X
تبلیغات
رایتل

شنبه 6 دی 1393 ساعت 22:49

حدود یک ماه پیش بود با همکارم نشسته بودیم حرف می زدیم که یک نفر آمد به سمتمان و بنا گذاشت تعریف کردن بلاهایی که در دو سه روز گذشته بر سرش آمده،که راننده ماشین سنگین است و تصادف کرده و و ماشینش پارکینگ است و هر چه داشته خرج کرده و مفلس شده و پول می خواهد که برگردد ولایتشان و قسم و آیه که پس می دهم،توی چشم هاش نگاه کردم.دم خروس هاش فراوان بود. گفتم دروغ می گی ، باز شروع کرد و روضه خواند و قصه گفت .عجیب بود یک و هشتاد قد داشت .هیکل درشت و شکم گنده ،بهش  می آمد راننده باشد.اگر زور گیر بود همه هستیمان را می برد.اگر چک می زد یک هفته می خوابیدم.قسم می خورد التماس می کرد،در آوردم سی تومن بهش دادم،خواست دستم را ببوسد.گریه هم کرد.اشکش هم ریخت.به همه چیزش قسم خورد پس می دهد. با التماس شماره کارتم را گرفت .گفتم پول مهم نیست اما اگر پس بدهی به اعتماد من ارزش گذاشته ایی و همینطور خوش بین و زود باور می مانم.رفت.دوستم پرسید می ریزه پولو .گفتم نه.یک صدم درصد راست می گفت.گفت پس چرا بهش پول دادی؟گفتم اگر نمی دادم همان درصد ناچیز شب نمی گذاشت بخوابم.

طبق معمول از هپی اندینگ خبری نیست.یک ماه گذشت.خبری نیست.من تعجب نکرده ام.ترجیح می دهم خوش بین و زود باور بمانم.تجربه ی عکسش را هم داشته ام.وقتی پول را ندادم و فکر و خیال خیلی اذیتم کرد.نظر شما چیست.اینطور وقت ها چکار می کنید؟

نصیحت نکنید.

جمعه 5 دی 1393 ساعت 21:32

مهمان این جمعه هفتگ تیراژه عزیز نویسنده وبلاگ کافه تیراژه است :


ساعت 9 صبح موبایلم زنگ میخورد، "سلام آقای کاف"


صدای زنانه ای میگوید : "سلام، رویا خانم؟

"من تیراژه ام، دخترشون، شما؟

ظهر یکی از روزهای زمستانی سال 74 بود. یکی از جمعه های یکی در میانی که پیش مامان میرفتم. آن سالها خیلی از خوراکی ها برای من ممنوع بود. بستنی زمستانی هم یکیشان. مامان میدانست برایم خوب نیست اما دوری کار خودش را کرده بود و کم پیش میامد مقابل اصرار من مقاومت کند. بستنی زمستانی در دست با مامان به خانه اش میرفتیم که آقای کاف را از دور دیدم. آقای کاف یکی از دوستان دور بابا بود که گهگداری وقتی بابا من را به جلسات دوستانه - کاری اش میبرد میدیدمش. مرد آرام، کم حرف و جدی ای که وقتهایی که حوصله ام از گفتگوی طولانی بابا با همکارهایش سر میرفت و از کتاب خواندن هم خسته میشدم پیپش را میگذاشت کنج لبش و کاغذ و خودکاری از کیفش بیرون میاورد که برایش نقاشی بکشم. دوستش داشتم اما آن روز اصلا از دیدنش خوشحال نشدم.

