X
تبلیغات
رایتل

بد وارث و اف بی وارث !

سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 23:33

فیس...‌بوک در حال ایجاد این امکان برای کاربران است که بتوانند درباره سرنوشت پروفایل خود پس از مرگ وصیت کنند.

.

فک کن ... وهم انگیز ، شوکه کننده و ترسناک است این حد از در هم آمیختگی مجاز و واقعیت ... خوب یا بد ، واقعیت این است که بزرگترین موجودیت های روزگار همین شبکه های اجتماعی شده اند ، جزء جدایی ناپذیر زندگی و لحظه لحظهء تک تک خیلی هامان ، جزئی از بودن و زیستنمان ، خانواده مان ، عشق هامان ، دوستی هامان ، خلوتمان ، علائق و سلائق و افکار و اعتقادات و تصمیم گیری هامان ... و مدیران این شبکه ها و جهان های موازی هم متاسفانه یا خوشبختانه نابغه هایی هستند که این را میدانند ، آگاهند که با ما و روزگار ما چکار کرده اند ، رگ خوابمان توو مشتشان است و دوست یا دشمن ، در هر حال رشته ای بر گردنمان افکنده اند و میکشند هر جا که خاطرخواهشان است ...

.

من که اگر یک روز فیس...‌بوک اینکار را اجباری کند توو قسمت وارث می نویسم : کیامهر ... شما هم روش فک کنید !

.

ضمنن من اینجا تقریبن هر روز می نویسم.

.


تو خودت قند و نباتی!

دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 21:10

صبحانه: نان سفید/ کره/ مربا

           یا نان سفید/ پنیر نیم چرب یا خامه ای

          یا هرچیز خوشمزه ای اعم از کیک یا شیرینی با چای


ناهار: یک بشقاب برنج (تقریبا یک کفگیر و نیم) به همراه خورش

         یا ماکارانی یا یک غذایی شبیه همین ها


شام: اگر از ناهار چیزی مانده بود همان!

         اگر نمانده بود نان سفید/ کتلت/ کوکو/ انواع فست فود


میان وعده ها : بستنی/ بیسکویت کرم دار/ انواع هله هوله


اینها یک لیست کلی بود از عادت های غذایی ام.... حالا یه کم بالا و پایین و یه خورده این ور و اون ورش رو کار ندارم ولی کلا اینها را خورده ام همیشه. بدون هیچ نگرانی و دغدغه.... بدون هیچ استرس و حساب کتاب.... نه اهل رژیم و نه هیچ وقت نیازمند آنچنانی رژیم... حالا با توجه به شرایط خاص جسمی ام و آزمایش های پشت سرهمی که می دهم یکهو می شنوم: قند بالا....  دیابت ! 

با کلمه دیابت فقط یاد بابابزرگ بیچاره ام می افتم که همیشه در پرهیز بود ... و یا یاد عمه سارا که همیشه یک نفر داشت بهش انسولین می زد.... همه سعی دارند روحیه ام را بالا ببرند و همه اش می شنوم: اصلا نگران نباش! همین سه ماه رو رعایت کنی بعد که بچه به دنیا بیاد از بین می ره.....  ولی خودم با سرچ هایی که این چند وقت کردم فهمیدم قضیه به این سادگی ها هم نیست... پنجاه درصد کسانی که مثله من به دیابت بارداری مبتلا می شوند در آینده به دیابت واقعی هم دچار می شن! و پنجاه درصد انقدر گنده هست که من را هم در خودش جا بدهد ...

خوب که فکر می کنم متوجه اشتباهاتم می شوم... من یک عمر بدون دغدغه هر چه دوست داشتم را بلعیدم! ولی خب در تمام اون یک عمر رسما مثله یویو پرتحرک بودم.... از تیم بسکتبال و مسیر طولانی با خط یازده بگیر تا دانشگاه و کله ی صبح سرکار رفتن و دم غروب برگشتن .... حالا تمام اینها را پشت سر گذشته ام و از هیچ کدام از این فعالیت ها در زندگی ام اثری نیست ولی با همان عادات غذایی.... خب نتیجه اش همین می شود...

نتیجه اش می شود چای بدون قند... قاشق های برنج شمرده شده و نگاه حسرت بار به جعبه ی شیرینی تر به خصوص اون حلوایی قلمبه ها....

