یک وقت هایی می نشینم و نگاهشان می کنم. بچه ها را می گویم... نیما با یک اختلاف سنی 23 ماهه در هیچ کاری از مانی عقب نمی افتد... و این برایم خیلی لذت بخش و در عین حال ناراحت کننده است... خوب یادم هست برای اینکه مانی بگوید (آب) چقدر منتظر بودم و ذوق داشتم. مثل عکاس های حیات وحش که استترار می کنند تا سوژه متوجه حضورشان نشود، دوربین به دست در سکوت گوشه ای می نشستم تا حرکت رو به جلویش با روروئک را ثبت کنم... تمام اولین هایش را با ذکر تاریخ نوشته ام. اولین دندان... اولین گام... اولین باری که گفت باب اسفنجی...
برای نیما این شکلی نشد... به خودم آمدم و دیدم روروئک را جمع کرده ایم و گذاشته ایم جلوی در ... یک روز خودش فریزر را باز کرد و بستنی مورد علاقه اش را گرفت سمتم و گفت: مامان باز کن! و من تا آن لحظه اصلا نمی دانستم که بلد است بگوید باز کن... نمی دانستم که زورش می رسد کشو های سفت فریزر را بکشد بیرون!!!
از این به بعد اگر کسی از من بپرسد بچه ی پشت سر هم داشتن خوب است یا نه؟ باید بگویم نه... به خاطر اینکه اصلا نمی فهمی دومی کی بزرگ شد... و وقتی راه رفتن، دویدن و حرف زدن هایش را می بینی دلت عجیب می گیرد که چرا آنطور که باید لذتش را نبرده ای... و ممکن است حتی گریه ات بگیرد که چقدر همه چیز زود گذشت ....
اگر بچه ی دوم هستید از مادرهایتان بپرسید! شما خودتان همین جوری بزرگ شدید...کسی نازتان را نکشیده. اگر تایید نکردند باور نکنید.
چند وقتی هست که مبحثی مرا در خودش گرفتار کرده و هر چند هرازگاهی بهش فکر میکنم.... اولین جرقه ی این فکر، از خواندن یک خبر برآیم بوجود آمد... و آن خبر، قصاص بود، چشم در مقابل چشم.... تاریکی در مقابل دزدیدن و به یغما بردن روشنایی...... ظالمانه... بی رحمانه.... شقاوتمندانه هست ... که بتوانی کسی رو از دیدن محروم کنی....( مقصود عمل مجرم هست )
و با خود طرح یه داستان رو ریختم و توی ذهن پرورشش دادم.....و البته اون در خصوص فرد قصاص شونده و لحظات پایانی دیدنش بود.... گرچه که بر اساس قانون، گناهکار هست و بس... اما در فرصت باقیمانده اش، که به دروازه ی تاریکی برسه، و از آن رد بشه، حتما حرف و حدیث ها و آرزوهایی رو در خود دارد که می تواند دست مایه ی یه داستان کوتاه یا.... بشه....
خلاصه هنوز این داستان نوشته نشده... و همچنان می تواند پرورشش یابد.....
مرتبه دوم، شروع کتاب "کوری" از ژوزه ساراماگو هست که داستان در مورد مردی هست که به ناگه پشت یک چراغ قرمز کور می شود و حتما داستان جالبی خواهد بود و البته من هنوز در ابتدای کتاب هستم....
و اما در مقابل این کوری های ظاهری و سایر نابینایی ها... کوری های وجدانی و درونی و عقلی و فهمی.... نمی دونم اسمش رو جی میشه گذاشت.... ولی کوری های دیگه ایی هم داریم.... که شاید از همه چیز، مهم تر باشه.....
