X
تبلیغات
رایتل

های مامی !

سه‌شنبه 2 دی 1393 ساعت 21:16

عکس خودم در کنار مامان را به دعوت روح الله نورموسوی گذاشته بودم توو اینستا ... زیرش هم دو خط نوشته بودم به این مضمون که معتقدم مادران ما آخرین نسل از مادرانی هستند که تمام و کمال واجد هرآن ویژگیهایی هستند که در این واژهء مقدس متجلی است ... برای بعضی از دوستان جوان که خودشان تازه مادر شده اند انگار مایهء دلخوری شده بود این عقیده و نظر ... اصلن بحث مقایسه و خوب و بد نبود ... بدیهی ست که مادر ، در هر عصر و نسل و زمانی همیشه مادر است و جانش را میدهد برای فرزندش ، همانطور که پدر همیشه پدر است ! ...
.
بحث تفاوتهایی ست که به تبع عوض شدن زمانه در نحوهء مادرانگی ها بوجود آمده ... مادران نسل ما در صبوری و مظلومی و از خودگذشتگی ، شورش را در آورده بودند ! ... برای خودشان هیچ نمی خواستند و جسم و جانشان وقف سر سوزنی آسوده تر زیستن بچچه هاشان بود ... نمی گویم اینجور خوب است ها ، خودم که بالاتر گفتم ، افراط بود و ظلمی که به خویش روا کردند ... اما مادرهای الان به خودشان ظلم نمیکنند یا کمتر میکنند ! از اولین روزی که میفهمند باردارند تاااا زایمان و بچچه داری و باقی و الباقیش ... از تحت نظر پزشک گران قیمت بودن و سزارین و پوشک مرغوب و اطاق کودک و نی نی لای لای و ماشین پوشک شویی تمام اتوماتیک ! و لوازم آرایش مثل قبل از مادر شدن و فیس.بوک و وایبر و مهمانی و پارتی و سیگار و شب زنده داری نمی گذرند بخاطر بچچه ... اصولن از چیزی نمی گذرند ! فقط بچچه را هم به سبک زندگی قبلی شان اضافه میکنند ، همین ! ... مث عضو شدن در اینستاگرام ! یا مث کلاس ایروبیک رفتن یا هر چیز اضافه شوندهء دیگری ...
.
بگذریم که اساسن کوله پشتی آموخته های معنوی و اخلاقی بشر نسل به نسل خالی تر و سبک تر شده که این فاجعه فقط بخشی ش مربوط به والدین میشود و بخوش ! دیگرش سهم سایرینی ست که در تربیت آدمها نقش و مسئولیت دارند ... زیاد حرف زدم ... حرف آخر اینکه وختی بچچه داری های طاقت فرسای مادران خودمان با آن امکانات کم و فرهنگ شدیدن مرد سالارانه و ظالمانه را با حالایی های گوگوری مگوری مقایسه میکنم یکجور بدی ناراحت میشوم و دو برابر اینی که نوشتم حرفم می آید ... اما ... بماند !

من یک مستاجرم

دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 20:03
از قدیم و ندیم صاحبخونه ها اسمشون بد رفته.... اصلا اسم صاحبخونه یک بار منفی گنده دارد که سریع توی ذهن آدم یک تصویر سه بعدی می سازد از یک مرد چاق با سیبیل کلفت که با لگد می زند به در و عربده می کشد و کرایه ی عقب مانده اش را می خواهد.... و مستاجر یعنی بیچاره ... یعنی مظلوم که با بیژامه ی راه راه پشت در قایم شده و به بچه اش می گوید بگو بابام خونه نیست و بچه ی خنگ هم هول می شود و تپق می زند...تصویر صاحبخونه همیشه برای من می شود صاحبخونه ی فیلم گوزن ها که یک گله گوسفند را ول کرد توی حیاط خانه و گفت خونمه،اختیارشو دارم.... و بیچاره بهروز خمیده و نالان پیش رویش سر خم می کرد....

