X
تبلیغات
رایتل

ازادی ...

پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 20:53

روی سخنم امروز  با کسانیست که  مخالف حجاب اند ....

نه که فکر کنید میخوام نصیحتتون کنم ....نه اصلا قصد ندارم از حجاب و مزایاش براتون حرف بزنم ....

فقط یه سوال ، اینکه ... وقتی میگیم هر کسی هر جور که دوست داره لباس بپوشه ...این حدود نداره .... یعنی هر جور که دوست داشته باشند میتونند لباس بپوشند ....هـــــــــر جور....که دلش خواست ....؟

باور کنید جمله بالا طعنه امیز نیست .... کاملا سوالیه .....

میگن عادی میشه .... اصلا نگاه نمیکنی .....

خب من خارج کشور نبودم .... یه کم گنگم .... من 40 سالمه   .... ولی زن نیمه عریان هنوز  جذابه برام  ....

عادی هم نشده ... سخت میتونم چشمامو درویش کنم ... ترجیح میدم اون یه چیزی بپوشه ...

خب اگه چشم چرونی نمیکنم بخاطر روابط اجتماعی ... وجود تعهد ... حفظ شخصیتی که برای خودم ساختم  و.... خیلی چیزهای دیگه است

ولی در اینکه جذابه شک ندارم .


بحث من نیست آ... به این فکر می کنم .. اگه دختر 9 یا ده ساله من  که کاملا بدن یه زن پیدا کرده هر جور دلش خواست لباس بپوشه .... یه پسر 13 ساله هم مدرسه ایش که از بد حادثه خیلی هم " هاته " تعهد هم نداره .... ... چقدر باید رو خودش کار کنه چقدر باید با شخصیت باشه  که سمت دختر من  نیاد .... 



خب ... بیاد ...؟ بچه من باید آموزش دیده باشه ؟ .... این حرف ها در مقابل میل جنسی مثل جوک می مونند

البته شاید من از دور دستی بر اتش دارم و نمیدانم اونجا چه خبره .... حتما زندگی سالمتری از ما دارند .؟


دیروز با یکی از دوستان که حدود 20 سالی استرالیا زندگی می کنه  هم صحبت شدم .... یه چند تا آمار بهم داد ....غلط یا درستش گردن خودش .....


خانواده های استرالیایی   اکثرا خودشون  امیدوارند و دوست دارند دخترشون تا سن 15 یا  16 سالگی " ویرجین " یا همون  باکره باشه ... مثل خانواده های ایرانی که دوست دارند دخترشون تا ازدواجش " باکره "   باشه  ولی این فقط یه رویاست

دوستم می گفت  معمولا  90 درصد دحتر ها 11 یا دوازده سالگی یه تجربه جنسی  با هم کلاسی شون دارند ....

می گفت ارتباط یه مرد  با یه دختر بچه غیر قانونیه ولی هر دختر یا پسر میتونه با هم کلاسی هم جنس یا غیر هم جنسش  که هم سنش باشه یا حداکثر 5 سال اختلاف سنی داشته باشند رابطه برقرار کنه ..... 


می گفت اونجا  اصطلاحی هست به نام " تینیج مام "  که خیلی مورد حمایت دولت هستند .... یعنی دخترانی که تو سن 11 تا 19 سالگی مادر میشن ....


از دوستم پرسیدم خب چرا پس  وقتی یه دختر 10 یا دوازده ساله رو تو ایران شوهر میدن انقدر اونا سر و صدا میکنند ....فحشمون میدن .... 

گفت به نظر اونها ازدواج یه رابطه تعهد آوره ولی رابطه جن سی هر چند با چند نفر باشه تعهد آور نیست ....


چند روز پیش هانا داشت کارتون می دید من از وسط کارتن جذب کارتن شدم  " بانی خرگوشه" و  اون  " اردک سیاه "   کاراگاه خصوصی شده بودن و دنبال عشق  اقای "  موش کیسه دار " میگشتند ....اقا موشه هم خیلی ناراحت بود و دائما گریه میکرد ... خلاصه اخر داستان  خود فرد گمشده پیدا شد ... رفته بود پارک سر کوچه به رابطه شون فکر کنه ....

