X
تبلیغات
رایتل

قصه هفتم : تیر خلاص(1)

چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 20:00

فرشید توکلی کارمند سی و یک ساله بانک در تمام عمرش انقدر هیجان زده نشده بود .

همیشه فکر می کرد اگر روزی چند سارق مسلح به بانک حمله بکنند و با اسلحه بالای سرش بایستند و بخواهند گاوصندوق را برایشان خالی کند شاید اینطور ترس برش دارد اما حالا می دید خیلی بیشتر دچار استرس و وحشت شده است . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و فرشید کم کم داشت از کاری که کرده بود پشیمان می شد .

فرشید گاهی که سرش خلوت می شد مشتری های بانک را هم در باجه شماره 8 راه می انداخت . اما وظیفه اصلیش پاسخگویی به مراجعین صندوق امانات بود . صندوق هایی که طبق قوانین بانک هیچکس از محتویاتشان مطلع نبود جز خود مشتری ها و سالیانه مبلغ هنگفتی بابت سر به مهر ماندن و نگهداری از رازهایشان می پرداختند . قبل ترها یعنی وقتی هنوز فرشید به استخدام بانک در نیامده بود صندوق های امانات برو و بیایی داشتند . خیلی از اعیان و ثروتمندان در صندوق امانات بانک اشیا و وسایلی را به امانت گذاشته بودند و مدام به وسایلشان سر می زدند اما از وقتی فرشید مسئول صندوق امانات شده بود هفته ای جز یکی دو ارباب رجوع ، مراجعه کننده دیگری نداشت . آقای صفر بیگی که قبل از فرشیدتوکلی مسئول صندوق ها بود و با آمدن فرشید بازنشسته شده بود داستان های عجیب و غریبی از این صندوق ها و صاحبانشان تعریف می کرد که فرشید انگشت به دهان می ماند اما از وقتی که او این مسئولیت را بر عهده گرفته بود هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود تا همین امروز . مراجعین صندوق ها اکثرا افراد سن و سال داری بودند که از ترس بچه هایشان و دزدها ، اشیاء گرانقیمتشان را در صندوق امانات می گذاشتند و هر از چند گاهی به آن سرکشی می کردند . طبق قوانین بانک فرشید نمی توانست محتویات صندوق را ببیند اما مثلا دیده بود که خانم شهرامی همسر شهرامی مشهور همان که در بازار فرش فروشی داشت یک حمایل طلایی را در صندوقش گذاشته یا آقای سرابی پیرمرد دوست داشتنی و شاعر پرآوازه چند تا کتاب خطی در صندوقش دارد . اینها را هم نه از سر فضولی و کنجکاوی بلکه به واسطه وظیفه اش می دانست . در طول زمانی که مراجعین صندوق امانت برای برداشتن یا گذاشتن چیزی داخل صندوق ها یا سرکشی به آنها در سالن صندوق ها بودند فرشید توکلی هم حسب وظیفه و بر طبق قوانین می بایست در سالن بماند و مراجعین را با صندوق ها تنها نگذارد . هرچند که صاحبان صندوق ها انقدر محتاط بودند که معمولا فرشید نمی فهمد مشغول چه کاری هستند اما بعضی هایشان هم وقعی نمی نهادند و با طیب خاطر و بی خیال محتویات صندوق را نشان می دادند مثل خانم شهرامی و آقای سرابی . طی چند سال گذشته تعداد صندوق های اشغال شده بانک مدام کم و کمتر می شد و حتی در مقطعی ریاست بانک می خواست کلا بخش صندوق امانات را تعطیل کند و این فضا را به بانک اضافه کند اما بعدها از طرف بالا دستور آمد که به علت سرشناس بودن بعضی مشتریان عجالتا از این تصمیم صرفنظر کنند . این اواخر تعداد صندوق هایی که خالی می شدند و تسویه حساب می کردند از مراجعین فرشید بیشتر شده بود و اکثرا هم ورثه ای بودند که با اشتیاق فراوان و با نامه دادگاه و سازمان مالیات چند نفری می آمدند برای تخلیه صندوق پدر و مادر متوفی شده شان .

