X
تبلیغات
رایتل

هر کدام از ما یک خانم جوان تُپل بانمک هستیم !

سه‌شنبه 30 دی 1393 ساعت 20:20

آپارتمان چندین واحدی و بزرگ روبروی شرکت از معدود ساختمانهای مسکونی کوچه است ، خودش و آدمهاش عجیب غریبند ، مثلن آن پسر جوان طبقه سوم که کار و زندگی ندارد و همیشهء خدا پشت پنجره سیگار میکشد و زُل میزند به کوچه و تقریبن جزئی از پنجره شده است ... چن روزی بود مدیر ساختمانشان درگیر عوض کردن درب پارکینگ بود ، بنّایی و جوشکاریش که تمام شد نوبت به نقاشی رسید ، پریروز سر صبحی کللی دمبال رانندهء پرایدی که جلوی در پارک کرده بود گشتند ماشینش را بردارد که رنگی نشود ولی بی فایده بود ، ورداشتند کل ماشین را نایلون حباب دار چسباندند با این چسبهای پهن که موقع کَندن ، رنگِ ماشین را می گاهد ! ... در طول روز چن باری که رفتم توو کوچه برای سیگار کشیدن ، به این فک کردم که رانندهء ماشین با دیدن این صحنه چه حالی خواهد شد و برخوردشان چگونه خواهد بود ... عصر که دوباره رفتم توو کوچه ، نقاشی در تمام شده بود و نایلون ها را از روی ماشین کنده بودند ، داشتم سیگار می کشیدم که رانندهء پراید آمد ، یک خانم جوان تُپل بانمک و شیک بود ، اصلن متوجه چیزی نشد ، لبخند بی دلیلی زد ، روشن کرد گاز داد رفت ... انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته ... خنده ام گرفت ، به این فک کردم که چقدر از اتفاقهای زندگیمان هم همینطوری ست ، ما در آنِ واحد فقط می توانیم یکجا باشیم و چه ماجراها و وقایع و حرف و حدیثهای مستقیم و غیرمستقیم مرتبط با مایی که دور از چشم و دیدرس و اشراف و احاطهء ما مدام در جریان هستند و ما از آنها بی خبریم ... و فقط وختی همهء آنها اثراتشان را روی زندگی مان گذاشتند سر می رسیم ، لبخند بی دلیلی می زنیم ، روشن می کنیم گاز می دهیم می رویم !!

دست بابا

دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 20:00

ظهر بود.... هوای گرم لا به لای برگ ها می چرخید و می چرخید و می خورد توی صورتم.... صدای یک جور جیرجیرک هم یک بند و ممتد از بین علف ها بیرون می زد که من بهش می گفتم صدای ظهر.... بابابزرگ توی اتاق آجری وسط باغ خوابیده بود و کلاه کوچیک و گردش را گذاشته بود روی چشم هایش .... هر چند دقیقه یکبار که صدای ما آزارش میداد بلند می گفت: بچه ها سر ظهره بیاین یه چرت بخوابید، سگ ها ظهرا بازن هاااا ..... این جمله رو که می شنیدیم چند دقیقه ای صدامون رو می آوردیم پایین ولی نه از ترس سگا چون می دونستیم باز نیستن. صدای واق واقشون می اومد ولی از دور ... بیچاره ها فقط شبا باز بودن.... چند تا کارگر زیر سایه ی درخت گردو بزرگه داشتن میوه توی جعبه ها می چیدن ... بینشون سکوت مطلق برقرار بود جز صدای خش خش مقوای قهوه ای رنگ ته جعبه ها، وقتی از کنارشون رد می شدیم هیچی نمی شنیدیم . بابا مثلا بالاسرشون بود تا کار کنن ولی اون هم بی حرف کنار کتری ذغالی روی آتیش نشسته بود و به دود سیگارش نگاه می کرد.... سعی می کردیم دور و بر بابا هم خیلی نپلکیم که اون هم گیر خوابیدن ور دل بابابزرگ با اون صدای خروپف هاش رو نده..... ولی خودش یهو صدامون کرد: بچه ها این سطل رو آب کنین بیارین بریزیم تو کتری ... زهرا دوئید تا سطل رو بگیره.... زهرا اون موقع ها شبیه شخصیت وروجک توی کارتن ووروجک و آقای نجار بود.... موهاش تقریبا نارنجی بود و اکثر اوقات نامرتب.... یه شلوار پیش بندی بنفش هم تنش بود. سطل تقریبا نصفه قد و قواره اش بود. یه سطل گلدون مانند فلزی که توش قطره طلا جمع می کردن بعضی وقتا .... دودستی سطل رو گرفته بود جلوی خودش و تلاش می کرد بدوئه و سطل هم تق و توق با هر قدمش می خورد به زانوهاش.... شیر آب کنار گل سرخا رو باز کردم ولی آب نیومد.... زهرا که مصرانه می خواست خودش سطلو پرکنه گفت بیا بریم دم موتورخونه و دوباره با همون وضع شروع کرد با سطل دوییدن... 

