X
تبلیغات
رایتل

تا حالا اسب سوار شدی؟

دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 21:27

بچه که بودم فکر می کردم سی ساله ها پیرند .... الان بچه نیستم البته ولی باز ته دلم فکر می کنم که سی ساله ها یه کم پیرند ... اگر فرض کنیم شسته رفته و تر تمیز شصت سال قرار باشد زندگی کنیم، سی سالگی یعنی وسطش ! وسط آن هم از نظر کمیت .... نه کیفیت .... وگرنه سی ساله پشت سر گذاشته کجا و سی ساله مانده کجا .... سی سالی که گذشته دنیا دنیا انرژی داشته ای.... سر کیف بودی .... جیغ می کشیدی .... یک عالمه دوست و رفیق! ... نصف بیشترش را نفهمیدی خرجت از کجا آمد و فقط نان توی سفره را دیدی نه تلاش پشت سرش را .... ولی خب تمام شد!  سی سال دوم از این خبر ها نیست.... وارد دو دوتا چهارتای زندگی شده ای و از انرژی و حس حال آن موقع ها هم اثری نمانده  .... مسئولیت داری.... کارهایت حساب و کتاب دارد .... دیگر حتی نمی توانی بی کله عاشق بشوی....

من حدود سه ماه دیگر سی ساله می شوم... نیمه دوم زندگی ام که فکر می کنم به شدت معلوم و معین است .... هر پیشرفتی قرار بوده بکنم، هر هنری قرار بوده یاد بگیرم، کلا هر غلطی می خواستم بکنم باید تا حالا می کردم... چند روز پیش توی تلویزیون اسب دیدم.... یک اسب سیاهه سیاه ! یکهو با خودم گفتم من اسب سوار نشدم هاااا ..... و همین یک جرقه شد که تمام این چند روز به کارهای نکرده ام فکر کنم.... به راه های نرفته.... به شهر های ندیده .... شاید بگویید افسرده ای .... بگویید نا امید نباش ! ولی راستش نه افسرده ام نه ناامید، فقط خودم را می شناسم.... می دانم که اولویت های زندگی ام اسب و کشتی سوار شدن را هل می دهد عقب ها.... و من آدم کارهای عقب افتاده نیستم!

سی سال اول که مثل برق گذشت... هنوز هم وقتی می خواهم سنم را بگویم کمی فکر می کنم و باورم نمی شود.... سی سال دوم را که قرار است بیشترش جلوی تلویزیون بگذرد، مطمئنم مثله سریال های آب دوغی آنقدر کش می آید که دیگر حوصله ی قسمت  های آخرش را نداری و ترن آف را می زنی و تمااام....


زندگی "زنجیره" است

یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 20:31
پله های پل عابر ِ رو به روی مهرآباد را بالا می رفتم، شلوغی ِ خیابان دوباره دود گرفته را دید می زدم. داشتم کلمه پیدا می کردم برای نوشته ی امشب، جمله می چیدم کنار هم که مثل بارهای قبل سرسری نشود، هول هولکی. قرار بود این طور شروع شود مثلن:
زندگی دومینوی اتفاقات است. اولی توی اتاق زایمان فلان بیمارستان می افتد. بعد انگار دست باقی را هم گرفته باشد از پی ِ هم یکی یکی می افتند، اتفاقات...

روی پله ی نمی دانم چندم صدای ترمز کش دار ماشین به گوشم رسید. ایستادم. نگاه کردم. موتور سوار از دور ترمز کرد، دیر شده بود. فرمان را چرخاند. پسرک ترک ِ موتور غلتید وسط اتوبان. خون توی رگهام ماسید!

