X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • آدم های یواشکی (دوشنبه 20 بهمن 1393 20:06)
    فکر می کنم فقط در جهان همینجاست که اینقدر کارهای یواشکی وجود دارد.... اینقدر زندگی و افکار مردم با آنچه می بینیم و نشان می دهند فرق دارد. از همین قضیه د.یش و ری.سیور بگیر تا رتبه نوزده ی مصرف الکل در جهان.... از خرید و فروش هزار رقم فیلت.رشکن بگیر تا استخر پارتی های آنچنانی .... کلا اینجا همه چیز یواشکی است ... نه...
  • قانون ِ نسبیت ِ دوام آدم ها با حجم آرزوهایشان (یکشنبه 19 بهمن 1393 20:35)
    اولین و -یحتمل- آخرین جعبه ی آرزوهای زندگی ام را خیلی سال پیش ساختم. خیلی قبل تر از آن که تهیه کنندگان استرالیایی ِ "راز" به صرافت ساخت این مجموعه بیافتند. جعبه ی آرزوها ابتکار خانم سهیلی، معلم سال چهارم دبستان مان بود. یک روز، سر ِ کلاس پرورشی، از همه ی دانش آموزان کلاس "چهارم ب" خواست که یک جعبه...
  • آغاز دوباره (جمعه 17 بهمن 1393 19:01)
    میهمان این جمعه هفتگ ، محبوب عزیز است . نویسنده وبلاگ رقص کولی : همین چند روز پیش بود. ترسیده بودم. شک کرده بودم به اینکه دعوت کردنت کار درستیه یا نه؟ با خودم فکر می کردم که هنوز هیچ کار مهمی برای خودم انجام ندادم. نه شهرتی دارم نه پولی. نه هنری دارم و نه تخصصی. نه دکترا دارم و نه حتی فوق لیسانس. همیشه دنبال یه فرصتی...
  • مهمانی (پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 20:52)
    دیشب اهالی ساختمان هفتگ اومده بودن خونه ما به جز ساکن طبقه دوم " مهربان خانم " که افتخار حضورشون نصیبمون نشد ...جاتون خالی بود ..... بابک از همه زودتر اومد ...... کمی تو مرتب کردن خونه کمکم کرد بعد محمد اومد ...بعد هم محسن و دست اخر هم که مسعود.... آرش ناجی و عباس موسوی اومدن .... یه مقدار میوه تو یخچال...
  • قصه ششم : که سوز تو کارها بکند (چهارشنبه 15 بهمن 1393 20:00)
    ط ی هفته گذشته این سومین باری بود که داشت زنگ این خانه را فشار می داد . ناراحتی و استیصال از چهره اش مشهود بود . مثل دفعات گذشته دستش را گذاشت روی زنگ . یکبار و دوبار و سه بار تا صدایی ضعیف بلند شد و پرسید : کیه ؟ پسر جوان خواست بگوید : منم ... ولی انگار یک چیزی ته گلو صدایش را برید و صدایی زیر مثل جیغ بچه ها از...
  • نباید ؟! (سه‌شنبه 14 بهمن 1393 22:00)
    برای کارهای سند آن آپارتمان فزرتی رفته بودم دفترخانه ، منتظر نشسته بودم کارم انجام شود ، یک آقای وکیل جوان کت شلواری با کفش های ورنی براق که حکم کفش کار آدمهای شیک را دارد هم آنجا بود ، حالا یا کار شخصی داشت یا برای رفع و رجوع امورات یکی از موکلینش آمده بود ... در تمام آن حدود یکساعتی که نشسته بودم و توو گوشیم وبگردی...
  • تا حالا اسب سوار شدی؟ (دوشنبه 13 بهمن 1393 21:27)
    بچه که بودم فکر می کردم سی ساله ها پیرند .... الان بچه نیستم البته ولی باز ته دلم فکر می کنم که سی ساله ها یه کم پیرند ... اگر فرض کنیم شسته رفته و تر تمیز شصت سال قرار باشد زندگی کنیم، سی سالگی یعنی وسطش ! وسط آن هم از نظر کمیت .... نه کیفیت .... وگرنه سی ساله پشت سر گذاشته کجا و سی ساله مانده کجا .... سی سالی که...
