X
تبلیغات
رایتل

مرزهای آبی

شنبه 27 دی 1393 ساعت 20:21

سلام.نامه نوشتن توی این روزگاری که صدا به صدا نرسیده پیغام ها می رسد خیلی محلی از اعراب ندارد. اما دلم خواست.دلم خواست بگویم چطوری؟خوبی؟حال و بالت خوب است؟خوش می گذرد؟دلم خواست بگویی خوبم. همه چیز خوب است. بی تو فقط می گذرد.اینطوری در به در محبت کردن هاتم.این طوری خراب یک فنجان چای و لبخندم. یک دست روی دست گذاشتن دو نفری.از سر بلا تکلیفی.از سر بی تکلفی.اصلن گمانم آدم وقتی دلش می خواهد باهاش حرف بزنند، حالش را بپرسند، نوازشش کنند، از این کار ها می کند.من هم آمدم قلم کاغذ کردم و نوشتم خوبی تا بعد بنویسم: اگر حال ما خواسته باشی باید بگویم که.....

اگر از حال ما خواسته باشی باید بگویم که..._یک عمر دلم خواست نگاه کنم توی چشم هات و به جای خواسته باشید بگویم خواسته باشی.جای خسته نباشید بگویم خسته نباشی. جای خدانگهدار بگویم قربانت.تصدقت.فدات._اگر از حال ما خواسته باشی باید بگویم که خوبم.مختصر و مفید دلتنگم..اصلن هم نمی خواهم بیشتر از این صمیمی بشوم باهات.بنشینم سفره ی دلم را برات باز کنم.کار خیلی مردانه ایی نیست... نباشد.قدر یک دریا دلم می خواهدت.قدر قلب یک گنجشک ،بی قرارم.قدر پای یک آهو بی جفت در اواخر اردیبهشت،لرزانم.درد دل کردن صمیمیت می آورد.همین طوری فکر کرده ام که حالا باید نامه بنویسم زیبا.زیبا!با تمام خط قرمزهام آمده ام پای خطوط کم رنگ آبی پشت پلک هات بگویم عاشقم تو را.از خیلی پیش.

تو فکر می کنی وقتی خدا کوزه ها را شکست و آدم خلق کرد مرز هاش را چطور تصور کرد.چقدر خرج مهربانی کرد.چقدر سهم گذاشت برای دوستی ؟چقدر خالی گذاشت برای عاشقیت؟چقدر پر کرد احساس.چرا یادش رفت جای بال بگذارد برای آدم.که هر وقت خواست پر بکشد دلش...که هر وقت خواست برود بنفشه هاش را بیاورد.چرا طوری نکرد یک بوسه این همه خرج بر ندارد.تو فکر می کنی اگر من و تو سوای این همه ادب آداب دارد قرن ها، یک روز، خام خام، با هم مقابل می شدیم، من ،این دوستت دارم را، قدر چند تا آبنبات قیچی باید مزه مزه می کردم که بگویم یا نه؟تو فکر می کنی اگر من و تو هفتصد سال قبل توی یک کوچه ای که انتهاش خدای خانه بود و ابتداش خمار خانه ....؟تو فکر می کنی اگر تاریخ ما دیگر بود،جغرافی ما این نبود.شیمی ما فرق می کرد.فیزیک ما...نه ....بگذریم.....بگذاریم اندام  تو همین طوری بماند زیبا.....؟راستی تو اصلن فکر می کنی؟تو چرا فکر نمی کنی؟چرا هر چه زیباست زیاد فکر نمی کند؟چرا هر چه زیباست بی خیال و رهاست؟

دست کم باید توی قصه ها بودیم.اگر آن روز که شال سورمه ایی داشتی من دست دست نمی کردم.الان جای دست هات...الان جای دست هات روی گونه های یخ زده ام خواب غروب شنبه ایی دلگیر اواخر دی ماهی خشک از سالی سیاه نبود.از آن خواب هایی که می خوابی هوا روشن است،بیدار می شوی تاریک.بعد بغضی غریب می آید راه نفست را می گیرد تا داغ یک دوستت دارم به زبان نیامده را تازه کند.بعد تو بمانی با بغض هات.با سکوت سرشارت .تو بمانی با جالی خالی هات.با نامه هات...با نقطه چین هات...با جغرافیای دلتنگیت با تاریخ بی حوصلگیت با خطوط قرمز بی خودیت با مرز های آبی آخ.

