هفتگ
هفتگ

هفتگ

مهمانی

دیشب اهالی ساختمان هفتگ اومده بودن خونه ما  به جز ساکن طبقه دوم " مهربان خانم  " که افتخار حضورشون نصیبمون نشد ...جاتون خالی بود .....

بابک از همه زودتر اومد ...... کمی تو مرتب کردن خونه کمکم کرد بعد محمد اومد ...بعد هم محسن  و دست اخر هم که مسعود.... آرش ناجی  و عباس موسوی اومدن ....

یه مقدار میوه تو یخچال مونده بود ... شستیم و خوردیم یه یک کیلو الویه خریده بودم  گذاشتم رو میز کم کم حرف زدیم خوردیم  آخر شب هم سه تا دونه پیتزا سفارش دادم که نصفش موند ......به همین راحتی... با همین متریال اندک یکی از بهترین شبهای زندگیم رقم خورد ....

 کلی حرف زدیم .........کلی همدیگر دست انداختیم و خندیدیم ... خوب بود .... خوب که ... عالی بود 

اصلا فکرشو نمیکردم تو سن 40 سالگی بتونم یه چنین دوستان نازنینی پیدا کنم ....

















قصه ششم : که سوز تو کارها بکند

ط ی هفته گذشته این سومین باری بود که داشت زنگ این خانه را فشار می داد . ناراحتی و استیصال از چهره اش مشهود بود . مثل دفعات گذشته دستش را گذاشت روی زنگ . یکبار و دوبار و سه بار تا صدایی ضعیف بلند شد و پرسید : کیه ؟

پسر جوان خواست بگوید : منم ... ولی انگار یک چیزی ته گلو صدایش را برید و صدایی زیر مثل جیغ بچه ها از حلقومش بیرون زد . بعد آب دهانش را قورت دارد و صدایش را صاف کرد . اینبار بلند داد زد : منم حاج خانوم ! یه لحظه تشریف بیارید .


پیرزن درست مثل دو دفعه قبل شروع کرد به فحش دادن . طوری با جوان حرف می زد و او را نفرین می کرد که انگار مسبب تمام بدبختی های پیرزن همین پسر جوان است .انگار این مامور ساده اداره گاز نماینده تام الاختیار دولت و حکومت است .

پیرزن هرچه توانست لیچار بارش کرد . به زمین و زمان فحش داد . از چندرغاز پول یارانه  گفت که کفاف نان شبش را هم نمی داد تا قطع شدن مستمری شوهرش که سی سال قبل کارگر کفش ملی بوده و توی تصادف مرده است . 

پسر جوان سعی کرد مثل دو دفعه قبل پیرزن را آرام کند .  ولی پیرزن دقیقه ای آرام نمی شد . انگار می خواست تمام تنهایی و بی کسی هایش را توی صورت پسر جوان فریاد بزند .

پسرک گفت : حاج خانم ! آخه من چیکاره ام که اینارو به من میگی ؟ و بعد فیش گاز را نشانش داد که رویش مهر قرمز پر رنگی خورده بود و نوشته بود : اخطار قطع فوری


پیرزن گفت : ندارم . پسر جان ندارم . از کجا سیصد هزار تومن بیارم بدم ؟

پسرک گفت : حاج خانم شیش دوره بدهی دارین . به خدا ما بعد از دو دوره قطع می کنیم . شما جای من بودی چیکار می کردی ؟

پیرزن گفت : اون پسری که قبل شما بود کجاست ؟ اون میدونه من وضعم چیه . اون مثل تو یزید نبود . می فهمید وضع منو .

مگه شما انسان نیستی ؟ آخه نامسلمون من پیرزن از کجا بیارم سیصد تومن پول گاز بدم ؟ 

پسر جوان گفت : حاج خانوم ! من مامورم و معذور . این سومین باره دارم اخطار می کنم . به خدا پول شما تو جیب من نمیره که . اگه تا فردا پرداخت کردید که هیچ وگرنه من مجبورم که گاز رو قطع کنم .

همانطور که پیرزن داشت به رئیس اداره گاز و تمام مسئولین شهر بد و بیراه می گفت پسر جوان روی کاغذ شماره پرداخت و شناسه قبض را نوشت و مبلغ را هم اضافه کرد و به دست پیرزن داد و با عجله دور شد .