فرشید توکلی اصلا تصور نمی کرد آن صبح سرد زمستانی اوایل بهمن ماه چنین ماجرای غریبی در انتظارش باشد و حالا انقدر هیجان زده و ترسیده بود که نمی توانست آب دهانش را فرو بدهد .

صندوق های امانات تنها بخشی از بانک بود که در شعاع دید دوربین های مدار بسته امنیتی قرار نداشتند و فرشید همانطور که با ترس به در نیمه باز اتاق صندوق ها نگاه می کرد برای اینکه دوربین مدار بسته پشتش چیزی نبیند نشسته بود و الکی دکمه های کامپیوترش را فشار می داد اما تمام فکرش پیش سکه ای بود که در جیب بغل کت سورمه ای رنگش پنهان کرده بود . سکه را یکبار بیشتر ندیده بود ولی در همان نظر اول فهمیده بود که قیمتی است . علی القاعده حالا فرشید می بایست داخل سالن صندوق ها ایستاده باشد اما با تخطی از قوانین صندوق امانات را با مشتری تنها گذاشته بود و حالا پشت میزش داشت الکی با دکمه های کامپیوتر ور می رفت که شک کسی برانگیخته نشود .  برای اینکه خودش را مشغول نشان بدهد دستش را گذاشت روی دکمه قرمز رنگ و از بلندگوهای بانک صدا بلند شد که : شماره ... یکصد و ... بیست و ... سه ... به باجه هشت ....

یکی از مشتری ها از روی صندلی بلند شد و آمد نشست جلوی پیشخوان باجه هشت و فیش واریزی را به فرشید توکلی نشان داد و فرشید با اینکه تمام فکر و خیالش پیش سکه توی جیب و پیرزن داخل اتاق صندوق های امانات بود کارش را انجام داد . سکه داخل جیب بغل کت سورمه ایش انگار داغ شده بود و داشت قلبش را می سوزاند . با کنجکاوی درست مثل کودکی که می ترسد خوراکی محبوبش را گم کرده باشد دست کرد توی جیبش و سکه را لمس کرد اما جرات نداشت سکه را بیرون بیاورد . سعی می کرد حکاکی های پشت و روی سکه را لمس کند . از انحناء ناقص دور سکه معلوم بود که سکه کار دست انسان است نه ماشین و این حدسش را تایید می کرد که این سکه قدیمی است و قیمتی . فرشید توکلی بارها نام سکه اشرفی را شنیده بود. توی قصه های تاریخی و ماجرا پیدا شدن گنج ها ولی باور نمی کرد ممکن است مردم عادی کوچه و خیابان یکی مثل همین ماهچهره خانم معیری که حالا روی صندلی چرخدارش تنها توی سالن صندوق امانات نشسته است هم ممکن است اشرفی داشته باشند . فرشید با خود می گفت : قیمتش شاید صدها میلیون و بلکه چند میلیارد تومان باشد و ضمن اینکه ذوقی شدید زیر پوستش می دوید نگران تر می شد که اگر او را به جرم قاچاق عتیقه جات جلب کنند چه خاکی باید به سرش بریزد ؟ بعد که بیشتر با خودش فکر کرد بیشتر ترس برش داشت . راستی چطور باید ثابت می کرد که سکه را از جایی پیدا نکرده است ؟ چطور باید ثابت می کرد که سکه را خود ماهچهره خانم به او هدیه داده است و او به زور یا به نیرنگ از او نگرفته است ؟ چطور باید ثابت می کرد که ماهچهره معیری فقط در عوض چند دقیقه تنها ماندن در سالن صندوق های امانات یک سکه اشرفی به او مشتلق داده است ؟

فرشید توکلی در همین عوالم و افکار بود که بانک با صدای مهیبی به خود لرزید . چند تا از ارباب رجوع ها از ترس روی زمین دراز کشیدند و کارمندهای بانک بی اختیار از صندلی هایشان بلند شدند و بانک به یکباره آشوب شد طوری که سرباز مسلح محافظ بانک سراسیمه گلنگدن کلاشینکفش را کشید و با صدا بلند فریاد زد : هیچکس از جاش تکون نخوره .