همه ی چیزی که می خواستم بنویسم زر ِ مفت بود. آگراندیسمان ِ یک واژه ی چُسکی به سستیه بنیان دومینو. حالا می خواهم بگویم زندگی دومینو نیست. زندگی زنجیره ی کامل و همگونیست بافته از اتفاقاتی که می افتند و آن هایی که قرار نبوده و نیست که بیافتند. پازل مسحور کننده ای از وقوع و عدم وقوع. زندگی دومینو نیست. نیافتادن یک قطعه یعنی پایان ِ دومینو، یعنی تمام. اما زندگی سرشار است از لحظاتی که فرا نمی رسند، لبریز از اتفاقاتیست که نمی افتند. نمی افتند که حیات ادامه یابد، نمی افتند به بهای زندگی.
اتفاقاتی که می افتند مثل پسرکی که از ترک ِ موتور غلتید کف ِ خیابان و نمی افتند مثل مرگ که چند قدم مانده به پسرک زیر پای راننده ی سمند ِ سفید، وسط اتوبان ترمز کرد و متوقف شد

شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 22:07

یک همکار پا به سن گذاشته ایی داشتم چند سال پیش.خیلی درس گرفته ام ازش و مانند پدر دوستش داشتم و دارم.نمونه ی یک انسان واقعی.با اخلاق.مهربان.حمایت گر.همه چیز تمام.یک الگوی واقعی...سه چهار سال بود خبری از هم نداشتیم .رفته اردکان کار می کند.یکی دو هفته ی گذشته من حالم اصلن خوب نبود.بسیار خسته و افسرده بودم.گرفتار بودم.دوستم گفت بیا ببینیم همدیگر را.رفتم دیدم ایشان هم آنجاست.آمده تهران و خواسته پیدایم کند. می گفت همش یاد تو ام.همش خوابت را می بینم.آمده ام ببینم خوبی یا نه.فرداش آمد سر کارم.بعد با هم رفتیم شاه عبدالعظیم.یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذراندیم و بی که من اشاره ایی کنم تمام حرف هایی را زد که تشنه ی شنیدنشان بودم.آمد حالم را خوب کرد رفت.

من چند سال پیش تهش را در آوردم.همه ی کتابهای روانشناسی زرد را خواندم.بعد بدم آمد.روش های سطحی برای همه چیز.مدیریت یک دقیقه ایی .خوش بختی در دو ساعت.ترمیم رابطه با لبخند.معجزه ی فکر مثبت.انرژی مثبت.آنچه مردان در مورد زنان نمی دانند.خلاصه که بوسیدم و گذاشتم کنار.الان هم با شنیدن این دست حرف ها مخصوصن از زبان مجری های لوس و عقب مانده صدا و سیما حالم بد می شود.گمان می کنم زندگی خیلی راستکی تر از این حرف هاست.بگذریم اما خود روانشناسی،خود شناختن آدم و احوال درونیش را خیلی دوست دارم.فکر کردن در مورد رابطه ها،در مورد عکس العمل ها،روش ها...جددن(سلام محسن) آدمیزاد موجود عجیبی است.واقعن قبول دارم که بهترین راه شناخت خدا شناخت خود است.بس که این خود پیچیده است.بس که روانش  تو در تو است و می تواند عالم را فتح کند.خلاصه که این روزهای در کف آدمم.در کف خودم.به معناها مشغولم.به نشانه ها.بعضی وقت ها با دوست ها سر بحث را باز می کنم.نظرشان را می خواهم.شما فکر می کنید دنیا معنا دارد؟شما اتفاقات خرد و کلانی که در مسیر زندگیتان می افتد را تحلیل می کنید؟ازشان برداشت های غیر مادی دارید؟اگر صبح سر کار رفتنی ببینید لاستیک ماشینتان پنچر است فقط اعصابتان خورد می شود یا بهش فکر هم می کنید؟آیا فقط به این فکر می کنید که حتمن قسمت بوده دیر برسید سر کار یا نه بیشتر وعمیق تر فکر می کنید.؟اگر دیر برسید سر کار و ببینید اتفاقی افتاده که خوب شده که شما نبوده ایید ،این را اتفاق می دانید یا نه اراده خدا، یا اراده خلقت ؟

من؟هرچقدر هم که زمینی و مادی باشیم باز هم گاهی اوقات باید لنگ بیندازیم و تماشا کنیم و کیف کنیم از اینکه توی این دنیا یک خبرهای دیگری هم هست.