امیدوار بود بعد از یک هفته خانه نشینی و تمارض به پا درد قضیه پیرزن فیصله یافته باشد اما همین که لیست مسدودی ها را گذاشتند روی میزش آه از نهادش بلند شد . به همکارش که روی میز روبرویی نشسته بود گله کرد که این پیرزنه که تو بیست متری شقایق هست هنوز قطعش نکردین ؟ و همکارش شانه ای بالا انداخت و گفت : شقایق که به من مربوط نیست . محدوده خودته . پسر جوان هم با دلخوری گفت : حالا اگر من بیفتم بمیرم چی ؟ یکی نباید به کارای من برسه ؟



پیرزن اینبار لحن صحبت هایش عوض شده بود . به جای نفرین و فحش داشت بهانه های ترحم انگیز می آورد . دفترچه کمیته امدادش را نشان می داد و فیش های آب و برق را . می گفت : پسر جون ! تو هم مثل پسر من . من از کجا بیارم بدم ؟ بیا اینا رو بگیر خودت به جای من بده . پسر می گفت : حاج خانوم ! به خدا من هیچکاره ام . من مامور اداره گازم . یارانه و کمیته امداد که نیستم . مامور آب و برق که نیستم . چند بار به شما اخطار کردیم ؟ الان هم اومدیم که قطعش کنیم و به همکارش که با آچار ایستاده بود کنار علمک گاز اشاره کرد که گاز را قطع کند .

پیرزن افتاد به پایش و شروع کرد به شیون که : من پیرزن توی این سرما چیکار کنم ؟ الان نفت از کجا بیارم آخه ؟ مگه شما انسان نیستید آخه ؟ رحم و مروت حالیتون نیست ؟ اگر با مادر خودت کسی اینکار رو بکنه خدا خوشش میاد ؟

پسرک که کلافه شده بود  صدایش را بلند کرد که : آخه حاج خانوم به من چه ؟ به خدا از ترس شما من یه هفته سر کار نیومدم . چیکار کنم ؟ برم بگم قطع نمی کنم میندازنم بیرون . جواب زن و بچه منو کی میده ؟ منم یه بدبخت مثل شما .


همسایه ها که جمع شده بودند هرکدام لیچاری بار پسر جوان و همکارش می کردند و آنها هم بی تفاوت به پچ پچ های همسایه ها و پیرزن که داشت فحششان می داد و نفرینشان می کرد فرم مسدودی را تکمیل کردند و از آنجا دور شدند .


*******

صبح اول وقت پسر جوان دستش را گذاشت روی زنگ خانه پیرزن ولی هرچه زنگ می زد صدایی نمی آمد . عذاب وجدانی شدید گرفته بود و فکر می کرد لابد پیرزن مثل دخترک کبریت فروش یک گوشه این خانه کوچک و محقر یخ زده است . از لای برف ها سنگی برداشت و محکم به در فلزی کوبید و بلند داد زد : حاج خانوم ! حاج خانوم ! یه دیقه بیا دم در


پیرزن همین که در را باز کرد و چشمش به پسر جوان افتاد شروع کرد به فحش دادن که : الهی خیر از جوونیت نبینی . الهی جوون مرگ بشی . چی از جون من می خواین آخه ؟ چرا برق رو قطع کردین ؟

پسر جوان  گفت : حاج خانوم ! چرا فحش میدی ؟ من چیکار به برق شما دارم ؟ برق همه جا رفته واسه خاطر برف . من اومدم گازتون رو وصل کنم . پیرزن کمی ملایمتر شد و با کنجکاوی نگاهی به پسر جوان انداخت .

پسر جوان گفت : با رئیس صحبت کردم . وضعیت شما رو گفتم . پول گازت رو قسط بندی کردن . پنجاه و سه تومن فعلا باید بدی . اگه نداری من خودم میدم بعدا داشتی ازت میگیرم . فقط تو رو به قرآن دیگه از این ماه پرداخت کنید سر وقت . وگرنه مجبور میشیم دوباره قطعش کنیم . حالا اگه فحش نمیدی من وصلش کنم .

