تازه رسیده خونه،عذاب وجدان داره که بازم مطلبش رو به روز مخصوص خودش نرسونده و الان تو روز جعفری نژاده،تازه باز اگه دست پر بود یه چیزی.خیلی ناراحته،از صبح هم یادش بوده اما انصافن نیم ساعت هم وقت خالی نداشته تا همین الان،خواسته بیاد بنویسه چیزی ندارم که بگم اما روش نشده.یکی از ناراحتیاش اینه که فک می کنه احتمالن بی نظمیش باعث ریزش مخاطبان وبلاگی میشه که ملک خصوصیش نیست.تو فکر رهن دادن اینجاس.اما دلش نیست.کدوم مستاجری مث خود آدم دل میسوزونه آخه( الان مثلن تو خیلی دل میسوزونی چاقال:محسن کرگدن درون)به خودش قول داده از این به بعد مطلبشو نذاره واسه آخر وقت و شب امتحان .خودشو دلداری می ده که آره دیگه من تیپیک این طوریم دد لاینیم آخر وقتیم تیپ شخصیتیم هم همینو میگه برید سایت ایران ذهن ببینید.با این حرفا می تونه همه رو گول بزنه الا خودش.الان به ذهنش رسیده حرفای بی سر و تهشو با یه جمله ی حکیمانه تموم کنه و خلاص.چراغا هم خاموش که با کسی چش تو چش نشه.من فکر می کنم نقطه ی شروع شکست و ویرانی واژگونی و از تاج و تخت افتادن هر کسی دقیقن همون لحظه و دقیقه و جاییه که خودش هم دروغای خودشو باور می کنه.مثال؟کاماااااااان.
مهمان این هفته هفتگ خانم " نیلوفر نیک بنیاد " نویسنده وبلاگ " قلم بافی های یک نیکولای آبی " است
تئوری قهوهای شدن آدمها!
خانم مشاور زل زد توی چشمهایم و گفت: «خب اگه دنیارو اینجوری دوست نداری، چه جوری دوست داری؟» بدون این که فکر کنم شروع کردم به تعریف کردن دنیای مورد علاقهام. سالها بود بهش فکر کرده بودم و نیازی نبود که دوباره بنشینم و دنیای دوستداشتنیام را توی ذهنم بازسازی کنم. از بچگی دلم میخواست دنیا رنگی باشد. مثل انیمیشنهایی که دیده بودم. دلم میخواست خدا هر کدام از آدمها را یک رنگی بیافریند. یعنی پوست هر کدام از آدمها یک رنگ متفاوت از دیگران باشد. مگر همین خدا نبود که اثر انگشتها را متفاوت آفریده بود؟ پس رنگی کردن پوستها هم برایش کاری نداشت. اینطوری نیازی به شناسنامه و اسم و اصل و نسب و هیچ چیز دیگری هم نبود. هرجای دنیا میرفتیم ما را به اسم خاص رنگ پوستمان میشناختند. یکی زرد کمرنگ بود و یکی ارغوانی تیره...
داشتم همچنان تعریف میکردم، که یکدفعه ته خودکارش را زد روی میز، پرید وسط حرفم و گفت: «خب حالا که چی؟ مثلا فکر کن رنگی هم بود. چه فرقی برای تو میکرد؟ اصلا چه فرقی توی روابط آدمها ایجاد میشد؟» ادامه دادم که اینطوری هیچکس نمیتوانست به خاطر در اکثریت بودن رنگ افراد مشابهش به دیگران زور بگوید، چون از هر رنگ فقط یکی وجود داشت. اینطوری دنیا قشنگتر بود. همهجا پر از رنگ بود. پر از زیبایی. پر از شادی. بعد خدا میتوانست آدم خوبها و آدم بدها را هم خودش مشخص کند که کسی درگیر فیلمبازی کردن و دورنگی و دورویی بقیه نشود. مثلا دو تا رنگ را هم مادرزادی به هیچکس نمیداد.میگذاشت به عنوان پاداش و مجازات. آدمهایی که کار خوب میکردند پوستشان مثل نور سفید میشد و میدرخشید و...