 

جمعه 26 دی 1393 ساعت 22:00

میهمان این جمعه هفتگ سید عباس موسوی است :


چند وقت پیش تو راه خونه دیدم یه پیرزن عصازنان به سختی راه میره ومی خواست از خیابون رد شه رفتم سراغش دستش رو گرفتم ، کاملا گرفته بود و آماده باریدن همراه شدم با قدمهای سنگینش  حرفهاش بارید و بارید و بارید...

نمیدونم چرا ولی بدون حس ترحم از همصحبتی باهاش لذت می بردم (بقول مریم شیک حرف میزد) پیشنهاد دادم تا خونه ش برسونمش یه ماشین گرفتم و تو ماشین گفت و گفت و گفت۰۰۰ از اینکه واسه خودش کسی بوده خوشگل بوده و کلی خواهان داشته و...بعد از فیلم هنرپیشه هیچوقت به اینکه بعضی پیرزن ها ادعا دارن جوونیهاشون کشته مرده داشتن و کلی خوشگل بودن، دیگه نمی خندم یه بارم زمان دانشگاه واسه کار پرسشگری بایه استاد تمام زیست صحبت کردم ۶۵ سالش بود از اینکه شوهرش یه پرفسور آمریکایی بوده عاشقش شده و با خودش برده بودش ینگه دنیا اونجا درس خونده استاد شده بود و برگشته بود ایران  عکسش رو که نشون داد چیزی کمتر از سوفیالورن نداشت اما امروز پیر بود و چروکیده هرچند سرحال و قبراق... بماند اینا رو گفتم که بگم باور حرفای پیرزن برام سخت نبود۰
خلاصه رسیدیم دم خونه ش اصرار کرد یه چای بخوریم
عکس جوونی هاش رو آورد انصافا با فروزان مو نمی زد متعجب بودم با کلی علامت سوال تو ذهنم
تعریف کرد بچه که بوده از روستا اومدن تهران، پدر نداشته اما چون خیلی خوشگل بوده چهارده سالگی شوهرش داده بودن به کسی که تو دستگاه بوده و رده بالا
می گفت تموم شمرون می شناختن شوهرش رو خونه و زندگی آنچنانی کلی آدم سر سفره شون خیلی ها آرزو داشتن تحویلشون بگیره و باهاشون هم کلام بشه...
شوهرش تریاک می کشیده و اینجوری با مواد آشنا شده بود بعد از انقلاب شوهرش رو بازنشسته کرده بودن و کم کم زوالشون شروع شده بود پنج تا بچه ش معتاد به هرویین شده بودن و زندگی شون به فنا رفته بود
الغرض رسیده بودن به امروز با همه سختیهایی که پشت سر گذاشته بودن و هنوزم داشتن باهاش دست و پنجه نرم میکردن  می گفت بچه هاش هیچکدوم هیچی نشدن۰
اونم طی یک سیر معکوس امروز تو حاشیه جنوب شهر زندگی میکرد از تنهایی هاش گفت اینکه هیشکی تحویلشون نمی گیره اینکه بی نهایت تنهاست البته مشکل
مالی چندانی نداشت چون مستمری شوهرش رو می‌گرفت خلاصه بعد از یکساعت خداحافظی کردم و زدم بیرون تو سرما کلی پیاده راه رفتم به پیری فکر کردم به زوال به انحطاط به اضمحلال به اینکه سیر سقوط آدمی تا کجاست?!
این خانوم پیر نمونه کامل یه شکست یه ظهور و صعود و سقوط بود.
پیر شدن رو هیچوقت دوست نداشتم بچه که بودم هر کی میگفت الهی پیر بشی کلی فحشش میدادم الانم از پیر شدن از این آینده محتوم بیزارم از اینکه پیر شدن حتی اگه تو بهترین شرایط هم باشی باز هم ناتوانیست

بقول بهروز تو قیصر (( خدایا هیچوقت منو پیر نکن))

پیر پیر باشد اگرچه شیر باشد.