نکته جالبش این بود که جفت اقای موش کیسه دارهم  " نر " بود ....


به درستی یا غلط بودنش کار ندارم .... تو " کت من نمیره " ... نگرانم 



احساس می کنم هیچ دموکراسی اونجا برقرار نیست اونجا هم  مثل ایران روششون رو میکنند تو حلقومت .. منتها ایران با زور  اونجا با تبلیغات و هجوم فرهنگی ....






قصه پنجم : سیب نقره ای

چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 21:26

تازه درسم را در دانشسرا تمام کرده بودم  و سال 73 اولین بار بود که به عنوان معلم سر کلاس می رفتم . حالا که خوب فکر می کنم می بینم آن کلاس خاطره انگیز یکی از بهترین کلاس های عمرم بوده است تا همین حالا . حتی اسم خیلی از بچه های کلاس را یادم هست و حتی چهره هایشان را خوب به خاطر دارم . شاید به خاطر شور و شوق زیاد اولین سال معلمی بود و شاید هم به خاطر آن عکس یادگاری که پای تخته با بچه ها گرفته بودیم و آخر سال بچه ها تابلویش کرده بودند و به عنوان هدیه به من دادند و هنوز هم روی دیوار نصب است . علی صفریان ، مهدی کمالی ، شاهین مولایی ، صادق رئوفی ، علی محبی و ....

اسم کوچک بعضی را یادم نیست مثل کریمی و بهزادی و محمد پور و بعضی ها هم متاسفانه فامیلیشان را فراموش کرده ام مثل همین پسری که قصه اش را می خواهم برایتان بگویم : مهرداد


من ریاضی  جدید ( در نظام قدیم معادل آمار و احتمال فعلی بود ) درس می دادم و به واسطه علاقه ام به ادبیات هر روز کلاس درس را با یک شعر شروع می کردم . اگرچه کمی عجیب بود ولی بچه ها دوست داشتند . مخصوصا آنهایی که از ریاضیات و حساب فراری بودند خوششان می آمد که دبیر ریاضیاتشان اهل شعر و ادب است . یکروز غزلی از حافظ می خواندیم و یکروز حکایتی از گلستان و گاهی فروغ و گاهی هم حمیدی و گاهی هم مشیری و شهریار ...

بچه ها که رگ خواب مرا یافته بودند مدام بحث کلاس را به سمت ادبیات می بردند و می دانستند که من به خواسته آنها نه نمی گویم . وقت کلاس صرف شعر می شد و آنها به گمانشان داشتند سرم شیره می مالیدند ولی من خوشم می آمد از این شیره مالی ...


به خاطر اختلاف سنی کم با بچه ها رابطه دوستانه ای با هم داشتیم و بچه ها هم معرفت به خرج می دادند و هوایم را حسابی داشتند طوری که مدیر مدرسه همیشه با تعجب می گفت که من با وجود تجربه کمی که دارم محبوب ترین دبیر ریاضی هستم که به عمرش دیده است .

مهرداد پسری بود سبزه با موهای بلند . شلوار لی می پوشید و عادت داشت همیشه دو تا ساعت مچی به دستش ببندد . علتش را نفهمیدم و هیچ وقت هم نپرسیدم هرچند که کنجکاوی مرا قلقلک می داد .


یادم آمد . مهرداد صحتی . فامیلیش صحتی بود و بچه ها به خاطر همان دو ساعت مچی که همیشه به دستش می بست او را مهرداد ساعتی صدا می زدند و به شوخی می گفتند مهرداد از تهران تا مشهد دو ساعته می رود . گویا پدرش اهل مشهد بود . وقتهایی که کلاس خسته کننده و کسالت آور می شد گاهی با بحث در مورد رمان و شعر و موسیقی جو را عوض می کردیم و مهرداد همیشه پایه بحث بود . می گفت گیتار برقی می زند و عاشق موسیقیست و زنگ های تفریح هم مدام واکمن دم گوشش بود  .

