X
تبلیغات
رایتل

قصه هفتم : تیر خلاص (3)

چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 20:00

قسمت اول

قسمت دوم


ماه پیشانی شبی که به عقد ناصرالدین شاه درآمد هشت ساله بود . دخترک هنوز داشت در غم برگشتن پدر و مادرش به محمد آباد ضجه می زد . زنان سن و سال دار حرم که دلشان به حال او می سوخت با عروسک و شیرینی آرامش می کردند و مثل بچه های خودشان برایش دل می سوزاندند اما ماه پیشانی مدام بی تابی می کرد و بهانه آقایش ، مرادعلی را می گرفت .


مرادعلی اما افسرده و مستاصل به محمد آباد رسید . یک مهندس روس و دو معمار طهرانی به همراهش بودند و او را تکریم و احترام می کردند و خود سلطان از بابت شروع به بنای امارت پنج هزار تومان به او داده بود . با این حال دلش غمگین بود و مدام فکرش کنار دخترک شیرنینش ماه پیشانی می گشت .

کار بنای امارت ناصری تابستان همان سال شروع شد . مرادعلی هر شش ماه مبلغی گزاف به عنوان مقرری از دربار دریافت می کرد و یک قشون صد نفره تحت الامر او در محمد آباد ساکن شده بودند . به محض رسیدن به طهران خود سلطان یازده پارچه آبادی اطراف محمد آباد را تیول او کرده بود و سال بعد هم حکم رسمی رسید که به مرادعلی لقب معیرالدوله اعطا شده است .

مرادعلی مرد دانا و باسوادی بود اما هیچ فکر نمی کرد که روزی به دربار وصل شود . حالا مراد علی شده بود یکی از رجال دولتی . کسی که سری بین سرها درآورده بود و منزلتی به هم ساخته بود و ثروتی بر هم زده بود . اما با این همه دلش هنوز پی ماه پیشانی بود . سه سالی می شد که دخترکش را ندیده بود و مرادعلی معیرالدوله تمام هم و غمش را گذاشته بود صرف بنای امارت ناصری به این امید که با اتمام بنای امارت ، شاه جهان به منظور تفرج به محمد آباد بیاید و دیدارش با ماه پیشانی تازه شود .

موعد مقرر شش ماهه رسید و از مرکز نه پیکی رسید و نه مقرری . مرادعلی اما به عادت همیشه هر ماه گزارشات ساخت امارت را به مرکز می فرستاد و توشیح نامه سلطان را که نشانه رویت گزارش بود دریافت می کرد بی آن که صحبتی از مقرری کرده باشد . به همراه سومین گزارش بعد از نرسیدن مقرری مرادعلی نامه ای هم به موسی خان مستوفی خزانه دار دربار نوشت به این مضمون که مقرری مدتیست که واصل نشده و عمله و بنا ناراضی هستند و این حقیر از جیب خود به آنها می دهم و اگر مقدور باشد سلام این ملتمس درگاه را به حضرت سلطان برسانید و بابت کار ادامه بنای امارت از ایشان کسب تکلیف فرمایید . پیک که از طهران برگشت موسی خان مستوفی چند خطی در ذیل نامه مرادعلی نوشته بود بدین قرار که : نامه شما به عرض سلطان رسید . فی الحال به سبب برگزاری پنجاهمین سالگرد جشن های قران ، خزانه خالیست و سلطان صاحب قران فرمودند که معیرالدوله خود از مالیات امسال محمدآباد و حوالی بابت ساخت امارت هزینه سازد .

این آخرین مرقومه ای بود که از جانب ناصرالدین شاه به مرادعلی رسید و درست یک ماه بعد وقتی مرادعلی می خواست گزارش جدید را به مرکز بنویسد پیکی از جانب طهران رسید که خبر می داد سلطان به ضرب گلوله میرزا رضای کرمانی به شهادت رسیده است .


