X
تبلیغات
رایتل

اوزوموزدن چیخماخ !

سه‌شنبه 25 آذر 1393 ساعت 20:20

عباس آقا همسایهء چن تا محله آنورتر ساختمان هفتگ و از رفقای قدیمی عهد شباب و کتاب ماست ، تپل و کچل و بامعرفت است ، در یک آموزشگاه IT مدیر آموزش است اما خودش تکنولوژی گریز است ، آخرین سد سدید و آخرین مرد مقاوم بود در فقرهء گوشی هوشمند و تبلت و اینها که قرنهای متمادی صوفی صفت یک گوشه نشسته بود با یازده دو صفر ماستش را میخورد اما انقد یک تنه رفتم روی مُخ اش که آخرالامر سپر بینداخت و تسلیم همی شد ! ... دیروز در پروسهء انتقال سیمکارت و کانتکت هاش اتفاقات فان ی افتاد که در نهایت کللهم اجمعین شماره های سیم کارت و گوشی قبلی ش پرید و به گاه رفت ! ... دیشب نشسته بودم از توی گوشی خودم شماره های دوستان مشترکمان را در می آوردم و روی کاغذ می نوشتم براش ... دوستانِ توی گوشی آدم همیشه یک اسم هستند و به شماره شان کاری نداریم و وختی زنگ میزنند و اسمشان می افتد روی صفحهء گوشی مان هم حتتا حروف اسمشان را نمی خوانیم ، چون به مرور زمان هرکدام تبدیل به یک شمایل و لوگو میشوند توی ذهنمان لذا تا حالا به اعداد و ارقام شماره های دوستانم اصلن دققت نکرده بودم ، جالب بود ... خیلی رُندها ، نسبتن رُندها ، چپرچلاق ها و غیر قابل حفظ کردن ها ، کُد یک و دویی ها ، شهرستانی ها ، ایرانسل ها ، تالیاها ، رایتل ها ، دو سه شماره دارها ... یکجور حس جالبی بود ، انگار تمام این قدیمی ها را دوباره داشتم میشناختم در مکاشفه ای تازه و هیجان انگیز ... کشف پوست تو از نو ، آدمهای جدید ، رفقای جدید ... 

.

مادربزرگم خدابیامرز یک اصطلاحی داشت به معنی از خود در آمدن ... فارسی ش میشود توو مایه های از خود بیخود شدن ... دیشب انگار از خودم در آمده بودم و از یک زاویهء تاحالا ندیده به تماشای آدمهایی نشسته بودم که آنها هم از خودشان در آمده بودند و در تقاطع یک چهارراه شلوغی که هیچکداممان تا حالا آنجا نبودیم داشتیم برای اولین بار هم را ملاقات میکردیم ... البته این احساس خیلی شخصی ست و شاید به نظر خیلی هاتان اغراق شده و مسخره بیاید که تا حددی هم حق دارید ولی خوب بود دیگر ... برای من خوب بود ، جالب بود ... کللن توو همه چیز شدیدن لازم داریم این از خود در آمدن را ... توو کار ... تو زندگی ... توو زناشویی ... توو رفاقت ... اصلن شما ببینید هرجای دنیا ابداع و اختراع جدیدی شده که زندگی انسانها را تحت تاثیر قرار داده نتیجهء این بوده که یک نابغه ای یک نیازی را حس کرده و بعد از خودش درآمده ، یک جور دیگر نگاه کرده ، یک جوری که تا قبل از او هیچکس آنطور نگاه نکرده بوده ، بعد نشسته ( یا واستاده ! ) برای آن نیاز یک راه حل جدید ابداع و اختراع کرده و ترکانده ! ... به نظرم باید تلاش کنیم بیشتر خودمان را در موقعیت از خود در آمدن قرار بدهیم !

.