این وسط تنها کسی که بیشتر از همه ترسیده بود فرشید توکلی بود . او هم مثل سایرین علت این صدای مهیب را نمی دانست اما فهمیده بود که منبع صدا سالن صندوق امانات است و با دیدن دود سیاه رنگی از در نیمه باز سالن صندوق های امانات بیرون می آمد آه از نهادش بلند شد  ...


ادامه دارد ...


دست های تو تصمیم بود ... باید می گرفتم ...

سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 20:20

چقدر دستها به نسبت سایر اعضا و جوارح سهم و سهام بیشتری از زندگی آدم دارند ... مثلن با پاها مقایسه کنید که فقط راه میبرند ... دستها در لمس زندگی ، در زیستن زندگی با ما شریکند ، چشم بسته همه جا را بلدند ، همه چیز را میشناسند ... موقعی که یک عزیزی چشمانمان را از پشت میگیرد با لمس دستها و صورتش او را می شناسند و از این شناختن درست اندازهء ما ذوق میکنند ... وختی داریم یک اس ام اس عاشقانه تایپ می کنیم قبل از ما شهد کلمات را چشیده اند و غرق لذذت شده اند ... وخت نوازش کردن و نوازش شدن ... سیلی خوردن و بغض کردن ... دست زدن برای موفقیت و شادی یک عزیز ... لای موهای کسی رفتن و چون قایق بی لنگر کژ گشتن و مژ گشتن ... وخت گیلاس به زیر گیلاس دیگر کوبیدن پلکانی از میز تا فرش به حرمت رفاقت و کوچکتر بزرگتری ... وخت فندک زدن برای دوست منهدم شده از کج مداری روزگار که دستان لرزان خودش را یارای این کار نیست ... وخت رد کردن پیری یا کودکی از خیابان ... موقعی که توی جاده یک دست به فرمان است و دست دیگر یله روی شانهء همسفر و سلطان جهانم به چنین روز غلام است ... موقع چتر گرفتن روی سر عشق ... وخت بچچه بغل کردن و کالسکه هُل دادن ... موقع گُل یا پوچ بازی کردن و ریسه رفتن ... موقع ریسه بستن برای رجعت مسافرانمان ... هنگام امضای عقدنامه با نگاه زیر زیرکی خیس به چشمان مادر و پدر ... هنگام شمردن پول رانندهء خاور در روز اثاث کشی به منزل نو با هزار امید و آرزو ... موقع بستن کراواتِ پسر را پدر کند داماد ... موقع گرفتن میلهء سرد و بیرحم تابوت عزیزان ... و ...

.

مثل ذهنم پراکنده گفتم ، شما اگر ذهنتان آرام و جمع است می توانید همین فرمان را بگیرید و بشمرید تا بی نهایت ... داستان دستها مفصل است ... دستهای خستهء افسردهء ملایم ... دستهای پیر و چروکیده ... دستهای طفلک زشت از کار زیاد ... دستهای باطراوت گوشتالوی تحریک کننده ... دستهای محکم و باصلابتِ حمایتگر ... دستهای کوچکِ بی پناه ... دستهای چنگ زنندهء حریص ... دستهای دست و دلباز ... اوووووه ... تمامی ندارد ...

.

.

.

پی نوشت :

عنوان ، شعری ست از شمس لنگرودی

.

آدم های یواشکی

دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 20:06

فکر می کنم فقط در جهان همینجاست که اینقدر کارهای یواشکی وجود دارد.... اینقدر زندگی و افکار مردم با آنچه می بینیم و نشان می دهند فرق دارد. از همین قضیه د.یش و ری.سیور بگیر تا رتبه نوزده ی مصرف الکل در جهان....  از خرید و فروش هزار رقم فیلت.رشکن بگیر تا استخر پارتی های آنچنانی .... کلا اینجا همه چیز یواشکی است ...  نه فروشگاه الکل وجود دارد و نه دیس.کو ولی هر کس هر وقت بخواهد مست می نشیند پای میز و بلک جکش را بازی می کند.... اینجا یک عالمه تناقض وجود داد.... یه وقت هایی هم مردم آنقدر حرفه ای شده اند توی نقشی بازی که بازی می کنند یا بهتر بگویم مجبورند بازی کنند که تو انگار دو آدم مختلف را می بینی .... کلا عادت کرده ایم به این نقش ها.... به این دوگانگی ها.... به این فیلم بازی کردن ها ..... 

