X
تبلیغات
رایتل

علت فوت، فاطی!!

جمعه 19 دی 1393 ساعت 20:52
محمد رضا امانی از معدود نویسندگان خوبیست که هنوز سنگر بلاگستان را حفظ کرده اند. ساده می نویسد و خواندنی. دعوتش کردیم این جمعه میهمانمان کند به قند قلمش، منت گذاشت و پذیرفت. این شما و این هم نویسنده ی وبلاگ قناری معدن
***
حمزه را یک عصر جمعه ای به خاک سپردیم و برگشتیم خانه. بیشتر آنهایی که توی خانه نشسته بودند و چای و خرما می خوردند و فاتحه می فرستادند علت مرگ حمزه را اعتیاد شدیدش می دانستند. حتی برگه پزشکی قانونی هم حرفشان را تایید می کرد. این اواخر هیچ رگ به درد به خوری که بشود سرنگ را فرو برد داخلش در تن اش نمانده بود. آخرین بار از زور خماری سوزن را زده بود به آن جای مردانه اش. تا قلب اش از تپیدن بایستد فقط فرصت کرده بود یک سیگار را تا نصفه دود کند و یکی از ابروهای زن کنار ساحل را کوبلن دوزی کند. اما من بر خلاف آنهایی که چایی و خرما می خوردند و فاتحه می فرستادند و حتی برگه پزشکی قانونی، اعتقاد داشتم که حمزه را عشق فاطی به کشتن داد.

دو روز بعد از مرگ حمزه، تلویزیون نشانش داد. یکشنبه بود و حمزه مقابل دوربین یقه اش را چفت بسته بود و چشمهایش را هم از آفتاب خرداد ریز کرده بود و شبیه یک انقلابی واقعی مشت گره کرده اش را تا روی شانه اش بالا آورده بود و مقابل میکروفن از حضورش در پای صندوق های رای می گفت و اینکه وظیفه هر ایرانی است که در انتخابات شرکت کند و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبد. اما آن سال هیچ مهری در صفحه انتخابات حمزه نخورد. آن روز او را همه شهر از تلویزیون دیدند به جز خودش. فاطی هم که هنوز پیراهن مشکی را از تنش در نیاورده بود حمزه را دید. با بچه توی بغل اش ایستاده بود مقابل تلویزیون و دلش می خواست زمستان بود و حمزه آن پالتوی بلند مشکی که خیلی بهش می آمد را جلوی دوربین پوشیده بود.

شهروند مسئول

پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 21:30

چیزی که زیاد تو این مملکت هست ... آدم کارشناس و حراف است و  چیزی که خیلی کم است آدم عمل گراست ....


انصافا اگه همین قشر  ما ... منظورم من و امسال من  که نویسنده و خواننده وبلاگ ها هستیم و دانشحوییم یا بودیم  ...  همین 4 و 5 میلیونی که نسبت به دیگر اقشار جامعه بیشتر مطالعه میکنیم  از اینترنت استفاده میکنیم  و سطح آگاهی بیشتری داریم ... یه هزارم انچه را که یاد گرفتیم و خواندیم عمل می کردیم ....الان وضعیت جامعه جور بهتری بود . 


یادمه بابک تو جوگیریات یه پست نوشت و همه رو تشویق کرد که برن امیر اباد تهران طبقه دوم بیمارستان شریعتی و با خون دادن اطلاعات بانک مغز استخوان کشور غنی کنند .... خب


همه از الودگی هوا می نویسند و   مینالنند ... خب 


تقریبا تو هر وبلاگی حداقل یه پست راجع فرهنگ رانندگی هست .... خب 



خب که خب .... اگه قرار بود چیزی درست بشه می شد ....واقعیت اینکه اگه ما با هر روز روی ترازو رفتن لاغر نمی شیم ....





میدونم ...میدونم ....  امیر اباد نسبت به خیلی ها  دوره .... اگه درست رانندگی کنیم همه بوق میزنند .... وسائل نقلیه عمومی  کم و شلوغه و..... و هزار یک دلیل دیگه ...


البته به نظر من  دلیل اصلی :   اول عادت های ماست و دوم  اینکه عمق فاجعه رو درک نکردیم ....ولی به هر صورت دنبال دلایلش نیستم ....



انصافا شهرومند مسئول بودن سخته .... اصلا شهروند بودن سخته ....

1 . مطالعه داشتن ...

2 . نریختن اشغال

3. بازیافت از مبدا

4 . مصرف نکردن انر‍‍ژی در ساعات پیک استفاده

5 . صرفه جویی انر‍ژی

6 . ورزش روزانه

7 . خواندن روزنامه

8 . خوردن و اشامیدن صحیح

9 . حفظ محیط زیست

10. داشتن گیاه در خانه

11 حفظ حریم همسایه

12 دادن عوارض و مالیات

13 اعتراض به قانون شکنان

14 مبارزه با گرانی بی دلیل

15 درست رانندگی کردن

16 حفظ ایمنی کودکان

17 انجام صحیح مسولیتهای شغلی

18 دروغ نگفتن

19 مبارزه با آلودگی

20 صرفه جویی در بنزین

21 استفاده از وسایل نقلیه عمومی جهت رفتن به سر کار

22 فرهنگ آپارتمان نشینی

23 رعایت حق تقدم ...