آرشیو

دوشنبه 24 آذر 1393 ساعت 20:08

آقا یک سوال....  شما با عکساتون چی کار می کنین؟

چند سال پیش با کلی ذوق نشستم یک درایو کامپیوتر رو اختصاص دادم به عکس ها.... یک سری فولدر درست کردم و هر عکسی رو ریختم توی فولدر مخصوص خودش.... سفر... عروسیها... kids..... family .... عید .... friends .... تولد ها و .... داخل هر کدوم باز یه عالمه فولدر دیگه مثلا عید 91 / عید 92 و اینجوری... این تقسیم بندی ها برای همون چند سال پیش خوب جواب می داد. چون فقط یک دوربین کامپکت کوچیک داشتیم و فقط مناسبت ها و سفرها با خودمون می بردیم و عکس می گرفتیم.... ولی حالا با وجود دوتا گوشی و یک دوربین تقریبا حرفه ای در ماه کلی عکس ایجاد میشه که دیگه یه درایو و دوتا درایو جوابشو نمی ده.... تقریبا هر درایوی که باز می کنم توش چند تا فولدر عکس هست...و چون دیگه اون نظمه به هم خورده برای هر فولدر مجبورم سه متر اسم بزارم .. مثلا خونه ی سارا تاریخ فلان که فلانی هم بود.... یا سفر شمال با فلانی در تاریخ فلان... خنده دار شده...  یه بار تصمیم گرفتم بعضی عکس ها رو رایت کنم روی دی وی دی و بعدش دیلیت کنم.... خب یه بدی داشت اونم اینکه وقتی یه عکس از توش می خوای باید بری بگردی اون دی وی دی رو پیدا کنی که خیلی مصیبته.... و تقریبا به مرور زمان کلا اون سری عکس های رایت شده فراموش شدن.... من دوست دارم یه وقتایی بشینم و همین جوری عکسا رو مرور کنم.... 

راه دوم هم چاپه. واقعا هم لذت بخشه داشتن ورژن کاغذی و قابل لمس عکس ها.... چند باری هم این کار رو کردم و توی آلبوم گذاشتم. یه کم هزینه و یه کم بیشتر حوصله می خواد....

عکس ها رو می گیرم برای بعدها.... برای خیلی بعدها.... حالا اینکه اون بعد ها کجا قراره دنبالشون بگردم نمی دونم... قراره خوشحالم کنن یا ناراحت باز نمی دونم ... اینکه چند تا هارد اکسترنال رو قراره پرکنم و یه جایی توی یه جعبه ای نگه دارم رو هم نمی دونم.... اصلا همون بعدها دوست دارم نگاشون کنم؟ تکلیف این همه شمع تولد فوت کردن ها و کنار عروس و داماد ایستادن و شب یلدا ها و نوروزها و دور همی ها چی می شه؟ واقعا می ریم سراغشون؟ دوسشون داریم؟ یا الکی داریم براشون درایو خرج می کینم ... نمی دونم... ولی خب همیشه دلم می سوزه برای اون عکسایی که توی موبایلم تلنبار شده بود و یه دزد آشغال گوشیمو برد.... کاش بمیره اون دزده.... عکسای آخرین عید کنار بابا.... هرچند که دزده حدس نمی زده که یه نفر عکسای موبایلشو از فروردین تا تیر خالی نکرده نباشه .... ولی باز دلم می خواد بمیره .....


یه سوال ....شما با عکساتون چی کار می کنین؟

یک و چند دهم ریشتر...

یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 20:00

نیش خوردگان تاریخ دو دسته اند. جماعتی که از سوراخ ِ جهالتشان نیش می خورند و آنهایی که از سوراخ ِ ساده دلی اشان. از قضا این دو تا سوراخ از حفره های بینی به هم نزدیکترند. البت یک سری سوراخ دیگر هم هست که احتمال نیش خوردن، دور و برشان هست لیکن بی گمان این دوتا استراتژیک ترند.


الغرض؛


این آقای همسایه ی طبقه ی سوم ِ ما از جماعت دسته ی دوم است. چند روز پیش آمده بود پایین، نشسته بود با حال خراب چای می خورد و گلایه می کرد. می گفت: "آقا اصلن من ترسو! خوب شد؟ بله من از زلزله مث سگ میترسم! بزرگترین کابوس زندگیم زلزله است، انسان باشید خب! شایعه می سازید در حد لالیگا؟! با مستندات شهرداری و اطلاعات علمی-ژئوفیزیکی که چی ؟! روان پریش و روان نژند شاخ و دم که ندارد! خدا از سر تخصیراتتان نگذرد بابت این دو شبی که نتوانستم لخت بخوابم! چرا می خندی؟! خب شَل و پَل معمولی بهتر از شَل و پَل کون برهنه است! نیست؟! کی دوست دارد سگهای زنده یاب وختی پیداش کردند از چیزش بگیرند بکشند بیرون!!"

