X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • سیاه، سفید، خاکستری (چهارشنبه 29 دی 1395 20:00)
    یک گورستان بی انتها... پر برف و سرد، با سنگ قبر های خاکستری و یک اندازه که تا چشم کار میکند پشت هم چیده شده اند. زنی با بارانی سیاه که کلاهش را به سر گذاشته، رو به روی یک قبر زانو زده و با دقت نوشته های سنگ را که عمود ایستاده میخواند. گویی مرده ها به احترام نگاهش ایستاده مرده اند...
  • پرسه در پرسه در پرسه (سه‌شنبه 28 دی 1395 20:16)
    به احتمال خیلی زیاد و قریب به یقین اکثر شما این داستان کوتاه رو خونده یا شنیده اید ((موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید و به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی نداردماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.ازمرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو رابرای...
  • زمستان (دوشنبه 27 دی 1395 23:56)
    یکی دو شب گذشته هوا سردتر شده بود. قبل از خواب لباس بیشتری تن بچه ها کردم... درجه شوفاژ را هم بردیم بالا... وقتی خوابشون برد چند باری رفتم و دست کشیدم به گونه هاشون ... به پاهاشون که ببینم سردشون نباشه... برای خودم قبل از خوابیدن یک لیوان چای ریختم... لیوان چایم را از خانه بابا آورده ام و به همین بهانه یادش کردم......
  • یک روز از گذشته.... (یکشنبه 26 دی 1395 23:03)
    قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار بودم ... سپیدی آسمون بارون دیده ی دیشب و عطر خنک پاییزی که از لای در ِ دو جداره ی تراس ! بازهم تو می زنه ...و تو رو مجبور میکنه که پتوی ملافه سفید رو بیشتر به خودت بکشی ... هوای خنک ِ اتاق ریه هات رو پر میکنه .. بارون باریده ... نفس بکش که هنوز دود و دم و عناصر ِسبک و سنگین ِ آلوده ،...
  • بدون شرح (شنبه 25 دی 1395 18:59)
  • شادی های نخواستنی (سه‌شنبه 21 دی 1395 19:35)
    یکشنبه وقتی خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی منتشر شد واکنشهای بسیار متفاوتی را در پی داشت اعم از مخالف و موافق، وهر کسی به فراخور برداشت، اندیشه و سوادی که داشت مطلبی میگفت و می نوشت بعضی ها غمگین بودن برخی بی تفاوت عده ای شاد، ولی اکثرا در بهت و حیرت بخاطر ناگهانی بودن این اتفاق... اینکه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی که...
  • ترند اول (یکشنبه 19 دی 1395 23:03)
    اونقدر سریع اتفاق افتاد که به تو مهلت نمیده فکر کنی..... اولش شوخی می گیری و می گذری ولی بعد یکی یکی سایت ها و کانال ها و شبکه ها اعلام می کنند... ته دلت یه چیزی زیر و رو میشه.... از امروز بعد ازظهر، از بیمارستان تجریش به عقب می ری... هر روز و هر روز یکی یکی صفحات رو بر می گردی عقب.... رد پاها... صلابت و قدرت و...
  • پدر (شنبه 18 دی 1395 07:50)
    سلام دیروز اولین سالگرد فوت پدرم بود .... آرزو می کنم خداوند از بدیها و گناهان پدرم بگذره و روحش شاد باشه ازتون خواهش می کنم برای پدر من دعا کنید ممنون
  • مارکتینگ (چهارشنبه 15 دی 1395 20:20)
    نمیدونم این تبلیغ تلویزیون رو دیدید یا نه. همون که مهمونِ خوشحال، زنگ میزنه و در غیاب صاحبخونه فریاد میزنه "سلاااام ما داریم میایم خونتون"... بعد اون طرف یه موجود عجیب از وسط پودرهای ژله میپره بیرون که بله بله خوش اومدین ژله آماده است و زود بیاین تا از دهن نیوفتاده! خب من اگه جای صاحبخونه بودم و میرسیدم خونه...
  • مری کریسمس (سه‌شنبه 14 دی 1395 21:12)
    یک هفته الی ده روزی میشه که فضای مجازی پر شده از ((هپی کریسمس و هپی نیو یرر)) عمدتا از طرف کسانی که هنوز سفره شب یلداشون رو جمع نکردن و غذاهای نذری بیست و هشت صفر تو فریزرشون جاخوش کرده، اگه ازشون فرق سال نو با کریسمس و عید پاک رو بپرسی یا عین بز نگات میکنن یا خیلی متفرعنانه میگن برو بابا کی با این چیزها کار داره ......
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 13 دی 1395 19:18)
    یک وقت هایی می نشینم و نگاهشان می کنم. بچه ها را می گویم... نیما با یک اختلاف سنی 23 ماهه در هیچ کاری از مانی عقب نمی افتد... و این برایم خیلی لذت بخش و در عین حال ناراحت کننده است... خوب یادم هست برای اینکه مانی بگوید (آب) چقدر منتظر بودم و ذوق داشتم. مثل عکاس های حیات وحش که استترار می کنند تا سوژه متوجه حضورشان...
  • کوری (یکشنبه 12 دی 1395 21:15)
    چند وقتی هست که مبحثی مرا در خودش گرفتار کرده و هر چند هرازگاهی بهش فکر میکنم.... اولین جرقه ی این فکر، از خواندن یک خبر برآیم بوجود آمد... و آن خبر، قصاص بود، چشم در مقابل چشم.... تاریکی در مقابل دزدیدن و به یغما بردن روشنایی...... ظالمانه... بی رحمانه.... شقاوتمندانه هست ... که بتوانی کسی رو از دیدن محروم کنی....(...
  • از تنهایی گریه مکن ... (شنبه 11 دی 1395 23:59)
    زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی ( حضرت شاملو ) گاهی وقتها این حیاط – پارکینگ ساختمان هفتگ بدجوری دلگیر می شود . این دلگیری را آنکه در طبقه ی همکف مستاجر است بیشتر حس می کند . سکوت سراسر ساخنمان را پر می کند . انگار همه ی درها روی اندک آدمهای ساکن ساختمان قفل شده اند . صدای سوت زدنهای شادمانه که هیچ ، صدای سوتی که...
  • شوهر (جمعه 10 دی 1395 09:10)
    1. به نظر من ... ژانر این شوهر هایی که ..... که اصلا کار به کار زن شون ندارن ... بهش اعتماد صد در صد دارن ..... دخالتی تو مسائل خصوصی نمی کنن....ِِِِِِ.... دست به تلفن همراه اش نمی زنن .... غر غر نمی کنن ........ کمک حال همسرشوننن .... بی دریغ حمایت مالی می کنن ... ....ِ در هیچ مسله ایی " سین جیم " تو کارشون...
  • دنیای بی جان (چهارشنبه 8 دی 1395 20:02)
    زمانی بودی که هیچ چیز جزء خودت نداشتیم. حق بده امروز که همه چیز داریم اشک به چشمانمان بیاید وقتی دیگر نداریمت... برای تمام روزهای کودکی ... به یاد تمام عکس برگردان ها، کیف و دفتر و لیوان هایش... به خاطر تجربه صف عریض و طویل سینمایی اش... به پاس بازگشت دوباره و چشاندن مزه خوب گذشته اش... به احترام روح بانو دنیا فنی...
  • مترو (سه‌شنبه 7 دی 1395 20:14)
    1-تو یکماه اخیر به مناسبت ولادت پیامبر اسلام، داخل واگنهای مترو و همچنین محیط ایستگاه ها تابلوهایی را نصب کرده اند که در هر کدوم به یکی از خصایل نیک حضرت محمد(ص) اشاره شده مثلا ((همیشه آراسته و خوشبو بود، عذرخواهی دیگران رامی پذیرفت، چیزی بیشتر از زیردستانش نداشت)) و بسیار از این دست جملات که گوشه تابلو خیلی ریز نوشته...
  • خاطره (سه‌شنبه 7 دی 1395 02:20)
    دو یا سه تا کیف دارم که پر از خاطراتند...سررسید های پر شده ی نوجوانی...یادگاری های روزهای دور... کارت پستال... پاکت های نامه... عکس های مات... و دارایی بی بدیل تمام دختر ها گل خشک شده ی لای کتاب... تا چند سال پیش مثل نفسم دوستشان داشتم. همیشه فکر می کردم یک روزی در آینده ای خیلی دور جعبه ای را می گذارم رو به رویم و با...
  • خانه (یکشنبه 5 دی 1395 22:29)
    خانه کلمه ایی آشناست که با روح و روانت و جانت آمیخته است. اونقدر که وقتی بهش فکر می کنی، انگار عضلاتت کش می آد و خودش را آماده می کند برای در آغوش کشیدن ِ آرامش و آسایش و امنیتی که در خانه برقرار است .....( الهی چراغ همه ی خونه ها روشن باشه و آسایش و آرامش در آنها برقرار باشه ). فرقی نمی کنه، وقتی می آیی خونه، چه قدر...
  • بهانه برای ننوشتن (یکشنبه 5 دی 1395 08:36)
    درود دستم به نوشتن نمی رود . دستم برود دلم با نوشتن نیست . حتی یلدا هم نمی تواند بیش از چند ساعت سبب ساز خوشی باشد . اخبار تلخ چون سیل و چون طوفان بر سرمان آوار می شوند و دلخوشیم به اخبار شاد لحظه ای . اما کم نمی آوریم . همچنان امید را در دلهامان زنده نگه می داریم . فقط امید است که حال و روزمان را خوش خواهد ساخت ....
  • وبلاگ خرس (جمعه 3 دی 1395 23:12)
    صبح جمعه که بیدار شدم گلویم درد می‌کرد. از روز قبلش هم متورم و خشک بود اما امیدواری احمقانه‌ای داشتم که به سرماخوردگی تبدیل نشود. اما جمعه صبح دیگر انکار کردن بیماری ممکن نبود. بدنم کوفته بود، شکم و پهلوهایم درد می‌کردند. خوابیدنم به شکلی‌ست که لباسم می‌رود بالا، شکمم لخت می‌شود. سر شب هم معمولاً تی‌شرت و بولیزی که...