بابا همیشه نگران بود که یک روز مامان من را ببرد و دیگر نیاورد. شماره ی همه ی دوستان مامان را داشت. همه چیز را میپرسید و چک میکرد. کجا رفتیم؟ با کی؟ چه ساعتی؟ چی خوردیم؟ کی برگشتیم؟ محال بود بشود چیزی را به بابا دروغ گفت یا ازش پنهان کرد. همیشه ی خدا هم یکی از دوستانش موقع رفتن به فلان جا اتفاقی من و مامان را در خیابان میدید یا خانه اش همان حوالی بود.گاهی وقتها هم که مامان من را یکی دو ساعت دیرتر برمیگرداند بابا را با سگرمه های درهم و سیگار بر لب میدیدم که دارد در حیاط قدم میزند و چند ساعتی طول میکشید تا بشود همان بابای مهربان همیشگی. آن روز هم وقتی آقای کاف را دیدم فکر کردم این بار نوبت نگهبانی ایشان بوده و با توجه به بستنی زمستانی ای که در دستم بود و لب و چانه ی کاکائویی و باقی خرید های ممنوعه که در کیسه ی خرید شفاف مامان دیده میشد شک نداشتم که وقتی پیش بابا برگردم چند ساعتی بدخلق و عصبانی خواهد بود.

در همین افکار بودم که آقای کاف نزدیک آمد و در کمال تعجب دیدم با مامان احوالپرسی کرد و به من دست داد. کمی مکث کرد و بعد زود خداحافظی کرد و رفت. شب بابا مهربان بود و همه چیز هم آرام.اما دیگرهیچ وقت آقای کاف را ندیدم. نه در جلسات بابا و نه با مامان. سراغش را هم نگرفتم. اما بعدها یعنی زمان نوجوانی و حتی تا همین چند سال پیش وقتی موقع نقاشی کشیدن با خودکار یا رفتن به همان محله هایی که جلسات بابا بود یادش میافتادم چیزی شبیه داستان هملت شکسپیر در ذهنم میامد و البته زود هم میرفت. تا اینکه دو سه ماه پیش اتفاقی دیدمش. نیم ساعتی گذشت تا هر دو بفهمیم چرا چهره هایمان برای هم آشناست. پیر شده بود اما هنوز همانطور شیک و اتو کشیده و البته با پیپ روشنی در دست.

از مامان و بابا پرسید و از خودش گفت..آن سالها همسرش بعد از جدایی با دختر پنج ساله اش به خارج رفته بوده و آقای کاف هم خانه ی قدیمی اش را فروخته و ساکن چند بلوک آن طرفتر از بلوک خانه ی مامان شده و سرگرم بوده به کار و زندگی در تنهایی که یک روز مامان را در دورهمی های ساکنین اکباتان میبیند و دلبسته اش میشود. از همسایه ای که دوست مشترکشان بوده پرس و جو میکند و میفهمد مامان خانم کارمندی است که دو هفته یک بار دختر کوچولویش پیشش است. همان همسایه گفته بود که آدمی نیست که راحت بتونی پا پیش بذاری اما این را هم گفته بود که اگر به دل دخترش نشستی دل خودش رو هم بُردی! آقای کاف هم که به مرور با ساعت رفت و آمد مامان بیشتر آشنا شده آن روز از صبح همان حوالی منتظر مانده بوده که رویا خانم و دختر کوچولویش برسند و اتفاقی! ببیندشان و به بهانه ی هم مسیر بودن تا جلوی بلوک قدم بزنند و موقع خداحافظی عروسکی که دیروز همینطوری! خریده بوده را به دختر کوچولو بدهد و این بشود بهانه ای برای دیدارها و صحبت های بعدی و الی آخر اما وقتی من را دست در دست رویا خانم دیده همه چیز بهم ریخته.. و بعد کم کم از شغل قبلی اش کناره گرفته و از آن خانه هم میرود.

پرسیدم "چرا؟ چون با بابا دوست بودید؟" گفت "نه، آن موقع دو سه سالی بیشتر از آشنایی من با پدرت نمیگذشت اما تا جایی که فهمیدم مادرت هفت هشت سالی بود که به تنهایی ساکن اکباتان شده بود." گفتم "پس چرا؟" گفت " وقتی نزدیک اومدم چشمهات خیره به من بود، توی چشمهات ترس دیدم، به نظرم اومد ترس از اومدن مرد دیگه ای و از دست رفتن امیدت به زندگی مشترک دوباره ی پدر و مادرته" من به ندرت چنین چیزی به ذهنم میرسید شاید فقط گاهی به عنوان یه خیالبافی ساده ی کودکانه. میخواستم بگویم اشتباه کردید آقای کاف اما حرمت احترامی که به نگاه آن دختربچه گذاشته بود را نگه داشتم. سرم را نزدیک بردم و گفتم "هنوز هم دیر نشده" خندید و گفت "بیست سال گذشته تیراژه، اما تو باید نقاش میشدی، چرا نرفتی این رشته؟"

