X
تبلیغات
رایتل

قصه سوم : سلامی چو بوی خوش آشنایی

چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 20:00

انگار همین دیروز بود که توی محوطه آسایشگاه، سرحال و اتو کشیده ایستاده بود جلوی چند تا پیرزن خوش خنده و شیرین کاری می کرد . نگاهش که می کردی می گفتی این پیرمرد از آن آدم هاییست که هیچ وقت در زندگی غمشان نبوده و به این منوال کمه کم به قاعده همین هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته نه ، ولی حداقل بیست سال دیگر زنده و سرخوش و اتو کشیده با همین کراوات مخملی و کت و شلوار راه راه مشکی توی حیاط آسایشگاه می ایستد و برای پیرزن های خوش خنده ،شیرین زبانی می کند .

عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم .

انگار همین دیروز بود . یک تکه فیلم هم گرفته ام که سلامی ایستاده وسط جمع و  دارد "بر گیسویت ای جان! کمتر زن شانه  " می خواند و همه پیرزن و پیرمرد های کنارش بلند بلند می خندند و دست می زنند .


تابستان چند سال پیش بود که برای تهیه گزارشی از "شهین زبرجد" بانوی فیزیکدان ایرانی از طرف مجله به آسایشگاه مسعوی رفتم . یک آسایشگاه نقلی ولی دلباز و باصفا حوالی فرحزاد با سی - چهل پیرزن و پیرمرد زهوار در رفته  ولی متمول . اکثرا یا بچه و قوم و خویشی نداشتند یا اگر هم داشتند ایران نبودند . همگی آمده بودند اینجا تا فارغ البال و رها از دود و دم شهر و گرانی و تورم ، دور همی این چند صباح مانده از عمر را سر حوصله بگذرانند و بگذرند .

دو جمعه پشت هم رفتم به آسایشگاه مسعودی و از شهین زبرجد فیلم و عکس و گزارش گرفتم . عکس های قدیمش را نشانم داد . عکس هایی که با پروفسور حسابی و فیزیکدان های مشهور جهان در جوانی گرفته بود و مدارک و دیپلم ها و تکه روزنامه های قدیمی . از تحقیقاتش در دانشگاه گفت که چیز زیادی سر در نیاوردم و قضیه را با مقاله ای یک صفحه ای ختم به خیر کردم و چند ماه بعد هم خبر آمد که بانو زبرجد به رحمت خدا رفته است .


همان دو هفته پشت سر هم کسی که مدام جلوی چشم بود همین سلامی بود . پیرمرد ، در آستانه هشتاد سالگی کودک درونش را یله کرده بود  و آتش می سوزاند در آسایشگاه مسعودی . مثل بچه درس نخوان های مدرسه تیم داشت و توی حیاط آواز می خواندند و دست می زدند و  می خندیدند و پیرانه سر ،شیطنت می کردند  .

یکی از پرستارها موقع ناهار گفت : اگر دنبال سوژه واسه نوشتن می گردید از آقای سلامی بنویسید .

برای چاق سلامتی هم شده گفتم : آقای سلامی که میگن شما هستید ؟ گفت : " بله سلامی هستم ... سلامی چو بوی خوش آشنایی" و خندید .

حرف های پراکنده ای از هر دری سخنی بینمان رد و بدل شد .  من صرفا می خواستم گپی بزنم اما سلامی را جو بر داشته بود که راستی راستی قرار است درباره اش مطلب بنویسم . می گفت : اگر خواستی بنویسی از من عکس نگذار  و اسم مستعار برایم بنویس .


طی این چند سال چند دفعه ای از طرف آسایشگاه به دفتر مجله زنگ زده بود . بار اول حتی اسمش را فراموش کرده بودم . بنده خدا چند دقیقه ای نشانی داد تا یادم افتاد . پرسید : در موردش نمی نویسم ؟ و من هم پیرمرد را پیچاندم و به شوخی گفتم که بخش مرا در مجله عوض کرده اند و حالا فقط داستان های جنایی/ پلیسی می نویسم . گفت : داستان زندگیش خیلی جذاب تر از داستان های پلیسی است و من هم قول دادم که هر وقت سرم خلوت شد بروم به دیدنش که هیچ وقت، وقت نشد که بروم .

چند بار دیگر هم زنگ زد . نه برای نوشتن داستان زندگیش . همینطور رفاقتی زنگ می زد و حال و احوال می کرد . می گفت : قرار است از یکی از پیرزن های خوشگل آسایشگاه خواستگاری کند و اگر وصلتشان جور شد، دوست دارد من شاهد عقدشان باشم . راست و دروغش را نمی دانم اما زنگ نزد و من و سلامی جز همان دو جمعه ی پشت هم تابستان چند سال قبل دیگر همدیگر را ندیدیم و جز همان چند بار دیگر تماسی هم نگرفت و حرفی هم نزدیم .