پیرزن که مشخص بود گل از گلش شکفته طوری که انگار پسر بچه شیطانش را بخشیده باشد نگاهی از سر خوشحالی به پسر جوان انداخت و گفت : لازم نکرده . همسایه ها دیروز که رفتین خودشون وصلش کردن . و بعد با کمی مهربانی مادربزرگانه گفت : بیا تو یه چایی بخور هوا سرده .

پسر جوان با خنده گفت : نه حاج خانوم ! باید برم چند جا دیگه فحش بشنوم و خداحافظی کرد و رفت .


پیرزن در را بست و با دمپایی هایش لخ لخ کنان از روی برف ها آرام طوری که لیز نخورد از پله های حیاط بالا رفت و با دیدن لامپ روشن صلواتی فرستاد و توی دلش گفت : الهی که خیر از جوونیت ببینی مادر .



نباید ؟!

برای کارهای سند آن آپارتمان فزرتی رفته بودم دفترخانه ، منتظر نشسته بودم کارم انجام شود ، یک آقای وکیل جوان کت شلواری با کفش های ورنی براق که حکم کفش کار آدمهای شیک را دارد هم آنجا بود ، حالا یا کار شخصی داشت یا برای رفع و رجوع امورات یکی از موکلینش آمده بود ... در تمام آن حدود یکساعتی که نشسته بودم و توو گوشیم وبگردی و اینستابازی میکردم ، سه تا خط و گوشی این یارو بی وقفه و لاینقطع زنگ می خورد و جالب اینکه حتتا یک تماس را بی پاسخ نمی گذاشت ، هی قدم میزد و حرف ، هی قدم هی حرف ... توی تماسهاش از مورد طلاق و مهریه بود تاااا کلاهبرداری و انحصار وراثت و تصادف و دیه و ملک و املاک بالا کشیده شده و هزار تا مورد و مشکل اعصاب خراش دیگر ، فولاد بود ذوب میشد ولی وکیل کت شلواری انگار نه انگار ، تلفن به تلفن سرحال تر و پُر انرژی تر میشد لامصصب ... حسم این بود که هر تماس را دهها و صدها تراول چک خوشرنگ می دید ... یاد حرفهای چن روز پیشمان افتادم در منزل پیرزاده روی صندلی اُپن در حال هایدا خوردن ! که معتقد بود با این حقوقی که من می گیرم رسمن چیزخُل ام که به فکر عوض کردن شغلم نیستم ، عمیقن نظرش این بود که کار ، فقط و فقط مساوی ست با فعالیت برای کسب درآمد ولذا کار بهتر یعنی کاری با درآمد بیشتر ... اوضاع جامعه و روز به روز مادی تر شدن ملاکها و تبدیل به عدد و رقم شدن ارزشها انصافن حرفها و نظرات پیرزاده را تایید میکند اما در هیاهو و غریو اکثریت آدمهای شبیه آن وکیل که برای پول بیشتر ، خانهء بزرگتر ، ماشین شیک تر حاضرند صبعانه همدیگر را بدرند ، هنوز این گوشه کنارها باید جایی هرچند کوچک برای امثال من باشد ! نباید ؟!

تا حالا اسب سوار شدی؟

بچه که بودم فکر می کردم سی ساله ها پیرند .... الان بچه نیستم البته ولی باز ته دلم فکر می کنم که سی ساله ها یه کم پیرند ... اگر فرض کنیم شسته رفته و تر تمیز شصت سال قرار باشد زندگی کنیم، سی سالگی یعنی وسطش ! وسط آن هم از نظر کمیت .... نه کیفیت .... وگرنه سی ساله پشت سر گذاشته کجا و سی ساله مانده کجا .... سی سالی که گذشته دنیا دنیا انرژی داشته ای.... سر کیف بودی .... جیغ می کشیدی .... یک عالمه دوست و رفیق! ... نصف بیشترش را نفهمیدی خرجت از کجا آمد و فقط نان توی سفره را دیدی نه تلاش پشت سرش را .... ولی خب تمام شد!  سی سال دوم از این خبر ها نیست.... وارد دو دوتا چهارتای زندگی شده ای و از انرژی و حس حال آن موقع ها هم اثری نمانده  .... مسئولیت داری.... کارهایت حساب و کتاب دارد .... دیگر حتی نمی توانی بی کله عاشق بشوی....

