یکی دو شب گذشته هوا سردتر شده بود. قبل از خواب لباس بیشتری تن بچه ها کردم... درجه شوفاژ را هم بردیم بالا... وقتی خوابشون برد چند باری رفتم و دست کشیدم به گونه هاشون ... به پاهاشون که ببینم سردشون نباشه...
برای خودم قبل از خوابیدن یک لیوان چای ریختم... لیوان چایم را از خانه بابا آورده ام و به همین بهانه یادش کردم... یاد او و یاد زمستان های خیلی سردی که آنقدر برف می بارید تا شاخه های کاج بلند حیاطمان را خم کند و برساند به زمین... زمستان های بیست سال پیش شهرمان... شهری که هنوز درست و حسابی شهر نشده بود... گاز لوله کشی نبود... نفت فراوون نبود... شوفاژ نبود... یک مرد بود تنها با چهار تا بچه... گرم کردن خانه مان مطمئنا به سادگی امروز نبوده که فقط یک پیچ را بپیجانیم... ولی هیچ یادم نمی آید که در سرما خوابیده باشم... دم دمای صبح سنگینی پتوی دوم را روی خودم حس می کردم و دست های مردانه ای که گونه هایم را لمس می کرد...خانه ما شوفاژ نداشت... گاز لوله کشی نداشت...ما آن سالها سیستم گرمایش مرکزی داشتیم... بابا در مرکز خانه می نشست و وجودش همه مان را گررررم می کرد....
قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار بودم ... سپیدی آسمون بارون دیده ی دیشب و عطر خنک پاییزی که از لای در ِ دو جداره ی تراس ! بازهم تو می زنه ...و تو رو مجبور میکنه که پتوی ملافه سفید رو بیشتر به خودت بکشی ... هوای خنک ِ اتاق ریه هات رو پر میکنه .. بارون باریده ... نفس بکش که هنوز دود و دم و عناصر ِسبک و سنگین ِ آلوده ، زیاد ! نیست ....
دخترک غرق خواب است ..و صدای نفس های آرامش ، آرامش رو بر وجودت مستولی میکنه...
دلم نمی خواد از زیر پتو بیرون بیام .. منتظر میشم تا ساعت زنگ بیدار باشش رو بزنه .. امروز خاموش کردن ساعت و انجام همه ی امورات با منه ... دست ِ گرم دخترک رو میگیرم ... پشت دستش رو با انگشت شصت نوازش می کنم .... موهاش مثل موج دریا بخشی از صورت و بالشش رو پوشونده ، دست توی موهاش می برم و با سر انگشت نوازش می کنم .. غرق نگاهش هستم... دل نمی خوام بکنم ازش ...
ساعت زنگ می زنه ...بی معطلی همه ی هوای خنک اتاق با شوفاژخاموش، تن نشست وجودم می شود .. فرصت اندک خواهد بود
راهرو ، پریز برق روشن ... با گام های بلند و بی کفش ، سردی کف ِ آشپزخونه کف ِ پاهام رو جمع می کنه .... چراغ گاز روشن می کنم کتری برای جوشیدن ، روی شعله ...همیشه صبح ، یاد کتری برقی ای می افتم که خراب شده و جایگزین پیدا نکرده ... گرچه که چای ِ روی کتری بهتر خواهد بود ....نون ساندویچی های غذای نیمروز توی مدرسه ، همبرگر خونگی دیشب و ظرف غداش و کلم بروکلی و گل کلم هایی رو که دخترک عاشق شونه برای توی ظرفش ... نگاه به ساعت ... گام های بلند و بی توقف به سمت اتاق .. " دخترم ، پا نمیشی ؟ دیر میشه ها ! ....عزیزم .. پاشو "
صدای فن سرویس . خنکای آب روی صورت....سریع وبی وقفه .... بی فرصت نگاه کردن به آینه .. مسواک سر جاش و ... صدای بسته شدن در دست شویی و دستم هنوز روی دستگیره ی دره که یک " خانم گلم " مهمونش کنم و صداش کنم ...