دیروز صبح متوجه شدم که آقای کاف برای همیشه رفته. به مراسم خاکسپاری اش نمیروم، دوست دارم توی خانه بنشینم و به این فکر کنم که اگر آن روز بستنی زمستانی در دستم نبود چه میشد، شاید الان گریه کنان داشتم با مادرم جر و بحث میکردم سر کت و دامن مشکی یا تعداد دیس های خرمای مراسم یا چه میدانم فلان کار. ظهر دیروز که دوستم برای مهمانی هفتگ دعوتم کرد چند مطلب به ذهنم رسید که بنویسم اما تمام روز حس و حالم بهم ریخته بود و مطالب جمع بندی نمیشد، فرهنگسرا رفتم، شب دوستانم را دعوت کردم، توی وایبر و اینستا و فیس بوک چرخیدم اما حس مبهمی داشتم. حالا آرام ترم. انگار باید از آقای کاف به کسی میگفتم، جایی مینوشتم..



حق مسلَم ...

پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 21:43

نمیدونم قبلا راجع به این موضوع صحبت کردم یا نه .... 


ادم روشنفکر کسی که به حقوق اطرافیانش احترام بزاره.....


حقوق هم گمونم جمع حق باشه ... و وقتی کسی از حق خودش استفاده میکنه هیچ منتی سر هیچ کس نیست مثل حق استفاده من از وسایل شخصیم......

شما وقتی من از مبایلم استفاده میکنم احساس فرهیختگی نمیکنید ... یا مواقعی که با من دعواتون میشه نمگید  " تقصیر منه که گذاشتم اون روز با مبایلت حرف بزنی ...."

و یا  دیگران شما تشویق نمیکنند به اینکه افرین افرین که گذاشتی آرش با مبایل خودش حرف بزنه ....

خیلی احمقانه به نظر میاد ....

چون این حق منه که با مبایلی که خودم از پول خودم خریدم حرف بزنم ..... 


البته حقوق دیگری هم وجود داره و چون کلمه حق پشت اون هست باید مثل مثال بالا باهاش برخورد بشه ...


مثل ...

حق معاشرت همسرتون با دوستان غیر همجنسش 

حق داشتن مسائل و راز و پسورد همسر

 حق کشیدن سیگار ویا مشروب خوردن  همسر

حق رفتن سر کار و کسب درامد

حق بازی کردن بچه ها حتی زمانی که شما حوصله ندارید

حق نگفتن بعضی از موضوع ها که سلاح نمیدونه همسرتون بهتون بگه ...

حق مهمونی گرفتن همسایه تا نصفه شب ....

حق داشتن پاسپورت

حق طلاق خانمها

حق داشتن  نگاه متفاوت در مورد یک موضوع ....

حق مخالفت

حق رفت و امد نکردن  با خانواده شما در صورت سلاح دید ...

و خیلی از حقوق دیگه ....


خب یه دسته از آدمها هستند که  معتقد به این حقوق نیستید و قبول ندارند ... . خیلی هم خوب ... دمتون هم گرم




دسته ایی دیگه از آدمها  کسانی هستند که از این حقوق دم میزنند ... و دائم تو جلسات مختلف دیگران و کسانی که این گونه نیستن ارشاد میکنند ... 

