X
تبلیغات
رایتل

جمعه 21 آذر 1393 ساعت 21:37

مهمان این هفته هفتگ

آقای آرش ناجی است ....

ایشان درزمینه شعر کوتاه فعالیت دارند...و با  وبلاگ  " میرزا قلمدون " از قدیمی های دنیای وبلاگ هستند . 






سلام نازنین


حاصل آنهمه کنکاش در نبودن ها ی تو  ، سرابی بود که با تمام تخیلات شاعرانه هم نمی شود به قدر ته استکانی

رفع عطش کرد . بی تو همنشین در و دیوار این خانه شده ام


در و دیوار های این خانه

حتی به مهمان ها هم حسادت می کنند

وقتی که نیستی


همه چیز سر جای خودش است ، درست مثل روز اول ، فقط آینه کمی چروکیده تر شده و رازقی توی بالکن بقدری

سمت در سرک کشید که لاغر شد و خشک شد و پوسید . بامبوها هم زرد شده اند



خوشرنگ اما زرد

خوشرنگ اما بی جان

خوشرنگ اما من !

گفته بودم که من و بامبوها هم سرنوشت هستیم

شاعری که عاشق است

همیشه به مردی می بازد

که شعر نمی فهمد


با اینهمه کنار آمده ام و همه ی اینها را مدیون خواب عمیقی بودم که یک شب چیزی شبیه درد نوستالژیک "دزدعروسکها"

قرصها را شبیه اسمارتیز به من خوراند تا بخوابم و خواب تو را نبینم

وقتی بیدار شدم سنگینی بزرگی از روی سینه ام برداشته شده بود ، راحتتر نفس می کشیدم و بازدمهام آغشته به هیچ عطر خاطره انگیزی نبود



خودکشی نبود

یک خواب عمیق بود

جلب ترحم نبود

یک خواب عمیق بود

وقتی بیدار شدم

تنها سکه ی چشمهای تو در جیبم بود

که با آن یک نخ سیگار هم نمی دادند

نگران نباش به هیچ وجه!

این جماعت هم مثل تو

تنها

به وجه رایج مملکت فکر می کنند 



حالا وقتی مرورت می کنم نه گره ای در ابروهایم است نه در مشت هایم ، از انصاف نگذریم ! روزهای خیلی خوبی داشتیم

و شب هایی که به زحمت ، صبح می شدند . می دانم که خوب نیست ؛ ولی از تو چه پنهان خشک شده ام مثل همان رازقی ، مثل شاخه ی بامبوها .

یک سطل واژگون بر سرم بگذارم هیچ چیز از مترسک شدن کم ندارم




حاصل آنهمه عاشقی کردن

مترسک شدن بود

در شالیزار موهای تو

و عشق

چوبی بود

در آستین پاره ی من 




.

جایگاه

پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 20:19

این چیزی و که میخوام توضیح بدم خیلی از لحاظ روانشناسی و عملی بلد نیستم بگم ...


ولی یه چیزی درون ما هست که تقریبا پشت نقاب هایی که هر روز میزنیم اتفاق میافته ....و کمتر کسی دیدم بیانش کنه ... اینکه بخوام  ویکی پدیایی توضیحش بدم سخته ....  جمله بندی شو بلد نیستم .....ولی بزارید با مثال توضیح بدم ...


مثلا شخصی تو محل کار شماست که هم رده شماست و همون کاری انجام میده که شما انجام میدید ... و شما از ایشون خوشتون نمیاد ولی ایشون  از شما محبوب تر و موفق تره... البته  از دید شما علت موفقیتش چاپلوس بودنشه  یا دلایل دیگری دارید ... ولی این قابل اثبات نیست حتی برای خودتون ...

هیچ مشکلی هم با هم ندارید و جای همدیگر تنگ نکردید .... ولی وقتی مورد توجه قرار میگیره ... حال شما زیاد خوب نیست و برعکس ...


در یک پروژه اداری مشترک این شخص اشتباه فاحشی میکنه و شما طبق وظیفه ایی که داری  ایشون رسوا میکنید خب وظیفه است و باید این کار رو میکردی ..... اگه نمیکردید خود شما مسول بودید ... دلایلتون کاملا درسته و هر کسی دیگر هم جای شما بود همین کار رو می کرد

ولی احساستون چیز دیگریست قاعده اش این که شما الان از اینکه یکی از افراد مجوعه اشتباه کرده خرسند نباشید ودر واقع از صمیم قلب خوشحالید و شعف دارید .

نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ... شما زیراب کسی نزدید .... شما نون کسی اجر نکردید.. شما تو کار ایشون خلل به وجود نیوردید ....ولی از اینکه موفق نیست خوشحالید و این و پنهان میکنید 


اتفاقهایی که روزانه در زندگی ما رخ میده و ما کاملا وانکش های درستی نشون میدیم و حرف های درستی میزنیم ولی جایگاه اون واکنش و حرف های ما اونی نیست که باید باشه ....