موتوخونه یه حوضچه ی مربع شکل سیمانی بود که یه کم ارتفاع داشت و باید چند تا پله می رفتی بالا تا بتونی ازش آب برداری ... زهرا پله ها رو رفت بالا .... و اشتباه بچه گانه ای کرد.... به جای اینکه سطل رو بندازه توی حوض و پرش کنه مثله وقتی که می خوای از شیر ظرفشویی لیوان آبتو پر کنی، سطل رو گرفت زیر لوله ی آب پرفشاری که حوضچه رو پر می کرد... اصلا وقت نشد من بهش بگم اونجوری نه ! .... اینقدر فشار آب زیاد بود که زهرا و سطل رو کشید و تالاپ انداخت توی حوضچه .... یه لحظه دیدم سطل نصفش رو آبه  ولی زهرا هیچ جاش معلوم نیست ...

مثله همون جیرجیرک لای علفا که صدای ظهر درمی یاورد من هم شروع کردم به ممتد و یکنواخت جیغ کشیدم ... باباااااااااا.... باباااا..... زهرااااا. ....... نفهمیدم چقدر طول کشید که تموم کارگرها، بابابزرگ خواب آلوده و پیرمرد باغ بغلی دم موتورخونه جمع شدن... بابا دوزانو نشست روی لبه ی حوضچه، دستش رو کرد توی آب و زهرا رو از بند های شلوار پیشبندی اش فقط با یک دست کشید بیرون....

بابا دعوا نکرد ولی زهرا اصرار داشت مثله یه موش خیس هی بگه: آبه دمه گل سرخا قطع بود... به خدا قطع بود...

سکوت بین کارگرها دیگه شکسته بود و همون طور که میوه می پیچیدن هی می گفتن: خدا رحم کرد... خدا رحم کرد به بچچه ...


خیلی سال گذشته... دقیق نمی دانم چقدر..... شاید حدود بیست سال.... ولی من هنوز فکر می کنم که پدرها .... که باباها باید و حتما دست های قوی داشته باشند... هیچ وقت یادم نمی رود که بابا فقط با یک دست لاغرش چطور زهرای خیس  رو با یک حرکت کشید بیرون.... زهرا که هنوز سطل آهنی رو ول نکرده بود و سطل هم پر از آب شده بود....


پی نوشت: این هم یک خاطره همیشه زنده بود و هم یک تمرین برای نوشتن با جزئیات... چیزی که همیشه ازش فرار کردم. مشوقم هم یک کتاب با جزییات عباس معروفی... ( دریاروندگان جزیره آبی تر )

عن در احوالات روشن فکر نماها!

یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 20:31
یارو، پیرو قائله ی لخت شدن فلانی و لیز خوردنش روی جلدِ مجله ی فرانسوی و حرف و حدیث های پیرامونش، زودتر از خیلی های دیگر برداشته بود سه پاراگراف نوشته بود به قاعده ی هر پاراگراف ده، دوازده خط در رثای آزادی ِ اندیشه و حریم خصوصی و احترام به حقوق همدیگر و کلی هم مانیفست روشنفکرانه صادر کرده بود و از دختره دفاع کرده بود و دوستانش هم کلی برایش جیغ و دست و هورا کشیده بودند و خوشمان آمد نثار دست و پای بلوری و قلم روشنگرش کرده بودند. البت که تا اینجای قضیه نه چندان برایم عجیب بود و نه آنقدرها مهم. هر چند نظرم چندان به نظرش نزدیک نبود.
سه روز بعد، دیدم همان آدم، همانی که امضای پای مانیفست هایش هنوز خشک نشده بود این بار سه پاراگراف نوشته، هر پاراگراف به قاعده ی دو سه خط، همه اش در نکوهش -شما بخوانید تمسخر- این هایی که زیر عکس نامزدشان قربان صدقه اش می روند، یا این هایی که شعر می گویند و فلانی را منشن می کنند گوشه اش، یا این هایی که برای شوهرشان می نویسند، یا برای زن شان، یا برای دوست دختر و دوست پسرشان حتی. آخرش هم گفته بود "مهوع" است این کارها در منظر عموم. تعریف ایشان از مهوع را نمی دانستم درست مثل تعریفشان از حریم خصوصی، عین تعریفشان از آزادی ِ اندیشه و حقوق فردی و خیلی چیزهای دیگر و تعریفشان از روشنفکری حتی. اما شک ندارم، حق ِ بیان احساسات، حتی اگر برای ما مصنوعی و لوس و دم ِ دستی جلوه کند، آن هم در صفحه ای که حریم ِ شخصی ِفرد است و زیر عکسی که متعلق به خود او یا بستگان اوست، از ابتدایی ترین و ساده ترین حقوق شخصی است و مسما قابل احترام...

الغرض؛
این روزها خیلی به مدل روشن ِ فکری این ها فکر می کنم. به این که روشن فکری شان نسبت قریبی با بوزینگی دارد. به این که این ها همیشه ی خدا در ساحات پنهانی ِ وجودشان بوزینه ی روشن فکر غربی اند. در پوشش شان، در صحبت کردن شان، در رابطه برقرار کردن شان، در دود کردن و آبکی خوردنشان، و بدبختانه تر از همه ی این ها، در اندیشیدن شان. ادا در نمی آورندها! به معنای واقعی ِ کلمه بوزینه اند یعنی اغلب حتی به قاعده ی ادا در آوردن هم فهمشان نمی شود از کاری که می کنند و حکمی که می دهند و تز و مانیفستی که صادر می کنند. در کمال حماقت و در اوج اعتماد به نفس و خود برتر انگاری، همان نسخه ای را که فلانی، چند ده سال قبل، برای جامعه ی غربی با مختصات خاصه ی آن زمانش پیچیده است -و این ها توی فلان کتاب ِ پوسیده، پای بساط دست چندم فروشی های خیابان انقلاب پیدا کرده اند و نشخوار کرده اند- را برای این سر ِ دنیا تجویز می کنند و آن چنان بر آن پای می فشارند تو گویی این اکسیر رشد و کمال و بالندگی را پس از عمری ممارست از وجود خویش، نه، که از ما تحت شان بیرون کشیده اند.
این روزها به این فکر می کنم که تعریف "مهوع" دقیقن یعنی همین ها...

مرزهای آبی

شنبه 27 دی 1393 ساعت 20:21

سلام.نامه نوشتن توی این روزگاری که صدا به صدا نرسیده پیغام ها می رسد خیلی محلی از اعراب ندارد. اما دلم خواست.دلم خواست بگویم چطوری؟خوبی؟حال و بالت خوب است؟خوش می گذرد؟دلم خواست بگویی خوبم. همه چیز خوب است. بی تو فقط می گذرد.اینطوری در به در محبت کردن هاتم.این طوری خراب یک فنجان چای و لبخندم. یک دست روی دست گذاشتن دو نفری.از سر بلا تکلیفی.از سر بی تکلفی.اصلن گمانم آدم وقتی دلش می خواهد باهاش حرف بزنند، حالش را بپرسند، نوازشش کنند، از این کار ها می کند.من هم آمدم قلم کاغذ کردم و نوشتم خوبی تا بعد بنویسم: اگر حال ما خواسته باشی باید بگویم که.....