نمی دونم نوشتن این پست برای هفتگ سنخیت درست و درمونی داشت یا نه .... ولی خب کلا ذهنم درگیر این موضوع است تا چهارشنبه که قرار است فوق تخصص غدد را ببینم... البته او مرا ببیند .... ولی خب شاید یکی از خواننده های اینجا هم مثله من فکر کند که دیابت ماله پیرهاست.... شاید مثله من فکر کند که برای جلوگیری از دیابت فقط باید قند و شیرینی نخورد ... شاید بگوید من که فعلا خوبم .... ولی الان بیاید این چند خط را بخواند و یکهو زیر و رو بشود و آنچنان تحت تاثیر قرار بگیرد که از فردا هم فعالیت بدنی اش را بیشتر کند، هم کربوهیدرات مصرفی اش را کنترل کند و هم به فکر بچه دار شدن نیفتد!

یک جمله ی قصار دیگر هم بگویم "اگر قرار است بدنی سالم داشته باشیم باید شیفت و دیلیت بگیریم روی عادات غذایی ایرانی ها"

والسلام.

امضاء. مهربان دیابتی.


آدمیزاد ِ از کُلُفتی!!

یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 22:09

گفتم برات؟! گفتم حکمن. اما گوش ات با من باشه، لازمه برات تمرین شنُفتن، بی نُطُق البت...


آقات رو نوبه ی اول یه شب ِ ظلمات، یه ناکجا آبادی حوالی ِ سلفچگون دیدم. سیمان بار زده بودم از اراک واسه طهرون. اونوقتا یه ده تُن قرمز داشتم. ماشین ِ لا مروت ناغافل وسط جاده ناخوش شد و ریپ زد و موند و شد رفیق نیمه راه. نشسته بودم لب جاده، سگ لرز، پای آتیش، کِی کِی می کردم آفتاب بزنه بلکم یکی برسه به داد خودم و ماشین وامونده. یهو آقات از تو سیاهی جاده پیداش شد، با یه ماک مترویه ِ زرد. آتیش رو که دید، شونه ی خاکی وایساد، پیاده شد و اومد سلام کرد و نشست کنار آتیش. تا خود ِ صبح گفتیم و شنفتیم و خندیدیم. صبح که شد انگار کن صد ساله که رفیقیم، چفت ِ چفت. می دونی؟ آقات با اون ماک ِ متروییه زرد فقط بار نمی برد، دلم می برد بی هوا. می دونی؟! رفاقت باهاش مثل این بود که با یه نفر بشینی دور ِ میز قمار و اون یه بند خال ِ درشت رو کنه و تو مدام رد بدی. دیر یا زود باقی می آوردی پیش روش. 


الغرض؛

خواستمت این جا که بگم از اون شب ِ ظلمات تا اون روزی که رو تخت بیمارستان ازم قول گرفت که هوشم بهت باشه همیشه می خواستم براش تلافی کنم تو رفاقت. خواستم اونی که ازش یاد گرفتم یاد بدم به شازده ش. خواستم بشی یکی عین اون.

خواستمت این جا که بگم تا قبل ِ دیروز ظهر که ننه ی اکبر لُره اومده بود جلوی گاراژ و تخت سینه اش می کوبید و نفرین ات می کرد، تا قبل ِ عصرش که برم سر و صورت درب و داغون ِ جوونش رو ببینم! مدام خیالم این بود که یادت دادم هر چی تو مرام و مردونگی یاد گرفتم از آقات. اما زپلششششک...

خواستمت این جا که بگم، یه روزی، یه جایی از آقات شنفتم که می گفت: "قدرتی خدا، همه چیز این دنیا از نازکی ِ کمرش پاره می شه، آدمیزاد ِ از کُلُفتی گردنش..."

تنها نخواهم ماند

شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 20:49

ساعت هشت و نیم صبح با زنگ گوشی بیدار می شوم.دو حالت دارد ،اگربا انگشت بهش اشاره کنی می رود روی اسنوز و هشت دقیقه دیگر زنگ می زند.اگر هم دستت را بکشی روش کلن بی خیال می شود و فکر می کند بیدار شده ایی.طبق معمول من یادم نیست کدام کار برای کدام عکس العمل است.اسنوز می شود.چقدر اسنوز خوب است.هشت دقیقه وقت می دهد که چرت بزنی.خدایی است .قطعن بهشت اسنوز دارد.بیدار می شوم.با سرو صدای چای دم کردنم مریم بیدار می شود.طبق معمول قرار بوده هفت بیدار شود و نشده.از پنجره بیرون را نگاه می کنم و با خودم می گویم زندگی باید بیشتر از اینها اسنوز داشته باشد.

