X
تبلیغات
رایتل

معترض وحده

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 20:00

یکسری تفاوت های عمده و بزرگ بین زن و شوهرها وجود داره که بعد از ازدواج خودشون رو نشون میدن . تفاوت هایی که قبل از ازدواج یا خیلی بروز نمیکنن یا اصلا دیده نمیشن .

مثلا یکی از بزرگترین تفاوت های من و مهربان اینه که من بیشتر اهل نظریه پردازی و تفکر هستم و مهربان شدیدا عمل گرا و اجرا کننده . من نقشه های خیلی خوبی می کشم ولی یا اصلا اجرا نمیکنم یا وقتی شروع میکنم وسط کار خسته میشم و رهاشون می کنم اما مهربان برعکس من وقتی تصمیمی می گیره بلافاصله شروع میکنه به انجام دادن و تا وقتی به هدفش نرسه دست بردار نیست .

هر دومون نسبت به خیلی چیزها انتقاد می کنیم و بحث های جدی ای هم با هم داریم اما معمولا انتقاد کردن من در همون مرحله باقی می مونه ولی مهربان علاوه بر انتقاد اعتراض هم می کنه . من فقط حرف می زنم ولی مهربان حرف میزنه و عمل میکنه .


مثلا همین چند وقت پیش یک شب رفتیم تا شام رو بیرون بخوریم  . تصمیم گرفتیم که به یه جای جدید بریم و غذاش رو امتحان کنیم . اتفاقی یه پیتزا فروشی پیدا کردیم که تا اونروز نرفته بودیم . وارد مغازه که شدیم خلوت خلوت بود . یه پیتزا فروشی دو طبقه خیلی خیلی شیک با دکوراسیون فوق العاده زیبا . صاحب مغازه خیلی تحویلمون گرفت و یه بادکنک هم باد کرد و به دست مانی داد . من هم از خدا خواسته جوگیر شدم و یه اشتراک ازشون گرفتم و گفتم که از این به بعد از همینجا پیتزا می خریم . اما وقتی پیتزاها رو آوردند فهمیدم بیخودی قند تو دلم آب شده . با اینکه میز و صندلی و دکور و نور پردازی مغازه واقعا قشنگ بودند اما مزه پیتزاها افتضاح بود طوری که به زحمت تونستیم نصفش رو بخوریم  . نگاهی به هم انداختیم و با تاسف سر تکون دادیم . پیشخدمت که برای تعارفات معمول به سمت ما اومد مهربان گفت : میشه با مدیر اینجا صحبت کنم ؟

من رنگ از رخسارم پرید . گفتم: عزیز من چی می خوای بگی ؟

گفت : می خوام بگم غذاشون قابل خوردن نیست .

گفتم : بی خیال بابا . ببین مغازه اش چقدر خلوته . اینکه دیگه گفتن نداره . با این وضع تا چند وقت دیگه باید تعطیلش کنن . مهمترین تنبیه اینه که نه ازشون غذا می گیریم و نه دیگه پامون رو اینجا میذاریم .

اما مهربان کوتاه بیا نبود . موقع بیرون رفتن از مغازه من که خجالت می کشیدم سریع با مانی بیرون رفتم و دیدم که مهربان داره با آقای مدیر صحبت میکنه . من صداشون رو نمی شنیدم اما دیدم آقا مدیر هی داره معذرت خواهی می کنه و سرش رو با شرمندگی جلوی مهربان خم می کنه و حتی تعارف کرده بود که اگه از کیفیت غذا ناراضی هستیم پولمون رو پس بده .


یا همین تابستون گذشته موقع بازی های جام جهانی و شب بازی ایران - آرژانتین بود و کلی مهمون داشتیم . سور و سات هم به راه بود و مهمون ها پرچم ایران رو روی صورتشون نقاشی کرده بودند و همه با هیجان منتظر شروع بازی بودیم . گزارشگر بازی مزدک میرزایی بود و صداش از ته چاه بیرون میومد . بنده خدا از برزیل داشت بازی رو گزارش می کرد و کیفیت صداش افتضاح بود . تقصیری هم نداشت . انگار نتونسته بودن ارتباط خوب ماهواره ای بگیرن و مزدک داشت با یه گوشی موبایل از اون سر دنیا بازی رو گزارش می کرد . اینور هم که مشکلات منشوری داشتن و مجبور بودند تصاویر رو هی تکرار کنن و با تاخیر پخش کنن و در مجموع گزارش اعصاب خرد کنی از کار در اومد طوری که صدای همه در اومد و حالمون حسابی گرفته شد . نیمه اول بازی که تموم شد همه داشتند در مورد کیفیت بد گزارش شکایت می کردند که دیدیم مهربان گوشی تلفن رو دستش گرفته و داره زنگ میزنه به روابط عمومی صدا و سیما .

به حالت مسخره گفتم :هفتاد میلیون نفر دارن این بازی رو تماشا میکنن فقط تو یه نفر که نیستی .

مهربان هم گفت : اگه ده نفر مثل من زنگ بزنن و اعتراض کنن درست میشه .