حالا فکر کنید یک نفر با این ذهنیات و فانتزی ها از صاحبخانه، بشود مستاجر.... صاحبخانه مان خودش خیلی وحشتناک نیست طفلی ... از این مدل کارمند ها با یک کت و شلوار بی رنگ و ساده ولی همسرش.... اوووه مای گاد... اصلا از دیدنش استرس می گیرم... تقریبا یکی دوماه یکبار با شوهرش می آید و به خانه سر می زند...یک بار به بهانه ی شوفاژ ... یکبار به بهانه دست و صورت شستن .... خلاصه یک جوری وارد خونه می شود... این دیگر چه تیریپیست نمی دانم! .... انگار بچه اش را دست ما داده... چهار تا ستون و یک سقف سر زدن دارد مگه...

حالا یه کم دیوار ها خط خطی شده و یک کم هم کابینت زیر ظرفشویی آب خورده و تبله کرده.... چیزی نیست که.... در دستشویی هم قفلش خراب شده .... نصف هالوژن ها رو هم مانی سوزونده از بس خاموش و روشن کرده... حالا مگه دونه ای چنده؟... کلید در اتاق هم گم شده.... گلدون های راه پله هم خشک شده ..... آیفون تصویری هم نیم سوز شده ... رنگ یکی از چارچوب ها هم به خاطر ضربه رفته...  اصلا مگه خونه سر زدن داره؟ ... چه آدم های بی ملاحظه ای پیدا میشن ... واقعا تصویر ذهنی من از صاحبخونه و مستاجر درست و دقیقه.... فقط یه تصمیم کوچولو گرفتم اون هم اینکه اگه یه روزی صد تا خونه ی خالی هم داشتم یک دونه اش رو هم به یه آدم مظلوم و ساده و مهربون که قیافه اش شبیه ژان وال ژانه اجاره ندم.... ترجیح می دم خالی بمونن تا اینکه هم بشم بازرس ژاور هم خونه ام داغون بشه...

سال خورده گی!

یکشنبه 30 آذر 1393 ساعت 21:00
عبارت مزخرفیست این سالخوردگی. ترسناک هم می شود وقتی دقیقن شیر فهم نشوی که این وسط تو سال ها را خورده ای یا سال ها تو را. اما راستش را بخواهید بر خلاف چیزی که خیلی ها تصور می کنند آنقدرها هم به سن و سال دخلی ندارد. شک ندارم سالخوردگی درست انتهای جاده ی انگیزه ایستاده، با اشتیاق، منتظر آنهایی که به ته می رسند. ایستاده، نا غافل، بی آنکه چین های روی پیشانی ات را بشمرد، یا موهای سفید اطراف شقیقه ات را وارسی کند یا حتی اعداد داخل شناسنامه ات را، پس گردنت را می گیرد و کله پات می کند.

مردک سه-چهار سالی از من جوان تر بود. اقل کم به ظاهر. شکر خوردم پیش چشمش اشاره کردم به هندوانه ای که سینه چاک نشسته بود بالای دور همی ِ میوه ها و دلبری می کرد و با خنده به مغازه دار گفتم: "پس شکر خدا هندونه ی شب یلدا که نگرانش بودی هم رسید"
هنوز جواب خود شیرینی ام را از مغازه دار نگرفته بودم که دست انداخت و نقاب از روی صورتش برداشت و در حالی که مثل خُر خُر توی دزد عروسک ها لحظه به لحظه چین به پیشانی اش می افتاد و کمرش خم می شد و موهایش سفید می شد و نور از چشمانش می رفت با صدایی لرزان گفت: "کدوم یلدا آقا! نه برفی هست، نه پولی، نه کَس و کاری، نه فرصتی، نه حوصله ای" اینها را گفت و کمرش را راست کرد و از توی جیب کاپشنش یک ماسک سیاسی، فلسفی، منطقی، تحلیل گرایانه بیرون آورد و روی صورتش گذاشت و این بار با صدای ش.هرام ه.مایون ادامه داد: "اینجا که همیشه ی خدا شبه، حالا چه فرقی می کنه یه دقیقه کوتاه و بلند، دلت خوش ِ ها آقا"
در مورد حوصله و فرصت باهاش موافق بودم. نه حوصله ی بحث کردن داشتم و نه فرصتش را. یکی کوبیدم در ِ کون یکی از هندوانه ها، صدای رسیدن داد. کشیدمش بیرون، گذاشتم روی ترازو، گفتم: "یلدا رو نمی دونم، اما هندونه خوردن که حوصله نمی خواد. انگیزه می خواد... عین زندگی" بعد مبلغی که باید بابت انگیزه ی سبز و سرخم پرداخت می کردم روی پیشخوان مغازه گذاشتم، با مغازه دار و آقای سالخورده خداحافظی کردم و آمدم سراغ زندگی...