گوشی با اینترنت ارتباط ندارد اما معلوم نیست از کجا پیام های فیس بوک و اینستا را می آورد در صفحه پیغام ها.با چشمان پف کرده نگاه می کنم.تولد احسان پرسا بوده.چه دوستها چه دوستیهای به باد رفته ایی.چه دنیا های جدا از همی. یک نفر در اینستام در جواب کامنت یک نفر دیگر بهش گفته عزیزم.باقیش معلوم نیست.اپلیکیشن انی دو کارهام را یاد آوری می کند.سه روز دیگر چک دارم.صورتوضعیتم را باید ببرم رسیدگی.بدهی ام را باید بدهم.از دوست دیگرم سراغ بگیرم.باید برای هفتگ چیز بنویسم.ده تا کار دیگر هم دارم.میان کارهام یک کار هم هست که هر روز یاد آوری می کند:تو می دونی تا کی زنده ایی؟

اپلیکیشن نایک می گوید امروز باید شش ممیز چهار دهم کیلومتر بدوم.اپلیکیشن پوموتودو می گوید باید لااقل چهار تا بیست و پنج دقیقه تمرین موسیقی کنم.صفحات اینستا می گویند باید حتمن یک نوشیدنی سبز بنوشم.اپلیکیشن آرگاس می گوید من را خاموش کرده ایی و نمیتوانم قدمهات را بشمرم روشنم کن و دو سه لیوان آب بخور.اپلیکیشن هرت ریت می گوید بیا ضربان قلبت را بگیر سه روزه نگرفتی.تایم هاپ می گوید می خواهی بدانی پارسال این موقع چه عکسی گذاشتی توی فیس؟سایت متمم یک کتاب مدیریتی زبان اصلی معرفی کرده که باید بخوانم.

ساعت ده با دوستم دم متروی شریف قرار داریم.نه پیام می دهد که سوار متروی قیطریه شده.سوار وانت مزدا می شوم.چند دقیقه ایی می گذرد تا مشکلاتم باهاش حل شود.یادم می افتد که تمام هفته قبل ماشین برادرم دستم بوده و بد عادت شده ام.صندلی اش ناراحت است.گرم کن صندلی ندارد.ایر کاندیشن ندارد.دنده اش دستی است.اختلاف زیاد است.ماشینی که مردم با دیدنش مکث می کنند و نیم نگاهی به راننده اش می کنند با ماشینی که تقریبن آدم ها دلشان برای راننده اش می سوزد و در بهترین حالت می گویند جایش اینجا نیست.من اما فرقی برایم ندارند وانت مزدای مدل 82 خسته  با بی ام و سری پنج مدل 2007.

دوستم با سختی سوار می شود.تار نشسته جای دوستم.می رویم شهرداری.رفتنی از جایی می گذریم که محسن دیروز ازش عکس گذاشته بود.یک بیابان که یک دوچرخه سوار داشت ازش می گذشت.بیابان هست.دوچرخه سوار نیست.بهش فکر می کنم.به فقدان.می خواهم بروم بعدن برای محسن بنویسم در محلتان بودیم در لوکیشنتان.جلوی در شهرداری توی ماشین کارهایمان را با لپ تاپ و ماشین حساب انجام می دهیم او می رود تو و من توی پارک منتظرش می نشینم و وایبر را نگاه می کنم.صف دختر بچه های دبستانی مستم می کند.دارند می روند توی پارک آموزش ترافیک روبرو.مریم در یک سایتی چند سوال طرح کرده و بچه ها را دعوت کرده بروند و جواب بدهند که هر کس پاسخ های درست تری بدهد انگار بیشتر مریم را می شناسد.دو تا از پسرها چهل گرفته اند و دوست صمیمیش هفتاد .با خودم فکر می کنم این بچه مگر دادگاه ندارد.یواشکی سوال ها را جواب می دهم.نمره ام سی می شود.خاک بر سرم.یاد جوک داریوش که توی مسابقه ی تقلید صدای خودش هشتم شد می افتم و حسابی تنهایی می خندم.

با دوستم می رویم سر پروژه به متر کشی و بررسی.با بی حوصلگی.اسکلت ساز بی پدر مادر می خواسته پنج شش ملیون بکند توی پاچه ام.دستش رو می شود.هرچقدر فحش بلدم نثارش می کنم. اما تلفنش را جواب نمی دهم تا یک روز دیگر در آرامش به حسابش برسم.راه می افتیم که دوستم را برسانم یک جایی برود.ماشین خاموش می شود.برای اولین بار توی تاریخ بنزین تمام می کنم مزدا عقربه اش خراب است.می روم تا پمپ و بر می گردم.با چهار لیتری.اوقاتم خوش است اما.

می افتم توی اتوبان ساوه و بعد از عوارضی بنزین می زنم.این لعنتی باکش 55 لیتر می گیرد من همیشه فکر می کردم شصت لیتری است.توی کارگاه بلوک زنی همه پول می خواهند.نداریم.کارتم را می دهم بروند.یکی دو نفر کارشان راه می افتد .بقیه نه.یادم می افتد به خاطر سود دار بودن نمی توانم به دو ملیون ته حسابم دست بزنم.باز هم می روم سر وقت حساب آهن آلات.کلاه برداری ابعاد وسیعی دارد.از حجم پدر سوختگی و حرام خوریش  متعجم.سرم درد گرفته.فردا پس فردا کار واجب دارم با دهنش.کمی از کوکو سیب زمینی که مریم برایم گذاشته می خورم.از ترس اینکه باز هفتگ فراموشم شود.شروع می کنم به تایپ کردن.

آلبوم تنها نخواهم ماند کیهان کلهر را پلی می کنم.یاد تولد یکی از دوستام می افتم.براش این آلبوم را هدیه آورده بودند.خیلی نامردند.ترک اول این آلبوم تمام غم های عالم را با هم دارد.من دو سه بار باهاش گریه کرده ام.دارد غروب می کند آفتاب.گریه ام می گیرد.چراغ کانکس را خاموش می کنم.در ردیف غصه دار ترین آلبوم ها ثبتش می کنم.فکر می کنم آخر نوشته ام بنویسم قرار نبود آدم انقدر تنها باشد.بعد با خودم بحثم می شود.قانع می شوم که آدم از اول هم بنا بود همین قدر تنها باشد.از همان اولین آدم ها در اولین غارها در اولین غروب ها.

کارگر افغان پنجره را می زند.پول می خواهد.برادرش دارد می آید ایران.راه افتاده.دوازده روز طول می کشد برسد.قاچاقبر یک و نیم ملیون می گیرد تا بیاوردش.بعد می برد توی یک اتاق حبسش می کند تا اقوامش با پول برسند و آزادش کنند بعد او کار کند و بدهیش به اقوامش را بدهد.بهش می گویم تا هفته ی بعد خدا بزرگ است.می گوید باشه و می رود.انتظار دارد بگویم برادرش هم بیاید اینجا.نمی گویم فعلن.اوضاع خوب نیست.حالا تا هفته ای بعد فکر کنم خدا بزرگ باشد.

آخر شب باید از آن دوستم که تنها نخواهم ماند را هدیه گرفت روز تولدش سراغ بگیرم.کار دست خودش ندهد یک وقت با این شاه کمان  کیهان. نوشته طولانی شده.هوا هم تاریک.تا خانه یک ساعت راه دارم.گوگل درایو می گوید چهل و پنج دقیقه.زر می زند.برسم خانه هفتگ را به روز می کنم.می روم برای دویدن.خدا کند مریم کاری باهام نداشته باشد.قبلش باید فایل های آموزش زبان را بریزم توی ام پی تری پلیر که در حال دویدن  و رانندگی گوش کنم.طفلک انگار نه انگار ولنتاین است.از بس من را می شناسد می داند اهلش نیستم.باید آب هویج ها یا کرفس ها را بگیرم امشب.کرفس ها واجب ترند.اگر ساعت ده و نیم خانه باشم و مریم نگوید برویم یک دوری بزنیم شاید بتوانم سه تا بیست و پنج دقیقه تمرین کنم اما چهار تا فکر نمی کنم... 

اتاق های خانه پدری - اتاق سیاهه 1365

جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 21:07

میهمان این جمعه هفتگ ، مجید شمسی پور است از وبلاگ چارو :




عروس و داماد رفته اند . خواهرم در لباس سپید ، دست در دست همسرش رفته است  به خانه ی بخت . جشن ، امشب تمام شده است تا باقی بماند برای فردا و فرداشب . مهمان ها با لباس های رنگارنگشان رفته اند . دو تا خواهر بزرگها و بچه هایشان مانده اند و برادرها و یکی دو تا از پسرعمو دختر عموها و یکی دو تا از نوه عموها .  خستگی و خوشحالی در هم ، روی چهره ها جا عوض می کنند . کمی هم غصه . غصه برای رفتن خواهری که غم خوار تمام خانواده بود . خوشحالی و غمی یکجا . هرکسی مشغول جمع و جور کردن گوشه ای از اتاقهای خانه است و پیدا کردن جایی برای خوابیدن .