کاش بشه.... این کوری هامون رو درمان کنیم و.... کوری هایی که سبب نادیده گرفتن حق و حقوق افراد میشه، سبب برنتابیدن و تحمل نکردن، حرف های نا موافقمون میشه.... سبب میشه که نبینیم، طرف بر سر عقیده اش چه ها می کنه و از همه ی مواهب طبیعی و حیاتی اش چشم می پوشه... نمی بینیم که چگونه بعد از 60روز تحلیل میره... اصلا جز خودمان کسی رو نمی بینیم....
کاش بشود
کاش بشود
کاش بشود
کوری از جامعه مون رخت ببنده، یا حداقل فقط و فقط به کوری های غیر قابل پیشگیری مثل کوری های مادر زادی( خداوند برای هیچ گلی نخواهد) منتهی بشه......
زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی ( حضرت شاملو )
گاهی وقتها این حیاط – پارکینگ ساختمان هفتگ بدجوری دلگیر می شود . این دلگیری را آنکه در طبقه ی همکف مستاجر است بیشتر حس می کند . سکوت سراسر ساخنمان را پر می کند . انگار همه ی درها روی اندک آدمهای ساکن ساختمان قفل شده اند . صدای سوت زدنهای شادمانه که هیچ ، صدای سوتی که آهنگی غمگین را هم از در و دیوار عبور دهد ، به گوش نمی رسد .
صدای موسیقی شاد که بماند ، صدای سازی اندوهگین هم در ساختمان نمی پیچد .
آنوقت است که آرام و بیصدا یک هدفون درون گوش هایم فرو می کنم و پای جعبه ی مارگیری ( لپ تاپ ) می نشینم و آهنگهایی را که دوست دارم گوش می دهم و در گوگل دنبال بیوگرافی خواننده هایش می گردم . گاهی هم کمی بیشتر جستجو می کنم : بیوگرافی شاعرانی که دوست داشتنی هستند و در یاد ماندنی .
ویکتور خارا :
خواننده ی اهل شیلی :
در سال ۱۹۷۳ با وقوع کودتای پینوشه بسیاری از انقلابیهای پیشرو از جمله آلِنده به قتل رسیدند و بسیاری دیگر نیز بازداشت شدند. خارا نیز در جمع دانشجویان دانشکده فنی دستگیر شد و به همراه تعداد زیادی از دانشجویان به استادیوم سانتیاگو منتقل شد. در آنجا استخوانهای دست و انگشتهای او را شکستند و از او خواستند در حضور سایر بازداشتشدگان آواز بخواند و او ترانه «ما پیروز خواهیم شد» سرود مخصوص حزب اتحاد مردمی را خواند .
در روز ۱۶ سپتامبر جسد تیرباران شدهٔ او را در کنار خیابان پیدا کردند.
فرخی یزدی :
در نوروز سال ۱۳۲۷ ق، فرخی برخلاف سایر شعرای شهر که معمولاً قصیدهای در مدح حاکم و حکومت وقت میساختند شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادیخواهان یزد خواند. در پایان این مسمط ضمن بازخوانی تاریخ ایران، خطاب به ضیغمالدوله قشقایی حاکم یزد چنین گفت:
|
خود تو میدانی نی ام از شاعران چاپلوس |
کز برای سیم بنمایم کسی را پایبوس |
|
|
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی |
بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی |
به همین مناسبت حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. تحصن مردم یزد در تلگرافخانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد؛ ولی وزیر کشور بهکلی منکر وقوع چنین واقعهای شد.
... وی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی در نشریهای به نام «پیکار» که صاحبامتیاز آن غیرایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت. در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و از طریق ترکیه و بغداد به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه بدهی به یک کاغذفروش ابتدا به زندان ثبت و سپس به زندان شهربانی افتاد. همزمان پروندهای با اتهام «اسائه ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید. ابتدا به ۲۷ ماه و پس از تجدید نظر به سی ماه زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید.
بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، به وسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد،
فریدون فرخزاد
در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ در محل سکونتش در شهر بن بر اثر ضربات چاقو به قتل رسید. قاتلان «شکمش را دریدند و زبان و گوش و دماغش را بریدند .