همسرتون از کاری که شما بارها بارها بهش توصیه کردید انجام نده  ضربه میخوره ....قاعده اش اینکه ناراحت باشید ولی نیستید 


دوستی مبایلش خراب میشه و موقع خرید اون مبایل شما بهش توصیه کرده بودید این گوشی نخره  و اون گوش نداده بود ....قاعده اش اینکه غصه بخورید ولی نمیخورید 


پسر بچه ایی  با 18 سال سن پشت  ماشین  چند صد میلیونی نشسته و جلو چشم شما کار غیر اخلاقی   یا خلاف مقرارت انجام میده

قاعده اش اینکه احساس شما  درگیر نشه ولی میشه ....


شما مذهبی نیستید  ... از تمام چالشهایی که برای هم وطن های مذهبیتون به وجود میاد خرسندید ....

شما مذهبی هستید .... و.....



من به این نتیجه رسیدم اگه  توو تنهایی هامون بجای اینکه بشنیم و هزارتا دلیل برای توجیح کارمون با دیگران  بیاریم  و خودمون بری و بی گناه جلوه بدیم .......


کمی به جایگاه عملکردمون فکر کنیم ... وبا خودمون شفاف بشیم که واقعا چرا و از چه جایگاهی این کار رو انجام دادیم زندگی بهتری خواهیم داشت و به آرامش بیشتری خواهیم رسید ....








+ حموم برای من جای مقدسیه ... همیشه از نوجوانی با  خودم تو حموم خلوت میکردم و وقتی برهنه بودم دعا میکردم میدونم عجیبه و مسخره به نظر میاد ....

از اینکه تو حموم توالت  فرنگی میزارند خوشم نمیاد 

دوست دارم حموم اپارتمانم خیلی شیک راحت و بزرگ و پور نور باشه ....






جانبازی صبورم

چهارشنبه 19 آذر 1393 ساعت 20:00

همسایه ای داشتیم به نام آقای غ .

توی جنگ یک پایش را از دست داده بود . آدم شارلاتانی بود . دست خالی و با دوز و کلک و کلاهبرداری یک آپارتمان چند طبقه ساخت با بدترین مصالح و با کلی کم کاری . هر روز هم چند تا طلبکار می آمدند جلوی خانه اش و داد و بیداد راه می انداختند . هر وقت هم ماموران ساختمانی جلوی تخلف هایش را می گرفتند می رفت شهرداری و پای مصنوعیش را در می آورد و می زد روی میز شهردار و داد و بیداد راه می انداخت که : من برای این مملکت جونم رو دادم و شهردار هم نامه ای می داد و مشکلش حل می شد و روز از نو روزی از نو ...


درست سر تقاطع چهارراه دانشکده کرج روبروی بانکی که یادم نیست اسمش چه بود یک زانتیای نقره ای صفر کیلومتر که رنگ متالیکش برق می زد و صندلی هایش تمیز و نو بودند پارک کرده بود . سال 84 بود .

پارک سر چهارراه ؟ اونم در حوزه استحفاظی من ؟

احتمالا جدیتی که در آن دو سال خدمت سربازی به خرج داده ام در هیچ برهه از عمرم تکرار نشده باشد . از مغازه ممد آقا که بیرون می آمدم مسافرکش ها که خیابان را قرق کرده بودند در کسری از ثانیه سوار ماشین هایشان می شدند و متواری می شدند . حس خوبی بود . یک احترام دو طرفه . سعی می کردم تا جایی که مشکلی برایم پیش نیاید مزاحم نان درآوردنشان نشوم و آنها هم وقتی مرا می دیدند خیابان را خلوت می کردند . درمجموع زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم داشتیم . 

اما حالا این زانتیای نقره ای رنگ داشت تمام هیمنه جناب سروانی که من باشم را به هم می ریخت .

چند لحظه صبر کردم شاید پیدایش بشود . دو تا سوت هم زدم اما خبری نشد .

پلاک را نوشتم و یک قبض سیزده هزارتومانی الصاقی هم صادر کردم و همینکه آمدم که قبض را بگذارم پشت شیشه ماشینش دیدم ای دل غافل ... یک برچسب روی شیشه بود به این معنا که راننده معلول است .


کمی دست دست کردم که قبض را بگذارم یا نه ؟ بالاخره دل به دریا زدم و قبض را گذاشتم زیر برف پاک کن .