خلاصه که دل پر دردی داشت. خواستم بگویم خیالت تخت عزیز من، سگ های زنده یاب که همینطوری الکی نیستند. کلی آموزش دیده اند. سر ِ کلی کلاس نشسته اند، مثل بچه ی آدم. آنقدر فهمشان می شود که 100 و خرده ای کیلو هیکل را از نیم سیر معامله نکشند بیرون. حکمن عقلشان می رسد که این ریختی هم معامله حرام می شود، هم هیکل. اما خب ملاحظه ی احساسات رقیقش را کردم و نگفتم و آقای  همسایه هم چایش را خورد و رفت. 


دو ساعت بعد خیلی خوشحال و راضی آمد جلوی درب آپارتمان گوشی موبایلش را گرفت جلوی دماغم و گفت: امان از تکنولوژی. این گوشی ِ ما یک چیزی دارد به اسم استور، تو مایه های همون بقالی ِ خودمون. فقط عوض تخم مرغ و شَپَل و دوغ ِ گرینه توش برنامه هست و اپلیکیشن و اینا. رفتم گشتم توش یه نرم افزار راهنمای زلزله پیدا کردم. می ریزی رو گوشی بعد گوشی رو میذاری رو میز و صندلی و زمین یا بغل تخت خوابت اونوخت به محض کوچکترین لرزه ای برات کلی پیغام ِ کلیدی و راهنمای حیاتی لیست می کنه. از قدرت زلزله و مکان دقیقش بگیییییر تا مکان یابی ِ بهترین نقطه ی خانه برای پناه گرفتن و حتی پیشنهاد مناسب ترین پوشش واسه اونایی که مثل من لخت می خوابن و می خوان فرار کنن!! خلاصه خیلی مَرده به جان مولااااا...

این ها را رگباری گفت و به روح درگذشتگان و اموات تولید کنندگان این برنامه های این طووور کاربردی شادباشی فرستاد و خداحافظی کرد و پله ها را هن هن کنان رفت بالا در حالی که می شد به وضوح صدای ندای درونش را توی راه پله ها شنید که با رضایت از خواب راحت امشبش خبر می داد.


نیمه های همان شب با سر و صدایی مهیب از خواب بیدار شدم. دویدم پای پنجره و نگاهی کردم. چند ثانیه بعد یکی با مشت و لگد در را می کوبید. اینبار دویدم سمت در. آقای همسایه ی طبقه سوم بود. بالا تنه اش لخت بود و پایین تنه را با یک پارچه ی خوش طرح و نقش ِحریر پوشانده بود. یک کلام گفت "زلزله" و دوید سمت راه پله ها.

داد زدم: زلزله کجا بود آقااا. این چه بساطیه نصف شبی؟!

از توی راه پله ها سرک کشید و گفت: پس این سر و صداها چیه خره. این لرزیدن شیشه ها. مگه کوری؟ مگه کری؟

گفتم: نه کورم نه کر. تیرآهن خالی می کنن. اونجا، تو کوچه، احتمالن حساسیت نرم افزار روی گوشیت رو گذاشتی تا بیخ ِ بیخ... در ضمن شلوارک جدید مبارک شازده!

ایستاد. چند ثانیه به شیشه های راه پله زل زد. بعد نگاهی به من کرد، بعد سر و وضع خودش را ورانداز کرد، پارچه ی حریر دور کمرش را دو دستی چسبید واین بار بدون خداحافظی پله ها را هن هن کنان رفت بالا در حالی که چوب پرده ی آویزان به پارچه ی حریر، روی زمین لِخ و لِخ کشیده می شد و می شد به وضوح صدای ندای درونش را توی راه پله ها شنید که می گفت: یزیدتووووو، کاش لااقل پتو سبزه رو می پیچیدم دورم جان مولااا....

مرسدس

شنبه 22 آذر 1393 ساعت 21:49

به دویست و سی سورمه ایی می گفتن آدم خراب کن،ماشین اطلاعاتی جماعت بود.تشریفات.تو که پیاده می شدی و راننده که در رو می بست،خراب بودم.تا در خونتونو ببندن دوتا گل جلو بودیم.