شاه جدید ، مظفر میرزا ، ولیعهد شاه شهید وقتی از تبریز به طهران رسید اول از همه اوضاع حرمسرا را سامان داد . مهریه تمام زنان پدرش را تمام و کمال پرداخت و آزادشان کرد .به هریک از زنانی که فرزند داشتند خانه ای هبه داد و برایشان مقرری ماهانه تعیین کرد و زنان بی فرزند شاه را مختار کرد که یا به ولایت خودشان برگردند و یا به عقد رجال کشوری در آیند . اما ماه پیشانی را که یکی از زیباترین زنان حرمسرای ناصری بود به رغم درخواست معیرالدوله ، پدرش به محمد آباد نفرستاد . 

مردی ملاک و ثروتمند به نام اسماعیل خان کلاته ای که اصل و نصب چندانی نداشت به طمع وصلت با خاندان قجر ، وام کلانی به دربار مظفری تقدیم کرد و شاه هم در عوض ، ماه پیشانی را که در زیبایی شهره دربار طهران بود به عقد پسر اسماعیل خان در آورد . ماه پیشانی که چهار سال قبل کودکی بود که با لباس سپید وارد دربار شد اینبار با لباس سیاه از حرمسرای سلطانی بیرون آمد . با آنکه هنوز در آتش دیدار خانواده اش می سوخت بدون هیچ چون و چرا دوباره لباس سپید پوشید و بر سر سفره عقد نشست بدون اینکه بداند داماد کیست و سرنوشت چه پیشانی نوشتی برایش تقدیر کرده است .


+ ادامه دارد ...




خون جوانان ما ... و اینا !

سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 20:20

 

اولین پُست صوتی هفتگ

 

توصیه های ایمنی :

بیس مگ حجم فایل است

هیچ حرف بدردبخوری توش زده نشده 

 

رسیدیم آخر سال

دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 23:43

اسفند هم اومد.... چهار روز هم ازش گذشت و به چشم به هم زدنی می رسیم به روز ملی شدن صنعت نفت .... یعنی آخرش!

این اسفند اصلا حسابش با تمام یازده تای دیگه فرق داره انگار.... نمی شه حسابش کرد..... انگار جزئی از سال بعده.... دغدغه ها و نگرانی هاش از همه ماهها بیشتره .... بدو بدو.... حساب کتاب.... بشور بساب ....

خیابون ها قفل.... مغازه ها شلوغ.... کاسب ها تا دیروقت سرکار .... کارمند ها به فکر جمع و تفریق حقوق و عیدی و پاداش ... خانم ها کلنجار با وسوسه ی مبل جدید.... و از همه مهمتر برای من برنامه ریزی! هرسال از اواسط اسفند یک فولدر جدید گوشه ی مخم ناخودآگاه باز می شه از برنامه های سال بعد ... هرچی دلم می خواد و دوست دارم انجام بدم اونجا ثبت می شه ..... اصلا توی کدام ماه آدم به فکر برنامه ریزی می افته؟ فقط همین اسفنده به خدا که یهو یادت می افته کلی کار فراموش شده و تصمیم نگرفته داری که جون می ده برای سال نو .... سال نو نیومده به آدم نویی می ده. می دونم خیلی از تصمیم ها گرفته می شه و انجام نه ... ولی نا امید نباشیم بهتره.... تصیم بگیریم و لیست کنیم و بزاریم جلوی چشممون بهتر از فراموش کردنه.... از ما گفتن....


حالا چند توصیه مهم اسفندی هم دارم که می گم واستون تا بسی سود ببرید:

1- کارمندان و حقوق بگیران عزیز اون پولی که وسط این ماه می ریزن به حسابتون باید تا یک اردیبهشت توی جیبتون باقی بمونه.... الکی رویخچالی و پادری نخرید لطفا

2- در طی سال های اخیر کلی از رسم و رسوم ایرانی ها از بین رفته و کسی صداش درنیومده.... پس خیلی آروم و بی سر و صدا رسم عیدی دادن رو به فراموشی بسپرید.... آره بخند.... توی دلت بگو حالا یه ده تومنی به کی فشار می یاره مگه.... همین تو که خندیدی بیست و هشته فروردین اگه تو کیفت یه هزاری داشتی...!

