X
تبلیغات
رایتل

یکی این طرف ها دندان تنهایی اش درد می کند!

یکشنبه 9 آذر 1393 ساعت 21:37
امروز از سر ِ صبح دردِ یکی از دندان هایم، جایی میانه ی فک بالا، همه چیزم را مختل کرده. جایی خوانده بودم دم دستی ترین راه مبارزه با درد بی اعتناییست. ایستاده ام پای پنجره، در حالی که "درد" گریبانم را گرفته و هر لحظه پر زور تر می فشارد برایش ادای بی اعتنایی در می آورم -یکی از دلبستگی هایم به خانه ی جدید پنجره ی اتاق خواب است. رو به حیاط باز می شود و باز شدنش مصادف است با منظره ی بوستان ِ رو به روی ساختمان و یکی دو تا تصویر و حس خوب، چند تایی هم بد، مقادیری نور و ذره ای اکسیژن به شرطی که بخت یار باشد و هوا مساعد. خلاصه بدک نیست، می ارزد-

ایستاده ام آدم ها را می شمارم. تک تک. بعد به تجربیات مشترکم با تک نفره های توی خیابان فکر می کنم. به گرسنگی، به تشنگی، به بی خوابی، به بی حوصلگی، به کار زیاد، به بی بیکاری، به دندان درد و به تنهایی. به این که چند نفر از آدم های توی خیابان دندان درد را تجربه کرده اند؟! چند تایشان تنهایی را؟

به این که تنهایی چه قققققدر شبیه دندان درد است. به این که هر دو نا غافل می آیند و کلافگی می آورند و سخت می روند. به این که درد تنهایی هم درست مثل دندان درد روح را خسته می کند، بیشتر از جسم حتی. به اینکه درد ِ تنهایی خیلی سریع توی تمام ِ بودن ِ آدم پخش می شود، مثل بوی تخم مرغ گندیده، مثل ذرات معلق ِ توی هوا، مثل درد ِ دندان همه جای بدن. وسط ِ همه ی این فکر کردن ها دلم کسی را می خواهد که یک لیوان آب دستم بدهد و شاید یک قرص مسکّن. برای دندان دردم؟ نه. دندان درد کجا بود؟ تنهایی ام درد می کند. یادم می افتد جایی خوانده بودم موثرترین راه ِ مبارزه با درد این است که سراغ درد بزرگتری بگردی!!




شنبه 8 آذر 1393 ساعت 19:43


چهار سال پیش بود ،سرفصل حرف هایم را مرتب کردم و داخل اتاق مدیر عامل شدم و بعد از یک جلسه ی سه ساعته گفت دلم می خواهد اما توان مالی شرکت نمی رسد حقوقت را زیاد کنیم. تصمیم گرفتم یک کاری بکنم.ناراحت بودم از اینکه صبح تا غروب کار می کنم وآخر برج باید از پدرم پول قرض بگیرم.سه چهار ماه بعدش بی که کار و برنامه خاصی داشته باشم آمدم بیرون.به دوستم گفتم من با این تیپ و هیکل توی شهر صبح تا عصر قدم بزنم ماهی ششصد تومن را در می آورم ،دیگر صبح بیداری و کارت زدن ندارد که (یک مقداری سر خودم معطلم من).گذشت.یک شرکت ساختمانی ثبت کردم.خرجش صدوشصت هزارتومن بود آن وقت.وقتی آشنای مان می گفت بیا قرارداد هفتاد میلیونی ببندیدم(باور کنید زیاد پارتی نمی خواهد،الان اوضاع شهرداری بس که بد است پی دیوانه ها می گردد که پیمانکارش بشوند) برای پیاده رو سازی و جدول کاری زیر میز لرزیدن پاهایم را نمی دید.کللن چهارصد هزار تومن پول داشتم.بستم.پدرم که می خواست با سی میلیون مگان بخرد پولش را به من قرض داد.کار را شروع کردم با یکی از دوستانم .روز اول نمی دانستیم جدول چیست.بتن را با چی بسازیم.سیمان را از کجا بخریم.آب را از کجا و با چی بیاوریم سر کار.از دفتر فنی گرم و نرم صندلی چرخ دارمان زیر کولر گازی پرت شده بودیم وسط کوچه های تنگ و تار خانی آباد نو.پروژه سراسر شکست بود.همه می گفتند تا بیشتر ضرر نداده ایید فرار کنید.هیچ تصوری از آینده و بلاهاش نداشتیم.ماندم.شق القمر نکردم ها.دوستم رفت دوباره کارمند شد.من قرار نبود دیگر کارمند شوم.قرار داد تمام شد.بعد از شش ماه کار سود نکردیم.اما کار یاد گرفته بودم.کار بعدی.باز هم هفتاد تومنی.توی زمین گرگ های پیمانکار شیک و اتو کشیده کار می کردم.بازی را داشتم یاد می گرفتم.بازی با قانون های خودم.شب ها زیر دوش از زیر پام بتن عیار سیصد می رفت توی چاه.اشتباه نکردیم.سود کردیم.سی میلیون بدهی پدر را دادم.مگان اما شده بود هفتادو پنج میلیون،به روی هم نیاوردیم.صفر بودم اما بلد و نترس.از شنیدن اسم قرارداد بزرگتر نترسیدم.بستم.از برادرم پول گرفتم.هفت صبح سر کار بودم.کارگرها را بیدار می کردم.به شیشه ایی های پارک موز و کیک صبحانه می دادم.سیمان را از ارزانترین مصالح فروش خریدم.با راننده تریلی و راننده خاور و بناها و مصالح فروش ها رفیق شدم.اعتماد آدمها را جلب کردم.دروغ نگفتم.حالا کارگرهایی دارم که با یک تلفن از افغانستان راه می افتند که بیایند سر کار من.حرف پول هم نمی زنند.هرجاهم می روند سر کار با این شرط می روند که اگر صاحب کارشان زنگ زد بروند.صاحب کارشان منم.اگر یک هفته هم سر کار نیایم پنج دقیقه وقت تلف نمی کنند.با یک تلفن تریلی برام مصالح می ریزد.اعتماد دارد.من آدمهام را راضی می کنم.الان می دانم که کارم چیست.چه کاره ام .به خودم فشار نمی آورم.یاد گرفته ام با داد و دعوا نمی شود زندگی کرد.اما دعوا کردن را خوب بلدم.با دنیا صلح کرده ام.با خودم هم.نود درصد اعصاب خوردی ها را کنار گذاشته ام.اینها جنگ من نیستند . جنگ باید در شان من باشد.آهسته رانندگی می کنم.رفیق بازی می کنم.ورزش می کنم.زبان می خوانم.درس موسیقی می گیرم.موسیقی گوش می کنم.میان سالی را می گذرانم.ملایم و بی دغدغه.با کمی سود کمتر کار می کنم.مسابقه ندارم که.به دوستانم کمک می کنم.از هر نوع دعوت به کمک کردن خوشحال می شوم و احساس معنا داشتن در زندگی می کنم.حرف های چیپ و بی معنی روانشناسی آبکی را ریخته ام دور،انرژی مثبت، نیروی درون ،قدرت حال، قانون جذب کشک است.اصلن در ایران و فرهنگ ما کاربردی نیست.مد است.دکان و دستگاه است.به جاش جسارت و کمی همت و...بگذریم .سرتان را درد نیاوردم که در چند خط آخر درس اخلاق بدهم.متنم سه برابر این طولانی بود.خلاصه کردم.از حال و احوال این روزهام گفتم.قرار بود شاعر یا نویسنده و ترانه سرای خوبی بشوم اما الان از جایی که هستم راضیم.گفتم شاید لا به لای این حرفها و حرف های ننوشته ام چیزی به درد کسی بخورد.دوست دارم قصه ی آدمها را بشنوم.کاش می شد قصه های شما را هم خواند و شنید.منظورم از قصه روضه نیست..