من حدود سه ماه دیگر سی ساله می شوم... نیمه دوم زندگی ام که فکر می کنم به شدت معلوم و معین است .... هر پیشرفتی قرار بوده بکنم، هر هنری قرار بوده یاد بگیرم، کلا هر غلطی می خواستم بکنم باید تا حالا می کردم... چند روز پیش توی تلویزیون اسب دیدم.... یک اسب سیاهه سیاه ! یکهو با خودم گفتم من اسب سوار نشدم هاااا ..... و همین یک جرقه شد که تمام این چند روز به کارهای نکرده ام فکر کنم.... به راه های نرفته.... به شهر های ندیده .... شاید بگویید افسرده ای .... بگویید نا امید نباش ! ولی راستش نه افسرده ام نه ناامید، فقط خودم را می شناسم.... می دانم که اولویت های زندگی ام اسب و کشتی سوار شدن را هل می دهد عقب ها.... و من آدم کارهای عقب افتاده نیستم!

سی سال اول که مثل برق گذشت... هنوز هم وقتی می خواهم سنم را بگویم کمی فکر می کنم و باورم نمی شود.... سی سال دوم را که قرار است بیشترش جلوی تلویزیون بگذرد، مطمئنم مثله سریال های آب دوغی آنقدر کش می آید که دیگر حوصله ی قسمت  های آخرش را نداری و ترن آف را می زنی و تمااام....


زندگی "زنجیره" است

پله های پل عابر ِ رو به روی مهرآباد را بالا می رفتم، شلوغی ِ خیابان دوباره دود گرفته را دید می زدم. داشتم کلمه پیدا می کردم برای نوشته ی امشب، جمله می چیدم کنار هم که مثل بارهای قبل سرسری نشود، هول هولکی. قرار بود این طور شروع شود مثلن:
زندگی دومینوی اتفاقات است. اولی توی اتاق زایمان فلان بیمارستان می افتد. بعد انگار دست باقی را هم گرفته باشد از پی ِ هم یکی یکی می افتند، اتفاقات...

روی پله ی نمی دانم چندم صدای ترمز کش دار ماشین به گوشم رسید. ایستادم. نگاه کردم. موتور سوار از دور ترمز کرد، دیر شده بود. فرمان را چرخاند. پسرک ترک ِ موتور غلتید وسط اتوبان. خون توی رگهام ماسید!

همه ی چیزی که می خواستم بنویسم زر ِ مفت بود. آگراندیسمان ِ یک واژه ی چُسکی به سستیه بنیان دومینو. حالا می خواهم بگویم زندگی دومینو نیست. زندگی زنجیره ی کامل و همگونیست بافته از اتفاقاتی که می افتند و آن هایی که قرار نبوده و نیست که بیافتند. پازل مسحور کننده ای از وقوع و عدم وقوع. زندگی دومینو نیست. نیافتادن یک قطعه یعنی پایان ِ دومینو، یعنی تمام. اما زندگی سرشار است از لحظاتی که فرا نمی رسند، لبریز از اتفاقاتیست که نمی افتند. نمی افتند که حیات ادامه یابد، نمی افتند به بهای زندگی.
اتفاقاتی که می افتند مثل پسرکی که از ترک ِ موتور غلتید کف ِ خیابان و نمی افتند مثل مرگ که چند قدم مانده به پسرک زیر پای راننده ی سمند ِ سفید، وسط اتوبان ترمز کرد و متوقف شد

یک همکار پا به سن گذاشته ایی داشتم چند سال پیش.خیلی درس گرفته ام ازش و مانند پدر دوستش داشتم و دارم.نمونه ی یک انسان واقعی.با اخلاق.مهربان.حمایت گر.همه چیز تمام.یک الگوی واقعی...سه چهار سال بود خبری از هم نداشتیم .رفته اردکان کار می کند.یکی دو هفته ی گذشته من حالم اصلن خوب نبود.بسیار خسته و افسرده بودم.گرفتار بودم.دوستم گفت بیا ببینیم همدیگر را.رفتم دیدم ایشان هم آنجاست.آمده تهران و خواسته پیدایم کند. می گفت همش یاد تو ام.همش خوابت را می بینم.آمده ام ببینم خوبی یا نه.فرداش آمد سر کارم.بعد با هم رفتیم شاه عبدالعظیم.یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذراندیم و بی که من اشاره ایی کنم تمام حرف هایی را زد که تشنه ی شنیدنشان بودم.آمد حالم را خوب کرد رفت.