3-روزای آخر سال خیلی خوبه.... البته سلیقه ایه.... مثلا من خودم عاشقه سبزه های آبزده ی کنار جدول و بساط ماهی قرمزام ولی خب خیلی ها اعصابه شلوغیشو ندارن... اگه مثله من شلوغی روزای اخر رو دوست دارین کاراتون رو تموم کنین و نزارید هیچ کاری باعث بشه شما اون روزا رو از دست بدین... ( ماهی قرمز هم نخرید گناه دارن. این توصیه نیست خواهشه)

4- خیلی خونه زندگی رو نسابید ... بعد از سیزده به در دقیقا همین شکلیه که الان هست .... ظاهر داستان رو سروسامون بدید خوبه....

5- هیچ کار اداری ای رو واسه یه هفته ی آخر نزارید چون هیچ کارمندی پشت میزش نیست.... اصلا من همیشه تو کفم که چطور بیست و نه اسفند صنعت نفت رو ملی کردن؟؟؟ هیچ تو کتم نمی ره.... فکر کنم در این قسمت از تاریخ دست برده شده.


اگر پیشنهاد دیگه ای دارید واسه اسفند بنویسید ... من هم تا هفته ی دیگه لیست کارای سال دیگه رو آماده می کنم.... شما هم دست بجنبونین!!


والا کچلی عیب نیست...

یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 20:44
دزدی هم مثل خیلی چیزهای دیگر ِ این دنیا، مثل خیلی افعال ِ دیگر آدم ها، انواع و اقسام دارد. مخوف ترین اش به گمانم آدم دزدی باشد که بعضی ها هم صداش می زنند "آدم ربایی" که اساسن به نظر راقم این سطور ترکیب مزخرف و دلهره آوریست اخص وقتی مقایسه اش می کنی با ترکیبی شبیه دلربا. بگذریم، داشتم از انواع دزدی می گفتم که مثلن به گمانم بی ادبانه ترین نوعش دزدی ادبیست. یعنی اسم خودت را برداری تف بزنی بچسبانی دنباله ی کلمه ها و جملات و حرف ها و دغدغه های یکی دیگر! انگار کن که با چیز ِ آن یکی دیگر داماد شدی! تازه قر هم می دهی و بشکن هم می زنی محض کم نیاوردن و خالی نبودن عریضه. مضحک ترین قسم از اقسام دزدی اما بی شک "مو دزدی" است! بله مو دزدی. یعنی این هایی که بر می دارند اندک تارهای موی باقیمانده در جناحین سرشان را به ضرب زور ِ حالت دهنده و نگه دارنده و آب ِ دهان هدایت می کنند به شمال و جنوب و یمین و یسار و تخس می کنند بین نواحی ِ محروم و بی بضاعت کله ی مبارک، به گمان عیب پوشی حتمن؟!

امروز نشسته بودم با خودم حساب می کردم طی یک روز از زندگی ِ معمولم چقدر از بضاعتم را، استعدادم را، وقت و انرژی ام را، چه اندازه از آموخته هایم را حرام ِ پوشاندن عیب هایم می کنم و چقدرش را سرمایه می کنم پای ِ رفع و رجوعشان. نشسته بودم با خودم می شمردم تا به حال چند بار نسیم ِ نا غافل آمده و زده تارهای موی سازماندهی شده کف کله ام را سیخ کرده و کچل تر از چیزی که هستم به چشم آمده ام و خنده دار تر؟!!

یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 01:00

تازه رسیده خونه،عذاب وجدان داره که بازم مطلبش رو به روز مخصوص خودش نرسونده و الان تو روز جعفری نژاده،تازه باز اگه دست پر بود یه چیزی.خیلی ناراحته،از صبح هم یادش بوده اما انصافن نیم ساعت هم وقت خالی نداشته تا همین الان،خواسته بیاد بنویسه چیزی ندارم که بگم اما روش نشده.یکی از ناراحتیاش اینه که فک می کنه احتمالن بی نظمیش باعث ریزش مخاطبان وبلاگی میشه که ملک خصوصیش نیست.تو فکر رهن دادن اینجاس.اما دلش نیست.کدوم مستاجری مث خود آدم دل میسوزونه آخه( الان مثلن تو خیلی دل میسوزونی چاقال:محسن کرگدن درون)به خودش قول داده از این به بعد مطلبشو نذاره واسه آخر وقت و شب امتحان .خودشو دلداری می ده که آره دیگه من تیپیک این طوریم دد لاینیم آخر وقتیم تیپ شخصیتیم هم همینو میگه برید سایت ایران ذهن ببینید.با این حرفا می تونه همه رو گول بزنه الا خودش.الان به ذهنش رسیده حرفای بی سر و تهشو با یه جمله ی حکیمانه تموم کنه و خلاص.چراغا هم خاموش که با کسی چش تو چش نشه.من فکر می کنم نقطه ی شروع شکست و ویرانی واژگونی و از تاج و تخت افتادن هر کسی دقیقن همون لحظه و دقیقه و جاییه که خودش هم دروغای خودشو باور می کنه.مثال؟کاماااااااان.

جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 21:33

مهمان این هفته هفتگ خانم  "  نیلوفر نیک بنیاد  " نویسنده وبلاگ  "  قلم بافی های یک نیکولای آبی  " است





تئوری قهوه‌ای شدن آدم‌ها!

خانم مشاور زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «خب اگه دنیارو اینجوری دوست نداری، چه جوری دوست داری؟» بدون این که فکر کنم شروع کردم به تعریف کردن دنیای مورد علاقه‌ام. سال‌ها بود بهش فکر کرده بودم و نیازی نبود که دوباره بنشینم و دنیای دوست‌داشتنی‌ام را توی ذهنم بازسازی کنم. از بچگی دلم می‌خواست دنیا رنگی باشد. مثل انیمیشن‌هایی که دیده بودم. دلم می‌خواست خدا هر کدام از آدم‌ها را یک رنگی بیافریند. یعنی پوست هر کدام از آدم‌ها یک رنگ متفاوت از دیگران باشد. مگر همین خدا نبود که اثر انگشت‌ها را متفاوت آفریده بود؟ پس رنگی کردن پوست‌ها هم برایش کاری نداشت. اینطوری نیازی به شناسنامه و اسم و اصل و نسب و هیچ چیز دیگری هم نبود. هرجای دنیا می‌رفتیم ما را به اسم خاص رنگ پوستمان می‌شناختند. یکی زرد کمرنگ بود و یکی ارغوانی تیره...

داشتم همچنان تعریف می‌کردم، که یکدفعه ته خودکارش را زد روی میز، پرید وسط حرفم و گفت: «خب حالا که چی؟ مثلا فکر کن رنگی هم بود. چه فرقی برای تو می‌کرد؟ اصلا چه فرقی توی روابط آدم‌ها ایجاد می‌شد؟» ادامه دادم که اینطوری هیچ‌کس نمی‌توانست به خاطر در اکثریت بودن رنگ افراد مشابهش به دیگران زور بگوید، چون از هر رنگ فقط یکی وجود داشت. اینطوری دنیا قشنگ‌تر بود. همه‌جا پر از رنگ بود. پر از زیبایی. پر از شادی. بعد خدا می‌توانست آدم خوب‌ها و آدم بدها را هم خودش مشخص کند که کسی درگیر فیلم‌بازی کردن و دورنگی و دورویی بقیه نشود. مثلا دو تا رنگ را هم مادرزادی به هیچ‌کس نمی‌داد.می‌گذاشت به عنوان پاداش و مجازات. آدم‌هایی که کار خوب می‌کردند پوستشان مثل نور سفید می‌شد و می‌درخشید و...