شنبه 29 آذر 1393 ساعت 19:48

توی این کلیپ های غیر قابل پخش صدا و سیما که چند سال پیش که اوج بلوتوث بازی بود همه دیدیم و حسابی خندیدیم ،توی همان سری که دوشواری معروف ترینشان شد.یک آقایی بود که مجری می رفت سراغش،در یک جای ناکجایی زندگی می کرد نه آسفالت نه کوچه بندی نا فاضلاب نه آب سالم نه برق و گاز و تلفن.سگ لانه نمی کرد آنجا.....مجری و دوربین رفتند سراغش،به فارسی هم زیاد مسلط نبود.مجری پرسید شما چطور تو این وضعیت زندگی می کنید،فکر کرد کار بدی کرده ،با آن چشم های مظلوم و نگاه در مانده گفت ببخشید.مجری نگرفت سه پیچ شد :آخه شما چطور می تونید اینجا زندگی کنید ؟طفلک خجالت کشید ،دلش می خواست برود،دلش می خواست فرار کند ،زمین دهان باز کند،دلش می خواست گریه کند .فکر می کرد جرمی مرتکب شده فکر می کرد باز هم باید پول بدهد .فکر می کرد شاید شهرداری خانه اش را خراب کند .همین وضعیت را هم حق خودش نمی دانست برای هیچ هم حس مالکیت نداشت .گفت شما ببخشید شاید بعضیا نمی دونستن خبر نداشتن ببخشید !

من بودم انگار. دلم می خواهد نگاهم را از دوربین بدزدم معذرت خواهی کنم بگویم ببخشید شاید بعضیا نمی دونستن و راهم را بگیرم گورم را گم کنم و از این خراب شده بروم.از این دنیای کوفتی پر از هیچ.سگ لانه نمی کند اینجا.

بکش مرد ! بکش !

جمعه 28 آذر 1393 ساعت 20:40

میهمان این جمعه هفتگ یاسر نوروزی است.

 برای آشنایی بیشتر با یاسر نوروزی می توانید نوشته های جذابش را در فیس.بوک بخوانید... ما که از آنجا با ایشان آشنا شدیم و از این آشنایی خرسندیم.