سوال ؟

پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 21:04

احساس عاشق ( بدون در نظر گرفتن درست بودن یا غلط بودن اون عشق  ) ... محترمه ؟

وقتی عاشق باشی و واسه اون عشق فداکاری کنی  کار درستی کردی ؟( در صورتی که اگه عقلانی فکر کنی نیازی به این فداکاری نیست )

عشق ورزیدن میلیونها نفر به یه  اعتقاد که از دید شما اشتباه ست ... چه حسی تو شما ایجاد میکنه ...

به احترام صداقتشون کلاه از سر برمیدارید ...یا به جهالتشون تو دلتون می خندید...


شاید جوابتون همون جمله معرف دمکراسی چی ها باشه "  تا زمانی که ضرر به کسی نرسه محترمه و از این جور حرف ها .... "


منظور من این نیست ... به نگرش کلی جامعه و وظیفه ما در مقابلش کار دارم ....


بذار یه مثال بزنم .....


جنگ تحمیلی .... 


وجه عقلانیش :


یه خرییت به تمام معنا .... کشته شدن میلیونها انسان در پی جهت گیری  اشتباه عمدی یا غیر عمدی اشخاصی معدود.....


خب اون وجه عاشقانشو که نیازی نیست توضیح بدم ... فقط با عشق میشه جلوی گوله ایستاد خندید....


به شهید ها چه حسی داریم .... انسانهایی تحمیق شده ..یا وارسته


یه مثال دیگه .....



حمایت میلیونی مردم در سال 84  و صدالبته در سال  88  از احمدی نژاد ... خب زمان نشان داد که  صد در صد اشتباه بود ولی در اکثریت .............



خب نظر اکثرت محترم   ولی  زندگی همونو تغییر داد .... حتی ما اقلیت



احترام به اکثریت برای شما چه معنی داره ....


مثال های دیگه ایی هم هست ....


مثل احترامی که به عقاید اشتباه خانواده هامون داریم و بعضا بهش تن میدیم ...و زندگیمون تغییر میدیم 



تازه در خیلی از موارد فقط اینده بیانگر اشتباه بودن یا نبودن یه تصمیمه ، و تو باید بین نگرش خودت و نگرش اکثریت یکی انتخاب کنی ......



نمیدونم .... بعضی وقت ها یه چیزهایی هر چقدر هم غلط باشه باید بهش احترام گذاشت و بعضی وقت ها هم یه چیزهایی هر چقدر هم محترم باشه باید بهش اعتراض کرد ....













قصه سوم : سلامی چو بوی خوش آشنایی

چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 20:00

انگار همین دیروز بود که توی محوطه آسایشگاه، سرحال و اتو کشیده ایستاده بود جلوی چند تا پیرزن خوش خنده و شیرین کاری می کرد . نگاهش که می کردی می گفتی این پیرمرد از آن آدم هاییست که هیچ وقت در زندگی غمشان نبوده و به این منوال کمه کم به قاعده همین هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته نه ، ولی حداقل بیست سال دیگر زنده و سرخوش و اتو کشیده با همین کراوات مخملی و کت و شلوار راه راه مشکی توی حیاط آسایشگاه می ایستد و برای پیرزن های خوش خنده ،شیرین زبانی می کند .

عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم .

انگار همین دیروز بود . یک تکه فیلم هم گرفته ام که سلامی ایستاده وسط جمع و  دارد "بر گیسویت ای جان! کمتر زن شانه  " می خواند و همه پیرزن و پیرمرد های کنارش بلند بلند می خندند و دست می زنند .