باز پرید وسط حرفم و گفت: «قشنگه ولی بازم نمی‌تونم بفهمم چه فایده‌ای برای بدی‌های توی دنیا داره». گفتم: در آن صورت خدا قطعا فکری هم به حال بدی‌های دنیا می‌کرد. مثلا آن‌هایی را که آدم می‌کشتند، خیانت می‌کردند، دروغ می‌گفتند یا حتی به طور بی‌ادبانه‌ای وسط حرف دیگران می‌پریدند،  قهوه‌ای می‌کرد!

مشاور به صندلی‌اش تکیه داد، چند ثانیه مکث کرد، قهوه‌ای شدن خودش را مجسم کرد و بعد گفت: «جالبه...»!

نتیجه نظر سنجی ...

پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 21:30

دوستان گل  خیلی ممنون از اینکه هفته پیش به من منت گذاشتید و نظرتون درج کردید ممنون ....



من تمام نظرات با دقت خوندم و هر کدوم که نکته ای به نظرم اومد جواب دادم ... خواهش میکنم مراجعه کنید و اگه نکته ایی به نظرتون رسید برام بنویسید ...


 ولی ظاهرا من طبق معمول نتونسته بودم منظورم رو خوب بیان کنم ......


نظر سنجی ما دو تا گزینه داشت ....


فرض کنید الان سال 57  و یه نظر سنجی داره برگزار میشه


گزینه اول :

حجاب اختیاری .... یعنی پوشش هر کسی به خودش ربط داره میتونه حجاب بذاره و میتونه لخت بگرده .... دفیقا همین ورژن که الان تو غرب داره اجرا میشه .... نیازی هم به توضیح بیشتر نیست چون نمونه زنده اش  موجوده


گزینه دوم :

 حجاب  یعنی پوششی که قانون تعیین میکنه مثلا همین مانتو و روسری که الان موجوده  یا کمی بیشتر یا کمتر در جوامع عمومی و رادیو تلویزیون و تبلیغات و غیره رعایت بشه ... فقط همین کاری به روابط  دختر و پسر و بستن جاهای غیر اسلامی نداشته باشند .. مدل گزینه دو اصلا تو ایران فعلی ما اجرا نشد و فقط یه ایده است .....




به هر صورت نظر سنجی انجام شد و گمونم کسانی که با حجاب موافق بودن بیشتر بود 


و من محسن باقرلو رو بردم .... من تنها میخواستم بگم .... فلسفه حجاب اگر هم اشتباه باشه  که نیست چون در ایران اکثریت داره باید بهش احترام بزاریم ....


و قشر روشنفکر ما  نه تنها احترام نمیزارند در خیلی موارد من دیدم که  از موضع بالا به این اشخاص نگاه می کنند


از طرفی هنوز واسه من سواله جوامع اروپایی و مترقی چه جوری همیشه نظر اکثریت رو لحاظ میکنند  و برای اقلیت احترام میگذارند ...


مثلا طبق آمار خودشون سه درصد جامع تمایل همجنس گرایی دارند یا همجنس گرا هستند  تقریبا 50 درصد تبلیغات و فیلم ها و کارتونهاشون تو این موضوع متمرکز شده و را به راه راهپیمایی میکنند که حقوق این سه درصد پایمال شده

ولی جامعه ای که تقریبا 70 درصد موافق حجاب هستند نه تنها حمایت نمی کنند بلکه دائما بیانیه صادر میکنند که حقوق بشر رعایت نشده و....





قصه هفتم : تیر خلاص (2)

چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 20:00


قسمت اول ...


مرادعلی از دیدن جلال و جبروت خیمه گاه سلطان دهانش باز مانده بود .

اینکه یکروز خیمه گاه سلطانی را به چشم ببیند هم شبیه خواب و رویا بود ولی حالا روبروی مردی نشسته که نامش سلطان صاحبقران بود . از قدیم و ندیم شنیده بود که رعیت جماعت حق نگاه کردن در چشم ولی نعمتان خود را هم ندارند چه برسد به چنین اساعه ادبی که در حضور سلطان بن سلطان ، ظل الله، قبله عالم جلوس کنند اما سلطان جهان و فخر عالم امکان خودشان شخصا با صدای همایونی گفته بودند که مراد علی بنشیند و مرادعلی هم بلافاصله همانجا چهار زانو نشسته بود و فریاد زده بود جان نثارم .