و احساس خوبی بهشون دست میده که اینطوریند .... خب طرف داره از حقوق خودش استفاده میکنه ما چرا احساس فرهیختگی میکنیم ... چرا به ما میگن روشنفکر و تشکر میکنیم

این دسته ادمها احتمالا وقتی  با طرف مقابلشون  به مشکل میخورند و طرف بدی بهشون میکنه یا اونا تصور میکنند طرف بدی کرده تک تک این حقوق میکوبند تو سر طرف مقابل ... و جلوی این حقوق سد میکنند


این دسته آدمها از گروه اول بسیار خطرناک ترند و زندگی باهاشون بسیار سختتر ... 



اگه حتی تو دلتون و در اعماق وجودتون این طوری هستیم و وقتی با کسی حرفمون  میشه حقوق که ادعا کردیم بهش معتقدیم سلب میکنیم یا دوست داریم سلب کنیم رومون نمیشه ...یا اگه چون اینطور هستیم و به حقوق دیگران احترام میزاریم برای خودمون  شخصیت و امتیاز ساختیم ...


مثل مثال مبایل بالا احمقیم


یا به حقوقی که برای دیگران قائلیم در هر شرایط پایبد باشیم یا اگه سخته برامون  بریم تو دسته اول ...


این جوری حداقل شفافی ایم 






+ چنس چوب به هر چیزی ترجیح میدم ... دوست دارم کف آپارتمان  پارکت چوبی باشه ....






در جستجوی مونیکا بلوچی (2)

چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 21:00

+ قسمت اول


د ر را که باز کردم مطمئن بودم اشتباهی پیش آمده است . تعریفش را خیلی شنیده بودم ولی باور نمی کردم به این حد زیبا باشد . می دانید ؟ من یک تئوری دارم که اسمش را گذاشته ام تئوری " خلقت سر حوصله "

بر اساس این تئوری خداوند متعال برای خلقت تمامی بندگانش وقت گذاشته و زحمت کشیده اما برای ساختن بعضی هایشان سنگ تمام گذاشته است . بعضی هایی که انگار سر تا پایشان هیچ عیب و ایرادی ندارد . صورتشان انقدر زیباست که انگار تمام اجزاء به زیباترین شکل ممکن توسط یک جراح زیبایی سر جای خودشان قرار دارند . اندامشان به طرز وسوسه برانگیز و زیبایی جزء به جزء انگار با مداد طراحی شده است . این آدمها را خدا سر حوصله خلق کرده است . 

همینطور داشتم هاج و واج نگاهش می کردم . انگار که به این نوع نگاه ها عادت داشته باشد بی تفاوت لبخندی زد و پرسید : اجازه میدید بیام داخل ؟ 


*****************

بر خلاف جلسه قبل اینبار حضور خانم ها به شدت پر رنگ بود . دلیلش هم مشخص بود . همگی از رژ لب روی فیلتر سیگار احساس خطر کرده بودند و فراخوان مهربان برای جلسه اضطراری در پارکینگ به ثمر نشسته بود و جلسه با اکثریت قاطع اعضاء ساختمان داشت برگزار می شد . این تعداد جمعیت هیچ وقت در هیچ جلسه ای هرچقدر هم مهم دور هم جمع نشده بودند اما داستان این ته سیگار آغشته به رژ لب تمامی اعضاء ساختمان هفتگ را برای اولین بار دور هم جمع کرده بود . مریم ها داشتند با هم حرف می زدند و روناک و مهناز هم این طرف مشغول صحبت بودند  و تمامی آقایان به ترتیب قد توی صف ایستاده بودند و خانوم مهربان که مثل کاراگاهان جنایی مدرک جرم را در نایلونی انداخته بود جلویشان راه می رفت .