و......



من تقریبا هیچ کدوم اونجور که باید و شاید انجام نمیدم .....



میدونید چیه امروز بجای پست نوشتن دلم میخواد یکی از این کارهارو تو زندگیم اجرا ی کنم ....یه مورد خیلی کوچک انتخاب کنم و دیگه راجع بهش حرافی نکنم .... " انجامش بدم "


من می خوام از همین الان همین امروز زباله خشک و تر از هم جدا کنم .... یه جا خوندم ...  " تفکیک زباله  از مبدا  "چیزی معادل یک چهارم درامد نفتی برای کشور سود منده ..

کار سختی نیست یه مقدار همت می خواد و غیرت .... 

شما هم اگه این کار تا الان انجام نمیدادید.. ازتون خواهش می کنم انجام بدید .


+ کامنت دونی این پست به نشانه عمل گرا بودن می بندم ....









قصه دوم : حکایت آن آدیداس یک میلیون و دویست/ سیصد هزارتومانی

چهارشنبه 17 دی 1393 ساعت 20:00



مهدی یک مهمانی مجردی گرفته بود . اشتباه نکنم روز پنجم/ ششم عید پارسال .

گفته بود همه دو تایی بیایند که من گفتم من که یکنفر بیشتر نیستم چی ؟ گفت : غصه نخور . تنها بیا ایشالا که دو تایی بر می گردی .

آقا قندی توی دلمان آب شده بود که نگو . کلی چیتان فیتان کردیم و بهترین لباس هایمان را پوشیدیم و در ماتحتمان هم عروسی بود که شاید مهمانی مهدی مقدمه ای باشد برای از تنهایی در آمدن مان . با سر ژل مالی شده و صورت شش تیغ و لباس های اتو خورده و عطر مدهوش کننده وارد انباری شدیم در طلب آدیداس نازنینمان ولی حالا بگرد و کی نگرد . انگاری آب شده بود و رفته بود توی زمین . با همان سر و وضع آنکارد و البسه پلوخوری ، انباری خاک گرفته را یک دور تکاندم اما خبری از آدیداس نبود .

داد زدم : خانوم جان ! آدیداس منو ندیدی ؟

گفت : چیتو ندیدم ؟

گفتم : کتونی . یه جعبه توی انباری بود . اینجا رو این قفسه . شما برش نداشتی ؟

خانم جان گفت : مگه کفش تو پای من میره مادر ؟ ماشالا پات اندازه قبر بچه است .

گفتم : نه خانوم جان ! نمیگم که شما پات کردی . میگم شاید چشمت خورده باشه

خانوم جان گفت : مادر من چشم دارم آخه ؟

گفتم : واسه همین میگم . شاید اشتباهی به جای چیزی دیگه ورش داشتی

خانم جان گفت : واسه چی می خوای حالا ؟

گفتم : دارم میرم مهمونی . کفش خوب ندارم

خانم جان گفت : خب برو یکی دیگه بخر

گفتم : خانوم جان یه میلیون پولش بود . از کجا دوباره بخرم ؟

خانوم جان محکم با دو دست زد روی پایش و گفت : یه ملیون تومن رو گذاشتی تو انباری ؟ میذاشتی تو گاو صندوق آقات .

می گویم : خانوم جان ! اذیت نکن . ندیدیش؟

خانوم جان می گوید که روحش بی خبر است و من هم ناچار با یک کفش معمولی می روم مهمانی مهدی و انقدر حالم گرفته است که به جای تماشای عشوه و لوندی داف های مهمانی مدام قیافه آدیداسم می آید جلوی چشمم و مهمانی بدون رسیدن به هیچ نتیجه مثبتی ، کوفتم می شود .


**********************

همیشه به آدم هایی که دست و دلشان می رود برای خودشان خریدهای گرانقیمت بکنند حسودی می کنم . خودم را توجیه می کنم که اینطور آدم ها عاقبت اندیشی ندارند و ولخرج هستند و مارک بازی کار خوبی نیست اما اینها همه توجیه است . کسی که برای خودش جنس گرانقیمت می خرد علاوه بر اینکه به خودش احترام می گذارد معمولا جنس با کیفیت تری هم خریده است و از لحاظ اقتصادی هم کار عاقلانه تری می کند . انگلیسی ها یک ضرب المثلی دارند که می گوید : ما انقدر پولدار نیستیم که برویم جنس ارزان بخریم . انگلیسی ها حتما یک چیزی حالیشان می شود که همچین چیزی می گویند دیگر ؟

