X
تبلیغات
رایتل

جان و عشق

پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 22:00

چند روز پیش هانا داشت با خودش بازی می کرد  و تو بازیش عاشق  " بن تن " شده بود و تو رویا داشت با " بن تن " ازدواج میکرد بهش یادآوری کردم که  این قول رو به " محمدرضا " پسر عموش هم داده .... و عاشق اون هم هست  چند دقیقه ایی فکر کرد... گفت بابا آدمها نمیتونند عاشق دو نفر باشند؟

گفتم چرا بابا ولی شکلش فرق داره ....

گفت یعنی چی ؟

میخواستم بهش بگم عشق مابین تو با دیگران منحصر به فرده... عشق به شوهرت با عشق به بابات فرق داره ... ولی در نهایت عشقه

برای همین گفتم عشق مثل خمیر بازیته ... شاید هر روز یه چیز متفاوت درست کنی و چیز خاص ولی در نهایت خمیر بازیه


گفتم : تو عاشق " بن تن " هستی عاشق مامان بزرگ و بابا بزرگت هم هستی ... من و مامانت رو هم دوست داری ...ولی هر کسی رو یه جور دوست داری ... یه جور خاص ...رابطه ات با کسی که دوست داری منحصر به فرده ...

ولی انگار طبق معمول موفق نشدم منظورمو بهش بگم ....

کمی فکر کرد و گفت پس فعلا با " بن تن " ازدواج میکنم تا بعد ....و رفت



دیروز با یکی از دوستام ... حرف  میزدیم ...راجع به کمک کردن به حیوانات و اینکه جون یه گربه خیابانی چقدر می ارزه ....

دوستم میگفت :از لحاظ حقوقی فقط رو چیزهایی میشه قیمت گذاشت که مثل و مانندی داشته باشه .... " جان " حالا جان انسان یا حیوان فرقی نمیکنه ... مثل مانند نداره ... یه دونه است برای همین قیمت نداره .....گفت اینکه بی شمار گربه وجود داره دلیل بر بی ارزشی زندگیشون نیست ....هر " جان " برای خودش منحصر به فرده و مانندی نداره


نمیدونم چرا یهو  خیلی بی ربط یاد خاطره هانا افتادم ...


عشق بین آدمها هم دقیقا مثل " جان " آدمها  منحصر به فرده و مثل و مانند نداره برای همین قیمت هم نداره ...... مثل " جان " زیاده ولی هر کدوم منحصر به فرده ... می خواستم به دوستم بگم درست مثل عشق ....ولی چون خیلی بی ربط بود و میدونستم چهار تا فحش نثار میکنه چیزی نگفتم .....


بعد فکر کردم دیدم  " جان " و " عشق " یه شباهت دیگه هم دارند .......


...... اونم اینکه ...



همه لیاقت داشتنش رو دارند ....همه .... همه 




اگه بی ربط بود ببخشید ولی چیزی بود که بهش فکر کرده بودم ....اگه سخته برامون جون کسی یا حیوانی رو بگیریم ... عشقمون رو هم از کسی دریغ نکنیم



در جستجوی مونیکا بلوچی (3)

چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 20:00

+ قسمت اول

+ قسمت دوم


همه آتش ها از گور این آرش ناجی بلند شده بود . در سفر تایلند با منیر خانم آشنا شده بود و طوری از تبحر او تعریف می کرد که آب از دهان هر شنونده ای راه می افتاد . می گفت این زن با دستهایش معجزه می کند . قیمتش هم مناسب است فقط تنها ایرادش اینست که جا ندارد . مکان باید از خود شما باشد .