کم کم متوجه ی یکی از برادرها می شویم . برادری که نیست . توی تمام اتاقها را سرکشی می کنیم . از همدیگر سراغش را می گیریم .

-         وقتی شام می کشیدن کنار دیگ های برنج بود .

-         شاید رفته توی خیابون دوری بزنه . خسته بود خیلی .

-         روی پشت بوم نرفته ؟

-         آخه اونجا چیکار داره ؟

همه جا را سرکشی می کنیم . هیچ کجا اما نیست . یکی از دوقلوها نیست . من و نوه ی عمو بزرگه ، می رویم سراغ اتاق سیاهه . اتاقی که هنوز بقایای تنور نان پزی قدیمی در آن باقی است . اتاقی در جنوبی ترین قسمت حیاط خانه که دیگر حتی انباری هم نیست . اتاقی است سیاه و متروک . در اتاق را بازمی کنیم . هیچ چیزی دیده نمی شود . کورمال کورمال ، کلید برق را لمس می کنم . چراغ که روش می شود ، برادر گمشده پیدا می شود . آویزان از سقف .

هیچگاه نخواهم فهمید که فریاد من و نوه ی عمو ، بقیه را به آنجا می کشاند یا دلهره و اضطراب خودشان ؟ زنها جیغ می کشند . یکی مدام اسم  برادر را فریاد می زند و بر سر و صورتش می کوبد ، یکی مدام اسم خواهر رفته به خانه ی بخت را . یکی عقلش می رسد و چاقویی می آورد و طناب دار را پاره می کند .

برادر را توی همان اتاق روی زمین می گذاریم . تا آمبولانس برسد و پلیس برسد و دیگران ، زن یکی از برادرها ماساژ قلبی می دهد و من ، تنفس مصنوعی . لبم بر لبهای کبود برادر می ماند و نفسم در گلوی گرفته اش فرو نمی رود انگار . اشکهای من با فاصله ی کمتری از اشک باقی برادرها روی صورت برادر گمشده می ریزند . اما از دست های زن برادر و از لبهای من و  از اشکهای همه ، هیچ کاری بر نمی آید . فردا ، رنگ همه ی لباسهای دنیا ، سیاه می شود .

 

بیست و چند سال بعد ، در شبی عجیب و حالی غریب ، بیش از هزار کیلومتر دورتر از آن خانه و خاطراتش ، در  برزخ بین خواب و  بی خوابی خستگی های کار و کارگاه ، کاغذهای خیس شده زیر صورتم را برمی دارم و آنچه را که نوشته ام می خوانم :

هرگز آیا

برلبان سرد کسی که دوستش داشته اید

لب نهاده اید ؟

و آیا

بر قلب سرد کسی که دوستش داشته اید ،

دست فشرده اید ؟

آیا چشم دوخته اید

بر چشمان باز ، اما بی سوی کسی

که سخت دوستش داشته اید ؟

و اشک ریخته اید آیا

برتن سرد کسی ، که سخت دوستش داشته اید ؟

تا چند سال ؟ چند صد سال ؟  چند هزار سال بعد ،

همیشه به یاد داشته اید که لبان شما ،

و دستان شما

و حتی اشک چشمان شما

مرده ای را زنده نکرده است ؟

و چند بار ؟ چندصد بار ؟ چند هزار بار ،

خاطره ی رخوت سردی لب های شما

بر لب های مرده ای که سخت دوستش داشته اید

مرگ را در تک تک سلول هایتان

به آرزو  نشسته است ؟

گاهی زندگی

تداوم تلخترین خاطرات خلقت است ...



نظر سنجی

پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 21:00

چند روز پیش با محسن باقرلو  نشسته بودیم راجع به حجاب گپ می زدیم ...

نظر من این بود که  اگه تو ایران مسئله حجاب رای گیری بشه رای میاره .. و محسن مخالف بود  قرار شد  از بابک بخوایم و یه نظر سنجی راجع این موضوع بذاره که البته فراموش کردیم

امروز می خوام این موضوع اینجا مطرح کنم و  جوابهای شما رو بدونم ....

فقط ذکر چند نکته جهت در جریان قرار گرفتن بیشتر شما .....