پشت بند اون لبخند نیم بند تمام چهارم دبیرستان،راس ساعت شیش ونیم تو ایستگاه شرکت واحد روبروی خونتون بودم .با کاغذ تا خورده و رنگ و رو رفته ایی که روش نوشته بودم: نشود فاش کسی آنچه میان من و توست،تا اشارات نظر نامه رسان من و توست،گوش کن با لب خاموش سخن می گویم،پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست.شعرو از توی کتاب سیاه مشق داداشم نوشته بودم،شکیلا هم می خوند.کاغذ پاره موند تو دستم.

پشت بند همون لبخند نیم بند که در مغازه جمشید وقت نقد کردن کیک و نوشابه زدی و خداوکیل آخرشم نفهمیدم با من بودی یا با میتی شاتیله ی صغری خانم.

تمام سال چهارم کتاب و بستیم و تیغی زدیم سر کیک و نوشابه ،یعنی یک بار به زور برف و بارون نیومدی توی بالکن رخت شسته ها رو جمع کنی.

سال اول رتبم شد هفتاد هزار،دعوت شدم نوجوانان اکباتان بازی کنم.اگر لبخند رو با من بودی علی کریمی بودم الان.چن سالشه این بچه؟

جمعه 21 آذر 1393 ساعت 21:37

مهمان این هفته هفتگ

آقای آرش ناجی است ....

ایشان درزمینه شعر کوتاه فعالیت دارند...و با  وبلاگ  " میرزا قلمدون " از قدیمی های دنیای وبلاگ هستند . 






سلام نازنین


حاصل آنهمه کنکاش در نبودن ها ی تو  ، سرابی بود که با تمام تخیلات شاعرانه هم نمی شود به قدر ته استکانی

رفع عطش کرد . بی تو همنشین در و دیوار این خانه شده ام


در و دیوار های این خانه

حتی به مهمان ها هم حسادت می کنند

وقتی که نیستی


همه چیز سر جای خودش است ، درست مثل روز اول ، فقط آینه کمی چروکیده تر شده و رازقی توی بالکن بقدری

سمت در سرک کشید که لاغر شد و خشک شد و پوسید . بامبوها هم زرد شده اند



خوشرنگ اما زرد

خوشرنگ اما بی جان

خوشرنگ اما من !

گفته بودم که من و بامبوها هم سرنوشت هستیم

شاعری که عاشق است

همیشه به مردی می بازد

که شعر نمی فهمد


با اینهمه کنار آمده ام و همه ی اینها را مدیون خواب عمیقی بودم که یک شب چیزی شبیه درد نوستالژیک "دزدعروسکها"

قرصها را شبیه اسمارتیز به من خوراند تا بخوابم و خواب تو را نبینم

وقتی بیدار شدم سنگینی بزرگی از روی سینه ام برداشته شده بود ، راحتتر نفس می کشیدم و بازدمهام آغشته به هیچ عطر خاطره انگیزی نبود



خودکشی نبود

یک خواب عمیق بود

جلب ترحم نبود

یک خواب عمیق بود

وقتی بیدار شدم

تنها سکه ی چشمهای تو در جیبم بود

که با آن یک نخ سیگار هم نمی دادند

نگران نباش به هیچ وجه!

این جماعت هم مثل تو

تنها

به وجه رایج مملکت فکر می کنند 



حالا وقتی مرورت می کنم نه گره ای در ابروهایم است نه در مشت هایم ، از انصاف نگذریم ! روزهای خیلی خوبی داشتیم

و شب هایی که به زحمت ، صبح می شدند . می دانم که خوب نیست ؛ ولی از تو چه پنهان خشک شده ام مثل همان رازقی ، مثل شاخه ی بامبوها .

یک سطل واژگون بر سرم بگذارم هیچ چیز از مترسک شدن کم ندارم




حاصل آنهمه عاشقی کردن

مترسک شدن بود

در شالیزار موهای تو

و عشق

چوبی بود

در آستین پاره ی من 




.

جایگاه

پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 20:19

این چیزی و که میخوام توضیح بدم خیلی از لحاظ روانشناسی و عملی بلد نیستم بگم ...