هنوز اوایل سال بود و من یکروز در هفته در آن مدرسه کلاس داشتم . زنگ که خورد مهرداد آخر از همه داشت از کلاس بیرون می رفت . منتظر بود تا با هم بیرون برویم و مسیر راهرو تا دفتر را همراه من باشد . کتاب و جزوه ها را که جمع کردم دیدم به طرف من آمد و دستش را بالا برد و پرسید : آقا ببخشید . شما چه نوع موسیقی خوشتون میاد ؟

آن موقع انتخاب های زیادی در موسیقی وجود نداشت . یا باید سنتی پسند بودی و طالب خوانندگان وطنی یا طرفدار پاپ و خوانندگان آن سوی آب .

نمی شد بگویم خوانندگان آنور آب را بیشتر دوست دارم و به همین خاطر گفتم : شجریان ، ناظری ، افتخاری هرچه پیش بیاد گوش می کنم و مهرداد نوار کاستی را از کیفش بیرون آورد طوری که انگار دارد کار خطرناکی می کند و آن را آرام گذاشت روی کیفم . پرسیدم : این چیه ؟ گفت : آقا مجازه ولی سنتی نیست . این عالیه آقا . من با این نوار زندگی می کنم . بیزحمت گوش بکنید . مال کوروش یغماییه . سیب نقره ای . دیوانه کننده ست اصلا .


به اصرار مهرداد نوار را برداشتم و از من قول گرفت که زود پسش بدهم .

آنروزها علاوه بر تدریس مشغول تحصیل هم بودم . دانشسرا را صرفا برای فرار از خدمت سربازی رفته بودم و این یکروز تدریس هم ذمه ای بود بر گردنم که راه فراری از آن نبود . فوق لیسانس می خواندم و پروژه های دانشگاه فرصت سر خاراندن به من نمی داد . ماشین هم نداشتم . صبح تا شب توی دو تا موسسه مشغول کار تحقیقی بودم و باقی هم که توی دانشگاه درگیر درس . عملا وقتی به خانه می رسیدم جنازه ای بودم که لقمه ای شام می خورد و می خفت .


از هفته بعد هر روز که به مدرسه می رفتم بعد از تعطیلی کلاس مهرداد می آمد سراغم و با هیجان می پرسید : آقا گوش دادید ؟ باحال نبود ؟ و من مدام او را سر می دواندم که هنوز فرصت نکرده ام . بعد از چند هفته آن هیجان تبدیل شد به یک سوال طلبکارانه که : آقا مثل اینکه نمی خواید گوش بدید ؟ و من هم می گفتم : چرا خیلی هم مشتاقم برای شنیدنش ولی مشغله زیاد اجازه نمی دهد . تا اینکه مهرداد کلا نا امید شد و یکروز موقعی که زنگ خورد گفت : آقا ! شرمنده اگه میشه نوار ما رو بیارید و من هم گفتم که حتما هفته بعد می آورمش اما مدام فراموشم می شد .

این بدقولی من انقدر ادامه داشت که یکروز مهرداد اینبار نه طلبکارانه بلکه خیلی ملتمسانه گفت : آقا به قرآن ما این نوار رو هر شب گوش می دادیم . اگه میشه بیاریدش . طوریکه دلم به حالش سوخت .


هفته بعد شبی که قرار بود بروم مدرسه یاد مهرداد افتادم و نوار را به زحمت از توی وسیله ها پیدا کردم و می خواستم بگذارم توی کیف که یادم افتاد این شاهکار را هنوز نشنیده ام . کاست را در ضبط هندلی گذاشتن همانا و جمع شدن و خراب شدن نوار همان ...


سرتان را درد نیاورم فردای آنروز به مدیر زنگ زدم و مرخصی گرفتم . می دانستم این بچه اگر بفهمد چه بلایی سر نوارش آمده سکته می کند . رفتم انقلاب و چند تا کاست از کوروش یغمایی خریدم و سیب نقره ای هم یکی از آنها بود و هفته بعد به مهرداد دادم و او طوری ذوق کرد که انگار گنج پیدا کرده است ...


سرتان را درد آوردم . 

مدتی بود که پروین ، دخترم اصرار می کرد که او را به کنسرت یکی از خواننده ها ببرم . اسمش را زیاد شنیده بودم اما عکسش را ندیده بودم . بالاخره هم اصرارهایش به نتیجه رسید و بلیط خریدیم و سه تایی رفتیم کنسرت .