همان هفته اول که آسانسور خراب شده بود یک چهارشنبه روزی بود . پاگرد طبقه دوم را که پیچیدم صدای پچ پچ مبهمی به گوشم رسید . صدای نجوای آرام یک زن و مرد . صدای مرد تابلو بود . باقرلو صدایش از یک فرسنگی مشخص است اما صدای زن برایم آشنا نبود یعنی مطمئن بودم که مریم نیست . صدای بسته شدن در به گوشم خورد . از جلوی خانه شان رد شدم و به در واحد خودمان رسیدم . کلید را در قفل انداختم و الکی در را باز و بسته کردم اما داخل نشدم . در خانه باقرلو باز شد و دوباره صدای آن زن ناشناس به گوشم خورد .  شنیدم که باقرلو به زن گفت : بفرمایید . حتی صدای شمرده شدن اسکناس ها را هم شنیدم . می دانستم که مریم تا ساعت 7 در موسسه کلاس دارد و حتی مطمئن بودم امروز همان چهارشنبه یک درمیانی است که باقرلو از سایبرتک مرخصی می گیرد تا مثلا برود استخر و آب درمانی برای دیسک کمرش . مردک چاخان گوی خیانتکار . همه تکه های پازل به طرز ناجوری با هم جور شده بودند تا شکی که اینجور وقتها به جان آدم می افتد حقیقت داشته باشد .

در را که با لبخند باز کرد فقط یک شورت تنش بود . فکر کرده بود منیر خانم که البته آن موقع اسمش را نمی دانستم چیزی جا گذاشته است . همچین خوشحال لبخندی هم رو لبش بود که با دیدن چهره غضب آلوده من همانجا ماسید روی صورتش . خجالت نمی کشی ؟ با تعجب گفت : ببخشید الان یه چیزی می پوشم . گفتم : خودت رو به خریت نزن محسن من میدونم اینجا چه خبره . با حالتی دوگانه و مردد از اینکه من واقعا فهمیده ام یا نه دوید توی اتاق خواب و یک پیژامه و رکابی پوشید و بیرون دوید و همانطور که داشت بند تنبانش را سفت می کرد که از باسنش نیفتد نفس نفس زنان پرسید  : چی شده ؟ چه خبره ؟


دو تا تشک روی هم افتاده بود وسط پذیرایی برای اینکه اضافه وزن آقا یک وقت فشار به شکم گنده اش نیاورد . پرده های پذیرایی کشیده شده بود و اتاق نیمه تاریک بود . چند تا شمع خاموش هم کنار تشک ها روی زمین بود و بویی شبیه عود و عنبر هم در فضا به مشام می رسید . گفتم : واقعا خجالت نمی کشی محسن ؟  گفت : چرا آخه ؟ مگه من چیکار کردم ؟

گفتم : موش مرده بازی در نیار خودم صدای زنه رو شنیدم . محسن پرده های پذیرایی را کنار زد و نور خورد توی چشمهایم . بعد هم گفت : به خدا می خواستم بهت بگم . یعنی اول از همه می خواستم بیارمش خونه تو ولی روم نشد . و بعد با لبخندی مصنوعی گفت : این منیر خانوم بود بابا . همون که آرش تعریفش رو کرده بود . یادت نیست ؟


جعفری نژاد دهانش از تعجب باز مانده بود . نمی دانست باید باور کند یا نه . نمی دانست سر کارش گذاشته ایم یا داستان حقیقت دارد . باقرلو با گوشی رفت صفحه اینستاگرام ناجی و عکس دو تایی منیر خانم و ناجی را در تایلند نشانش داد .

بعد هم صفحه فیس بوک خود منیر خانوم را نشانش داد . اینکه منیر خانم یکی از بهترین ماساژورهای ایران است و اگر سابقه آشنایی با ناجی نبود شاید تا یکسال دیگر هم وقت نداشت بیاید و باقرلو را مشت و مال از نوع تایلندی بدهد . باقرلو گفت : ممد به جان عزیزت ! این زن اصلا استاده . یه روغنایی داشت مال خود تایلند . همچین پشتم رو مالید همچین تنم نرم شده بود که باور کن من با این هیکل خشک و قزبیتم می تونستم سرم رو بکنم توی ....نم . به جان ممد با سه جلسه ماساژ اصلا دیسک میسک تموم شد رفت پی کارش .


جعفری نژاد نگاهی به من انداخت و گفت : اوسکولم کردین نه ؟

من و باقرلو گفتیم : نه بابا  . به خدا راست میگم

رو به من پرسید : تو چرا ؟ تو که دیسک نداری .