...

جمعه 7 آذر 1393 ساعت 20:00
مهمان این هفته ی هفتگ
نسرینا رضایی عزیز، نویسنده ی وبلاگ "وقتی در متن خیابان سقوط می شوی"

در این روزگار سگی، شجاعت بالا‌تر از فریاد زدن محتوای پَس ِ مغزت؟

راست کلیک، رِفْرِش… راست کلیک، رِفْرِش... راست کلیک، رِفْرِش... اکِهِی لعنتی. آدم وقتی حالش خوش نیست که به مهمانی نمی‌رود، می‌رود؟ حالا از بخت بد یا خوب یا هرچه، حال خراب ما خورد به این صفحه؛ نه اینکه دیر به دیر خراب شود، نه! حال ما شبیه خرابات است بیشتر. اما الان بیشتر خراب است... بیشتر خراب است که ترس افتاده توی جانم و از دنیا به اندازه ی دنیا می‌ترسم. می‌دانی چه است؟ آدم که ترسش را عربده نمی‌زند، آن هم وسط این همه جمعیت... ولی من از‌‌ همان روزی گرفتار شدم که پایم باز شد وسط همین جمعیت.. خب من هم نوزده ساله بوده‌ام.. بیست ساله بوده‌ام.. بیست و سه ساله بوده‌ام.. نمی‌شود که انتظار داشت از‌‌ همان اول پیر خرابات باشم. حالا منم و دنیایی از تجربه‌های گس.. هم طعم کونه ی خیار، تلخ! اصلا هرچه می‌کشم زیر سر این خراب آباد است. {صدای عشق بازی همسایه ی واحد بغلی، نیمه شبی سکوت اتاقم را در هم شکسته. منم و حال خراب و صدای زوزه‌های گربه‌وار آدمیزاد، که لابد حالا گره خورده‌اند به هم. راست کلیک، رِفْرِش.. راست کلیک، رِفْرِش...} می‌دانی چه است؟ من از این حجم آدم‌هایی که برایم وجود ندارند ولی در عمل هستند و حضور دارند ترسیده‌ام. من از تو می‌ترسم. من دیگر از تویی که نمی‌شناسمت و می‌شناسی‌ام {خیلی دقیق می‌شناسی‌ام} می‌ترسم. ترس را باید از سنگ فرش‌های خیابان انقلاب پرسید وقتی کسی جلویم سبز شد و صدایم زد: «نسرینا!» حس دختر بچه‌ای را داشتم که لو رفته است! «هی دختر.. وبلاگت را خوانده‌ام! خوب شاختمت نه؟» حس دختر بچه‌ای که کاغذ تقلب‌هایش کشف شده! دست‌هایم را قلاب کرده بودم پشتم و مضحک‌ترین لبخند عمرم را تحویل داده بودم. خیال می‌کردم شبحی که حجم تنم را احاطه کرده است واقعی است. واقعی نبود و شهر کوچک بود و من خودم بودم، با نام واقعی‌ام، با نام طایفه‌ام، با تصویری نیم رخ. بعدتر‌ها اندامم بیشتر رنگ‌آمیزی شد. کالبدم نمایان‌تر شد و بعضی از مجازی‌ها برایم جان گرفتند و ایستادند روبرویم و حتا با من دست دادند. یکی‌یکی مچم را گرفتند، توی ایستگاه مترو، جلوی شهرکتاب، توی فرهنگسرای ملل، توی کافه هنر، توی دانشگاه تهران-جنوب، توی.... پرت شدم گوشه ی اتاقم. از آدم‌ها ترسیدم. از دوستانم ترسیدم. از همکلاسی‌هایم ترسیدم. از خیابانی که بیرون اتاقم بود ترسیدم. می‌دانی چه است؟ ما آدم‌های روراستی هستیم. ما آدم‌هایی که مغزمان را فریاد کشیدیم و مستعار نبودیم، توی دنیای غیرواقعی، واقعی بودیم. واقعی زندگی کردیم و نقش‌ها را سپردیم به آن‌هایی که بلد نیستند احساساتشان را به زبان بیاورند چه برسد که آن‌ها را عربده بکشند. می‌دانم! دارم با این حرف‌های جداً پوچ، به فاک رفتن دنیای درونی‌ام را سرکوب می‌کنم. حالا چاره‌اش چه است؟ خداحافظی با این خرابات؟ پس قلمم را چه کنم؟ منی که پارانویای دیدن نامم روی جلد کتابی را گرفته‌ام که تک تک واژه‌هایش را با همین دست‌هایم نوشتم، آن هم با هزار جان کندن، زیر صدای پِت و پِت کولرهای آبی وسط تابستان، زیر صدای جروبحث اعضای خانواده با هم، زیر صدای خنده‌های عمه‌ام وسط پذیرایی خانه‌مان، زیر صدای ضبط صوت واحد بالاسری، در روزهایی که ته حسابم هزار و دویست تومن بوده است، در روزهایی که شاغل بودم و بعد از یک روز سگْ کاری به خانه آمده بودم. در روزهایی که هرگز بیمه نشدم. در روزهایی که عاشق شده بودم. در روزهایی که شکست خورده بودم. در روزهایی که ازدحام شب عید بوده است و ویترین مغازه‌ها برایم زیادی پرنور بوده‌اند و در روزهایی که زن دایی‌ام دختر نه ساله‌اش را نشانده بود جلویم و می‌گفت نصیحتش کنم تا دختر خوبی باشد و من جز لبخند چیزی برای عرضه کردن نداشتم. با همین لت و پارگی. حالا که به چهار سال گذشته‌ام فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم آیا واقعا این مسیر، مسیر به فاک دادن یک زندگی آسوده نبوده است؟ حالا که توی محیط‌های کاری‌ام همه مضحکه‌ام کرده‌اند؟ حالا که صبح به صبح دیگران با نوشته‌های شب قبلم من را می‌سنجند و بعضی از آدم‌های جدا رقت‌انگیز، نوشته‌هایم را، شعر‌هایم را، متن‌هایی که دست به دست رفته است و دیگر اختیارشان را ندارم را توی بحث‌های جدی به رویم می‌آورند. حالا که دیگر وقت آن رسیده تا پای قلمم به چاپ خانه برسد باید چه کنم؟ لباس بَتمَن به تن کنم و جلوی کلمه‌هایم را بگیرم تا نروند درون دهان هزار نفری که ممکن است تیراژ واژه‌هایم بشوند؟ منی که با چند کلیک، زیر و رویم بیرون ریخته می‌شود. منی که شده‌ام مثل حرف مردم، دهان به دهان گشته‌ام و گاهاً... - نه، کلمهی درست‌ترش «اغلب» است - و اغلب شده‌ام یک کلاغ و چهل کلاغ آدم‌ها.. منی که در همین لحظه سکوت رفته است توی گوش‌هایم و حتا دیگر صدای زوزه‌های عشق بازی همسایه بغلی هم قطع شده است. همه‌اش از همین سکوت‌ها شروع شد، از همین صفحه‌ها، از همین صفحه ی سفید لعنتی. نشسته‌ام توی اتاق تاریک و نصف شبی توی موبایلم به لیست آدم‌های واقعی زندگی‌ام نگاه می‌کنم. همه غرق در خوابی عمیق. اصلا فرانسه حق دارد به نویسنده‌ها مدال می‌دهد... بیان این همه حس و حال جرات می‌خواهد، نمی‌خواهد؟ این را منی دارم می‌گویم که هنوز در تیراژ هزار ضرب نشده‌ام، منی که ته جدول نشسته‌ام و دهن صاف شده‌ام پخش شده است توی هوا، هر نفسی که می‌کشم ترس است از قضاوت شدن. دارم به رنج آن‌هایی فکر می‌کنم که نیم قرن است توی همچو هوایی نفس کشیده‌اند. فرانسه حق هم دارد که به نویسنده‌ها مدال می‌دهد... شجاعت بالا‌تر از فریاد زدن محتوای مغزت؟ در روزگاری که هیچ کس لباس خودش را نمی‌پوشد، آدم‌ها امروز لباس گرگ‌ها را به تن می‌کنند و فردا یوزپلنگ می‌پوشند و پس فردا بره و ساعتی بعد لباس خروس‌ها را تن می‌کنند. در روزگاری که همه بکارت‌های از دست رفته‌اند و نقاب مریم‌های باکره را به صورت زده‌اند. در روزگاری که حقیقت بودن، خودت بودن، یعنی اخراج از یک جمع؛ اخراج از یک محیط، در روزگاری که راست گفتن، خوب یا بدش، مساوی است با طرد شدن، حالا تو بیا راست وجودی‌ات را نمایان کن، آن منِ مزخرف درونی‌ات را بریز بیرون، با نام و نشانی‌ات، اکِهِـــی لعنتی، حماقت بزرگ‌تر از این؟

مهمانی تمام نشد؟ اسم این یادداشت را هم بگذارید استیصال، درماندگی، چهل کلاغ، نه، کلاغ‌هایی که هر روز تصاعدی افزایش پیدا می‌کنند. اسمش را بگذارید کسی که بدجور خورده است توی حالش. اسمش را بگذارید شبیه حال خیلی از ما. اسمش را بگذارید مزخرف‌ترین کارتن دنیا «جودی ابوت» بود که روی میز بنفشش، توی کاغذ‌های سفیدش، با روان نویس خوش دستش، لذت داستان نوشتن را می‌کرد توی مغز ما.

دروغ

پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 19:23

توو  ویکی پدیا دروغ اینجور توصیف شده .....


دروغ ادعای باطلی است که گوینده، عمداً آن را به عنوان حقیقت بیان می‌کند. دروغ‌گویی معمولاً به منظور کلاه‌برداری یا فریب یا جلوگیری از حالتی که برای دروغگو نامطلوب است، رخ می‌دهد. دروغ می‌تواند باعث بی‌اعتمادی شود


قسمت اخرشو توجه کنید لطفا ....." دروغ گویی معمولا به منظور جلوگیری از حالتی که برای دروغگو نا مطلوب است رخ میدهد ....



 تو دنیای  ما دروغ گویی  انواع مختلفی داره ...



خالی بندی ... دروغیه که میگی تا جوری که آرزوشو داری باشی ...نمود کنی  .....