هفتصد مارک قرض بانکی، چند ماه اجاره ی عقبمانده و خاکسپاری غریبانهی جسد سلاخی شدهی فرخزاد در «گوری رایگان در شهر بن»، انزوای هنرمند پرآوازهای چون او را تصویر و برخورد بیرحمانهی جامعهی تبعیدی ایرانیان با او را نشان میدهد.
خسرو گلسرخی :
شاعر مبارز .
خسرو گلسرخی - زاده ۲ بهمن ۱۳۲۲ در رشت - درگذشت ۲۹ بهمن ۱۳۵۲- شاعر و نویسنده مارکسیست بود. او در سال ۱۳۴۷ سردبیر بخش هنری روزنامه کیهان بود. گلسرخی از جمله روشنفکران آن دوران بود که از جنبشهای چریکی حمایت میکرد. گلسرخی به همراه گروهی دیگر در سال ۱۳۵۱ به اتهام طرح ترور ولیعهد بازداشت شدند. گلسرخی در دادگاهی که به صورت زنده پخش شد از عقاید مارکسیستی و انقلابی خود دفاع کرد. با حکم دادگاه او و کرامتالله دانشیان اعدام شدند.
استاد شجریان :
محمدرضا شجریان در مصاحبهای با تلویزیون فارسی بیبیسی در مورد نامهاش به ضرغامی که در آن "تقاضا" کرده بود که از پخش آثارش در صدا و سیما خودداری شود، گفت :
در شرایطی که مردم در بهت و حیرت هستند و به گفته آقای احمدی نژاد، خس و خاشاک به حرکت در آمدهاند، صدای من در صدا و سیما جایی ندارد. صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود .
شجریان در مصاحبه خود گفت هربار که صدای خود را از این رسانه میشنود احساس شرم میکند و بدنش میلرزد.
آیات القرمزی :
شاعر بحرینی
در ۲۹مارس۲۰۱۱حدود ۱۵نفر (پلیس و لباس شخصی) وارد منزل پدری آیات میشوند و تمام دربهای اتاقهای منزل وی را شکسته و اثاثیه منزل را تخریب میکنند. .... مادر آیات میگوید که فرمانده افراد به ما گفت: «بیرون میروم تا سیگاری بکشم و وقتی برمی گردم مکان آیات را به ما میگویید والا از بالا دستور داریم که خانه را بر سرتان خراب کنیم.» کودکان خانواده همه ترسیده بودند و زنان گریه میکردند بعد از تهدید زیاد پدر خانواده راضی میشود که آیات را تحویل بدهد. به همراه مجموعهای از نیروها به منزلی که آیات در آن مخفی بوده مراجعه و آیات را که آماده شده بود تا خود را تسلیم پلیس کند، دستگیر میکنند. به خانواده وی گفته میشود که فردا به مرکز پلیس الحوره مراجعه کنند.
از آن روز خبری از آیات نیست. مراجعات مکرر فقط و فقط منجر به ارجاع به مراکز مختلف پلیس شدهاست. فقط یک بار از خانواده برای آیات درخواست لباس شدهاست و پس از آن حضور آیات در هیچکدام از مراکز مرتبط با پلیس تایید نشدهاست و در آخر از خانواده خواستهاند که شکایتی مبنی بر فقدان و گم شدن آیات تنظیم کنند در حالی که آیات توسط نیروهای ملبس به لباس پلیس و در مقابل چشم خانواده او بازداشت شدهاست.