گفتم : مگه حتما باید دیسک داشته باشم . تو بدت میاد یه همچین زنی بیاد ماساژت بده اونم مفتی ؟

پرسید : مگه مفتی میده ؟ ( ماساژ)

گفتم : نه دیگه من اون یه بار رو مهمون باقرلو بودم به عنوان حق السکوت

جعفری نژاد گفت : شما خالی می بندین . من باورم نمیشه

باقرلو جواب داد : ممد جان ! تو خودت جای من . یه روز کمرت همچین می گیره که نمیتونی تکون بخوری . زنگ میزنی به ناجی بیاد یه کم ماساژت بده اونم میگه چاره کار دست استادشه . این منیر خانوم تو ماساژ کمربند مشکی داره دان هفت . یادته رفته بودیم استخر ناجی ماساژت داد گفتی خستگیم در رفت ؟ فکر کن اگه ناجی جواد نکونام باشه این منیر خانوم تو مایه های لیونل مسی می مونه . تو باشی به زنت میگی یا قضیه رو مخفی می کنی ؟ اصلا زنت باور می کنه یا قبول میکنه یه زن با این شکل و قیافه اساطیری  یه خانوم بلوند  بدون روسری ، نه اینکه از سرش افتاده باشه ها ، کسی که کللن اعتقادی به روسری نداره ، شبیه ملکه های مصر باستان ، سنگی و سرد و عمیقن جذذاب از اون  لامصصصبا با موهای مِش استخونی کوتاه ، سیگار به دست ، از اون بلوندهای شهرآشوب آریزونایی دست به شوهرش بزنه ؟


جعفری نژاد همانطور که چشمانش موذیانه برق می زد گفت : من تا خودم نبینم باورم نمیشه

پیرزاده از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : منم تا خودم ندیدم باور نکردم . حق داری دوستم .

جعفری گفت : پس همه خبر دارن جز من و آقا طیب . اکیپ دارید واسه خودتون ؟ منو بگو دلم خوشه از سوراخ در همه چی رو زیر نظر دارم .

پیرزاده دستش را گذاشت روی شانه جعفری نژاد و گفت : این هفته من نوبتمو رو میدم بهت . غصه پولش رو هم نخور .

من و باقرلو همزمان گفتیم : برو بابا باقالی . تو ور دار پول تعمیر آسانسور رو بیار نمی خواد فردین بازی در بیاری .

جعفری نژاد گفت : آخه گناه نداره ؟ نامحرمه خب

و پیرزاده هم گفت : توی رساله هم نوشته . اگه به قصد لذت باشه حرومه ولی اگر هدفت درمانی باشه چه اشکالی داره ؟

باقرلو هم با خنده گفت : آره ممد جون سعی کن . هدفت درمانی باشه


همین دیگه . یک قرار مردانه با هم گذاشتیم که اولا پیرزاده جلوی دهنش را بگیرد و آقا طیب بویی از ماجرا نبرد و دست زیاد نشود تا آمدن منیر خانم مثل نویسنده مهمان جمعه هفتگ  نشود که هر شش هفته یکبار نوبت به ما برسد و دوم اینکه از منیر خانم خواهش کنیم که دیگر توی راه پله سیگار روشن نکند و شهر آشوبی به راه نیاندازد .



پایان ....




بلوند آریزونایی شهرآشوب تنهای تنها

سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 20:20

اساسن شهرآشوبی یک امر زنانه است ! شما به غیر از جُرج کلونی مرد دیگری سراغ دارید که شهرآشوب باشد ؟! تازه همان کلونی نکبت را هم خداییش من نمی فهمم مادر پدرش سر نماز چه دعایی کرده اند که بخت و اقبالش چنین شده وگرنه هر چی دققت میکنم چیز چشم گیر و دندان گیری ! توش نمی بینم ... مردها تنها راهشان برای شهرآشوبی عربده است ! اما نسوان خدایگان این فقره اند به اشکال و انحاء گونه گون و متنوع ! ... از چرخنده و بهاره رهنما بگیر تا همین گلشیفتهء خودمان ! ... حالا اینها که آدم معروفند و انگشت توو دماغ کردنشان هم از مصادیق شهرآشوبی به حساب می آید ! نسوان عادی و مامولی ! هم صرف نظر از قد و بالا و بر و رو ، برایشان عینهو آب خوردن است فتتانیت ! ...