شاید فهمید من به اندازه او پیگیر این رفاقت نیستم و شاید هم دیگر بی خیال من شده بود . هرچه بود دیگر از سلامی خبری نداشتم تا همین یک هفته قبل که دوباره از آسایشگاه مسعودی زنگ زدند و گفتند که سلامی رو به راه نیست و تنها شماره ای که در پرونده اش دارند شماره من است و چند باری هم تماس گرفته اند و موفق به صحبت با من نشده اند .

شنبه بود که از آسایشگاه زنگ زدند . یکشنبه سرم خیلی شلوغ بود و دوشنبه صبح دوباره زنگ زدند که سلامی رو به موت است . دلم نیامد بگویم من هیچ رابطه ای با پیرمرد ندارم . گفتم که تا عصر خودم را می رسانم .

آسایشگاه درست مثل همان چند سال قبل بود . تکه ای غریبه از شهر  که انگار در جغرافیای شهر بزرگ تهران گمشده است . جایی شبیه به هیچ کجای این شهر پر هیاهو . خلوت ، آرام و تمیز ، بهترین لوکیشن برای تنها ماندن و تنها مردن. حال و هوای آسایشگاه مسعودی اینبار پاییزی بود و غم انگیز . پیرزن و پیرمردها انگار توی اتاق های خودشان داشتند چرت می زدند چون کسی توی حیاط نبود . پرستار مرا داخل اتاق سلامی برد ، کمی معاینه اش کرد و از اتاق بیرون رفت .

پیرمرد با لباس سفید رنگ راحتی افتاده بود روی تخت و با ماسک اکسیژن نفس می کشید . وضعیت نزاری نداشت اتفاقا . خیلی شیک و مجلسی داشت تمام می کرد . از اتاق بیرون رفتم و از پزشک جوانی که در درمانگاه نشسته بود احوالش را پرسیدم . گفت که آقای سلامی نمی تواند حرف بزند اما تا نیم ساعت دیگر که وقت داروهایش است بیدار می شود و اگر می خواهی صبر کن تا همدیگر را ببینید .

نیم ساعتی توی حیاط راه رفتم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که زندگی چه داستان عجیبی است . خنده ام گرفته بود به این که من باید تنها کس این پیرمرد باشم که تا امروز حتی اسمش را به خاطر نداشتم  .


عجیب بود که با دیدن من لبخند زد . انگار که سالهاست همدیگر را می شناسیم . انگار که من فامیل دوست داشتنی او باشم . ملتمسانه دستهایش را باز کرد و من هم ناچار به سمتش رفتم و طوری که وزنم رویش نیفتد نصفه و نیمه همدیگر را بغل کردیم . ته ریش زبر و سفیدش صورتم را سوزن سوزن می کرد و نگران بودم که بوی سیگارم اذیتش کند . پیرمرد همانطور صامت و بی صدا بغضش ترکید و اشکش جاری شد و من هم تحت تاثیر تنهاییش نا خوداگاه زدم زیر گریه و همانطور چند دقیقه ای توی بغل هم زار زدیم . 

نمی توانست صحبت کند . دهانش کمی کج شده بود و معلوم بود اختیار زبانش را ندارد . می خواست حرف بزند اما قدرت تکان دادن زبانش را نداشت .

همینطور یکساعتی نشستم کنار تختش و دستش را گرفتم و به همدیگر نگاه کردیم .

هیچ هم نگفتیم فقط آه بود و نگاه .


بیرون آمدنی پرستار پوشه ای به دستم داد که تویش دست نوشته های سلامی بود که کنار گذاشته بود برای من . چند تا داستان پلیسی نوشته بود که در مجله چاپشان کنم . تاریخ نوشته ها برای همان چند سال قبل بود . همان سالی که تابستانش دو جمعه پشت هم رفته بودم آسایشگاه مسعودی . دلم می خواست بیشتر از خودش بدانم . اینکه که بوده و داستان زندگیش چه بوده و چرا انقدر تنهاست که تنها رفیقش من باشم؟

با این سابقه کوتاه آشنایی و رفاقت زورکی

اما نه پرسنل آسایشگاه مسعودی چیز زیادی از او می دانستند 

و نه خود سلامی چیزی توی کاغذهایش نوشته بود .


عکس های توی کامپیوتر را بالا و پایین می کنم و تا عکسی مناسب برای سنگ قبر آقای سلامی پیدا شود . فیلمی که از او گرفته بودم دارد پخش می شود و سلامی با صدای بلند می خواند : در حلقه مویت ، بس دل اسیر است ، بینم خونین دل این و آن ، سر هر دندانه ... دل در ، مویت ، دارد خانه  ... مجروح گردد چو زنی هر دم شانه ...



+ تمام اسامی این داستان ساختگی هستند و این داستان کاملا تخیلی بود ...



بنجامین باتن و پول شارژ ساختمان !

سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 20:20

خسته ام خیلی زیاد ... خستگی و دیگر هیچ ... به قول حسین پناهی چیز تازه اگر یافتید به آن اضافه کنید ... دلایل مختلفی دارد اینکه خستگی شده یکی از ویژگی ها و مشخصه های زندگی امروز ... نه که دیروزی ها خسته نمی شدند اما به نظرم خستگی شان هم از جنسی دیگر بود ، مث همهء چیزهای دیگرشان ... روزمرگی ، پارازیت ، آلودگی هوا ، تغزیه ، استرس ، فشارهای مادی و روحی ، مشکلات خانوادگی و شغلی ... و هزار کوفت و زهرمار دیگر خب قبلن هم کم و بیش بوده ولی الان شددت و حددتش فزونی یافته و اوج گرفته مث بالاترین دسیبل صدای پاواروتی ، مث شیشه لرزانی لحظه ای که هواپیما از بالای خانه های محلهء مهرآباد رد میشود ... مث آخرین حد از عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... عربدهء حنجره ای معترض ... 

.

خودمانیم فرمول زندگی آدمی هم مسخره و غیرمنصفانه است ها ! ... وختی جوان و سالم و شاداب و پُرانرژی است پول ندارد ، تجربه ندارد ، عقل ندارد ، وخت آزاد ندارد ... وختی در چهل پنجاه سالگی پول و تجربه و عقل و وخت پیدا میکند ، جوانی و سلامت و شادابی و انرژی اش به گاه رفته ... فک کن این معادله و فرمول برعکس بود ! آی مززه میداد ! ... این روزها خیلی به این مساله فک میکنم ... مونولوگ های خیالی خلوت و تنهایی هام حول این موضوع شکل می گیرد عُمدتن ... سعی می کنم احوالات خودم را در یک چنین زندگی وارونهء بنجامین باتنی معکوسی تصور و بازآفرینی کنم ... توضیحش سخت است مثالهاش خنده دار ، لذا همینطوری بی توضیح و بی مثال از کرگدن بپذیریدش ... این روزها از همصحبتی ساکنان هفتگ فراری ام مبادا که حالم حالشان را بد حال کند ، این را گفتم که مدیر اسحاقی فک نکند بابت پول شارژ و اینهاست !

یک جدال بی پایان

دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 19:46
اگر تاریخ جهان را یک مرور کوچک بکنیم می بینیم که تعداد سیاستمداران مرد برتری قابل توجهی نسبت به سیاستمداران و حکام زن دارد. تاریخ ادبیات و علم هم همینطور.... تعداد دانشمندان و ادبا و شعرا و نویسندگان زن در برابر مردان شاعر و ادیب و نویسنده خیلی خیلی کمتر است . 

بله .... بله ....  کلئوپاترا و پروین اعتصامی و ماری کوری را می شناسم ولی بحث من کمیت است نه کیفیت....

اینها را نگفتم که یک بحث فمینیستی شکل بگیرد یا مقایسه ای باشد برای نشان دادن برتری مردان بر زنان. اما چه قبول کنیم یا نه، وجود اینهمه مرد در تاریخ علم و سیاست و هنر تاثیرات خودش را گذاشته است. تاثیرات بد خودش را گذاشته ...تاثیراتی انقدر عمیق که گاهی خود زنان هم متوجهش نیستند.

یکی همین واژه مرد....تا جایی که سوادم قد می دهد در عربی می شود رجل .... 

 اولین شرط رییس جمهور بودن اینست که رجل سیاسی باشی. رجل یعنی مرد اما یک زن سیاست مدار هم می تواند رجل یا مرد سیاست باشد. به عبارت دیگر کسی که شایسته سیاست است نامش می شود رجل سیاسی یعنی مرد سیاست (که البته می تواند زن هم باشد ) اما نمی شود امراه سیاسی. یعنی واژه ای که لیاقت و شایستگی سیاسی را تعریف می کند یک واژه مردانه است نه زنانه یا فراتر از جنسیت. از این اتفاق ها فقط در ایران و قانون اساسی ما نیفتاده .... در زبان انگلیسی بشر یا انسان می شود: mankind یا همان نوع بشر

دقت کنید نمی گویند : womankind

mankind یا همان نوع بشر می تواند زن هم باشد اما از لحاظ لغت این کلمه کاملا مردانه است .

خودمان هم که این همه شعر و مثل در خصوص جوانمردی و در مدح مرد بودن داریم... وقتی صحبت از پهلوانی و جوانمردی می شود این خصلت نیک و پسندیده از ترکیب کلمه مرد ساخته شده است. مرد نه به معنای نر بودن بلکه به معنای انسان بودن. یا وقتی به کسی می گوییم مرد باش منظورمان جنسیت نیست. از طرف می خواهیم انسان باشد. و مرد را معادل انسان می گیریم و مردانگی را هم ارز انسانیت.... و از این بدتر اینکه کسی که این خصلت خوب و پسندیده را نداشته باشد نامرد می نامیم. یک اصطلاح کاملا رایج که همه استفاده می کنیم حتی خانم ها.....