از یک طرف حساب می کنم که با پول این آدیداس ششصد هزار تومنی شاید بشود شش جفت کفش چرمی خرید و راحت سه سال دغدغه کفش خریدن نداشت . بعد می گویم آخر تا کی مراعات جیب و دخل و خرج را بکنم ؟ من که زن و بچه ندارم نباید کمی هم به خودم برسم ؟ یعنی من حق ندارم بعد از سی و خورده ای سال یکبار یک خرج مشتی برای خودم بکنم و یک چیزی بخرم که همیشه آرزویش را داشته ام ؟

رو می کنم به فروشنده و می پرسم : آقا ! خداییش آدیداس اصله ؟

با لهجه شیرین سیستانی می گوید : اصله خیالت جمع . شناسنامه داره

می پرسم : آخرش چند ؟

می گوید : شش صد . یک ریال کمتر نمیشه . ما مثل تهران چانه نمی زنیم . قیمت خوب میدیم و قیمت خوب می فروشیم . آنجا 100 تومان گرانتر میگن بعد که 20 تومان تخفیف بگیری خوشحال میشی . ببر این کفش یک عمر کار می کنه . شک نکن


بدجور وسوسه شده ام این آدیداس خوشرنگ و رو را بخرم . یکجور وسوسه که می دانم اگر بخرم شاید پشیمان بشوم ولی اگر نخرم حتما پشیمان خواهم شد . حساب می کنم حق ماموریت سه روزه ام نهایتا 200 تومان خواهد شد و اگر بخواهم این لعبت زیبا را مال خودم بکنم چهارصد هزار تومان دیگر هم باید بسلفم .

مگر آدم چقدر زنده است ؟ شاید همین امروز هواپیمایم افتاد و مردم . چرا نباید چیزی را که دوست دارم بخرم ؟ اینها را با خودم می گویم و بعد مشتم را گره می کنم و با لبخند به فروشنده می گویم : برش می دارم .

 

*******

- یک و دویست/ سیصد ...

می پرسم : چی ؟ میلیون ؟

پسرک جوان به من می خندد و می گوید : نه پس هزار . اما اگه بخوای من بفروشمش یه تومن بیشتر بر نمی دارم . باید واسه ما هم منفعت داشته باشه .

می گویم : آقا مطمئنی ؟

جواب می دهد : آقا ما کارمون اینه . شوخی که ندارم . مگه خودت چند خریدی ؟ انداختن بهت ؟

می گویم : نه از زاهدان خریدم . فکر نمی کردم انقدر گرون باشه . یعنی شک داشتم یه وقت تقلبی در بیاد .

پسر جوان می گوید : نه خیالت راحت اصله . شناسنامه داره . اگه بخوای یه تومن برش می دارم

تشکر می کنم و از مغازه بیرون می زنم و تمام ورزشی فروشی های منیریه را با لبخند طی می کنم و خوشحالم از اینکه یکبار هم که شده بابت چیزی پول داده ام که ارزشش را داشته است .


******************

حالا که دارم فکر می کنم می بینم خریدن جنس گرانقیمت  هنر می خواهد و استفاده از آن جرات . آدیداس یک میلیون و دویست تومانی نازنینم را یکبار بیشتر نپوشیدم آن هم روز عروسی دخترخاله محبوب . انتظار داشتم هرکس مرا می بیند دهانش باز بماند و به به و چه چه کند و بپرسد : از کجا خریدی ؟ و من هم بادی به غبغب بیاندازم و بگویم از منیریه خریدم . یک و دویست / سیصد پولش رو دادم . اصله شناسنامه هم داره .

اما هیچکس نپرسید . یعنی هیچکس نفهمید که من آدیداس به پایم دارم . فقط آقاجون یک تکه انداخت که چرا کت و شلوار نپوشیده ای ؟ خواستم بگویم : آقا جان ! کت و شلوار با کتونی که نمیشه . بعد هم باید برایش توضیح می دادم که بالای این کتونی ششصد هزار تومان پول داده ام که حتما پیرمرد سکته می زد از ناراحتی . این شد که هیچکس نفهمید من چه آدیداس اصل و گرانقیمتی پایم است . شاید هم فهمیدند و از حسودی به روی خودشان نیاوردند .

آن شب بعد از عروسی آدیداس نازنینم را خوب با روغن مخصوص تمیز کردم و برای اینکه از رنگ و رخ نیفتد تویش حسابی روزنامه چپاندم و با جعبه اش گذاشتم توی قفسه انباری گوشه حیاط خانه خانم جان . شبها موقع پیاده روی خیلی دوست داشتم پایشان کنم چون انقدر سبک بودند انگار پا برهنه ای اما دلم نمی آمد . کدام احمقی آدیداس یک میلیون و دویست هزار تومنی را پایش می کند برای پیاده روی ؟ برای فوتبال هم همینطور . اگر یک وقت موقع شوت کردن می گرفت به کفپوش سالن یا کسی تکل می زد و خراشی به آن می افتاد چه خاکی به سرم می ریختم ؟


************************

در تمام این یک سال روزی نشده که از کنار انباری رد شده و با حسرت به آدیداس نازنینم فکر نکرده باشم . روزی هم نشده که به خانوم جان غرولند نکنم که چرا همینطور در حیاط را باز می گذارد که مردم سرشان را بلانسبت مثل گاو بیاندازند و بیایند تو ؟ بیشتر از همه از این می سوزم که این آدیداس را با چه خون جگری خریدم و یکبار بیشتر استفاده اش نکردم . کاش حداقل دوبار باهاش فوتبال می زدم یا پیاده روی می رفتم تا اینطور حسرت نخورم .


