X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • ماندن یا رفتن وسوسه این است (سه‌شنبه 25 آبان 1395 18:34)
    یه لحظه چشمامون رو ببندیم و به این فکر کنیم که قرار شده مرگ از زندگی بشر حذف بشه و انسان مادام العمر به حیاتش ادامه بده... زندگی بدون مرگ، میل به جاودانگی،نامیرایی،رویین تن شدن، چشمه آب حیات و ... در تمام طول تاریخ بشر تکرار شده و اسطوره ها و افسانه ها به این خاطر ساخته شدن و در درازنای تاریخ امتداد پیدا کرده اند....
  • هفتگ دو ساله شد (جمعه 21 آبان 1395 01:27)
    دو سال از زمانی که محسن باقرلو اولین پست هفتگ نوشت ، گذشت ۷۳۰ روز ....۱۰۴ هفته ..... در این ۱۰۴ هفته من ۱۰۲ بار وبلاگ‌آپ کردم ... امروز یه نگاه کلی به مطالبی که نوشتم انداختم ... چنگی به دل نمی زد ده یا پانزده تا ش خوب بود ... الباقی خلاص بود .... نوشته های بقیه بچه رو هم خوندم .... نوشته های گاه و بیگاه مهربان عالی...
  • دلبرکانِ اشتها برانگیزِ من (چهارشنبه 19 آبان 1395 20:01)
    به نظر من برای بعضی غذاها می شود شعر گفت. نه از این شعرهای الکی پلکی ها... نه... یک شعر درست و درمان. چیزی در حد و اندازه های شاهکار حماسی آقا فردوسی.‌.. همچین استخوان دار. می شود صحنه نبرد را گرفت وسط میز نهار و یک طرف قوم پلو و طرف دیگر خورشت قرمه سبزی... واااای که چه رزمی شود اندر بشقاب و پلو و خورشت و روغن سبز...
  • غذا (سه‌شنبه 18 آبان 1395 20:36)
    به نظر من یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا غذا خوردن است. حالا هرکسی یه ذائقه و سلیقه یی داره که به تعداد و تنوع و حجم غذا مربوط میشه اما اصل ماجرا پابرجاست یعنی همون لذت بخش بودن غذا خوردن، دیدم و میشناسم کسانی رو که غذا میخورن صرفا برای اینکه زنده بمونن وچنان بی و میل و رغبت غذا میخورن که انگار دارن شکنجه شون...
  • بازی گونه (دوشنبه 17 آبان 1395 22:01)
    تمام مدتی که وبلاگ خودم را می نوشتم تقریبا خواننده های خوبی داشتم. خیلی هاشان همیشه برایم کامنت هم می گذاشتند و عدد کامنت هایم اوایل برایم مهم بود. بعضی ها صرفا چون جوگیریات را دوست داشتند، من را از سر کنجکاوی می خواندند.. بعضی ها خودم را دوست داشتند و لطفشان زیر هر نوشته ای هر چند بد و سطحی شاملم می شد .... بعضی ها...
  • یک حس خوب (شنبه 15 آبان 1395 20:30)
    یک حس خوب یوسف و اصلان اهل خوزستانند . اولی اهل اطراف سوسنگرد است و دیگری اهل اطراف باغملک . دومی لر است و اولی عرب . پای کار و کارگاه که میان بیاید ، دیگر کجایی بودن و از کدام ایل و طایفه بودن ، خریداری ندارد – البته اگر دیگران بگذراند ! – آنچه مهم است در کنار هم بودن است و کار کردن . البته حاشیه های خوب و بد کار هم...
  • محسن باقرلو (جمعه 14 آبان 1395 06:58)
    سر یکی از تقاطع های عباس آباد - که نسبت به بهشتی خیلی اسم قشنگتری ست ! - یک آقای روزنامه فروشی وامیستد ( بیشتر می دود ) که قیافه اش به اراذل اوباش می خورد طفلک ولی انقدر آدم خجالتی و ماخوذ به حیا و نجیبی ست که حد ندارد ... من هر روز مشتری ساعت 9 اش هستم ... قشنگ حواسش به ساعت هست که سر ساعت نُه کجای تقاطع بایستد که من...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 12 آبان 1395 20:01)
    تلفن زنگ زد. خانمی از نمره اش گله داشت. میگفت استاد به من گفته تو بیستِ کلاس من هستی پس چرا شدم هجده... گفته کار من از همه بهتره، پس چرا دو نفر دیگه بیست شدن... باهاش که صحبت کردم رفته رفته تن صداش رفت بالا. گله اش، شکایت شد. شکایتش، تهدید... گفتم کارش رو به دو تا استاد دیگه نشون میدم ببینم نظر اونها چیه. وقتی تماس...