تابستان چند سال پیش بود که برای تهیه گزارشی از "شهین زبرجد" بانوی فیزیکدان ایرانی از طرف مجله به آسایشگاه مسعوی رفتم . یک آسایشگاه نقلی ولی دلباز و باصفا حوالی فرحزاد با سی - چهل پیرزن و پیرمرد زهوار در رفته  ولی متمول . اکثرا یا بچه و قوم و خویشی نداشتند یا اگر هم داشتند ایران نبودند . همگی آمده بودند اینجا تا فارغ البال و رها از دود و دم شهر و گرانی و تورم ، دور همی این چند صباح مانده از عمر را سر حوصله بگذرانند و بگذرند .

دو جمعه پشت هم رفتم به آسایشگاه مسعودی و از شهین زبرجد فیلم و عکس و گزارش گرفتم . عکس های قدیمش را نشانم داد . عکس هایی که با پروفسور حسابی و فیزیکدان های مشهور جهان در جوانی گرفته بود و مدارک و دیپلم ها و تکه روزنامه های قدیمی . از تحقیقاتش در دانشگاه گفت که چیز زیادی سر در نیاوردم و قضیه را با مقاله ای یک صفحه ای ختم به خیر کردم و چند ماه بعد هم خبر آمد که بانو زبرجد به رحمت خدا رفته است .


همان دو هفته پشت سر هم کسی که مدام جلوی چشم بود همین سلامی بود . پیرمرد ، در آستانه هشتاد سالگی کودک درونش را یله کرده بود  و آتش می سوزاند در آسایشگاه مسعودی . مثل بچه درس نخوان های مدرسه تیم داشت و توی حیاط آواز می خواندند و دست می زدند و  می خندیدند و پیرانه سر ،شیطنت می کردند  .

یکی از پرستارها موقع ناهار گفت : اگر دنبال سوژه واسه نوشتن می گردید از آقای سلامی بنویسید .

برای چاق سلامتی هم شده گفتم : آقای سلامی که میگن شما هستید ؟ گفت : " بله سلامی هستم ... سلامی چو بوی خوش آشنایی" و خندید .

حرف های پراکنده ای از هر دری سخنی بینمان رد و بدل شد .  من صرفا می خواستم گپی بزنم اما سلامی را جو بر داشته بود که راستی راستی قرار است درباره اش مطلب بنویسم . می گفت : اگر خواستی بنویسی از من عکس نگذار  و اسم مستعار برایم بنویس .


طی این چند سال چند دفعه ای از طرف آسایشگاه به دفتر مجله زنگ زده بود . بار اول حتی اسمش را فراموش کرده بودم . بنده خدا چند دقیقه ای نشانی داد تا یادم افتاد . پرسید : در موردش نمی نویسم ؟ و من هم پیرمرد را پیچاندم و به شوخی گفتم که بخش مرا در مجله عوض کرده اند و حالا فقط داستان های جنایی/ پلیسی می نویسم . گفت : داستان زندگیش خیلی جذاب تر از داستان های پلیسی است و من هم قول دادم که هر وقت سرم خلوت شد بروم به دیدنش که هیچ وقت، وقت نشد که بروم .

چند بار دیگر هم زنگ زد . نه برای نوشتن داستان زندگیش . همینطور رفاقتی زنگ می زد و حال و احوال می کرد . می گفت : قرار است از یکی از پیرزن های خوشگل آسایشگاه خواستگاری کند و اگر وصلتشان جور شد، دوست دارد من شاهد عقدشان باشم . راست و دروغش را نمی دانم اما زنگ نزد و من و سلامی جز همان دو جمعه ی پشت هم تابستان چند سال قبل دیگر همدیگر را ندیدیم و جز همان چند بار دیگر تماسی هم نگرفت و حرفی هم نزدیم .