انگار دیگه کف ِ آشپزخونه سرد نیست .. یا فرصتی برای فکر کردن و تشخیص سرما نیست ... صدای شستشوی برنج زیر شیر آب ،
تابه ی گرم شده ی همبرگر و خش خش پلاستیک پنیر پیتزا و در ِ ماهیتابه ... نگاه به ساعت ... نگاه به راهرو ی منتهی به اتاق ها ... " خانمی ! پاشدی ؟... دیر شد ها...."سکوت ِ راهرو .... و بلندتر و پُر تر صداش می کنم و صدای شکوه آمیزش که "بیدار شدم" و سایه ی سر مست خوابش که از خودش جلوتر به پای در دستشویی می رسه ...
پنیر پیتزا توی گرمی دلچسب ِ ! تابه ، خودش رو روی همبرگر ها ولو کرده و اشتها آورتر از همیشه به نظر می رسه .... سرعت میدم به دست ها .. ساندویچ های آماده رو پلاستیک پیچ می کنم و کف ِ ظرفش می زارم .. طبقه ی بالای ظرفش کنار بروکلی و گل وکلم و فلفل دلمه ایی ظرف کوچولوی خیار شور و بسته ی سس قرمز رو جاسازی میکنم ...
قمقمه ی فلزی آبش رو از فریز در می آرم و آب اضافه می کنم و دستمال کاغذی دورش می گیرم که خیسی بدنه اش کیفش رو خیس نکنه ...
با صورت خیس از دستشویی بیرن می آد و با دستمال کاغذی صورتش رو خشک میکنه ... مجال نیست بهش بگم .. دست شویی حوله داره ... البته فرقی هم نمی کنه .. حوله های دست شوییش همیشه استفاده نشده برای شستشو مهمون ماشین لباس شویی میشه و یکی دیگه جایگزینش و اون هم ، همیشه با دستمال کاغذی صورتش رو خشک می کنه ... "صبحانه چی می خوری ؟" جوابش بی معطلی آش ِ دیشبه ...
آش ِ ساده ی دیشب رو که گلوم درد می کرد و به آش سرما خوردگی توی خونه ی ما معروفه .. به اندازه دو ملاقه ی میریزم کف ِ تابه و گرمش می کنم .. گوشت های کوچولوی ماهیچه رو ، له ترش می کنم وکه بهانه نگیره ... توی ظرف میکشم و روی میز می گذارم .. چای دم کشیده رو هم براش توی استکان کوچولوش با عکس هندوانه می ریزم و می زام براش .. یه کف ِ دست نون که می دونم نمی خوره ... فرم مدرسه اش رو پوشیده و حاضر شده ...
پلو پز رو راه می اندازم و تنظیم می کنم برای موقع برگشت ...صورتش رو می بوسم و میگم " صبحانه ات رو بخور تا من حاضر شم .."نگاهی به ساعت ... " زود باش عزیزم .. الان سرویست می رسه " .. با طمانیه صندلی رو میکشه و می نشینه ..قاشق رو می گیره دستش ... صدای اس ام اس موبایلم صدا می کنه ... می خونه .. میگه .." باباست .. رسیده ..."میگم براش بزن .. "ما هم بیداریم ..".از خداشه که دیرتر صبحانه رو بخوره .. تابه ها توی سینک و زیر گازها خاموش ...
هنوز داره اس ام اس می زنه .. " زود باش .. الان سرویست می رسه !.."
" ارسال شد " لبخند می زنه .. قاشق رو توی دستش سلانه سلانه می چرخونه ... نگاهش می کنم .. می فهمه .. شروع می کنه با طمانینه ...
پشت صندلی اش ایستاده ام ... .. نگاه به ظرف .. معلومه که چیزی نخورده .. " زود باش دیگه ... هنوز صبحونه تموم نکردی که ؟؟" صدام شکوه آمیزه .. الکی تند ش میکنه .. می دونم که برگردم به اتاق .. دوباره سرعتش رو آهسته می کنه .. پشت به آشپزخونه و رو به اتاق بلند میگم " هر کدومشون که بمونه فردا از صبحونه خبری نیست " شکوه و تهدید رو می ریزم توی صدام ... گله مند میگه " باشه .. دارم می خورم دیگه .. "
جلوی آینه .. واستادم و گوشم به صدا های اشپزخونه هست ... مداد سیاه ...
صدای زنگ موبایلم که راننده سرویسش هست ..