بعد از چند بار رفت و برگشت جلوی من ایستاد و پرسید : من توضیح می خوام آقای اسحاقی 


سرتان را درد نمی آورم . جلسه بیشتر شبیه بازجویی های ساواک بود . آقا مسعود و پیرزاده هم اینبار به خاطر سیگاری نبودن نمی توانستند قسر در بروند و باید جوابگو می بودند . این وسط پیرزاده انگار هنوز نفهمیده بود توی چه هچلی افتاده ایم یا شاید هم فهمیده بود و داشت خودش را به نفهمی می زد مثلا خواست از خودش رفع اتهام کند و مثل پاتریک توی باب اسفنجی ته سیگار ماتیکی را به جمع نشان داد و گفت : دوستان ! این ته سیگار منطقا نمیتونه کار من باشه . لب من اندازه لنگه دره ولی جای لب روی ته سیگار خیلی کوچیکه . باقی آقایان پقی زدند زیر خنده زیرزیرکی و پیرزاده ادامه داد : در ثانی من اصلا ماتیک نمیزنم به لبم . اینطور بود که ما همگی قهقهه زدیم  . اما فضا طوری نبود که با این لودگی ها تلطیف بشود . خانم ها همانطور که خون خونشان را می خورد زل زده بودند به ما . من گفتم : دوستان ! جدا از شوخی چیزی که مسلمه اینه که اینکار کار ما آقایون نبوده .

خانم ها یکصدا : نه بابا ؟

گفتم : جسارت نباشه ولی شاید یکی از شما خانوم ها ...

که اینبار مریم ترین صدایش را بالا برد و گفت : بیخود فرافکنی نکنید لطفا . این کار یه غریبه است . من نمیدونم . باید معلوم بشه این زن کی بوده . قضیه اصلا حیثیتیه . ربطی به تمیزی راه پله نداره . بحث امنیته .

باقرلو گفت : مریم ! چرا بحث رو امنیتی میکنی ؟ همین ساختمون روبرویی دزد اومد سه تا واحد رو لخت کرد و رفت انقدر شلوغش نکردن

مهربان در حمایت از مریم جواب داد : جناب باقرلو ! امنیت روانی مهم تر از امنیت فیزیکیه . ما باید بفهمیم این زن تو این ساختمون چیکار میکنه ؟

و همه خانم ها هم با حرکت سر حرف مهربان را تایید کردند .

پیرزاده که معلوم نبود موضعش کدام طرفی است گفت : اگه لازم باشه من میتونم دوربین بذارم تو پارکینگ تا بفهمیم ...

که با چشم غره من و باقرلو باقی حرفش را قورت داد .

و خانم ها یکصدا گفتند : فکر خیلی خوبیه

و آقا مسعود هم مثل همان پیر مرد ریش بلند گروگان گرفته شده توی آژانس شیشه ای گفت : آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟ و نگاهی مرموز به من و باقرلو انداخت .


جلسه در همینجا خاتمه پیدا کرد . قرار شد پیرزاده هزینه های نصب دوربین را برآورد بکند و در جلسه بعد همگی این کار را امکان سنجی کنیم . جمعیت کم کم متفرق شدند . خانم ها همانطور که پچ پچ می کردند سوار آسانسور شدند . مسعود و عیالش هم خداحافظی کردند و رفتند توی منزلشان .

پیرزاده زد روی شانه ما و گفت : صد بار گفتم نذارید این سریالای ترکیه ای رو ببینن . اینم نتیجه اش و بعد دورخیز کرد برای بالا رفتن از شش طبقه پله .

من و باقرلو رفتیم در پارکینگ تا سیگاری بگیرانیم و چاره ای بیندیشیم که یکهو جعفری نژاد مثل شوالیه تاریکی از توی سیاهی ها پیدایش شد و گفت : آقای اسحاقی ! جناب باقرلو ! اینبار دیگه جنگ زرگری جواب نداد نه ؟

و وقتی قیافه متعجب ما دو تا را دید گفت : منم باید بازی بدید ...


*****************


برق راه پله خاموش بود و معلوم بود باقرلو برای اینکه زنش متوجه نشود از آسانسور استفاده نکرده است . زیر لب طوری که کسی نفهمد پرسید : تنهایی ؟ گفتم : آره بیا تو

آمد و همانطور که نفس نفس می زد ولو شد روی کاناپه و گفت : قرارمون این نبود .

