این روزها انقدر پیام های عجیب و غریب روی موبایلهامون دریافت میکنیم که خیلی نمیشه بهشون اعتماد کرد. اما گاهی ذهن و فکرمون رو درگیر خودش میکنه...
"احتمال اینکه ما در کیهان تنها باشیم 1 بر شصت میلیارد است. دانشمندان تخمین میزنند در کهکشان ما 300 هزار تمدن هوشمند وجود دارد و 20 درصد از ستارهها داراى سیاراتى حیاتپذیر اند!"
فکر کنین اگه میشناختیمشون یا قرار بود باهاشون ارتباط برقرار کنیم... برای رفتن به سیارهی آلفا باید دو تا سفینه عوض میکردیم. یا مثلا سیارهی بتا انقدر کوچک بود که بوی غذاش سیاره کناری ها رو روانی میکرد. یا شاید سیارهی تتا از زمینی ها خوشش نمیومد و دلش نمیخواست باهامون رفت و آمد کنه و حتی بدتر از اون میخواست وارد فاز جنگ بشه... اون موقع بود که افراد کره زمین با هم متحد میشدن. فکر کن... دیگه مهم نبود تو ژاپنی هستی یا روس، ایرانی یا آفریقایی، آمریکایی یا...
شبیه فیلم های تخیلیه اما ظاهرا باید کم کم باور کرد که کل هستی تنها برای هفت میلیارد انسان به وجود نیومده. پس اگه یکدفعه احساس کردین که یه سفینه اومده روی زمین و یا یه موجود فضایی اطرافتون دیدین، خیلی کول برخورد کنید و اصلا تعجب نکنین. حتی میتونین به یه قهوه با یه تکه کیک شکلاتی بزرگ دعوتش کنین و یادتون بیاد که ما در کیهان تنها نیستیم...
خواندن دو شعر از احمد شاملو که 21 آذر سالگرد تولدش بود
1_
((در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد
در زنجیر...
از این زنجیریان،
یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان،
یکی، در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خودرا،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد
آغشته است.
از اینان، چند کس،
در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه،
از دیوار کوتاهی به روی بام جستند
کسانی، نیم شب،
در گورهای تازه،
دندان طلای مردگان را می شکسته اند.
من اما هیچ کس را
در شبی تاریک و توفانی نکشتم
من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی
که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی
که در رویایشان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این است
جرم این است))
.........................................
2_
((مرگ را پروای ان نیست که به انگیزه ایی اندیشد
اینو یکی می گف که سر پیچ خیابون وایساده بود
زندگی را فرصتی ان قدر نیست که در ایینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده
گزین کند
اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود
عشق را مجالی نیست حتی آن قدر که بگوید برای چه دوست ات دارد
والاهه این ام یکی دیگه می گف
سرو لرزونی که راست وسط چار راه هرور باد وایساده بود.))
حسابی مشغول بود، هنوز یه 100متری مونده بهش برسم... راحت می تونم، از این فاصله تشخیص بدم که چه کار می کنه، چیز جدیدی نیست، نفر اول هم نیست.....
همه ی پلاستیک و نایلون های شفاف رو ریخته بیرون، بطری های نوشابه رو هم همینطور، به نزدیکی اش رسیدم.....
نگاهش می کنم، انگار به نوعی چشم در چشم باهاش میشم....
چشمان درشت وحشی وار، پوست تیره و مو و سبیل مشکی، سن حدود 30سال......کاپشن سبزی پوشیده و کلاه کاپشن رو هم توی سردی این هوا، رو کشیده روی سرش....
نگاهم رو ازش می گیرم و به سطل زباله شهری زرد رنگ و اطرافش نگاه می کنم، طوری که سرزنش رو از نگاهم بخوونه......
ازش دور میشم.... هنوز با خودم کلنجار میرم، قضاوتش می کنم که به این جوونی، به جای کار کردن، کار راحت زباله گردی رو انجام میده، حتما کار ساده تری هست به نسبت کارگری یا کارهای یدی دیگه......