خانوم جان رفته بود خرید عید کند و به من سپرده بود که دستی به سر و وضع حیاط بکشم . زنگ در به صدا در می آید و مردی ژنده پوش شبیه کارتن خواب ها می گوید : یه کمکی به ما بکن

می گویم : چه کمکی ؟ من خودم محتاجم

می گوید : حاج خانوم همیشه به ما کمک می کرد

می گویم : حاج خانوم نیست . برو هر وقت اومد بیا

بعد یاد حیاط می افتم و با مرد طی می کنم اگر حیاط را خوب آب و جارو بکند و آشغال ها را ببرد بیرون سی هزارتومان به او می دهم و او هم با خوشحالی قبول می کند .

حیاط عین دسته گل شده است . خانوم جان احتمالا ذوقمرگ می شود از هنرنمایی نوه دسته گلش . سه تا اسکناس ده هزار تومنی می شمارم و به دست مرد ژنده پوش می دهم . خدا برکتی می گوید و خداحافظی می کند و از در بیرون می رود .

اما هنوز چند دقیقه نگذشته دوباره در می زند. می پرسم : چیه ؟ مگه طی نکردیم ؟

می گوید : کفشی لباسی چیزی نداری بدی به ما ؟ به خدا ثواب داره شب عیدی

می گویم : نه آقا نداریم

خیلی طلبکارانه می گوید : چقدر تو بد اخلاقی . حاج خانوم بنده خدا خیلی مهربون بود .

می گویم : من همین الان سی تومن بهت دادم . چشمت رو بگیره الهی

به کفش هایش اشاره می کند و می گوید : ببین ! اینو پارسال حاج خانوم داد بهم  . شما که استفاده نمی کنید خب بدین من بپوشم . به درد شما که نمیخوره ولی من یکساله که می پوشم .

با دیدن کفش های مرد ژنده پوش آه از نهادم بلند می شود وقتی می بینم آدیداس یک میلیون و دویست هزارتومنی نازنینم به چه روزی افتاده است .


کفش کهنه ولی سالم سال قبلم را با آدیداس یک میلیون و دویست هزار تومانی آقای ژنده پوش طاق می زنم و بیست هزارتومان  دیگر هم سر می دهم که فکر نکند سرش کلاه گذاشته ام . 

هرچند آدیداس نازنینم از ریخت و قیافه افتاده است و دیگر نمی شود با آن به مهمانی رفت اما هنوز هم که هنوزه آدیداس است و اصالت دارد .

اگرچه  به روی خانم جان نیاوردم که چه سوتی عظمایی داده است اما همیشه مرد ژنده پوش را دعا می کنم .

چون آدیداس نازنینم را هر شب برای پیاده روی پا می کنم و هفته ای دوبار هم می پوشمشان برای فوتبال . آخ هم نمی گوید لامصب ...





+ این داستان واقعی نبود و هرگونه تشابه در اسامی و مکان ها کاملا اتفاقی است ...



گوژپشت های نوتردام و حومه !

سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 20:20

ماشین را پارک میکنم و توی پارکینگ دکمهء آسانسور را میزنم اما طبق معمول فزنات است ، عصبانی پلله ها را میروم بالا که بروم طبقهء چار تکلیفم را با این مدیر ساختمان زپرتی روشن کنم ... اصلن ما این آقا را مدیر ساختمان انتخاب کردیم چون بیکار و خانه دار بود ! گفتیم در کنار بچچه داری و سبزی پاک کردن و اینها سرش گرم شود به امورات ساختمان اما اصل آ و ابد آ انگار نه انگار ! سرخوش است برای خودش ! ... دست بر قضا توو راپللهء اول حضرت آقا را زیارت میکنم که با پسرش آقا مانی دارند از پارک گردی عصرگاهی بر میگردند ... کمی که بحث می کنیم و در مورد عود کردن دیسک گردن و کمر و پا دردم و لزوم تعمیر هر چه سریعتر آسانسور صحبت میکنم و زیر بار نمیرود ، صداهامان میرود بالا و در آستانهء یقه گیری قرار می گیریم ، صدای ضعیفی می آید که : روی همو ماچ کنید صلوات بفرستید بابا ! ... 

.