خواننده مربوطه همان مهرداد صحتی خودمان بود که حالا اسمش را عوض کرده بود و از قرار چقدر هم کشته و مرده و طرفدار داشت اکثرا هم همسن و سال پروین من بودند .

وقتی عکسش را جلوی تالار دیدم به پروین گفتم این پسر شاگرد من بوده و عکسش توی همان تابلویی که روی دیوار خانه داریم هست  و پروین هم به اصرار گفت که برویم و از نزدیک آشنایی بدهیم .

مهرداد حسابی تحویلمان گرفت و به مدیر برنامه اش گفت که سه تا از صندلی های ردیف اول را به ما دادند و وسط کنسرت هم دیگر شاگردی را تمام کرد و سنگ تمام گذاشت و مرا به عنوان معلم و اولین مشوقش به جمعیت معرفی کرد و همه برای ما کف زدند . لحظه پر افتخاری بود که هیچ وقت فراموشم نمی شود .

حالا چند وقتیست در به در دنبال سیب نقره ای کوروش یغمایی می گردم . دلم می خواهد ببینم این آلبوم چه داشت که این بچه انقدر عاشقش بود و من حتی یکبار هم گوش نکردم .




سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 21:29

.

من امشب حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم

از همه هم عذرخواهی میکنم بابت خالی بودن

انشالله هفتهء بعد ... البت اگر عمری بود و حرفی

.

خداحافظ آشغالا

دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 20:19

من یک آشغال جمع کن واقعی ام.... تمام کشوها.... تمام قفسه ها.... زیر تخت .... توی کیف های کناری..... همیشه  ی خدا یک سری وسیله و خرت و پرت دارم که هیچ وقت به کارم نمی آیند.... ولی خب یک مرضی در وجودم هست که اجازه نمی دهد از شرشان خلاص شوم و همون یه گوشه بودنشان را دوست دارم. با بعضی هاشون چند ماه پیش به علت اولین اسباب کشی خداحافظی کردم .... الان بعد از این همه وقت اصلا نشده که یکی از اون ها لازمم شده باشند ولی یادمه اون موقع همه اش می گفتم من می دونم اینا لازم می شه.... ولی خب نشد!

به هم ریختگی و شلختگی رو اصلا دوست ندارم و مثلا خرت و پرت هایم را با نظم و ترتیب یک جا نشانده ام ولی سه صفت بارز دارم که باعث شده ازشان دل نکنم.... یک: اعتقاد به تعمیر ..... دو: امید به آینده ..... سه: علاقه به یادگاری

یک: یعنی اینکه به شدت دوست دارم یک چیزی که خراب شده را دور نیندازم، تعمیرش کنم و دوباره از همان استفاده کنم ولی خب از آنجا که مجردی زندگی نمی کنم به چشم برهم زدنی یک نفر هست که نویش را خریده و در حالی که من دارم دنبال شماره تعمیرگاه و روش های تعمیر جنس مذبور می گردم، او دارد سلفون محصول جدید را باز می کند و از نویی اش لذت می برد... این شکلی می شود که من قبلی هارا یک جا نگه می دارم تا یه وقتی سر فرصت بدهم تعمیر ...

دو: من به آینده امیدوارم.... من همه اش فکر می کنم که یک روز دوباره می شوم پنجاه کیلو و دوباره لباس هایم را می پوشم... نمی دونم دقیقا کی این اتفاق می افتد ولی مطمئنم نگه داشتن پالتو ها و مانتوهای چند سایز کوچیک تر یک روزی خوشحالم می کند.... 

سه: یادگاری دوست دارم .... این هم که دیگر توضیح لازم ندارد.... خاطره بازم !

دیشب حین چرخیدن در اینستاگرام یک پیج دیدم با ایده های فنگ شویی.... اینکه خلوت کنیم اطرافمان را و لذتش را ببریم. عکس هایش را بالا پایین کردم و خوشم آمد .... رفتم سراغ کشو ها .... برای اولین شب یه کم سخت بود. اصلا سراغ لباس ها نرفتم .... از کشوی جلوی آینه شروع کردم بعد میز کامپیوتر بعد هم کشوی مانی.... همین سه تا .... برای شروع بد نبود.....