1 . تو ایران حجاب  با دخالت تو حریم خصوصی به هم آمیخته شد  تو این نظر سنجی منظور فقط حجابه ... یعنی تو آزاد باشی با هر کسی که دوست داشته باشی رفت و امد کنی و هیچ  کسی از تو سوال نکه این شخص کیه .... هیچ محدودیتی در کنار هم بودن خانم ها و اقایون وجود نداشته باشه فقط حفظ یه فرم پوششی به نام حجاب وجود داشته باشه ....یا اگه جداسازی بشه فقط پیشنهادی باشه  مثلا مدارس مختلط وجود داشته باشه مدارس دخترانه هم وجود داشته باشه ... جهنت کسانی که احساس میکنند تو مدارس دخترانه راحت ترند ...


2 . مسلما کسانی که این مطلب میخونند  برایند جامعه ایران نیستند ... تو این موضوع هم با محسن اختلاف داشتیم محسن معتقد بود که ضریب نفوذ اینترنت  تو جامعه فراگیر و اگه تو این نظر سنجی 51 درصد رای بیاره برنده است  ..و من معتقدم  درسته الان خیلی جاها  گوشی هوشمند دارند که البته به نظر من هنوز زیر 40 درصد هست وای خیلی ها از اینترنت فقط برای دانلود عکس و وایبر و جک استفاده میکنند و کسانی که این مطلب میخونند و وبلاگ خونی علاقه دارند جز ده درصد روشنفکر جامعه هستند و اگه من 30 درصد هم رای بیارم برنده ام ....

 


3. سوم اینکه  اگر خواستید کامنت بگذارید که من از همین جا خواهش میکنم کامنت بگذارید و نظرتون بگید ....

اول خیلی واضح موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنید بعد توضیح و  نقطه نظرتون بگید . 



مرسی منتظرم دوستان خوبم


قصه هفتم : تیر خلاص(1)

چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 20:00

فرشید توکلی کارمند سی و یک ساله بانک در تمام عمرش انقدر هیجان زده نشده بود .

همیشه فکر می کرد اگر روزی چند سارق مسلح به بانک حمله بکنند و با اسلحه بالای سرش بایستند و بخواهند گاوصندوق را برایشان خالی کند شاید اینطور ترس برش دارد اما حالا می دید خیلی بیشتر دچار استرس و وحشت شده است . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و فرشید کم کم داشت از کاری که کرده بود پشیمان می شد .

فرشید گاهی که سرش خلوت می شد مشتری های بانک را هم در باجه شماره 8 راه می انداخت . اما وظیفه اصلیش پاسخگویی به مراجعین صندوق امانات بود . صندوق هایی که طبق قوانین بانک هیچکس از محتویاتشان مطلع نبود جز خود مشتری ها و سالیانه مبلغ هنگفتی بابت سر به مهر ماندن و نگهداری از رازهایشان می پرداختند . قبل ترها یعنی وقتی هنوز فرشید به استخدام بانک در نیامده بود صندوق های امانات برو و بیایی داشتند . خیلی از اعیان و ثروتمندان در صندوق امانات بانک اشیا و وسایلی را به امانت گذاشته بودند و مدام به وسایلشان سر می زدند اما از وقتی فرشید مسئول صندوق امانات شده بود هفته ای جز یکی دو ارباب رجوع ، مراجعه کننده دیگری نداشت . آقای صفر بیگی که قبل از فرشیدتوکلی مسئول صندوق ها بود و با آمدن فرشید بازنشسته شده بود داستان های عجیب و غریبی از این صندوق ها و صاحبانشان تعریف می کرد که فرشید انگشت به دهان می ماند اما از وقتی که او این مسئولیت را بر عهده گرفته بود هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود تا همین امروز . مراجعین صندوق ها اکثرا افراد سن و سال داری بودند که از ترس بچه هایشان و دزدها ، اشیاء گرانقیمتشان را در صندوق امانات می گذاشتند و هر از چند گاهی به آن سرکشی می کردند . طبق قوانین بانک فرشید نمی توانست محتویات صندوق را ببیند اما مثلا دیده بود که خانم شهرامی همسر شهرامی مشهور همان که در بازار فرش فروشی داشت یک حمایل طلایی را در صندوقش گذاشته یا آقای سرابی پیرمرد دوست داشتنی و شاعر پرآوازه چند تا کتاب خطی در صندوقش دارد . اینها را هم نه از سر فضولی و کنجکاوی بلکه به واسطه وظیفه اش می دانست . در طول زمانی که مراجعین صندوق امانت برای برداشتن یا گذاشتن چیزی داخل صندوق ها یا سرکشی به آنها در سالن صندوق ها بودند فرشید توکلی هم حسب وظیفه و بر طبق قوانین می بایست در سالن بماند و مراجعین را با صندوق ها تنها نگذارد . هرچند که صاحبان صندوق ها انقدر محتاط بودند که معمولا فرشید نمی فهمد مشغول چه کاری هستند اما بعضی هایشان هم وقعی نمی نهادند و با طیب خاطر و بی خیال محتویات صندوق را نشان می دادند مثل خانم شهرامی و آقای سرابی . طی چند سال گذشته تعداد صندوق های اشغال شده بانک مدام کم و کمتر می شد و حتی در مقطعی ریاست بانک می خواست کلا بخش صندوق امانات را تعطیل کند و این فضا را به بانک اضافه کند اما بعدها از طرف بالا دستور آمد که به علت سرشناس بودن بعضی مشتریان عجالتا از این تصمیم صرفنظر کنند . این اواخر تعداد صندوق هایی که خالی می شدند و تسویه حساب می کردند از مراجعین فرشید بیشتر شده بود و اکثرا هم ورثه ای بودند که با اشتیاق فراوان و با نامه دادگاه و سازمان مالیات چند نفری می آمدند برای تخلیه صندوق پدر و مادر متوفی شده شان .