جعفری نژاد است از پشت چشمی ! نکبت حتتا به خودش زحمت نداده در را باز کند ! زیر لب می گویم : تو دیگه چی میگی ریقو ! ... هنوز مجدد بحث و مشاجره از سر نگرفته ایم که سر و کللهء پیرزاده پیدا میشود ! شروو میکند پادرمیانی : آقا اصلن من با هزینهء خودم عوضش میکنم آسانسورُ ، یه نو شو میذارم ! ... می گویم : می دونی چقد میشه هزینه ش ؟ مهناز مشکلی نداره ؟ ... می گوید : هااا ؟! آهااا! و ادامه میدهد : آقای باقرلو شمام دیگه زیادی سخت می گیری ؟ پاساژ علاء الدین به اون عظمتو زدن خراب کردن رفت پی کارش ! ... می گویم : خب که چی ؟ چه ربطی داشت الان ؟! ... می گوید : ربطش که خیلیه ولی شما می دونستی پرتقال بیروتی واسه دیسک گردن چقدددد مفیده ؟! ... می گویم : آقا شما بفرمایید ! ... می گوید : با پوست بخوری که دیگه کولاک میکنه ! ... این بار مدیر ساختمان به زبان می آید : آقا شما کللن بفرمایید ! ... 

.

ادامهء بحثمان هم زرتی شروو نشده ابتر می ماند با حضور آقای مسعود خان طیب در حال دویدن توو راه پلله با شلوارک و کتانی ! ... می گویم : آقا جان این چه وضعشه آخه ؟! اینجا خانواده زندگی میکنه ... می گوید : من که متاهلم ! ... می گویم : خب منم متاهلم ، باید .... ون برهنه بیام توو مشاعات ؟! ... می گوید : ولی من ورزشکارم هستم سه تارم میزنم اونم سر صبر ! و میرود ... شوک های متوالی اهالی ساختمان چنان رشتهء کلام را از دست هر دومان در آورده که اصلن نمی دانیم داشتیم چی می گفتیم از بیخ ! همینطور هاج و واج هم را نگاه می کنیم ! ... آقای مدیر سکوت را میشکند : باقرلو جان یه دکتر ارتوپد بی نظیر میشناسم شماره شو سیو کن ! ...

.

میروم پیش آقای دکتر و تمام عکسها و آزمایشات و MRI ها و نوار عصب و عضله و کوفت و زهرمارهای قبلی را هم نشانش میدهم ... آنها را بررسی و خودم را معاینه میکند ... خلاصهء داستان این است که دیسک خفیف کمر دارم و مهرهء نمی دانم چندم گردنم هم مشکل دارد به اضافهء مشکل عصب های مچ دست راستم ... برای بدتر از این نشدن و برای اینکه کار به عمل جراحی هر کدامشان ( کمر و گردن و دست ) نکشد هم ، تنها راهکار ، فعلن استخر و ورزشهای سبک و نرمش و مراعات کردن و کمتر با گوشی و کامپیوتر کار کردن و اینهاست و مهمتر از همه درست نشستن ، قوز نکردن و فشار ناشی از قوزی نشستن را از روی گردن و کمر بیچاره برداشتن ... 

.

از مطب دکتر که می آیم بیرون یاد سوم دبستان می افتم ... اولین روز آقا معلم تمام ساعت مجبورمان کرد تکیه بدهیم و سیخ بنشینیم ... فک کردیم همان یک روز است و فردا یادش میرود ... شب از کمر درد خوابم نبرد ، گفتم لابد من سوسول و ناز نازو ام ولی فرداش دیدم باقی همکلاسی ها اوضاعشان بدتر از من است ! ... ولی آقای معلم دست بردار و کوتاه بیا نبود ! آن سال تا آخرین روز داستان همین بود ! کم کم عادت کردیم و مث کوماندوها سیخ می نشستیم چغر و بد بدن ! ولی سال بعدش که معلممان عوض شد همه چیز به فراموشی سپرده شد و قوزها دوباره برگشت ! ... اگر این طور سخت گیری ها و فرهنگ سازی ها فردی و شخصی نبود و یک رویکرد کلی بود در آموزش و پرورش چقدر خوب بود ... آنطوری الان من هم اینهمه درد و مرض نداشتم ! با مدیر ساختمان هفتگ هم یقه به یقه نمی شدم !! 

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 21:07

تا همین یکی دوسال پیش دور هم که جمع می شدیم موزیک رو زیاد می کردیم... یک عالمه چیپس و پفک... و از هفت دولت آزاد می گفتیم و می خندیدیم .... حالا همه بچه داریم به جز الی که چند ماه آینده جشن ازدواجشه.... هله هوله تعطیل چون آروین نباید بخوره ... ولووم حرف زدن و آهنگ، کم چون ایلیا می ترسه... و صد البته دیدار ها هم کم.... خلاصه دست خوش تغییرات شدیم...

یکیشون می پرسه : پسر بودن این یکی هم قطعی شد؟ می گم : آره .... می گه: ای بابا، باز هم پسر، یکی تون یه دختر نیاوردها... خب تو که پسر داشتی چرا نرفتی تعیین جنسیت؟ می گم: خب واسم فرقی نمی کرد که یک دفعه فریماه در همون حال چایی ریختن میگه: نه اصلا.... تعیین جنسیت یعنی چی؟ آدم نباید توی کار خدا دخالت کنه!