از همان روزهای اول پیج آزاد.ی های یوا.شکی را فالو کردم ..... کاری با علینژاد و سیاست های کاری و شایعات پیرامونش ندارم ولی به گمانم این پیج شروع خوبی بود تا به خیلی ها که نقش های ما را باور کرده بودند آن روی داستان را نشان دهد.... انعکاس خبری اش را دوست داشتم... هر چند خودم هیچ وقت جسارت عکس فرستادن برایش را نداشتم ولی انها که فرستادند را ایول گفتم....بگذریم ....

حالا فکر کن این وسط دخترک زیبا و جوان فامیل ما نقش بازی نکرده و برداشته یک عکس دونفره از خودش و بی افش گذاشته توی فیس بوک .... وا مصیبتا ..... آن هم فیس بوکی که تمام خاله و خان باجی ها با تمام اهل و عیالشان آنجا نشسته اند و برای هم هی لایک می زنند .... انصافا خودم هم اولش جا خوردم چون کم دیده ام دختر ها اینطور رو بازی کنند.... تا طرف نیامده و انگشتر و شیرینی نیاورده هیچ وقت علنی اش نمی کنند.... حتی آنهایی که سابقه ی دوستیشان چند ساله است هم سعی می کنند بی گدار به آب نزنند ... نه اینکه کسی نداند هااا .... همه می دانند.... همه می دانند که فلانی با فلان دختر یا فلان دختر با پسر فلانی دوست است ولی کسی به روی کسی نمی آورد .... تمام این اتفاق ها یواشکی می افتد !

حالا پرنیای نوزده ساله فکر کنم اشتباه کرده که این روال را به هم زده.... او هم باید فیلم بازی می کرده که الان یک سری آدم درب و داغون که خودشون مظهر هزار مدل اشتباهند درباره اش قضاوت نکنند.... او هم باید قانون یواشکی های اینجا را رعایت می کرده.... برای اعصاب و روان خودش.... برای گوش خانواده اش.... این را می گویم چون دخترک را دوست دارم وگرنه ته دلم آرزو دارم یک روز یواشکی های ما تمام شود.....


قانون ِ نسبیت ِ دوام آدم ها با حجم آرزوهایشان

یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 20:35

اولین و -یحتمل- آخرین جعبه ی آرزوهای زندگی ام را خیلی سال پیش ساختم. خیلی قبل تر از آن که تهیه کنندگان استرالیایی ِ "راز" به صرافت ساخت این مجموعه بیافتند. جعبه ی آرزوها ابتکار خانم سهیلی، معلم سال چهارم دبستان مان بود. یک روز، سر ِ کلاس پرورشی، از همه ی دانش آموزان کلاس "چهارم ب" خواست که یک جعبه ی کوچک را تزئین کنند و بزرگ ترین آرزوهایشان را روی کاغذ بیاورند و داخل جعبه بگذارند و سر کلاس در موردش حرف بزنند.


یک جعبه ی کفش برداشتم و با کاغذ کادو جلدش کردم و آرزوهای آن روزهایم را نامه کردم و داخل جعبه گذاشتم و بردم سر کلاس نشان خانم سهیلی دادم و نمره اش را گرفتم و تمام. آن روزها نه آن جعبه برایم چندان اهمیتی داشت و نه آن آرزوها. اصلن آن روزها "اهمیت" نمی فهمیدم که!!