هنوز یک ماه نگذشته بود . حوالی ظهر بود و مرادعلی تازه از زمین برگشته بود و وضو گرفته بود و نمازش را خوانده بود و ناهارش را خورده بود و همانجا پای قلیان چشمهایش داشت سنگین می شد که با صدای جیغ و فریاد اهالی چرتش پاره شده بود . تا بیاید تکانی به خودش بدهد در چوبی حیاط باز شده بود و یکی از روستایی ها نفس نفس زنان خود را به او رسانده بود و فریاد زده بود : کدخدا ! کدخدا ! قشون داره میاد .


مرادعلی دوربین یک چشمی را که چند سال قبل از یک جهانگرد هالندی هدیه گرفته بود تیر کرده بود سوی اسب ها و سوارانشان تا شاید از بیرق همراهشان و شکل و شمایل و لباس هایشان عایدش بشود اینها که هستند و اینجا چه می خواهند ؟ به عنوان کدخدای ده و داناترین و سرد و گرم چشیده ترین مرد روستا تمام نگاه ها به چشم ها و لبهای مرادعلی دوخته شده بود . مرادعلی بعد از چند دقیقه رصد کردن گفته بود : نگران نباشید اینا قشون جنگی نیستن . اینا طلایه دار سلطانی هستن . هرچند مردم روستا نفس راحتی کشیده بودند از این که مورد تاراج و هجوم قشون قرار نمی گیرند اما مرادعلی دلش آشوب بود . حتی خود مرادعلی هم باور نداشت که سلطان عالم قرار است در جوار روستای آنها اردو بزند . به گمانش سلطان به قصد بین النهرین و زیارت عتبات یک شبی در آنجا اتراق می کند و بعد می رود .


مردم روستا از دور مشغول تماشای ساز و برگ خیمه گاه سلطانی بودند و اکبار ده مشغول صحبت که چه پیشکشی برای سلطان ببرند . این شد که به رسم مهمان نوازی و عرض نوکری هر کدام هر چه داشتند در طبق گذاشتند و به سمت اردوی سلطان رهسپار شدند و با سلام و تهیت خودشان را به خدمت امیر تومان رساندند و هدایا را تقدیم ایشان کردند و مستدعی شدند که مراتب جان نثاری و بندگی مردم محمد آباد را به عرض حضور مشرف سلطان جهان برساند .

مرادعلی حتی به خواب هم نمی دید که یکروز اردوی سلطانی را به چشم ببیند و بتواند قدم در آن بگذارد چه برسد به اینکه بتواند بزرگان مملکتی را از نزدیک زیارت کند و در حضور سلطان جهان نشیمن نماید .


طی این یک ماه تفریح مردم  محمد آباد شده بود رصد کردن صبح و شب اردوی همایونی . بعد از سی روز هنوز با همان ولع و عجب روز اول دسته دسته جمع می شدند روی بام ها و پشت دریچه ها و چشم می دوختند به اردوی سلطان . شب ها تا دیر وقت روی پشت بام ها دور هم جمع می شدند و چشم می دوختند به اردوی سلطان و بوی کباب بریان را در هوا بو می کشیدند و آوازهای سربازها را گوش می کردند . و آرزوی اصلیشان این بود که سلطان را در اردو با چشم خودشان ببینند و بعدها برای فرزندانشان بگویند که سلطان را به چشم خود دیده اند .  ایلچی ها هم هر روز می آمدند و گشتی دور روستا می زدند . وقتی که ایلچی ها سرمی رسیدند زن ها و مردها خودشان را توی خانه ها مخفی می کردند و کدخدا که سواد حرف زدن با بزرگان را داشت می رفت و عرض ارادتی می کرد و بر می گشت .