  • زندگی "زنجیره" است (یکشنبه 12 بهمن 1393 20:31)
    پله های پل عابر ِ رو به روی مهرآباد را بالا می رفتم، شلوغی ِ خیابان دوباره دود گرفته را دید می زدم. داشتم کلمه پیدا می کردم برای نوشته ی امشب، جمله می چیدم کنار هم که مثل بارهای قبل سرسری نشود، هول هولکی. قرار بود این طور شروع شود مثلن: زندگی دومینوی اتفاقات است. اولی توی اتاق زایمان فلان بیمارستان می افتد. بعد انگار...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 11 بهمن 1393 22:07)
    یک همکار پا به سن گذاشته ایی داشتم چند سال پیش.خیلی درس گرفته ام ازش و مانند پدر دوستش داشتم و دارم.نمونه ی یک انسان واقعی.با اخلاق.مهربان.حمایت گر.همه چیز تمام.یک الگوی واقعی...سه چهار سال بود خبری از هم نداشتیم .رفته اردکان کار می کند.یکی دو هفته ی گذشته من حالم اصلن خوب نبود.بسیار خسته و افسرده بودم.گرفتار...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 10 بهمن 1393 20:57)
    نویسنده این هفته خانم " میثا لامع " نویسنده خوش ذوق وبلاگ "شازده کوچولو " است تقدیم به تمام زنان سرزمینم من از یک قرن سکوت ، میان طلایی ترین دوره جوانی زمین متولد شدم زایش و رویشم از جنس ناب ترین همخوابگی سنگ ها و لطافت ها بود که ترنم فرتوت زمین چاره ای جز غریزه نام نهادن بر آن نداشت بارها و بارها...
  • ازادی ... (پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 20:53)
    روی سخنم امروز با کسانیست که مخالف حجاب اند .... نه که فکر کنید میخوام نصیحتتون کنم ....نه اصلا قصد ندارم از حجاب و مزایاش براتون حرف بزنم .... فقط یه سوال ، اینکه ... وقتی میگیم هر کسی هر جور که دوست داره لباس بپوشه ...این حدود نداره .... یعنی هر جور که دوست داشته باشند میتونند لباس بپوشند ....هـــــــــر جور....که...
  • قصه پنجم : سیب نقره ای (چهارشنبه 8 بهمن 1393 21:26)
    تازه درسم را در دانشسرا تمام کرده بودم و سال 73 اولین بار بود که به عنوان معلم سر کلاس می رفتم . حالا که خوب فکر می کنم می بینم آن کلاس خاطره انگیز یکی از بهترین کلاس های عمرم بوده است تا همین حالا . حتی اسم خیلی از بچه های کلاس را یادم هست و حتی چهره هایشان را خوب به خاطر دارم . شاید به خاطر شور و شوق زیاد اولین سال...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 7 بهمن 1393 21:29)
    . من امشب حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم از همه هم عذرخواهی میکنم بابت خالی بودن انشالله هفتهء بعد ... البت اگر عمری بود و حرفی .
  • خداحافظ آشغالا (دوشنبه 6 بهمن 1393 20:19)
    من یک آشغال جمع کن واقعی ام.... تمام کشوها.... تمام قفسه ها.... زیر تخت .... توی کیف های کناری..... همیشه ی خدا یک سری وسیله و خرت و پرت دارم که هیچ وقت به کارم نمی آیند.... ولی خب یک مرضی در وجودم هست که اجازه نمی دهد از شرشان خلاص شوم و همون یه گوشه بودنشان را دوست دارم. با بعضی هاشون چند ماه پیش به علت اولین اسباب...
  • آواز تهران (یکشنبه 5 بهمن 1393 21:20)
    یکی از تفریحات ذهنی ام شده این که بگردم برای "تهران" دنبال ِ بهترین صدا، بهترین آواز. می دانید؟! شهر باید آهنگ داشته باشد، نوا داشته باشد. شهر ِ بی نوا، بی نوایی ِ آدم هاش هزار هزار می شود. کلی هم گزینه دارم برای انتخاب. مثلن آواز ِ تهران ممکن است آواز همین بلبل اهوازی هایی باشد که چند سالیست کوچیده اند...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 4 بهمن 1393 22:46)
    دیروز بازی را توی خانه دوستم دیدم.دوتایی انقدر بالا پایین پریدیم که نگو.خیلی سال بود حتی سر بازی های جام جهانی هم این همه استرس نداشتم.سر گل سوم ایران انقدر داد زدم که صدام گرفت.پنالتی ها هم که تیر خلاص بود.دوستم چند دقیقه ایی رفت با خودش خلوت کرد.من هم با بغض بر گشتم خانه.بعد با مریم رفتیم خانه پدر و مادرش مهمانی....