فرمانده جدید خیلی بد اخلاق بود . همه مثل سگ از او می ترسیدند . یک سرهنگ دو فوق العاده عصبانی و بد خلق . مدام پشت بی سیم صدای داد و بیدادش می آمد و روزی نبود که با ملت دست به یقه نشود . همه جا در صلح و آرامش بود که یکهو صدای فریادش از بی سیم شنیده می شد که آهای فلانی ( معمولا فرمانده های پاسگاه را خطاب می کرد ) کجایی که فلان جا ترافیک شده است و فلان افسر وظیفه سر پستش نیست .

دردسری داشتیم . فرمانده های پاسگاه فورا خودشان را به محل می رساندند و سرباز خاطی معمولا یکی دو روزی بازداشت می شد . البته بازداشت در دوران سربازی لااقل در نیروی راهور انتظامی با چیزی که شما در ذهنتان دارید خیلی تفاوت داشت . بعضی از بچه ها از خدایشان بود بروند چند روز بازداشتگاه و حسابی استراحت کنند . اما بدیش این بود که اضافه خدمت می خوردیم و این اضافه خدمت در آن شرایط سخت از فحش ناموس بدتر بود .

در جلسه معارفه فرمانده جدید اولین و مهم ترین توصیه اش این بود که حق ندارید برادران جانباز را جریمه کنید و با خاطی شدیدا برخورد خواهد شد . از بین آن همه سرباز و کادری و فرمانده یکنفر هم بلند نشد بگوید : خب فرق جانباز با مردم عادی چیست ؟ اینکه یکنفر در راه وطنش فداکاری کرده باشد مجوز تخطی از قانون به او می دهد ؟

هیچکس نپرسید چون هیچکس جرات پرسیدن نداشت و اصولا پرسیدن بعضی سوالات در این مملکت از بعضی آدمها بی فایده است .


سرگرم کار خودم بودم و داشتم وسط چهار راه هدایت ترافیکی می کردم که دیدم یکنفر از دور با کت و شلوار و ریش آنکارد لنگان لنگان به سمت من می آید و قبض جریمه هم در دستش است . فهمیدم همان شده که نباید می شد . رویم را به سمت دیگر خیابان کردم و مثل کبکی که سرش را توی برف می کند خودم را زدم به کوچه علی چپ .

خودش بود . صاحب زانتیای نقره ای . دستش را گذاشت روی شانه ام و من مثلا بی خبر از همه جا به طرفش برگشتم و پرسیدم : جانم ؟

گفت : شما اینو نوشتی ؟

نگاهی به قبض انداختم و گفتم : بله

گفت : چرا ؟

گفتم : قبض جریمه رو برای چی می نویسن ؟ حتما خلاف کردید .

گفت : نه . نکردم .

با دست زانتیای نقره ای را نشانش دادم و گفتم : مگه اون ماشین شما نیست ؟

گفت : چرا . اونجا که تابلو نداره

گفتم : توقف در حریم تقاطع ممنوعه و نیازی به تابلو نداره .

انگار که عصبانی شده باشد دست کرد توی جیبش . یاد همسایه مان آقای غ افتادم . پیش خودم گفتم الان است که کارت جانبازیش را دربیاورد و شروع کند از فداکاری و ایثارش برای میهن داستان بگوید . خودم را آماده کرده بودم برای سخنرانی و جر و بحث بر سر اینکه قانون فراتر از همه چیز است و شما با یک آدم عادی در منظر قانون فرقی ندارید که البته اینطور نبود . اما مرد یک فیش واریزی از جیبش بیرون آورد و نشانم داد و  جمله ای گفت که انگار آب سردی روی سرم ریختند . گفت : من یه پسر دارم همسن شما که دانشجوئه تو شهرستان . رفتم بانک براش پول بریزم . من نمیتونم راه برم جناب سروان . ویلچری هستم و بعد دو تا پاچه شلوارش رو بالا زد و فهمیدم هر دو تا پاش رو از دست داده و بنده خدا با چه زحمتی از ماشین تا پیش من اومده بود . گفت : به جان پسرم من نمیدونستم نباید ماشین رو اونجا پارک کنم . البته تعجب کردم چرا کسی اونجا پارک نکرده ولی چون تابلو نداشت و به سختی راه میرم اونجا وایسادم .


همه حرفهایی که آماده کرده بودم قورت دادم . نه به خاطر ترس از فرمانده بد اخلاقی که گفته بود با کسانی که جانبازها را جریمه کنند برخورد می شود . یک آن دلم سوخت . نه برای مردی که همسن پدرم بود و نه برای اینکه پاهایش مصنوعی بودند . دلم سوخت چون مظلومیت صدایش مرا یاد عباس آژانس شیشه ای می انداخت . از ماشین و سر و وضعش معلوم بود که منصب و مقامی دارد اما مثل خیلی ها از مردم طلبکار نبود . لحن صحبتش نه به خاطر ترس بود و نه تهدید آمیز . فقط متعجب شده بود .