فرشید توکلی اصلا تصور نمی کرد آن صبح سرد زمستانی اوایل بهمن ماه چنین ماجرای غریبی در انتظارش باشد و حالا انقدر هیجان زده و ترسیده بود که نمی توانست آب دهانش را فرو بدهد .

صندوق های امانات تنها بخشی از بانک بود که در شعاع دید دوربین های مدار بسته امنیتی قرار نداشتند و فرشید همانطور که با ترس به در نیمه باز اتاق صندوق ها نگاه می کرد برای اینکه دوربین مدار بسته پشتش چیزی نبیند نشسته بود و الکی دکمه های کامپیوترش را فشار می داد اما تمام فکرش پیش سکه ای بود که در جیب بغل کت سورمه ای رنگش پنهان کرده بود . سکه را یکبار بیشتر ندیده بود ولی در همان نظر اول فهمیده بود که قیمتی است . علی القاعده حالا فرشید می بایست داخل سالن صندوق ها ایستاده باشد اما با تخطی از قوانین صندوق امانات را با مشتری تنها گذاشته بود و حالا پشت میزش داشت الکی با دکمه های کامپیوتر ور می رفت که شک کسی برانگیخته نشود .  برای اینکه خودش را مشغول نشان بدهد دستش را گذاشت روی دکمه قرمز رنگ و از بلندگوهای بانک صدا بلند شد که : شماره ... یکصد و ... بیست و ... سه ... به باجه هشت ....

یکی از مشتری ها از روی صندلی بلند شد و آمد نشست جلوی پیشخوان باجه هشت و فیش واریزی را به فرشید توکلی نشان داد و فرشید با اینکه تمام فکر و خیالش پیش سکه توی جیب و پیرزن داخل اتاق صندوق های امانات بود کارش را انجام داد . سکه داخل جیب بغل کت سورمه ایش انگار داغ شده بود و داشت قلبش را می سوزاند . با کنجکاوی درست مثل کودکی که می ترسد خوراکی محبوبش را گم کرده باشد دست کرد توی جیبش و سکه را لمس کرد اما جرات نداشت سکه را بیرون بیاورد . سعی می کرد حکاکی های پشت و روی سکه را لمس کند . از انحناء ناقص دور سکه معلوم بود که سکه کار دست انسان است نه ماشین و این حدسش را تایید می کرد که این سکه قدیمی است و قیمتی . فرشید توکلی بارها نام سکه اشرفی را شنیده بود. توی قصه های تاریخی و ماجرا پیدا شدن گنج ها ولی باور نمی کرد ممکن است مردم عادی کوچه و خیابان یکی مثل همین ماهچهره خانم معیری که حالا روی صندلی چرخدارش تنها توی سالن صندوق امانات نشسته است هم ممکن است اشرفی داشته باشند . فرشید با خود می گفت : قیمتش شاید صدها میلیون و بلکه چند میلیارد تومان باشد و ضمن اینکه ذوقی شدید زیر پوستش می دوید نگران تر می شد که اگر او را به جرم قاچاق عتیقه جات جلب کنند چه خاکی باید به سرش بریزد ؟ بعد که بیشتر با خودش فکر کرد بیشتر ترس برش داشت . راستی چطور باید ثابت می کرد که سکه را از جایی پیدا نکرده است ؟ چطور باید ثابت می کرد که سکه را خود ماهچهره خانم به او هدیه داده است و او به زور یا به نیرنگ از او نگرفته است ؟ چطور باید ثابت می کرد که ماهچهره معیری فقط در عوض چند دقیقه تنها ماندن در سالن صندوق های امانات یک سکه اشرفی به او مشتلق داده است ؟