ولی سعی می کنم آهسته آهسته تا قبل از آنکه سال جدید در خانه ام را بزند من زندگی ام را سبک کرده باشم....



http://s5.picofile.com/file/8166421284/20150126_185502.jpg

یه چیز حباب مانند سمت راست عکس هست که یه دره ... بیشتر از چند ماهه نگه اش داشتم و تا خود اون چیز که نمی دونم چیه پیدا بشه و من درشو بذارم .... ولی خب دیشب انداختمش دور و آخر نفهمیدم در چی بود !!! حیف شد ....


http://s4.picofile.com/file/8166426418/20150126_190546.jpg
این چند تا خودکار رو از بین صد تا خودکاری که دارم جدا کردم چون نمی نوشتن دیگه... کیبورد ها رو دوست داشتم بدم تعمیر ... یک سری هم کابل های قدیمی.... اصلا کی دیگه از این هدفون ها استفاده می کنه ؟؟؟

http://s4.picofile.com/file/8166419684/20150126_191119.jpg
خلوت کردن کمد مانی یه کم سخت بود... همین چند تا چیز هم هی پشیمون می شدم. چون هی شامل بند سه یعنی یادگاری می شد. اون اسمورفه اولش طبل می زد و خواهرم دوماهگی مانی از امامزاده داود براش خریده بود... یا اون حلزونه رو محبوب واسه تولد مانی بهش داده بود... اون سگه رو خاله مریم واسه دندون درآوردنش داده بود .... ولی باید شروع می کردم به خلوت کردن .... باید !!!


اگر خواستید شما هم شروع کنید: این ادرس وبلاگ برای کسایی که اینستاگرام ندارن : http://www.joywithless.blogfa.com برای اینستاگرام هم همون joywithless رو سرچ کنید....

آواز تهران

یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 21:20
یکی از تفریحات ذهنی ام شده این که بگردم برای "تهران" دنبال ِ بهترین صدا، بهترین آواز. می دانید؟! شهر باید آهنگ داشته باشد، نوا داشته باشد. شهر ِ بی نوا، بی نوایی ِ آدم هاش هزار هزار می شود.

کلی هم گزینه دارم برای انتخاب. مثلن آواز ِ تهران ممکن است آواز همین بلبل اهوازی هایی باشد که چند سالیست کوچیده اند تهران. دنبال چه؟! نمی دانم! اما خبر دارم توی شهر خودشان اسمشان چیز دیگریست. صدایشان می کنند "بلبل خرما". حکمن بعد از مهاجرت تغییر نام داده اند بلکم اصالتشان گم نشود لای این همه شلوغی...

آواز ِ تهران شاید صدای خش ِ خش ِ جاروی رفتگر باشد، قبل از اذان صبح یا مثلن صدای بوق پیکان جوانان گوجه ای که بچه زرنگ بودن ِ راکبش را توی ترافیک خیابان ها اطراف بازار بزرگ شیهه می کشد.

آواز تهران شاید صدای ِ خوردن پرچم باشد به میله پرچم های آهنی، توی باد. خوب که گوش کنی انگار آوای رحیل کاروان است، شتر در پی شتر...

آواز تهران شاید صدای معرکه گرفتن دست فروش های شوش و مولویست پای بساطشان یا مثلن صدای شوفر تاکسی های لب ِ خط.

آواز تهران، شاید، سکوت ِ توی چشم ِ آدمهاست یا مثلن صدای خش دار ِ جوانکی که جلوی ایستگاه متروی شهید بهشتی ساز می زند. شنیده اید؟! پدر آمرزیده، غم و شادی را با چنان مهارتی بین نت های خاکستری و فراز و فرود ترانه اش جا ساز می کند که زبانت نمی چرخد برای گفتن ِ "شهر من آواز ندارد انگار"

شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 22:46

دیروز بازی را توی خانه دوستم دیدم.دوتایی انقدر بالا پایین پریدیم که نگو.خیلی سال بود حتی سر بازی های جام جهانی هم این همه استرس نداشتم.سر گل سوم ایران انقدر داد زدم که صدام گرفت.پنالتی ها هم که تیر خلاص بود.دوستم چند دقیقه ایی رفت با خودش خلوت کرد.من هم با بغض بر گشتم خانه.بعد با مریم رفتیم خانه پدر و مادرش مهمانی. برادر های مریم هم ناراحت بودند از باختمان.تلویزیون خانه اشان هم که طبق معمول روی شبکه ایی عراقی بود.کسی هم نگاهش نمی کرد.مشغول میوه خوردن و نهار و گپ زدن.کانال عراقی  دو سه ساعتی دوربینش را برده بود گذاشته بود وسط یک میدان شلوغ نجف.کنار مسجدی که از قضا عموی مریم ساخته است.مردم ریخته بودند بیرون و شادی می کردند.تلویزیونشان مثل ما نیست که شادی مردم را نشان ندهد.جوان ها می رقصیدند و شعار می دادند.من هم تحلیلگرم را آورده بودم بالا فکر می کردم به سهم آدم ها از شادی و غم.و اینکه مگر جمع جبریشان ثابت است که ما باید اینجا دق کنیم آنها خوش حال باشند.ولی خوب بود.شاد بودند.مردمی که اوضاع کشورشان را می دانیم.می رقصیدند بیخیال.خلاصه طاقت نیاوردم. ایرانیم طاقت نیاورد.گفتم حاج آقا ما باخته اییم تحمل نداریم شادی اینها را ببینیم.او هم خندید و عذر خواست و گفت حواسم نبود و شبکه را عوض کرد.حالا که تا چند ساعت دیگر شاید رای بیاید و نتیجه به نفع ما برگردد.یاد جوان های نجف افتادم.انگار جدی جدی مقدار شادی توی دنیا عددی است ثابت.که نمی شود همه با هم توش شاد باشند.خوش حال.خندان.خوش بخت.امیدوار.آزاد.آزاد آزاد.

نخواستم چیزی از دنیا

پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 22:34

من عاشقانه بلد نیستم بنویسم .. یعنی عرضه شو ندارم ... دست مایه یه عاشقانه  رویاست و خاطره ... یه عاشقانه نویس واسه معشوقه اش بال میسازه میبردش به اوج .... دروغ نمیگه ولی اونقدر ظریف و زیبا از معشوقه اش تعریف میکنه که برای هیچ کس مهم نیست انچه گفته شد خیلی هم جاری و ساری تو زندگی واقعی نیست .....


ولی عشق تو زندگی من  یعنی انچه  " هست   " ....  نه انچه  " باید  "... 


کسانی که به  وصال عشقشون هم می رسند زنده اند زندگی میکنند ... غمگین میشن ...  گرفتار روزمرگی می شن .. عصبانی میشن .. دعواشون میشه ..... ولی ... ولی عاشقند .


.... دلیلی نداره برای دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی فرشته بشیم ... همین جوری هم ... بدون اینکه فداکاری خاصی بکنیم  میشه دوست داشت و عاشقانه نوشت .....

شاید خیلی خواندنی  نباشه ولی رئال واقعیه مثل زندگی .....



یه دهه پیش من با همسرم آشنا شدم و بهش رسیدم .... حالا هم دارمش و چیز دیگه ای از دنیا نمیخوام..... 

 اگه  زمان برگرده  بریم سال 83 .....   من دوباره انتخابم همسرمه ... این یعنی عاشقانه .... 


+ 26 دی دهمین سالگرد ازدواج  من و مهناز بود 


قصه چهارم : مامان علی

چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 20:00

صورتش به وضوح از شرم و حیا سرخ شده بود . چادرش را با دست روی سرش مرتب کرد و آهی بلند کشید . از حالت صورتش می شد فهمید که بغضی عمیق گلویش را دارد فشار می دهد و آماده بودم هر لحظه بزند زیر گریه اما گریه نکرد و همانطور ساکت و آرام به حرفهای من و خانم سلیمی گوش  می داد .