با احترام قبض جریمه را از دستش گرفتم و تا کردم و گذاشتم توی جیبم و معذرت خواهی کردم . لبخندی زد و پرسید : یعنی چی ؟ گفتم : هیچی دیگه . بفرمایید .

پرسید : پس قبض چی میشه ؟ پاکش می کنی ؟

گفتم : قبض رو که نمیشه پاک کرد . فرمانده ما ممنوع کرده که شما رو جریمه کنیم .

گفت : پس چیکارش می کنی ؟

گفتم : ناچارم خودم پرداختش کنم .


خندید و قبض را با اصرار و به زور از دستم پس گرفت و گفت : مگه من به خاطر پولش اومدم اینجا ؟ فدای سرت اصلا . من سی ساله گواهینامه دارم ولی تا حالا جریمه نشده بودم . فقط می خواستم بدونم چرا جریمه ام کردی ؟


خداحافظی کرد و دور شد . دیدم که سوار ماشینش نشد . رفت توی بانک  و بعد از چند دقیقه برگشت سوار ماشین شد و خیابان را تا انتها رفت و دور برگردان را دور زد و اینطرف خیابان جلوی پای من ایستاد و ته قبض پرداخت شده را نشانم داد و با ذوقی کودکانه خندید و گفت : جناب سروان پرداختش کردم .

کلی با هم خوش و بش کردیم . بعد هم گفت که فرمانده ما همرزم دوران جنگ او بوده و همدیگر را خوب می شناسند . شماره تلفنش را به من داد و گفت : هر وقت هرکاری داشتی فقط یه زنگ بزن .



در هر چیزی سرش باش !

سه‌شنبه 18 آذر 1393 ساعت 20:20

وحید ته تغاری باقرلوها با اینکه چن سال از ازدواجش میگذرد هنوز و همیشه در نظر من بچچه است ! بخاطر اختلاف سنی مان ، اما در شرکت بزرگتر ماست ، مدیر ماست و بی تعارف خیلی چیزها در طی این سالها از او یاد گرفته ام در کار ... همیشه توی جلسات عمومی واحدمان وحید در کنار بقیه صحبت هاش این شاه بیت را هم با شور و حرارت تکرار میکند برایمان که سعی کنید هر روز از دیروزتان بهتر باشید ، سعی کنید جوری کار کنید که اگر یکوخت یکی از مدیران به هر دلیلی از مجموعه جدا شد یکی از گزینه های جایگزینی شما باشید ... جوری که اگر فردا روزی از اینجا در آمدید جاهای دیگر هم خواهان داشته باشید ... دنباله رو و ربات نباشید ، مدیر خودجوش باشید حتتا اگر کارمند صفرید ... آن بخش مدیر منش وجودتان را مدام پرورش بدهید ، جاه طلب باشید ، به جا و جایگاهی که هستید بسنده نکنید ، دورتر ببینید و بلندتر بپرید ...

.

حرفهای وحید در بخش پرفکت کار کردن کاملن درست و متین و آویزهء گوش کردنی ست اما در بخش مدیریت به نظر من واقعیتِ گریزناپذیر این است که مدیر و لیدر بودن بیشتر از اینکه اکتسابی باشد ذاتی است یعنی باید « آن » داشته باشی که بعد با اینجور توصیه ها پرورش و قوامش بدهی ... بعضی آدمها ذاتن خمیرهء مدیر شدن ندارند مث آن عشق فوتبال هایی که ز گهواره تا گور تلاششان را میکنند اما همیشه موقع فوتبال بازی کردن این پایشان به آن پای دیگر می گوید چیز نخور ! ... مث آنهایی که واله و شیفتهء نقاشی اند و تومانها تومان خرج بوم و قلم و رنگ و کلاس و استاد میکنند ولی دست آخر نقاشی هایشان میشود علی دو ساله از کرج ! ... البته قطعن آدمی که در هیییچ زمینه ای استعداد نداشته باشد کم پیدا میشود و با راهنمایی و مشاورهء صحیح آدمها میتوانند بلاخره در یک زمینه ای خودشان را بالا بکشند اما به نظرم زور الکی زدن و زیگزاگ و قیقاج رفتن در این فقره اشتباه است ... 

.