گفتم : من بی تقصیرم . باید خدا رو شکر کنیم که فقط خود جعفری نژاد دیده . فکر کن اگر زنش یا مریم دیده بودنش چه بلوایی به راه میفتاد؟

باقرلو گفت : همش تقصیره توئه . اگه این آسانسور لعنتی رو زودتر درست کرده بودی اینطور آبرو ریزی نمی شد .

گفتم : به من چه ؟ من مقصرم که این مث خاله زنکا صبح تا شب داره از چشمی راه پله رو می پاد و زاغ سیاه ما رو چوب میزنه ؟


داشتیم با باقرلو بحث می کردیم که زنگ در به صدا در آمد و جعفری نژاد پیروزمندانه وارد شد . باقرلو از توی آشپزخانه یک لیوان چای آورد و گذاشت روی میز جلوی جعفری نژاد و چند تا قندی که توی مشتش بود کنار لیوان گذاشت . یک بفرمای نصفه و نیمه حواله جعفری نژاد کرد . جعفری نژاد نگاه معنا داری به من و باقرلو انداخت و گفت : خونه مجردی هم حال میده ها نه ؟

باقرلو گفت : داستان اونجور که فکر میکنی نیست .

جعفری نژاد گفت : خب منم امشب اومدم تا ببینم داستان از چه قراره ؟ و بعد در حالیکه داشت لیوان چایش را مزه مزه می کرد به من نگاه کرد و من هم داستان را اینطور شروع کردم : 

اسمش منیره ولی ما بهش میگیم مونیکا 




+قسمت آخر داستان انشاء الله هفته بعد




های مامی !

سه‌شنبه 2 دی 1393 ساعت 21:16

عکس خودم در کنار مامان را به دعوت روح الله نورموسوی گذاشته بودم توو اینستا ... زیرش هم دو خط نوشته بودم به این مضمون که معتقدم مادران ما آخرین نسل از مادرانی هستند که تمام و کمال واجد هرآن ویژگیهایی هستند که در این واژهء مقدس متجلی است ... برای بعضی از دوستان جوان که خودشان تازه مادر شده اند انگار مایهء دلخوری شده بود این عقیده و نظر ... اصلن بحث مقایسه و خوب و بد نبود ... بدیهی ست که مادر ، در هر عصر و نسل و زمانی همیشه مادر است و جانش را میدهد برای فرزندش ، همانطور که پدر همیشه پدر است ! ...
.
بحث تفاوتهایی ست که به تبع عوض شدن زمانه در نحوهء مادرانگی ها بوجود آمده ... مادران نسل ما در صبوری و مظلومی و از خودگذشتگی ، شورش را در آورده بودند ! ... برای خودشان هیچ نمی خواستند و جسم و جانشان وقف سر سوزنی آسوده تر زیستن بچچه هاشان بود ... نمی گویم اینجور خوب است ها ، خودم که بالاتر گفتم ، افراط بود و ظلمی که به خویش روا کردند ... اما مادرهای الان به خودشان ظلم نمیکنند یا کمتر میکنند ! از اولین روزی که میفهمند باردارند تاااا زایمان و بچچه داری و باقی و الباقیش ... از تحت نظر پزشک گران قیمت بودن و سزارین و پوشک مرغوب و اطاق کودک و نی نی لای لای و ماشین پوشک شویی تمام اتوماتیک ! و لوازم آرایش مثل قبل از مادر شدن و فیس.بوک و وایبر و مهمانی و پارتی و سیگار و شب زنده داری نمی گذرند بخاطر بچچه ... اصولن از چیزی نمی گذرند ! فقط بچچه را هم به سبک زندگی قبلی شان اضافه میکنند ، همین ! ... مث عضو شدن در اینستاگرام ! یا مث کلاس ایروبیک رفتن یا هر چیز اضافه شوندهء دیگری ...
.
بگذریم که اساسن کوله پشتی آموخته های معنوی و اخلاقی بشر نسل به نسل خالی تر و سبک تر شده که این فاجعه فقط بخشی ش مربوط به والدین میشود و بخوش ! دیگرش سهم سایرینی ست که در تربیت آدمها نقش و مسئولیت دارند ... زیاد حرف زدم ... حرف آخر اینکه وختی بچچه داری های طاقت فرسای مادران خودمان با آن امکانات کم و فرهنگ شدیدن مرد سالارانه و ظالمانه را با حالایی های گوگوری مگوری مقایسه میکنم یکجور بدی ناراحت میشوم و دو برابر اینی که نوشتم حرفم می آید ... اما ... بماند !