*****************

خانم سلیمی دختری بود بیست و چند ساله . چادرعربی سر می کرد و کمی هم آرایش داشت . تازه کارشناسی ارشدش را گرفته بود در روانشناسی کودک و چند ماهی بود که در مدرسه ما به عنوان مشاور کار می کرد . پدر خانم سلیمی از معلم های قدیمی من بود که همان سالهای اول کارم در آموزش و پرورش بازنشسته شده بود . اصولا اعتقادی به حضور مشاور در مدرسه نداشتم اما بواسطه رودروایسی با آقای سلیمی و معرفی نامه گردن کلفتی که از اداره داشت ناچار شدم قبولش کنم . از همان اول هم مدام با هم اصطکاک و جدل داشتیم . مودبانه در همه کارهای مدرسه دخالت می کرد و برای من به عنوان مدیر ، یک مشاور خود رای و بیش فعال که فکر می کند باید در همه امور مدرسه اظهار نظر کند و دانه به دانه درس های دانشگاهش را روی بچه های مردم پیاده کند مثل یک هوو می ماند . اوایل روی حساب آشنایی با پدرش زیاد به پر و پای هم نمی پیچیدیم اما بعدتر که دیدم خانوم سلیمی می خواهد برای تمام بچه های مشکل دار مدرسه دکتر بشود و نسخه بپیچد با هم بحثمان شد و دمش را چیدم . دیگر کمتر اظهار فضل می کرد و کمتر دور و بر من پیدایش می شد تا آن روزی که آشفته و ناراحت آمد پیش من و ماجرای علی را تعریف کرد . اینبار نمی شد از کنار این مساله ساده رد شد . با اینکه از دخالت در امور خانوادگی محصلین بیزار بودم و تجربه بسیار بدی هم از اینکار داشتم بعد از چند دقیقه صحبت با خانم سلیمی تصمیم گرفتیم از خانم حبیبی - مادر علی - بخواهیم به بهانه مشکلات تحصیلی پسرش به مدرسه بیاید .


*****************

خانم سلیمی مستاصل و خجالت زده داشت هاج و واج به من و مادر علی نگاه می کرد . مجبور شدم خودم صحبت را ادامه بدهم :

ما اصلا دوست نداریم توی حریم شخصی شما دخالت کنیم . اصلا مسائل شخصی خانواده ها به ما ربطی نداره . وظیفه ما اینه که مدرسه رو برای بچه ها یه محیط  خوب و بی حاشیه مهیا کنیم ولی باور کنید این موضوع چیزی نبود که بشه از کنارش ساده گذشت . خدای نکرده اگر علی این حرفها رو به بچه های دیگه زده بود یا توی خونه به پدرش چیزی می گفت معلوم نبود چه اتفاقی بیفته . امیدوارم شرایط ما رو درک کنید خانوم . ما دعوتتون کردیم که بیاید و در جریان موضوع باشید . ما نه قضاوتی در مورد شخص شما داریم و نه قراره به شما مشاوره بدیم و توصیه و سفارش بکنیم . فقط می خواستیم مطلع باشید .

اینجا بود که خانم سلیمی هم به نشانه تایید سر تکان داد .

خانم حبیبی همانطور با صورت گداخته از شرم و عصبانیت داشت به من نگاه می کرد اما من نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم . به نظرم خیلی وقیحانه بود توی چشمان یک زن متاهل نگاه کنی و بگویی که ....

فنجان چایش را از روی میز برداشت و بدون اینکه با قند کامش را شیرین کند چند قلپی چای خورد و بعد لبخندی تصنعی زد و آب دهانش را قورت داد و گفت : علی دقیقا چی به شما گفته ؟

با سر به خانوم سلیمی اشاره کردم که یعنی تا همینجا هم برای من کافیست و باقی ماجرا به عهده خودش است . خانم سلیمی با یک سرفه کوتاه صدایش را صاف کرد و بعد خیلی آرام و بریده بریده  طوری که حتی من که توی اتاق نشسته بودم به زحمت کلماتش را می شنیدم گفت : ما معمولا ... به بچه هایی که دچار افت تحصیلی میشن امممم بصورت دوره ای چند جلسه ای مشاوره میدیم . امممممم علی شما هم متاسفانه توی ریاضی یه مقدار ضعیف هستش و من چند جلسه باهاش صحبت کردم . امممم حدس می زدم که مشکلی توی خونه داشته باشه . ازش پرسیدم که رابطه ت با مامان و بابات چطوریه ؟ که اینجوری گفت . خانم سلیمی جمله اش را تمام کرد و بعد با شرمندگی سرش را پایین انداخت .