زن کیست ؟ کسی که مرد نیست

نامرد کیست ؟ کسی که مرد نیست

تا بوده یک فرهنگ گردن کلفت مردسالارانه قرن ها مردها را از زن ها برتر می دانسته..... هر وقت قرار بوده یک زن را بی اندازه تقدیر و تعریف کنند گفته اند: از صد تا مرده هم مردتره ....

 هر وقت قرار بوده مردی تحقیر شود فقط شنیده : تو از زن کمتری.....

باید از یک جایی شروع بشود ایستادن در برابر تبعیض جنسیتی ....  در کشورهای غربی توده هایی از زنان تحت لوای فمینیست سال هاست که برابری حقوق زن و مرد را خواسته اند. اتفاقی که بالاخره باید بیفتد . ربطی هم به کشور ما ندارد و در تمام دنیا حتی در پیشرفته ترین کشورهای جهان هم هنوز که هنوزه قسمت عمده سرمایه های مادی و فکری در اختیار مردان است و قدرت جسمی و نظامی و سیاسی هم همینطور و این تبعیض بین زن و مرد وجود دارد و خواهد داشت....

حرفم اینست که ما میراث دار هزاران سال تفکر اشتباه هستیم . تغییر یک تفکر نهادینه شده در ذهن انسان ها با قدمت چند هزار ساله با تلاش چند دهه ای اتفاق نخواهد افتاد..... دروغ چرا من یکی که دلم خیلی روشن نیست ... خیلی کار می برد... حداقل به عمر من قد نمی دهد .... آخرش را ناامیدانه تمام کردم حیف شد ولی خب راستش را گفتم....

نیاز به روشنگری دارد و مبارزه .... مبارزه ای که با خود زنان آغاز می شود اما تنها با تغییر تفکر و حمایت مردان به سرانجام می رسد....  ولی همین مردان به این تبعیض چند هزار ساله خو کرده اند بعضی نسبت به آن بی تفاوتند و بعضی دیگر به آن افتخار می کنند .....


پسته نیستند!

یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 20:43

چشم هاشان دیدن دارد وقتی که بعد از کلی تقلا کردن و دست و پا زدن این واقعیت می نشیند کنج نگاهشان که گاهی حاصل تجزیه ی آدم ها دقیقن همانی است که از وجهی از تجزیه انتظار می رود یعنی "تعفن"

خنده دار می شوند آن جایی که کلی وقت می نشینند پای یک آدم، رج به رج، گره به گره، نخ به نخ، می شکافندش به امید شناخت و به طَمَع کشف راز ِ بودنش، و می رسند به هیچ. 


عادلانه نیست، انصاف نیست!

این که حجم زیادی از عمرت را، اپیزود به اپیزود و سکانس به سکانس و لحظه به لحظه، بودن ات را که یحتمل قرار بوده صرف خیلی چیزهای مهم تر بشود، بنشینی به انتظار این که دیگران کشفت کنند و تقلا کنی برای کشف دیگران، برای فهمیدنشان، برای از بر شدنشان، برای حل کردن معمای آدم هایی که هر کدام هزار توی غریب و سر گیجه آوری هستند، لا ینحل!


این که اکثریت قریب به اتفاق آدم ها نقاب دارند، قبول. این که خیلی وقت ها پشت نقاب هاشان تصویر دلنشینی نیست، قبول. این که "شناخت" بنیان رابطه را محکم می کند هم قبول. اما عن اش را در نیاورید لطفن. به بهانه ی برداشتن نقاب پنجه به صورت هم نکشیم. حدس نزنیم، داستان نسازیم، متهم نکنیم، آدم را از آدم بودنش خسته نکنیم. یک جایی گوشه ی ذهن مان این را هم حک کنیم که "خیلی وقت ها آدم ها به اندازه ی چیزهایی که از آن ها نمی دانیم دوست داشتنی اند و به اندازه ی رازهایی که کشف نکرده ایم، جذاب"

باور کنیم آدم ها پسته نیستند که داخل پوسته، بی مصرف بمانند!

برو بابا حال نداری

یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 01:18

خب،بالاخره من گند زدم.از همان هفته ی دوم سوم غر داشتم.هی همش فکر می کردم بالاخره یک نفر نظم را به هم می زند.یک نفر بی حوصله می شود،بی حال می شود بی دماغ می شود اما لامصب ها همه نوشتند.خوب هم نوشتند،من هی غر زدم که یعنی چی مگر محکمات قرآن است خب بزنید زیر میز دیگر .اما نشد. باز هم من.من همیشه به هر نظم و قانونی اعتراض داشته ام،کافیست یک نفر بگوید باید.بگوید قانون.بگوید طبق قائده(قاعده؟)من شاخک هام تکان می خورد.من ناخودآگاهم پی راه های در رو می گردد،می رود دمبال به هم زدن قانون،یک نفر می گفت آنارشیست،تعریفش را نمی دانم،یکی دو تا چیز در موردش خواندم و بدم نیامد از این برچسب.یک رییسی داشتم وقتی می خواست یک کار یک هفته ایی را فردا صبح تحویل بگیرد به من می سپرد..می گفت این راهش را پیدا می کند .این کلک می زند .این!فقط این!