اگر از حال ما خواسته باشی باید بگویم که..._یک عمر دلم خواست نگاه کنم توی چشم هات و به جای خواسته باشید بگویم خواسته باشی.جای خسته نباشید بگویم خسته نباشی. جای خدانگهدار بگویم قربانت.تصدقت.فدات._اگر از حال ما خواسته باشی باید بگویم که خوبم.مختصر و مفید دلتنگم..اصلن هم نمی خواهم بیشتر از این صمیمی بشوم باهات.بنشینم سفره ی دلم را برات باز کنم.کار خیلی مردانه ایی نیست... نباشد.قدر یک دریا دلم می خواهدت.قدر قلب یک گنجشک ،بی قرارم.قدر پای یک آهو بی جفت در اواخر اردیبهشت،لرزانم.درد دل کردن صمیمیت می آورد.همین طوری فکر کرده ام که حالا باید نامه بنویسم زیبا.زیبا!با تمام خط قرمزهام آمده ام پای خطوط کم رنگ آبی پشت پلک هات بگویم عاشقم تو را.از خیلی پیش.

تو فکر می کنی وقتی خدا کوزه ها را شکست و آدم خلق کرد مرز هاش را چطور تصور کرد.چقدر خرج مهربانی کرد.چقدر سهم گذاشت برای دوستی ؟چقدر خالی گذاشت برای عاشقیت؟چقدر پر کرد احساس.چرا یادش رفت جای بال بگذارد برای آدم.که هر وقت خواست پر بکشد دلش...که هر وقت خواست برود بنفشه هاش را بیاورد.چرا طوری نکرد یک بوسه این همه خرج بر ندارد.تو فکر می کنی اگر من و تو سوای این همه ادب آداب دارد قرن ها، یک روز، خام خام، با هم مقابل می شدیم، من ،این دوستت دارم را، قدر چند تا آبنبات قیچی باید مزه مزه می کردم که بگویم یا نه؟تو فکر می کنی اگر من و تو هفتصد سال قبل توی یک کوچه ای که انتهاش خدای خانه بود و ابتداش خمار خانه ....؟تو فکر می کنی اگر تاریخ ما دیگر بود،جغرافی ما این نبود.شیمی ما فرق می کرد.فیزیک ما...نه ....بگذریم.....بگذاریم اندام  تو همین طوری بماند زیبا.....؟راستی تو اصلن فکر می کنی؟تو چرا فکر نمی کنی؟چرا هر چه زیباست زیاد فکر نمی کند؟چرا هر چه زیباست بی خیال و رهاست؟

دست کم باید توی قصه ها بودیم.اگر آن روز که شال سورمه ایی داشتی من دست دست نمی کردم.الان جای دست هات...الان جای دست هات روی گونه های یخ زده ام خواب غروب شنبه ایی دلگیر اواخر دی ماهی خشک از سالی سیاه نبود.از آن خواب هایی که می خوابی هوا روشن است،بیدار می شوی تاریک.بعد بغضی غریب می آید راه نفست را می گیرد تا داغ یک دوستت دارم به زبان نیامده را تازه کند.بعد تو بمانی با بغض هات.با سکوت سرشارت .تو بمانی با جالی خالی هات.با نامه هات...با نقطه چین هات...با جغرافیای دلتنگیت با تاریخ بی حوصلگیت با خطوط قرمز بی خودیت با مرز های آبی آخ.

 

جمعه 26 دی 1393 ساعت 22:00

میهمان این جمعه هفتگ سید عباس موسوی است :


چند وقت پیش تو راه خونه دیدم یه پیرزن عصازنان به سختی راه میره ومی خواست از خیابون رد شه رفتم سراغش دستش رو گرفتم ، کاملا گرفته بود و آماده باریدن همراه شدم با قدمهای سنگینش  حرفهاش بارید و بارید و بارید...