جعبه ی آرزوهایم حالا چند سالیست که تغییر کاربری داده به جعبه ی خاطرات. چند ده تا تیله، یک آلبوم عکس آدامس آیدین، یک جاسوییچی شکسته که اولین بار وقتی آن قدر عقل رس شدم که از کلید خانه برایم کپی بزنند کلید را به آن و آن را به کمرم آویختم و احساس آدم بزرگ بودن کردم، یک دوربین ِ قدیمی، یک شطرنج جیبی که شاه سیاه و وزیر سفیدش را توی خاطره ها جا گذاشته، دو تا چاقو که ضامن هر دو زنگ زده و تیغه هاش کند شده، و یک تکه کاغذ قدیمی که پسر بچه ای ده- یازده ساله رویش اینطور از آرزوهایش نوشته:

" آرزو دارم در کمیته ی مواد مخدر کار کنم تا به مردم بفهمانم که این چیزها بدرد کاری نمی خورد و حتی سرماخوردگی و حتی سردرد را هم درمان نمی کند"


راستش را بخواهید یادم نیست دقیقن کجا این آرزوی پسرک را گم کردم. اما فکر که می کنم یادم می آید روزی نوجوان ِ تر و فرز ِ پانزده ساله ای بودم که وسط زمین خاکی های ته ِ خیابان نبرد آرزو کردم گوش ِ راست پرسپولیس بازی کنم، همان جا که مهدوی کیا می دوید. یادم می آید آرزو کردم پلی تکنیک قبول شوم، مهندسی پزشکی. آرزو کردم موتور ِ های کیپس ِ 250 سی سی داشته باشم، زرد و نارنجی. آرزو کردم درسم تمام شود، شرکت بزنم، آقای خودم باشم و کلی آرزوی دیگر که گفتن ندارند چون مثل باقی اینهایی که گفتم به هیچکدامشان نرسیدم. اما خوشحالم. از اینکه همین الان، در اوایل دهه ی چهارم زندگی هنوز هم می توانم دستم را دراز کنم و یک خودکار بردارم و کلی کاغذ پر کنم از سیاهه ی آرزوهایم که شاید هیچگاه به گرد هیچکدامشان نرسم، اما...


دارم پیش خودم قانون ِ نسبیت ِ دوام ِ آدم ها با حجم آرزوهایشان را تبیین می کنم. فکر می کنم آدمیزاد نفَسش را به دنباله ی آرزوها و رویاهایی که می بافد گره می زند. فکر می کنم که حکمن مردنِ آدمیزاد وقتیست که در برهوت بی هوسی و تعلیق ِ بی حواسی جعبه ی آرزوهایش از رویاها و خواستنی ها تهی و از حسرت لبریز می شود.


آغاز دوباره

جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 19:01

میهمان این جمعه هفتگ ، محبوب عزیز است . نویسنده وبلاگ رقص کولی :




همین چند روز پیش بود. ترسیده بودم. شک کرده بودم به اینکه دعوت کردنت کار درستیه یا نه؟

با خودم فکر می کردم که هنوز هیچ کار مهمی برای خودم انجام ندادم. نه شهرتی دارم نه پولی. نه هنری دارم و نه تخصصی. نه دکترا دارم و نه حتی فوق لیسانس. همیشه دنبال یه فرصتی بودم که برای خودم وقت بذارم. برم دنبال علایقم، بیشتر کتاب بخونم، بیشتر ورزش کنم، بیشتر سفر کنم و ... اما همیشه وقت نشده. حالا به این فکر می کردم که اگه تو بیای شاید دیگه هرگز وقت نشه. شاید با اومدنت همون موقع محبوب تموم بشه. به این فکر می کردم که یه مسافرت توپ دو نفره با وحید نرفتم. ترسیده بودم که با اومدنت از وحید  دور بشم و هزار تا ترس دیگه...

نمی دونستم درست همون زمانی که ترسیده بودم، همون موقعی که شک کرده بودم، تو داشتی تلاش می کردی که یه گوشه ای از وجود من رو محکم بچسبی و من بشم تموم پناهت.

حالا که می دونم هستی بهت قول می دم که اگه پولدار، مشهور، عالم و متخصص نیستم اما یه دل پر از عشق و مهر دارم که حاضرم همه رو یه جا نثارت کنم. قول می دم هواتو داشته باشم، تکیه گاهت باشم، برات بشم بهترین مامان دنیا و کاری کنم که به من افتخار کنی.