دروغ مصلحتی ... دروغیه که میگی تا اوضاع اونجور که دوست داری پیش بره ...

دروغ به خود ... دروغیه که شنونده میدونه دروغه ولی دروغ گو نه .....

دروغ  احساسی .. دروغیه که نه دروغگو میدون دروغه نه شنونده 

کتمان ..... حذف قسمت هایی از حقیقت .....که شنونده رو به سویی ببره که برای دروغ گو مطلوبه ....

دروغ  قراردای ... دروغیه که همه به هم میگن و همه میدونند دروغه ولی باور می کنند ....چون قسمتی از فرهنگشونه ...


دروغ .... دروغ ... دروغ ......چی برای ما مطلوبه تا راستگو باشیم ... انگار هیچی .....

احساس عجیبی دارم .....

انگار با دو تا کامیون اکسیژن بردنم فضا     ولم کردن و  رفتن .....تنهای تنها


نمیدونم هر چی بیشتر فکر میکنم   هی احساس متریکسی  بیشتری پیدا میکنم ... احساس میکنم همه چی و همه کس یه جور مشتقات دروغ اند ....

اصلا انگار تو خیلی از مسائل زندگی تنها فرق دروغ و راست نیتی که تو دلت می کنی ....


نمیدونم قبلا گفتم یا نه ....

بزرگترین دروغی که ما انسانها برای خودمون فرارداد کردیم ....زمان و سن ... قرادادی که تمام خاطرات تلخ و شیرین و روابط و معاشرت هامونو  می کنه چند عدد تحویلمون میده ....

صفحه ایی دایره شکل که  " هر روز زنده شدن "  تبدلیل کرده به " هر شب مردن  " .... قراردادی که با بالارفتن اعدادش بی هیچ دلیل خاصی  سری کارها رو انجام نمیدیم یا بر عکس .... 


بگذریم دیر شد ...




+ تو هیچ یک از دیوار های آپارتمانم  ساعت اویزان نمی کنم ....دلم می خواد وقتی تو آپارتمانم هستم اندازه احساسم سن داشته باشم ...





در مدح فرزند آوری

چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 20:00

توی پست های چرکنویس وبلاگم پستی هست به عنوان " صد دلیل برای بابا نشدن من " که مربوط است به چند سال قبل . مطابق معمول ایده ای برای نوشتن یک پست به سرم زده و توی چرکنویس ها عنوانش را نوشته ام تا فراموشم نشود و بعدها سر فرصت درباره اش بنویسم . احتمالا آنروزها فکر نمی کرده ام که قرار است به زودی پدر دو فرزند باشم و می خواسته ام این بابا نبودن را با صد دلیل محکم توجیه کنم . پست مذکور متن ندارد و فقط یک عنوان است و بس . هرچقدر هم که فکر می کنم صد تا که هیچ ،ده تا دلیل محکم هم برای بابا نبودن پیدا نمی کنم البته حالا و فعلا که بابا بودن را تجربه کرده ام و طعم شیرینش زیر دندانم رفته است و فهمیده ام غولی که از فرزند داشتن ساخته بودم یک غول کوچولوی خوشگل و تو دل برو و دوست داشتنی بوده است . اگر این فهم و شعور را قبل تر داشتم نه تنها هیچ وقت به نوشتن چنین پستی فکر نمی کردم بلکه خیلی پیش تر از اینها یعنی وقتی تازه با مهربان ازدواج کرده بودیم به فکر آوردن بچه می افتادیم و حالا با بچه هایمان داشتیم توی منزل گل کوچیک بازی می کردیم و حساب و دیکته کار می کردیم به جای اینکه بیبی انیشتین تماشا کنیم .


اما داستان  از آنجا شروع شد که یکی از روزهای نوروز سال91  به اتفاق همسایه طبقه پایینمان جناب باقرلو و همسایه بالایی آقای پیرزاده قصد سفر کردیم . از آنجا که باقرلو کرگدنی خسته و تنها و بی پول است مقصد سفرمان خیلی دور نبود . چرا که نه تاکسی خسته اش یارای سفر طول و دراز رفتن داشت و نه دلش می خواست پول هتل و اقامت بدهد . این شد که همگی هوار شدیم منزل استاد پژوم مستقر در شهر مقدس قم .

ملتفت هستید که قم یک شهر زیارتی است و ما هم چون زیاد اهل زیارت نبودیم سفرمان صرفا به سیاحت در منزل ایشان و تناول دست پخت محشرشان خلاصه می شد . قبل از این با باقرلو چند باری سفر رفته بودیم اما آن سفر اولین همسفری ما با پیرزاده اینا بود . من و مهربان نشسته بودیم در کتابخانه عریض و طویل جناب پژوم که اتفاقا از جاذبه های توریستی منزل ایشان است و داشتیم با هانا پیرزاده بازی می کردیم . این بچه یعنی هانا پیرزاده یک فرشته به تمام معناست . بی آزار و اذیت و اصلا با تصور شما از بچه ها توفیر دارد و برای خودش یک پا ، آدم بزرگ است . شیرین زبانی می کرد و دلبری و ما هم محو تماشایش بودیم و با هم می گفتیم که چقدر خوب است بچه اینطور بی آزار و اذیت باشد و کاری به کار بابا و ننه اش نداشته باشد و بشود او را همه جا به سفر و مهمانی ببری ، بی غصه و نگرانی . اینجا بود که آرش پیرزاده وارد شد و نشست روی مبل و بدون هیچ مقدمه و موخره ای به من و مهربان نگاهی انداخت و جمله اش را اینطور شروع کرد : شما چرا بچه نمیارید ؟

ما دو تا نگاهی به هم کردیم و گفتیم : اینجا که نمیشه خب . زشته

و بعد پیرزاده ابروهای پر پشتش را طوری در هم کرد که همان دو منفذ ریز چشمهایش هم زیر خرمن ابروهایش پنهان شدند و درست مثل بابای آن پسره توی کارتون " ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی " با عصبانیت گفت : نه جدی می پرسم .