  • قضاوت (سه‌شنبه 11 آبان 1395 21:18)
    این روزها فضای مجازی پر شده از این جمله که (( قضاوت نکنیم)) حالا باید دید اصولا قضاوت به چه معناست. عمدتا کسانی که این کلام را بکار میبرند منظورشان این است که در مورد رفتار، ظاهر،پوشش،عقاید،آرایش،سکنات و غیره سایرین داوری نکنیم. معنای دیگر قضاوت رفع تعارض و نزاع و اختلاف بین دو یا چند نفر و حکم دادن و محق دانستن شخص...
  • دوست و دوست ِ دوست (یکشنبه 9 آبان 1395 22:36)
    یکی از دوستانم دو تا متن از یک دوست و دوستِ دوستش برام فرستاده بود که به نظرم خالی از لطف نیومد..... دوست : امروز، صحبت هات رو می خوندم..... اونقدر حس خوبی داشتم.. که نگو و نپرس.... انگار به حرف زدن باهات عادت کردم و......... جزئی از وجودم شده.... ومثل یک نیاز، مثل یک خلوت کردن با خودت و خودت،....... گاهی وقتها،...
  • برف نو (شنبه 8 آبان 1395 23:10)
    گمان کنم تعداد کمی باشند افرادی که بخواهند در فصل سرد و روزهای برفی کوله بار بردارند و به شهرهای سرد بروند . و گمان کنم خیلی کمتر ، افرادی باشند که در روزهای گرم و سوزان بخواهند سری به شهرهای گرم و هوای داغ جنوب بزنند ! اما یک چیزی شاید در بین اکثر ما مشترک باشد : عشق برف بازی در اولین برف زمستان ( یا پاییز ) . و باز...
  • بابک اسحاقی (جمعه 7 آبان 1395 21:32)
    همه آدم بزرگها درونشان کودکی دارند که کودک درون صدایش می زنند ولی من خودم کودکی هستم که دارد ادای آدم بزرگها را در می آورد نمی دانم چطور شد که بزرگ شدم و دوست هم ندارم که بدانم فقط یکروز صبح بیدار شدم و توی آینه دیدم که بابک کوچکی که می شناختم ریش درآورده زن دارد و به جای اینکه کیف محبوبش را که عکس ماشین مسابقه ای...
  • دخترِ دریا (چهارشنبه 5 آبان 1395 20:00)
    فکر کن در یه لحظه دنیا رو بُر بزنن. همه چیز رو بهم بریزن. آسیا اینطرف، هم‌مرز استرالیا... قطب جنوب در غربی ترین نقطه زمین...‌ اورست در قلب آفریقا..‌. جنگل های آمازون شمال اروپا... زندگی در همچین دنیایی ترسناک میشه. اطلاعات جغرافیایی چیزی در حد کشک... همه وسط یه دنیای بزرگ گم میشن. وسط همون دنیایی که تا یه ساعت پیش...
  • دریا، جنگل،کوه، کویر (سه‌شنبه 4 آبان 1395 18:03)
    دریا رو دوست داریم بخاطر وسعت و یکرنگی اش،زیبایی و آرامشش، بیکرانگی و امتدادش، و... یاد موج های سهمگین و توفانهای وحشتناکش .دل نگرانی و تشویش خانواده های صیادان ماهی و خاطراتی تلخ... جنگل رو دوست داریم برای سرسبزی و درختان سربه فلک کشیده،حضور جذاب و جالب انواع حیوانات،روح زیبا و بخشنده اش،و... یاد باتلاقها و...
  • اعتماد....... (یکشنبه 2 آبان 1395 20:13)
    اعتماد کلمه ایی هست که تنها حروف کنار ِ هم نشسته، نیستند بلکه یک بار معنایی بسیار عظیم پشتش دارد و یک باور عمیق با ریشه هایی که می تواند در وجودت نشو و نما کند و عمیق و عمیق تر شود، یک اطمینان خاطر است..... یک تکیه کردن و خاطر جمعی.... موارد بسیاری برای اعتماد کردن وجود دارد...... مقوله های بسیار و آدم هایی که خود را...
