X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • دنیای بی جان (چهارشنبه 8 دی 1395 20:02)
    زمانی بودی که هیچ چیز جزء خودت نداشتیم. حق بده امروز که همه چیز داریم اشک به چشمانمان بیاید وقتی دیگر نداریمت... برای تمام روزهای کودکی ... به یاد تمام عکس برگردان ها، کیف و دفتر و لیوان هایش... به خاطر تجربه صف عریض و طویل سینمایی اش... به پاس بازگشت دوباره و چشاندن مزه خوب گذشته اش... به احترام روح بانو دنیا فنی...
  • مترو (سه‌شنبه 7 دی 1395 20:14)
    1-تو یکماه اخیر به مناسبت ولادت پیامبر اسلام، داخل واگنهای مترو و همچنین محیط ایستگاه ها تابلوهایی را نصب کرده اند که در هر کدوم به یکی از خصایل نیک حضرت محمد(ص) اشاره شده مثلا ((همیشه آراسته و خوشبو بود، عذرخواهی دیگران رامی پذیرفت، چیزی بیشتر از زیردستانش نداشت)) و بسیار از این دست جملات که گوشه تابلو خیلی ریز نوشته...
  • خاطره (سه‌شنبه 7 دی 1395 02:20)
    دو یا سه تا کیف دارم که پر از خاطراتند...سررسید های پر شده ی نوجوانی...یادگاری های روزهای دور... کارت پستال... پاکت های نامه... عکس های مات... و دارایی بی بدیل تمام دختر ها گل خشک شده ی لای کتاب... تا چند سال پیش مثل نفسم دوستشان داشتم. همیشه فکر می کردم یک روزی در آینده ای خیلی دور جعبه ای را می گذارم رو به رویم و با...
  • خانه (یکشنبه 5 دی 1395 22:29)
    خانه کلمه ایی آشناست که با روح و روانت و جانت آمیخته است. اونقدر که وقتی بهش فکر می کنی، انگار عضلاتت کش می آد و خودش را آماده می کند برای در آغوش کشیدن ِ آرامش و آسایش و امنیتی که در خانه برقرار است .....( الهی چراغ همه ی خونه ها روشن باشه و آسایش و آرامش در آنها برقرار باشه ). فرقی نمی کنه، وقتی می آیی خونه، چه قدر...
  • بهانه برای ننوشتن (یکشنبه 5 دی 1395 08:36)
    درود دستم به نوشتن نمی رود . دستم برود دلم با نوشتن نیست . حتی یلدا هم نمی تواند بیش از چند ساعت سبب ساز خوشی باشد . اخبار تلخ چون سیل و چون طوفان بر سرمان آوار می شوند و دلخوشیم به اخبار شاد لحظه ای . اما کم نمی آوریم . همچنان امید را در دلهامان زنده نگه می داریم . فقط امید است که حال و روزمان را خوش خواهد ساخت ....
  • وبلاگ خرس (جمعه 3 دی 1395 23:12)
    صبح جمعه که بیدار شدم گلویم درد می‌کرد. از روز قبلش هم متورم و خشک بود اما امیدواری احمقانه‌ای داشتم که به سرماخوردگی تبدیل نشود. اما جمعه صبح دیگر انکار کردن بیماری ممکن نبود. بدنم کوفته بود، شکم و پهلوهایم درد می‌کردند. خوابیدنم به شکلی‌ست که لباسم می‌رود بالا، شکمم لخت می‌شود. سر شب هم معمولاً تی‌شرت و بولیزی که...
  • آغاز فصل سرد (چهارشنبه 1 دی 1395 20:00)
    چشمهایم را که باز کردم، ساعت هفت بود. هیچکس خانه نبود. هوا سرد بود. بدون برف، بدون باران... آینه چشمهایی را نشان می داد که هنوز ردی از مهمانی دیشب را داشتند. دیشب... پانتومیم، آجیل، حافظ، شام و پدربزرگ... پدربزرگی که تمام مدت پای تلویزیون بود. گاهی اگر صداش می کردی می آمد عکسی می انداخت و می رفت. پدربزرگی که شام خورد،...