می خندیم بهش ... بیشتر به لحن مامان بزرگ گونه اش و من جواب میدم : عشقم این علمه .... خدا خودش گذاشته کار علم به اینجا بکشه که بتونی انتخاب کنی دختر داشته باشی یا پسر...  میگه: بمب اتم هم علمه... و شروع می کنه به گفتن از تقدیر و سرنوشت.... اینکه نباید با تقدیرت مبارزه کنی... خودش پسرش رو هر هفته می بره کاردرمانی... تعریف کرد که اونجا با یه خانمی آشنا شده حدودا چهل و اندی ساله... که مادر یک دوقلوی مشکل دار است.... از نظر ذهنی و جسمی... یکبار که نشسته پای صحبت آن زن، برایش گفته که سیزده سال پیگیر بچه دار شدن بوده.... هر عمل و درمانی انجام داده و در نهایت شده مادری با این شرایط .... پیش فریماه اشکش درآمده و گفته من نباید با سرنوشتم می جنگیدم... قسمت من بچه دار شدن نبوده و خدا خواسته این رو بهم ثابت کنه....

کلا آدم بحث و جدل نیستم... آن روز هم بحث را کش ندادم و فقط گفتم خدا بهش صبر بده ولی من خودم این شکلی به دنیا نگاه نمی کنم... من خدا را مهربان تر می بینم... مهربان تر می شناسم....اینکه با دادن چیزی به بنده اش یه کم انتقام هم قاطی اش کند چون به تقدیرش سر تعظیم فرود نیاورده... نه فکر نمی کنم این شکلی باشد ...

البته به تقدیر و سرنوشت هم اعتقاد دارم به شدت....  حتما یک سرنوشتی هست.... ولی تصورم این است که هر چه هست قابل تغییر نیست... قابل جنگیدن نیست.... اگر قرار است یک نفر توی یک شب تاریک کنار جوب ریق رحمت را سر بکشد، هرکاری بکنی و هر کاری بکند همان می شود... با هزار جور ماشین زمان به گذشته و آینده بروی ... با هزار ترفند لاست گونه بخواهی جلوی اتفاقی را بگیری، فکر کنم نمی شود.... او سر ساعت می میرد... اگر هم مادری هر روز با نگاه کردن به احوال نزار دوقلوهایش به جای یک بار، صدها بار می میرد و زنده می شود ربطی به اصرارورزی به خواسته اش و انتقام جویی خدا ندارد... از اولش قرار بوده همین طوری شود.... قرار بوده آن روز دلش بگیرد و با فریماه حرف بزند و فریماه حرف های او یادش بماند و وقتی توی یک غروب زمستانی دور هم نشسته ایم چای بریزد و برای ما از آن زن بگوید ....


فِنگ شویی خودمانی!

یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 20:00
تا همین چند وقت پیش از فِنگ شویی همان اندازه می دانستم که ابر سفید و رفقاش از رباعیات خیام در دوره ی اسب آهنی و غرب وحشی! یعنی دقیقن هیچ، درست مماس بر صفر ِ کلوین. تا اینکه چند هفته قبل خیلی اتفاقی از طرف یکی از همکاران کتابی به دستم رسید که خیلی آکادمیک طور! سعی در آموزش اصول ِ فنگشویی و چیدمان محیط داشت. از سر ِ بی کاری و بی کتابی شروع به خواندنش کردم اما به واقع، برای یکی مثل من که از قدیم الایام بدنش به آموختن، به خصوص مباحث آکادمیک، به شدت مقاومت نشان می دهد چندان جذاب و خوشایند نبود. چند صفحه از کتاب را خواندم -آنقدر که دستگیرم شد سعی دارد به خواننده تفهیم کند "کی یا چی رو، باید کجا بذاره!"- و کتاب را برای همیشه بستم و از شما چه پنهان توی دلم به حال خوش و دل ِ سیر ِ تعقیب کنندگان این قبیل فنون ِ تجملاتی! پوزخندی هم زدم.
اما راستش را بخواهید یکی دو روز است احساس می کنم یک نیروی درونی، به شدت و با پشتکاری ستودنی سعی در لوکالیزه کردن "فنگ شویی" در درونم دارد. به عبارتی دیگر، بی اعتنا به اصول، مفاهیم و تعاریف فنگ شویی، خیلی بومی و خودمانی دارم برای اشیاء، افراد و حتی اتفاقات اطرافم دنبال بهترین محل وقوع می گردم. به نتایجی هم رسیده ام. مثلن فهمیده ام بهترین مکان ِ وقوع یک گلدان شمعدانی لب ِ حوضهای قدیمی است به شرطی که آب توی حوض لب به لب باشد جوری که زلالی و خنکایش را با مخمل ِ سبز ِ برگ و سرخی ِ اناری ِ گلهاش و بوی خاک گلدان شریک شود. یا مثلن گل های ِ یاس روی دیوارهای ِ گِلی توی روستا، بیرون شهر، زرد و سفید ترند و عطرآگین تر. لا به لای این حفاظ های آهنی ِ حیاط های ِ آپارتمانی ِ تهران جای یاس نیست، اسیرند انگار بی زبان ها بین این همه حصار. قواعد فنگ شویی ِ بومی ام می گویند خال، توی صورت ِ ظریف و زنانه، باید جایی حوالی ِ لب باشد یا اگر توی صورت نبود، یک وجب پایین تر، روی ِ نرمی ِ گردن، دقیقن این جا. خال ِ بالای ابرو یا روی ِ دماغ ظرافت چهره را تباه می کند بی انصاف. یک چیزی هم امروز یاد گرفتم. اسمش را گذاشتم "فنگ شویی ِ غم". غم - اگر از بودنش گریزی نیست- باید توی دل باشد یا مثلن پشت لبخند های الکی یا روی زبان به آه و ناله ی مکرر (این بهترین حالت است به گمانم) جای غم توی چشم نیست، توی نگاه نیست. غم توی چشم ها، خیلی زود مشت آدم را باز می کند. غم توی چشم ها پنهان نمی شود. با اولین نگاه، آدم را رسوا می کند...