من چند سال پیش تهش را در آوردم.همه ی کتابهای روانشناسی زرد را خواندم.بعد بدم آمد.روش های سطحی برای همه چیز.مدیریت یک دقیقه ایی .خوش بختی در دو ساعت.ترمیم رابطه با لبخند.معجزه ی فکر مثبت.انرژی مثبت.آنچه مردان در مورد زنان نمی دانند.خلاصه که بوسیدم و گذاشتم کنار.الان هم با شنیدن این دست حرف ها مخصوصن از زبان مجری های لوس و عقب مانده صدا و سیما حالم بد می شود.گمان می کنم زندگی خیلی راستکی تر از این حرف هاست.بگذریم اما خود روانشناسی،خود شناختن آدم و احوال درونیش را خیلی دوست دارم.فکر کردن در مورد رابطه ها،در مورد عکس العمل ها،روش ها...جددن(سلام محسن) آدمیزاد موجود عجیبی است.واقعن قبول دارم که بهترین راه شناخت خدا شناخت خود است.بس که این خود پیچیده است.بس که روانش  تو در تو است و می تواند عالم را فتح کند.خلاصه که این روزهای در کف آدمم.در کف خودم.به معناها مشغولم.به نشانه ها.بعضی وقت ها با دوست ها سر بحث را باز می کنم.نظرشان را می خواهم.شما فکر می کنید دنیا معنا دارد؟شما اتفاقات خرد و کلانی که در مسیر زندگیتان می افتد را تحلیل می کنید؟ازشان برداشت های غیر مادی دارید؟اگر صبح سر کار رفتنی ببینید لاستیک ماشینتان پنچر است فقط اعصابتان خورد می شود یا بهش فکر هم می کنید؟آیا فقط به این فکر می کنید که حتمن قسمت بوده دیر برسید سر کار یا نه بیشتر وعمیق تر فکر می کنید.؟اگر دیر برسید سر کار و ببینید اتفاقی افتاده که خوب شده که شما نبوده ایید ،این را اتفاق می دانید یا نه اراده خدا، یا اراده خلقت ؟

من؟هرچقدر هم که زمینی و مادی باشیم باز هم گاهی اوقات باید لنگ بیندازیم و تماشا کنیم و کیف کنیم از اینکه توی این دنیا یک خبرهای دیگری هم هست.

بیایید در موردش حرف بزنیم اگر حوصله اش را دارید


نویسنده این هفته خانم   " میثا لامع " نویسنده خوش ذوق  وبلاگ  "شازده کوچولو " است  




تقدیم به تمام زنان سرزمینم
من از یک قرن سکوت ، میان طلایی ترین دوره جوانی زمین متولد شدم
زایش و رویشم از جنس ناب ترین همخوابگی سنگ ها و لطافت ها بود که ترنم فرتوت زمین چاره ای جز غریزه نام نهادن بر آن نداشت
بارها و بارها انجماد ندیده شدن هایم، میان باورهای زنانه سوت و کورم لحظه لحظه آب شد و من چیزی را که میان حفره های عضلانی پرخونم ، درست در انزوای چارچوب قفس سینه ام تهی می شد درد کشیدم و متظاهرانه لبخند زدم، چیزی شبیه یک تصویر سالخورده عزیز که در آلبوم گنجه هم ایمن نمانده است
ایمان داشتم به رفتنی که دنیا می دانست خزانش جغرافیای دیگری برای زیستن، مهیا تر از فکرهای تیز و سوداگری که تا ابد تاریک بماند نخواهد یافت.
آن روز من از زایش ایستادم
اما هنوز جایی میان چشمانم، لابلای کم رنگ ترین نگاه، میان ابروهای تاب خورده تا گیجگاه، کودکانی از سایه های دور مهتاب به دنیا می آیند که هیچ نسبتی با هیچ تاریکی نخواهند داشت و من یک یک آنها را روشنی نام خواهم نهاد.

ازادی ...

روی سخنم امروز  با کسانیست که  مخالف حجاب اند ....

نه که فکر کنید میخوام نصیحتتون کنم ....نه اصلا قصد ندارم از حجاب و مزایاش براتون حرف بزنم ....

