ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
حدود بیست و چهار ، پنج سال پیش که تابستونا مردم بالای پشت بوم میخوابیدن و خنکای شب و چیدن ستاره و پشه بند هنوز متدوال بود خانوم یکی از اقوام بسیار نزدیک تعریف میکرد که شبها زیر سقف آسمون میخوابن، خیلی میترسه و مدام نگران اینه که یهو آسمون هوار شه رو سرش و زیر آسمون دفن شه هرکسی که اینو میشنید سری تکون میداد و یواشکی نیشخند میزد بدتر از همه شوهرش بود که این موضوع رو براش دست گرفته بود و دائما مسخره ش میکرد تو جمع باعث تحقیر زنش میشد.
سیزده ،چهارده سالم بود نه میدونستم ترس مرضی چیه نه اسم فوبیا رو شنیده بودم اما با این خانوم همدل بودم یعنی با اینکه نمیفهمیدم چرا میترسه اما ترسش برام خنده دار نبود بیشتر ترحم برانگیز بود اینکه مشکلات زندگی و مسائلی که باهاش دست به گریبانه چقد روش تاثیر گذاشته بود با اینکه میدونست احتمال وقوع این اتفاق یعنی سقوط آسمون نزدیک به محاله اما هرشبی که زیر سقف آسمون میخوابید این ترس لعنتی تا صبح رهاش نمیکرد...
دیشب حول و حوش ساعت دوازده بود که رسیدم به خونه کلید که انداختم به در حیاط یهو نگام افتاد به آسمون ابرا که داشتن حرکت میکردند انگار اومده بودن پایینه پایین اصا انگار آسمون داشت خراب میشد و سقوط میکرد ...
یاد اون خانوم افتادم دلم خواست بهش بگم ببین دیگه تنها نیستی منم امشب فکر کردم آسمون داره سقوط میکنه...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش، ابر با آن پوستین سرد نمناکش... نترسید!
تشکر بابت یاد آوری شعر زیبای اخوان...
سلام
آسمان و خراب شدن سقفش و اینها به کنار، آدم دق می کند وقتی این به اصطلاح شریک زندگی هایی را میبیند که فقط مایه دق و غمباد هستند و نه شریک زندگی!
دست مریزاد به شما که حس همدلی داشتید!
نسل گذشته تو این زمینه ها واقعا خیلی عقب بودن...
یاد انیمیشن جوجه کوچولو افتادم که یهو داد و بیداد کرد وگفت آسمون داره میفته و همه شهر مسخرش کردن
امیدوارم هیچوقت فضایی ها به زمین حمله نکنن، چون اصلا حوصله اش رو ندارم.

دیگه از هیچ چیز نمیشه تعجب کرد
واقعا
"آسمون به زمین اومدن یا زمین به آسمون رفتن" همیشه استعاره از تموم شدن دنیا و نبودن هیچ امیدیه. اما سقوط آسمون... نمیدونم... یعنی تا حالا همچین حسی نداشتم اما سعی میکنم همدلی کنم با افرادی که چنین تصوری دارن. سقف آسمونتون بلند و پر ستاره
ممنون از دعای زیباتون...انشاالله برای همه این گونه باشه
من هم، با این تفاوت که به کسی نگفتمش، حتی به پدرم. مسخره نشدم اما تنهایی تحملش کردم و میکنم
کاش روزی روانشناسی (یا هر علم دیگه ای که فوبیاها به اون ربط دارن) به جایی برسه که بتونه این ترسهای مرضی رو درمان قطعی کنه - آیکون کسی که میدونه کامنتش ربطی به اصل موضوع نوشته نداره ولی چون چند شب پیش خواب دیده یه گربه اندازه ی یه خونه بزرگ شده دوس داشته اینو آرزو کنه