 

در کمال تعجب با شروع نیمه دوم دیدیم که گزارش مزدک قطع شده و فردوسی پور از ایران ادامه بازی رو گزارش کرد .نه اینکه صدا و سیما فقط به خاطر تماس مهربان اینکار رو کرده باشه اما حتما خیلی ها به کیفیت گزارش معترض بودند که نیمه دوم بی خیال گزارش مزدک شدند .

این اتفاق موقع هایی که برق قطع میشه هم میفته . مهربان زود گوشی رو بر می داره و زنگ میزنه به اداره برق و میگه : برق ما قطع شده . من میگم : بابا همه همسایه ها برقشون قطعه . چیکار داری خب؟ حتما می فهمن دیگه . اما مهربان میگه: اگه همه مثل تو فکر کنند و زنگ نزنند که باید تا صبح بی برق بمونیم .


چند وقت پیش یک بطری دلستر استوایی خریده بودم که وقتی بازش کردیم و شروع به خوردن کردیم طعم بسیار بدی داشت . مزه اش شبیه دلستر کلاسیک تلخ بود . انگار فراموش کرده بودند داخلش شکر بریزند . مهربان کلی سر شام سفارش کرد که دیگر دلستر استوایی نخرم اما از اونجا که حافظه ام جلبکی است و موقع خرید به اسم شرکت تولید کننده دقت نمی کنم چند روز بعد دوباره همان اتفاق تکرار شد . مهربان کلی غر زد و من هم با استفاده از تحصیلات مهندسی ام قضیه را کالبد شکافی کردم و براش توضیح دادم که این احتمالا یک عیب و ایراد در خط تولید بوده که شرکت متوجهش نشده اما مهربان زنگ زد به شماره تلفن شرکت سازنده که روی بطری نوشته شده بود و وصلش کردند به واحد ارتباط با مشتریان و کلی به طعم و مزه دلستر استوایی اعتراض کرد و مسئول مربوطه خیلی محترمانه معذرت خواست و توضیح داد که این ایراد را برطرف کرده اند و قول داد که اگر دوباره دلستر استوایی بخریم مشکل مرتفع شده باشد .


یا یکبار هم وقتی در یک برنامه با محوریت خانواده در شبکه تهران یک بنده خدایی آمده بود و از سایت آسان خریدشان حرف می زد و به عنوان نمونه محصولات بهداشتی مثل روغن شتر مرغ و این چیزها را تبلیغ می کرد ، مهربان زنگ زد به شبکه تهران و اتفاقی وصلش کردند به تهیه کننده برنامه و کلی اعتراض کرد به این موضوع که نباید در یک برنامه خانوادگی که با پول و هزینه یک رسانه دولتی ساخته شده است محصولات شرکت خاصی را تبلیغ کنند و تهیه کننده هم ضمن ارائه توضیحاتی در خصوص بودجه اندک سازمان و اجبار آنها به کمک گرفتن از بخش خصوصی برای سرپا نگه داشتن برنامه اش از مهربان عذرخواهی کرد .

از این نمونه ها توی این چند سال زندگی مشترکمان از مهربان زیاد دیده ام . مواردی که شاید به خاطر خجالتی بودن و دوری جستن از حاشیه و بی حوصلگی در ابتدا حتی باعث دلخوری و ناراحتی من هم شده است اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم که کار درست را مهربان انجام می دهد .

 

مسلما وقتی آدمها در وضعیتی قرار میگیرن که براشون ناراحت کننده و آزار دهنده است شاکی میشن اما شاکی بودن صرف که کافی نیست . توی یه جمع با هر تعداد عضو ، چه کم و چه زیاد همیشه وقتی اوضاع بد به اوضاع خوب و نارضایتی به رضایت تبدیل میشه که یه نفر خجالت کشیدن و رعایت مناسبات رو کنار بذاره و علاوه بر ناراضی بودن ، اعتراض هم بکنه . شاید یکی از دلایل عمده وضعیت نابسمان اینروزهای ما هم همین باشه . توی تاکسی یا سر کلاس یا جاهای عمومی یا موقع خرید توی نونوایی و مغازه و حتی توی محفل های خانوادگی و دوستانه همه از وضعیت موجود گله مند و شاکی هستن اما متاسفانه عکس العمل ما به همون گله مند بودن خلاصه میشه و بس . هیچکس تلاشی برای اعتراض از خودش نشون نمیده . در مجموع دور و برمون آدم شاکی خیلی زیاد داریم و آدم معترض خیلی کم .


 

 

 

اصلن همه حق داریم !

سه‌شنبه 27 آبان 1393 ساعت 20:20

 یکی از دوستان عزیزم ( یحتمل در واکنش به اتفاقات این چن روز اخیر ) چن خط انتقادی و اعتراضی نوشته بود توو این مایه ها : یعنی چی که هر اتفاقی می افتد می گوئیم مردم ما اینجوری ، مردم ما اونجوری ... انگار کسانی که اینطور حرف میزنند از این مردم جدا هستند و آنها را از جایی دیگر آورده اند ( نقل به مضمون ) ... در کُنه و باطنش حرف درستی است ها ، نه که نباشد اما زوایا و ابعاد مختلف و پیچیده ای هم دارد که قابل تامل و تعمق است و به قول شاعر بزرگ قرن پنجم هجری ، سوزنی چهرازی ! : اعماق کف دریاها سخت تلخ است آقا ! ... در اینکه آدمها معمولن عیبهای خودشان را در اعمال و رفتار آدمهای دیگر خیلی اغراق شده تر می بینند و ذره بین به دست تر می کاوند و خود شکن آیینه را چیکار داری و اینا ! شککی نیست حتتا یک اپسیلون ( اپیلاسیون ! ) اما خب طبیعی است وختی داریم نسبت به یکی از رفتارهای اشتباه ایرانی ها حرف می زنیم باید بگوییم مردم ما ! پس چی بگوییم ؟! مردم بورکینا فا سو لا سی ؟! گینهء بیسائو ؟! ... این از این ! استدلال را حال کردید ؟! خداییش دندان شکن نبود ؟! ویران و مضمحل و خراب و داغونتان نکرد ؟!

.

به جز آن عده ای که به دلایل مختلف ( درست یا غلط ، به حق یا ناحق ) عمیقن از ایرانی بودن شرمشان می آید ، بقیه وختی می گوییم مردم ما ، بدیهی است که خودمان هم توش مستتریم ، فقط این استتار شدت و ضعف دارد ، گاهی مث یک بچچهء کوچک که موقع قایم باشک بازی ، درست جلوی چشم همه لای دو تا مبل می نشیند و با دستانش چشمهایش را می بندد ! و گاه مث مورچهء سیاهی روی یک سنگ سیاه در دل یک شب تار و ظلمات ... بلاخره منِ نوعی کلکسیون زشتی ها و پلشتی ها که نیستم ! هر کداممان چن مورد اخلاق بد و ناپسند داریم در کنار محسسنات احتمالی مان ... یکی هیز است ، آن یکی خسیس است ، دیگری جو گیر است ، آن یکی دروغ زیاد می گوید ، آن دیگری قدرنشناس است و الا آخر ... بعد مثلن آنکه هیز است اما آدم صادقی است وختی تکرار و تکرر دروغگویی را در بطن جامعه می بیند می گوید مردم ما فلان و حق هم دارد ... یا آن یکی که دروغگو است اما چشم پاکی دارد وختی می بیند زنان جامعه مدام از تیر چشم و زبان مردان هیز ناله و گلایه دارند می گوید مردم ما فلان و خب او هم حق دارد ... اصلن همه حق داریم !

.

مثلن وختی من می گویم مردم ما بی ملاحظه اند و فرهنگ آپارتمان نشینی ندارند ! و از گفتن این حرف بصورت غیر مستقیم و کات دار ! منظورم این همسایهء طبقه همکف است که صدای قناری ها و مرغ عشق ها و ایضن تار و سه تار و جمعه ها کللهء سحر ماشین استارت زدن و برای کوه و فوتبال از خانه بیرون زدنش تا طبقه سوم می آید و مُخل آسایش من است ، بدیهی است که خودم را صددرصد بَری و مُنززه از بی ملاحظه گی نمی دانم ! فقط ممکن است میزان و شدت نداشتن فرهنگ آپارتمان نشینی م در مقایسه با این پسر حاجی یک نموره کمتر یا بیشتر باشد ، همین !

 

افسانه ها

دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 19:21
همیشه تا یک مسئله ای برایمان پیش نیاید و مقابل چشممان نبینیم و حسش نکنیم، به آن فکر نمی کنیم ..... حالا من چند روزیست به یک زن فکر میکنم.... به افسانه که چهار فرزند دارد، سه پسر و یک دختر.... همسرش چند سالیست فوت کرده... ما می شناختیم شان از خیلی سال پیش .... با بچه هایش همبازی بودیم و برو بیا داشتیم با هم.

تازگی ها با سرو سامان گرفتن آخرین بچه، قرار شده خانه ی به جامانده از پدر را بفروشند و هرکس سهم خودش را بردارد و به سلامت... تا اینجای کار همه چی خوب ولی قسمت تلخش مانده که آواره شدن افسانه است.... همان مادر خانواده که طبق قوانین حاکم بر ارث نه مثل پسرش دو سهم از خانه و نه مثل دخترش یک سهم بلکه به عنوان همسر متوفی فقط یک هشتم از خانه را به ارث می برد. شاید امسال بتواند با پولش یک آپارتمان نقلی توی همان محل خودشان اجاره کند .... سال بعد و بعد ترش چی؟ خدا می داند... نمی دانم گردنش جلوی کدام پسر خم خواهد شد ولی این را می دانم که افسانه سی و شش سال چراغ آن خانه را روشن نگه داشته.... شوهر داری کرده و چهار تا بچه بزرگ کرده ... بچه بزرگ کردن به سبک سی و اندی سال پیش .... که نه ماشین لباس شویی اتومات بوده و نه مای بی بی هفت لایه با پودر جاذب... فقط یک شیر آب سرد بوده کنار حیاط.... همین!