باز پرید وسط حرفم و گفت: «قشنگه ولی بازم نمیتونم بفهمم چه فایدهای برای بدیهای توی دنیا داره». گفتم: در آن صورت خدا قطعا فکری هم به حال بدیهای دنیا میکرد. مثلا آنهایی را که آدم میکشتند، خیانت میکردند، دروغ میگفتند یا حتی به طور بیادبانهای وسط حرف دیگران میپریدند، قهوهای میکرد!
مشاور به صندلیاش تکیه داد، چند ثانیه مکث کرد، قهوهای شدن خودش را مجسم کرد و بعد گفت: «جالبه...»!
دوستان گل خیلی ممنون از اینکه هفته پیش به من منت گذاشتید و نظرتون درج کردید ممنون ....
من تمام نظرات با دقت خوندم و هر کدوم که نکته ای به نظرم اومد جواب دادم ... خواهش میکنم مراجعه کنید و اگه نکته ایی به نظرتون رسید برام بنویسید ...
ولی ظاهرا من طبق معمول نتونسته بودم منظورم رو خوب بیان کنم ......
نظر سنجی ما دو تا گزینه داشت ....
فرض کنید الان سال 57 و یه نظر سنجی داره برگزار میشه
گزینه اول :
حجاب اختیاری .... یعنی پوشش هر کسی به خودش ربط داره میتونه حجاب بذاره و میتونه لخت بگرده .... دفیقا همین ورژن که الان تو غرب داره اجرا میشه .... نیازی هم به توضیح بیشتر نیست چون نمونه زنده اش موجوده
گزینه دوم :
حجاب یعنی پوششی که قانون تعیین میکنه مثلا همین مانتو و روسری که الان موجوده یا کمی بیشتر یا کمتر در جوامع عمومی و رادیو تلویزیون و تبلیغات و غیره رعایت بشه ... فقط همین کاری به روابط دختر و پسر و بستن جاهای غیر اسلامی نداشته باشند .. مدل گزینه دو اصلا تو ایران فعلی ما اجرا نشد و فقط یه ایده است .....
به هر صورت نظر سنجی انجام شد و گمونم کسانی که با حجاب موافق بودن بیشتر بود
و من محسن باقرلو رو بردم .... من تنها میخواستم بگم .... فلسفه حجاب اگر هم اشتباه باشه که نیست چون در ایران اکثریت داره باید بهش احترام بزاریم ....
و قشر روشنفکر ما نه تنها احترام نمیزارند در خیلی موارد من دیدم که از موضع بالا به این اشخاص نگاه می کنند
از طرفی هنوز واسه من سواله جوامع اروپایی و مترقی چه جوری همیشه نظر اکثریت رو لحاظ میکنند و برای اقلیت احترام میگذارند ...
مثلا طبق آمار خودشون سه درصد جامع تمایل همجنس گرایی دارند یا همجنس گرا هستند تقریبا 50 درصد تبلیغات و فیلم ها و کارتونهاشون تو این موضوع متمرکز شده و را به راه راهپیمایی میکنند که حقوق این سه درصد پایمال شده
ولی جامعه ای که تقریبا 70 درصد موافق حجاب هستند نه تنها حمایت نمی کنند بلکه دائما بیانیه صادر میکنند که حقوق بشر رعایت نشده و....
مرادعلی از دیدن جلال و جبروت خیمه گاه سلطان دهانش باز مانده بود .
اینکه یکروز خیمه گاه سلطانی را به چشم ببیند هم شبیه خواب و رویا بود ولی حالا روبروی مردی نشسته که نامش سلطان صاحبقران بود . از قدیم و ندیم شنیده بود که رعیت جماعت حق نگاه کردن در چشم ولی نعمتان خود را هم ندارند چه برسد به چنین اساعه ادبی که در حضور سلطان بن سلطان ، ظل الله، قبله عالم جلوس کنند اما سلطان جهان و فخر عالم امکان خودشان شخصا با صدای همایونی گفته بودند که مراد علی بنشیند و مرادعلی هم بلافاصله همانجا چهار زانو نشسته بود و فریاد زده بود جان نثارم .