ولی یه چیزی درون ما هست که تقریبا پشت نقاب هایی که هر روز میزنیم اتفاق میافته ....و کمتر کسی دیدم بیانش کنه ... اینکه بخوام  ویکی پدیایی توضیحش بدم سخته ....  جمله بندی شو بلد نیستم .....ولی بزارید با مثال توضیح بدم ...


مثلا شخصی تو محل کار شماست که هم رده شماست و همون کاری انجام میده که شما انجام میدید ... و شما از ایشون خوشتون نمیاد ولی ایشون  از شما محبوب تر و موفق تره... البته  از دید شما علت موفقیتش چاپلوس بودنشه  یا دلایل دیگری دارید ... ولی این قابل اثبات نیست حتی برای خودتون ...

هیچ مشکلی هم با هم ندارید و جای همدیگر تنگ نکردید .... ولی وقتی مورد توجه قرار میگیره ... حال شما زیاد خوب نیست و برعکس ...


در یک پروژه اداری مشترک این شخص اشتباه فاحشی میکنه و شما طبق وظیفه ایی که داری  ایشون رسوا میکنید خب وظیفه است و باید این کار رو میکردی ..... اگه نمیکردید خود شما مسول بودید ... دلایلتون کاملا درسته و هر کسی دیگر هم جای شما بود همین کار رو می کرد

ولی احساستون چیز دیگریست قاعده اش این که شما الان از اینکه یکی از افراد مجوعه اشتباه کرده خرسند نباشید ودر واقع از صمیم قلب خوشحالید و شعف دارید .

نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ... شما زیراب کسی نزدید .... شما نون کسی اجر نکردید.. شما تو کار ایشون خلل به وجود نیوردید ....ولی از اینکه موفق نیست خوشحالید و این و پنهان میکنید 


اتفاقهایی که روزانه در زندگی ما رخ میده و ما کاملا وانکش های درستی نشون میدیم و حرف های درستی میزنیم ولی جایگاه اون واکنش و حرف های ما اونی نیست که باید باشه ....


همسرتون از کاری که شما بارها بارها بهش توصیه کردید انجام نده  ضربه میخوره ....قاعده اش اینکه ناراحت باشید ولی نیستید 


دوستی مبایلش خراب میشه و موقع خرید اون مبایل شما بهش توصیه کرده بودید این گوشی نخره  و اون گوش نداده بود ....قاعده اش اینکه غصه بخورید ولی نمیخورید 


پسر بچه ایی  با 18 سال سن پشت  ماشین  چند صد میلیونی نشسته و جلو چشم شما کار غیر اخلاقی   یا خلاف مقرارت انجام میده

قاعده اش اینکه احساس شما  درگیر نشه ولی میشه ....


شما مذهبی نیستید  ... از تمام چالشهایی که برای هم وطن های مذهبیتون به وجود میاد خرسندید ....

شما مذهبی هستید .... و.....



من به این نتیجه رسیدم اگه  توو تنهایی هامون بجای اینکه بشنیم و هزارتا دلیل برای توجیح کارمون با دیگران  بیاریم  و خودمون بری و بی گناه جلوه بدیم .......


کمی به جایگاه عملکردمون فکر کنیم ... وبا خودمون شفاف بشیم که واقعا چرا و از چه جایگاهی این کار رو انجام دادیم زندگی بهتری خواهیم داشت و به آرامش بیشتری خواهیم رسید ....








+ حموم برای من جای مقدسیه ... همیشه از نوجوانی با  خودم تو حموم خلوت میکردم و وقتی برهنه بودم دعا میکردم میدونم عجیبه و مسخره به نظر میاد ....

از اینکه تو حموم توالت  فرنگی میزارند خوشم نمیاد 

دوست دارم حموم اپارتمانم خیلی شیک راحت و بزرگ و پور نور باشه ....






جانبازی صبورم

چهارشنبه 19 آذر 1393 ساعت 20:00

همسایه ای داشتیم به نام آقای غ .