بیایید در موردش حرف بزنیم اگر حوصله اش را دارید

جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 20:57


نویسنده این هفته خانم   " میثا لامع " نویسنده خوش ذوق  وبلاگ  "شازده کوچولو " است  




تقدیم به تمام زنان سرزمینم
من از یک قرن سکوت ، میان طلایی ترین دوره جوانی زمین متولد شدم
زایش و رویشم از جنس ناب ترین همخوابگی سنگ ها و لطافت ها بود که ترنم فرتوت زمین چاره ای جز غریزه نام نهادن بر آن نداشت
بارها و بارها انجماد ندیده شدن هایم، میان باورهای زنانه سوت و کورم لحظه لحظه آب شد و من چیزی را که میان حفره های عضلانی پرخونم ، درست در انزوای چارچوب قفس سینه ام تهی می شد درد کشیدم و متظاهرانه لبخند زدم، چیزی شبیه یک تصویر سالخورده عزیز که در آلبوم گنجه هم ایمن نمانده است
ایمان داشتم به رفتنی که دنیا می دانست خزانش جغرافیای دیگری برای زیستن، مهیا تر از فکرهای تیز و سوداگری که تا ابد تاریک بماند نخواهد یافت.
آن روز من از زایش ایستادم
اما هنوز جایی میان چشمانم، لابلای کم رنگ ترین نگاه، میان ابروهای تاب خورده تا گیجگاه، کودکانی از سایه های دور مهتاب به دنیا می آیند که هیچ نسبتی با هیچ تاریکی نخواهند داشت و من یک یک آنها را روشنی نام خواهم نهاد.

ازادی ...

پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 20:53

روی سخنم امروز  با کسانیست که  مخالف حجاب اند ....

نه که فکر کنید میخوام نصیحتتون کنم ....نه اصلا قصد ندارم از حجاب و مزایاش براتون حرف بزنم ....

فقط یه سوال ، اینکه ... وقتی میگیم هر کسی هر جور که دوست داره لباس بپوشه ...این حدود نداره .... یعنی هر جور که دوست داشته باشند میتونند لباس بپوشند ....هـــــــــر جور....که دلش خواست ....؟

باور کنید جمله بالا طعنه امیز نیست .... کاملا سوالیه .....

میگن عادی میشه .... اصلا نگاه نمیکنی .....

خب من خارج کشور نبودم .... یه کم گنگم .... من 40 سالمه   .... ولی زن نیمه عریان هنوز  جذابه برام  ....

عادی هم نشده ... سخت میتونم چشمامو درویش کنم ... ترجیح میدم اون یه چیزی بپوشه ...

خب اگه چشم چرونی نمیکنم بخاطر روابط اجتماعی ... وجود تعهد ... حفظ شخصیتی که برای خودم ساختم  و.... خیلی چیزهای دیگه است

ولی در اینکه جذابه شک ندارم .


بحث من نیست آ... به این فکر می کنم .. اگه دختر 9 یا ده ساله من  که کاملا بدن یه زن پیدا کرده هر جور دلش خواست لباس بپوشه .... یه پسر 13 ساله هم مدرسه ایش که از بد حادثه خیلی هم " هاته " تعهد هم نداره .... ... چقدر باید رو خودش کار کنه چقدر باید با شخصیت باشه  که سمت دختر من  نیاد .... 



خب ... بیاد ...؟ بچه من باید آموزش دیده باشه ؟ .... این حرف ها در مقابل میل جنسی مثل جوک می مونند

البته شاید من از دور دستی بر اتش دارم و نمیدانم اونجا چه خبره .... حتما زندگی سالمتری از ما دارند .؟


دیروز با یکی از دوستان که حدود 20 سالی استرالیا زندگی می کنه  هم صحبت شدم .... یه چند تا آمار بهم داد ....غلط یا درستش گردن خودش .....