  • یادداشت های روزانه مثبت هجده ! (شنبه 1 آبان 1395 19:00)
    یک – نیمه ی دوم مهر نود و پنج چند روزی است که خیلی جاها ، خصوصا در فضای مجازی یک نام و یک واقعه بیش از هرچیز دیگری مطرح می شود : حاج سعید طوسی و یا همان محمد گندم نژاد طوسی . گفته می شود او به بیش از ده نفر از نوجوانانی که برای آموزش قرآن به نزدش می رفته اند تجاوز کرده است ! او یک قاری بین المللی ، نفر اول چند مسابقه...
  • فیض روح القدس (جمعه 30 مهر 1395 07:49)
    آقا یه سوال ؟ + جان اگه صبح پاشی ببینی می تونی معجزه کنی ... مثلا دستت شفا میده ... چه می کنی ..؟ + تو رو شفا می دم . نه جدی .... + تو چه می کنی ؟ ..... من ... من راه می افتم همه آدمهای مریض دنیا رو شفا می دم به صورت مخفیانه .... + تو شفا می دی ؟ !! نه خدا می ده توسط من ... + تو تشخیص میدی بری کیو شفا بدی توسط خدا...
  • تو فقط خنده ما را دیدی* (چهارشنبه 28 مهر 1395 20:06)
    امروز دیگه نتونستم چشم ببندم روی خرده فرمایشات ریز و درشت بچه های کلاس کژوال... یک ترم تمام روی اعصاب بودن... هر جلسه باهاشون یه مدل گذشت، هر سری یه درخواست جدید... یه روز گفتن بین تعطیلیه امروز کلاس نمیایم! یه روز گفتن نور کلاس کمه میایم کلاسهای پایین. دفعه بعد، ما کلاس عصر رو صبح بیایم؟ روز کلاسمون رو میخوایم عوض...
  • (( منو تنها گذاشتی ازت توقع داشتم...)) (سه‌شنبه 27 مهر 1395 19:00)
    چرا تو جمع تحویلم نگرفت؟ چرا پیشم نمیایی؟ چرا احوالم رو نپرسید؟ چرا همیشه من باید پیش قدم باشم؟ چرا اونها رو دعوت کردن ما رو نه؟ چرا اول غذا رو برای اون کشید؟ اگه صد سال هم بگذره من سراغ نگیرم تو عین خیالت نیست... چرا چرا چرا... برای اینکه توقع داریم ، آیا اصلا توقع داشتن درست هست یا غلط؟ این جمله که میگه برای اینکه...
  • روزِ شما (یکشنبه 25 مهر 1395 20:07)
    امروز، یادداشت جناب بابک خان اسحاقی رو خوندم توی همین هفتگ جان، که روز تولدشون بوده و حس ها شون رو، نوشته و منتقل کرده بودند.... دیروز تولد دوستم بود که کلی توی گروه خصوصی تری که داریم و گروه بزرگتر، دوستان دانشگاهی بهش تبریک گفتیم و حس های خوب رو به هم منتقل کردیم و اونم حس های خوبش رو منتقل کرد و در جمع خصوصی تر ما،...
  • پیش به سوی پایان ... (شنبه 24 مهر 1395 19:30)
    یادداشت های روزانه نوزدهم مهرماه نود و پنج کتاب بعد از پایان فریبا وفی را می خوانم . در اندک وقتهای بیکاری ، در ماشین و بین راه ، گاه و بیگاه . کتاب از نیمه که می گذرد ، سرعت خواندنم بیشتر می شود . و به یک چهارم انتهایی که می رسد ، وسوسه ی همیشگی رسیدن به پایان با تمام سرعت ، دوباره به جانم می افتد و در طول یک سفر...
  • بابک اسحاقی (جمعه 23 مهر 1395 20:11)
    هر سال بیست و سوم مهر که می شود این دغدغه را دارم که حالا من دقیقا چند ساله هستم ؟ مجور می شوم از همان بیست و سوم مهرماه سال 58 هشت شروع کنم و از انگشت های دستم کمک بگیرم . مثلا بگویم تا بیست و سوم مهر 59 یکساله شده ام تا 60 دو ساله 61 سه ساله 62 چهار ساله 63 پنج ساله و بیست و سوم مهر سال 64 شش ساله بوده ام و با...