  • یلدا (سه‌شنبه 30 آذر 1395 20:06)
    برای هرکسی یلدا تداعی کننده مسائل و خاطراتی ست که پر رنگ تر از باقی قضایاست واسه یکی شبیه یه قطعه ادبیه، یلدا دختریست با گیسوی بلند و سیاه یا برف نشسته بر کاج ها و عروسی درختان شهر و خواب عمیق تموم سفید برفی ها. واسه یکی نوستالژی کرسی مادر بزرگ و انار دون شده و آجیل و همهمه فامیل. واسه یکی نجوای عاشقانه ست در شبی بی...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 30 آذر 1395 01:23)
    امشب سرد بود خیلی... دیشب هم سرد بود... خیلی بیشتر از امشب به نظرم... دم غروب بچه ها گیر دادند و خوراکی خواستند ولی قفسه ی خوراکی ها خالی بود. باباجانشان دلش نیامد و در آن سرما شال و کلاه کرد که برود از سوپری محل برایشان چیز میز بخرد. از دست بچه ها یه کم عصبانی شدم که توی این هوا مجبورش کردند برود بیرون... ولی خب......
  • رکاب دوچرخه(یادداشت یه دوست) (یکشنبه 28 آذر 1395 22:23)
    میدونی گاهی اوقات باید بری یه چوب برداری و بری تو کوچه با بچگی هات الک دولک بازی کنی می فهمی گاهی اوقات باید باز تو اردیبهشت دوباره از درختای نزدیک خونه بری بالا و تو لونه خالی پرنده ها سرک بکشی و سعی کنی چغاله های شاخه های بالایی رو بچینی بری و دوچرخه تو برداری و ایام رو رکاب بزنی تا بچگی ها تا درست کردن بادبادک با...
  • یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده : (شنبه 27 آذر 1395 21:11)
    یک اتفاق آشنا در چند جمله ی ساده : - شرکت ما ، یک شرکت پیمانکاری در یکی از استانهای مرکزی است . - یکی از مدیران استانی زنگ زده به مدیر شرکت و احمد را معرفی کرده که در شرکت مشغول به کار شود . - مدیر شرکت زنگ زده به من و احمد را معرفی کرده که در یکی از پروژه های جنوب استان مشغول به کار شود . - من زنگ زده ام به سرپرست...
  • محمد جعفری نژاد (شنبه 27 آذر 1395 01:38)
    1 از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون: پاییز بود، مثل الانا. باد می یومد، وحشی، عین امروز. نشسته بودیم ته حیاط دانشگاه روی سکوها، بی کار و یله عین دیوونه ها خیار گاز می زدیم، بی نمک، با حسام. یهو زد به سرم، پا شدم دست حسام رو کشیدم گفتم بیا. پرسید کجا؟! گفتم بیا. رفتیم در یکی از کلاسا. 105 بود به گمونم. همونی که یه...
  • هم کیهانی‌ها (چهارشنبه 24 آذر 1395 19:47)
    این روزها انقدر پیام های عجیب و غریب روی موبایلهامون دریافت میکنیم که خیلی نمیشه بهشون اعتماد کرد. اما گاهی ذهن و فکرمون رو درگیر خودش میکنه... "احتمال این‌که ما در کیهان تنها باشیم 1 بر شصت میلیارد است. دانشمندان تخمین می‌زنند در کهکشان ما 300 هزار تمدن هوشمند وجود دارد و 20 درصد از ستاره‌ها داراى سیاراتى...
  • شاملو (سه‌شنبه 23 آذر 1395 20:00)
    خواندن دو شعر از احمد شاملو که 21 آذر سالگرد تولدش بود 1_ ((در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است. از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خودرا، بر سر برزن، به خون...
  • زباله (یکشنبه 21 آذر 1395 22:13)
    حسابی مشغول بود، هنوز یه 100متری مونده بهش برسم... راحت می تونم، از این فاصله تشخیص بدم که چه کار می کنه، چیز جدیدی نیست، نفر اول هم نیست..... همه ی پلاستیک و نایلون های شفاف رو ریخته بیرون، بطری های نوشابه رو هم همینطور، به نزدیکی اش رسیدم..... نگاهش می کنم، انگار به نوعی چشم در چشم باهاش میشم.... چشمان درشت وحشی...