  • نخواستم چیزی از دنیا (پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 22:34)
    من عاشقانه بلد نیستم بنویسم .. یعنی عرضه شو ندارم ... دست مایه یه عاشقانه رویاست و خاطره ... یه عاشقانه نویس واسه معشوقه اش بال میسازه میبردش به اوج .... دروغ نمیگه ولی اونقدر ظریف و زیبا از معشوقه اش تعریف میکنه که برای هیچ کس مهم نیست انچه گفته شد خیلی هم جاری و ساری تو زندگی واقعی نیست ..... ولی عشق تو زندگی من...
  • قصه چهارم : مامان علی (چهارشنبه 1 بهمن 1393 20:00)
    ص ورتش به وضوح از شرم و حیا سرخ شده بود . چادرش را با دست روی سرش مرتب کرد و آهی بلند کشید . از حالت صورتش می شد فهمید که بغضی عمیق گلویش را دارد فشار می دهد و آماده بودم هر لحظه بزند زیر گریه اما گریه نکرد و همانطور ساکت و آرام به حرفهای من و خانم سلیمی گوش می داد . ***************** خانم سلیمی دختری بود بیست و چند...
  • هر کدام از ما یک خانم جوان تُپل بانمک هستیم ! (سه‌شنبه 30 دی 1393 20:20)
    آپارتمان چندین واحدی و بزرگ روبروی شرکت از معدود ساختمانهای مسکونی کوچه است ، خودش و آدمهاش عجیب غریبند ، مثلن آن پسر جوان طبقه سوم که کار و زندگی ندارد و همیشهء خدا پشت پنجره سیگار میکشد و زُل میزند به کوچه و تقریبن جزئی از پنجره شده است ... چن روزی بود مدیر ساختمانشان درگیر عوض کردن درب پارکینگ بود ، بنّایی و...
  • دست بابا (دوشنبه 29 دی 1393 20:00)
    ظهر بود.... هوای گرم لا به لای برگ ها می چرخید و می چرخید و می خورد توی صورتم.... صدای یک جور جیرجیرک هم یک بند و ممتد از بین علف ها بیرون می زد که من بهش می گفتم صدای ظهر.... بابابزرگ توی اتاق آجری وسط باغ خوابیده بود و کلاه کوچیک و گردش را گذاشته بود روی چشم هایش .... هر چند دقیقه یکبار که صدای ما آزارش میداد بلند...
  • عن در احوالات روشن فکر نماها! (یکشنبه 28 دی 1393 20:31)
    یارو، پیرو قائله ی لخت شدن فلانی و لیز خوردنش روی جلدِ مجله ی فرانسوی و حرف و حدیث های پیرامونش، زودتر از خیلی های دیگر برداشته بود سه پاراگراف نوشته بود به قاعده ی هر پاراگراف ده، دوازده خط در رثای آزادی ِ اندیشه و حریم خصوصی و احترام به حقوق همدیگر و کلی هم مانیفست روشنفکرانه صادر کرده بود و از دختره دفاع کرده بود و...
  • مرزهای آبی (شنبه 27 دی 1393 20:21)
    سلام.نامه نوشتن توی این روزگاری که صدا به صدا نرسیده پیغام ها می رسد خیلی محلی از اعراب ندارد. اما دلم خواست.دلم خواست بگویم چطوری؟خوبی؟حال و بالت خوب است؟خوش می گذرد؟دلم خواست بگویی خوبم. همه چیز خوب است. بی تو فقط می گذرد.اینطوری در به در محبت کردن هاتم.این طوری خراب یک فنجان چای و لبخندم. یک دست روی دست گذاشتن دو...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 26 دی 1393 22:00)
    میهمان این جمعه هفتگ سید عباس موسوی است : چند وقت پیش تو راه خونه دیدم یه پیرزن عصازنان به سختی راه میره ومی خواست از خیابون رد شه رفتم سراغش دستش رو گرفتم ، کاملا گرفته بود و آماده باریدن همراه شدم با قدمهای سنگینش حرفهاش بارید و بارید و بارید... نمیدونم چرا ولی بدون حس ترحم از همصحبتی باهاش لذت می بردم (بقول مریم...