سالار عقیلی :
سالار عقیلی که برای اجرای کنسرت به لندن سفر کرده بود در بهمن ماه ۹۴ در استودیوی تلویزیون منوتو حاضر شد و در یکی از برنامههای این شبکه ماهوارهای به گفتوگو نشست. حضور او در این برنامه با واکنش منفی رسانههای محافظهکار در ایران روبهرو شد و حمیدرضا نوربخش، مدیر سی و یکمین دوره جشنواره موسیقی فجر گفت که بر اساس تصمیم شورای نظارت جشنواره فجر به همین دلیل از جدول این دوره از جشنواره حذف خواهد شد. از نکات قابل توجه این ماجرا میتوان به انتشار آلبوم قصه باران چند روز پس از مصاحبه در دوازده بهمن اشاره کرد و از سوی دیگر صدای او از رسانه ملی ایران قطع نشد و پیوسته صدای او از رادیو و تلویزیون پخش شد.
سالار عقیلی به تازگی آهنگ حماسه ی بصیرت در تجلیل از 9 دی را خوانده است .
جدیدترین قطعه موسیقی سالار عقیلی به نام «حماسه بصیرت» با اجرای وی و به مناسبت سالروز نهم دیماه در همایش مردمی بزرگداشت حماسه بصیرت رونمایی شد. این ویژه برنامه به همت ستاد مرکزی بزرگداشت حماسه نهم دیماه، شهرداری تهران و بسیج صدا و سیما و شبکه سه و با حضور جمعی از مدیران شهری، کشوری و لشکری، هنرمندان، فعالان فرهنگی و رسانه ای و بیش از سه هزار نفر در سالن شهید آوینی فرهنگسرای بهمن برگزار شد.
....
کاش باران می بارید . باران که بارد ، در حیاط ساختمان ، تنها هم که باشی می توانی بروی زیر باران بنشینی و صورتت را به شلاق باران بسپاری .
حالا اما گوشه ی هال نقلی همکف – تو بخوان سرایداری !!!! – ساختمان هفتگ می نشینم و با خودم می گویم :
کاش حضرت سالار عقیلی این حماسه خوانی و این بصیرت یابی را برای خوشایند و خوشامد کسی نخوانده باشد .
کاش حضرت سالار عقیلی این حماسه خوانی و این بصیرت یابی را به تهدید یا به تطمیع کسانی نخوانده باشد .
کاش حضرت سالار عقیلی به این حماسه ی بصیرتش از ته دل و از عمق جان و در نهایت اندیشه و در نهایت آزادی ، واقعا معتقد باشد و به خاطر اعتقادش این آهنگ را خوانده باشد .
من هم حالا دیگر برای دل خودم از زمزمه کردن خیلی آهنگها چشم می پوشم . دیگر زمزمه نمی کنم : از تنهایی گریه مکن ... از تنهایی کریه مکن ...
1.
به نظر من ...
ژانر این شوهر هایی که .....
که اصلا کار به کار زن شون ندارن ... بهش اعتماد صد در صد دارن ..... دخالتی تو مسائل خصوصی نمی کنن....ِِِِِِ.... دست به تلفن همراه اش نمی زنن ....غر غر نمی کنن ........کمک حال همسرشوننن .... بی دریغ حمایت مالی می کنن ... ....ِدر هیچ مسله ایی " سین جیم " تو کارشون نیست .......چشم پاک اند .....و هیزی نمیکنند .....خیانت نمی کنن و حتی توجه نمی کنن که زنهای دیگه تو مهمونی چی پوشیدن ....... یه کلام هر کی می بینشون بهتون میگه شوهرتون چقدر " آقا ست "
این تیپ مردها ... دقیقا همون هایی هستن که .... زندگی یک نواخت و بی هیجانی واسه زنشون درست می کنن ..... اگه زنش موهاشو رنگ کنه یا لباس جدید بخره متوجه نمی شن ..... صبح تا شب پیششون باشی حرف خاصی نمی زنن .... تعریف و تمجید بلد نیستن ... زبون باز نیستن .... بهتون ابراز عشق انچنانی نمیکنن ... سورپرایز تون نمیکنن .... خوش تیپ و خوش لباس انچنانی نیستن ... خیلی اهل خرید واسه خودشون نیستن ...
2 .
ژانر این شوهر هایی که ...