هنوز یک ماه نگذشته بود . حوالی ظهر بود و مرادعلی تازه از زمین برگشته بود و وضو گرفته بود و نمازش را خوانده بود و ناهارش را خورده بود و همانجا پای قلیان چشمهایش داشت سنگین می شد که با صدای جیغ و فریاد اهالی چرتش پاره شده بود . تا بیاید تکانی به خودش بدهد در چوبی حیاط باز شده بود و یکی از روستایی ها نفس نفس زنان خود را به او رسانده بود و فریاد زده بود : کدخدا ! کدخدا ! قشون داره میاد .
مرادعلی دوربین یک چشمی را که چند سال قبل از یک جهانگرد هالندی هدیه گرفته بود تیر کرده بود سوی اسب ها و سوارانشان تا شاید از بیرق همراهشان و شکل و شمایل و لباس هایشان عایدش بشود اینها که هستند و اینجا چه می خواهند ؟ به عنوان کدخدای ده و داناترین و سرد و گرم چشیده ترین مرد روستا تمام نگاه ها به چشم ها و لبهای مرادعلی دوخته شده بود . مرادعلی بعد از چند دقیقه رصد کردن گفته بود : نگران نباشید اینا قشون جنگی نیستن . اینا طلایه دار سلطانی هستن . هرچند مردم روستا نفس راحتی کشیده بودند از این که مورد تاراج و هجوم قشون قرار نمی گیرند اما مرادعلی دلش آشوب بود . حتی خود مرادعلی هم باور نداشت که سلطان عالم قرار است در جوار روستای آنها اردو بزند . به گمانش سلطان به قصد بین النهرین و زیارت عتبات یک شبی در آنجا اتراق می کند و بعد می رود .
مردم روستا از دور مشغول تماشای ساز و برگ خیمه گاه سلطانی بودند و اکبار ده مشغول صحبت که چه پیشکشی برای سلطان ببرند . این شد که به رسم مهمان نوازی و عرض نوکری هر کدام هر چه داشتند در طبق گذاشتند و به سمت اردوی سلطان رهسپار شدند و با سلام و تهیت خودشان را به خدمت امیر تومان رساندند و هدایا را تقدیم ایشان کردند و مستدعی شدند که مراتب جان نثاری و بندگی مردم محمد آباد را به عرض حضور مشرف سلطان جهان برساند .
مرادعلی حتی به خواب هم نمی دید که یکروز اردوی سلطانی را به چشم ببیند و بتواند قدم در آن بگذارد چه برسد به اینکه بتواند بزرگان مملکتی را از نزدیک زیارت کند و در حضور سلطان جهان نشیمن نماید .
طی این یک ماه تفریح مردم محمد آباد شده بود رصد کردن صبح و شب اردوی همایونی . بعد از سی روز هنوز با همان ولع و عجب روز اول دسته دسته جمع می شدند روی بام ها و پشت دریچه ها و چشم می دوختند به اردوی سلطان . شب ها تا دیر وقت روی پشت بام ها دور هم جمع می شدند و چشم می دوختند به اردوی سلطان و بوی کباب بریان را در هوا بو می کشیدند و آوازهای سربازها را گوش می کردند . و آرزوی اصلیشان این بود که سلطان را در اردو با چشم خودشان ببینند و بعدها برای فرزندانشان بگویند که سلطان را به چشم خود دیده اند . ایلچی ها هم هر روز می آمدند و گشتی دور روستا می زدند . وقتی که ایلچی ها سرمی رسیدند زن ها و مردها خودشان را توی خانه ها مخفی می کردند و کدخدا که سواد حرف زدن با بزرگان را داشت می رفت و عرض ارادتی می کرد و بر می گشت .