شاید فهمید من به اندازه او پیگیر این رفاقت نیستم و شاید هم دیگر بی خیال من شده بود . هرچه بود دیگر از سلامی خبری نداشتم تا همین یک هفته قبل که دوباره از آسایشگاه مسعودی زنگ زدند و گفتند که سلامی رو به راه نیست و تنها شماره ای که در پرونده اش دارند شماره من است و چند باری هم تماس گرفته اند و موفق به صحبت با من نشده اند .

شنبه بود که از آسایشگاه زنگ زدند . یکشنبه سرم خیلی شلوغ بود و دوشنبه صبح دوباره زنگ زدند که سلامی رو به موت است . دلم نیامد بگویم من هیچ رابطه ای با پیرمرد ندارم . گفتم که تا عصر خودم را می رسانم .

آسایشگاه درست مثل همان چند سال قبل بود . تکه ای غریبه از شهر  که انگار در جغرافیای شهر بزرگ تهران گمشده است . جایی شبیه به هیچ کجای این شهر پر هیاهو . خلوت ، آرام و تمیز ، بهترین لوکیشن برای تنها ماندن و تنها مردن. حال و هوای آسایشگاه مسعودی اینبار پاییزی بود و غم انگیز . پیرزن و پیرمردها انگار توی اتاق های خودشان داشتند چرت می زدند چون کسی توی حیاط نبود . پرستار مرا داخل اتاق سلامی برد ، کمی معاینه اش کرد و از اتاق بیرون رفت .

پیرمرد با لباس سفید رنگ راحتی افتاده بود روی تخت و با ماسک اکسیژن نفس می کشید . وضعیت نزاری نداشت اتفاقا . خیلی شیک و مجلسی داشت تمام می کرد . از اتاق بیرون رفتم و از پزشک جوانی که در درمانگاه نشسته بود احوالش را پرسیدم . گفت که آقای سلامی نمی تواند حرف بزند اما تا نیم ساعت دیگر که وقت داروهایش است بیدار می شود و اگر می خواهی صبر کن تا همدیگر را ببینید .

نیم ساعتی توی حیاط راه رفتم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که زندگی چه داستان عجیبی است . خنده ام گرفته بود به این که من باید تنها کس این پیرمرد باشم که تا امروز حتی اسمش را به خاطر نداشتم  .


عجیب بود که با دیدن من لبخند زد . انگار که سالهاست همدیگر را می شناسیم . انگار که من فامیل دوست داشتنی او باشم . ملتمسانه دستهایش را باز کرد و من هم ناچار به سمتش رفتم و طوری که وزنم رویش نیفتد نصفه و نیمه همدیگر را بغل کردیم . ته ریش زبر و سفیدش صورتم را سوزن سوزن می کرد و نگران بودم که بوی سیگارم اذیتش کند . پیرمرد همانطور صامت و بی صدا بغضش ترکید و اشکش جاری شد و من هم تحت تاثیر تنهاییش نا خوداگاه زدم زیر گریه و همانطور چند دقیقه ای توی بغل هم زار زدیم . 

نمی توانست صحبت کند . دهانش کمی کج شده بود و معلوم بود اختیار زبانش را ندارد . می خواست حرف بزند اما قدرت تکان دادن زبانش را نداشت .

همینطور یکساعتی نشستم کنار تختش و دستش را گرفتم و به همدیگر نگاه کردیم .

هیچ هم نگفتیم فقط آه بود و نگاه .


بیرون آمدنی پرستار پوشه ای به دستم داد که تویش دست نوشته های سلامی بود که کنار گذاشته بود برای من . چند تا داستان پلیسی نوشته بود که در مجله چاپشان کنم . تاریخ نوشته ها برای همان چند سال قبل بود . همان سالی که تابستانش دو جمعه پشت هم رفته بودم آسایشگاه مسعودی . دلم می خواست بیشتر از خودش بدانم . اینکه که بوده و داستان زندگیش چه بوده و چرا انقدر تنهاست که تنها رفیقش من باشم؟

با این سابقه کوتاه آشنایی و رفاقت زورکی

اما نه پرسنل آسایشگاه مسعودی چیز زیادی از او می دانستند 

و نه خود سلامی چیزی توی کاغذهایش نوشته بود .


عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم و تا عکسی مناسب برای سنگ قبر آقای سلامی پیدا شود . فیلمی که از او گرفته بودم دارد پخش می شود و سلامی با صدای بلند می خواند : در حلقه مویت ، بس دل اسیر است ، بینم خونین دل این و آن ، سر هر دندانه ... دل در ، مویت ، دارد خانه  ... مجروح گردد چو زنی هر دم شانه ...



+ تمام اسامی این داستان ساختگی هستند و این داستان کاملا تخیلی بود ...



بنجامین باتن و پول شارژ ساختمان !

سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 20:20

خسته ام خیلی زیاد ... خستگی و دیگر هیچ ... به قول حسین پناهی چیز تازه اگر یافتید به آن اضافه کنید ... دلایل مختلفی دارد اینکه خستگی شده یکی از ویژگی ها و مشخصه های زندگی امروز ... نه که دیروزی ها خسته نمی شدند اما به نظرم خستگی شان هم از جنسی دیگر بود ، مث همهء چیزهای دیگرشان ... روزمرگی ، پارازیت ، آلودگی هوا ، تغزیه ، استرس ، فشارهای مادی و روحی ، مشکلات خانوادگی و شغلی ... و هزار کوفت و زهرمار دیگر خب قبلن هم کم و بیش بوده ولی الان شددت و حددتش فزونی یافته و اوج گرفته مث بالاترین دسیبل صدای پاواروتی ، مث شیشه لرزانی لحظه ای که هواپیما از بالای خانه های محلهء مهرآباد رد میشود ... مث آخرین حد از عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... 

.

خودمانیم فرمول زندگی آدمی هم مسخره و غیرمنصفانه است ها ! ... وختی جوان و سالم و شاداب و پُرانرژی است پول ندارد ، تجربه ندارد ، عقل ندارد ، وخت آزاد ندارد ... وختی در چهل پنجاه سالگی پول و تجربه و عقل و وخت پیدا میکند ، جوانی و سلامت و شادابی و انرژی اش به گاه رفته ... فک کن این معادله و فرمول برعکس بود ! آی مززه میداد ! ... این روزها خیلی به این مساله فک میکنم ... مونولوگ های خیالی خلوت و تنهایی هام حول این موضوع شکل می گیرد عُمدتن ... سعی می کنم احوالات خودم را در یک چنین زندگی وارونهء بنجامین باتنی معکوسی تصور و بازآفرینی کنم ... توضیحش سخت است مثالهاش خنده دار ، لذا همینطوری بی توضیح و بی مثال از کرگدن بپذیریدش ... این روزها از همصحبتی ساکنان هفتگ فراری ام مبادا که حالم حالشان را بد حال کند ، این را گفتم که مدیر اسحاقی فک نکند بابت پول شارژ و اینهاست !

یک جدال بی پایان

دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 19:46
اگر تاریخ جهان را یک مرور کوچک بکنیم می بینیم که تعداد سیاستمداران مرد برتری قابل توجهی نسبت به سیاستمداران و حکام زن دارد. تاریخ ادبیات و علم هم همینطور.... تعداد دانشمندان و ادبا و شعرا و نویسندگان زن در برابر مردان شاعر و ادیب و نویسنده خیلی خیلی کمتر است . 

بله .... بله ....  کلئوپاترا و پروین اعتصامی و ماری کوری را می شناسم ولی بحث من کمیت است نه کیفیت....

اینها را نگفتم که یک بحث فمینیستی شکل بگیرد یا مقایسه ای باشد برای نشان دادن برتری مردان بر زنان. اما چه قبول کنیم یا نه، وجود اینهمه مرد در تاریخ علم و سیاست و هنر تاثیرات خودش را گذاشته است. تاثیرات بد خودش را گذاشته ...تاثیراتی انقدر عمیق که گاهی خود زنان هم متوجهش نیستند.

یکی همین واژه مرد....تا جایی که سوادم قد می دهد در عربی می شود رجل .... 