ایلچی ها گاه گداری می آمدند و برای اردوی سلطانی  گوسفندی از روستا می خریدند و مرادعلی که  وجهه و مقامش از همه بالاتر بود و تعارفات بلد بود می گفت : هزار هزار از این زبان بسته ها فدای یک قدم سلطان و با این وجود وجه را می گرفت تا اینکه یکروز یکی از فراش باشی های مقرب که بعدها فهمید نامش صمصام خان است خود سوار بر اسب وارد روستا شد و بعد از کمی پرس و جو شخصا به در خانه او آمد و مرادعلی به پیشواز او رفته بود و صمصام خان سیاهه ای به مهر سلطان به دستش داده بود و گفته بود : مرادعلی امشب به حضور سلطان بیا و حالا مرادعلی ، کدخدای بی نام و نشان محمد آباد در حضور سلطان قدرقدرت جهان نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و اظهار جان نثاری می کرد .


سلطان چند دقیقه ای از آب و هوای خوش محمد آباد تعریف کرده بود و بعد هم گفته بود که در طهران وبا شایع شده است و به سبب تحول مزاج چند صباحی در محمد آباد اتراق کرده ایم و حالا که به لطف ایزدی بلا از پاتخت ما دور شده قصد رجعت داریم و چون آب و هوای این روستا به مذاقمان خوش آمده الطفات همایونی مان بر آن شده که اینجا امارتی ییلاقی بنا کنیم به قصد تفرج در تابستان و مرادعلی در تمام این مدت سر فرود آورده و زیر لب برای سلامتی سلطان دعا می خواند ولی هنوز هم نفهمیده بود که سلطان او را به چه منظور به حضور پذیرفته و بار داده است .

سرآخر سلطان رو کرده بود به مرادعلی و گفته بود : ما پنجشنبه رجعت می کنیم به طهران . میل داریم به سبب قرابتی که با ما دارید شما بانی این امارت باشید . با اهل و عیال همراه ما به طهران بیا مرادعلی و چند وقتی بمان تا مقدمات بنای امارت فراهم شود .


مراد علی آنقدر هیجان زده و متعجب بود که حتی همان موقع هم نفهمید منظور سلطان از قرابت چیست .  موقع خروج از خیمه سلطانی ، صمصام خان همان فراش باشی مقرب سلطان که صبح آنروز نامه را به او داده بود در گوشش گفت : خوشا به سعادتت مرادعلی .این افتخار نصیب هر کسی نمی شود .


مرادعلی مردی بود دنیا دیده ولی حتی وقتی سینه کش تپه ای را که اردوی همایونی در آن برپا بود پایین می آمد هنوز هضم نکرده بود و نفهمیده بود که منظور سلطان و صمصام خان چه بوده است . ماه کامل بود و مهتاب داشت روی روستا نور می پاشید . از دور صدای آواز مردان مست قشون سلطانی به گوش می رسید . مرادعلی کنار رودخانه نشست و آبی به صورتش زد و همانطور که داشت تلاش می کرد از این دیدار شبیه به خواب و رویا سر در بیاورد و ماجرا را برای خودش تحلیل کند در کسری از دقیقه به مکاشفه ای بزرگ رسید و تمام مجهولات قصه برایش عیان شدند .

یادش افتاد که آن مرد قد کوتاه و سبیلو با جبه همایونی که تا همین امروز نمی دانست خود سلطان صاحبقران ، ناصرالدین شاه قاجار است در تمام این یک ماه با دوربین بزرگش مشغول تماشای روستا بوده است . یادش افتاد که صمصام خان وقتی در را باز کرده بود از اهل و عیال و تعداد بچه هایش پرسیده بود و بعد که سخنان سلطان و جمله صمصام خان را که گفته بود این افتخار نصیب هرکسی نمی شود را کنار هم گذاشته کل داستان را فهمید .

محکم با کف دست بر پیشانیش کوبید و آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دخترکم ! ماه پیشانی .


+ ادامه دارد ...



( تعداد کل: 690 )
<<    1       ...       72       73       74       75       76       ...       87    >>