هنوز توی این فکر هستم و محکومش می کنم که......چه و چه و چه.......
از دیدن صحنه ی بهم ریخته ی، زباله اطراف سطل زباله و اونجوری تا کمر خم شدنش توی سطل، حس بدی بهم دست داده.....
با تفرعن یک شهروند محترم و شاغل که از کنار یه شهروند سطح پایین عبور میکنم.......
تلخی ماجرا به کامم می نشینه، سرمای ِ هوا رو دو چندان میکنه....
چرا فکر نکردم که هیچ جوونی دلش، نمی خواد سرش رو توی سطل زباله بکنه... هیچ کسی دلش نمی خواد، همه ی پلاستیک های زباله هایی رو، که ما، مال خودمون رو حتی با نوک انگشتان می گیریم و به سطل می اندازیمشون ، را با تمام دستانش بهم بزند تا چیزهایی بدرد بخور پیدا کند.......
شاید از هر کار یدی و کارگری راحت تر باشد ولی به شرطی که اون کار یدی موجود باشد و......
مباحث نظری ِ کلاف سردرگم زباله گردی و بیکاری و فقر و فلاکت و گرسنگی و یا طلای کثیف و آلودگی و گسترش بیماری ها و تفکیک زباله و پسماندها و...... می چرخد و می چرخد....و البته شکم گرسنه، مباحث نظری سرش نمیشود و فقر و احتیاج هم نمی تواند بایستند تا همه چی درست شود....
پی نوشت :
از کلیه هفتگ ی های عزیز، به خاطر غیبتم عذر خواهی می کنم..... و امیدوارم که بتونم به مسولیتی رو که در این گروه پذیرفتم، عمل کنم.....
یک شوخی مکتوب !
گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد !
پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی نظارت مقیم کارگاه .
دیروز با مهندس احمدی ، سرپرست نظارت ، یک ساعتی در مورد تجهیز ساختمان نظارت حرف زدیم . یک سری وسایل اداری می خواهند و یک سری وسایل رفاهی .
- مهندس احمدی عزیز . برادر من . باز هم می گم . هر چیزی می خواهین تا تجهیز کارگاه تموم نشده درخواست کن . من الان دستم بازه . بعد که تجهیز کارگاه خودمون تموم شد دیگه نمی تونم هر چیزی خواستین رو تهیه کنم .
- باشه مهندس جان . تا فردا یه لیست کامل بهت می دم . همه ی وسایل اصلی و متعلقاتشون .
- خوبه . منتظرم .
برای اطمینان ، امروز صبح طی یک نامه رسمی ، باز به او یادآوری کرده ام که درخواست هایش را ارائه کند :
جناب آقای مهندس احمدی
سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....
موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت
با سلام .
احتراما ، پیرو مذاکرات حضوری خواهشمند است لیست تجهیزات مورد نیاز دستگاه محترم نظارت جهت تکمیل تجهیز ساختمان نظارت مقیم را در اسرع وقت ارائه نموده تا امکان تامین تجهیزات همراه با سایر تجهیزات مورد نیاز کارگاه فراهم گردد .
با سپاس
سرپرست کارگاه
...
حالا ، نشسته ام پاسخ نامه را می خوانم . لیست نوزده ردیفی وسایل مورد نیاز نظارت را . لیستی که در پایان هر ردیفش ، تکیه کلام مهندس احمدی هم نوشته شده است : « متعلقات مربوطه » ...
جناب آقای مهندس ...
سرپرست محترم کارگاه پروژه ...
موضوع : لیست تجهیزات مورد نیاز نظارت مقیم
با سلام و احترام .
عطف به نامه شماره ... مورخ ... ، لیست تجهیزات مورد نیاز جهت ساختمان نظارت به شرح زیر اعلام می گردد . خواهشمند است دستور فرمایید نسبت به خریداری تجهیزات با هماهنگی نماینده ی این نظارت ، اقدام لازم را مبذول نمایند .