  • روز دهم (چهارشنبه 21 مهر 1395 20:12)
    اگر اهلش بودید که این روزها فیض برده اید و اگر نه، کمی صبر کنید می گذرند. فقط... با هر عقیده و دیدگاهی که هستیم به گروه مقابل احترام بگذاریم. ما نماینده ی تفکری هستیم که خود را در آن گروه جای داده ایم... *این آهنگ
  • حسین (سه‌شنبه 20 مهر 1395 21:14)
    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا...
  • پائیز پدر سالار (دوشنبه 19 مهر 1395 23:19)
    بعضی کلمات وزن دارند.... سنگین اند به خودی خود.... غم دارند... حجم دارند... ناخودآگاه یک هجوم کوفتی از خاطرات را می ریزند روی سرت... وقتی محو شدی تا ساعت ها بین تصویر های گنگ و مات روزهای گذشته ات یکهو به خودت می آیی می بینی یک کلمه حرف شنیده ای و یک فرسنگ رفته ای زیر زمین با سنگینی اش ... زیادند این کلمات.... مثل...
  • بوی پاییز (یکشنبه 18 مهر 1395 21:07)
    گرمای خورشید از میان پنجره ی کوچک دفتر کارم خودش رو به روی میز کنار پنجره که بخشی از سطح آن را، گلدان های بونسا و کاکتوس و پتوس اشغال کرده اند و بخشی دیگر را هم، زونکن هایی که همیشه باید در دسترس باشند، می رساند و کنار این میز، میز کامپیوتر قرار دارد و عمود برآن هم میز کارم...... من گرمای لذت بخش آفتاب پاییزی رو دوست...
  • هر چیزی بشوی ، ساکن همکف نشوی !! (جمعه 16 مهر 1395 11:58)
    شهرکرد ، مشهد . دامغان . مشهد . تهران . کرج . خورشیدک . جیرفت . کرمانشاه . جیرفت . سومین فصل مبهم . کرمان . شهرکرد . بندرعباس . کرمان . چارو . اهواز . هفتگ و ... بعد از این همه خانه بدوشی از این شهر به آن شهر و از این وبلاگ به آن وبلاگ ، چیزی که فهمیدم این بود که یک مستاجر و آپارتمان نشین حرفه ای کوشش می کند که در دو...
  • پیتزا دلیوری (چهارشنبه 14 مهر 1395 20:00)
    من دوسال مقطع کاردانیم رو دانشجوی شهرستان بودم. یه شهرستان نسبتا کوچک... بین ورودی های اون ترم فقط من و دوستم خونه داشتیم و بقیه ساکن خوابگاه بودن. این بود که اکثرا شبهای امتحان میومدن پیش ما که بتونن درس بخونن... یکی از اون شبها انقدر درگیر درس شدیم که به کل شام رو فراموش کردیم. ساعت 11 بود و همه گرسنه... زنگ زدیم به...
  • همیشه بخند اما... (سه‌شنبه 13 مهر 1395 21:08)
    سال 84 بود تازه فارغ التحصیل شده بودم و کار دائمی نداشتم به همین خاطر پای ثابت همایش و جشنواره ادبی و شب شعر بودم. قرار بود جشنواره آئینی همراه با شعر خوانی پدر خاک در دانشکده علوم اجتماعی واحد تهران مرکز دانشگاه آزاد برگزار بشه. بخش دکور و این جور چیزهاش رو سپردن به ما یعنی من و چند تا از دوستان، بواسطه یکی از بچه ها...
  • پله (یکشنبه 11 مهر 1395 20:08)
    پله هست و پله، مستقیم و پیچ واپیچ، راحت و سخت، شیبدار و صاف..... مثل ِ جریان زندگی، میپیچد درونت و محسورت می کند، گاهی دیگر اختیار پله رفتنت دست خودت نیست، انگار چیزی در تو، جذبه ی دستی، تو را به این پله ها می کشاند و بالا می برد....و پاها قدم بر می دارد و بالا می رود و بالا می رود، شده یک ریتم، تکرار، و تکرار.........
( تعداد کل: 640 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       22    >>