ما هم که آن موقع هنوز پیرزاده را خوب نمی شناختیم و نمی دانستیم این آقای هیکل بزرگ صد و بیست کیلویی آزارش به مورچه هم نمی رسد و اصلا و ابدا ترس ندارد کمی ترسیدیم و جدی شدیم .

من از مشکلات و توجیهات ذهنیم در مورد بچه نیاوردن گفتم . احتمالا همان مواردی که قرار بود توی آن پست " صد دلیل برای بابا نشدن من " بنویسم . مثلا مشکل مالی و قضیه خانه و مشغله های فکری - شغلی خودم و مهربان و از این دست خزعبلات که واقعا الان یادم نیست چه بوده اند .

پیرزاده اما با قاطعیت و منطقی مثال زدنی همانجا سرپایی ما را در عرض نیم ساعت چنان توجیه کرد که وقتی جلسه توجیه کنان تمام شد من و مهربان آماده تولید مثل شده بودیم .


پیرزاده با زبان ساده اینطور گفت : ببین دوستم ! آدمها دو دسته هستند . دسته اول اصلا اعتقادی به داشتن فرزند ندارند . به هر دلیلی . مثلا نسبت به آینده زندگی مشترکشون تردید دارند و احتمال می دهند در آینده از هم جدا بشوند . زندگی مشترکشان پر از مشکل و دعوا است و بارها به طلاق فکر کرده اند . بعد پرسید : شما در زندگی مشترکتان مشکل دارید ؟

من و مهربان گفتیم : نه خدا رو شکر

بعد گفت : یا اینکه اصلا دوست ندارند بچه بیاورند . میانه خوبی با بچه ها ندارند . تفکرشان اینست که نباید موجود دیگری را به این دنیای پر از خطر و کثیف دعوت کنند . شما همچین اعتقادی دارید ؟

من و مهربان هم گفتیم : نه والا . اگر قرار باشد همه اینطور فکر کنند که نسل آدمیزاد هم مثل دایناسورها منقرض می شود و اتفاقا ما هر دویمان خیلی بچه دوست داریم .

پیرزاده دوباره گفت : پس شما جزء دسته دوم هستید . دسته دوم کسانی هستند که تصمیم دارند بچه بیاورند اما به خاطر دلایل مختلف دست دست می کنند .

ما هم گفتیم : بله بله  ما دسته دومی هستیم و چند تا از دلایلمان را دوباره برایش توضیح دادیم . مثل همان مشکلات مالی و ترس از قبول مسئولیت سنگین پدر و مادر بودن و اینکه نتوانیم هرچیزی که فرزندمان نیاز دارد برایش مهیا کنیم .

و پیرزاده نه گذاشت و نه برداشت و خیلی رک گفت : دلایل شما خیلی احمقانه است .

استدلالش هم جالب بود البته . می گفت : شما در بچگی هر چیزی خواستید برایتان فراهم شده ؟ نه . الان عقده ای و حسودید ؟ نه . اگر همه چیزهایی که می خواستید برایتان فراهم می شد تضمینی بود که الان زندگی بهتری داشته باشید ؟ نه . اصلا اگر انقدر مکنت و ثروت داشته باشید که هرچیزی بچه شما خواست برایش تهیه کنید کار درستی است انجام چنین کاری ؟ نه

بچه تا وقتی که به مدرسه برود خرج چندانی ندارد و شما با همین حقوق فعلی می توانید نیازهای اولیه اش را مرتفع کنید . به جای اینکه تمام وقت و انرژی شما صرف مسائل مادی بشود بهتر است برای تربیت بچه وقت بگذارید که فهم و شعور پیدا کند و به داشته هایش راضی باشد . از دیدن داشته های دیگران حسودی نکند و عقده ای نباشد . خودش یاد بگیرد چیزی را که می خواهد بدست بیاورد وگرنه اگر هرچیزی که خواست در اختیارش قرار بدهید که می شود یک انگل نفهم و خودخواه .


شاید عجیب باشد اما حرفهای پیرزاده در همان چند دقیقه یکجورهایی تصورات مرا نسبت به داشتن فرزند عوض کرد . فهمیدم که خیلی ماجرا را سخت گرفته ام و حالا بعد از یکسال و خرده ای بابا بودن باور دارم که داشتن فرزند موهبتی وصف نشدنی و زیباست . صد البته سختی های زیادی هم دارد . خرج و مخارج و شب بیداری و اذیت و آزار دارد . من و مهربان دیگر مثل قبل تنها نیستیم که بتوانیم هرجا که دلمان می خواهد برویم و هرکاری که دلمان می خواهد بکنیم . دیگر ما دوتا فقط دو نفر نیستیم و با وجود فرزند دوم احتمالا سختی ها و مشکلات بیشتری هم در انتظارمان هست . اما باور کنید این اغراق نیست که یک لبخند مانی تمام آن سختی ها و مشکلات را دود می کند و می فرستد به آسمان . یعنی تا وقتی خودتان پدر و مادر نباشید نمی فهمید که داشتن بچه چقدر شیرین و دوست داشتنی است . وقتی توی بغل شما خوابش می برد . وقتی اولین قدمهایش را با چشم خیس تماشا می کنید و وقتی شما را صدا می کند و می بینید هر روز یک شیرین کاری جدید یاد می گیرد . وقتی یکهو متوجه می شوید تمام هم و غم زندگیتان شده رشد دادن و بزرگ کردن و به ثمر رساندن یک کودک نوپا و بعد از خودتان می پرسید واقعا وقتی این بچه نبود ما چگونه و با چه هدف و امیدی زندگی می کردیم و اوقاتمان چطور می گذشت ؟ آن وقت است که می فهمید زندگی ما آدمها با در کنار هم بودن و بوجود آوردن موجوداتی شبیه خودمان معنا و مفهوم پیدا می کند و آدم هایی که به هر دلیلی ازدواج نمی کنند و به هر دلیلی نمی خواهند یا نمی توانند فرزندی داشته باشند یک جای خالی بزرگ در زندگیشان دارند و این جای خالی را تا روزی که زنده هستند مثل باری سنگین روی دوششان حمل می کنند حتی اگر حاضر به قبول کردن این حقیقت نباشند .