  • سوال ؟ (پنج‌شنبه 25 دی 1393 21:04)
    احساس عاشق ( بدون در نظر گرفتن درست بودن یا غلط بودن اون عشق ) ... محترمه ؟ وقتی عاشق باشی و واسه اون عشق فداکاری کنی کار درستی کردی ؟( در صورتی که اگه عقلانی فکر کنی نیازی به این فداکاری نیست ) عشق ورزیدن میلیونها نفر به یه اعتقاد که از دید شما اشتباه ست ... چه حسی تو شما ایجاد میکنه ... به احترام صداقتشون کلاه از سر...
  • قصه سوم : سلامی چو بوی خوش آشنایی (چهارشنبه 24 دی 1393 20:00)
    ا نگار همین دیروز بود که توی محوطه آسایشگاه، سرحال و اتو کشیده ایستاده بود جلوی چند تا پیرزن خوش خنده و شیرین کاری می کرد . نگاهش که می کردی می گفتی این پیرمرد از آن آدم هاییست که هیچ وقت در زندگی غمشان نبوده و به این منوال کمه کم به قاعده همین هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته نه ، ولی حداقل بیست سال دیگر زنده و سرخوش و...
  • بنجامین باتن و پول شارژ ساختمان ! (سه‌شنبه 23 دی 1393 20:20)
    خسته ام خیلی زیاد ... خستگی و دیگر هیچ ... به قول حسین پناهی چیز تازه اگر یافتید به آن اضافه کنید ... دلایل مختلفی دارد اینکه خستگی شده یکی از ویژگی ها و مشخصه های زندگی امروز ... نه که دیروزی ها خسته نمی شدند اما به نظرم خستگی شان هم از جنسی دیگر بود ، مث همهء چیزهای دیگرشان ... روزمرگی ، پارازیت ، آلودگی هوا ، تغزیه...
  • یک جدال بی پایان (دوشنبه 22 دی 1393 19:46)
    اگر تاریخ جهان را یک مرور کوچک بکنیم می بینیم که تعداد سیاستمداران مرد برتری قابل توجهی نسبت به سیاستمداران و حکام زن دارد. تاریخ ادبیات و علم هم همینطور.... تعداد دانشمندان و ادبا و شعرا و نویسندگان زن در برابر مردان شاعر و ادیب و نویسنده خیلی خیلی کمتر است . بله .... بله .... کلئوپاترا و پروین اعتصامی و ماری کوری را...
  • پسته نیستند! (یکشنبه 21 دی 1393 20:43)
    چشم هاشان دیدن دارد وقتی که بعد از کلی تقلا کردن و دست و پا زدن این واقعیت می نشیند کنج نگاهشان که گاهی حاصل تجزیه ی آدم ها دقیقن همانی است که از وجهی از تجزیه انتظار می رود یعنی "تعفن" خنده دار می شوند آن جایی که کلی وقت می نشینند پای یک آدم، رج به رج، گره به گره، نخ به نخ، می شکافندش به امید شناخت و به...
  • برو بابا حال نداری (یکشنبه 21 دی 1393 01:18)
    خب،بالاخره من گند زدم.از همان هفته ی دوم سوم غر داشتم.هی همش فکر می کردم بالاخره یک نفر نظم را به هم می زند.یک نفر بی حوصله می شود،بی حال می شود بی دماغ می شود اما لامصب ها همه نوشتند.خوب هم نوشتند،من هی غر زدم که یعنی چی مگر محکمات قرآن است خب بزنید زیر میز دیگر .اما نشد. باز هم من.من همیشه به هر نظم و قانونی اعتراض...
  • علت فوت، فاطی!! (جمعه 19 دی 1393 20:52)
    محمد رضا امانی از معدود نویسندگان خوبیست که هنوز سنگر بلاگستان را حفظ کرده اند. ساده می نویسد و خواندنی. دعوتش کردیم این جمعه میهمانمان کند به قند قلمش، منت گذاشت و پذیرفت. این شما و این هم نویسنده ی وبلاگ قناری معدن *** حمزه را یک عصر جمعه ای به خاک سپردیم و برگشتیم خانه. بیشتر آنهایی که توی خانه نشسته بودند و چای و...
( تعداد کل: 690 )
<<    1       ...       19       20       21       22       23    >>