حکایت افسانه برای خیلی ها اتفاق افتاده و قرار است از این به بعد هم تکرار شود.... قانون ارث برگرفته از آیات قران است و قرار نیست به نفع و ضرر کسی تغییر کند.... البته مجلس هشتم یک بار تغییرش داد و سهم زن را زیاد کرد قبل از آن یک هشتم بود از درخت و بنا نه از زمین .... بگذریم .....

می شود مثل تبلیغ پپسی با این شعار سر کرد که live for now  و بیخیال این داستان ها شد .... یا می شود جفت پا رفت روی اعصاب شوهر که تا زنده است نیمی از خانه را به اسم همسرش بزند. قبول دارم یه کم تحقیر کننده است ولی بی شک درصد تحقیرش خیلی پایین تر از تحقیر شدن پیش پسر و عروس و داماد آن هم در حال  و روز پیری است ...



نگاه می کنم!

یکشنبه 25 آبان 1393 ساعت 20:00
موقع انتخاب آپارتمان جدید زیاد سخت گیری نکردم. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که آپارتمان ها خیلی بیشتر از چیزی که به چشم می آید شبیه هم هستند درست مثل زندگی هایی که پشت دیوارهایشان جریان دارد. گاهی مدرن، گاهی سنتی، گاهی شیک، گاهی دِمُده، گاهی سرد و بی روح، گاهی گرم، اما اغلب تکراری و کسالت آور و خسته کننده. هرچند اعتراف می کنم خانه ی جدید را به دو دلیل از قبلی ها بیشتر دوست دارم.
اول به خاطر چشمی ِ روی در ِ ورودی که به صورت هوشمندانه ای در بهترین موقعیت ممکن نصب شده و منطقه ای وسیع و استراتژیک از راه پله و پاگرد را تحت پوشش قرار می دهد. انگار نصابش علم غیب داشته و حال من را پیش پیش می دانسته، شاید خودش هم اهل دل بوده از بیخ. و دوم به خاطر آسانسورش که به ازای هر یک روز بالا و پایین کردن ساکنین ساختمان، دو روز به کما می رود یا استراحت مطلق است. البت نه به دستور پزشک!

تعجب نکنید. خراب بودن آسانسور در یک ساختمان 6 طبقه، همان اندازه که برای سلامت زانوان ساکنین طبقه های فوقانی تهدید به حساب می آید برای من ِ تنهای ساکن طبقه ی اول که به یک چشمی ِ نامبر وان مسلح شده ام، فرصت است.

می نشینم روی صندلی ِ بلند اُپن و بیلبیلکش را فشار می دهم و زین اش را بالا می آورم و تنظیم می کنم، جوری که چشم راستم با چشمی ِ در منطبق شود. با چپی کاری ندارم، می بندمش و یک چشی! نگاه می کنم. آدم هایی که یکی یکی پله ها را بالا می روند (یا مثل این طبقه سومی هن هن کنان هیکلشان را بالا می کشند) و زیر لب و پچ پچ کنان مدیر ساختمان و مدیر شرکت تعمیر و نگهداری ِ آسانسور را مورد عنایت قرار می دهند نگاه می کنم. مثل یک تفنگدار نیروی دریایی آمریکا که از پشت دوربین تفنگ پیشرفته اش آدم ها را نگاه می کند، مثل فلان میلیاردر و تاجر معروف که آدم ها را از پشت انبوه ِ صفرهای حساب بانکی اش می بیند، مثل مردی که روی چهارپایه ی اعدام ایستاده و قبل از بستن چشمانش آخرین نگاهش به آدمها را از داخل طناب داری که پیش رویش تاب می خورد می اندازد، مثل دخترک بازیگر خجالتی که در اولین تجربه ی اجرا از جایی گوشه ی صحنه با اشتیاقی آمیخته به ترس حاضرین داخل سالن را می شمارد، یا مثلن پسر بچه ی نو بالغی که شبانه از سوراخ آجرهای پشت بام اتاق خواب همسایه را دید می زند. حالا نه دقیق مثل این ها، اما نگاه می کنم. از چشمی ِ روی در ِ ورودی ِ آپارتمانم. می دانید؟! آدم ها از پشت هر کدام از این ها یک شکلی هستند. یک جور متفاوت دیده می شوند. یک جور ِ تازه و گاهی غریب...
آدم های پشت چشمی ِ در، قصه دارند. نگاه ها هم!

در ستایش زندگی

شنبه 24 آبان 1393 ساعت 18:29

شما که غریبه نیستید آدم حس بدی پیدا می کند . با خودش می گوید عمرمان گذشت و کاری نکردیم . تلف شدیم . همه دارند حال می کنند و خوش می گذرانند . ما هیچ ، ما نگاه . این سالها با همه گیر شدن شبکه های اجتماعی اصولن هر طرف را نگاه می کنی آدمها دارند شادی همخوان می کنند . حس آدم حس بچه ای است که در خانه جا مانده و بقیه رفته اند مهمانی ، رفته اند بستنی خوری ، رفته اند تولد ( اگر محسن نویسنده بود جمله بالا را اینطور می نوشت : آدم حس سیندرلا را پیدا می کند وقتی خانم تناردیه با دخترهای ایکبیریش رفتند عروسی ) . همه ما شب جمعه ای بوده که تنها و بی حوصله نشسته اییم پای اینترنت ... یکی عکس سفره رنگین مهمانی نشانمان می دهد . یکی توی بغل دخترهای خوشگل عکس انداخته . یکی با ماشین گرانقیمتش سلفی انداخته یکی افتتاحیه تیاتر خفنی رفته . یکی عکس کادوهای تولدش را آپ کرده و آدم به سرش می زند .