  • متعلقات تختخواب ، یک شوخی مکتوب ! (شنبه 20 آذر 1395 22:04)
    یک شوخی مکتوب ! گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد ! پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی...
  • تلگرام (جمعه 19 آذر 1395 21:07)
    من به شخصه معتقدم ملت قبل از اینکه با تلگرام و شبکه مجازی سر گرم بشن ....با تلویزیون وقت می کشتن و قبل از تلویزیون پای رادیو بودن و قبل از رادیو توو قهوه خونها وقت می کشتن .... تنور خانواده اگه بخواد گرم باشه .... تلگرام بلای سرش نمیاره و اگه بخواد رو به خاموشی بره .....هر چیزی می تونه جذاب باشه ... وقتی می شنوم تو...
  • باید یک زن باشی (چهارشنبه 17 آذر 1395 20:30)
    چند روز پیش در یکی از صفحات اجتماعی چشمم خورد به یک نقد درباره آزادی های یواشکی... ظاهرا هنوز هم کسانی را عصبانی میکند... پسرکِ نقاد داد سخن می داد که "متاسفم برای زن های مملکتم که اوج خواسته و آزادیشان برداشتن روسریهایشان است و..." خواستم در جوابش چیزی بنویسم اما بیخیال شدم. کسی که اینطور فکر میکند، کسی که...
  • ((با محبت شاید با خشونت هرگز)) (سه‌شنبه 16 آذر 1395 20:13)
    کمتر روزی هست که با انواع خشونت در اجتماع و اطراف خودمان مواجه نشویم. اصولا خشونت چیست؟ رابطه جنسیت با خشونت چگونه است؟ کدام ادیان خشونت را ترویج میکنند؟روحیه و ساختار روانشناختی افراد خشن به چه شکل می باشد؟ خشونت عریان چه تفاوتی با خشونت پنهان دارد؟ خشونت کلامی ریشه در کجا دارد؟ نقاط افتراق و اشتراک خشونت آگاهانه و...
  • مرگ نزدیک است (دوشنبه 15 آذر 1395 23:07)
    یکبار صبح و یکبار هم بعد از ظهر از کنار خانه شان رد می شوم و دلم می گیرد... دلم می گیرد برای پسرکی که عکسش نقش یک بنر بزرگ شده و زیرش نوشته حلالم کنید! انگار یکی از همان شب های سرد هفته گذشته را تصمیم گرفته بوده با رفقایش در باغ سر کند که انگار لوله بخاری سرجایش نبوده و ... تمام! دلم می خواهد سر تا پا سیاه بپوشم و...
  • چگونه انتقاد کنیم (جمعه 12 آذر 1395 10:38)
    به نام خدا .... انتقاد نکنید ... ولی اگر مجبور شدید ... ۱. بگردید و یه کار خوبی که طرف واقعا انجام داده رو پیدا کنید و اول عرایض تون با تعریف از اون شروع کنید ... اگه چیزه خوبی تو طرفتون پیدا نکردید .. ۰شما بیشتر نیازمند انتقاد هستید ۲. اگه قبلا اشتباه مشابه انچه الان می خوایید منتقد ش باشید نجام دادید حتما حتما اونو...
  • چراغ های روشن (چهارشنبه 10 آذر 1395 20:00)
    هدفون را تا بیخ چپانده ام در گوشم. Near light با ابهت تمام در حال پخش شدن است. یک دستم به شلغم است تا بلکه بهتر شود این احوال زار و یک دست به تلگرام. هی برو بالا هی بیا پایین. چنگال در این دست و لیست کانتکت ها در آن دست... فایده ندارد. نه شلغم، نه تلگرام... توی احوالات خودم بودم که با صدای مهیبی پریدم. در واقع پرانده...
  • گلنار (سه‌شنبه 9 آذر 1395 19:51)
    ((گلنار کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار)) سلام چطوری؟ خوبی روبراهی؟ چند وقت شده نمیدونم من که تو اون اتاق بودم بچه ها بهش میگن قرنطینه و پرستارا میگن ایزوله منو انداختن بودن اونجا و میگفتن بس که با تو حرف میزنم بقیه شاکی شدن اذیت میشن میگن من آرامششون رو گرفتم...