ایلچی ها گاه گداری می آمدند و برای اردوی سلطانی گوسفندی از روستا می خریدند و مرادعلی که وجهه و مقامش از همه بالاتر بود و تعارفات بلد بود می گفت : هزار هزار از این زبان بسته ها فدای یک قدم سلطان و با این وجود وجه را می گرفت تا اینکه یکروز یکی از فراش باشی های مقرب که بعدها فهمید نامش صمصام خان است خود سوار بر اسب وارد روستا شد و بعد از کمی پرس و جو شخصا به در خانه او آمد و مرادعلی به پیشواز او رفته بود و صمصام خان سیاهه ای به مهر سلطان به دستش داده بود و گفته بود : مرادعلی امشب به حضور سلطان بیا و حالا مرادعلی ، کدخدای بی نام و نشان محمد آباد در حضور سلطان قدرقدرت جهان نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و اظهار جان نثاری می کرد .
سلطان چند دقیقه ای از آب و هوای خوش محمد آباد تعریف کرده بود و بعد هم گفته بود که در طهران وبا شایع شده است و به سبب تحول مزاج چند صباحی در محمد آباد اتراق کرده ایم و حالا که به لطف ایزدی بلا از پاتخت ما دور شده قصد رجعت داریم و چون آب و هوای این روستا به مذاقمان خوش آمده الطفات همایونی مان بر آن شده که اینجا امارتی ییلاقی بنا کنیم به قصد تفرج در تابستان و مرادعلی در تمام این مدت سر فرود آورده و زیر لب برای سلامتی سلطان دعا می خواند ولی هنوز هم نفهمیده بود که سلطان او را به چه منظور به حضور پذیرفته و بار داده است .
سرآخر سلطان رو کرده بود به مرادعلی و گفته بود : ما پنجشنبه رجعت می کنیم به طهران . میل داریم به سبب قرابتی که با ما دارید شما بانی این امارت باشید . با اهل و عیال همراه ما به طهران بیا مرادعلی و چند وقتی بمان تا مقدمات بنای امارت فراهم شود .
مراد علی آنقدر هیجان زده و متعجب بود که حتی همان موقع هم نفهمید منظور سلطان از قرابت چیست . موقع خروج از خیمه سلطانی ، صمصام خان همان فراش باشی مقرب سلطان که صبح آنروز نامه را به او داده بود در گوشش گفت : خوشا به سعادتت مرادعلی .این افتخار نصیب هر کسی نمی شود .
مرادعلی مردی بود دنیا دیده ولی حتی وقتی سینه کش تپه ای را که اردوی همایونی در آن برپا بود پایین می آمد هنوز هضم نکرده بود و نفهمیده بود که منظور سلطان و صمصام خان چه بوده است . ماه کامل بود و مهتاب داشت روی روستا نور می پاشید . از دور صدای آواز مردان مست قشون سلطانی به گوش می رسید . مرادعلی کنار رودخانه نشست و آبی به صورتش زد و همانطور که داشت تلاش می کرد از این دیدار شبیه به خواب و رویا سر در بیاورد و ماجرا را برای خودش تحلیل کند در کسری از دقیقه به مکاشفه ای بزرگ رسید و تمام مجهولات قصه برایش عیان شدند .
یادش افتاد که آن مرد قد کوتاه و سبیلو با جبه همایونی که تا همین امروز نمی دانست خود سلطان صاحبقران ، ناصرالدین شاه قاجار است در تمام این یک ماه با دوربین بزرگش مشغول تماشای روستا بوده است . یادش افتاد که صمصام خان وقتی در را باز کرده بود از اهل و عیال و تعداد بچه هایش پرسیده بود و بعد که سخنان سلطان و جمله صمصام خان را که گفته بود این افتخار نصیب هرکسی نمی شود را کنار هم گذاشته کل داستان را فهمید .