خانواده های استرالیایی   اکثرا خودشون  امیدوارند و دوست دارند دخترشون تا سن 15 یا  16 سالگی " ویرجین " یا همون  باکره باشه ... مثل خانواده های ایرانی که دوست دارند دخترشون تا ازدواجش " باکره "   باشه  ولی این فقط یه رویاست

دوستم می گفت  معمولا  90 درصد دحتر ها 11 یا دوازده سالگی یه تجربه جنسی  با هم کلاسی شون دارند ....

می گفت ارتباط یه مرد  با یه دختر بچه غیر قانونیه ولی هر دختر یا پسر میتونه با هم کلاسی هم جنس یا غیر هم جنسش  که هم سنش باشه یا حداکثر 5 سال اختلاف سنی داشته باشند رابطه برقرار کنه ..... 


می گفت اونجا  اصطلاحی هست به نام " تینیج مام "  که خیلی مورد حمایت دولت هستند .... یعنی دخترانی که تو سن 11 تا 19 سالگی مادر میشن ....


از دوستم پرسیدم خب چرا پس  وقتی یه دختر 10 یا دوازده ساله رو تو ایران شوهر میدن انقدر اونا سر و صدا میکنند ....فحشمون میدن .... 

گفت به نظر اونها ازدواج یه رابطه تعهد آوره ولی رابطه جن سی هر چند با چند نفر باشه تعهد آور نیست ....


چند روز پیش هانا داشت کارتون می دید من از وسط کارتن جذب کارتن شدم  " بانی خرگوشه" و  اون  " اردک سیاه "   کاراگاه خصوصی شده بودن و دنبال عشق  اقای "  موش کیسه دار " میگشتند ....اقا موشه هم خیلی ناراحت بود و دائما گریه میکرد ... خلاصه اخر داستان  خود فرد گمشده پیدا شد ... رفته بود پارک سر کوچه به رابطه شون فکر کنه ....

نکته جالبش این بود که جفت اقای موش کیسه دارهم  " نر " بود ....


به درستی یا غلط بودنش کار ندارم .... تو " کت من نمیره " ... نگرانم 



احساس می کنم هیچ دموکراسی اونجا برقرار نیست اونجا هم  مثل ایران روششون رو میکنند تو حلقومت .. منتها ایران با زور  اونجا با تبلیغات و هجوم فرهنگی ....






قصه پنجم : سیب نقره ای

چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 21:26

تازه درسم را در دانشسرا تمام کرده بودم  و سال 73 اولین بار بود که به عنوان معلم سر کلاس می رفتم . حالا که خوب فکر می کنم می بینم آن کلاس خاطره انگیز یکی از بهترین کلاس های عمرم بوده است تا همین حالا . حتی اسم خیلی از بچه های کلاس را یادم هست و حتی چهره هایشان را خوب به خاطر دارم . شاید به خاطر شور و شوق زیاد اولین سال معلمی بود و شاید هم به خاطر آن عکس یادگاری که پای تخته با بچه ها گرفته بودیم و آخر سال بچه ها تابلویش کرده بودند و به عنوان هدیه به من دادند و هنوز هم روی دیوار نصب است . علی صفریان ، مهدی کمالی ، شاهین مولایی ، صادق رئوفی ، علی محبی و ....

اسم کوچک بعضی را یادم نیست مثل کریمی و بهزادی و محمد پور و بعضی ها هم متاسفانه فامیلیشان را فراموش کرده ام مثل همین پسری که قصه اش را می خواهم برایتان بگویم : مهرداد


من ریاضی  جدید ( در نظام قدیم معادل آمار و احتمال فعلی بود ) درس می دادم و به واسطه علاقه ام به ادبیات هر روز کلاس درس را با یک شعر شروع می کردم . اگرچه کمی عجیب بود ولی بچه ها دوست داشتند . مخصوصا آنهایی که از ریاضیات و حساب فراری بودند خوششان می آمد که دبیر ریاضیاتشان اهل شعر و ادب است . یکروز غزلی از حافظ می خواندیم و یکروز حکایتی از گلستان و گاهی فروغ و گاهی هم حمیدی و گاهی هم مشیری و شهریار ...