امروز هم شد.جمعه یادم افتاد شنبه نوبتم است.امروز دیر یادم افتاد باید بنویسم.بعد بین نوشتن و ورزش دومی را انتخاب کردم. بعد دوستانمان امدند تا نیمه شب .بعد محسن در اینستاگرام بهم فحش داد.بعد من الان اینجام.دیدم وقت نیست ان چیزهایی که دلم می خواست را بنویسم.گفتم بیایم اخلاق حرفه ایی را رعایت کنم و معذرت خواهی کنم که حرفی برای گفتن ندارم و بی نظمی کردم.اما غریبه نیستید ته ته دلم خوشحال است که این نظم را به هم زدم.چکارشان کنم.خودشان می دانند من چقدر لمسی هستم. چقدر ماساژ دوست دارم.آنجا من را پیچ دادند .دلم خنک شد نظم ساختمان فضاییشان را به هم زدم و توی یک شنبه ی این مرتیکه ریقو آپ کردم.

علت فوت، فاطی!!

جمعه 19 دی 1393 ساعت 20:52
محمد رضا امانی از معدود نویسندگان خوبیست که هنوز سنگر بلاگستان را حفظ کرده اند. ساده می نویسد و خواندنی. دعوتش کردیم این جمعه میهمانمان کند به قند قلمش، منت گذاشت و پذیرفت. این شما و این هم نویسنده ی وبلاگ قناری معدن
***
حمزه را یک عصر جمعه ای به خاک سپردیم و برگشتیم خانه. بیشتر آنهایی که توی خانه نشسته بودند و چای و خرما می خوردند و فاتحه می فرستادند علت مرگ حمزه را اعتیاد شدیدش می دانستند. حتی برگه پزشکی قانونی هم حرفشان را تایید می کرد. این اواخر هیچ رگ به درد به خوری که بشود سرنگ را فرو برد داخلش در تن اش نمانده بود. آخرین بار از زور خماری سوزن را زده بود به آن جای مردانه اش. تا قلب اش از تپیدن بایستد فقط فرصت کرده بود یک سیگار را تا نصفه دود کند و یکی از ابروهای زن کنار ساحل را کوبلن دوزی کند. اما من بر خلاف آنهایی که چایی و خرما می خوردند و فاتحه می فرستادند و حتی برگه پزشکی قانونی، اعتقاد داشتم که حمزه را عشق فاطی به کشتن داد.

دو روز بعد از مرگ حمزه، تلویزیون نشانش داد. یکشنبه بود و حمزه مقابل دوربین یقه اش را چفت بسته بود و چشمهایش را هم از آفتاب خرداد ریز کرده بود و شبیه یک انقلابی واقعی مشت گره کرده اش را تا روی شانه اش بالا آورده بود و مقابل میکروفن از حضورش در پای صندوق های رای می گفت و اینکه وظیفه هر ایرانی است که در انتخابات شرکت کند و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبد. اما آن سال هیچ مهری در صفحه انتخابات حمزه نخورد. آن روز او را همه شهر از تلویزیون دیدند به جز خودش. فاطی هم که هنوز پیراهن مشکی را از تنش در نیاورده بود حمزه را دید. با بچه توی بغل اش ایستاده بود مقابل تلویزیون و دلش می خواست زمستان بود و حمزه آن پالتوی بلند مشکی که خیلی بهش می آمد را جلوی دوربین پوشیده بود.

شهروند مسئول

پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 21:30

چیزی که زیاد تو این مملکت هست ... آدم کارشناس و حراف است و  چیزی که خیلی کم است آدم عمل گراست ....


انصافا اگه همین قشر  ما ... منظورم من و امسال من  که نویسنده و خواننده وبلاگ ها هستیم و دانشحوییم یا بودیم  ...  همین 4 و 5 میلیونی که نسبت به دیگر اقشار جامعه بیشتر مطالعه میکنیم  از اینترنت استفاده میکنیم  و سطح آگاهی بیشتری داریم ... یه هزارم انچه را که یاد گرفتیم و خواندیم عمل می کردیم ....الان وضعیت جامعه جور بهتری بود . 


یادمه بابک تو جوگیریات یه پست نوشت و همه رو تشویق کرد که برن امیر اباد تهران طبقه دوم بیمارستان شریعتی و با خون دادن اطلاعات بانک مغز استخوان کشور غنی کنند .... خب


همه از الودگی هوا می نویسند و   مینالنند ... خب 


تقریبا تو هر وبلاگی حداقل یه پست راجع فرهنگ رانندگی هست .... خب 



خب که خب .... اگه قرار بود چیزی درست بشه می شد ....واقعیت اینکه اگه ما با هر روز روی ترازو رفتن لاغر نمی شیم ....