تو همه کارهای زنشون نظر میدن .... اگه بخواد تا سر کوچه هم برید باید بهش بگید .... دائما چک می کنه که کجا رفتید با کی رفتید .... بهتون امر و نهی می کنه با فلانی بگرد با فلانی نگرد ....نصف پول زندگی تونو خرج لباس و تیپ خودش میکنه ...
باید چهار چنگولی مواظبش باشید که مبادا بهتون خیانت نکنه .... وقتی از مهمونی بر می گردید راجع به رنگ موی و سایز اونجای خانمهای مهمونی نظر کارشناسی میده .... دائما شما رو مقایسه می کنه با دیگران
این تیپ مردها .... دقیقا همون مرد هایی هستن که جزئی ترین تغییرات خامشون می فهمند .... خانمشون سورپرایز می کنن ... وقتی با همسرشون آشتی باشن ... صبح تا شب حرف می زننن .... تو جمع ازتون تعریف میکنن ......... بی مقدمه بهتون ابراز علاقه می کنن .....همیشه یه پیشنهادی برای عصر دارن .... صبح هر گهی خورده باشن .... شبها بلدن یه کاری بکنن شما بگید فدای سرش ... مَرده دیگه .... و.......
نمی خوام بگم دقیقا همه مََردها تو این دودسته قرار دارند .... هستن مَردهایی ... که هر دو قسمت بد تقسیم بندی بالا رو دارنن ... و هستن مَردهایی که هر دو قسمت خوب تقسیم بندی بالا رو دارن ...
ولی خوب کم اند ...
1-تو یکماه اخیر به مناسبت ولادت پیامبر اسلام، داخل واگنهای مترو و همچنین محیط ایستگاه ها تابلوهایی را نصب کرده اند که در هر کدوم به یکی از خصایل نیک حضرت محمد(ص) اشاره شده مثلا ((همیشه آراسته و خوشبو بود، عذرخواهی دیگران رامی پذیرفت، چیزی بیشتر از زیردستانش نداشت)) و بسیار از این دست جملات که گوشه تابلو خیلی ریز نوشته شده شمیم رحمت و ریزتر و نامشخص تر شبیه مهر نوشته شده لبیک یا رسول الله ، اگه دقت نکنی اصلامتوجه گوشه تابلو و نوشته اش نمی شوی... بگذریم اینا رو توضیح دادم تا بگم همین چند روز پیش سر ظهر تو ایستگاه میدون انقلاب دو تا نوجوون 16 الی 17 ساله که از کیف و کتابشون معلوم بود دبیرستانی هستند در حال مکالمه بودن و ناخواسته صداشون رو میشنیدم یکی شون گفت این تابلو ها رو دیدی؟ دوستش جواب داد آره بابا کارهای امام خمینی رو نوشتن. رفیقش گفت نه اوسکل خان اینا کارهای پیغمبر هست اون یکی جواب داد آره بابا می خوان بگن مثلا پیغمبر خیلی شاخ بوده...
...........................................................................................................................
2-سرم رو به شیشه مترو تکیه دادم و حالتی بین خواب و بیدارم دو تا خانوم سی و چند ساله بدون توجه به اطراف بلند بلند در حال حرف زدن هستند در رابطه با زوجی که مرد متهم به بی بندوباری و زن اتهامش ولنگاری ست. هر کدوم هم تحلیل های متفاوتی دارند و به تناوب از یکی طرفداری کرده و به دیگری می تازن، تنها بر سر یک موضوع توافق کامل دارن بدون هیچ مناقشه یی که بین تموم حرفاشون این جمله چند بار تکرار میشه ، اونها فقط روی کاغذ زن و شوهرن ...
.......................................................................................................