.

دیشب ترافیک همّت عجیب غیرعادی بود ... قفل اندر قفل ... حوالی ملاصدرا شانه به شانه شدم با یک ریوی سفید ... چن متر مانده تا کاملن شانه به شانه شدن ، زمانی که هنوز راننده را نمی دیدم ، اول توجهم به خود ماشین جلب شد ... کثیف بود و چن جاش خورده بود ، شیشهء سمت راننده هم پایین بود ، جسارتن اینجور وختها ، بابت آن خوردگی ها ، اولین چیزی که به ذهن خطور میکند خانم بودن راننده است ! ... اما نمی دانم چرا یک حسسی بهم میگفت راننده مرد است و از این کله خرهای قالتاقِ خوش دست فرمانِ پدسسگ که خیابانهای شهر قلمروشان است ، شاید خوردگی ها یک جوری بودند ، شاید هم بخاطر کثیفی ماشین ، نمی دانم ...

.

جلوتر که رفتم دیدم راننده یک خانم بلوند است بدون روسری ، نه اینکه از سرش افتاده باشد ها ، کللن اعتقادی به روسری نداشت ... زیبا بود اما لطیف نبود ... شبیه ملکه های مصر باستان بود ، سنگی و سرد و عمیقن جذذاب ... حدودن سی و پنج ساله ( از آنها که رستاک حلاج ، ورژن سی ساله شان را به کهنه شراب تشبیه میکند ! از آن لامصصصب ها ) با موهای مِش استخوانی کوتاه شبیه دخترک فیلم حرفه ای ، که آخر نفهمیدیم لئون درست است یا حرفه ای ... دستی که گوشی توش بود را نصفه نیمه گرفته بود به فرمان و آرنج دست دیگرش با سیگار یله شده بود بیرون ... شیشه پایین بود در آن سرما و صدای ضبطش نسبتن زیاد بود با یک موزیک کانتری مانند ... انگار که داشت توو یک جادهء بیابانی وسط آریزونا تنهای تنها رانندگی میکرد ... اسم را همینطوری الکی گفتم ها ، اصلن نمی دانم آریزونا وسط دارد یا نه ! ...

.

گشتالت اینهایی که عرض کردم را تصور کنید ، اگر من توانسته باشم خوب تصویرسازی کنم و شما هم خوب تصور کرده باشید قطعن حق میدهید به ماشین ها و راننده های آنجا و آن لحظه از همت که محو شهرآشوبی بلوند آریزونایی شده باشند ، انقد که توو همان ترافیک قفلی هم هر لحظه بیم تصادفات جرحی برود ! ... صدای موزیک کانتری و دود سیگار و مِش استخوانی لئونی در هم آمیخته شده بودند و حاصلش شده بود جارویی غول پیکر که ماشینها و راننده های همّت را می شکافت و جارو میکرد و از جلوی ماشین بلوند آریزونایی میزد کنار ، می ریخت دور اصلن ... و راه ملکه را باز میکرد که از آنجا به بعد همّت را تنهای تنها رانندگی کند ...

متوقع: چشم دارنده به وقوع چیزی

دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 19:01

پرتوقع بودن با متوقع بودن فرق دارد؟ خودم فکر می کنم فرق دارد.... بالاخره هرکس توقعاتی دارد و دلش می خواهد یک نفر آنها برآورده کند... آن یک نفر هم بسته به آن شرایط فرق می کند صد در صد... خودم شخصا توقع دارم وقتی وارد یک سوپرمارکت یا فروشگاه می شوم و درباره ی یک محصول سوال می پرسم، طرف من را آدم حساب کند و  نگاهش را از تلویزیون چهارده اینچ روی سقف بیاورد پایین و درست و حسابی جوابم را بدهد.... این نشان می دهد که من پرتوقعم ؟ نه .. فکر نکنم....

