هفتگ
هفتگ

هفتگ

یلدا

برای هرکسی یلدا  تداعی کننده مسائل و خاطراتی ست که پر رنگ تر از  باقی قضایاست  واسه یکی شبیه یه قطعه ادبیه، یلدا دختریست با گیسوی بلند و سیاه یا برف نشسته بر کاج ها و عروسی درختان شهر و خواب عمیق تموم سفید برفی ها. واسه یکی نوستالژی کرسی مادر بزرگ و انار دون شده و آجیل و همهمه فامیل. واسه یکی نجوای عاشقانه ست در شبی بی انتها. واسه یکی کمی بیشتر لرزیدن کنار خیابوناست.واسه یکی شوق خریدن ست  و  واسه یکی شرمندگی دستهای خالیش  واسه یکی حسرت است و حسرت...

واسه یکی...

واسه یکی ...
واسه یکی...
این لیست رو میشه به اندازه تموم مردمی که یلدا رو تجربه کردن ادامه داد...
واسه من که تو مناسبت های ملی  سیزده بدر و یلدا برام جذاب ترند و حسابشون از بقیه مناسبت ها جداست  یلدا رو بیشتر از سیزده بدر  دوست دارم( حالا چون اهل شب نشینی و شب زنده داری هستم یا  ترس پایان خوشی و غروب سیزده بدر  یاهرچی ... بگذریم)  یلدا خود خود زندگی بوده به عبارت بهتر شرایط مختلف زندگی رو تو شب یلدا تجربه کردم از کودکی که شبهای یلدا سرد بود و  زنده موندن به مدد علاالدین و والورهای نفتی ،  و پوشیدن لباسهای گرم  امکان داشت  و خبری از برنامه های تلویزیون نبود و قصه های پدربزرگ  طولانی تر بود تا دوران نوجونی که پدربزرگ نبود اما خونه مادربزرگ هنوز چراغش روشن بود و تلویزیون جای قصه ها رو گرفته بود. بچه که بودم همیشه برام سوال بود و اسباب دلخوری که چرا همیشه شب کریسمس برف میاد و شب یلدا نه...

دوره جوونی  دوره مهمونی های شلوغ فامیلی شب یلدا بود، شب دوره سربازی و لب مرز و برف دو متری بود، شب تنهایی از سر پل تجریش تا میدون ولی عصر زیر برف پیاده اومدن بود شب (( دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟)) بود شب سر کردن با استامبولی پلو و انار و تخمه آفتابگردون و تحمل غم  نبود بعضی از اعضا به دلایل مختلف بود. شب پارتی و رقص و سرمستی و لذت و پایکوبی ((میزنم می پشت هم پیمونه پیمونه)) بود شب، سرشب از زور خستگی خوابیدن هم بود...شب شلوغ خونه ی ما و جمع فامیل و سفره رنگین مادر و انواع میوه و تنقلات و حافظ خونی من و امتدادش تا خود صبح تعطیل هم بود.

تا الان الان که شب های یلدای زیاد و مختلفی رو تجربه کردم  مثل شبی که شب (( شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی))  بود، شب یلدایی که شب لذت مستی و رخوت بود و رقص تن و تتن تن تن ....

شب یادش که یادم نمیره و(( شب دل کندن من از ما))     یلدا رو دوست دارم چون شب جشن زایش نور و امید به فرداست چرا که شب غلبه بر تاریکی و ظلمت ست...

یلداتون مبارک و شاد و به امید سراومدن یلدای بلند ایرانمون

شاملو

خواندن دو شعر از  احمد شاملو  که 21 آذر سالگرد تولدش بود

1_

((در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

در زنجیر...

 

از این زنجیریان،

یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه ای کشته است.

 

از این مردان،

یکی، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اینان، چند کس،

در خلوت یک روز باران ریز،

بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه،

از دیوار کوتاهی به روی بام جستند

کسانی، نیم شب،

در گورهای تازه،

دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را

در شبی تاریک و توفانی نکشتم

من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی

که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی

که در رویایشان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم

- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی

که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

 

جرم این است

جرم این است))

.........................................