نمیدونم چرا ولی بدون حس ترحم از همصحبتی باهاش لذت می بردم (بقول مریم شیک حرف میزد) پیشنهاد دادم تا خونه ش برسونمش یه ماشین گرفتم و تو ماشین گفت و گفت و گفت۰۰۰ از اینکه واسه خودش کسی بوده خوشگل بوده و کلی خواهان داشته و...بعد از فیلم هنرپیشه هیچوقت به اینکه بعضی پیرزن ها ادعا دارن جوونیهاشون کشته مرده داشتن و کلی خوشگل بودن، دیگه نمی خندم یه بارم زمان دانشگاه واسه کار پرسشگری بایه استاد تمام زیست صحبت کردم ۶۵ سالش بود از اینکه شوهرش یه پرفسور آمریکایی بوده عاشقش شده و با خودش برده بودش ینگه دنیا اونجا درس خونده استاد شده بود و برگشته بود ایران  عکسش رو که نشون داد چیزی کمتر از سوفیالورن نداشت اما امروز پیر بود و چروکیده هرچند سرحال و قبراق... بماند اینا رو گفتم که بگم باور حرفای پیرزن برام سخت نبود۰
خلاصه رسیدیم دم خونه ش اصرار کرد یه چای بخوریم
عکس جوونی هاش رو آورد انصافا با فروزان مو نمی زد متعجب بودم با کلی علامت سوال تو ذهنم
تعریف کرد بچه که بوده از روستا اومدن تهران، پدر نداشته اما چون خیلی خوشگل بوده چهارده سالگی شوهرش داده بودن به کسی که تو دستگاه بوده و رده بالا
می گفت تموم شمرون می شناختن شوهرش رو خونه و زندگی آنچنانی کلی آدم سر سفره شون خیلی ها آرزو داشتن تحویلشون بگیره و باهاشون هم کلام بشه...
شوهرش تریاک می کشیده و اینجوری با مواد آشنا شده بود بعد از انقلاب شوهرش رو بازنشسته کرده بودن و کم کم زوالشون شروع شده بود پنج تا بچه ش معتاد به هرویین شده بودن و زندگی شون به فنا رفته بود
الغرض رسیده بودن به امروز با همه سختیهایی که پشت سر گذاشته بودن و هنوزم داشتن باهاش دست و پنجه نرم میکردن  می گفت بچه هاش هیچکدوم هیچی نشدن۰
اونم طی یک سیر معکوس امروز تو حاشیه جنوب شهر زندگی میکرد از تنهایی هاش گفت اینکه هیشکی تحویلشون نمی گیره اینکه بی نهایت تنهاست البته مشکل
مالی چندانی نداشت چون مستمری شوهرش رو می‌گرفت خلاصه بعد از یکساعت خداحافظی کردم و زدم بیرون تو سرما کلی پیاده راه رفتم به پیری فکر کردم به زوال به انحطاط به اضمحلال به اینکه سیر سقوط آدمی تا کجاست?!
این خانوم پیر نمونه کامل یه شکست یه ظهور و صعود و سقوط بود.
پیر شدن رو هیچوقت دوست نداشتم بچه که بودم هر کی میگفت الهی پیر بشی کلی فحشش میدادم الانم از پیر شدن از این آینده محتوم بیزارم از اینکه پیر شدن حتی اگه تو بهترین شرایط هم باشی باز هم ناتوانیست

بقول بهروز تو قیصر (( خدایا هیچوقت منو پیر نکن))

پیر پیر باشد اگرچه شیر باشد.



سوال ؟

پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 21:04

احساس عاشق ( بدون در نظر گرفتن درست بودن یا غلط بودن اون عشق  ) ... محترمه ؟

وقتی عاشق باشی و واسه اون عشق فداکاری کنی  کار درستی کردی ؟( در صورتی که اگه عقلانی فکر کنی نیازی به این فداکاری نیست )

عشق ورزیدن میلیونها نفر به یه  اعتقاد که از دید شما اشتباه ست ... چه حسی تو شما ایجاد میکنه ...

به احترام صداقتشون کلاه از سر برمیدارید ...یا به جهالتشون تو دلتون می خندید...


شاید جوابتون همون جمله معرف دمکراسی چی ها باشه "  تا زمانی که ضرر به کسی نرسه محترمه و از این جور حرف ها .... "


منظور من این نیست ... به نگرش کلی جامعه و وظیفه ما در مقابلش کار دارم ....


بذار یه مثال بزنم .....


جنگ تحمیلی .... 


وجه عقلانیش :


یه خرییت به تمام معنا .... کشته شدن میلیونها انسان در پی جهت گیری  اشتباه عمدی یا غیر عمدی اشخاصی معدود.....


خب اون وجه عاشقانشو که نیازی نیست توضیح بدم ... فقط با عشق میشه جلوی گوله ایستاد خندید....


به شهید ها چه حسی داریم .... انسانهایی تحمیق شده ..یا وارسته


یه مثال دیگه .....



حمایت میلیونی مردم در سال 84  و صدالبته در سال  88  از احمدی نژاد ... خب زمان نشان داد که  صد در صد اشتباه بود ولی در اکثریت .............