یا اگر سر صبح دارم از پیاده رو رد می شوم و مغازه دارها تک تک کرکره ها را داده اند بالا و شلنگ به دست در حال آبپاشی جلوی دکانشان هستند، مسلم است که توقع دارم سر شلنگ را کنار بکشند تا من رد بشوم نه اینکه به شالاپ شلوپشان ادامه بدهند و من به جای شلنگ مجبور به تغییر مسیر بشوم.... از این مثلا ها زیاد است... از همین ها که بضی می گذارند به پای پرتوقع بودن.... از توقع اینکه یک دوست جواب پیغام ات را بدهد وقتی می بینی بیست و چهار ساعت آنلاین است تا توقع تشکر بعد از سفره ی شام... از توقع دیدن روی خوش از میزبان وقتی خودش به اصرار دعوتت کرده تا به خانه اش بروی تا توقع عافیت باشه ی بعد از حمام....

خیلی زیادند... خیلی .... ولی انگار در این فقره هم اگر بی خیال سر کنی زندگی بی دغدغه تری داری ... اگر بزنی کوچه ی علی چپ و تک تک توقعاتت را فراموش کنی هم خودت راحت تری هم اطرافیانت اینقدر محکم برچسب پرتوقع بودن را به پیشانی ات نمی زنند که دردت بگیرد.... از من گفتن " به روی خودت نیار " .... فقط این را یادت باشد که وقتی تو قرار نیست از طرف مقابلت توقع توجه و دلداری و همدردی و این حرفا داشته باشی، او هم نباید به توقعاتش از تو برسد ...

چه زندگی کوفتی و مسخره ای می شود... خدا خودش رحم کند... 



فصلی که بی حساب، "نمی رود"!!

یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 20:00

دیدی دخترک؟! نگفتم؟!

امسال هم شد همان حکایت هر ساله!

نا غافل چشمم افتاد به دل آشوبه ی آسمان، به خاکستری ِ ابرها، به اختلاط زرد و نارنجی ِ برگ ها کف ِ شهر! خموری ِ صدای پرنده ها مستم کرد، سَرَم گرم شد به پاییز، به عاشقیت، به چشمات. آنقدر ماسیدم به خواستنت، اصلن نفهمیدم پاییز کی بساطش را جمع کرد و رفت. پاییز رفت. من ماندم و پاییز ِ مدام ِ دل دادنم و پرونده ی مفتوح عاشقانه ها و پرنده ی نگات که یک لحظه از پیش چشمام جُم نمی خورد و با من کوچ می کند به فصل ها. آخ و امان از این پرستوی نگات!


یادم هست قبل ترها، یعنی قبل ِ شما، دو تاچیز بود بیشتر حالم را خراب می کرد از ما بقی: پنجره ای که رو به دیوار باز می شد و روزی که به تکرار آغاز. دروغ چرا؟! بعد تو خیلی چیزها عوض شد، خیلی معادلات به هم ریخت. آمدی شدی آشوب معادلات اصلن. یکیش همین تکرار! همین تکرار ِ شیدایی ِ روزهام که پیچیده به پیچش موهات، همین تکرار خوب ِ تماشای حالت ِ چشمات، همین خواستن های نرم نرمی که راه می روند روی پاهات، همین تکرار ِ طعم سرخی ِل...!! بگذریم، بی خیال، هیهاااات. از این همه تکرار لعنتی، که تکراری نمی شوند انگار، هیهات. 


دیدی دخترک؟! نگفتم؟!

امسال هم شد همان حکایت هر ساله!

پاییز آمد و رفت و عاشقیت ماند به من و من ماندم به فصلی که رفت. منی که معنای عاشقیت برایم همین جوجه هاییست که آخر هر پاییز از ترس ِ حرام شدن لذت تماشای بالهای پرستوی نگات، نمی شمارم...