به نظرم درصد زیادی از آدمهای دنیای مجازی با دیدن و خواندن این پستها احساس بدبختی می کنند.بعد ناخودآگاه وارد مسابقه ی من هم کم خوشبخت نیستم می شوند.گیرم که لحظه ایی،گیرم که دمی،گیرم که باسمه ایی و عاریتی و زیر نگاه سنگین دیگران.با ماشین یک دوست.با لباسی که برندش فیک است. با در آغوش کشیدن همسری که خیلی وقت است می دانیم دوستش نداریم.

بعد به هم نمره هم می دهیم.ما ،همین اجتماع سرشکسته اما در عکس لبخند زنان بدبخت ها.لایک می کنیم. املت صبحانه هم را لایک می کنیم.وای چه آبدوغ خیار نوستالژیکی.وای من عاششق پیتزای قرمه سبزیم.وای مگه هنوز عرق سگی هم پیدا میشه.خوش به حالت تو این هوا بهمن باریک خیییلی می چسبه.بعد سعی می کنیم برنامه ایی هم بجوریم.خانه نباشیم بهتر است.دور هم باشیم.رستوران ،پارک،پاساژ.جایی که بشود روایتش کرد.عکسش را گذاشت.افتتاحیه ایی، بزرگداشتی ،ختمی ،ختنه سورانی...

خوب است.اشکالی ندارد اگر به این موضوع آگاه باشیم.بدانیم چه دارد بر ما می رود.همین دانستن کفایت می کند.همین آگاه بودن باعث می شود دست و پایمان را جمع کنیم بازی نکنیم .بازی نخوریم.

من پیشنهاد می کنم برگردیم سر زندگیمان.به اصل زندگی.که بسیار شریف و عمیق و ارزشمند است.و لحظه لحظه اش ارزش ثبت دارد.لحظه های ناب را با چشم هایمان و در حافظه ذهن خودمان ذخیره کنیم.در ذهنمان عکس زیباترین گلهایی که دیده اییم و زیباترین زن هایی را که ملاقات کرده اییم را داشته باشیم.عکس دریا را داشته باشیم.زنده،یا موجهایی که می آیند و بر می گردند با صدای برخوردشان با تخته سنگ ها با بوی شوری دریا با صدای مرغ های مهاجر.ثانیه به ثانیه بزرگ شدن کودکانمان.عکس آبشار با آن چکاچک دیوانه وار قطره ها.عکس ماه تمام.عکس ماه در حوض نقره .عکس سکوت عمیق شبانه ی کویر.عکس روی ماه دوستانمان با صدایشان با لبخندشان با لحن حرف زدنشان با بوی تنشان.

گمانم ما داریم اصل زندگی ،اصل لحظه را توی لنزها از دست می دهیم.بعد به عکس ها نگاه می کنیم و با خودمان فکر می کنیم باز هم خوب نیفتاده اییم.گمانم چند سال بعد ما پیرهای بی خاطره ایی هستیم.ندیده اییم،زندگی نکرده اییم که ما. 

جمعه نوشت

جمعه 23 آبان 1393 ساعت 19:00

جمعه هر هفته میهمان نوشته یکی از دوستان هفتگ هستیم .

برای شروع این هفته چند خط از مجید شمسی پور و نادر تشرعی نویسندگان وبلاگ چارو :


روایت است که فضول را بردند جهنم . گشتی در میان آتش زد و گفت : هیزمش تر است !

به قول مرحوم عمران صلاحی : « حالا حکایت ماست » !

به زور آمده ایم مهمانی و می خواهیم فضولی هم بکنیم ! پس اول می رویم سراغ فضولی :

دوستان هفت تگی گرامی ، ساکنان محترم طبقات یکم تا ششم . شما مستاجر نیستید ! مالک هستید . برای فرار از پرداخت مالیات و موارد مشابه ، لطفا خودتان را مستاجر نخوانید !

و اما پس از فضولی :

یکی از شبهای شب ، در اینستا گرام ، آگهی احداث مجتمع هفت طبقه ی هفت واحدی ِهفت تگ را دیدم . با پررویی تمام ، برای دو تا از مالکین محترم پیغام فرستادم و خودم را به ملکشان دعوت کردم ! مهمان ناخوانده شدم . مالکین محترم پذیرفتند و اینگونه شد که حالا ردپایی از « چارو » در این جا دیده می شود . در طبقه ی هفتم – طبقه ی مهمانان – هفت تگ .