فقط یه سوال ، اینکه ... وقتی میگیم هر کسی هر جور که دوست داره لباس بپوشه ...این حدود نداره .... یعنی هر جور که دوست داشته باشند میتونند لباس بپوشند ....هـــــــــر جور....که دلش خواست ....؟

باور کنید جمله بالا طعنه امیز نیست .... کاملا سوالیه .....

میگن عادی میشه .... اصلا نگاه نمیکنی .....

خب من خارج کشور نبودم .... یه کم گنگم .... من 40 سالمه   .... ولی زن نیمه عریان هنوز  جذابه برام  ....

عادی هم نشده ... سخت میتونم چشمامو درویش کنم ... ترجیح میدم اون یه چیزی بپوشه ...

خب اگه چشم چرونی نمیکنم بخاطر روابط اجتماعی ... وجود تعهد ... حفظ شخصیتی که برای خودم ساختم  و.... خیلی چیزهای دیگه است

ولی در اینکه جذابه شک ندارم .


بحث من نیست آ... به این فکر می کنم .. اگه دختر 9 یا ده ساله من  که کاملا بدن یه زن پیدا کرده هر جور دلش خواست لباس بپوشه .... یه پسر 13 ساله هم مدرسه ایش که از بد حادثه خیلی هم " هاته " تعهد هم نداره .... ... چقدر باید رو خودش کار کنه چقدر باید با شخصیت باشه  که سمت دختر من  نیاد .... 



خب ... بیاد ...؟ بچه من باید آموزش دیده باشه ؟ .... این حرف ها در مقابل میل جنسی مثل جوک می مونند

البته شاید من از دور دستی بر اتش دارم و نمیدانم اونجا چه خبره .... حتما زندگی سالمتری از ما دارند .؟


دیروز با یکی از دوستان که حدود 20 سالی استرالیا زندگی می کنه  هم صحبت شدم .... یه چند تا آمار بهم داد ....غلط یا درستش گردن خودش .....


خانواده های استرالیایی   اکثرا خودشون  امیدوارند و دوست دارند دخترشون تا سن 15 یا  16 سالگی " ویرجین " یا همون  باکره باشه ... مثل خانواده های ایرانی که دوست دارند دخترشون تا ازدواجش " باکره "   باشه  ولی این فقط یه رویاست

دوستم می گفت  معمولا  90 درصد دحتر ها 11 یا دوازده سالگی یه تجربه جنسی  با هم کلاسی شون دارند ....

می گفت ارتباط یه مرد  با یه دختر بچه غیر قانونیه ولی هر دختر یا پسر میتونه با هم کلاسی هم جنس یا غیر هم جنسش  که هم سنش باشه یا حداکثر 5 سال اختلاف سنی داشته باشند رابطه برقرار کنه ..... 


می گفت اونجا  اصطلاحی هست به نام " تینیج مام "  که خیلی مورد حمایت دولت هستند .... یعنی دخترانی که تو سن 11 تا 19 سالگی مادر میشن ....


از دوستم پرسیدم خب چرا پس  وقتی یه دختر 10 یا دوازده ساله رو تو ایران شوهر میدن انقدر اونا سر و صدا میکنند ....فحشمون میدن .... 

گفت به نظر اونها ازدواج یه رابطه تعهد آوره ولی رابطه جن سی هر چند با چند نفر باشه تعهد آور نیست ....


چند روز پیش هانا داشت کارتون می دید من از وسط کارتن جذب کارتن شدم  " بانی خرگوشه" و  اون  " اردک سیاه "   کاراگاه خصوصی شده بودن و دنبال عشق  اقای "  موش کیسه دار " میگشتند ....اقا موشه هم خیلی ناراحت بود و دائما گریه میکرد ... خلاصه اخر داستان  خود فرد گمشده پیدا شد ... رفته بود پارک سر کوچه به رابطه شون فکر کنه ....

نکته جالبش این بود که جفت اقای موش کیسه دارهم  " نر " بود ....


به درستی یا غلط بودنش کار ندارم .... تو " کت من نمیره " ... نگرانم 



احساس می کنم هیچ دموکراسی اونجا برقرار نیست اونجا هم  مثل ایران روششون رو میکنند تو حلقومت .. منتها ایران با زور  اونجا با تبلیغات و هجوم فرهنگی ....