خب نظر اکثرت محترم   ولی  زندگی همونو تغییر داد .... حتی ما اقلیت



احترام به اکثریت برای شما چه معنی داره ....


مثال های دیگه ایی هم هست ....


مثل احترامی که به عقاید اشتباه خانواده هامون داریم و بعضا بهش تن میدیم ...و زندگیمون تغییر میدیم 



تازه در خیلی از موارد فقط اینده بیانگر اشتباه بودن یا نبودن یه تصمیمه ، و تو باید بین نگرش خودت و نگرش اکثریت یکی انتخاب کنی ......



نمیدونم .... بعضی وقت ها یه چیزهایی هر چقدر هم غلط باشه باید بهش احترام گذاشت و بعضی وقت ها هم یه چیزهایی هر چقدر هم محترم باشه باید بهش اعتراض کرد ....













قصه سوم : سلامی چو بوی خوش آشنایی

چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 20:00

انگار همین دیروز بود که توی محوطه آسایشگاه، سرحال و اتو کشیده ایستاده بود جلوی چند تا پیرزن خوش خنده و شیرین کاری می کرد . نگاهش که می کردی می گفتی این پیرمرد از آن آدم هاییست که هیچ وقت در زندگی غمشان نبوده و به این منوال کمه کم به قاعده همین هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته نه ، ولی حداقل بیست سال دیگر زنده و سرخوش و اتو کشیده با همین کراوات مخملی و کت و شلوار راه راه مشکی توی حیاط آسایشگاه می ایستد و برای پیرزن های خوش خنده ،شیرین زبانی می کند .

عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم .

انگار همین دیروز بود . یک تکه فیلم هم گرفته ام که سلامی ایستاده وسط جمع و  دارد "بر گیسویت ای جان! کمتر زن شانه  " می خواند و همه پیرزن و پیرمرد های کنارش بلند بلند می خندند و دست می زنند .


تابستان چند سال پیش بود که برای تهیه گزارشی از "شهین زبرجد" بانوی فیزیکدان ایرانی از طرف مجله به آسایشگاه مسعوی رفتم . یک آسایشگاه نقلی ولی دلباز و باصفا حوالی فرحزاد با سی - چهل پیرزن و پیرمرد زهوار در رفته  ولی متمول . اکثرا یا بچه و قوم و خویشی نداشتند یا اگر هم داشتند ایران نبودند . همگی آمده بودند اینجا تا فارغ البال و رها از دود و دم شهر و گرانی و تورم ، دور همی این چند صباح مانده از عمر را سر حوصله بگذرانند و بگذرند .

دو جمعه پشت هم رفتم به آسایشگاه مسعودی و از شهین زبرجد فیلم و عکس و گزارش گرفتم . عکس های قدیمش را نشانم داد . عکس هایی که با پروفسور حسابی و فیزیکدان های مشهور جهان در جوانی گرفته بود و مدارک و دیپلم ها و تکه روزنامه های قدیمی . از تحقیقاتش در دانشگاه گفت که چیز زیادی سر در نیاوردم و قضیه را با مقاله ای یک صفحه ای ختم به خیر کردم و چند ماه بعد هم خبر آمد که بانو زبرجد به رحمت خدا رفته است .


همان دو هفته پشت سر هم کسی که مدام جلوی چشم بود همین سلامی بود . پیرمرد ، در آستانه هشتاد سالگی کودک درونش را یله کرده بود  و آتش می سوزاند در آسایشگاه مسعودی . مثل بچه درس نخوان های مدرسه تیم داشت و توی حیاط آواز می خواندند و دست می زدند و  می خندیدند و پیرانه سر ،شیطنت می کردند  .

یکی از پرستارها موقع ناهار گفت : اگر دنبال سوژه واسه نوشتن می گردید از آقای سلامی بنویسید .

برای چاق سلامتی هم شده گفتم : آقای سلامی که میگن شما هستید ؟ گفت : " بله سلامی هستم ... سلامی چو بوی خوش آشنایی" و خندید .

حرف های پراکنده ای از هر دری سخنی بینمان رد و بدل شد .  من صرفا می خواستم گپی بزنم اما سلامی را جو بر داشته بود که راستی راستی قرار است درباره اش مطلب بنویسم . می گفت : اگر خواستی بنویسی از من عکس نگذار  و اسم مستعار برایم بنویس .