میدونم ...میدونم ....  امیر اباد نسبت به خیلی ها  دوره .... اگه درست رانندگی کنیم همه بوق میزنند .... وسائل نقلیه عمومی  کم و شلوغه و..... و هزار یک دلیل دیگه ...


البته به نظر من  دلیل اصلی :   اول عادت های ماست و دوم  اینکه عمق فاجعه رو درک نکردیم ....ولی به هر صورت دنبال دلایلش نیستم ....



انصافا شهرومند مسئول بودن سخته .... اصلا شهروند بودن سخته ....

1 . مطالعه داشتن ...

2 . نریختن اشغال

3. بازیافت از مبدا

4 . مصرف نکردن انر‍‍ژی در ساعات پیک استفاده

5 . صرفه جویی انر‍ژی

6 . ورزش روزانه

7 . خواندن روزنامه

8 . خوردن و اشامیدن صحیح

9 . حفظ محیط زیست

10. داشتن گیاه در خانه

11 حفظ حریم همسایه

12 دادن عوارض و مالیات

13 اعتراض به قانون شکنان

14 مبارزه با گرانی بی دلیل

15 درست رانندگی کردن

16 حفظ ایمنی کودکان

17 انجام صحیح مسولیتهای شغلی

18 دروغ نگفتن

19 مبارزه با آلودگی

20 صرفه جویی در بنزین

21 استفاده از وسایل نقلیه عمومی جهت رفتن به سر کار

22 فرهنگ آپارتمان نشینی

23 رعایت حق تقدم ...

و......



من تقریبا هیچ کدوم اونجور که باید و شاید انجام نمیدم .....



میدونید چیه امروز بجای پست نوشتن دلم میخواد یکی از این کارهارو تو زندگیم اجرا ی کنم ....یه مورد خیلی کوچک انتخاب کنم و دیگه راجع بهش حرافی نکنم .... " انجامش بدم "


من می خوام از همین الان همین امروز زباله خشک و تر از هم جدا کنم .... یه جا خوندم ...  " تفکیک زباله  از مبدا  "چیزی معادل یک چهارم درامد نفتی برای کشور سود منده ..

کار سختی نیست یه مقدار همت می خواد و غیرت .... 

شما هم اگه این کار تا الان انجام نمیدادید.. ازتون خواهش می کنم انجام بدید .


+ کامنت دونی این پست به نشانه عمل گرا بودن می بندم ....









قصه دوم : حکایت آن آدیداس یک میلیون و دویست/ سیصد هزارتومانی

چهارشنبه 17 دی 1393 ساعت 20:00



مهدی یک مهمانی مجردی گرفته بود . اشتباه نکنم روز پنجم/ ششم عید پارسال .

گفته بود همه دو تایی بیایند که من گفتم من که یکنفر بیشتر نیستم چی ؟ گفت : غصه نخور . تنها بیا ایشالا که دو تایی بر می گردی .

آقا قندی توی دلمان آب شده بود که نگو . کلی چیتان فیتان کردیم و بهترین لباس هایمان را پوشیدیم و در ماتحتمان هم عروسی بود که شاید مهمانی مهدی مقدمه ای باشد برای از تنهایی در آمدن مان . با سر ژل مالی شده و صورت شش تیغ و لباس های اتو خورده و عطر مدهوش کننده وارد انباری شدیم در طلب آدیداس نازنینمان ولی حالا بگرد و کی نگرد . انگاری آب شده بود و رفته بود توی زمین . با همان سر و وضع آنکارد و البسه پلوخوری ، انباری خاک گرفته را یک دور تکاندم اما خبری از آدیداس نبود .

داد زدم : خانوم جان ! آدیداس منو ندیدی ؟

گفت : چیتو ندیدم ؟

گفتم : کتونی . یه جعبه توی انباری بود . اینجا رو این قفسه . شما برش نداشتی ؟

خانم جان گفت : مگه کفش تو پای من میره مادر ؟ ماشالا پات اندازه قبر بچه است .

گفتم : نه خانوم جان ! نمیگم که شما پات کردی . میگم شاید چشمت خورده باشه

خانوم جان گفت : مادر من چشم دارم آخه ؟

گفتم : واسه همین میگم . شاید اشتباهی به جای چیزی دیگه ورش داشتی

خانم جان گفت : واسه چی می خوای حالا ؟

گفتم : دارم میرم مهمونی . کفش خوب ندارم

خانم جان گفت : خب برو یکی دیگه بخر

گفتم : خانوم جان یه میلیون پولش بود . از کجا دوباره بخرم ؟

خانوم جان محکم با دو دست زد روی پایش و گفت : یه ملیون تومن رو گذاشتی تو انباری ؟ میذاشتی تو گاو صندوق آقات .