چن روز پیش در خیابان قرنی نرسیده به پل کریمخان پنج تا دختر مدرسه ای اُرمک پوش میخواستند از عرض خیابان رد شوند ، کنار هم واستاده بودند و دست هم را زنجیروار گرفته بودند ... یکی دو قدم آمدند جلو اما شلوغی بیش از حد و سرعت زیاد ماشینها باعث شد با ترس برگردند عقب ... نفر اول زنجیر که از بقیه تپل تر بود دستش را رها کرد و رفت آخرین نفر واستاد و قایم شد ... حیران و مردد بودند تا اینکه دختر وسطی که نسبت به بقیه جثهء ریزتری هم داشت سرش را بالا گرفت و با قدمهای مصمم آمد اول صف واستاد ، دست بغلی را گرفت و قدم گذاشت لای جنون ماشینها و رد شدند از خیابان ...

.

کاش آن دخترکِ تپلی می ماند سرجاش ... واقعن کاش می ماند و نمی رفت پشت همه قایم شود و هر طور که شده زنجیر اُرمک پوش های ملوس را رد میکرد از خیابان ... کاش میدانست همین لحظهء کوتاه ممکن است تاثیر گذارتر از تمام درسهایی باشد که خوانده است و خواهد خواند ...

.

من مادر هستم

دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 16:58

چند روز پیش مانی روی زبونش چند تا زخم کوچیک مثله آفت زده بود که دکتر گفت ویروسه و چیز خاصی نیست... فقط می بایست سوپ سرد له شده و مایعات بخوره... 5 روز طول کشید تا خوب بشه و تمام این 5 روز از پسش برنیومدم که سوپ بهش بدم.... فقط شیر، سرلاک، آبمیوه و آب خورد... با هزار بازی و ترفند قاشق سوپ رو می بردم سمتش یا فرار می کرد یا می زد زیر قاشق یا می خورد و تف می کرد... شب پنجم به زور متوسل شدم.... دعواش کردم غذا رو ریختم توی دهنش و نزاشتم در بره.... گریه کرد .... من هم گریه کردم... حسابی کلافه شده بودم.... آخر حرف خودش شد... درسته این بار مریض بود ولی اکثر مواقع اوضاع همینه.... بچه ی هجده ماهه به ما حکومت می کنه...  حرفشو به کرسی می شونه...گریه و لجبازی میکنه واسه خواسته هاش... واسه کارتن نگاه کردن .... واسه لگو هاشو وسط خونه پخش کردن... واسه ی دنبال باباش رفتن.... چندین بار خواستم به گریه هاش اهمیت ندم و خواسته شو عملی نکنم ولی نشد.... یا دلم نیومد یا اعصابم نکشید....

همون شب پنجم مریضی اش با یه اعصاب داغون نشستم پای نت و سرچ کردم..... کودک هجده ماهه.... تربیت کودک هجده ماهه.... رفتار با کودک.... غذا دادن به کودک.... ساعات تلویزیون دیدن.... همه چی... ولی خب توی اکثر چیزایی خوندم بچه از هر گناه و تقصیری مبراست و کم کاری از منه... اشتباه پشت اشتباه و با همین روال غلط تا چند ماهگی و چند سالگی می خوام پیش برم الله اعلم...

اینکه تلویزیون عضو بی بدیل خونه ی ماست و صبح ها همزمان با بیدار شدنم روشن می شود و شب ها بعد از اینکه خوابم می برد روی تایمر خاموش می شود... از برنامه ی آشپزی و سلامت در خانواده تا اتاق خبر و بیست و سی و هزار جور رئالیتی... من همه را نگاه می کنم... حتی اگر با تلفن حرف بزنم.. حتی اگر یک کار کوفتی دیگر انجام بده.... خب بچه ی من قرار است از تلویزون متنفر باشد؟ خیر... مانی هم وقتی می بیند من بعد از چند قسمت بی بی انیشتن را خاموش می کنم جیغش در می آید و توی دلش می گوید چرا خودت ... یا وضع نا به سامون غذا خوردنمون... یه روز ناهار نمی خوریم ... یه روز شام و ناهارو یکی می کنیم.. یه روز صبحانه رو دو ظهر می خوریم... من گشنم بشه تنهایی می خورم ..... باباش خیلی اوقات اصلا گشنش نیست... حالا توی این هاگیر واگیر من اصرار دارم بچه سه وعده غذا و دو وعده میان وعده اش را سروقت و منظم روی صندلی غذا میل کند بعد هم ماچم کند و بگوید مرسی مامان و الهی شکر... بسی خیال باطل... و هزار جور عادت بد و غلط دیگه از کله توی موبایل بودن گرفته تا بلند بلند حرف زدن... کلا برای الگوی یک بچه بودن زیادی داغونم و قسمت تلخش اینجاست که من و رفتار هایم در شرف سی سالگی قرار نیست تغییر کنیم .... من همینم... و به احتمال 99 درصد همین هم می مانم... 