کاپشنش رو میزارم روی کیفش و از پشت میز که بلند شده و سرپا چند قاشق می زاره توی دهنش و ....خلاص ...کاپشنش رو می پوشه .... " آخرش نخوردی ؟ خوب می تونی برای دوستات تعریف کنی که فردا فقط بسکویت خالی داری برای صبحانه !"..
کلید ِ روی در رو توی قفل می چرخونه و گله مند میگه " خیلی بدجنسی " آزرده بیرون می ره ... حرصم گرفته کفش هاش رو می پوشه وراه ِ راه پله رو پیش می گیره ...
میز صبحانه رو جمع می کنم ..باقی مونده ی غذا توی سطل آشغال و ظرف ها توی ماشین .. .. میز رو مرتب می کنم و .. .. ماشین رو که استارت می زنم .. . نگاه ساعت ماشین .. نجبم دیر میشه .. امروز از اون روزاست که دنده ، گاز و کلاج ....
جلوی شرکت ماشین رو پارک می کنم و انگشت رو روی نشانگر دستگاه حضور و غیاب .... صدای ظریف " دوباره سعی کنید "توی فضای نگهبانی ... و من دوباره سعی میکنم تا شاید ثبت شود حضورم .. و ثبت شدم ...
کلید دراتاق رو توی قفلش می چرخونم ...و پریز برق اتاق رو روشن می کنم .. نگاهی به سالن .. یه سرشماری از کسایی که اومدند و نیومدند ...
پشت میز ..و دگمه ی on کامپیوتر ...و کارای امروز و نامه ها و...
عذاب وجدان رهام نمی کنه ... " می تونی برای دوستات تعریف کنی که فردا فقط بسکویت خالی داری برای صبحانه !"..
و
چهره ی دلخورش .
یکشنبه وقتی خبر فوت آیتالله هاشمی رفسنجانی منتشر شد واکنشهای بسیار متفاوتی را در پی داشت اعم از مخالف و موافق، وهر کسی به فراخور برداشت، اندیشه و سوادی که داشت مطلبی میگفت و می نوشت بعضی ها غمگین بودن برخی بی تفاوت عده ای شاد، ولی اکثرا در بهت و حیرت بخاطر ناگهانی بودن این اتفاق... اینکه آیتالله هاشمی رفسنجانی که بود چه کرد مد نظرم نیست بلکه اتفاقی که یکشنبه شب افتاد رو میخوام بگم دیدیم شخصی بخاطر این اتفاق شاد بود بهش گفتم هرگز بابت مرگ کسی شادی نکن، بعد به گذشته خودم رجوع کردم دیدم تو این چهل سال هیچوقت نشده از خبر مرگ کسی شاد بشم، اما با خودم فکر کردم و دیدم هستند چند نفری که شنیدن خبر مرگشون برام شادی آفرین و لذت بخش خواهد بود.
اونقدر سریع اتفاق افتاد که به تو مهلت نمیده فکر کنی.....
اولش شوخی می گیری و می گذری
ولی بعد یکی یکی سایت ها و کانال ها و شبکه ها اعلام می کنند...
ته دلت یه چیزی زیر و رو میشه....
از امروز بعد ازظهر، از بیمارستان تجریش به عقب می ری...
هر روز و هر روز
یکی یکی صفحات رو بر می گردی عقب.... رد پاها... صلابت و قدرت و جسارت.... صبر و آرامش.... و البته اشتباهات، تند روی ها و خیلی خیلی چیزهای دیگر که مجموعه نقل و قول های منابع مختلف توی ذهنت متبادر می کنه.....
تسلیت و تسلیت پشت سر هم......
وزنه ایی بس سنگین بود این رو از روی حب و بغض های نوشته شده و جان نوشته ها می توان دریافت....
تاریخی گذشت و به تاریخ با هر قضاوتی پیوست.....
سلام
دیروز اولین سالگرد فوت پدرم بود ....