2_

((مرگ را پروای ان نیست که به انگیزه ایی اندیشد

 اینو یکی می گف که سر پیچ خیابون وایساده بود

زندگی را فرصتی ان قدر نیست که در ایینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده

گزین کند

اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست حتی آن قدر که بگوید برای چه دوست ات دارد

والاهه این ام یکی دیگه می گف

سرو لرزونی که راست وسط چار راه هرور باد وایساده بود.))

((با محبت شاید با خشونت هرگز))

کمتر روزی هست که با انواع خشونت در اجتماع و اطراف خودمان مواجه نشویم.

اصولا خشونت چیست؟ رابطه جنسیت با خشونت چگونه است؟ کدام ادیان خشونت را ترویج میکنند؟روحیه و ساختار روانشناختی افراد خشن به چه شکل می باشد؟ خشونت عریان چه تفاوتی با خشونت پنهان دارد؟ خشونت کلامی ریشه در کجا دارد؟ نقاط افتراق و اشتراک خشونت آگاهانه و خشونت ناآگاهانه و خشونت ناخواسته چگونه تعریف میشود؟خشونت جسمانی بیشتر آسیب رسان است یا خشونت روانی؟خشونت خانگی بیشتر علیه کودکان است یا سالمندان؟ تنبیه بدنی چرا و چگونه اعمال میشود؟ خشونت نمادین چیست؟مرز اعمال قانون و خشونت کجاست؟کدام ایدئولوژی ها تمایل بیشتری نسبت به خشونت دارند؟تفاوت خشونت فردی و جمعی چیست؟آیا واقعا خشونت همان شر لازم برای حفظ نظم و اجرای قانون و نگهدارنده اجتماع است؟چرا علیه اقلیت ها اعم از قومی،نژادی،فرهنگی،مذهبی،جنسی،زبانی و ... خشونت را روا می داریم؟خشونت مقدس (دفاعی) امری حقیقی ست یا زاییده مذهب و ایدئولوژی؟ریشه های خشونت در کجا قرار دارد؟ قبل از اعلامیه رفع خشونت علیه زنان  در نوامبر سال  1993   میزان خشونت علیه زنان چقدر بود و امروز بعد از گذشت نزدیک به ربع قرن از صدور این اعلامیه ،میزان خشونت علیه زنان چگونه است؟ اصولا میشود اجتماع انسانی عاری از خشونت باشد؟ تعریف شخصی ما  از خشونت در زمان جنگ چه وضعیتی به خود میگیرد؟ رییس جمهور محترم  در آغاز سال تحصیلی ۹۶-۹۵ پرسش مهر را اینگونه مطرح کرد: خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده ای خشونت را می آموزند؟   در برابر خشونت چگونه می توان ایستادگی کرد و چگونه می توانیم جامعه ای داشته باشیم دارای رحمت نبوی؟ چگونه می توانیم جوامع منطقه و جهان را از خشونت برهانیم؟ هرکسی به فراخور درک و فهم خود جوابی برای سوال ایشان داشت اما در اکثر  این پاسخ ها عموما جنبه روانشناختی  و فردی خشونت مورد توجه واقع شده بود  تا مسائل جامعه شناختی و ساختارهای بازتولید کننده خشونت در جامعه ،  کسی می داند چرا؟



روز دانشجو گرامی

گلنار

((گلنار کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار          گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار))