الان که توی وجودم جوونه زدی می دونم که قرار نیست تموم بشم.

قراره با تو دوباره بخندم،

گریه کنم،

حرف بزنم،

راه برم،

بدوم،

بازی کنم،

بچگی کنم،

دوباره برم کلاس اول،

درس بخونم،

برم دانشگاه،

دوست بدارم،

عاشق بشم

و هر روز چیزهای تازه و نو تجربه کنم.

من با تو شروع می شم.

تو آغاز دوباره و زندگی دوباره منی.

دوستت دارم جوونه ی کوچولوی وجودم.

خوش اومدی...



مهمانی

پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 20:52

دیشب اهالی ساختمان هفتگ اومده بودن خونه ما  به جز ساکن طبقه دوم " مهربان خانم  " که افتخار حضورشون نصیبمون نشد ...جاتون خالی بود .....

بابک از همه زودتر اومد ...... کمی تو مرتب کردن خونه کمکم کرد بعد محمد اومد ...بعد هم محسن  و دست اخر هم که مسعود.... آرش ناجی  و عباس موسوی اومدن ....

یه مقدار میوه تو یخچال مونده بود ... شستیم و خوردیم یه یک کیلو الویه خریده بودم  گذاشتم رو میز کم کم حرف زدیم خوردیم  آخر شب هم سه تا دونه پیتزا سفارش دادم که نصفش موند ......به همین راحتی... با همین متریال اندک یکی از بهترین شبهای زندگیم رقم خورد ....

 کلی حرف زدیم .........کلی همدیگر دست انداختیم و خندیدیم ... خوب بود .... خوب که ... عالی بود 

اصلا فکرشو نمیکردم تو سن 40 سالگی بتونم یه چنین دوستان نازنینی پیدا کنم ....

















قصه ششم : که سوز تو کارها بکند

چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 20:00

ط ی هفته گذشته این سومین باری بود که داشت زنگ این خانه را فشار می داد . ناراحتی و استیصال از چهره اش مشهود بود . مثل دفعات گذشته دستش را گذاشت روی زنگ . یکبار و دوبار و سه بار تا صدایی ضعیف بلند شد و پرسید : کیه ؟

پسر جوان خواست بگوید : منم ... ولی انگار یک چیزی ته گلو صدایش را برید و صدایی زیر مثل جیغ بچه ها از حلقومش بیرون زد . بعد آب دهانش را قورت دارد و صدایش را صاف کرد . اینبار بلند داد زد : منم حاج خانوم ! یه لحظه تشریف بیارید .


پیرزن درست مثل دو دفعه قبل شروع کرد به فحش دادن . طوری با جوان حرف می زد و او را نفرین می کرد که انگار مسبب تمام بدبختی های پیرزن همین پسر جوان است .انگار این مامور ساده اداره گاز نماینده تام الاختیار دولت و حکومت است .

پیرزن هرچه توانست لیچار بارش کرد . به زمین و زمان فحش داد . از چندرغاز پول یارانه  گفت که کفاف نان شبش را هم نمی داد تا قطع شدن مستمری شوهرش که سی سال قبل کارگر کفش ملی بوده و توی تصادف مرده است . 

پسر جوان سعی کرد مثل دو دفعه قبل پیرزن را آرام کند .  ولی پیرزن دقیقه ای آرام نمی شد . انگار می خواست تمام تنهایی و بی کسی هایش را توی صورت پسر جوان فریاد بزند .

پسرک گفت : حاج خانم ! آخه من چیکاره ام که اینارو به من میگی ؟ و بعد فیش گاز را نشانش داد که رویش مهر قرمز پر رنگی خورده بود و نوشته بود : اخطار قطع فوری


پیرزن گفت : ندارم . پسر جان ندارم . از کجا سیصد هزار تومن بیارم بدم ؟

پسرک گفت : حاج خانم شیش دوره بدهی دارین . به خدا ما بعد از دو دوره قطع می کنیم . شما جای من بودی چیکار می کردی ؟

پیرزن گفت : اون پسری که قبل شما بود کجاست ؟ اون میدونه من وضعم چیه . اون مثل تو یزید نبود . می فهمید وضع منو .