محکم با کف دست بر پیشانیش کوبید و آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دخترکم ! ماه پیشانی .
+ ادامه دارد ...
فیس...بوک در حال ایجاد این امکان برای کاربران است که بتوانند درباره سرنوشت پروفایل خود پس از مرگ وصیت کنند.
.
فک کن ... وهم انگیز ، شوکه کننده و ترسناک است این حد از در هم آمیختگی مجاز و واقعیت ... خوب یا بد ، واقعیت این است که بزرگترین موجودیت های روزگار همین شبکه های اجتماعی شده اند ، جزء جدایی ناپذیر زندگی و لحظه لحظهء تک تک خیلی هامان ، جزئی از بودن و زیستنمان ، خانواده مان ، عشق هامان ، دوستی هامان ، خلوتمان ، علائق و سلائق و افکار و اعتقادات و تصمیم گیری هامان ... و مدیران این شبکه ها و جهان های موازی هم متاسفانه یا خوشبختانه نابغه هایی هستند که این را میدانند ، آگاهند که با ما و روزگار ما چکار کرده اند ، رگ خوابمان توو مشتشان است و دوست یا دشمن ، در هر حال رشته ای بر گردنمان افکنده اند و میکشند هر جا که خاطرخواهشان است ...
.
من که اگر یک روز فیس...بوک اینکار را اجباری کند توو قسمت وارث می نویسم : کیامهر ... شما هم روش فک کنید !
.
ضمنن من اینجا تقریبن هر روز می نویسم.
.
صبحانه: نان سفید/ کره/ مربا
یا نان سفید/ پنیر نیم چرب یا خامه ای
یا هرچیز خوشمزه ای اعم از کیک یا شیرینی با چای
ناهار: یک بشقاب برنج (تقریبا یک کفگیر و نیم) به همراه خورش
یا ماکارانی یا یک غذایی شبیه همین ها
شام: اگر از ناهار چیزی مانده بود همان!
اگر نمانده بود نان سفید/ کتلت/ کوکو/ انواع فست فود
میان وعده ها : بستنی/ بیسکویت کرم دار/ انواع هله هوله
اینها یک لیست کلی بود از عادت های غذایی ام.... حالا یه کم بالا و پایین و یه خورده این ور و اون ورش رو کار ندارم ولی کلا اینها را خورده ام همیشه. بدون هیچ نگرانی و دغدغه.... بدون هیچ استرس و حساب کتاب.... نه اهل رژیم و نه هیچ وقت نیازمند آنچنانی رژیم... حالا با توجه به شرایط خاص جسمی ام و آزمایش های پشت سرهمی که می دهم یکهو می شنوم: قند بالا.... دیابت !
با کلمه دیابت فقط یاد بابابزرگ بیچاره ام می افتم که همیشه در پرهیز بود ... و یا یاد عمه سارا که همیشه یک نفر داشت بهش انسولین می زد.... همه سعی دارند روحیه ام را بالا ببرند و همه اش می شنوم: اصلا نگران نباش! همین سه ماه رو رعایت کنی بعد که بچه به دنیا بیاد از بین می ره..... ولی خودم با سرچ هایی که این چند وقت کردم فهمیدم قضیه به این سادگی ها هم نیست... پنجاه درصد کسانی که مثله من به دیابت بارداری مبتلا می شوند در آینده به دیابت واقعی هم دچار می شن! و پنجاه درصد انقدر گنده هست که من را هم در خودش جا بدهد ...
خوب که فکر می کنم متوجه اشتباهاتم می شوم... من یک عمر بدون دغدغه هر چه دوست داشتم را بلعیدم! ولی خب در تمام اون یک عمر رسما مثله یویو پرتحرک بودم.... از تیم بسکتبال و مسیر طولانی با خط یازده بگیر تا دانشگاه و کله ی صبح سرکار رفتن و دم غروب برگشتن .... حالا تمام اینها را پشت سر گذشته ام و از هیچ کدام از این فعالیت ها در زندگی ام اثری نیست ولی با همان عادات غذایی.... خب نتیجه اش همین می شود...