سلام چطوری؟

خوبی روبراهی؟ چند وقت شده  نمیدونم من که تو اون اتاق بودم  بچه ها بهش میگن قرنطینه و پرستارا میگن ایزوله  منو انداختن بودن اونجا و میگفتن بس که با تو حرف میزنم بقیه شاکی شدن اذیت میشن میگن من آرامششون رو گرفتم میگن یا روز حرف بزنم یا شب اینکه بیست و چهار ساعته با تو حرف میزنم براشون قابل تحمل نیست خانم قاسمی یواشکی بهم گفت اینا همه اش بهونه ست اونا به تو حسادت میکنن بس که دوستت دارم... گلی جون میخوای  برات قصه بگم مثل بابابزرگ ها، یکی بود یکی نبود  یکی رفته بود یکی با یادش مونده بود، نه نه اینو ولش کن رفتن خوب نیست،  یه روز و روزگاری یه مرغ ماهیخواری،نه اینم ولش کن مرغ ماهیخوار خیلی نامرد هست...توی ده شلمرود حسنی ما تنها بود، نه نه اینم خوب نیست آخه تنهایی دل آدم میگیره آدم میترسه مث وقتایی که منو میندازن تو اون اتاق کوچیکه  اصلا هیشکی نباید تنها باشه هیشکی...

((دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر                درآن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار))

  تازه اثاث کشی کرده بودین محله ما  چهار تا خونه اونورتر  یه روز تنگ غروب اقدس خانوم گریه کنان دوید تو کوچه و داد میزد که بچه ام افتاده تو حوض داره خفه میشه سریع رفتم از تو حوض درش آوردم   بچه نفس نمیکشید تو اومدی توی حیاط  (فقط چشمات رو نیگا میکردم چه چشمای گیرایی داشتی  انگاری تو چشمات دو تا سگ هار بسته بودن که پاچه آدم رو میگرفت فدایی چشمات شدم و میشم  تا الان الان  تا همیشه) اومدی  بالای سربچه اول چند بار محکم شکمش رو فشار دادی که کلی آب از دهنش زد بیرون  بعد دماغش رو گرفتی و لبت رو چسبوندی به دهنش و بهش نفس مصنوعی دادی (اینکار  رو تو فیلم ها  دیده بودم اما نمیدونستم چه جوری انجامش میدن) بچه به هوش اومد نفس کشید گریه کرد و رفت بغل اقدس خانوم که داشت نذر و نیاز میکرد بچه اش رو که خوب بوسید  اول از تو تشکر کرد که خودت رو معرفی کردی و گفتی این کارا رو تو دبیرستان بهتون یاد دادن  اونجا فهمیدم اسمت  رو گلی ،  بعد هم از من که همیشه بهم میگفت خاله، یهو خندید و گفت ایشالا جفتتون خوشبخت بشید اصلا باهم خوشبخت بشید من که قند تو دلم آب شد اما تو سرخ شدی سرت رو انداختی پایین و خداحافظی کردی و رفتی، وای که چقدر دلم میخواست توحوض غرق بشم بعدش تو بیایی پی  نجاتم و بهم نفس مصنوعی بدی...

((چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار     نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار))

بس که  گریه کردم تو خواب و خوابم برد  وسط گریه و ترسیدم از شبایی که صبح نمیشدن ، گفتن فراموشش کن زمان میبره اما میشه،   حرفشون درست نبود  فراموشی دل میخواست که اونهم پیش تو مونده بود بوی نرگس یاد تو بوی یاس یاد تو  بوی هرگل یاد  تو ...بهم گفتن باختی گفتم قبول ما باختیم اما شکست ما دلیل انکار عشقمون نیست بدی روزگار ما اینه که تا وقتی برنده یی همه باهاتن ولی وای به حال بازنده که همیشه تنهاست  وای که ما بازی برده رو باخته بودیم  اونهم بعد از سوت پایان بازی...  آخ وقتی تو میدون 24 اسفند  بهم گفتی دوستت دارم  عاشقتم دستت رو گرفتم  تا پارک فرح   دویدیم  کل  بلوار الیزابت رو تا میدون پهلوی، اونقدر که از نفس افتادیم آخ گلی تو که میدونستی نفسم به نفست بند بوده و هست  دار و ندارمن تو بودی که داشتن ازم میگرفتنت، به  بابات گفتم ما 3 سال بیشتر میشه  که همدیگرو میخوایم و شما هم میدونستی  ما  حرف زدیم قرار گذاشتیم تو بهم قول دادی که گلی برای توئه گفت قول و قرار چی  این حرفها  رو  ول کن  الان وضع عوض شده.، تو چشماش زل زدم و گفتم  مرد اونیه که وقتی شرایط عوض شد پای حرف و قولش بمونه  چیزی که تو نیستی  خوابوند زیر گوشم  خون دماغم راه افتاد  مث اون روز تابستون که عزیز جون وقتی  دید دارم  از توی  سوراخی که تو دیوار بین حیاط  خونه و  حموم زنونه درست کرده بودم  تن و بدن زنها رو نیگا میکنم خوابوند زیر گوشم که بچه چهارده ساله تو رو چه به این غلط ها،مثل اون بار ساکت شدم و چیزی نگفتم...

((بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار تا به کی پریشان    تا به کی گرفتار یامده مرا وعده وفا  راز خود نگه دار))

مرشد قدرت تو پرده خونی سیاوش میگفت:خطر وقتی سراغت میاد که همه چی امن و امان به نظر میرسه. بغض داره خفه ام میکنه نفسم بالا نمیاد این سنگینی سینه امونم  رو میبره نمیشد، نمیتونستم دوستت نداشته باشم مگه میشه کسی نفس نکشه  من که  تو آب عشقمون میسوختم  و تویی که وسط آتیش عشقمون غرق میشدی،   آره فرق داشتی فرق داشتیم  جنس عشق ما چیز دیگه یی بود اصلا از اول اولش فرق داشت رقصیدنت وسط جل جل  بارون تابستون، نفسم ، جونم تو بودی و هستی ما که تکلیفمون روشن بود   پس چرا همیشه گاو بازا رقص پروانه ها رو خراب میکنن چرا موجای دریا که خسته  و درمونده شدن دل از ساحل نمیکنن چرا...قربون او چشمات برم چقدر بگم گریه نکن حیف اون چشمای نازت نیست آخه تو که میدونی با اشکات نمیتونی این دنیای کثیف و لجن مال رو تمیز کنی گریه نکن گل من، سرم داغ میشه وقتی شونه هات میلرزه لامصب گریه نکن بازهم گریه کنی پامیشم میرم ته حیاط بخش لختی ها رو دید میزنم ها میدونم با اینکارم  چقدر حرصت درمیاد حالا خود دانی یا گریه ات رو تموم میکنی و میمونم پیشت یا...

((یا به روی من خنده ها بزن قلب من به دست آر     چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار))

بابات به چند تا از این لات ها و ارازل سپرده بود یه گوشمالی حسابی بهم بدن، یه شب تو امیر آباد یه کنج خلوت گیرم  انداختن  و تا میخوردم زدنم هی زدن زدن زدن  گفتن هر چی به بابات گفتم رو باید پس بگیرم قبول نکردم   باز کتکم میزدن خون از دماغ و دهنم بیرون میزد حرفام رو راجع به بابات که یه گوشه وایساده بود و داشت نیگا میکرد پس گرفتم اما با اینکه دیگه نایی برام نمونده بود دستم رو به دیوار گرفتم و با بدبختی بلند شدم رو کردم به بابات و گفتم اگه تموم حرفایی که تو عمرم زدم رو پس بگیرم  اینکه گلی رو دوست دارم رو پس نمیگیرم  فریاد کشیدم گلی دوووستتتت دارم گللللی....

((نیابی ای کاش نصیب از گردون  که شد ناکامی نصیبم  گلنار     لب خود بگشا به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار))