مگه شما انسان نیستی ؟ آخه نامسلمون من پیرزن از کجا بیارم سیصد تومن پول گاز بدم ؟ 

پسر جوان گفت : حاج خانوم ! من مامورم و معذور . این سومین باره دارم اخطار می کنم . به خدا پول شما تو جیب من نمیره که . اگه تا فردا پرداخت کردید که هیچ وگرنه من مجبورم که گاز رو قطع کنم .

همانطور که پیرزن داشت به رئیس اداره گاز و تمام مسئولین شهر بد و بیراه می گفت پسر جوان روی کاغذ شماره پرداخت و شناسه قبض را نوشت و مبلغ را هم اضافه کرد و به دست پیرزن داد و با عجله دور شد .


امیدوار بود بعد از یک هفته خانه نشینی و تمارض به پا درد قضیه پیرزن فیصله یافته باشد اما همین که لیست مسدودی ها را گذاشتند روی میزش آه از نهادش بلند شد . به همکارش که روی میز روبرویی نشسته بود گله کرد که این پیرزنه که تو بیست متری شقایق هست هنوز قطعش نکردین ؟ و همکارش شانه ای بالا انداخت و گفت : شقایق که به من مربوط نیست . محدوده خودته . پسر جوان هم با دلخوری گفت : حالا اگر من بیفتم بمیرم چی ؟ یکی نباید به کارای من برسه ؟



پیرزن اینبار لحن صحبت هایش عوض شده بود . به جای نفرین و فحش داشت بهانه های ترحم انگیز می آورد . دفترچه کمیته امدادش را نشان می داد و فیش های آب و برق را . می گفت : پسر جون ! تو هم مثل پسر من . من از کجا بیارم بدم ؟ بیا اینا رو بگیر خودت به جای من بده . پسر می گفت : حاج خانوم ! به خدا من هیچکاره ام . من مامور اداره گازم . یارانه و کمیته امداد که نیستم . مامور آب و برق که نیستم . چند بار به شما اخطار کردیم ؟ الان هم اومدیم که قطعش کنیم و به همکارش که با آچار ایستاده بود کنار علمک گاز اشاره کرد که گاز را قطع کند .

پیرزن افتاد به پایش و شروع کرد به شیون که : من پیرزن توی این سرما چیکار کنم ؟ الان نفت از کجا بیارم آخه ؟ مگه شما انسان نیستید آخه ؟ رحم و مروت حالیتون نیست ؟ اگر با مادر خودت کسی اینکار رو بکنه خدا خوشش میاد ؟

پسرک که کلافه شده بود  صدایش را بلند کرد که : آخه حاج خانوم به من چه ؟ به خدا از ترس شما من یه هفته سر کار نیومدم . چیکار کنم ؟ برم بگم قطع نمی کنم میندازنم بیرون . جواب زن و بچه منو کی میده ؟ منم یه بدبخت مثل شما .


همسایه ها که جمع شده بودند هرکدام لیچاری بار پسر جوان و همکارش می کردند و آنها هم بی تفاوت به پچ پچ های همسایه ها و پیرزن که داشت فحششان می داد و نفرینشان می کرد فرم مسدودی را تکمیل کردند و از آنجا دور شدند .


*******

صبح اول وقت پسر جوان دستش را گذاشت روی زنگ خانه پیرزن ولی هرچه زنگ می زد صدایی نمی آمد . عذاب وجدانی شدید گرفته بود و فکر می کرد لابد پیرزن مثل دخترک کبریت فروش یک گوشه این خانه کوچک و محقر یخ زده است . از لای برف ها سنگی برداشت و محکم به در فلزی کوبید و بلند داد زد : حاج خانوم ! حاج خانوم ! یه دیقه بیا دم در


پیرزن همین که در را باز کرد و چشمش به پسر جوان افتاد شروع کرد به فحش دادن که : الهی خیر از جوونیت نبینی . الهی جوون مرگ بشی . چی از جون من می خواین آخه ؟ چرا برق رو قطع کردین ؟

پسر جوان  گفت : حاج خانوم ! چرا فحش میدی ؟ من چیکار به برق شما دارم ؟ برق همه جا رفته واسه خاطر برف . من اومدم گازتون رو وصل کنم . پیرزن کمی ملایمتر شد و با کنجکاوی نگاهی به پسر جوان انداخت .