شنبه 6 دی 1393 ساعت 22:49

حدود یک ماه پیش بود با همکارم نشسته بودیم حرف می زدیم که یک نفر آمد به سمتمان و بنا گذاشت تعریف کردن بلاهایی که در دو سه روز گذشته بر سرش آمده،که راننده ماشین سنگین است و تصادف کرده و و ماشینش پارکینگ است و هر چه داشته خرج کرده و مفلس شده و پول می خواهد که برگردد ولایتشان و قسم و آیه که پس می دهم،توی چشم هاش نگاه کردم.دم خروس هاش فراوان بود. گفتم دروغ می گی ، باز شروع کرد و روضه خواند و قصه گفت .عجیب بود یک و هشتاد قد داشت .هیکل درشت و شکم گنده ،بهش  می آمد راننده باشد.اگر زور گیر بود همه هستیمان را می برد.اگر چک می زد یک هفته می خوابیدم.قسم می خورد التماس می کرد،در آوردم سی تومن بهش دادم،خواست دستم را ببوسد.گریه هم کرد.اشکش هم ریخت.به همه چیزش قسم خورد پس می دهد. با التماس شماره کارتم را گرفت .گفتم پول مهم نیست اما اگر پس بدهی به اعتماد من ارزش گذاشته ایی و همینطور خوش بین و زود باور می مانم.رفت.دوستم پرسید می ریزه پولو .گفتم نه.یک صدم درصد راست می گفت.گفت پس چرا بهش پول دادی؟گفتم اگر نمی دادم همان درصد ناچیز شب نمی گذاشت بخوابم.

طبق معمول از هپی اندینگ خبری نیست.یک ماه گذشت.خبری نیست.من تعجب نکرده ام.ترجیح می دهم خوش بین و زود باور بمانم.تجربه ی عکسش را هم داشته ام.وقتی پول را ندادم و فکر و خیال خیلی اذیتم کرد.نظر شما چیست.اینطور وقت ها چکار می کنید؟

نصیحت نکنید.

جمعه 5 دی 1393 ساعت 21:32

مهمان این جمعه هفتگ تیراژه عزیز نویسنده وبلاگ کافه تیراژه است :


ساعت 9 صبح موبایلم زنگ میخورد، "سلام آقای کاف"


صدای زنانه ای میگوید : "سلام، رویا خانم؟

"من تیراژه ام، دخترشون، شما؟

ظهر یکی از روزهای زمستانی سال 74 بود. یکی از جمعه های یکی در میانی که پیش مامان میرفتم. آن سالها خیلی از خوراکی ها برای من ممنوع بود. بستنی زمستانی هم یکیشان. مامان میدانست برایم خوب نیست اما دوری کار خودش را کرده بود و کم پیش میامد مقابل اصرار من مقاومت کند. بستنی زمستانی در دست با مامان به خانه اش میرفتیم که آقای کاف را از دور دیدم. آقای کاف یکی از دوستان دور بابا بود که گهگداری وقتی بابا من را به جلسات دوستانه - کاری اش میبرد میدیدمش. مرد آرام، کم حرف و جدی ای که وقتهایی که حوصله ام از گفتگوی طولانی بابا با همکارهایش سر میرفت و از کتاب خواندن هم خسته میشدم پیپش را میگذاشت کنج لبش و کاغذ و خودکاری از کیفش بیرون میاورد که برایش نقاشی بکشم. دوستش داشتم اما آن روز اصلا از دیدنش خوشحال نشدم.

بابا همیشه نگران بود که یک روز مامان من را ببرد و دیگر نیاورد. شماره ی همه ی دوستان مامان را داشت. همه چیز را میپرسید و چک میکرد. کجا رفتیم؟ با کی؟ چه ساعتی؟ چی خوردیم؟ کی برگشتیم؟ محال بود بشود چیزی را به بابا دروغ گفت یا ازش پنهان کرد. همیشه ی خدا هم یکی از دوستانش موقع رفتن به فلان جا اتفاقی من و مامان را در خیابان میدید یا خانه اش همان حوالی بود.گاهی وقتها هم که مامان من را یکی دو ساعت دیرتر برمیگرداند بابا را با سگرمه های درهم و سیگار بر لب میدیدم که دارد در حیاط قدم میزند و چند ساعتی طول میکشید تا بشود همان بابای مهربان همیشگی. آن روز هم وقتی آقای کاف را دیدم فکر کردم این بار نوبت نگهبانی ایشان بوده و با توجه به بستنی زمستانی ای که در دستم بود و لب و چانه ی کاکائویی و باقی خرید های ممنوعه که در کیسه ی خرید شفاف مامان دیده میشد شک نداشتم که وقتی پیش بابا برگردم چند ساعتی بدخلق و عصبانی خواهد بود.