به تاءسی از صحبت های پیرزاده و به خاطر تاثیر بزرگی که در تفکراتم داشت به او احساس دین می کنم و بعد از آنروز هر وقت یک زوج جوان بدون فرزند می بینم شروع می کنم حرفهایی را که پیرزاده به من زده بود را عینا برایشان تکرار می کنم . اما نمی دانم چرا هیچکس آنطور که پیرزاده ما را توجیه کرد از حرفهای من توجیه نمی شود؟

نمی دانم مشکل از کجاست . یا من شخصیت زود توجیه شونده ای داشته ام  یا مثل پیرزاده توجیه کن خوبی نیستم .  وقتی طرف می گوید : جزء دسته اول است و اصلا دلش نمی خواهد بچه بیاورد حرفی برای گفتن ندارم . یا وقتی می گوید هزینه اقساط ماهانه  از حقوقش بیشتر است و حتی پول خرید پوشک و هزینه زایمان و بیمارستان را ندارد دهانم بسته می شود . مثل قدیمی ها هم نمی توانم چشمم را ببندم و بگویم " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " . فقط انقدر از دستم بر می آید که مانی را نشانشان بدهم و بگویم : باور کنید یک لبخند این بچه به تمام سختی های زندگی می ارزد . که در جواب معمولا  لبخند می زنند اما باور نمی کنند .


ساختمان ما ساختمان خلوتی است . دوست دارم مانی و جغله تازه وارد مثل بچگی های خودمان بروند توی حیاط و دم در توی کوچه با بچه های همسن و سالشان بازی کنند اما حیف که این ساختمان جز مانی و هانا هیچ بچه دیگری ندارد . طبقه آخر که تکلیفشان مشخص است . یک بچه دارند و قصد بچه دیگری ندارند چون جایشان کوچک است و همه خانه را کرده اند سردخانه . مهربان هم که تکلیفش مشخص است . منافع مشترک داریم و سرجمع دو تا بچه . یکی بالفعل و یکی هم بالقوه . طبقه همکف که احتمالا دسته یکی هستند و دلشان می خواهد بروند لیگ برتر . سرشان گرم چیزهای دیگریست . طبقه سوم هم که به گمانم اجاقشان کور باشد . ما که بالا سرشان هستیم تا به حال چیزی نشنیده ایم حالا آن صداهایی که طبقه همکفی شنیده است از کجا بوده خدا داند . خودتان کلاهتان را قاضی کنید . اصلا می شود دو طبقه بالا و دو طبقه پایین هیچی نشنیده باشند و آن وقت سر و صدای زناشویی طبقه سومی ها را فقط طبقه همکف شنیده باشد ؟ بنده خدا خواسته در جواب باقرلو کم نیاورد یک چیزی از خودش در آورده .

می ماند طبقه اولی . همان آقای کارمند مهندسی که مرا با وزیر نیرو اشتباه گرفته و دم به دقیقه به وضعیت آب و برق ساختمان گیر می دهد . باید یکروز مفصل بنشینیم دور هم و پیرزاده وار در خصوص فرزند آوری توجیهش بکنیم . باشد که چند سال بعد صدای بازی بچه ها حیاط ساختمان هفتگ را پر کند و از صدای داد و فریاد و خنده  بازی هایشان روح خانه های سوت و کورمان جلا بگیرد .





سرکااااار

سه‌شنبه 4 آذر 1393 ساعت 20:20
حدود بیس سال پیش شرق تهران سرباز بودم اطراف میدان کلاهدوز و استادیوم تختی ... خیلی شانسی و اتفاقی یک مینی بوس آبی آسمانی پیدا کرده بودیم که پنج صُب از محل ما میرفت تا افسریه و سرویس ما که سه نفر بودیم شده بود ، پیرمرد درشت اندام گوش شکستهء باعشقی بود ... این روزی که میخواهم تعریف کنم الان یادم نیست چرا و چطور شده بود که با دوستانم و سرویس مذکور نرفته بودم و ساعت پنج صُب تنها وسط تاریکی و سرمای استخوان سوز میدان شهدا بودم ... سوز گدا کش نافرمی می آمد که از چن دست لباس لایه لایه روی هم نیز نفوذ میکرد توی پوست و گوشت آدم ، مخصوصن اگر آن آدم سرباز بود ! اصولن سربازی یک موقعیت منحصر به فردی ست که آدم را مستعد خود بدبخت انگاری بیشتر میکند ...
.
کلاه کاموایی را تا روی چشمهام کشیده بودم پایین و پیاده رو را میرفتم سمت اول خیابان پیروزی که ماشین سوار شوم برای پادگان ... یک آن عطر مدهوش کنندهء شیر داغ خورد به ملاج و روح و روانم ! و قدمهام بی اختیار شل شد ... آنوختِ صُب یک آبمیوه فروشی کوچکِ شیک باز بود و بالای یخچالش دو تا مخزن بزرگ شیشه ای لبالب از شیر داغ و شیرکاکائوی داغ گذاشته بود ... قدمهای شل شده و نافرمانم را به سختی مدیریت کردم و به راهم ادامه دادم ... چن قدم جلوتر توی تاریکی کنار شمشادها واستادم و دست کردم توی جیبم و پولهای اندکم را شمردم ... احتمالن به یک لیوان شیر داغ و بعدش کرایه تاکسی یا مینی بوس تا پادگان می رسید اما عصر برای برگشتن به خانه باید از یکی قرض میگرفتم ...
.
همینطور مردد واستاده بودم به دو دوتا چارتا کردن و بررسی عواقب و نتایج این تصمیم بزرگ و خطیر ! ... دست آخر دیدم لذذت پایین رفتن شیر داغ خوش طعم از گلوی یخ زده خیلی خوب است اما به خففت پول قرض کردن از هم خدمتی ها نمی ارزد و بی خیال شدم ... حالا همهء اینها چن ثانیه بیشتر نشد ها ... تا آمدم غمگنانه و حسرت آلود به راهم ادامه بدهم مرد میانسالِ صاحب آبمیوه فروشی در حالیکه یک لیوان بزرگ شیر داغ دستش بود از در مغازه اش آمد بیرون و صدام کرد : سرکااااار ... بیا عزیز بیا یه لیوان شیر داغ بزن اول صُبی جیگرت حال بیاد ...
.
همین حالا هم که دارم اینها را می نویسم بغض کردم ... آدمها اینطوری اند ... متخصص یادگاری نوشتن روی دیوار روح و جان همدیگر ... رد پا به جا گذاشتن از خودشان در روزگار دیگران ... به نیکی یا بدی ... نمی دانم آن مرد میانسال الان هست یا نیست و چه میکند اما اینجور میشود که وختی در یک شب پاییزی موقع وبگردی و تلویزیون تماشا کردن مریم برایم شیر داغ می آورد اولین جرعه را که می نوشم بعد از بیس ساااال یهو یاد آن مرد می افتم و دوباره بغض میکنم و لبخند میزنم ...
.