دندان‌ها پنج‌شنبه شب درد می‌گیرند که دکتر نشود پیدا کرد. و تو جمعه سر بکوب به دیوار، آب‌ شور قرقره کن، بستنی کیم گاز بزن، روی گونه یخ بمال و پودر ذغال بریز جای درد. به علاوه‌ی آموکسی‌سیلین و مترونیدازول (هر شش ساعت یک بار). صبح شنبه با چشم‌های رگ‌زده زنگ زدم به یکی از دندان‌پزشک‌های متبحر که گفت تا یک ماه آینده وقت ندارد. منشی‌اش گفت: «حتا وقتِ ویزیت!» و فکر کنم گوشی را کوبید روی تلفن. بعد به یکی از دندان‌پزشک‌های کمترمتبحر زنگ زدم که منشی‌اش گفت: «تا یک هفته‌ی آینده». خلاصه آنقدر به مطب‌های مختلف زنگ زدم که میزان تبحر کاهش پیدا کرد و رسید به درمانگاه روبه‌روی خانه. منشی‌ گفت: «یه ربع دیگه اینجا باش!» و خانم دکتر شخصاً آمد به استقبالم. گفت: «120 تومن می‌شه» انبردست را می‌مالید به روپوش خونی. لقمه انگار لای دهانم باشد، گفتم: «شما که هنوز ندیدید؟» گفت: «به هر حال 120 تومن می‌شه. بکشم؟» دستم روی لُپ‌م بود. نشستم روی صندلی و آمپول‌ها را دیدم که فرو کرد در دهانم. درد رفت و نشئه ولو شدم روی تخته‌بند. چرت هم زدم. بلند که شدم گفتم: «خب اگه مشکل از این نبود چی؟» گفت: «اگه از اون نباشه،‌ قطعاً از بغلی‌شه.» و ادامه داد: «240 تومن می‌شه» از روی تخت بلند شدم. گفتم: «یعنی اگه از اون هم نبود، تا ته‌ش می‌کشید ببینید مشکل از کدومه؟!» گفت: «هان؟ چی شده؟ دردت رفت هار شدی!» گفتم: «خانم این چه طرزِ حرف زدنه؟» می‌خندید؛ «شوخی کردم بابا! به هر حال می‌تونی بری یه جای دیگه. ولی اینو بدون که وقتی اثر ماده‌ی سِرکننده بره، دردش بیشتر هم می‌شه» دوباره لم دادم روی تخت. گفتم: «خب لااقل یه عکسی چیزی بگیرین بلکه...» گفت: «این سوسول‌بازی‌ها رو بذار کنار. مگه اومدی آتلیه؟ دندون هم شُتریه که بالاخره باید بخوابه.» سرم را برگرداندم سمتِ پنجره‌ای که نمای آن یک حیاط خلوت چِرک بود. گفت: «نوروزی؟» و وقتی برگشتم دماغم خورد به انگشتش و خندید. در واقع انگشتش را گرفته بود کنار دماغم که مرا صدا کند، برگردم، دماغم بخورد به نوک آن و نوعی شوخی کرده باشد در هر حال. نگاهش که کردم از رو نرفت. ادامه داد: «چی کار کنم بالاخره؟ بکشم یا نه؟» و وقتی دید که تردید دارم، دوباره تکرار کرد: «وقتی از اینجا بری بیرون دوباره دردش شروع می‌شه. حالا الان نشه، یه ساعت دیگه می‌شه. دکتر هم که دیگه پیدا نمی‌کنی. پس بکش خودتو خلاص کن. بکش مرد! بکش!» از قدیم شنیده بودم وقتی از چیزی می‌ترسی،‌ خودت را در آن رها کن و من هم ول کردم خودم را در آن، ناگهان گفتم: «بکش!». و گازانبر را دیدم که آن هم خودش را ول کرد در من. بعد دندان‌کش انگار تیر بخواهد بکشد بیرون از پشتم، دستش را عقب برد. داد زدم و من هم بلند شدم همراهش. گفت بنشینم. نشستم. دوباره که کشید، بلند شدم. دوباره نشستم. دوباره بلند شدم. دست آخر هم او کشید و من دنبالش راه افتادم، یک دور کامل زدیم مطب را تا بالاخره درآمد.... چند روز بعد رفتم پیش دکتر حاذقی که دوستانم معرفی کرده بودند. گفتم چک کند ببیند بلایی سرم نیاورده باشد زنکه. حاذق گفت «آ کن!» کردم. بعد نگاه انداخت، گفت: «خیلی تمیز کار کرده! پیش متخصص رفتی؟»


 

دیوار شیشه ایی

پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 21:30

 با وجود شبکه های اجتماعی حتما حکایتی که میخوام بنویسمو و شنیدید ... ولی اجازه بدید یه بارم من اینجا تعریف کنم ........من زمانی این حکایت شنیدم هیچ شبکه اجنماعی جز وبلاگ وجود نداشت و رو روحیه ام خیلی تاثیر کذاشت ....


یه روز یه  دانشمند یک آزمایش جالب انجام  داد .  اون یه  آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با  یه دیوار شیشه ای دوقسمت  کرد.  تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون  غذای دیگه ای نمی داد... او برای  خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد.  همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می  کرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به  اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.  دانشمند شیشه ی وسط  رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت  دیگر آکواریوم نگذاشت.  می دونین چرا؟

  اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.  یه دیوار که شکستنش از
شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.  اون دیوار باور خودش بود.  باورش به محدودیت.


ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود  دارند.

"هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی  بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.



میدونم روزی هزار تا از این مطلب ها براتون وایبر می شه ...دم  ظهر پشت فرمون داشتم فکر میکردم که امروز چی بنویسم ....یاد این موضع دیوار شیشه ایی افتادم بعد بلافاصله به این فکر کردم که این مطلب کمه واسه هفتگ

میون 6 تا نویسنده خوب برداری یه مطلب که همه تو گوشی هاشون هزارتا از این جور مطالب دارند ...بفرستی ....


یه کم بعد به قول "  محسن " از خودم در اومدم .... دیدم پسر این خودش یه دیوار شیشه ایه تو ذهن من ....