می گویم : خانوم جان ! اذیت نکن . ندیدیش؟

خانوم جان می گوید که روحش بی خبر است و من هم ناچار با یک کفش معمولی می روم مهمانی مهدی و انقدر حالم گرفته است که به جای تماشای عشوه و لوندی داف های مهمانی مدام قیافه آدیداسم می آید جلوی چشمم و مهمانی بدون رسیدن به هیچ نتیجه مثبتی ، کوفتم می شود .


**********************

همیشه به آدم هایی که دست و دلشان می رود برای خودشان خریدهای گرانقیمت بکنند حسودی می کنم . خودم را توجیه می کنم که اینطور آدم ها عاقبت اندیشی ندارند و ولخرج هستند و مارک بازی کار خوبی نیست اما اینها همه توجیه است . کسی که برای خودش جنس گرانقیمت می خرد علاوه بر اینکه به خودش احترام می گذارد معمولا جنس با کیفیت تری هم خریده است و از لحاظ اقتصادی هم کار عاقلانه تری می کند . انگلیسی ها یک ضرب المثلی دارند که می گوید : ما انقدر پولدار نیستیم که برویم جنس ارزان بخریم . انگلیسی ها حتما یک چیزی حالیشان می شود که همچین چیزی می گویند دیگر ؟

از یک طرف حساب می کنم که با پول این آدیداس ششصد هزار تومنی شاید بشود شش جفت کفش چرمی خرید و راحت سه سال دغدغه کفش خریدن نداشت . بعد می گویم آخر تا کی مراعات جیب و دخل و خرج را بکنم ؟ من که زن و بچه ندارم نباید کمی هم به خودم برسم ؟ یعنی من حق ندارم بعد از سی و خورده ای سال یکبار یک خرج مشتی برای خودم بکنم و یک چیزی بخرم که همیشه آرزویش را داشته ام ؟

رو می کنم به فروشنده و می پرسم : آقا ! خداییش آدیداس اصله ؟

با لهجه شیرین سیستانی می گوید : اصله خیالت جمع . شناسنامه داره

می پرسم : آخرش چند ؟

می گوید : شش صد . یک ریال کمتر نمیشه . ما مثل تهران چانه نمی زنیم . قیمت خوب میدیم و قیمت خوب می فروشیم . آنجا 100 تومان گرانتر میگن بعد که 20 تومان تخفیف بگیری خوشحال میشی . ببر این کفش یک عمر کار می کنه . شک نکن


بدجور وسوسه شده ام این آدیداس خوشرنگ و رو را بخرم . یکجور وسوسه که می دانم اگر بخرم شاید پشیمان بشوم ولی اگر نخرم حتما پشیمان خواهم شد . حساب می کنم حق ماموریت سه روزه ام نهایتا 200 تومان خواهد شد و اگر بخواهم این لعبت زیبا را مال خودم بکنم چهارصد هزار تومان دیگر هم باید بسلفم .

مگر آدم چقدر زنده است ؟ شاید همین امروز هواپیمایم افتاد و مردم . چرا نباید چیزی را که دوست دارم بخرم ؟ اینها را با خودم می گویم و بعد مشتم را گره می کنم و با لبخند به فروشنده می گویم : برش می دارم .

 

*******

- یک و دویست/ سیصد ...

می پرسم : چی ؟ میلیون ؟

پسرک جوان به من می خندد و می گوید : نه پس هزار . اما اگه بخوای من بفروشمش یه تومن بیشتر بر نمی دارم . باید واسه ما هم منفعت داشته باشه .

می گویم : آقا مطمئنی ؟

جواب می دهد : آقا ما کارمون اینه . شوخی که ندارم . مگه خودت چند خریدی ؟ انداختن بهت ؟

می گویم : نه از زاهدان خریدم . فکر نمی کردم انقدر گرون باشه . یعنی شک داشتم یه وقت تقلبی در بیاد .

پسر جوان می گوید : نه خیالت راحت اصله . شناسنامه داره . اگه بخوای یه تومن برش می دارم

تشکر می کنم و از مغازه بیرون می زنم و تمام ورزشی فروشی های منیریه را با لبخند طی می کنم و خوشحالم از اینکه یکبار هم که شده بابت چیزی پول داده ام که ارزشش را داشته است .


******************

حالا که دارم فکر می کنم می بینم خریدن جنس گرانقیمت  هنر می خواهد و استفاده از آن جرات . آدیداس یک میلیون و دویست تومانی نازنینم را یکبار بیشتر نپوشیدم آن هم روز عروسی دخترخاله محبوب . انتظار داشتم هرکس مرا می بیند دهانش باز بماند و به به و چه چه کند و بپرسد : از کجا خریدی ؟ و من هم بادی به غبغب بیاندازم و بگویم از منیریه خریدم . یک و دویست / سیصد پولش رو دادم . اصله شناسنامه هم داره .