کاش دلت جوون باشه

دوشنبه 3 آذر 1393 ساعت 20:11

حین بالا و پایین کردن بی هدف کانال ها، میرسم به یکی از شبکه های درپیت که با یک زیرنویس بزرگ دارد " شام آخر " جیرانی را پخش می کند... قبلا دیده بودم ولی باز یک لیوان چای می ریزم و می نشینم به تماشایش... پسرک دانشجو عاشق استادش شده.... زنی که به جای مادرش است... به پدرش می گوید و پدر هم به شدت منورالفکر می پذیرد و برای پسرش زنی پنجاه و چند ساله را خواستگاری میکند...

حالا کاری به باقی داستان ندارم ولی یادم می آورد که یکی از پزشکان مسن محل کارم  با یک دختر بیست و چهار ساله ازدواج کرده بود... چند وقتی از هر راهروی بیمارستان که می گذشت به تعداد آدم هایی که آنجا نفس می کشیدند صدای پچ پچ و پوزخند بلند می شد... یک بار هم شب یکی از مراسم رسمی بیمارستان همه به جای اینکه صحنه را نگاه کنند به عقب برگشته بودند تا ببینند زن دکتر چه شکلیست؟! قبل از مراسم یکی می گفت حتما زشت و داغونه.... یکی می گفت از این بدبخت بیچاره هاست که برای پول زن یه پیرمرد شده... یکی می گفت منتظره دکتر بمیره... ولی من توی دلم می گفتم امکان نداره بیاد... یعنی اگر من به جایش بودم نمی آمدم.... چون ظرفیت و کشش روحی ام اون قدر بالا نیست که بتوانم با  آدم هایی که یک عمر روی خط عرف جامعه راه رفته اند در بیفتم... ولی آمد... با وقار و شیک... شانه به شانه ی همسری که از شدت پیری دست هایش می لرزید ایستاد و با تک تک کسانی که سمتشان آمدند با گرمی خوش و بش کرد...


وقتی پدر همان پسرک دانشجو می خواست از آن زن پنجاه و چند ساله برای پسرش بله را بگیرد ازش پرسید: 

با همسر سابقت چند سال زندگی کردی؟ زندگیتو دوست داشتی؟..... اون همه سال زندگی خراب شد، حالا ده سال زندگی کن عاشقانه !...


قبول دارم عاشقانه زندگی کردن با وجود اختلاف سن یک کم سخت می شود... هم سن و سال خودت رو خوب نمی فهمی چه مرگشه و چی خوشحالش می کنه .... ولی خب اگر بشه حس خوبی داره فکر کنم... اینکه خلاف رودخانه حرکت کردی و موفق هم شدی... هرچند که طبق عرف جامعه ازدواج یک پیرمرد با یک زن جوان قابل قبول تر از ازدواج یک زن سن دار است با یک پسرجوان.... اکثرا فکر می کنند زن مسن پسرک را اغفال کرده و این بحث ها....

سن فاکتور مهمی است برای یک رابطه ....این را به شدت قبول دارم.... ولی شاید یک نفر فاکتور های مهم تری داشته باشد... شاید یک زن دوست داشته باشد در پنجاه سالگی عاشقی کند... شاید برای همان دختر بیست و چند ساله، بی ام دبلیو راندن فاکتور مهم تری باشد تا شوهر جوان داشتن.... شاید برای دکتر که گوشش پرشده از نچ نچ های اطرافیانش، در آغوش کشیدن یک زن خوش اندام با گونه هایی برجسته و موهایی نرم و بلند مهم ترین فاکتور دنیا باشد... شاید شب ها وقتی همسرش روی کاناپه لم داده و پاهای خوش تراشش را انداخته روی هم، دکتر یک پک محکم به پیپش می زند و توی دلش می گوید گور پدر همتون!



شایدم بدیش!