آرزو می کنم خداوند از بدیها و گناهان پدرم بگذره و روحش شاد باشه
ازتون خواهش می کنم برای پدر من دعا کنید
ممنون
نمیدونم این تبلیغ تلویزیون رو دیدید یا نه. همون که مهمونِ خوشحال، زنگ میزنه و در غیاب صاحبخونه فریاد میزنه "سلاااام ما داریم میایم خونتون"... بعد اون طرف یه موجود عجیب از وسط پودرهای ژله میپره بیرون که بله بله خوش اومدین ژله آماده است و زود بیاین تا از دهن نیوفتاده! خب من اگه جای صاحبخونه بودم و میرسیدم خونه و این پیام رو گوش میدادم اول یه دور پس می افتادم. بعد که به هوش اومدم و حالم برگشت سرجاش، پیغام گذار رو کلی مورد عنایت قرار میدادم. بعدش نگاه میکردم ببینم خونهام تمیزه یا نه، کابینتها رو اسکن میکردم که آیا قهوه و شکلات به میزان کافی موجود هست یا نه، بعد میرفتم سر فریزر که چه غذایی میتونم حاضر کنم در این وقت کم... بعد از همه این کارها نگاه میکردم اگه وقت داشتم برای دسر یه چیزی که دست پخت خودم باشه براشون درست میکردم و اگه وقت نبود که خدا زنده نگهداره شیرینی فروش محله رو...
حالا اینکه چرا طراح تبلیغ سکته آورترین راه رو برای تبلیغ ژلهاش انتخاب کرده یه بحثه و اینکه اصولا مهماندار، ژله آخرین چیزی هست که به ذهنش برای پذیرایی میرسه یه بحث دیگه. اما چیزی که هیچ شکی در اون نیست، موفقیت بی چون و چرای این تبلیغه. انقدر مزخرف و بی منطق روی اهمیت وجود ژله برای پذیرایی مانور میده که باعث شده من بهش فکر کنم، دربارهاش پست بنویسم، غیر مستقیم تبلیغش رو انجام بدم و شما دفعه بعد که این تبلیغ به چشمتون خورد چند لحظهای ذهنتون درگیرش بشه... اطرافمون نمونههای زیادی میشه مثال زد از انواع و اقسام چیزهایی که از دیدت فاقد ارزش هستن ولی انقدر خوب پرزنت میشن که به عقاید و علایقت شک میکنی. وقتی به خودت میای که اسکناسهای بی زبونت رو خرجشون کردی و یا بدتر، قدم در راهی گذاشتی که برگشتن ازش به این سادگیها نیست...
یک هفته الی ده روزی میشه که فضای مجازی پر شده از ((هپی کریسمس و هپی نیو یرر)) عمدتا از طرف کسانی که هنوز سفره شب یلداشون رو جمع نکردن و غذاهای نذری بیست و هشت صفر تو فریزرشون جاخوش کرده، اگه ازشون فرق سال نو با کریسمس و عید پاک رو بپرسی یا عین بز نگات میکنن یا خیلی متفرعنانه میگن برو بابا کی با این چیزها کار داره ... اینکه دنبال بهونه باشیم برای شادی خیلی خوب که نه اصلا عالی عالیه یک یک، اما بیشتر این عزیزان دچار خودباختگی فرهنگی هستن، نه فقط در برابر غرب که در برابر هر اندیشه و اندیشیدنی، مثلا اگه تفاوت عید قربان و غدیر و فطر رو بپرسی یا جوابت رو نمیدن یااستدلالهای ابلهانه میارن....اینکه اکثر کشورهای دنیا با یک تقویم یکسان کار میکنن و روابط اقتصادی و اجتماعی و ورزشی و غیره بر مبانی اون هست خیلی خوبه اما اینکه کشورهای که مسیحی نیستن سال نو میلادی رو جشن میگیرن به نظرم غربزدگی رو نشون میده فارغ ازاینکه غربزدگی خوبه یا بد، مثلا تا همین دویست سال پیش که آسیا و آفریقا تحت استعمار در نیومده بودن ویتنامی ها سال نوشون چه جوری بود؟ کره ای ها چی؟ هندیا، ترکیه ای ها،کامرونی ها،سنگالیا و ... یعنی قبل استعمار عید و سال نو نداشتن؟!
نکته قابل توجه اینه که جشن های سال نو و کریسمس به شکلی که امروز میبینیم تقریبا حدود صد الی صد و پنجاه سال پیش از آمریکا و کانادا شروع شده ...