  • آغاز فصل سرد (چهارشنبه 1 دی 1395 20:00)
    چشمهایم را که باز کردم، ساعت هفت بود. هیچکس خانه نبود. هوا سرد بود. بدون برف، بدون باران... آینه چشمهایی را نشان می داد که هنوز ردی از مهمانی دیشب را داشتند. دیشب... پانتومیم، آجیل، حافظ، شام و پدربزرگ... پدربزرگی که تمام مدت پای تلویزیون بود. گاهی اگر صداش می کردی می آمد عکسی می انداخت و می رفت. پدربزرگی که شام خورد،...
  • یلدا (سه‌شنبه 30 آذر 1395 20:06)
    برای هرکسی یلدا تداعی کننده مسائل و خاطراتی ست که پر رنگ تر از باقی قضایاست واسه یکی شبیه یه قطعه ادبیه، یلدا دختریست با گیسوی بلند و سیاه یا برف نشسته بر کاج ها و عروسی درختان شهر و خواب عمیق تموم سفید برفی ها. واسه یکی نوستالژی کرسی مادر بزرگ و انار دون شده و آجیل و همهمه فامیل. واسه یکی نجوای عاشقانه ست در شبی بی...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 30 آذر 1395 01:23)
    امشب سرد بود خیلی... دیشب هم سرد بود... خیلی بیشتر از امشب به نظرم... دم غروب بچه ها گیر دادند و خوراکی خواستند ولی قفسه ی خوراکی ها خالی بود. باباجانشان دلش نیامد و در آن سرما شال و کلاه کرد که برود از سوپری محل برایشان چیز میز بخرد. از دست بچه ها یه کم عصبانی شدم که توی این هوا مجبورش کردند برود بیرون... ولی خب......
  • رکاب دوچرخه(یادداشت یه دوست) (یکشنبه 28 آذر 1395 22:23)
    میدونی گاهی اوقات باید بری یه چوب برداری و بری تو کوچه با بچگی هات الک دولک بازی کنی می فهمی گاهی اوقات باید باز تو اردیبهشت دوباره از درختای نزدیک خونه بری بالا و تو لونه خالی پرنده ها سرک بکشی و سعی کنی چغاله های شاخه های بالایی رو بچینی بری و دوچرخه تو برداری و ایام رو رکاب بزنی تا بچگی ها تا درست کردن بادبادک با...
  • یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده : (شنبه 27 آذر 1395 21:11)
    یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده : - شرکت ما ، یک شرکت پیمانکاری در یکی از استانهای مرکزی است . - یکی از مدیران استانی زنگ زده به مدیر شرکت و احمد را معرفی کرده که در شرکت مشغول به کار شود . - مدیر شرکت زنگ زده به من و احمد را معرفی کرده که در یکی از پروژه های جنوب استان مشغول به کار شود . - من زنگ زده ام به سرپرست...
  • محمد جعفری نژاد (شنبه 27 آذر 1395 01:38)
    1 از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون: پاییز بود، مثل الانا. باد می یومد، وحشی، عین امروز. نشسته بودیم ته حیاط دانشگاه روی سکوها، بی کار و یله عین دیوونه ها خیار گاز می زدیم، بی نمک، با حسام. یهو زد به سرم، پا شدم دست حسام رو کشیدم گفتم بیا. پرسید کجا؟! گفتم بیا. رفتیم در یکی از کلاسا. 105 بود به گمونم. همونی که یه...
  • هم کیهانی‌ها (چهارشنبه 24 آذر 1395 19:47)
    این روزها انقدر پیام های عجیب و غریب روی موبایلهامون دریافت میکنیم که خیلی نمیشه بهشون اعتماد کرد. اما گاهی ذهن و فکرمون رو درگیر خودش میکنه... "احتمال این‌که ما در کیهان تنها باشیم 1 بر شصت میلیارد است. دانشمندان تخمین می‌زنند در کهکشان ما 300 هزار تمدن هوشمند وجود دارد و 20 درصد از ستاره‌ها داراى سیاراتى...
  • شاملو (سه‌شنبه 23 آذر 1395 20:00)
    خواندن دو شعر از احمد شاملو که 21 آذر سالگرد تولدش بود 1_ ((در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است. از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خودرا، بر سر برزن، به خون...
  • زباله (یکشنبه 21 آذر 1395 22:13)
    حسابی مشغول بود، هنوز یه 100متری مونده بهش برسم... راحت می تونم، از این فاصله تشخیص بدم که چه کار می کنه، چیز جدیدی نیست، نفر اول هم نیست..... همه ی پلاستیک و نایلون های شفاف رو ریخته بیرون، بطری های نوشابه رو هم همینطور، به نزدیکی اش رسیدم..... نگاهش می کنم، انگار به نوعی چشم در چشم باهاش میشم.... چشمان درشت وحشی...
  • متعلقات تختخواب ، یک شوخی مکتوب ! (شنبه 20 آذر 1395 22:04)
    یک شوخی مکتوب ! گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد ! پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی...
( تعداد کل: 653 )
<<    1       2       3       4       5       ...       22    >>