هفتگ
هفتگ

هفتگ

رفیق نا رفیقم

چند وقت پیش  خواب متفاوتی دیدم اینکه میگم  متفاوت از این بابت که تقریبا هرشب خواب های  عجیب و غریب میبینم اما این یکی فرق داشت ... بگذریم

دیدم وسط یه دشت صاف و مسطح و خیلی خیلی بزرگ هستم  بی نهایت آدم اونجا حاضر بودن  آدمهایی که میشناختم و نمی شناختمشون یعنی چهره هاشون برام آشنا بود و نبود ، همه جور آدمی هم بود کوتاه. بلند. مرد. زن .زشت. زیبا. چاق .لاغر. ایرانی . شرقی. غربی .آفریقایی.روس و ... با وجود  این همه آدم که واقعا غیر قابل شمارش بودن سکوت وحشتناکی حکمفرما بود گاهی یه صدای بادی می پیچید عین شهرهای متروک تو فیلمهای وسترن.تا چشم کار میکرد هیچ پستی و بلندیی به چشم  نمی خورد فقط یه میز بزرگ بود که یکی پشتش نشسته بود.  آدم ها  بدون نظم خاص اما مرتب میرفتن سراغش، براندازشون میکرد و بعد از بازرسی بدنی از کنارش که میگذشتن محو میشدن.

خیلی شبیه قیامت بود و نبود هیشکی حرف نمیزد اما متوجه شدم که قرارشده آدم ها برن به یه جای دیگه، جایی غیر از زمین و اون میز گیت عبور بود و محو شدن آغاز سفر به  اون جایی که معلوم نبود و نمیدونستیم کجاست  به هرکسی  اجازه داده بودن  برای خروج از زمین فقط یک شئی با خودش بیاره. جالب بود یکی داشت باخودش آچار چرخ میاورد ،یکی قابلمه یکی مسلسل، یکی بنز،یکی لباس زیر،یکی کامپیوتر ، یکی روغن،یکی کفش ،یکی میله،یکی غذا،  یکی یکی یکی   یعنی هرچیزی که تو عمرم دیده بودم رو تو دست اون آدمها دیدم جالبش این بود هیچکس  متعجب نبود حتی خود من و عادی بود رفتار اون آدمها...

خلاصه نوبت من شد به میز بزرگ که رسیدم یه دستم یه خروار کتاب بود و  تو اون یکی دستم قلیون،  اونی که پشت میز بزرگ بود بهم حالی کرد اجازه دارم فقط یک چیز همرا ه داشته باشم  انتخاب خیلی سخت بود  مجبور بودم حتما برم  اما باید از کدوم دل می کندم انتخاب کردنم  اونقدر طول کشید که تمام هفت میلیارد آدم از اون میز رد شدن و  خورشید داشت غروب میکرد و افق سرخ سرخ بود من آخرین نفر و هنوز مردد، لحظه آخر بود کتابهارو  زمین گذاشتم  و بدون بازرسی بدنی از میز بزرگ رد شدم...

..............................................

الان نزدیک به پنج ماه میشه که روم نمیشه به کتابهام دست بزنم...

نظرات 9 + ارسال نظر
سهیلا سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 21:05 http://nanehadi.blogsky.com

وای.یعنی قلیون رو میشه انتخاب کرد کتاب رو گذاشت

همینه که شرمنده کتابام شدم دیگه...

نرگس سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 21:24

چقدر عالی..

ممنون

دل آرام سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 23:21 http://delaramam.blogsky.com

خیر باشه ایشالا
فکر کنم توی بیداری انقدر کتاب خوندین که دیگه ضمیر ناخودآگاهت گفته اینجا دیگه نه... تو خواب دیگه بیخیال هر چی کتابه

تشکر بابت تعبیر خوبتون، اما خودم فکر میکنم معتاد شدم معتاد

رها آفرینش چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 08:50 http://rahadargandomzar.blogsky.com

عجب خواب با کیفیتی...یعنی تو همین چند لحظه ی خوندن متن،مثل یه فیلم کیفیت اچ دی با صدای دالبی ،تمام لحظاتش از جلو چشمم گذشت...
خیلی تصمیم سختی بوده،باز خوبه که دیدین آخرش رو،اگه نمیرفتین چی؟

اصولا راه رفتنی رو بایست رفت

شمسی خانم چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 16:51

حالا یه خواب بود شما زیاد جدی نگیرش با کتاب ها آشتی کنید پلیز. در ضمن میگن که ضرر قلیون از سیگار هم بیشتره. البت میدونم که سیگاری ها و قلیونی ها این حرف ها رو باور نمی کنم :))))

شاید باورش سخت باشه تو این چند ماه گذشته واقعا نتونستم سمت کتاب برم...شاید علت اینکه اینجا نوشتم این بود که خواستم اعتراف کنم بلکه وجدانم راحت بشه...

حمید چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 17:51

بعنوان یه خواب باز سابق که هم خودش یه زمان دفتر خواب داشته و هم کلی خواب از این و اون شنیده باید بگم این یکی از عجیبترین خوابهاییه که شنیدم و اگه اونزمونی بود که به خواب اعتقاد داشتم میتونستم اندازه ی یه سخنرانی دوساعته تعبیر از توش بیرون بکشم!
اما حقیقتش الان فکر میکنم موضوع انقدرا هم معنی دار نیست. توجهت رو به "دشت صاف و مسطح و بزرگ" که توو خوابت بود جلب میکنم و تشابهش به باور ما مسلمانان درباره ی صحرای محشر. یا "میز بزرگی که یکی پشتش نشسته بود" که دقیقا شبیه خدای انسان واریه که ما از بچگی باورش کردیم... و چند نشانه ی دیگه... منظورم اینه که اگه یه مسلمان نبودی احتمالا هیچوقت این خواب رو نمیدیدی... به اضافه ی اینکه یه تمرین فکری معروف دقیقا با همین موضوعی که خواب دیدی وجود داره که ملکیان هم توو سخنرانیاش چندجا بهش اشاره کرده. ممکنه اونو خونده باشی و ناخوداگاه بهش فکر کردی و باعث شده به خوابت بیاد

حمید چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 18:05

و صدالبته تعصبی روی این چیزی که گفتم ندارم. ممکنه هم برخلاف تصور من، خوابت کاملا معنی دار بوده باشه و یک منبع ماورایی میخواسته پیامی رو بهت منتقل کنه

خودم هم به اینایی که گفتی فکر کردم و تا حدی قبول دارم و یه سری چیزهای دیگه که از حوصله اینجا خارجه ...

آذین شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 09:22

حیف سید عباس که دوستانی مثل ..... کاری کردند که قلیون رو به کتاب ترجیح بده حیف ...
خیر باشه انشالله

رفیق بد و زغال خوب... ممنون از نظر لطفتون

تیراژه شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 23:18

فقط تو بدون بازرسی رد شدی

آره دیگه چون اونجا فهمیدن چند تا رفیق طالقونی دارم بی خیالم شدن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد