفاق و عملی نیستند شاید هم قدردانیشون درونی باشه، ولی اون بنده خدایی که دهنش آسفالت شده تا این شادی و براشون ایجاد کنه  وقتی در قبال تمام کاری که انجام داده لحن بی تفاوت و نگاه سرد رو تحویل میگیره   قدردانی درونی به چه دردش میخوره؟!

بعضیا میگن اگه پولدار و ثروتمند باشیم خیلی میبخشیم،  اگه کسی بخشنده باشه در فقر و نداری هم از اونچه که داره چشم چوشی میکنه و میبخشه...

بعضیا منتظرن یه اتفاق بزرگ بیفته تا شاد بشن، کسی که شاد بودن رو بلد باشه با کوچکترین اتفاق هم میتونه شاد بشه...

بعضیا به ذره ای تمام عمر قدردانند، و عده ای در مقابل کوهی جز ناخرسندی و ناسپاسی نمیدانند...

به قول سعدی علیه الرحمه:

دوام دولت اندر حق شناسیست    زوال نعمت اندر ناسپاسی است

اگر فضل خدا بر خود بدانی         بماند بر تو نعمت جاودانی

چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟   حرامت باد اگر شکرش نگویی

((منو حالا نوازش کن))

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 18:48

نذاشتن دوستی و محبت رو یاد بگیریم و تو روابطمون جاری بشه، همش نهی بوده و نفی، همش ترسیدن از اوهام،ترس از کج فهمی ترس از برداشت و نگاه مردم، ترس از فشار سنگین جامعه  نمیذاره راهی رو بریم که باید بریم بلکه به هزار بیراهه و چاله و چاه گذرمون میفته و همیشه چه دیر میرسیم چقدر دیر یادمون میفته فلانی چقدر عزیز بود برامون، زمانی که دیگه فرصت و امکانی برامون باقی نمونده، غرور  مشغله فراوون یا بی حوصلگی و خستگی  ما رو از اصل مطلب دور کرده،  نمیخوام نصیحت کنم یا راهکار ارائه بدم بلکه اینا رو گفتم تا یه موضوعی که چند روز قبل پیش اومد رو تعریف کنم   اونایی که منو میشناسن میدونن چقدر به مادرم علاقه مند و وابسته هستم بعد از فوت بابا تقریبا هر روز از سرکار با مامان تماس میگیرم و حال احوال میکنم تا شب که برم خونه و ببینمش، این رویه واسه من خیلی عادی شده و تقریبا به عادت تبدیل گشته، واقعا برای اطلاع از حالش زنگ میزنم و هیچ چیز خاصی تو این اتفاق نمیبینم اما چند شب قبل که بر حسب یه پیشامد منزل یکی از اقوام بودم لابلای حرفاشون به این موضوع اشاره شد و دیدم همین عادت یک دقیقه یی و ساده من چقدر تاثیر مثبت داشته و چه تفسیرهای که ازش نمیشد...


((برجان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران))

سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 19:27

دلتنگ شدن برای کسی یا چیزی که نیست و وجود خارجی نداره اعم از اینکه بوده و از بین رفته یا اصلا وجود نداشته یه خودآزاری مستمر از طرف افرادی هست که نمیتونن بین جهان واقعی و دنیای ذهن و خیالشون تفاوت قائل بشن و اصولا دنیای دارند که خطوط جهان عینی و ذهنی شون درهم فرو رفته، هر چی این درهم تنیدگی شدیدتر باشه میزان آزار دیدن فرد بیشتر میشه.  هرکدوم از ما تا حدودی خیال بافی میکنیم ول اینجا بحث اشخاصی هست که کلا مرزی بین خیال و واقعیت براشون قابل تصور و فهمیدن نیست  تو روانشناسی   اساسی و عمیق به چنین بیماری هایی پرداخته و کاملا تشریح اش کرده اند. فارغ از اسم و رسم بیماری  حس غم انگیزیه  دلتنگ شدن برای عدم... بقول حسین پناهی انگار (( تو سینه آدم قلبش یخ بزنه))



پی نوشت:دعا کنیم برای سلامتی دریانوردهامون که تو دریای چین گرفتار  آب و آتش هستن

دور باطل

سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 18:24

((میون این همه کوچه   که به هم پیوسته  کوچه ی قدیمی ما  کوچه ای بن بسته))

بازم تکرار و تکرار یاد سال هفتادو هشت و  هشتاد و یک و هشتاد و هشت دوباره زنده شده....

((دیوار کاهگلی یه باغ خشک   که پر از شعرای یادگاریه  مونده بین ما و اون رود بزرگ  که همیشه مثل بودن جاریه))

بیش از صد و خرده یی سال هست که میخوایم و نمیشه، مشکل یادگاری هاست یا حس حسرت ما نسبت به درخت های خشکیده ای که یه زمانی سرسبز سر سبز بودن....