اینکه وقتی تومواظب باشی  چیزی بنویسی که " کم نباشه " یا " نوشته ات فیلسوف نشونت بده " یا با اینکه جذب مطلبی شدی به علت همه گیر بودنش از گفتنش اکراه داشته باشی ...خودش یه دیوار شیشه ایه که نمیزاره خودت باشی


یه عمر به مهناز گیر می دادم که تو چی تو ذهنت میگذره که لباس تکراری نمیپوشی ... چی خودتو میبینی ... 

حالا دیدم خودمم همونم ... با یه ورژن پیشرفته تر و زیر پوستی ....






+ دوست دارم یه دیوار شیشه ایی تو آپارتمانم داشته باشم ... حس خوبی بهم میده ...شاید فضای بین پذیرایی و فضای جلو تلویزیون با یه شیشه 10 میل سفید جدا کنم ...

در جستجوی مونیکا بلوچی (1)

چهارشنبه 26 آذر 1393 ساعت 20:00

 دستش را گذاشته بود روی زنگ و ول نمی کرد . یک متر از جایم پریدم و نفهمیدم چطور خودم را به در آپارتمان رساندم . انقدر هول شده بودم که یادم رفت لباس مناسبی تنم نیست . همسایه طبقه دوم خانم مهربان پشت در بود . صورتش مثل انار از عصبانیت برافروخته بود و داشت نفس نفس می زد . پایین تنه ام را پشت در مخفی کردم و با لبخندی هیستریک گفتم : سلام علیکم .

جواب سلام نداده پرسید : این چه وضعیه آقای اسحاقی ؟

پسر تپلش مانی را مثل بقچه بغل کرده بود و پسرک در حالیکه آب از لب و لوچه اش آویزان بود لبخند شیطنت آمیزی می زد . بلافاصله قبل از اینکه بخواهد جمله اش را شروع کند گفتم : به خدا صد بار زنگ زدم بهشون .قراره فردا بیان درستش کنن . باور کنید تقصیر من نیست . مقصر این طبقه بالایی ها هستن که مدام جعبه میوه با آسانسور بالا و پایین میکنن . خب آسانسور ظرفیتش مشخصه . خراب میشه دیگه . شما که طبقه دوم هستید . پس ما چی بگیم که باید هر روز این همه پله رو بالا پایین کنیم ؟

با عصبانیت گفت : آقای اسحاقی ! کی با آسانسور کار داشت . میشه بگید این چیه ؟

و بعد یک تکه کاغذ سفید چوب پنبه مانند خیس و لزج را گذاشت کف دستم .

نگاهی به محتویات کف دستم انداختم و گفتم . والا نمیدونم .

گفت : ته سیگار . میدونید از کجا پیداش کردم ؟

گفتم : از راه پله لابد .

گفت : نه خیر . یعنی بله . این ته سیگار توی راه پله بود ولی من از تو دهن بچه درش آوردم .

با اکراه ته سیگار خیس مچاله شده را تحویلش دادم و گفتم : من که مقصر نیستم خانوم

ته سیگار را انداخت زمین و همانطور که با عصبانیت از پله ها پایین می رفت فریاد زد : فردا باید جلسه بگذاریم . باید مشخص بشه کدوم آدم بی فرهنگی ته سیگارش رو انداخته تو راه پله .


****

در پارکینگ باز شد و پیرزاده با عجله وارد و از ماشینش پیاده شد و از جمع به خاطر تاخیر عذرخواهی کرد .


دوستان ! همه ما اینجا جمع شدیم برای اینکه به وضعیت نظافت راه پله ها رسیدگی بشه . البته از نظر من مشکل حادی وجود نداره . به درخواست خانوم ....