من یک مستاجرم

دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 20:03
از قدیم و ندیم صاحبخونه ها اسمشون بد رفته.... اصلا اسم صاحبخونه یک بار منفی گنده دارد که سریع توی ذهن آدم یک تصویر سه بعدی می سازد از یک مرد چاق با سیبیل کلفت که با لگد می زند به در و عربده می کشد و کرایه ی عقب مانده اش را می خواهد.... و مستاجر یعنی بیچاره ... یعنی مظلوم که با بیژامه ی راه راه پشت در قایم شده و به بچه اش می گوید بگو بابام خونه نیست و بچه ی خنگ هم هول می شود و تپق می زند...تصویر صاحبخونه همیشه برای من می شود صاحبخونه ی فیلم گوزن ها که یک گله گوسفند را ول کرد توی حیاط خانه و گفت خونمه،اختیارشو دارم.... و بیچاره بهروز خمیده و نالان پیش رویش سر خم می کرد....

حالا فکر کنید یک نفر با این ذهنیات و فانتزی ها از صاحبخانه، بشود مستاجر.... صاحبخانه مان خودش خیلی وحشتناک نیست طفلی ... از این مدل کارمند ها با یک کت و شلوار بی رنگ و ساده ولی همسرش.... اوووه مای گاد... اصلا از دیدنش استرس می گیرم... تقریبا یکی دوماه یکبار با شوهرش می آید و به خانه سر می زند...یک بار به بهانه ی شوفاژ ... یکبار به بهانه دست و صورت شستن .... خلاصه یک جوری وارد خونه می شود... این دیگر چه تیریپیست نمی دانم! .... انگار بچه اش را دست ما داده... چهار تا ستون و یک سقف سر زدن دارد مگه...

حالا یه کم دیوار ها خط خطی شده و یک کم هم کابینت زیر ظرفشویی آب خورده و تبله کرده.... چیزی نیست که.... در دستشویی هم قفلش خراب شده .... نصف هالوژن ها رو هم مانی سوزونده از بس خاموش و روشن کرده... حالا مگه دونه ای چنده؟... کلید در اتاق هم گم شده.... گلدون های راه پله هم خشک شده ..... آیفون تصویری هم نیم سوز شده ... رنگ یکی از چارچوب ها هم به خاطر ضربه رفته...  اصلا مگه خونه سر زدن داره؟ ... چه آدم های بی ملاحظه ای پیدا میشن ... واقعا تصویر ذهنی من از صاحبخونه و مستاجر درست و دقیقه.... فقط یه تصمیم کوچولو گرفتم اون هم اینکه اگه یه روزی صد تا خونه ی خالی هم داشتم یک دونه اش رو هم به یه آدم مظلوم و ساده و مهربون که قیافه اش شبیه ژان وال ژانه اجاره ندم.... ترجیح می دم خالی بمونن تا اینکه هم بشم بازرس ژاور هم خونه ام داغون بشه...

سال خورده گی!

یکشنبه 30 آذر 1393 ساعت 21:00
عبارت مزخرفیست این سالخوردگی. ترسناک هم می شود وقتی دقیقن شیر فهم نشوی که این وسط تو سال ها را خورده ای یا سال ها تو را. اما راستش را بخواهید بر خلاف چیزی که خیلی ها تصور می کنند آنقدرها هم به سن و سال دخلی ندارد. شک ندارم سالخوردگی درست انتهای جاده ی انگیزه ایستاده، با اشتیاق، منتظر آنهایی که به ته می رسند. ایستاده، نا غافل، بی آنکه چین های روی پیشانی ات را بشمرد، یا موهای سفید اطراف شقیقه ات را وارسی کند یا حتی اعداد داخل شناسنامه ات را، پس گردنت را می گیرد و کله پات می کند.