 اولین شرط رییس جمهور بودن اینست که رجل سیاسی باشی. رجل یعنی مرد اما یک زن سیاست مدار هم می تواند رجل یا مرد سیاست باشد. به عبارت دیگر کسی که شایسته سیاست است نامش می شود رجل سیاسی یعنی مرد سیاست (که البته می تواند زن هم باشد ) اما نمی شود امراه سیاسی. یعنی واژه ای که لیاقت و شایستگی سیاسی را تعریف می کند یک واژه مردانه است نه زنانه یا فراتر از جنسیت. از این اتفاق ها فقط در ایران و قانون اساسی ما نیفتاده .... در زبان انگلیسی بشر یا انسان می شود: mankind یا همان نوع بشر

دقت کنید نمی گویند : womankind

mankind یا همان نوع بشر می تواند زن هم باشد اما از لحاظ لغت این کلمه کاملا مردانه است .

خودمان هم که این همه شعر و مثل در خصوص جوانمردی و در مدح مرد بودن داریم... وقتی صحبت از پهلوانی و جوانمردی می شود این خصلت نیک و پسندیده از ترکیب کلمه مرد ساخته شده است. مرد نه به معنای نر بودن بلکه به معنای انسان بودن. یا وقتی به کسی می گوییم مرد باش منظورمان جنسیت نیست. از طرف می خواهیم انسان باشد. و مرد را معادل انسان می گیریم و مردانگی را هم ارز انسانیت.... و از این بدتر اینکه کسی که این خصلت خوب و پسندیده را نداشته باشد نامرد می نامیم. یک اصطلاح کاملا رایج که همه استفاده می کنیم حتی خانم ها.....

زن کیست ؟ کسی که مرد نیست

نامرد کیست ؟ کسی که مرد نیست

تا بوده یک فرهنگ گردن کلفت مردسالارانه قرن ها مردها را از زن ها برتر می دانسته..... هر وقت قرار بوده یک زن را بی اندازه تقدیر و تعریف کنند گفته اند: از صد تا مرده هم مردتره ....

 هر وقت قرار بوده مردی تحقیر شود فقط شنیده : تو از زن کمتری.....

باید از یک جایی شروع بشود ایستادن در برابر تبعیض جنسیتی ....  در کشورهای غربی توده هایی از زنان تحت لوای فمینیست سال هاست که برابری حقوق زن و مرد را خواسته اند. اتفاقی که بالاخره باید بیفتد . ربطی هم به کشور ما ندارد و در تمام دنیا حتی در پیشرفته ترین کشورهای جهان هم هنوز که هنوزه قسمت عمده سرمایه های مادی و فکری در اختیار مردان است و قدرت جسمی و نظامی و سیاسی هم همینطور و این تبعیض بین زن و مرد وجود دارد و خواهد داشت....

حرفم اینست که ما میراث دار هزاران سال تفکر اشتباه هستیم . تغییر یک تفکر نهادینه شده در ذهن انسان ها با قدمت چند هزار ساله با تلاش چند دهه ای اتفاق نخواهد افتاد..... دروغ چرا من یکی که دلم خیلی روشن نیست ... خیلی کار می برد... حداقل به عمر من قد نمی دهد .... آخرش را ناامیدانه تمام کردم حیف شد ولی خب راستش را گفتم....

نیاز به روشنگری دارد و مبارزه .... مبارزه ای که با خود زنان آغاز می شود اما تنها با تغییر تفکر و حمایت مردان به سرانجام می رسد....  ولی همین مردان به این تبعیض چند هزار ساله خو کرده اند بعضی نسبت به آن بی تفاوتند و بعضی دیگر به آن افتخار می کنند .....


پسته نیستند!

یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 20:43

چشم هاشان دیدن دارد وقتی که بعد از کلی تقلا کردن و دست و پا زدن این واقعیت می نشیند کنج نگاهشان که گاهی حاصل تجزیه ی آدم ها دقیقن همانی است که از وجهی از تجزیه انتظار می رود یعنی "تعفن"

خنده دار می شوند آن جایی که کلی وقت می نشینند پای یک آدم، رج به رج، گره به گره، نخ به نخ، می شکافندش به امید شناخت و به طَمَع کشف راز ِ بودنش، و می رسند به هیچ. 


عادلانه نیست، انصاف نیست!

این که حجم زیادی از عمرت را، اپیزود به اپیزود و سکانس به سکانس و لحظه به لحظه، بودن ات را که یحتمل قرار بوده صرف خیلی چیزهای مهم تر بشود، بنشینی به انتظار این که دیگران کشفت کنند و تقلا کنی برای کشف دیگران، برای فهمیدنشان، برای از بر شدنشان، برای حل کردن معمای آدم هایی که هر کدام هزار توی غریب و سر گیجه آوری هستند، لا ینحل!


این که اکثریت قریب به اتفاق آدم ها نقاب دارند، قبول. این که خیلی وقت ها پشت نقاب هاشان تصویر دلنشینی نیست، قبول. این که "شناخت" بنیان رابطه را محکم می کند هم قبول. اما عن اش را در نیاورید لطفن. به بهانه ی برداشتن نقاب پنجه به صورت هم نکشیم. حدس نزنیم، داستان نسازیم، متهم نکنیم، آدم را از آدم بودنش خسته نکنیم. یک جایی گوشه ی ذهن مان این را هم حک کنیم که "خیلی وقت ها آدم ها به اندازه ی چیزهایی که از آن ها نمی دانیم دوست داشتنی اند و به اندازه ی رازهایی که کشف نکرده ایم، جذاب"

باور کنیم آدم ها پسته نیستند که داخل پوسته، بی مصرف بمانند!

برو بابا حال نداری

یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 01:18

خب،بالاخره من گند زدم.از همان هفته ی دوم سوم غر داشتم.هی همش فکر می کردم بالاخره یک نفر نظم را به هم می زند.یک نفر بی حوصله می شود،بی حال می شود بی دماغ می شود اما لامصب ها همه نوشتند.خوب هم نوشتند،من هی غر زدم که یعنی چی مگر محکمات قرآن است خب بزنید زیر میز دیگر .اما نشد. باز هم من.من همیشه به هر نظم و قانونی اعتراض داشته ام،کافیست یک نفر بگوید باید.بگوید قانون.بگوید طبق قائده(قاعده؟)من شاخک هام تکان می خورد.من ناخودآگاهم پی راه های در رو می گردد،می رود دمبال به هم زدن قانون،یک نفر می گفت آنارشیست،تعریفش را نمی دانم،یکی دو تا چیز در موردش خواندم و بدم نیامد از این برچسب.یک رییسی داشتم وقتی می خواست یک کار یک هفته ایی را فردا صبح تحویل بگیرد به من می سپرد..می گفت این راهش را پیدا می کند .این کلک می زند .این!فقط این!

امروز هم شد.جمعه یادم افتاد شنبه نوبتم است.امروز دیر یادم افتاد باید بنویسم.بعد بین نوشتن و ورزش دومی را انتخاب کردم. بعد دوستانمان امدند تا نیمه شب .بعد محسن در اینستاگرام بهم فحش داد.بعد من الان اینجام.دیدم وقت نیست ان چیزهایی که دلم می خواست را بنویسم.گفتم بیایم اخلاق حرفه ایی را رعایت کنم و معذرت خواهی کنم که حرفی برای گفتن ندارم و بی نظمی کردم.اما غریبه نیستید ته ته دلم خوشحال است که این نظم را به هم زدم.چکارشان کنم.خودشان می دانند من چقدر لمسی هستم. چقدر ماساژ دوست دارم.آنجا من را پیچ دادند .دلم خنک شد نظم ساختمان فضاییشان را به هم زدم و توی یک شنبه ی این مرتیکه ریقو آپ کردم.

( تعداد کل: 653 )
<<    1       ...       72       73       74       75       76       ...       82    >>