بچه ها که رگ خواب مرا یافته بودند مدام بحث کلاس را به سمت ادبیات می بردند و می دانستند که من به خواسته آنها نه نمی گویم . وقت کلاس صرف شعر می شد و آنها به گمانشان داشتند سرم شیره می مالیدند ولی من خوشم می آمد از این شیره مالی ...


به خاطر اختلاف سنی کم با بچه ها رابطه دوستانه ای با هم داشتیم و بچه ها هم معرفت به خرج می دادند و هوایم را حسابی داشتند طوری که مدیر مدرسه همیشه با تعجب می گفت که من با وجود تجربه کمی که دارم محبوب ترین دبیر ریاضی هستم که به عمرش دیده است .

مهرداد پسری بود سبزه با موهای بلند . شلوار لی می پوشید و عادت داشت همیشه دو تا ساعت مچی به دستش ببندد . علتش را نفهمیدم و هیچ وقت هم نپرسیدم هرچند که کنجکاوی مرا قلقلک می داد .


یادم آمد . مهرداد صحتی . فامیلیش صحتی بود و بچه ها به خاطر همان دو ساعت مچی که همیشه به دستش می بست او را مهرداد ساعتی صدا می زدند و به شوخی می گفتند مهرداد از تهران تا مشهد دو ساعته می رود . گویا پدرش اهل مشهد بود . وقتهایی که کلاس خسته کننده و کسالت آور می شد گاهی با بحث در مورد رمان و شعر و موسیقی جو را عوض می کردیم و مهرداد همیشه پایه بحث بود . می گفت گیتار برقی می زند و عاشق موسیقیست و زنگ های تفریح هم مدام واکمن دم گوشش بود  .

هنوز اوایل سال بود و من یکروز در هفته در آن مدرسه کلاس داشتم . زنگ که خورد مهرداد آخر از همه داشت از کلاس بیرون می رفت . منتظر بود تا با هم بیرون برویم و مسیر راهرو تا دفتر را همراه من باشد . کتاب و جزوه ها را که جمع کردم دیدم به طرف من آمد و دستش را بالا برد و پرسید : آقا ببخشید . شما چه نوع موسیقی خوشتون میاد ؟

آن موقع انتخاب های زیادی در موسیقی وجود نداشت . یا باید سنتی پسند بودی و طالب خوانندگان وطنی یا طرفدار پاپ و خوانندگان آن سوی آب .

نمی شد بگویم خوانندگان آنور آب را بیشتر دوست دارم و به همین خاطر گفتم : شجریان ، ناظری ، افتخاری هرچه پیش بیاد گوش می کنم و مهرداد نوار کاستی را از کیفش بیرون آورد طوری که انگار دارد کار خطرناکی می کند و آن را آرام گذاشت روی کیفم . پرسیدم : این چیه ؟ گفت : آقا مجازه ولی سنتی نیست . این عالیه آقا . من با این نوار زندگی می کنم . بیزحمت گوش بکنید . مال کوروش یغماییه . سیب نقره ای . دیوانه کننده ست اصلا .


به اصرار مهرداد نوار را برداشتم و از من قول گرفت که زود پسش بدهم .

آنروزها علاوه بر تدریس مشغول تحصیل هم بودم . دانشسرا را صرفا برای فرار از خدمت سربازی رفته بودم و این یکروز تدریس هم ذمه ای بود بر گردنم که راه فراری از آن نبود . فوق لیسانس می خواندم و پروژه های دانشگاه فرصت سر خاراندن به من نمی داد . ماشین هم نداشتم . صبح تا شب توی دو تا موسسه مشغول کار تحقیقی بودم و باقی هم که توی دانشگاه درگیر درس . عملا وقتی به خانه می رسیدم جنازه ای بودم که لقمه ای شام می خورد و می خفت .