توی جنگ یک پایش را از دست داده بود . آدم شارلاتانی بود . دست خالی و با دوز و کلک و کلاهبرداری یک آپارتمان چند طبقه ساخت با بدترین مصالح و با کلی کم کاری . هر روز هم چند تا طلبکار می آمدند جلوی خانه اش و داد و بیداد راه می انداختند . هر وقت هم ماموران ساختمانی جلوی تخلف هایش را می گرفتند می رفت شهرداری و پای مصنوعیش را در می آورد و می زد روی میز شهردار و داد و بیداد راه می انداخت که : من برای این مملکت جونم رو دادم و شهردار هم نامه ای می داد و مشکلش حل می شد و روز از نو روزی از نو ...


درست سر تقاطع چهارراه دانشکده کرج روبروی بانکی که یادم نیست اسمش چه بود یک زانتیای نقره ای صفر کیلومتر که رنگ متالیکش برق می زد و صندلی هایش تمیز و نو بودند پارک کرده بود . سال 84 بود .

پارک سر چهارراه ؟ اونم در حوزه استحفاظی من ؟

احتمالا جدیتی که در آن دو سال خدمت سربازی به خرج داده ام در هیچ برهه از عمرم تکرار نشده باشد . از مغازه ممد آقا که بیرون می آمدم مسافرکش ها که خیابان را قرق کرده بودند در کسری از ثانیه سوار ماشین هایشان می شدند و متواری می شدند . حس خوبی بود . یک احترام دو طرفه . سعی می کردم تا جایی که مشکلی برایم پیش نیاید مزاحم نان درآوردنشان نشوم و آنها هم وقتی مرا می دیدند خیابان را خلوت می کردند . درمجموع زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم داشتیم . 

اما حالا این زانتیای نقره ای رنگ داشت تمام هیمنه جناب سروانی که من باشم را به هم می ریخت .

چند لحظه صبر کردم شاید پیدایش بشود . دو تا سوت هم زدم اما خبری نشد .

پلاک را نوشتم و یک قبض سیزده هزارتومانی الصاقی هم صادر کردم و همینکه آمدم که قبض را بگذارم پشت شیشه ماشینش دیدم ای دل غافل ... یک برچسب روی شیشه بود به این معنا که راننده معلول است .


کمی دست دست کردم که قبض را بگذارم یا نه ؟ بالاخره دل به دریا زدم و قبض را گذاشتم زیر برف پاک کن .


فرمانده جدید خیلی بد اخلاق بود . همه مثل سگ از او می ترسیدند . یک سرهنگ دو فوق العاده عصبانی و بد خلق . مدام پشت بی سیم صدای داد و بیدادش می آمد و روزی نبود که با ملت دست به یقه نشود . همه جا در صلح و آرامش بود که یکهو صدای فریادش از بی سیم شنیده می شد که آهای فلانی ( معمولا فرمانده های پاسگاه را خطاب می کرد ) کجایی که فلان جا ترافیک شده است و فلان افسر وظیفه سر پستش نیست .

دردسری داشتیم . فرمانده های پاسگاه فورا خودشان را به محل می رساندند و سرباز خاطی معمولا یکی دو روزی بازداشت می شد . البته بازداشت در دوران سربازی لااقل در نیروی راهور انتظامی با چیزی که شما در ذهنتان دارید خیلی تفاوت داشت . بعضی از بچه ها از خدایشان بود بروند چند روز بازداشتگاه و حسابی استراحت کنند . اما بدیش این بود که اضافه خدمت می خوردیم و این اضافه خدمت در آن شرایط سخت از فحش ناموس بدتر بود .

در جلسه معارفه فرمانده جدید اولین و مهم ترین توصیه اش این بود که حق ندارید برادران جانباز را جریمه کنید و با خاطی شدیدا برخورد خواهد شد . از بین آن همه سرباز و کادری و فرمانده یکنفر هم بلند نشد بگوید : خب فرق جانباز با مردم عادی چیست ؟ اینکه یکنفر در راه وطنش فداکاری کرده باشد مجوز تخطی از قانون به او می دهد ؟

هیچکس نپرسید چون هیچکس جرات پرسیدن نداشت و اصولا پرسیدن بعضی سوالات در این مملکت از بعضی آدمها بی فایده است .


سرگرم کار خودم بودم و داشتم وسط چهار راه هدایت ترافیکی می کردم که دیدم یکنفر از دور با کت و شلوار و ریش آنکارد لنگان لنگان به سمت من می آید و قبض جریمه هم در دستش است . فهمیدم همان شده که نباید می شد . رویم را به سمت دیگر خیابان کردم و مثل کبکی که سرش را توی برف می کند خودم را زدم به کوچه علی چپ .