خودم را بسته ام به تخت

شنبه 13 دی 1393 ساعت 21:40

نمی دانم برای شما هم اتفاق افتاده که توی ترافیک پیچیده باشید سمت یک فرعی که به خیالتان میانبر بزنید و شلوغی را بپیچانید بعد اوضاع بدتر بشود؟من که دیگر یک طوری شده ام که مطمئنم اگر بخواهم میانبر بزنم دیرتر می رسم.از بس که از من بچه زرنگ تر فراوان است.اصلن شده اییم هشتاد میلیون بچه زرنگ.دیده ایید قفلی ترافیک تهران از شنبه شیفت کرده به یک شنبه ؟بس که همه زرنگیم و شنبه را دور زده اییم.از بس دوربرگردان ها یادمان داده اند لازم نیست تا میدان برویم.دیگر مثال نزنم، همه استادیم ترافیک نیمه شب جاده چالوس.ترافیک ساعات عجیب و غریب اینترنت.ترافیک آدم های چهارلیتری به دست پمپ بنزین.

یک طور دیگری هم شده ام که حاضری خور شده ام.خیلی مثل همین درد قبلی است.یک مقداری هم گندش را در آورده ام.متن های فیس بوکی که ادامه دارد را هم حال ندارم بخوانم.وقتی یک نفر دارد برایم حرف می زند هی می گویم خب تهش؟آخرشو بگو..بگذریم.نیامده ام اینجا غر غر کنم و بگویم ما ایرانی ها فیلان و بیسار.من توی ترکم.خودم را بسته ام به تخت.یک رمان کلاسیک دو جلدی دست گرفته ام.شب ها قبل خواب می خوانم.از این ها که جزئیات دارند.از اینها که شش صفحه شرح اتاق یک بوسه را می دهند.من توی ترکم.عکس ها را یکی یکی توی اینستا نگاه می کنم.ریویو را ممنوع کرده ام.خلاصه نمی خوانم.این طوری پیش برود چند وقت دیگر حتی حوصله سلام و علیک را هم با مردم از دست می دهم.من سر صبر شده ام.با آرامش از مسیر اصلی می روم.یک جایی خواندم که نمی شود قرصش را خورد و تجربه اش را به دست آورد.در رو و میانبر ندارد.نمی شود دو هفته ایی زبان یاد گرفت.نمی شود شش ماهه نوازنده شد.باید عرقش را ریخت باید دندان سر جگر گذاشت  باید زحمتش را کشید هرچقدر هم که زمانه و تبلیغات سرو صدا کند که بشتابید و برنده شوید و در قرعه کشی شرکت کنید و موفق شوید و با سواد شوید و فهمیده شوید و پولدار شوید و...من باور ندارم.قرص ندارد.

***

تواصوا بالشک...