خانم حبیبی نگاهی به من کرد و پرسید : دقیقا  چی گفت ؟

گفتم : من که توی جلسه مشاوره نبودم خانوم . هرچی شنیدم از خانم سلیمی شنیدم

و اینطوری توپ دوباره در زمین خانم سلیمی افتاد . خانم سلیمی هم خیلی معذب گفت : پسرتون گفت که شما اممم ببخشید ولی گفت که .... گفته که شما خیانت می کنید .

سکوت اتاق را فرا گرفت . خانم سلیمی بعد از چند لحظه اینطور ادامه داد : من اولش فکر کردم اشتباه شنیدم یا شاید علی معنی خیانت رو نمیدونه به خاطر همین با عرض معذرت ازش پرسیدم که منظورش از خیانت چیه و اونم گفت که شما ...

دویدم توی حرف خانم سلیمی و او هم نفس بلندی از سر راحتی  کشید . گفتم : خانم حبیبی ! خدای نکرده سوء تفاهم نباشه . زندگی شخصی شما به هیچکس مربوط نیست . اصلا شاید علی دروغ گفته باشه که حتما هم همینطوره . شما خانم با شخصیتی هستید و من مطمئنم که علی مشکلی داشته که همچین حرفی رو به مشاورش زده . اینکه خواستیم تشریف بیارید اینجا فقط به خاطر این بود که شما هم در جریان باشید . این حرفی که علی زده حرف سنگینیه . خدای نکرده اگر به گوش والدین بچه ها می رسید معلوم نبود چه عواقبی داشت . اصلا بچه به این سن و سال نباید از این مسائل اطلاع داشته باشه چه برسه که بخواد در موردش صحبت بکنه . خواهش می کنم شرایط ما رو درک کنید خانوم . من و خانم سلیمی خیلی با هم بحث کردیم که نسبت به قضیه علی چه عکس العملی نشون بدیم ؟ باور کنید دعوت از شما و بیان این مطالب در حضورتون مطابق میل ما هم نبوده و نیست و من واقعا به خاطر این صحبت ها الان شرمنده هستم اما ما نگران بودیم که اگر کاری نکنیم خدای نکرده مشکل بدتری پیش بیاد و اون وقت دیگه کار از کار گذشته باشه و پشیمونی به بار بیاد . امیدوارم وضعیت ما رو درک کنید .


خانم حبیبی چند دقیقه ای سکوت کرد و به گوشه  دفتر خیره شد بعد هم تشکر کوتاهی کرد و اجازه خواست تا بیرون برود . من و خانم سلیمی هم مجددا از او عذرخواهی کردیم و او دفتر را ترک کرد .


*****************

آقای حبیبی پدر علی یک هفته بعد به مدرسه آمد و پرونده پسرش را گرفت و رفت . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت : از این منطقه نقل مکان کرده اند . راست و دروغش را نمی دانم اما در رفتار و چهره آقای حبیبی نشانه ای از ناراحتی یا عصبانیت دیده نمی شد . خانم سلیمی که انگار حساب کار دستش آمده بود که ورود به مسائل شخصی محصلین و مشکلات خانوادگیشان چه مسئولیت سنگینی دارد از آن به بعد جلسات دوره ای مشاوره را تعطیل کرد و با پیشنهاد من وقتش را معطوف برگزاری کلاس های فوق برنامه و پرورشی کرد . دیگر هم با هم بحثی نداشتیم و خوب و خوش و بدون هیچ حاشیه ای سال بعد  به  یک مدرسه ابتدایی دیگر منتقل شد .

هیچ وقت این اجازه را به خودم ندادم که پیگیر ماجرای علی بشوم و ببینم که آیا خانواده او واقعا از این محله رفته اند یا نه ؟ هرچه بود رفتنش از مدرسه به داستانی که برایتان گفتم بی ارتباط نبود .



( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       72       73       74       75       76       ...       83    >>