که خانوم طبقه دوم یکهو پرید وسط حرفم و گفت : یعنی چی مشکل حادی نیست ؟ حتما باید بچه طفل معصوم من خفه می شد تا وضعیت حاد بشه ؟ من می خوام بدونم پس ما واسه چی ماهی 70 تومن شارژ ساختمون میدیم ؟

لامپ ها که یکی در میون سوخته . آسانسور هم دو هفته است که خرابه . اینم از وضع راه پله . من می خوام بدونم این پول شارژ پس واسه چیه ؟

سعی کردم با خونسردی توضیح بدهم که مشکل آسانسور همین امروز حل می شود و پیرزاده هم تایید کرد که هزینه تعمیر آسانسور را خودش تنهایی پرداخت خواهد نمود. در مورد لامپ ها هم گفتم که من اطلاع نداشتم که سوخته اند و در اسرع وقت عوضشان می کنم . بعد هم رو به جمع گفتم : انصافا وضع نظافت راه پله ها بد نیست .هر هفته دوشنبه ها خانوم معتمدی میاد و بنده خدا از او بالا تا پایین پله ها رو با آب و کف میشوره . هر دو ماه یکبار هم که با وایتکس میشوره . و بعد رو به خانوم طبقه دوم گفتم : همین ماه پیش شما خودتون شکایت نکردید که بوی وایتکس حالتون رو داره به هم میزنه ؟ پس کم کاری از طرف بنده نبوده . ما اینجا جمع شدیم تا بفهمیم چه کسی این ته سیگار را انداخته توی راه پله .

پیرزاده و آقا مسعود همزمان شانه بالا انداختند و نگاه ها همه زوم شد روی باقرلو .

باقرلو نگاهی متعجب به بقیه انداخت و پرسید : چرا اینطوری نگاه می کنید ؟ مگه من فقط تو این ساختمون سیگار می کشم ؟


جعفری نژاد ته سیگار مچاله که دیگر خشک شده بود را از دست من گرفت و شروع کرد به برانداز کردن . مثلا می خواست ادای شرلوک هولمز را در بیاورد ولی قیافه اش بیشتر شبیه کاراگاه گجت شده بود . بعد هم اینطور افاضات کرد که : حیف که کاغذش از بین رفته وگرنه از مارک سیگار می شد فهمید کی اینکار رو کرده .

باقرلو با عصبانیت پاکت سیگارش را از جیب بغل پالتوی قهوه ای رنگش بیرون کشید و گفت : آقا ! تعارف که نداریم . این سیگار بنده است : اسی مشکی . لاغر مردنی . و ته سیگار نیمه جویده را از جعفری نژاد گرفت و به جمع نشان داد و گفت : فیلتر اسی مشکی رو صد بار هم بجویی بازم این شکلی نمیشه . شما خودت سیگارتو رو کن جمع ببینن .

گفتم آقای باقرلو یعنی من انقدر بی شعورم که ته سیگارم رو بندازم تو راه پله ؟ من اصلا تو راه پله سیگار دستم نمی گیرم .

باقرلو گفت : پس لابد من بیشعورم ؟

گفتم : نه بیشعور نیستید . ولی من بارها دیدم که موقع بالا و پایین رفتن از پله ها سیگار دستتون هست . بعضی وقتها هم آسانسور بوی سیگار میده .


آقا مسعود گفت : صلوات بفرستید دوستان . زشته به خدا . خدا رو شکر همه ساکنان اینجا با فرهنگ هستن . اصلا از کجا معلوم که کار ساکنان ساختمون باشه ؟ شاید مهمونی فامیلی کسی اینکار رو کرده .

گفتم : خدا رو شکر ما همه فک و فامیلمون هم با شعور هستن .

باقرلو گفت : لابد فامیل های ما بیشعورن ؟


گفتم : آقای باقرلو ! شما اهل کمالاتی . چرا من هرچی میگم به خودت می گیری ؟من کی گفتم که اون آدم بی فرهنگ فامیل شما بوده ؟


*****************

جلسه بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای به اتمام رسید و خانم طبقه دوم با عصبانیت پارکینگ را ترک کرد . با پا درمیانی جعفری نژاد ، من و باقرلو روی همدیگر را بوسیدیم و مشاجره لفظی ما ختم به خیر شد . ظاهرا پرونده  ته سیگار مچاله شده توی راه پله مختومه شده بود اما درست چند روز بعد خانم طبقه دوم دوباره با عصبانیت بیشتر دستش را گذاشت روی زنگ واحد ما . اینبار قبل از اینکه مانی ته سیگار را بجود و مدارک را امحاء کند پیدایش کرده بود .

یک ته سیگار مارلبرو فیلتر پلاس که آثار رژ لب قرمز رنگی روی آن دیده می شد ...