مردک سه-چهار سالی از من جوان تر بود. اقل کم به ظاهر. شکر خوردم پیش چشمش اشاره کردم به هندوانه ای که سینه چاک نشسته بود بالای دور همی ِ میوه ها و دلبری می کرد و با خنده به مغازه دار گفتم: "پس شکر خدا هندونه ی شب یلدا که نگرانش بودی هم رسید"
هنوز جواب خود شیرینی ام را از مغازه دار نگرفته بودم که دست انداخت و نقاب از روی صورتش برداشت و در حالی که مثل خُر خُر توی دزد عروسک ها لحظه به لحظه چین به پیشانی اش می افتاد و کمرش خم می شد و موهایش سفید می شد و نور از چشمانش می رفت با صدایی لرزان گفت: "کدوم یلدا آقا! نه برفی هست، نه پولی، نه کَس و کاری، نه فرصتی، نه حوصله ای" اینها را گفت و کمرش را راست کرد و از توی جیب کاپشنش یک ماسک سیاسی، فلسفی، منطقی، تحلیل گرایانه بیرون آورد و روی صورتش گذاشت و این بار با صدای ش.هرام ه.مایون ادامه داد: "اینجا که همیشه ی خدا شبه، حالا چه فرقی می کنه یه دقیقه کوتاه و بلند، دلت خوش ِ ها آقا"
در مورد حوصله و فرصت باهاش موافق بودم. نه حوصله ی بحث کردن داشتم و نه فرصتش را. یکی کوبیدم در ِ کون یکی از هندوانه ها، صدای رسیدن داد. کشیدمش بیرون، گذاشتم روی ترازو، گفتم: "یلدا رو نمی دونم، اما هندونه خوردن که حوصله نمی خواد. انگیزه می خواد... عین زندگی" بعد مبلغی که باید بابت انگیزه ی سبز و سرخم پرداخت می کردم روی پیشخوان مغازه گذاشتم، با مغازه دار و آقای سالخورده خداحافظی کردم و آمدم سراغ زندگی...

شنبه 29 آذر 1393 ساعت 19:48

توی این کلیپ های غیر قابل پخش صدا و سیما که چند سال پیش که اوج بلوتوث بازی بود همه دیدیم و حسابی خندیدیم ،توی همان سری که دوشواری معروف ترینشان شد.یک آقایی بود که مجری می رفت سراغش،در یک جای ناکجایی زندگی می کرد نه آسفالت نه کوچه بندی نا فاضلاب نه آب سالم نه برق و گاز و تلفن.سگ لانه نمی کرد آنجا.....مجری و دوربین رفتند سراغش،به فارسی هم زیاد مسلط نبود.مجری پرسید شما چطور تو این وضعیت زندگی می کنید،فکر کرد کار بدی کرده ،با آن چشم های مظلوم و نگاه در مانده گفت ببخشید.مجری نگرفت سه پیچ شد :آخه شما چطور می تونید اینجا زندگی کنید ؟طفلک خجالت کشید ،دلش می خواست برود،دلش می خواست فرار کند ،زمین دهان باز کند،دلش می خواست گریه کند .فکر می کرد جرمی مرتکب شده فکر می کرد باز هم باید پول بدهد .فکر می کرد شاید شهرداری خانه اش را خراب کند .همین وضعیت را هم حق خودش نمی دانست برای هیچ هم حس مالکیت نداشت .گفت شما ببخشید شاید بعضیا نمی دونستن خبر نداشتن ببخشید !

من بودم انگار. دلم می خواهد نگاهم را از دوربین بدزدم معذرت خواهی کنم بگویم ببخشید شاید بعضیا نمی دونستن و راهم را بگیرم گورم را گم کنم و از این خراب شده بروم.از این دنیای کوفتی پر از هیچ.سگ لانه نمی کند اینجا.

( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       76       77       78       79       80       ...       83    >>