خودش بود . صاحب زانتیای نقره ای . دستش را گذاشت روی شانه ام و من مثلا بی خبر از همه جا به طرفش برگشتم و پرسیدم : جانم ؟

گفت : شما اینو نوشتی ؟

نگاهی به قبض انداختم و گفتم : بله

گفت : چرا ؟

گفتم : قبض جریمه رو برای چی می نویسن ؟ حتما خلاف کردید .

گفت : نه . نکردم .

با دست زانتیای نقره ای را نشانش دادم و گفتم : مگه اون ماشین شما نیست ؟

گفت : چرا . اونجا که تابلو نداره

گفتم : توقف در حریم تقاطع ممنوعه و نیازی به تابلو نداره .

انگار که عصبانی شده باشد دست کرد توی جیبش . یاد همسایه مان آقای غ افتادم . پیش خودم گفتم الان است که کارت جانبازیش را دربیاورد و شروع کند از فداکاری و ایثارش برای میهن داستان بگوید . خودم را آماده کرده بودم برای سخنرانی و جر و بحث بر سر اینکه قانون فراتر از همه چیز است و شما با یک آدم عادی در منظر قانون فرقی ندارید که البته اینطور نبود . اما مرد یک فیش واریزی از جیبش بیرون آورد و نشانم داد و  جمله ای گفت که انگار آب سردی روی سرم ریختند . گفت : من یه پسر دارم همسن شما که دانشجوئه تو شهرستان . رفتم بانک براش پول بریزم . من نمیتونم راه برم جناب سروان . ویلچری هستم و بعد دو تا پاچه شلوارش رو بالا زد و فهمیدم هر دو تا پاش رو از دست داده و بنده خدا با چه زحمتی از ماشین تا پیش من اومده بود . گفت : به جان پسرم من نمیدونستم نباید ماشین رو اونجا پارک کنم . البته تعجب کردم چرا کسی اونجا پارک نکرده ولی چون تابلو نداشت و به سختی راه میرم اونجا وایسادم .


همه حرفهایی که آماده کرده بودم قورت دادم . نه به خاطر ترس از فرمانده بد اخلاقی که گفته بود با کسانی که جانبازها را جریمه کنند برخورد می شود . یک آن دلم سوخت . نه برای مردی که همسن پدرم بود و نه برای اینکه پاهایش مصنوعی بودند . دلم سوخت چون مظلومیت صدایش مرا یاد عباس آژانس شیشه ای می انداخت . از ماشین و سر و وضعش معلوم بود که منصب و مقامی دارد اما مثل خیلی ها از مردم طلبکار نبود . لحن صحبتش نه به خاطر ترس بود و نه تهدید آمیز . فقط متعجب شده بود .


با احترام قبض جریمه را از دستش گرفتم و تا کردم و گذاشتم توی جیبم و معذرت خواهی کردم . لبخندی زد و پرسید : یعنی چی ؟ گفتم : هیچی دیگه . بفرمایید .

پرسید : پس قبض چی میشه ؟ پاکش می کنی ؟

گفتم : قبض رو که نمیشه پاک کرد . فرمانده ما ممنوع کرده که شما رو جریمه کنیم .

گفت : پس چیکارش می کنی ؟

گفتم : ناچارم خودم پرداختش کنم .


خندید و قبض را با اصرار و به زور از دستم پس گرفت و گفت : مگه من به خاطر پولش اومدم اینجا ؟ فدای سرت اصلا . من سی ساله گواهینامه دارم ولی تا حالا جریمه نشده بودم . فقط می خواستم بدونم چرا جریمه ام کردی ؟


خداحافظی کرد و دور شد . دیدم که سوار ماشینش نشد . رفت توی بانک  و بعد از چند دقیقه برگشت سوار ماشین شد و خیابان را تا انتها رفت و دور برگردان را دور زد و اینطرف خیابان جلوی پای من ایستاد و ته قبض پرداخت شده را نشانم داد و با ذوقی کودکانه خندید و گفت : جناب سروان پرداختش کردم .