در همین افکار بودم که آقای کاف نزدیک آمد و در کمال تعجب دیدم با مامان احوالپرسی کرد و به من دست داد. کمی مکث کرد و بعد زود خداحافظی کرد و رفت. شب بابا مهربان بود و همه چیز هم آرام.اما دیگرهیچ وقت آقای کاف را ندیدم. نه در جلسات بابا و نه با مامان. سراغش را هم نگرفتم. اما بعدها یعنی زمان نوجوانی و حتی تا همین چند سال پیش وقتی موقع نقاشی کشیدن با خودکار یا رفتن به همان محله هایی که جلسات بابا بود یادش میافتادم چیزی شبیه داستان هملت شکسپیر در ذهنم میامد و البته زود هم میرفت. تا اینکه دو سه ماه پیش اتفاقی دیدمش. نیم ساعتی گذشت تا هر دو بفهمیم چرا چهره هایمان برای هم آشناست. پیر شده بود اما هنوز همانطور شیک و اتو کشیده و البته با پیپ روشنی در دست.

از مامان و بابا پرسید و از خودش گفت..آن سالها همسرش بعد از جدایی با دختر پنج ساله اش به خارج رفته بوده و آقای کاف هم خانه ی قدیمی اش را فروخته و ساکن چند بلوک آن طرفتر از بلوک خانه ی مامان شده و سرگرم بوده به کار و زندگی در تنهایی که یک روز مامان را در دورهمی های ساکنین اکباتان میبیند و دلبسته اش میشود. از همسایه ای که دوست مشترکشان بوده پرس و جو میکند و میفهمد مامان خانم کارمندی است که دو هفته یک بار دختر کوچولویش پیشش است. همان همسایه گفته بود که آدمی نیست که راحت بتونی پا پیش بذاری اما این را هم گفته بود که اگر به دل دخترش نشستی دل خودش رو هم بُردی! آقای کاف هم که به مرور با ساعت رفت و آمد مامان بیشتر آشنا شده آن روز از صبح همان حوالی منتظر مانده بوده که رویا خانم و دختر کوچولویش برسند و اتفاقی! ببیندشان و به بهانه ی هم مسیر بودن تا جلوی بلوک قدم بزنند و موقع خداحافظی عروسکی که دیروز همینطوری! خریده بوده را به دختر کوچولو بدهد و این بشود بهانه ای برای دیدارها و صحبت های بعدی و الی آخر اما وقتی من را دست در دست رویا خانم دیده همه چیز بهم ریخته.. و بعد کم کم از شغل قبلی اش کناره گرفته و از آن خانه هم میرود.

پرسیدم "چرا؟ چون با بابا دوست بودید؟" گفت "نه، آن موقع دو سه سالی بیشتر از آشنایی من با پدرت نمیگذشت اما تا جایی که فهمیدم مادرت هفت هشت سالی بود که به تنهایی ساکن اکباتان شده بود." گفتم "پس چرا؟" گفت " وقتی نزدیک اومدم چشمهات خیره به من بود، توی چشمهات ترس دیدم، به نظرم اومد ترس از اومدن مرد دیگه ای و از دست رفتن امیدت به زندگی مشترک دوباره ی پدر و مادرته" من به ندرت چنین چیزی به ذهنم میرسید شاید فقط گاهی به عنوان یه خیالبافی ساده ی کودکانه. میخواستم بگویم اشتباه کردید آقای کاف اما حرمت احترامی که به نگاه آن دختربچه گذاشته بود را نگه داشتم. سرم را نزدیک بردم و گفتم "هنوز هم دیر نشده" خندید و گفت "بیست سال گذشته تیراژه، اما تو باید نقاش میشدی، چرا نرفتی این رشته؟"

دیروز صبح متوجه شدم که آقای کاف برای همیشه رفته. به مراسم خاکسپاری اش نمیروم، دوست دارم توی خانه بنشینم و به این فکر کنم که اگر آن روز بستنی زمستانی در دستم نبود چه میشد، شاید الان گریه کنان داشتم با مادرم جر و بحث میکردم سر کت و دامن مشکی یا تعداد دیس های خرمای مراسم یا چه میدانم فلان کار. ظهر دیروز که دوستم برای مهمانی هفتگ دعوتم کرد چند مطلب به ذهنم رسید که بنویسم اما تمام روز حس و حالم بهم ریخته بود و مطالب جمع بندی نمیشد، فرهنگسرا رفتم، شب دوستانم را دعوت کردم، توی وایبر و اینستا و فیس بوک چرخیدم اما حس مبهمی داشتم. حالا آرام ترم. انگار باید از آقای کاف به کسی میگفتم، جایی مینوشتم..