یکشنبه 2 آذر 1393 ساعت 20:00
یک هفته ی تمام سر و ته کوچه را به بهانه ی پروژه ی عظیم فاضلاب ملی! قُرق کرده بودند. کارگران شهرداری و آب و فاضلاب را می گویم. روزی هم که بند و بساطشان را جمع کردند و رفتند هر کدام از شیرهای آب خانه را که باز کردیم اول چند دقیقه، با سر و صدای زیاد، محلول بد بویی از آب و گِل -و شاید هم مخلفاتی دیگر- بالا آورد و بعد هم که به ظاهر زلال شد طعمش چیزی بود شبیه ِ طعم نوستالژیک آب ِ مانده توی شلنگ وسط یک ظهر تابستان!
صبر کردم. با خودم گفتم یحتمل آب داخل لوله که تخلیه شود طعم آب هم درست می شود اما نشد. عصر همان روز که رفتم سر کوچه نان سنگک بخرم با سرشیر (دلتان نخواهد) دیدم افتاده اند به جان کوچه ی پایینی. جلو رفتم به یکی شان که انگار سرکارگرشان هم بود و یله و بی عار پهن شده بود روی تپه ای از خاک ِ کانالی که بقیه کارگرها در حال کندنش بودند گفتم: "خسته نباشید. از دیروز که کارتون تو کوچه ی ما تموم شده آب آشامیدنی خونه ی ما یه طعم بدی می ده. یه زحمتی بکش تا کانال ِ جلوی خونه رو پر نکردن یه نیگایی به این فلکه و لوله ی اصلی ما بنداز ببین شکستگی نداره" 
کلاه ِ پشمی روی سرش را عقب داد. موهای جلوی پیشانی اش را پس و پیش کرد و گفت: "شرمنده. به ما مربوط نمیشه. مهندس گفته باس تا شب کانال های این کوچه تموم شه. گفته هیچ رقمه هم کار به خرده فرمایشات و گله گذاری های همسایه ها نداشته باشیم"
دور و برم را نگاهی انداختم و دستم را توی جیبم کردم و یک اسکناس 5 هزار تومانی بیرون کشیدم و کف دستش گذاشتم. اسکناس را سریع مچاله کرد و توی جیبش گذاشت و با لبخند گفت: "خب البته مهندسم که معصوم نیست. دور از جون شما گاهی وقتا گُه زیادی هم می خوره" و بلند شد و دنبالم راه افتاد.
چند دقیقه جلوی در حیاط با اتصالات لوله ی آب ِ داخل کانال ور رفت و خاک اطراف لوله را وارسی کرد که مطمئن شود لوله شکستگی نداشته باشد بعد هم از کانال بیرون جهید و در حالی که خاک پیراهنش را توی حلقم می تکاند گفت: "اینجا هیچ عیب و ایرادی نداره، اگر هم موردی باشه از فلکه ی داخل ساختمون و لوله های داخلیه که این دیگه خدا وکیلی کار ما نیس" و رفت.
از این جا به بعد کار را می شد طبق آیین نامه و مقررات آپارتمان نشینی خیلی محترمانه و بدون درد فرو کرد توی پاچه ی جناب آقای "مدیر ساختمان". سرشیر و نان سنگک را گذاشتم خانه و شرفیاب شدم حضور جناب آقای مدیر، طبقه ی چهارم.
در زدم.بعد از چند ثانیه با شلوارک و رکابی در را باز کرد و در حالی که درگیر پیداکردن جای دقیق عینک روی صورت پت و پهنش بود گفت: "بفرمایید!"
سلامی که نکرده بود را علیک گفتم و شرح ما وقع را عرضه داشتم و منتظر جواب شدم. مثل مهتابی نیم سوز چند بار پشت شیشه ی عینک تند تند پلک زد و چشمانش روی نقطه ای از دیوار رو به رو ثابت شد. قبل تر هم یکی دو بار طی جلسات ماهیانه ی ساختمان این ریختی شده بود. به گمانم مکانیزم خون رسانی به مغزش چیزی شبیه به عملکرد استارت مهتابی باشد. بعد از چند ثانیه سکوت یک باره گفت: "به چشم. رسیدگی می کنم" این را گفت و بی خداحافظی در را بست و رفت.
با قول مساعد آقای مدیر امیدوار بودم مشکل آب آشامیدنی ساختمان نهایتا طی یکی دو روز آینده حل شود. اما 10 روز تمام هر صبح بیدار شدم و لیوانم را زیر شیر آب داخل آشپزخانه گرفتم و چشیدم و همان طعم لعنتی ِ قبل، حال ِ اول صبحم را خراب کرد. طی این مدت سه بار دیگر هم قضیه را به آقای ساکن طبقه ی چهارم تذکر دادم اما هر سه بار همان جواب قبلی را کوبید توی صورتم یعنی "به چشم. رسیدگی می کنم" البت دفعه ی آخر این را هم به جوابش اضافه کرد: "پیشنهاد من آب معدنیه. روزی دو بطری" راستش را بخواهید تا آمدم در مقابل به پاس ِ پشت کار ستودنی اش در رتق و فتق امور ساختمان برایش شیاف تجویز کنم، روزی سه عدد، مثل دفعات قبل بدون خداحافظی در آپارتمانش را بست و رفت.
مخلص کلام، امروز صبح وقتی درکمال نا امیدی لیوانم را از شیر آب داخل آشپزخانه پر کردم و چشیدم به واقع روحم تازه شد. طعم آب می داد، یعنی درست در یازدهمین روز طعم آب می داد. با خودم گفتم حتی شده برای ایجاد انگیزه جهت پیگیری بهتر و بیشتر امور ساختمان باید بروم و از آقای مدیر تشکر کنم. این کار را کردم. آقای مدیر هم در جوابم چند بار تند تند پلک زد، چند ثانیه به نقطه ای روی دیوار رو به رو خیره ماند و آخر الامر با نگاه و آوایی متحیر و لحنی متعجب گفت: "خواهش می کنم عزیزم. وظیفه س" و باز بدون خداحافظی در را بست و رفت.

دو ساعت پیش میهمان داشتم. از دوستان دوره ی خدمت که جامعه شناسی خوانده بود و حالا هم توی یکی از این موسسه های تحقیقاتی مشغول است. نشسته بودیم و از هر دری گپ می زدیم. میان حرف هایش پرسید: "می دونی مهمترین عاملی که به یه حکومت کمک می کنه تا مردمش رو در مقابل سختی ها و مشکلات اجتماعی و اقتصادی کنترل کنه چیه؟"  بعد یک ورق قرص از جیب کت اش که روی دسته ی مبل کناری اش بود بیرون آورد و یک لیوان آب خواست که ترجیحا یخ نباشد. از شیر برایش ریختم. آب را چشید و ابروهایش را در هم کشید و پرسید: "همیشه همین طعم رو می ده؟!" گفتم: "چه طعمی؟" آب را چشیدم، هیچ طعمی نمی داد. دوباره خورد و این بار ملاحظه نکرد و با خنده گفت: "نکنه لوله های آب خونه تون وصله به حوضچه ی آب خزینه ی محل". یک آن یاد لحن متعجب آقای مدیر و نگاه متحیرش افتادم. کل قضیه دستگیرم شد. خندیدم و گفتم: "عادت می کنی، عادت می کنیم، اصن خوبیش به همینه که عادت می کنیم"

+ شایدم بدیش!

( تعداد کل: 653 )
<<    1       ...       78       79       80       81       82    >>