جمعه 12 دی 1393 ساعت 20:33

میهمان این جمعه هفتگ کسی نیست جز حمید باقرلو نویسنده وبلاگ ابرچند ضلعی


میخواهم امشب یک عاشقانه بنویسم. عاشقانه ها محترم ترین و بی دردسترین نوشته ها هستند. همه حتی اگر خودشان یک عشقِ درست و حسابی را تجربه نکرده باشند، باز عاشقانه را دوست دارند. کسی در برابر عاشقانه گارد نمیگیرد. همه به عاشقانه لطف دارند. بحث اجتماعی نیست که موافق و مخالف داشته باشد. تحلیل بازخوردهای برهنه شدن فلان بازیگر نیست. بررسی فواید و مضرات شبکه های اجتماعی نیست. تحلیل واکنشها به درگذشت فلان خواننده نیست. درباره ی دفاع یا رد حقوق همجنسگرایان نیست. درباره ی وضعیت اخلاقی جامعه نیست... بحث سیاسی هم نیست که مثل دست کشیدن به تنِ آن فیل معروف در تاریکی باشد که هرکس باتوجه به رسانه ای که دنبال میکند یکجور تو را گمراه تصور کند... بحث مذهبی هم نیست که مجبور بشوی با آدمهای طفلکی که سوای تعصبشان به بی دینی یا دینداری، نمیدانند با مذهب چند چند هستند سرشاخ بشوی... نیازی به یکی شدن تعاریف ندارد. عاشقانه خودش به تنهایی کامل است. وامدار هیچ تفکر و اعتقادی نیست. به کسی برنمیخورد و با باورهای کسی در تضاد نیست. یک حسن دیگر هم دارد و آن اینکه نیازی به فکر کردن ندارد... بله، هرجوری حساب میکنم بهتر است یک عاشقانه بنویسم...
اما از آنطرف هم نمیتوانم انکار کنم که چندوقتیست دلم به عاشقانه نوشتن هم نیست. هنوز هم دوستش دارم و از آن لذت میبرم ولی مدتیست احساس میکنم عاشقانه نوشتن خدمت به چرخه و پروسه ای است که آدمها را هپروتی و مست میکند. از آن دسته مقولاتی است که عدم نیازشان به تفکر، تبدیلشان کرده به تیغی دولبه که میبرد و ناز میکند. البته منظورم عشق به مفهوم دم دستی آنست. همان عشقی به یک غیرهمجنس در هتروسکشوالها و عشق به یک همجنس در هوموسکشوالها. به این فکر میکنم که به پاسِ کدام خدمتِ عشق به بشر باید عاشقانه نوشت و سنگی از بنای این اهرامِ جمجمه ها شد؟ فکر میکنم انسان در تمام عمر چندهزار ساله اش و در تمام این قرنها به عشق اعتماد کرده صرفا چون نامش عشق بوده. مثل اعتمادی که یک نوجوان به روحانی مسجد محلشان دارد. یا اعتمادی که هرکدام از ما به پدرانمان داریم...
اصلا حالا که دارم فکر میکنم بد نیست کمی طلبکارانه تر با آن روبرو شوم. مدتی هم از آنطرف بام بیفتم و به جبران حرمتِ بی دلیلی که در تمام این سالها برایش قائل بوده ام ستیز پیشه کنم. یقه اش را بگیرم و بچسبانمش به دیوار. بیایم یک مطلب در استهزاء عشق بنویسم و آنرا به سخره بکشم. حتی میتوانم عاشقها و عاشقانه نویسها را هم مسخره کنم. بیایم و لوشان بدهم که اکثرشان درگیر دروغ یا توهمند. که خودشان هم میدانند قاطیِ نعره ها و سینه هایی که زیر این عَلَم زده اند اغراق هم بوده است. که اکثرا حتی خودشان هم رویشان نمیشود کاغذ را بگیرند جلوی رویشان و آنرا برای معشوقشان بخوانند. بنویسم بعید میدانم از ابتدای تاریخ تا حالا هیچ آدمی لیاقت یک دوست داشته شدنِ بینهایت و دیوانه وار را داشته باشد. نه که اشکال از آدمها باشدها، اشکال از این نوع معترفانه بی دلیل دوست داشتن است که معشوقهای طفلک را ناخواسته در مرتبتی نشانده که خودشان هم ادعایش را ندارند. بنویسم به قول یکی از رفقا آدم اگر منصف باشد خجالت میکشد شعرهای مثلا سعدی را در دلش به یاد کسی بخواند... "کاشکی خاک بودمی در راه/ تا دمی سایه بر من افکندی"... "روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازآ که روی در قدمانت بگستریم"... یقینا حتی آدمهای زمان سعدی هم شایسته ی چنین خاکساری عاشقانه ای نبوده اند... باید پته ی این لعنتی که هزاران سال است بیشتر از هر مخدری آدمها را نشئه کرده و وامانده بیشتر، ریخت روی آب... حتی اگر بُردش همین چندنفری باشد که تا اینجای نوشته را خوانده اند... بله، هرجوری حساب میکنم اصلا بهتر است یک ضدعاشقانه بنویسم!...
ولی خب از آنجایی که به قولِ روباه "همیشه یک پای بساط لنگ است" حالا که نگاه میکنم مطلب به اندازه ی کافی طولانی شده و بعید میدانم کسی حوصله داشته باشد باقیش را بخواند! پس دکمه ی ارسال ایمیل را میزنم تا امشب بابک همینها را بعنوان پست نویسنده ی مهمان منتشر کند... ضمنا اگر از آن آدمهایی هستید که در هر چیزی دنبال پیام و فایده ای میگردید و الان هم احساس میکنید از این پراکنده خیر نکرده اید، به قول قلمچی برای شما پیشنهاد ویژه ای دارم : بیایید به هرچیزی شک کنیم... به روحانی مسجد محلمان... به پدرانمان... و به عشق...



( تعداد کل: 653 )
<<    1       ...       73       74       75       76       77       ...       82    >>