فرشید توکلی در همین عوالم و افکار بود که بانک با صدای مهیبی به خود لرزید . چند تا از ارباب رجوع ها از ترس روی زمین دراز کشیدند و کارمندهای بانک بی اختیار از صندلی هایشان بلند شدند و بانک به یکباره آشوب شد طوری که سرباز مسلح محافظ بانک سراسیمه گلنگدن کلاشینکفش را کشید و با صدا بلند فریاد زد : هیچکس از جاش تکون نخوره .

این وسط تنها کسی که بیشتر از همه ترسیده بود فرشید توکلی بود . او هم مثل سایرین علت این صدای مهیب را نمی دانست اما فهمیده بود که منبع صدا سالن صندوق امانات است و با دیدن دود سیاه رنگی از در نیمه باز سالن صندوق های امانات بیرون می آمد آه از نهادش بلند شد  ...


ادامه دارد ...


دست های تو تصمیم بود ... باید می گرفتم ...

سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 20:20

چقدر دستها به نسبت سایر اعضا و جوارح سهم و سهام بیشتری از زندگی آدم دارند ... مثلن با پاها مقایسه کنید که فقط راه میبرند ... دستها در لمس زندگی ، در زیستن زندگی با ما شریکند ، چشم بسته همه جا را بلدند ، همه چیز را میشناسند ... موقعی که یک عزیزی چشمانمان را از پشت میگیرد با لمس دستها و صورتش او را می شناسند و از این شناختن درست اندازهء ما ذوق میکنند ... وختی داریم یک اس ام اس عاشقانه تایپ می کنیم قبل از ما شهد کلمات را چشیده اند و غرق لذذت شده اند ... وخت نوازش کردن و نوازش شدن ... سیلی خوردن و بغض کردن ... دست زدن برای موفقیت و شادی یک عزیز ... لای موهای کسی رفتن و چون قایق بی لنگر کژ گشتن و مژ گشتن ... وخت گیلاس به زیر گیلاس دیگر کوبیدن پلکانی از میز تا فرش به حرمت رفاقت و کوچکتر بزرگتری ... وخت فندک زدن برای دوست منهدم شده از کج مداری روزگار که دستان لرزان خودش را یارای این کار نیست ... وخت رد کردن پیری یا کودکی از خیابان ... موقعی که توی جاده یک دست به فرمان است و دست دیگر یله روی شانهء همسفر و سلطان جهانم به چنین روز غلام است ... موقع چتر گرفتن روی سر عشق ... وخت بچچه بغل کردن و کالسکه هُل دادن ... موقع گُل یا پوچ بازی کردن و ریسه رفتن ... موقع ریسه بستن برای رجعت مسافرانمان ... هنگام امضای عقدنامه با نگاه زیر زیرکی خیس به چشمان مادر و پدر ... هنگام شمردن پول رانندهء خاور در روز اثاث کشی به منزل نو با هزار امید و آرزو ... موقع بستن کراواتِ پسر را پدر کند داماد ... موقع گرفتن میلهء سرد و بیرحم تابوت عزیزان ... و ...

.

مثل ذهنم پراکنده گفتم ، شما اگر ذهنتان آرام و جمع است می توانید همین فرمان را بگیرید و بشمرید تا بی نهایت ... داستان دستها مفصل است ... دستهای خستهء افسردهء ملایم ... دستهای پیر و چروکیده ... دستهای طفلک زشت از کار زیاد ... دستهای باطراوت گوشتالوی تحریک کننده ... دستهای محکم و باصلابتِ حمایتگر ... دستهای کوچکِ بی پناه ... دستهای چنگ زنندهء حریص ... دستهای دست و دلباز ... اوووووه ... تمامی ندارد ...

.

.

.

پی نوشت :

عنوان ، شعری ست از شمس لنگرودی

.

( تعداد کل: 690 )
<<    1       ...       73       74       75       76       77       ...       87    >>