روز ششم مریضی اش مانی بیدار شد... من داشتم صبحانه می خوردم .. با ناامیدی یه لقمه کوچولوی نون و پنیر بردم سمتش و اون هم گرفت خورد...زبونش خوب شده بود.... وای که چه لذتی داشت... محکم بغلش کردم و با هم یه عالمه نون و پنیر خوردیم...

از ده تا توانایی ای که اینجا گفته یه بچه ی هجده ماهه باید داشته مانی هشت تاشو داره... فقط از قاشق بلد نیست استفاده کنه و دایره لغاتش از 15 تا کمتره...   ( تقریبا هشتاس) ولی خب عوضش می تونه با لگوهاش یه برج خیلی بلند درست کنه.... بلنده بلند ...



ویرایش گذشته و پالایش "حال"

یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت 20:00
دقیقن یک ماه از روزی که به خانه ی جدید نقل مکان کردم می گذرد اما تا همین دیشب حجم زیادی از اسباب و اثاثیه - یعنی تقریبن تمامش، به غیر از خرده ریزهایی که برای یک زندگی ابتدایی (البت جوری که زیاد هم احساس غارنشینی نکنم) لازم داشتم- درست همانجا و به همان شکلی که کارگرها از پشت وانت پیاده کرده بودند، داخل کارتن، کف ِ اتاق پذیرایی رها شده بود. خانه ی جدید از قبلی چند متر در عرض و چند متری در طول بزرگتر است اما هر بار خواستم وسایل ِ کف اتاق را از کارتن بیرون بیاورم و گوشه ای از خانه سر و شکلی بهشان بدهم عجیییب احساس کردم که جا کم می آورم. از همان جا، حتی توی همان کارتن های کوچک و بزرگ که متفق القول کلمه ی "شکستنی" را فریاد می زدند، بیشتر از گنجایش خانه به نظر می رسیدند.


دیشب بالاخره دلم را به دریا زدم. نشستم و یکی یکی بازشان کردم. به غیر از چند تای اول که لوازم آشپزخانه بود و محتویات کابینت ها و لباس های گرم و سرد و مقادیری دکوری جات و قاب عکس، باقی تمامن خاطره بود و رد پای گذشته. از لاشه ی اسباب بازی کودکی هایم بگیر تا فندک های خراب و شیشه های عطر و ادوکلن نیمدار و تسبیح و پیپ ِ شکسته و کلی خنزر پنزر ریز و درشت دیگر که همه رو هم شده بود کلی کارتن ِ قهوه ای چرکمرده که بیشتر از آن که پیام آور شادی باشند به کوله بار غمبار نوستالژیکی می ماندند. پیغمبران خاک گرفته ای که رسالتشان تجدید و تشدید ِ اندوه ِ روزهای بد و حسرت روزهای خوبِ گذشته است!


می دانید؟! آدمیزاد است دیگر. صبرش اندازه دارد. کلی وقت بار لحظاتی را که به دیواره ی زمان ماسیده اند و بوی نا گرفته اند را با خودش می کشد به امید روزی که عصای دستش شوند و یار لحظاتش.  عاقبت یک روز، یک جایی، زندگی برایش تنگ می شود، خانه ی دلش کوچک می شود، دور و برش جا کم می آورد برای "حال". بعد می زند به سیم آخر، دست می اندازد خاطراتش را، ذره ذره ی آن نیمدارهای خاک گرفته را جمع می کند، جای می دهد توی کارتن های قهوه ای چرکمرده و کنار کلمه ی شکستنی بر چسب "فراموش شدنی" می زند و پرت می کند به دور، دور تر از جایی که حتی دست ذهنش برسد.


دیشب حوالی ِ ساعت 9 شب خاطره هایم را بسته بندی کردم و گذاشتم جلوی درب حیاط. نیم ساعت بعد یک نفر آمده بود میان گذشته ام دنبال روزی فردایش می گشت. خودم هم نشسته بودم انتهای پذیرایی، روی صندلی، با رضایت برای گله به گله جاهای خالی ِ خانه نقشه های خوب می کشیدم.

می دانید؟! آدمیزاد است دیگر. گاهی هوس می کند به اندازه ی تمام گذشته جای خالی داشته باشد برای "حال" کردن...


قارئه الفنجان/ فال قهوه

شنبه 15 آذر 1393 ساعت 21:32



جَلَسَت/جَلَسَت والخوفُ بعینیها/تتأمَّلُ فنجانی المقلوب/قالت: یا ولدی.. لا تَحزَن/فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب/الحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب

چقدر محتاج این لاتحزن بودم بانو،کجا بودی اینهمه سال،بنشینی،نگاهم کنی بگویی لاتحزن بگویی یاولدی بگویی: قد ماتَ شهیداً/من ماتَ على دینِ المحبوب.