طی این چند سال چند دفعه ای از طرف آسایشگاه به دفتر مجله زنگ زده بود . بار اول حتی اسمش را فراموش کرده بودم . بنده خدا چند دقیقه ای نشانی داد تا یادم افتاد . پرسید : در موردش نمی نویسم ؟ و من هم پیرمرد را پیچاندم و به شوخی گفتم که بخش مرا در مجله عوض کرده اند و حالا فقط داستان های جنایی/ پلیسی می نویسم . گفت : داستان زندگیش خیلی جذاب تر از داستان های پلیسی است و من هم قول دادم که هر وقت سرم خلوت شد بروم به دیدنش که هیچ وقت، وقت نشد که بروم .

چند بار دیگر هم زنگ زد . نه برای نوشتن داستان زندگیش . همینطور رفاقتی زنگ می زد و حال و احوال می کرد . می گفت : قرار است از یکی از پیرزن های خوشگل آسایشگاه خواستگاری کند و اگر وصلتشان جور شد، دوست دارد من شاهد عقدشان باشم . راست و دروغش را نمی دانم اما زنگ نزد و من و سلامی جز همان دو جمعه ی پشت هم تابستان چند سال قبل دیگر همدیگر را ندیدیم و جز همان چند بار دیگر تماسی هم نگرفت و حرفی هم نزدیم .

شاید فهمید من به اندازه او پیگیر این رفاقت نیستم و شاید هم دیگر بی خیال من شده بود . هرچه بود دیگر از سلامی خبری نداشتم تا همین یک هفته قبل که دوباره از آسایشگاه مسعودی زنگ زدند و گفتند که سلامی رو به راه نیست و تنها شماره ای که در پرونده اش دارند شماره من است و چند باری هم تماس گرفته اند و موفق به صحبت با من نشده اند .

شنبه بود که از آسایشگاه زنگ زدند . یکشنبه سرم خیلی شلوغ بود و دوشنبه صبح دوباره زنگ زدند که سلامی رو به موت است . دلم نیامد بگویم من هیچ رابطه ای با پیرمرد ندارم . گفتم که تا عصر خودم را می رسانم .

آسایشگاه درست مثل همان چند سال قبل بود . تکه ای غریبه از شهر  که انگار در جغرافیای شهر بزرگ تهران گمشده است . جایی شبیه به هیچ کجای این شهر پر هیاهو . خلوت ، آرام و تمیز ، بهترین لوکیشن برای تنها ماندن و تنها مردن. حال و هوای آسایشگاه مسعودی اینبار پاییزی بود و غم انگیز . پیرزن و پیرمردها انگار توی اتاق های خودشان داشتند چرت می زدند چون کسی توی حیاط نبود . پرستار مرا داخل اتاق سلامی برد ، کمی معاینه اش کرد و از اتاق بیرون رفت .

پیرمرد با لباس سفید رنگ راحتی افتاده بود روی تخت و با ماسک اکسیژن نفس می کشید . وضعیت نزاری نداشت اتفاقا . خیلی شیک و مجلسی داشت تمام می کرد . از اتاق بیرون رفتم و از پزشک جوانی که در درمانگاه نشسته بود احوالش را پرسیدم . گفت که آقای سلامی نمی تواند حرف بزند اما تا نیم ساعت دیگر که وقت داروهایش است بیدار می شود و اگر می خواهی صبر کن تا همدیگر را ببینید .

نیم ساعتی توی حیاط راه رفتم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که زندگی چه داستان عجیبی است . خنده ام گرفته بود به این که من باید تنها کس این پیرمرد باشم که تا امروز حتی اسمش را به خاطر نداشتم  .


عجیب بود که با دیدن من لبخند زد . انگار که سالهاست همدیگر را می شناسیم . انگار که من فامیل دوست داشتنی او باشم . ملتمسانه دستهایش را باز کرد و من هم ناچار به سمتش رفتم و طوری که وزنم رویش نیفتد نصفه و نیمه همدیگر را بغل کردیم . ته ریش زبر و سفیدش صورتم را سوزن سوزن می کرد و نگران بودم که بوی سیگارم اذیتش کند . پیرمرد همانطور صامت و بی صدا بغضش ترکید و اشکش جاری شد و من هم تحت تاثیر تنهاییش نا خوداگاه زدم زیر گریه و همانطور چند دقیقه ای توی بغل هم زار زدیم . 