1-کامپیوتر pentium 4 و متعلقات مربوطه - 2 دستگاه
2-دستگاه فتو کپی سیاه و سپید شارپ در قطع A3 همراه متعلقات مربوطه – یک دستگاه
3-میز تحریر و متعلقات تحریر – 4 سری
4-میز کنفرانس 12 نفره و متعلقات مربوطه – یک سری
5-لوازم و متعلقات آبدارخانه
6-میز نهارخوری 6 نفره و متعلقات مربوطه
و ....
14- تلویزیون یک دستگاه
15- میز تلویزیون و متعلقات – یک عدد
16- تختخواب دو طبقه و متعلقات – 4 عدد
و ...
با تشکر
سرپرست دستگاه نظارت
احمدی
با خواندن ردیف 16 ، چایی در گلویم گیر می کند . سرفه کنان و خنده کنان ادامه ی نامه را می خوانم و به پاسخش فکر می کنم . این تکیه کلام مهندس احمدی که به دنبال هرچیزی یک متعلقات می بندد ، واقغا بعضی جاها جالب می شود .
سرفه هایم که تمام می شود ، از داخل کازیه یک کاغذ چرکنویس برمی دارم و پاسخ نامه را می نویسم :
جناب آقای مهندس احمدی
سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....
موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت
با سلام .
احتراما بازگشت به نامه شماره .... مورخ ... به استحضار می رساند :
1-لوازم و تجهیزات مورد نیاز ذکر شده در بندهای 1و 2 قبلا خریداری شده و تحویل کارشناس محترم نظارت شده است .
2-جهت خرید لوازم و تجهیزات ذکر شده در بندهای 3 الی 15 و 17 الی 19 خواهشمند است دستور فرمایید نماینده ی محترم نظارت در تاریخ .... هماهنگی لازم را با آقای مهدوی ، کارپرداز کارگاه به عمل آورند .
3-لوازم درخواستی در ردیف 16 نیز تهیه شده و لیکن این کارگاه از تهیه ی متعلقات مربوطه شدیدا معذور می باشد !
با سپاس
سرپرست کارگاه
...
ساعتی بعد ، نامه ی تایپ شده روی سربرگ های شرکت را امضاء می کنم و می فرستم برای مهندس احمدی . نامه ای که تا مدتهای مدید ، می شود دستمایه ای برای شوخی و خنده های بعد از ساعت های کار . برای یادآوری روزهای اول کار و روزهای تجهیز کارگاه . برای آنکه دمی بنشینیم و فکر کنیم که ساعت های گرم و هوای داغ و دم کرده ی دشت سوزان را ، بین ساعت 12 تا 3 بعد از ظهر گاهی باید با استراحت بر روی تخت ها ی دو طبقه و نه دو نفره ، سپری کرد .
من به شخصه معتقدم ملت قبل از اینکه با تلگرام و شبکه مجازی سر گرم بشن ....با تلویزیون وقت می کشتن و قبل از تلویزیون پای رادیو بودن و قبل از رادیو توو قهوه خونها وقت می کشتن ....
تنور خانواده اگه بخواد گرم باشه .... تلگرام بلای سرش نمیاره و اگه بخواد رو به خاموشی بره .....هر چیزی می تونه جذاب باشه ...
وقتی می شنوم تو جامعه همه می گن.... تلگرام روابط خانوادگی سرد کرده ..... تلگرام عشق و عاطفه از بین برده ... خنده ام می گیره ...
واقعیت تلخ و تندو تیز اینه که تلگرام فضای سرد و یخبندون روابط ما رو ... تلطیف و قابل تحمل می کنه ....
همین
چند روز پیش در یکی از صفحات اجتماعی چشمم خورد به یک نقد درباره آزادی های یواشکی... ظاهرا هنوز هم کسانی را عصبانی میکند... پسرکِ نقاد داد سخن می داد که "متاسفم برای زن های مملکتم که اوج خواسته و آزادیشان برداشتن روسریهایشان است و..."