((توی این کوچه به دنیا اومدیم  توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم))

میگن مشکل اصلی خاورمیانه وجود نفت هست، کاملا موافقم تا زمانی که نفت وجود داره قدرت های بزرگ دست از سر اهالی خاورمیانه برنمیدارن...

((اما ما عاشق رودیم، مگه نه؟ نمی تونیم پشت دیوار بمونیم  ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟ نباید آیه حسرت بخونیم))

حکم امثال من که هم عاشق وجب به وجب این خاک هست هم مذهبشون رو عمیقا دوست دارن و بهش باور قلبی دارن، قصد مهاجرت هم ندارن،  ((درسرزمین قد کوتاهان (که) معیارهای سنجش همیشه برمدار صفر سفر کرده اند )) چی میتونه باشه...

((دست خسته مو بگیر   تا دیوار گلی رو خراب کنیم، یه روزی    هر روزی باشه دیر و زود،می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تنای تشنمونو،می زنیم به پاکی زلال رود))

وقتی میبینم تعداد افراد پلیس ضد شورش تو میدون ولیعصر و انقلاب به ازای هر یک نفر عابر حداقل ده نفر پلیس هست معنای مردمی ترین نظام دنیا رو بهتر درک میکنم... 

بوی ناب آدمیت

سه‌شنبه 5 دی 1396 ساعت 18:40

کاسپارف استاد بزرگ شطرنج، در بازی به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:

«در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»

گاهی دنیا تنها می ماند ...

جمعه 1 دی 1396 ساعت 00:33


بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391

من نادر تشرعی هستم.متولد 1350.

 

 

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.

تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.

پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه

من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...

من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.

امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)

به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.


این اولین یادداشت نادر دوست داشتنی بود در وبلاگ چارو . و ... 

*********************************** 

ساعت 9 شب 30 آذر 96 ( یلدا ) 


به یاد نادرم . از وقتی بی خیال فیس بوک شدم، فقط دو سه بار با عباس و یک بار با نادر در ارتباط بوده ام . 

به یاد نادرم . سری به تلگرام می زنم . بین شماره های تشرعی ها، چشمم به عکس پروفایل ناهید خانم می افتد . ناهیدخواهر نادر است. عکس پروفایلش عکس نادر است. در تمام سلولهای بدنم زلزله می شود . 

- سلام . خوبید؟ خانم تشرعی از دوست من چه خبر؟

و برای خالی نبودن عریضه و برای داشتن بهانه می نویسم : -

- یلداتون شاد . 

نزدیک دو ساعت بعد،...
- سلام آقا مجید انشالله یلدا شما شاد باشه. نادر دیروز فوت کرد...

 

متاسفم . یکی از اسطوره های استواری و یکی از بمب های روحیه، دنیا را تنها گذاشت و رفت ... 

((نفس کشیدن سخته...))

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 18:23

سخته حرف داشته باشی  اما نتونی بزنی، یعنی نخوای چیزی رو بگی  که هزار بار گفتی و هیچ ترتیب اثری داده نشده. بدونی و مطمئن باشی که غلطه اما سکوت کنی...

سخته نخوای اونی بشی که میخوان  و همونی بمونی که میخوای و هستی، هر پشتکی بزنن تو براشون یه وارو، رو کنی و اصلت هیچ وقت فرع نشه...

سخته نزدیکترین آدما بهت، بدترین و کاری ترین زخم ها رو بزنن، یعنی کسایی که حاضری خیلی راحت جونت رو براشون بدی اما اونا تیغ  بکشن به تموم جسم و روحت...

سخته تحمل کردن بعضیا بخاطر بعضیای دیگه، کسایی  که دیدنشون کفاره داره  رو بذاری روبروت  و بشن آیینه دق ابدی و ازلی...

سخته اهل نوازش کردن باشی  اما مجبور به حمل شلاقی بشی، عاشق برف باشی و خونت روی خط استوا باشه...

سخته بقیه رو سیراب کنی و اصل کاری ها همیشه تشنه باشن،  تمام روز قفس بسازی و زنجیر ببافی  اما آخر شب شعر آزادی زمزمه کنی...

سخته بعد از کلی نذر و نیاز و دوا درمون دنیا بیایی اما نشه اونی که باید  و سر آخر تو اوج جوونی، گوشه خیابون از زور سرما و خماری جوون بدی و شهرداری دفن و کفنت رو انجام بده....

سخته تو کوچه بن بست مجبور باشی بدویی، یعنی اصلش فرقی هم نداره انداخته باشنت تو کوچه بن بست یا خودت رفته باشی...

سخته  علامت کش گذر نواب باشی و سر پیری کارت به خنچه کشی برسه به خداوندی خدا  این دیگه سخت نیست بلکه خود خود مرگه...

( تعداد کل: 721 )
<<    1       ...       5       6       7       8       9       ...       91    >>