اما محله ی چارو – نه واقعی اش ، بلکه در دنیای مجازی – دو تا ساکن داشت : مجید و نادر . پس نامردی بود اگر به تنهایی به مهمانی می رفتم ! – حکایت طفیلی و قفیلی را شنیده اید ؟! -  پس برای نادر عزیز پیغامی فرستادم و از او خواستم با چند خط از « چشم نوشته » هایش با من به مهمانی ناخوانده بیاید . و او آمد . نادر . نادر گرامی با چشم نوشته هایش . 

به هر حال این هم نوعی مهمانی رفتن است دیگر ! پس تا مالکین گرامی ، با تیپا سراغم نیامده اند ، رفع زحمت می کنم و شما را دعوت می کنم به خواندن چشم نوشته های یک فروند بمب انرژی به نام نادر تشرعی :

« سلام به همه.  اگه صدای من برسه توی این همهمه !

نادر هستم که تا سال پیش برای یک دوره کوتاه ، تو وبلاگ چارو با مجید می نوشتم . بعدشم پتو رفتم و مجید بنده خدا رو با اجاره و پول آب و برق و شارژ اونجا تنها گذاشتم .

نوشتن توی چارو و تجربه وبلاگ گروهی برام جالب بود ، مخصوصا وقتی که حال نداری بنویسی و یا وقت نبود ، بعد کارتو بندازی گردن مجید بلاکش ، خودتم بری تخته نرد با کامپیوترت بازی کنی.

خوبی وبلاگ گروهی اینه که ، دیدگاه ها و نظرات مختلفی توی یکجا جمع میشه و حتی گاهی یک خاطره و یا روایت از چند منظر دیده میشه.

امیدوارم بتونم نوشته هاتونو بخونم . از مجید هم ممنونم که اجازه داد چند خطی اینجا به یادگار بنویسم ، هر چند که واسه این چند خط هم نایب التحریر گرفتم. خدا از این زینب های بلاکش مثل مجید و برادرم نصیب شما ساکنان   هفتگ بکنه،  تا اگه حال نوشتن مثل من نداشتید ، جای شما قلم بفرسایند و یا بهتر کیبرد بفشارند. شما هم برید تخته نرد و یا کماندو بازی کنید مقبول اهل ایکس باکس!... »

و ...

باقی بقایتان .

ارادتمند : مهمان ناخوانده ی طبقه ی هفتم ، مجید .



این اولین مهمان نوشت هفتگ بود .

اگر دوست داشتید نوشته شما در یکی از جمعه های هفتگ منتشر شود آن را به این نشانی ایمیل کنید :


7haftag@gmail.com



من یک مجردم ...

پنج‌شنبه 22 آبان 1393 ساعت 19:11

تو پست اول هفتگ که مهربان با من شوخی کرد .... این جرقه تو ذهنم زد که تو این وبلاگ همونی باشم که مهربان گفت ....

با خودم فکر کردم طبقه ششم ساخنمان هفتگ یه خونه  4 خوابه شیک و نو و مدرنه ... که هنوز کسی توش نرفته ...

منم یه ادم مجردم که هر روز یه گوشه خونه رو براتون توضیح میدم ...در و دیوارشو با نوشته هام  و خاطرات مجردیم کاغذ دیواری میکنم رنگ بهش میزنم رد میشم .

از پریرو تا حالا که هر موقع بی کار میشم به این فکر میکنم  اگه مجرد بودم با کلیه امکانات چه میکردم .... 

یا بهتره این جور بگم چه ها نمیکردم ...

.با خودم فکردم حتما  بجای بیشتر خوندن بیشتر تفریح میکردم ....خب چی منو خوشحال میکرد . چی باعث تفریح من میشد ..... " خوشحالی اطرافیانم "  خوشحالی کسانی که باهاشون زندگی میکردم منو خوشحال میکرد و بیشترین نیرو به من میداد ..علت اش نمیدونم شاید دنبال تائید بودم شاید داشتم حس مهم بودنم و ارضا میکردم .... شاید هزار دلیل و کمبود من منو اینگونه کرده بود ....

 میدونید چیه ...خیلی هم مهم نیست علتش ....


تا قبل از این پست همیشه فکر میکردم .. ادمها مثل بسته های " لپ لپ " هانا اند  یعنی مجموعه اند با خوبی و بدیهاشون  باید بیاری درشون باز کنی با چند تا از تیکه هاش حال کنی چند تا شم بی خیال شی چند تا چیز بدرد بخور توشون هستند چند تا هم ایراد باید همین جوری دوستشون داشت ....


ولی الان دارم فکر میکنم این تعریف واسه زمانی خوبه که  تو بخوای اطرافیانتو تحلیل کنی که ببینی دوستی تو با فلان شخص ادامه میدی یا نه 

واسه زمانی خوبه بخوای کسی متقاعد کنی که با همسرش بمونه ... واسه زمانی که بخوای قپی در کنی که سرت میشه ...

توشون هیجان نیست ... مجردی نیست  ... عشق و حال نیست 


الا دارم فکر می کنم درسته که آدمها مثل بسته های    لپ لپ  هانا  اند ...  منتها از دید هانا باید به " لپ لپ  "نگاه کرد نه از دید ما ادم بزرگ ها .......