اما هیچکس نپرسید . یعنی هیچکس نفهمید که من آدیداس به پایم دارم . فقط آقاجون یک تکه انداخت که چرا کت و شلوار نپوشیده ای ؟ خواستم بگویم : آقا جان ! کت و شلوار با کتونی که نمیشه . بعد هم باید برایش توضیح می دادم که بالای این کتونی ششصد هزار تومان پول داده ام که حتما پیرمرد سکته می زد از ناراحتی . این شد که هیچکس نفهمید من چه آدیداس اصل و گرانقیمتی پایم است . شاید هم فهمیدند و از حسودی به روی خودشان نیاوردند .

آن شب بعد از عروسی آدیداس نازنینم را خوب با روغن مخصوص تمیز کردم و برای اینکه از رنگ و رخ نیفتد تویش حسابی روزنامه چپاندم و با جعبه اش گذاشتم توی قفسه انباری گوشه حیاط خانه خانم جان . شبها موقع پیاده روی خیلی دوست داشتم پایشان کنم چون انقدر سبک بودند انگار پا برهنه ای اما دلم نمی آمد . کدام احمقی آدیداس یک میلیون و دویست هزار تومنی را پایش می کند برای پیاده روی ؟ برای فوتبال هم همینطور . اگر یک وقت موقع شوت کردن می گرفت به کفپوش سالن یا کسی تکل می زد و خراشی به آن می افتاد چه خاکی به سرم می ریختم ؟


************************

در تمام این یک سال روزی نشده که از کنار انباری رد شده و با حسرت به آدیداس نازنینم فکر نکرده باشم . روزی هم نشده که به خانوم جان غرولند نکنم که چرا همینطور در حیاط را باز می گذارد که مردم سرشان را بلانسبت مثل گاو بیاندازند و بیایند تو ؟ بیشتر از همه از این می سوزم که این آدیداس را با چه خون جگری خریدم و یکبار بیشتر استفاده اش نکردم . کاش حداقل دوبار باهاش فوتبال می زدم یا پیاده روی می رفتم تا اینطور حسرت نخورم .


خانوم جان رفته بود خرید عید کند و به من سپرده بود که دستی به سر و وضع حیاط بکشم . زنگ در به صدا در می آید و مردی ژنده پوش شبیه کارتن خواب ها می گوید : یه کمکی به ما بکن

می گویم : چه کمکی ؟ من خودم محتاجم

می گوید : حاج خانوم همیشه به ما کمک می کرد

می گویم : حاج خانوم نیست . برو هر وقت اومد بیا

بعد یاد حیاط می افتم و با مرد طی می کنم اگر حیاط را خوب آب و جارو بکند و آشغال ها را ببرد بیرون سی هزارتومان به او می دهم و او هم با خوشحالی قبول می کند .

حیاط عین دسته گل شده است . خانوم جان احتمالا ذوقمرگ می شود از هنرنمایی نوه دسته گلش . سه تا اسکناس ده هزار تومنی می شمارم و به دست مرد ژنده پوش می دهم . خدا برکتی می گوید و خداحافظی می کند و از در بیرون می رود .

اما هنوز چند دقیقه نگذشته دوباره در می زند. می پرسم : چیه ؟ مگه طی نکردیم ؟

می گوید : کفشی لباسی چیزی نداری بدی به ما ؟ به خدا ثواب داره شب عیدی

می گویم : نه آقا نداریم

خیلی طلبکارانه می گوید : چقدر تو بد اخلاقی . حاج خانوم بنده خدا خیلی مهربون بود .

می گویم : من همین الان سی تومن بهت دادم . چشمت رو بگیره الهی

به کفش هایش اشاره می کند و می گوید : ببین ! اینو پارسال حاج خانوم داد بهم  . شما که استفاده نمی کنید خب بدین من بپوشم . به درد شما که نمیخوره ولی من یکساله که می پوشم .

با دیدن کفش های مرد ژنده پوش آه از نهادم بلند می شود وقتی می بینم آدیداس یک میلیون و دویست هزارتومنی نازنینم به چه روزی افتاده است .


کفش کهنه ولی سالم سال قبلم را با آدیداس یک میلیون و دویست هزار تومانی آقای ژنده پوش طاق می زنم و بیست هزارتومان  دیگر هم سر می دهم که فکر نکند سرش کلاه گذاشته ام . 

هرچند آدیداس نازنینم از ریخت و قیافه افتاده است و دیگر نمی شود با آن به مهمانی رفت اما هنوز هم که هنوزه آدیداس است و اصالت دارد .

اگرچه  به روی خانم جان نیاوردم که چه سوتی عظمایی داده است اما همیشه مرد ژنده پوش را دعا می کنم .

چون آدیداس نازنینم را هر شب برای پیاده روی پا می کنم و هفته ای دوبار هم می پوشمشان برای فوتبال . آخ هم نمی گوید لامصب ...





+ این داستان واقعی نبود و هرگونه تشابه در اسامی و مکان ها کاملا اتفاقی است ...



( تعداد کل: 690 )
<<    1       ...       77       78       79       80       81       ...       87    >>