کلی با هم خوش و بش کردیم . بعد هم گفت که فرمانده ما همرزم دوران جنگ او بوده و همدیگر را خوب می شناسند . شماره تلفنش را به من داد و گفت : هر وقت هرکاری داشتی فقط یه زنگ بزن .



در هر چیزی سرش باش !

سه‌شنبه 18 آذر 1393 ساعت 20:20

وحید ته تغاری باقرلوها با اینکه چن سال از ازدواجش میگذرد هنوز و همیشه در نظر من بچچه است ! بخاطر اختلاف سنی مان ، اما در شرکت بزرگتر ماست ، مدیر ماست و بی تعارف خیلی چیزها در طی این سالها از او یاد گرفته ام در کار ... همیشه توی جلسات عمومی واحدمان وحید در کنار بقیه صحبت هاش این شاه بیت را هم با شور و حرارت تکرار میکند برایمان که سعی کنید هر روز از دیروزتان بهتر باشید ، سعی کنید جوری کار کنید که اگر یکوخت یکی از مدیران به هر دلیلی از مجموعه جدا شد یکی از گزینه های جایگزینی شما باشید ... جوری که اگر فردا روزی از اینجا در آمدید جاهای دیگر هم خواهان داشته باشید ... دنباله رو و ربات نباشید ، مدیر خودجوش باشید حتتا اگر کارمند صفرید ... آن بخش مدیر منش وجودتان را مدام پرورش بدهید ، جاه طلب باشید ، به جا و جایگاهی که هستید بسنده نکنید ، دورتر ببینید و بلندتر بپرید ...

.

حرفهای وحید در بخش پرفکت کار کردن کاملن درست و متین و آویزهء گوش کردنی ست اما در بخش مدیریت به نظر من واقعیتِ گریزناپذیر این است که مدیر و لیدر بودن بیشتر از اینکه اکتسابی باشد ذاتی است یعنی باید « آن » داشته باشی که بعد با اینجور توصیه ها پرورش و قوامش بدهی ... بعضی آدمها ذاتن خمیرهء مدیر شدن ندارند مث آن عشق فوتبال هایی که ز گهواره تا گور تلاششان را میکنند اما همیشه موقع فوتبال بازی کردن این پایشان به آن پای دیگر می گوید چیز نخور ! ... مث آنهایی که واله و شیفتهء نقاشی اند و تومانها تومان خرج بوم و قلم و رنگ و کلاس و استاد میکنند ولی دست آخر نقاشی هایشان میشود علی دو ساله از کرج ! ... البته قطعن آدمی که در هیییچ زمینه ای استعداد نداشته باشد کم پیدا میشود و با راهنمایی و مشاورهء صحیح آدمها میتوانند بلاخره در یک زمینه ای خودشان را بالا بکشند اما به نظرم زور الکی زدن و زیگزاگ و قیقاج رفتن در این فقره اشتباه است ... 

.

چن روز پیش در خیابان قرنی نرسیده به پل کریمخان پنج تا دختر مدرسه ای اُرمک پوش میخواستند از عرض خیابان رد شوند ، کنار هم واستاده بودند و دست هم را زنجیروار گرفته بودند ... یکی دو قدم آمدند جلو اما شلوغی بیش از حد و سرعت زیاد ماشینها باعث شد با ترس برگردند عقب ... نفر اول زنجیر که از بقیه تپل تر بود دستش را رها کرد و رفت آخرین نفر واستاد و قایم شد ... حیران و مردد بودند تا اینکه دختر وسطی که نسبت به بقیه جثهء ریزتری هم داشت سرش را بالا گرفت و با قدمهای مصمم آمد اول صف واستاد ، دست بغلی را گرفت و قدم گذاشت لای جنون ماشینها و رد شدند از خیابان ...

.

کاش آن دخترکِ تپلی می ماند سرجاش ... واقعن کاش می ماند و نمی رفت پشت همه قایم شود و هر طور که شده زنجیر اُرمک پوش های ملوس را رد میکرد از خیابان ... کاش میدانست همین لحظهء کوتاه ممکن است تاثیر گذارتر از تمام درسهایی باشد که خوانده است و خواهد خواند ...

.
( تعداد کل: 653 )
<<    1       ...       76       77       78       79       80       ...       82    >>