هانا منتظر نمیشه تا درشو باز کنه بینه توش چی هست چی نیست همن جور در بسته دوستش داره وقتی درشو باز میکنه اول هر تکیه ایی در میاره ذوق میکنه بعد می پرسه بابا این چیه ....

شوق گشودن درب  "لپ لپ "که   "لپ لپ  "واسه بچه زیبا میکنه نه چیزهای که توشه ....


دوست دارم آدم ها رو اینجوری نگاه کنم هر چند ممکنه سرم کلاه بره واسه بهایی که براش میدم ...

دوست دارم ذوق شناختن ادمها بیشتر از سبک سنگین کردن آدمها برام مهم باشه ...

این جوری میتونم مجردی کنم .....



 + دیوار پشت تلویزیون و یه عکس دومتر در سه متر سیاه و سفید  میزنم   از شانه ای یه مادر با موهای مشکی و انبوه که  پشت به دوربین  کرده و از پس شانه هایش  بچه ای با چشمهای مثل فرشته ها و موهایی مثل مادرش  مشکی به من نگاه می کند


شاید این دیژاوو  منو دوباره قانع کنه که دست از مجردی بردارم عاشق شم . 

NDE به روایت مستاجر طبقه چهارم

چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت 20:00

مرگ تجربه غریبیست .


ما آدم ها چون یکبار بیشتر در عمرمان تجربه اش نمی کنیم نسبت به لحظات قبل از مرگ دیدگاه روشنی نداریم . در طول عمرمان بارها حس می کنیم که داریم می میریم اما چون معمولا حسمان اشتباه است وقتی واقعا به لحظات پیش از مرگ می رسیم یا متوجهش نمی شویم یا اگر هم متوجه شویم فایده ای ندارد چون نمی توانیم این تجربه را با دیگران به اشتراک بگذاریم . پس ترسی عجیب در تمام عمر دنبالمان می کند که ...

نکند .. الان.. واقعا.. دارم.. می میرم ؟


اواخر تابستان بود یا اوایل پاییز . خوب یادم نیست . حول و حوش نیمه شب نشسته بودم پای تلوزیون . مهربان توی آشپزخانه ظرف می شست و مانی هم داشت با لگوهایش بازی می کرد .

همینطور یکهو الکی قلبم تیر کشید . اتفاقی که همگی لااقل یکبار در زندگی تجربه اش کرده ایم و من بارها . اما این تیر کشیدن با تمام تیرکشیدن های قبلی فرق داشت . همزمان نفسم هم بند آمده بود .

اول لبخند زدم . بعد که پروانه های توی قفسه سینه ام بال بال زدنشان تندتر شد کمی نگران شدم و وقتی قلبم تیری را که کشیده بود دیگر ول نکرد و نفسی که پایین رفته بود بالا نیامد وحشت برم داشت و دست آخر وقتی عرق سرد روی پیشانی ام نشست ، مطمئن شدم که دارم می میرم ...


مدام صورت بابا می آمد جلوی چشمم وقتی روی تخت آن بیمارستان لعنتی دکترها پیراهنش را پاره کرده بودند تا شوک قلبی به او بدهند و افاقه نکرده بود . با خودم می گفتم حتما بابا هم وقتی داشته نفس آخرش را می کشیده و قلبش درد گرفته پیش خودش گمان کرده که این هم یک شوخی کوچک است و احتمالا اگر می دانست این آخرین نفس اوست شاید برای زنده ماندن بیشتر تلاش می کرده . شاید به قرصی دارویی آمبولانسی چیزی متوسل می شده و صبر نمی کرده یکنفر بیاید و پیکر بی جانش را به بیمارستان برساند . ترس نداشته چون نمی دانسته دارد می میرد و گرنه حتما به جای لبخند زدن کار مفید تری انجام می داده است . اما وقتی متوجه شده که دیگر کارش تمام است و نوبت رفتنش فرا رسیده تنها کاری که از دستش بر می آمده همین بوده که لبخند بزند . مدام  آخرین لبخندش می آمد جلوی چشمم که مثل لبخند توی عکس های سیاه و سفید قدیمی روی لبها می ماسند اما محو نمی شوند .


به زحمت دستم را بالا بردم . مهربان فکر کرد طبق معمول می خواهم یواشکی به مانی اشاره کنم که مشغول شیرین کاری جدیدیست . آخر این پدر سوخته هر وقت می فهمد داریم نگاهش می کنیم برای لج درآوردن ما هم شده دست از شیرین کاری بر می دارد . مهربان بعد با سر اشاره کرد که : چی میگی؟ فقط توانستم بگویم : قلبم . برای ادای باقی جمله نفس نداشتم .

مهربان اول با خنده نگاهم کرد . فکر کرد دارم شوخی می کنم و ادا در می آورم ولی بعد که دید صورتم دارد به سمت بنفش شدن مایل می شود با ترس گوشی را برداشت و به باجناقم که طبقه بالای ما زندگی می کنند زنگ زد و با  نگرانی گفت : بدو بیا پایین بابک حالش بده . باید ببریمش بیمارستان



آقای دکتر پرسید : چی شده ؟

گفتم : چیزی نیست آقای دکتر . یه لحظه قلبم گرفت . ترسیدم سکته کنم

گفت : الان که خوب به نظر میای

گفتم : من اصلا از مرگ نمی ترسم آقای دکتر . اما همین دی ماهی که گذشت پدرم صبح سر حال از خونه بیرون رفت و دیگه برنگشت . ایست قلبی . من به خاطر پسرم یه کم ترس ...