  • زندگی در روزگار نانجیب (شنبه 6 آذر 1395 21:03)
    طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست با چشم های روشن براق با گیسویی بلند - به بالای آرزو - هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما : یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر . محمدرضا شفیعی کدکنی سوگواریم . سوگوارِ جان دادنِ هم وطنانمان : در عراق در قطار در جاده های در انحصار در اندوه در انتظار به پایان رسیدن سالهای سیاه...
  • حمید باقرلو‌ (جمعه 5 آذر 1395 15:11)
    ۱ گوشه دفتر مشق یک مملی! امروز از آسمان برف آمد و مدرسه ها تعطیل شد و ما در کوچه برف بازی کردیم! برف خیلی چیز خوبی است و به نظر من از بعضی نظرها از نوشابه نارنجی هم بهتر است چون با آن خیلی بازیها میشود کرد ولی با نوشابه نارنجی نمیشود خیلی بازیها کرد و فقط میشود آنرا خورد!... یکی از بازیهای خوبی که میشود در برف کرد این...
  • رکاب زن (چهارشنبه 3 آذر 1395 20:16)
    بچه که بودم با برادر و پسر خاله هام دوچرخه سواری می کردیم. اولش خیلی ساده شروع شد. مثل هر بچه دیگه ای که دوچرخه سواری میکنه. یواش یواش برامون جدی شد. دوچرخه هامون رو تعمیر می کردیم، ارتقا می دادیم، وسایل ایمنی می خریدیم... من تنها دختر گروه بودم. اون موقع ما توی یه خونه دو طبقه زندگی میکردیم. اونها طبقه پایین و ما...
  • ورزش (سه‌شنبه 2 آذر 1395 20:04)
    همه میدونیم چقدر ورزش خوبه، چقدر فایده داره و جلا میده جسم و روح رو. اما بازهم باهاش بیگانه ایم. چند روز پیش که مجبور شدم حدود سی، چهل تا پله رو سریع طی کنم به هن وهن افتادم و رگ پام گرفت باورم نمیشد این من بودم که یه روزی تا ایستگاه پنج توچال رو وسط زمستون یه نفس می رفتم، 4 تا 90 دقیقه پشت سر هم تو زمین خاکی شرطی...
  • زندگی ، با مزه ی گس (شنبه 29 آبان 1395 21:31)
    تصور می کنم به هر دلیلی ، خواسته یا ناخواسته رفته ام به شهری که هیچکس را نمی شناسم . آنجا هیچ شغلی ندارم و نمی دانم باید چکار کنم و چگونه روزگار بگذرانم ؟ حالا کمی شرایط را سخت تر می کنم . فرض می کنم در شهر خودم ، در زمانی غیر از زمان خودم مجبورم زندگی کنم . تمام کوچه ها و خیابانها را می شناسم . از تک تک کوچه پس کوچه...
  • اربعین (جمعه 28 آبان 1395 08:11)
    دولت عراق برای ورود ایرانی ها به مراسم اربعین دو میلیون و پانصد هزار ویزا صادر کرده .... جمعیت ایران حدود .....۲۰ میلیون خانوار ( ۸۰ میلیون نفر ) می تونید حدس بزنید چند نفر از این جمعیت عاشق امام حسین و شیعه و اسلام هستند ؟ از این ۸۰ میلیون ... شما پیر ها رو که توان چنین سفری ندارند کم کن بچه ها رو که کسر بزرگی از...
  • عصر جاودانگی (چهارشنبه 26 آبان 1395 19:48)
    تلویزیون روشنه و آقای دکتر داره از تکنولوژی چاپ پوست زنده خبر میده. دستگاهی خیلی با ظرافت در حال ترمیم پوست دست خانمی بود که آسیب دیده... با اینکه اول برنامه نوشته بود "هشدار! این برنامه شامل صحنه هایی است که برای همه مناسب نیست" اما چشم از دست هایی که بر اثر انفجار تکه پاره شده بود و داشت نشونشون میداد...
( تعداد کل: 640 )
<<    1       2       3       4       5       ...       22    >>