از هفته بعد هر روز که به مدرسه می رفتم بعد از تعطیلی کلاس مهرداد می آمد سراغم و با هیجان می پرسید : آقا گوش دادید ؟ باحال نبود ؟ و من مدام او را سر می دواندم که هنوز فرصت نکرده ام . بعد از چند هفته آن هیجان تبدیل شد به یک سوال طلبکارانه که : آقا مثل اینکه نمی خواید گوش بدید ؟ و من هم می گفتم : چرا خیلی هم مشتاقم برای شنیدنش ولی مشغله زیاد اجازه نمی دهد . تا اینکه مهرداد کلا نا امید شد و یکروز موقعی که زنگ خورد گفت : آقا ! شرمنده اگه میشه نوار ما رو بیارید و من هم گفتم که حتما هفته بعد می آورمش اما مدام فراموشم می شد .

این بدقولی من انقدر ادامه داشت که یکروز مهرداد اینبار نه طلبکارانه بلکه خیلی ملتمسانه گفت : آقا به قرآن ما این نوار رو هر شب گوش می دادیم . اگه میشه بیاریدش . طوریکه دلم به حالش سوخت .


هفته بعد شبی که قرار بود بروم مدرسه یاد مهرداد افتادم و نوار را به زحمت از توی وسیله ها پیدا کردم و می خواستم بگذارم توی کیف که یادم افتاد این شاهکار را هنوز نشنیده ام . کاست را در ضبط هندلی گذاشتن همانا و جمع شدن و خراب شدن نوار همان ...


سرتان را درد نیاورم فردای آنروز به مدیر زنگ زدم و مرخصی گرفتم . می دانستم این بچه اگر بفهمد چه بلایی سر نوارش آمده سکته می کند . رفتم انقلاب و چند تا کاست از کوروش یغمایی خریدم و سیب نقره ای هم یکی از آنها بود و هفته بعد به مهرداد دادم و او طوری ذوق کرد که انگار گنج پیدا کرده است ...


سرتان را درد آوردم . 

مدتی بود که پروین ، دخترم اصرار می کرد که او را به کنسرت یکی از خواننده ها ببرم . اسمش را زیاد شنیده بودم اما عکسش را ندیده بودم . بالاخره هم اصرارهایش به نتیجه رسید و بلیط خریدیم و سه تایی رفتیم کنسرت .

خواننده مربوطه همان مهرداد صحتی خودمان بود که حالا اسمش را عوض کرده بود و از قرار چقدر هم کشته و مرده و طرفدار داشت اکثرا هم همسن و سال پروین من بودند .

وقتی عکسش را جلوی تالار دیدم به پروین گفتم این پسر شاگرد من بوده و عکسش توی همان تابلویی که روی دیوار خانه داریم هست  و پروین هم به اصرار گفت که برویم و از نزدیک آشنایی بدهیم .

مهرداد حسابی تحویلمان گرفت و به مدیر برنامه اش گفت که سه تا از صندلی های ردیف اول را به ما دادند و وسط کنسرت هم دیگر شاگردی را تمام کرد و سنگ تمام گذاشت و مرا به عنوان معلم و اولین مشوقش به جمعیت معرفی کرد و همه برای ما کف زدند . لحظه پر افتخاری بود که هیچ وقت فراموشم نمی شود .

حالا چند وقتیست در به در دنبال سیب نقره ای کوروش یغمایی می گردم . دلم می خواهد ببینم این آلبوم چه داشت که این بچه انقدر عاشقش بود و من حتی یکبار هم گوش نکردم .




سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 21:29

.

من امشب حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم

از همه هم عذرخواهی میکنم بابت خالی بودن

انشالله هفتهء بعد ... البت اگر عمری بود و حرفی

.

خداحافظ آشغالا

دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 20:19

من یک آشغال جمع کن واقعی ام.... تمام کشوها.... تمام قفسه ها.... زیر تخت .... توی کیف های کناری..... همیشه  ی خدا یک سری وسیله و خرت و پرت دارم که هیچ وقت به کارم نمی آیند.... ولی خب یک مرضی در وجودم هست که اجازه نمی دهد از شرشان خلاص شوم و همون یه گوشه بودنشان را دوست دارم. با بعضی هاشون چند ماه پیش به علت اولین اسباب کشی خداحافظی کردم .... الان بعد از این همه وقت اصلا نشده که یکی از اون ها لازمم شده باشند ولی یادمه اون موقع همه اش می گفتم من می دونم اینا لازم می شه.... ولی خب نشد!