اما آقای دکتر که حوصله شنیدن حرفهایم را نداشت صحبتم را قطع کرد و گفت : برو یه نوار قلب بگیر بیار ببینم


نمی دانم چرا در آن لحظه این حرفها را زدم . به آقای دکتر خسته و کلافه ای که نصفه شبی ده تا مریض دم در مطبش ایستاده اند چه مربوط که بابای من مرده است ؟ اصلا برای  آقای دکتری که اگر دست خودش می بود شیفت شب بر نمی داشت و پیش زن و بچه اش مشغول استراحت می شد چه اهمیتی دارد که من پسر کوچولویی دارم که از تمام دنیا بیشتر دوستش دارم و زنده بودنم فقط به خاطر بودن او معنا پیدا می کند ؟

نمی دانم چرا در آن لحظه این حرفها را زدم . شاید می ترسیدم فکر کند من آدم ترسویی هستم . شاید می خواستم ترسم را با مرگ پدرم یا از یتیم شدن پسرم توجیه کنم و یا شاید دلم می خواست پس از آن تجربه عجیب که هنوز از زنده بیرون آمدن از آن مطمئن نبودم فقط با یکنفر غریبه که مرا نمی شناسد درد و دل کرده باشم .


مسئول نوار قلب خانمی بود مسن . تنها کسی که بین تمامی کارکنان درمانگاه هنوز خودش را به پوشیدن روپوش سفید مقید می دانست . برعکس ظاهر عصبانی اش فوق العاده مهربان بود . روپوش سفیدش کمی کثیف شده بود . انگار که علاوه بر گرفتن نوار قلب کارهای دیگری هم بر عهده اش بوده باشد چون خونابه یکی از مریض های قبلی شتک زده بود گوشه روپوش سفید رنگش و خشک شده بود . صورتش خسته بود اما لبخند می زد .

گفت که روی تخت دراز بکشم و موبایل و دسته کلید و چیز فلزی توی جیبم نباشد .

کفش هایم را دراوردم و طاقباز خوابیدم روی تخت . کولر روشن بود و باد خنکی در اتاق جریان داشت . پیراهنم را بالا زدم و خانم مسن ژلی سرد و لزج روی بدنم ریخت که قلقکم می داد . بعد هم چند تا سنسور پستانک مانند چسباند به قفسه سینه ام .

همان موقع در اتاق باز شد و خانمی از کارکنان درمانگاه خانم مسن را صدا کرد که دکتر کارش دارد . صدای ناله مرد بد حالی هم از پشت در شنیده می شد که احتمالا خانم مسن برای کمک به همین مورد اورژانسی می خواست از اتاق بیرون برود . گفت : "تکون نخور من الان بر می گردم" و موقع خارج شدن از اتاق از سر عادت کلید مهتابی را هم خاموش کرد و در را بست و بیرون رفت .



انگاری خالی شده بودم از همه چیز 

احساس سبکی می کردم انگار که بعد از تهوعی چند ساعته بالا آورده باشم

سکوت کامل بود و تاریکی مطلق و سرمایی کرخت کننده و لذت بخش که نوک انگشتان پایم را مور مورد می کرد .

نه به مهربان فکر می کردم و نه به مانی و نه به هیچ چیز و هیچکس دیگر

نه از مردن می ترسیدم و نه اهمیتی به زنده بودنم می دادم

حس بی وزنی داشتم . انگار تمام اعضای بدنم را بدون درد و خونریزی از تنم جدا کرده باشند و فقط یک جفت چشم بسته و خسته ی خواب آلود از من باقی مانده باشد . 

مثل تجربه مرگ در محیط آزمایشگاهی می ماند

لحظاتی بی نظیر و محشر

آنی داشت که باید تجربه اش کنید تا بفهمید

همینطور بیخود و بیجهت فقط لبخند می زدم...



سال ها بعد شاید وقتی که پیرمرد شده باشم اگر در جمعی صحبت از تجربه مرگ بشود احتمالا همین خاطره را با آب و تاب تعریف می کنم و خواهم گفت که من هم یکبار مردن را تجربه کرده ام . همان شبی که نمی دانم آخر تابستان بود یا اول پاییز . همان شبی که توی اتاقی سرد و تاریک روی تخت یک درمانگاه خوابیده بودم و دوست داشتم هیچکس هیچ وقت برای روشن کردن دوباره چراغ آن اتاق برنگردد .

همان شبی که پس از آن در جواب تمام نفس تنگی ها و بال بال زدن پروانه های توی سینه و تیر کشیدن های کشدار قلبم، به جای ترسیدن فقط لبخند می زنم .




+ NDE


( تعداد کل: 602 )
<<    1       ...       72       73       74       75       76    >>