+ قبول دارم که نوشتن یک داستان دنباله دار وقتی قرار است قسمت دوم آن را یک هفته بعد بخوانید ریسک بزرگی است . شاید خوشتان نیاید شاید هم مورد توجه قرار بگیرد . به هر حال تجربه جالبی باید باشد . مخصوصا وقتی خود بنده هم هنوز خبر ندارم که این ته سیگار از کجا آمده و این زن اسرار آمیز کیست ؟



اوزوموزدن چیخماخ !

سه‌شنبه 25 آذر 1393 ساعت 20:20

عباس آقا همسایهء چن تا محله آنورتر ساختمان هفتگ و از رفقای قدیمی عهد شباب و کتاب ماست ، تپل و کچل و بامعرفت است ، در یک آموزشگاه IT مدیر آموزش است اما خودش تکنولوژی گریز است ، آخرین سد سدید و آخرین مرد مقاوم بود در فقرهء گوشی هوشمند و تبلت و اینها که قرنهای متمادی صوفی صفت یک گوشه نشسته بود با یازده دو صفر ماستش را میخورد اما انقد یک تنه رفتم روی مُخ اش که آخرالامر سپر بینداخت و تسلیم همی شد ! ... دیروز در پروسهء انتقال سیمکارت و کانتکت هاش اتفاقات فان ی افتاد که در نهایت کللهم اجمعین شماره های سیم کارت و گوشی قبلی ش پرید و به گاه رفت ! ... دیشب نشسته بودم از توی گوشی خودم شماره های دوستان مشترکمان را در می آوردم و روی کاغذ می نوشتم براش ... دوستانِ توی گوشی آدم همیشه یک اسم هستند و به شماره شان کاری نداریم و وختی زنگ میزنند و اسمشان می افتد روی صفحهء گوشی مان هم حتتا حروف اسمشان را نمی خوانیم ، چون به مرور زمان هرکدام تبدیل به یک شمایل و لوگو میشوند توی ذهنمان لذا تا حالا به اعداد و ارقام شماره های دوستانم اصلن دققت نکرده بودم ، جالب بود ... خیلی رُندها ، نسبتن رُندها ، چپرچلاق ها و غیر قابل حفظ کردن ها ، کُد یک و دویی ها ، شهرستانی ها ، ایرانسل ها ، تالیاها ، رایتل ها ، دو سه شماره دارها ... یکجور حس جالبی بود ، انگار تمام این قدیمی ها را دوباره داشتم میشناختم در مکاشفه ای تازه و هیجان انگیز ... کشف پوست تو از نو ، آدمهای جدید ، رفقای جدید ... 

.

مادربزرگم خدابیامرز یک اصطلاحی داشت به معنی از خود در آمدن ... فارسی ش میشود توو مایه های از خود بیخود شدن ... دیشب انگار از خودم در آمده بودم و از یک زاویهء تاحالا ندیده به تماشای آدمهایی نشسته بودم که آنها هم از خودشان در آمده بودند و در تقاطع یک چهارراه شلوغی که هیچکداممان تا حالا آنجا نبودیم داشتیم برای اولین بار هم را ملاقات میکردیم ... البته این احساس خیلی شخصی ست و شاید به نظر خیلی هاتان اغراق شده و مسخره بیاید که تا حددی هم حق دارید ولی خوب بود دیگر ... برای من خوب بود ، جالب بود ... کللن توو همه چیز شدیدن لازم داریم این از خود در آمدن را ... توو کار ... تو زندگی ... توو زناشویی ... توو رفاقت ... اصلن شما ببینید هرجای دنیا ابداع و اختراع جدیدی شده که زندگی انسانها را تحت تاثیر قرار داده نتیجهء این بوده که یک نابغه ای یک نیازی را حس کرده و بعد از خودش درآمده ، یک جور دیگر نگاه کرده ، یک جوری که تا قبل از او هیچکس آنطور نگاه نکرده بوده ، بعد نشسته ( یا واستاده ! ) برای آن نیاز یک راه حل جدید ابداع و اختراع کرده و ترکانده ! ... به نظرم باید تلاش کنیم بیشتر خودمان را در موقعیت از خود در آمدن قرار بدهیم !

.
( تعداد کل: 676 )
<<    1       ...       78       79       80       81       82       ...       85    >>