3-ساعت یکربع به ده شب درب آموزشگاه رو میبندم و راه میفتم سمت ایستگاه مترو، حال اینکه از پله ها پایین برم رو ندارم دکمه آسانسور رو میزنم و منتظر میشم تو همین حین یه خانوم جوان با جثه ریز نزدیک میشه یکی از پاهاش رو به سختی رو زمین میزاره حالا پاش پیچ خورده یا تازه از گچ باز کرده نمی دونم ، با هم سوار آسانسور میشیم دکمه منفی دو رو که میزنم قبل از بسته شدن درب میگه آقا من از تکون های آسانسور میترسم پام هم درد میکنه میشه منو بغل کنید که پام رو زمین نباشه؟ یه دستی بغلش میکنم تا برسیم پایین بعد از ایست کامل آسانسور و باز شدن درب از بغلم میاد پایین تشکر میکنه و میره...
دو یا سه تا کیف دارم که پر از خاطراتند...سررسید های پر شده ی نوجوانی...یادگاری های روزهای دور... کارت پستال... پاکت های نامه... عکس های مات... و دارایی بی بدیل تمام دختر ها گل خشک شده ی لای کتاب...
تا چند سال پیش مثل نفسم دوستشان داشتم. همیشه فکر می کردم یک روزی در آینده ای خیلی دور جعبه ای را می گذارم رو به رویم و با حوصله و اشتیاق آرام دست می کشم روی خودکار های کمرنگ شده، می خوانم و کیف می کنم.... اما این اواخر کلا احساسم نسبت به تمامشان را از دست داده ام. نمی دانم دلیلش چیست...ولی چندباری هم وسوسه شدم که کلا بندازمشان دور... از همان خاطرات روزانه ی پانزده سالگی ام تا عکس های گروهی محل کارم... دلم می خواست خودم را سبک و سبک تر کنم از خاطره های نزدیک و دور... اصلا نسبت به خاطره بازی حسم تغییر کرده...وسواسی که به چاپ کردن عکس ها و مرتب ذخیره کردنشان درکامپیوتر داشتم از بین رفته... حتی خاطرات خوب...
کمتر به گذشته میروم... ولی حالا نمی دانم تا کی باید گذشته ها در آن کیف ها نگه دارم؟!! نمی دانم احساسم به آن کاغذها و نوشته ها و فیلم ها و عکس ها تغییر خواهد کرد یا نه... ولی باز ته دلم می ترسم ... می ترسم از شرشان خلاص شوم ولی یک روز که هیچ کاری برای انجام دادن ندارم، در یک بعد از ظهر حوالی پنجاه سالگی دلم بخواهدشان ... شاید... نمی دانم... و دل به این ترس دادن، مساوی می شود با حدود بیست سال حمل کوله بار پوسیده ی خاطره هاااا... خاطره های دخترکی که اصلا شبیه من نیست دیگر... نمی شناسمش انگار...
خانه کلمه ایی آشناست که با روح و روانت و جانت آمیخته است. اونقدر که وقتی بهش فکر می کنی، انگار عضلاتت کش می آد و خودش را آماده می کند برای در آغوش کشیدن ِ آرامش و آسایش و امنیتی که در خانه برقرار است .....( الهی چراغ همه ی خونه ها روشن باشه و آسایش و آرامش در آنها برقرار باشه ).
فرقی نمی کنه، وقتی می آیی خونه، چه قدر کار داری و باید دور خودت بچرخی و بچرخی تا همه ی کارها انجام شده باشه و همه چیز هم سر جای خودش باشه.. و آخر شب، خسته و کوفته و با عضلات بهم پیچیده، تازه فرصت کنی مثلا هفتگ رو سر بزنی.... یا هر کار دیگری که دلخواهت هست انجام بدی... مهم این هست که در و دیوار خونه باهات مهربون هستند و لبخند به لب بهت نگاه می کنند و تو همیشه به این آغوش باز، بی آنکه فکر کنی و به طور ناخودآگاه پناه می آوری..... روح ِ در و دیوار خونه رو ماها می سازیم و بهش پناه می آوریم....
خونه هاتون پر از لبخند.