نمی توانست صحبت کند . دهانش کمی کج شده بود و معلوم بود اختیار زبانش را ندارد . می خواست حرف بزند اما قدرت تکان دادن زبانش را نداشت .

همینطور یکساعتی نشستم کنار تختش و دستش را گرفتم و به همدیگر نگاه کردیم .

هیچ هم نگفتیم فقط آه بود و نگاه .


بیرون آمدنی پرستار پوشه ای به دستم داد که تویش دست نوشته های سلامی بود که کنار گذاشته بود برای من . چند تا داستان پلیسی نوشته بود که در مجله چاپشان کنم . تاریخ نوشته ها برای همان چند سال قبل بود . همان سالی که تابستانش دو جمعه پشت هم رفته بودم آسایشگاه مسعودی . دلم می خواست بیشتر از خودش بدانم . اینکه که بوده و داستان زندگیش چه بوده و چرا انقدر تنهاست که تنها رفیقش من باشم؟

با این سابقه کوتاه آشنایی و رفاقت زورکی

اما نه پرسنل آسایشگاه مسعودی چیز زیادی از او می دانستند 

و نه خود سلامی چیزی توی کاغذهایش نوشته بود .


عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم و تا عکسی مناسب برای سنگ قبر آقای سلامی پیدا شود . فیلمی که از او گرفته بودم دارد پخش می شود و سلامی با صدای بلند می خواند : در حلقه مویت ، بس دل اسیر است ، بینم خونین دل این و آن ، سر هر دندانه ... دل در ، مویت ، دارد خانه  ... مجروح گردد چو زنی هر دم شانه ...



+ تمام اسامی این داستان ساختگی هستند و این داستان کاملا تخیلی بود ...



بنجامین باتن و پول شارژ ساختمان !

سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 20:20

خسته ام خیلی زیاد ... خستگی و دیگر هیچ ... به قول حسین پناهی چیز تازه اگر یافتید به آن اضافه کنید ... دلایل مختلفی دارد اینکه خستگی شده یکی از ویژگی ها و مشخصه های زندگی امروز ... نه که دیروزی ها خسته نمی شدند اما به نظرم خستگی شان هم از جنسی دیگر بود ، مث همهء چیزهای دیگرشان ... روزمرگی ، پارازیت ، آلودگی هوا ، تغزیه ، استرس ، فشارهای مادی و روحی ، مشکلات خانوادگی و شغلی ... و هزار کوفت و زهرمار دیگر خب قبلن هم کم و بیش بوده ولی الان شددت و حددتش فزونی یافته و اوج گرفته مث بالاترین دسیبل صدای پاواروتی ، مث شیشه لرزانی لحظه ای که هواپیما از بالای خانه های محلهء مهرآباد رد میشود ... مث آخرین حد از عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... 

.

خودمانیم فرمول زندگی آدمی هم مسخره و غیرمنصفانه است ها ! ... وختی جوان و سالم و شاداب و پُرانرژی است پول ندارد ، تجربه ندارد ، عقل ندارد ، وخت آزاد ندارد ... وختی در چهل پنجاه سالگی پول و تجربه و عقل و وخت پیدا میکند ، جوانی و سلامت و شادابی و انرژی اش به گاه رفته ... فک کن این معادله و فرمول برعکس بود ! آی مززه میداد ! ... این روزها خیلی به این مساله فک میکنم ... مونولوگ های خیالی خلوت و تنهایی هام حول این موضوع شکل می گیرد عُمدتن ... سعی می کنم احوالات خودم را در یک چنین زندگی وارونهء بنجامین باتنی معکوسی تصور و بازآفرینی کنم ... توضیحش سخت است مثالهاش خنده دار ، لذا همینطوری بی توضیح و بی مثال از کرگدن بپذیریدش ... این روزها از همصحبتی ساکنان هفتگ فراری ام مبادا که حالم حالشان را بد حال کند ، این را گفتم که مدیر اسحاقی فک نکند بابت پول شارژ و اینهاست !

( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       73       74       75       76       77       ...       83    >>