نتیجه اش می شود چای بدون قند... قاشق های برنج شمرده شده و نگاه حسرت بار به جعبه ی شیرینی تر به خصوص اون حلوایی قلمبه ها....
نمی دونم نوشتن این پست برای هفتگ سنخیت درست و درمونی داشت یا نه .... ولی خب کلا ذهنم درگیر این موضوع است تا چهارشنبه که قرار است فوق تخصص غدد را ببینم... البته او مرا ببیند .... ولی خب شاید یکی از خواننده های اینجا هم مثله من فکر کند که دیابت ماله پیرهاست.... شاید مثله من فکر کند که برای جلوگیری از دیابت فقط باید قند و شیرینی نخورد ... شاید بگوید من که فعلا خوبم .... ولی الان بیاید این چند خط را بخواند و یکهو زیر و رو بشود و آنچنان تحت تاثیر قرار بگیرد که از فردا هم فعالیت بدنی اش را بیشتر کند، هم کربوهیدرات مصرفی اش را کنترل کند و هم به فکر بچه دار شدن نیفتد!
یک جمله ی قصار دیگر هم بگویم "اگر قرار است بدنی سالم داشته باشیم باید شیفت و دیلیت بگیریم روی عادات غذایی ایرانی ها"
والسلام.
امضاء. مهربان دیابتی.
گفتم برات؟! گفتم حکمن. اما گوش ات با من باشه، لازمه برات تمرین شنُفتن، بی نُطُق البت...
آقات رو نوبه ی اول یه شب ِ ظلمات، یه ناکجا آبادی حوالی ِ سلفچگون دیدم. سیمان بار زده بودم از اراک واسه طهرون. اونوقتا یه ده تُن قرمز داشتم. ماشین ِ لا مروت ناغافل وسط جاده ناخوش شد و ریپ زد و موند و شد رفیق نیمه راه. نشسته بودم لب جاده، سگ لرز، پای آتیش، کِی کِی می کردم آفتاب بزنه بلکم یکی برسه به داد خودم و ماشین وامونده. یهو آقات از تو سیاهی جاده پیداش شد، با یه ماک مترویه ِ زرد. آتیش رو که دید، شونه ی خاکی وایساد، پیاده شد و اومد سلام کرد و نشست کنار آتیش. تا خود ِ صبح گفتیم و شنفتیم و خندیدیم. صبح که شد انگار کن صد ساله که رفیقیم، چفت ِ چفت. می دونی؟ آقات با اون ماک ِ متروییه زرد فقط بار نمی برد، دلم می برد بی هوا. می دونی؟! رفاقت باهاش مثل این بود که با یه نفر بشینی دور ِ میز قمار و اون یه بند خال ِ درشت رو کنه و تو مدام رد بدی. دیر یا زود باقی می آوردی پیش روش.
الغرض؛
خواستمت این جا که بگم از اون شب ِ ظلمات تا اون روزی که رو تخت بیمارستان ازم قول گرفت که هوشم بهت باشه همیشه می خواستم براش تلافی کنم تو رفاقت. خواستم اونی که ازش یاد گرفتم یاد بدم به شازده ش. خواستم بشی یکی عین اون.
خواستمت این جا که بگم تا قبل ِ دیروز ظهر که ننه ی اکبر لُره اومده بود جلوی گاراژ و تخت سینه اش می کوبید و نفرین ات می کرد، تا قبل ِ عصرش که برم سر و صورت درب و داغون ِ جوونش رو ببینم! مدام خیالم این بود که یادت دادم هر چی تو مرام و مردونگی یاد گرفتم از آقات. اما زپلششششک...
خواستمت این جا که بگم، یه روزی، یه جایی از آقات شنفتم که می گفت: "قدرتی خدا، همه چیز این دنیا از نازکی ِ کمرش پاره می شه، آدمیزاد ِ از کُلُفتی گردنش..."