خواستم در جوابش چیزی بنویسم اما بیخیال شدم. کسی که اینطور فکر میکند، کسی که فکر میکند "اوج" خواسته های ما این است را نباید به چالش کشید. منطقش تا همینجا کار میکند. او یک مرد است و هیچ درکی از دنیای زنانه ندارد. از طرفی، نمیتوانستم تمام حرفهایم را در یک کامنت خلاصه کنم و به او بگویم...
آخر او چه میفهمد ما خیلی جاها زورمان نرسیده. نتوانستیم توی گوش پسرهایمان فرو کنیم که لا به لای دکمه های لباسمان دنبال یک نقطهی باز نگردند... چون زورمان نرسیده... نتوانستیم بزنیم توی دهن پسرکی که تازه سیبیل هایش سبز شده و به ما حرف های رکیک زده، چون قدش از ما بلندتر بوده، زورش بیشتر بوده... نشده بگوییم این بچه حق منه، تو پدر شایسته ای برایش نیستی یا در کمترین شکل حقمون برابر، چون قانون گفته بچه بعد از هفت سالگی برای پدر... اون قانون کاری نداره تو نه ماه حملش کردی، تو به دنیایش آوردی، تو شیرش دادی، تو شب ها بیدار بودی، تو جایش را عوض کردی، تو پرستاریش کردی به وقت مریضیش... کسی نشنید که من به عنوان دختر آن مرحوم همان قدر فرزندش بودم که برادرها، پس چرا ارث من نصف... من همسر آن مرحوم بودم وقتی هیچکدام از بچهها نبودن، پس چرا فقط یک هشتم... اگر من به عنوان زن نبودم چطور میشد مرد به دنیا بیاید، که حالا دیهاش دو برابر... من همان چیزی را دیدم که بقیه دیدند، برای شهادت چرا بی اعتبارم... کسی نخواست حس کند سایه ی یک مرد پشت سرت در تاریکی یک کوچه یعنی چه... نتوانستیم یقهی شوهرمان را بگیریم که این کیه وسط زندگی من؟؟ چون قرآن آورد و گفت خلاف شرع نکردم.
وقتی قانون، شرع، عرف و گاهی همجنس هایمان علیه مان هستند، برای شروع دستمان به گره های روسری می رود...
کمتر روزی هست که با انواع خشونت در اجتماع و اطراف خودمان مواجه نشویم.
اصولا خشونت چیست؟ رابطه جنسیت با خشونت چگونه است؟ کدام ادیان خشونت را ترویج میکنند؟روحیه و ساختار روانشناختی افراد خشن به چه شکل می باشد؟ خشونت عریان چه تفاوتی با خشونت پنهان دارد؟ خشونت کلامی ریشه در کجا دارد؟ نقاط افتراق و اشتراک خشونت آگاهانه و خشونت ناآگاهانه و خشونت ناخواسته چگونه تعریف میشود؟خشونت جسمانی بیشتر آسیب رسان است یا خشونت روانی؟خشونت خانگی بیشتر علیه کودکان است یا سالمندان؟ تنبیه بدنی چرا و چگونه اعمال میشود؟ خشونت نمادین چیست؟مرز اعمال قانون و خشونت کجاست؟کدام ایدئولوژی ها تمایل بیشتری نسبت به خشونت دارند؟تفاوت خشونت فردی و جمعی چیست؟آیا واقعا خشونت همان شر لازم برای حفظ نظم و اجرای قانون و نگهدارنده اجتماع است؟چرا علیه اقلیت ها اعم از قومی،نژادی،فرهنگی،مذهبی،جنسی،زبانی و ... خشونت را روا می داریم؟خشونت مقدس (دفاعی) امری حقیقی ست یا زاییده مذهب و ایدئولوژی؟ریشه های خشونت در کجا قرار دارد؟ قبل از اعلامیه رفع خشونت علیه زنان در نوامبر سال 1993 میزان خشونت علیه زنان چقدر بود و امروز بعد از گذشت نزدیک به ربع قرن از صدور این اعلامیه ،میزان خشونت علیه زنان چگونه است؟ اصولا میشود اجتماع انسانی عاری از خشونت باشد؟ تعریف شخصی ما از خشونت در زمان جنگ چه وضعیتی به خود میگیرد؟ رییس جمهور محترم در آغاز سال تحصیلی ۹۶-۹۵ پرسش مهر را اینگونه مطرح کرد: خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده ای خشونت را می آموزند؟ در برابر خشونت چگونه می توان ایستادگی کرد و چگونه می توانیم جامعه ای داشته باشیم دارای رحمت نبوی؟ چگونه می توانیم جوامع منطقه و جهان را از خشونت برهانیم؟ هرکسی به فراخور درک و فهم خود جوابی برای سوال ایشان داشت اما در اکثر این پاسخ ها عموما جنبه روانشناختی و فردی خشونت مورد توجه واقع شده بود تا مسائل جامعه شناختی و ساختارهای بازتولید کننده خشونت در جامعه ، کسی می داند چرا؟
روز دانشجو گرامی
یکبار صبح و یکبار هم بعد از ظهر از کنار خانه شان رد می شوم و دلم می گیرد... دلم می گیرد برای پسرکی که عکسش نقش یک بنر بزرگ شده و زیرش نوشته حلالم کنید!
انگار یکی از همان شب های سرد هفته گذشته را تصمیم گرفته بوده با رفقایش در باغ سر کند که انگار لوله بخاری سرجایش نبوده و ... تمام!
دلم می خواهد سر تا پا سیاه بپوشم و بروم زنگ خانه شان را بزنم و مادرش را بین تمام آدم های آنجا پیدا کنم، بغلش کنم و با هم گریه کنیم. بعد آرام برویم توی اتاقش... از مادرش بخواهم آلبوم های بچگی اش را بیاورد و ورق به ورق برایم حرف بزند.... هر عکس را یک ساعت توضیح بدهد و من گوش کنم. بپرسم از این روزنگار های کودکی هم که شبیه دفتر خاطرات است، برایش خریده بود!؟ اصلا بیاورد و برایم بخواند که چند ماهگی راه افتاد و کی شعر خواند... کارنامه های مدرسه اش را نشانم بدهد ... تقدیرنامه های مقوایی با حاشیه های گل دار و لباس های ورزشی اش... بازی های کامپیوتری اش... شارژ موبایلش را کنار میز نشانم بدهد... همه فقط بنر تسلیت می زنند با متن های تکراری و یک عکس شمع زیرش...همه حتما به مادرش از همین جملات احمقانه ی مرسوم زده اند... نمی دانم... شاید همان هم درست است... شاید قبول این تقدیر و پیشانی نوشت و این حرفا روش ساده تری باشد برای تماشای عکسش... عکس پسرکی که هنوز ریش و سیبیل هم در نیاورده..... شاید روزی به یک دلیل ساده آنقدر زود رفتیم که هنوز خیلی چیزهای عادی را حتی یکبار هم تجربه نکرده ایم.. مثل همین پسرکی که به گمانم کف ریش را هم روی صورتش هنوز حس نکرده بود... به گمانم یک شب تا صبح کنار زنی عاشقانه نگذرانده بود... یک موجود کوچک 2 کیلویی را بغلش نداده بودند و بگویندپدرشدنت مبارک... جلوی درب مدرسه ای منتظر زنگ آخر بچه اش نمانده بود.... و هزاران هزار کار نکرده ی دیگر.... ما هم خیلی زود می میمیرم.... نه فقط از لحاظ عدد شناسنامه... فقط و فقط از لحاظ تمام حس ها و تجربه های نکرده...