به هم ریختگی و شلختگی رو اصلا دوست ندارم و مثلا خرت و پرت هایم را با نظم و ترتیب یک جا نشانده ام ولی سه صفت بارز دارم که باعث شده ازشان دل نکنم.... یک: اعتقاد به تعمیر ..... دو: امید به آینده ..... سه: علاقه به یادگاری

یک: یعنی اینکه به شدت دوست دارم یک چیزی که خراب شده را دور نیندازم، تعمیرش کنم و دوباره از همان استفاده کنم ولی خب از آنجا که مجردی زندگی نمی کنم به چشم برهم زدنی یک نفر هست که نویش را خریده و در حالی که من دارم دنبال شماره تعمیرگاه و روش های تعمیر جنس مذبور می گردم، او دارد سلفون محصول جدید را باز می کند و از نویی اش لذت می برد... این شکلی می شود که من قبلی هارا یک جا نگه می دارم تا یه وقتی سر فرصت بدهم تعمیر ...

دو: من به آینده امیدوارم.... من همه اش فکر می کنم که یک روز دوباره می شوم پنجاه کیلو و دوباره لباس هایم را می پوشم... نمی دونم دقیقا کی این اتفاق می افتد ولی مطمئنم نگه داشتن پالتو ها و مانتوهای چند سایز کوچیک تر یک روزی خوشحالم می کند.... 

سه: یادگاری دوست دارم .... این هم که دیگر توضیح لازم ندارد.... خاطره بازم !

دیشب حین چرخیدن در اینستاگرام یک پیج دیدم با ایده های فنگ شویی.... اینکه خلوت کنیم اطرافمان را و لذتش را ببریم. عکس هایش را بالا پایین کردم و خوشم آمد .... رفتم سراغ کشو ها .... برای اولین شب یه کم سخت بود. اصلا سراغ لباس ها نرفتم .... از کشوی جلوی آینه شروع کردم بعد میز کامپیوتر بعد هم کشوی مانی.... همین سه تا .... برای شروع بد نبود.....

ولی سعی می کنم آهسته آهسته تا قبل از آنکه سال جدید در خانه ام را بزند من زندگی ام را سبک کرده باشم....



http://s5.picofile.com/file/8166421284/20150126_185502.jpg

یه چیز حباب مانند سمت راست عکس هست که یه دره ... بیشتر از چند ماهه نگه اش داشتم و تا خود اون چیز که نمی دونم چیه پیدا بشه و من درشو بذارم .... ولی خب دیشب انداختمش دور و آخر نفهمیدم در چی بود !!! حیف شد ....


http://s4.picofile.com/file/8166426418/20150126_190546.jpg
این چند تا خودکار رو از بین صد تا خودکاری که دارم جدا کردم چون نمی نوشتن دیگه... کیبورد ها رو دوست داشتم بدم تعمیر ... یک سری هم کابل های قدیمی.... اصلا کی دیگه از این هدفون ها استفاده می کنه ؟؟؟

http://s4.picofile.com/file/8166419684/20150126_191119.jpg
خلوت کردن کمد مانی یه کم سخت بود... همین چند تا چیز هم هی پشیمون می شدم. چون هی شامل بند سه یعنی یادگاری می شد. اون اسمورفه اولش طبل می زد و خواهرم دوماهگی مانی از امامزاده داود براش خریده بود... یا اون حلزونه رو محبوب واسه تولد مانی بهش داده بود... اون سگه رو خاله مریم واسه دندون درآوردنش داده بود .... ولی باید شروع می کردم به خلوت کردن .... باید !!!


اگر خواستید شما هم شروع کنید: این ادرس وبلاگ برای کسایی که اینستاگرام ندارن : http://www.joywithless.blogfa.com برای اینستاگرام هم همون joywithless رو سرچ کنید....

( تعداد کل: 676 )
<<    1       ...       73       74       75       76       77       ...       85    >>