پسر جوان گفت : با رئیس صحبت کردم . وضعیت شما رو گفتم . پول گازت رو قسط بندی کردن . پنجاه و سه تومن فعلا باید بدی . اگه نداری من خودم میدم بعدا داشتی ازت میگیرم . فقط تو رو به قرآن دیگه از این ماه پرداخت کنید سر وقت . وگرنه مجبور میشیم دوباره قطعش کنیم . حالا اگه فحش نمیدی من وصلش کنم .

پیرزن که مشخص بود گل از گلش شکفته طوری که انگار پسر بچه شیطانش را بخشیده باشد نگاهی از سر خوشحالی به پسر جوان انداخت و گفت : لازم نکرده . همسایه ها دیروز که رفتین خودشون وصلش کردن . و بعد با کمی مهربانی مادربزرگانه گفت : بیا تو یه چایی بخور هوا سرده .

پسر جوان با خنده گفت : نه حاج خانوم ! باید برم چند جا دیگه فحش بشنوم و خداحافظی کرد و رفت .


پیرزن در را بست و با دمپایی هایش لخ لخ کنان از روی برف ها آرام طوری که لیز نخورد از پله های حیاط بالا رفت و با دیدن لامپ روشن صلواتی فرستاد و توی دلش گفت : الهی که خیر از جوونیت ببینی مادر .



نباید ؟!

سه‌شنبه 14 بهمن 1393 ساعت 22:00

برای کارهای سند آن آپارتمان فزرتی رفته بودم دفترخانه ، منتظر نشسته بودم کارم انجام شود ، یک آقای وکیل جوان کت شلواری با کفش های ورنی براق که حکم کفش کار آدمهای شیک را دارد هم آنجا بود ، حالا یا کار شخصی داشت یا برای رفع و رجوع امورات یکی از موکلینش آمده بود ... در تمام آن حدود یکساعتی که نشسته بودم و توو گوشیم وبگردی و اینستابازی میکردم ، سه تا خط و گوشی این یارو بی وقفه و لاینقطع زنگ می خورد و جالب اینکه حتتا یک تماس را بی پاسخ نمی گذاشت ، هی قدم میزد و حرف ، هی قدم هی حرف ... توی تماسهاش از مورد طلاق و مهریه بود تاااا کلاهبرداری و انحصار وراثت و تصادف و دیه و ملک و املاک بالا کشیده شده و هزار تا مورد و مشکل اعصاب خراش دیگر ، فولاد بود ذوب میشد ولی وکیل کت شلواری انگار نه انگار ، تلفن به تلفن سرحال تر و پُر انرژی تر میشد لامصصب ... حسم این بود که هر تماس را دهها و صدها تراول چک خوشرنگ می دید ... یاد حرفهای چن روز پیشمان افتادم در منزل پیرزاده روی صندلی اُپن در حال هایدا خوردن ! که معتقد بود با این حقوقی که من می گیرم رسمن چیزخُل ام که به فکر عوض کردن شغلم نیستم ، عمیقن نظرش این بود که کار ، فقط و فقط مساوی ست با فعالیت برای کسب درآمد ولذا کار بهتر یعنی کاری با درآمد بیشتر ... اوضاع جامعه و روز به روز مادی تر شدن ملاکها و تبدیل به عدد و رقم شدن ارزشها انصافن حرفها و نظرات پیرزاده را تایید میکند اما در هیاهو و غریو اکثریت آدمهای شبیه آن وکیل که برای پول بیشتر ، خانهء بزرگتر ، ماشین شیک تر حاضرند صبعانه همدیگر را بدرند ، هنوز این گوشه کنارها باید جایی هرچند کوچک برای امثال من باشد ! نباید ؟!

( تعداد کل: 676 )
<<    1       ...       72       73       74       75       76       ...       85    >>