نشسته ایی به تماشای مسابقه ی عرب ایدل من خسته و بی حوصله از این همه رنگ این همه اغراق این همه نمایش،غرق عوالم خودم شده ام.حرف های شرکت کنندگان و داوران را برایم ترجمه می کنی،گوش نمی کنم.شعر نزار را اما به جا می آورم.

یا ولدی، یا ولدی/بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً/‌لکنّی.. لم أقرأ أبداً فنجاناً یشبهُ فنجانک/بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً/لکنّی.. لم أعرف أبداً أحزاناً تشبهُ أحزانک.

بسیار دیده ام و گردش ستارگان بسیار خوانده ام،اما هرگز نخوانده ام اندوهی شبیه اندوه تو.

نگاهت می کنم.دست از ترجمه کشیده ایی،قهوه ات دارد سرد می شود و گر گرفته ایی روی پایت می زنی.وقت هایی که کبوتر احساست اوج می گیرد به زبان مادری حرف می زنی /عیناها سبحان المعبود/پای چشمهات موجی می آید و برنمی گردد.می گویی می فهمی چه می گوید؟می فهمم بانو!دارد ذکر رکوع می گوید.سبحان المعبود.خالق چشمهات،خدا به خیر کند.عرب وقتی بسیار تعجب می کند می گوید سبحان الله. عرب وقتی می خواهد بسیار صبوری پیشه کند می گوید سبحان الله.

الحب سیبقى یاولدی/عشق زبان نمی شناسد بانو می فهمم،عشق می ماند عزیز دلم./با وجود همهء سرگذشت ها/ با وجود اندوه ساکن در شب و روز/و با وجود باران ها و طوفان ها/عشق می ماند فرزندم.

فرزندم عشق زیباترین سرنوشت ها باقی خواهد ماند.

داوران مسابقه از جایشان بلند شده اند،تو شعر را از بر می خوانی،با دستانی که هوای اطرافت را می شکافند،می رقصند./والشعر الغجرى المجنون یاسافر فى کل الدنیا/ می رقصی و موی کولی و آشفته ات به همه ی دنیا سفر می کند.شعر برای من سروده شده.شعر دارد تو را وصف می کند معشوق!

مفقود.....مفقود....و هر کس بخواهد به تو برسد،مثل من در همه ی این سالها ،گم می شود.غرق می شود.

فحبیبة قلبک یاولدی لیس لها أرض أو وطن أو عنوان/پسرم معشوقت نه جغرافیایی دارد نه سرزمینی نه نشانی.

بگو چرا بانو پس من اینهمه خراب و پریشان..بگو هر کس که اوصاف محبوب دلش این باشد باید احوالش حال و هوای این سالهای من بشود بانو.بی راه پریشان تو نبوده ام بانو.

ترانه تمام می شود.باید بروی بخوابی.صبح دادگاه داری.می گویی من می روم بخوابم یا ولدی.من را در زمین و آسمان رها می کنی.تنها می مانم با فنجان قهوه ات.تنها می مانم با موهای کولی ات.با موجهای چشم ات.با سبحان المعبودهای نگاهت.می گویم من باید برای فردای وبلاگ یک چیزهایی بنویسم حبیبتی!

از اتاق خواب صدای عبدالحلیم حافظ مستم می کند.کنسرت است.جمعیت همصدا تکرار می کند حالم را.....مفقود......مفقود....مفقود.....





جمعه 14 آذر 1393 ساعت 20:01

مهمان این هفته ی هفتگ

مریم عندلیب نویسنده ی وبلاگ تعطیل شیدایی..

اگر اهل وبلاگ گردی و از قدیمی های این فضا باشید حتما می دانید که ایشان همسر مسعود کرمی (آقا طیب خودمان) می باشند.


... و من دوباره شیدایی می شوم !


مسعود و مریم و محسن گیر داده اند که بنویسم. راست راستش را بگویم از این احساس مهم پنداشته شدن، هنوز که هنوز است، سر ذوق می آیم. انگار که عقده ای شده باشم از اینهمه سردی، از اینهمه نادیده گرفتگی که دارد توی روابط اجتماعی دور و برم، مدام بیشتر و بیشتر می شود! راه می روم و با خودم شعر مصدق را زمزمه می کنم که : " کویر تشنه ی باران است/ حمید تشنه ی خوبی/ به من محبت کن ... / که ابر رحمت اگر در کویر می بارید/ به جای خار بیابان بنفشه می رویید / و بوی پونه ی وحشی / به دشت بر می خاست ..." 


بگذریم؛


پنج شش ماه دیگر که بگذرد ، سی ساله می شوم . حقیقتش این است که از پنج شش ماه قبل تر هم دارم به همین فکر می کنم! بعد هر روز شروع می کنم دوره کردن تمام روزهایی که گذشته اند ... شاید مهمترین روزها مربوط به همین دهه ی اخیر باشد! 