حق مسلَم ...

پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 21:43

نمیدونم قبلا راجع به این موضوع صحبت کردم یا نه .... 


ادم روشنفکر کسی که به حقوق اطرافیانش احترام بزاره.....


حقوق هم گمونم جمع حق باشه ... و وقتی کسی از حق خودش استفاده میکنه هیچ منتی سر هیچ کس نیست مثل حق استفاده من از وسایل شخصیم......

شما وقتی من از مبایلم استفاده میکنم احساس فرهیختگی نمیکنید ... یا مواقعی که با من دعواتون میشه نمگید  " تقصیر منه که گذاشتم اون روز با مبایلت حرف بزنی ...."

و یا  دیگران شما تشویق نمیکنند به اینکه افرین افرین که گذاشتی آرش با مبایل خودش حرف بزنه ....

خیلی احمقانه به نظر میاد ....

چون این حق منه که با مبایلی که خودم از پول خودم خریدم حرف بزنم ..... 


البته حقوق دیگری هم وجود داره و چون کلمه حق پشت اون هست باید مثل مثال بالا باهاش برخورد بشه ...


مثل ...

حق معاشرت همسرتون با دوستان غیر همجنسش 

حق داشتن مسائل و راز و پسورد همسر

 حق کشیدن سیگار ویا مشروب خوردن  همسر

حق رفتن سر کار و کسب درامد

حق بازی کردن بچه ها حتی زمانی که شما حوصله ندارید

حق نگفتن بعضی از موضوع ها که سلاح نمیدونه همسرتون بهتون بگه ...

حق مهمونی گرفتن همسایه تا نصفه شب ....

حق داشتن پاسپورت

حق طلاق خانمها

حق داشتن  نگاه متفاوت در مورد یک موضوع ....

حق مخالفت

حق رفت و امد نکردن  با خانواده شما در صورت سلاح دید ...

و خیلی از حقوق دیگه ....


خب یه دسته از آدمها هستند که  معتقد به این حقوق نیستید و قبول ندارند ... . خیلی هم خوب ... دمتون هم گرم




دسته ایی دیگه از آدمها  کسانی هستند که از این حقوق دم میزنند ... و دائم تو جلسات مختلف دیگران و کسانی که این گونه نیستن ارشاد میکنند ... 

و احساس خوبی بهشون دست میده که اینطوریند .... خب طرف داره از حقوق خودش استفاده میکنه ما چرا احساس فرهیختگی میکنیم ... چرا به ما میگن روشنفکر و تشکر میکنیم

این دسته ادمها احتمالا وقتی  با طرف مقابلشون  به مشکل میخورند و طرف بدی بهشون میکنه یا اونا تصور میکنند طرف بدی کرده تک تک این حقوق میکوبند تو سر طرف مقابل ... و جلوی این حقوق سد میکنند


این دسته آدمها از گروه اول بسیار خطرناک ترند و زندگی باهاشون بسیار سختتر ... 



اگه حتی تو دلتون و در اعماق وجودتون این طوری هستیم و وقتی با کسی حرفمون  میشه حقوق که ادعا کردیم بهش معتقدیم سلب میکنیم یا دوست داریم سلب کنیم رومون نمیشه ...یا اگه چون اینطور هستیم و به حقوق دیگران احترام میزاریم برای خودمون  شخصیت و امتیاز ساختیم ...


مثل مثال مبایل بالا احمقیم


یا به حقوقی که برای دیگران قائلیم در هر شرایط پایبد باشیم یا اگه سخته برامون  بریم تو دسته اول ...


این جوری حداقل شفافی ایم 






+ چنس چوب به هر چیزی ترجیح میدم ... دوست دارم کف آپارتمان  پارکت چوبی باشه ....






( تعداد کل: 653 )
<<    1       ...       74       75       76       77       78       ...       82    >>