از روزهای دانشجویی و در پنجاه تومانی و دانشکده حقوق و حیاط پشت دانشکده و روزهای شاعری و عاشقی و وبلاگ نویسی وشیدایی و رفیق بازی و یاهو مسنجر و چت های شبانه و دیدارهای روزانه و شب های شعر و صبح های کلاس پیچاندن و دوباره پیش دوستان رفتن و پارک لاله و دانشکده علوم اجتماعی وخیابان آل احمد و قدم زدن های یواشکی و آرزوهای دور و دراز بافتن و تصمیم به غلط های بزرگ توی زندگی کردن و خداحافظی های تلخ و بدون چاره ی توی میدان انقلاب و سلام های دوباره و تردید و انتخاب و گاهی پشیمانی و گاهی اطمینان...


تا روزهای تقریبا بزرگ تر شدن ! ازدواج و دوباره درس خواندن و کنکور و باز دانشگاه رفتن برای ارشد و چند سال کارمندی بانک دولتی کردن و تصمیم به تغییر مسیر زندگی دادن و رهایی از کار روتین و بی هیجان هر روزه و استعفا دادن و آشتی با کتابهای قانون و دوباره درس خواندن برای قبولی وکالت و کار آموزی ...


تا همین روزهای حالا و وکالت و دادگاه و قضات برخی نامهربان و مدیر دفترهای خوب و بد و موکل های خسیس و دست و دل باز و پرونده های خانواده و طلاق و چک و جعل و استفاده از سند مجعول و خیانت در امانت و... 


تا همین روزهای حالا و خانه داری و مهمانی دادن و سفره انداختن و قرمه سبزی و قیمه پختن و هفته ای یک بار لباسشویی را راه انداختن و جاروکشیدن و گردگیری کردن و سرزدن به پدر و مادر و به خیال خودت دورادور مواظبشان بودن و غصه خوردن که خط های روی صورتشان، مطب دکتر رفتنشان، قرص های قبل و بعد غذا خوردنشان، دارد مدام زیاد و زیادتر می شود ... 


تا همین روزهای حالا و اتاق های سیسمونی شده و صدای بچه های کوچک دوستان و آشنایان هم سن و سال خودت ... دغدغه هایت برای مادر شدن و نشدن و کودکی مهمان این دنیا کردن و نکردن و تردید میان انتخاب انحصاری خودت و خودخواهی ات و آرزوهای مانده برای آینده ات یا رفتن راه اکثر آنها که قبل از تو رفته اند. فکر کردن به رسالت بزرگ زن بودن و اینطور حرفها و نصیحت های آدم بزرگ های دور و برت ...


تا همین روزهای دلسردی از تمام جهان و جنگ و فقر و فحشا و خشونت علیه زتان وکودکان و اخبارهای مدام تلخ و تکراری و بی ثمر . روزهای پارازیت و سانسور و حصر و پارتی بازی و اختلاس و رشوه و کار راه نیندازی و افسردگی و گرانی نان و آب و ارزانی جان و آبروی مردم ...


باز هم بگذریم ؛ آدم غم انگیزی شده ام انگار.


نوشته باید کوتاه باشد.خوشحال کننده باشد.انرژی مثبت بدهد به مخاطبش. پس از اول می نویسم :


این روزهای مانده به آخر سی سالگی حالم خوب است و کیفم کوک است و دماغم چاق است و به آرزوهایی که داشته ام تقریبا رسیده ام و دارم برای آینده ای که توی راه است، دوباره تصمیم های بزرگ می گیرم و هنوز هم به زندگی عاشقانه ی دو نفره ام دلم خوش است و به مسعود که آقا طیب است، دلم خوش است و به مریم و محسن و سایر دوستانم که دلتنگی غروب جمعه ی من را با مجبور کردنم به نوشتن دلچسب کردند، دلم خوش است و هنوز هم از خواندن یک شعر خوب به وجد می آیم و فکر می کنم زندگی همان است که خودمان می خواهیم بی یک نقطه بیشتر یا کمتر ... و به آمدن یک نفر " که مثل هیچ کس نیست " دلم خوش است و می دانم می آید و : " سفره را می اندازد/ و نان را قسمت می کند/ و پپسی را قسمت می کند / و باغ ملی را قسمت می کند / و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند/ و روز اسم نویسی را قسمت می کند / و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند ... / و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند / و سینمای فردین را قسمت می کند / و هر چه را که باد کرده باشد، قسمت می کند/ و سهم ما را هم می دهد ... " *


*فروغ فرخزاد.. 


( تعداد کل: 625 )
<<    1       ...       73       74       75       76       77       ...       79    >>