عزیز جون همیشه میگفت مرگ پایان کار آدمی نیست.  الان  از صمیم قلب آرزو میکنم اشتباه گفته باشه  بذار تموم بشیم و کلا نابودشیم، عزیز جون میگفت ما رو چشم زدن...  تو اصالت داری  اصالت خوب هم همینه که دروغ نگی و نخوای چیزی باشی که نیستی  تو دروغ نگفتی اما راستش رو هم نگفتی اصلش اینکه تو سکوت کردی و هیچی نگفتی  و یادت رفت که آدم فقط بابت گفته هاش مسئول نیست بلکه خیلی بیشتر راجع به اونچه که بایست میگفته و نگفته سکوت کرده مسئول هست.تموم شهر رو دست تو دست گشتیم تموم شهر رو بدون دست تو گشتم... گفتم قلب آدما کاروانسرا نیست که هی یکی بیاد یکی بره  گفتن عمیق ترین و موندگارترین عشق ها هم یه روزی به پایان میرسه گفتن فکر کن از اول نبوده به دوست داشتن یه نفر دیگه فکر کن  گفتم دوست داشتنی که فکر بخواد فاتحه اش خونده ست،  کلا فاتحه خوندن خوبه اینو  شیخ  واعظ میگفت ...

((نشدی عاشق  زکجا دانی چه کشد هر شب دل من گلنار))

گفتن تنها باشی بهتر میشی  گفتم  آدم هرچقدر هم تنهایی رو دوست داشته باشه و براش خوب باشه  باز یه جایی یه وقتی بایست دلش برای یکی تندتر بزنه.روزی که داشتن جهیزیه ات رو میبردن یادمه یکی گفت نفرینش نکنی دختر مردم سیاه بخت میشه.، مگه میشه من نخواسته باشم تو خوشبخت بشی اصلا من غلط بکنم غیر شادیت روبخوام اصلا هرکی یه کلام بدی تو رو از  زبون من شنید بیاد مثل عزیزجون تو بچگی هام دهنم رو فلفل بریزه...فردای عروسیت کوچه رو سیاه پوش کردن  میگفتن وقتی توحجله تنها بودی قبل از اینکه دست اون یارو  به دستت بخوره یه مثقال تریاک خورده بودی و خلاص... اما تو که اینجا  پیش منی چرا میگن نیستی؟ میدونی گلی جون یونانی ها آگهی ترحیم نمی نویسن فقط یک سئوال هست که بعد از مرگ میپرسن آیا اون عشق واقعی رو بدست آورد....

ورزش

همه میدونیم چقدر ورزش خوبه، چقدر فایده داره و جلا میده جسم و روح رو. اما بازهم باهاش بیگانه ایم.

 چند روز پیش که مجبور شدم  حدود سی، چهل تا پله رو سریع طی کنم  به هن وهن افتادم و رگ پام گرفت   باورم نمیشد این من بودم که یه روزی تا ایستگاه پنج توچال رو  وسط زمستون یه نفس می رفتم، 4 تا 90 دقیقه پشت سر هم  تو زمین خاکی شرطی فوتبال بازی میکردم ، 1000 تا طناب میزدم، 300 تا درازنشست می رفتم و خیلی کارهای دیگه...تا همین پنج، شش سال پیش  یه نرمش و ورزشی میکردم  که اون هم تعطیل شده رفته پی کارش و تو همه این سال ها  خواستم که از فردا  ورزش  رو شروع کنم.رخوت و اضافه وزن و  تایم کاری و شرایط روحی و هزار تا  چیز دیگه همه اش درسته اما اصل مطلب اینه که آدمها از یه جایی به بعد سخت تغییر میکنن سخت...

ماندن یا رفتن وسوسه این است

یه لحظه چشمامون رو ببندیم و  به این فکر کنیم که  قرار شده مرگ از زندگی بشر حذف بشه و انسان مادام العمر به حیاتش ادامه بده...

زندگی بدون مرگ، میل به جاودانگی،نامیرایی،رویین تن شدن، چشمه آب حیات و ... در تمام طول تاریخ بشر تکرار شده و اسطوره ها و افسانه ها به این خاطر ساخته شدن و در درازنای تاریخ امتداد پیدا کرده اند. گیلگمش از قدیمی ترین اساطیر جاودانه قوم سومر و بین النهرین است.  آشیل یونانی ها و اسفندیار ایرانی ها  هر دو بازتاب دهنده یک نیاز و یک آرزوی دست نیافتنی هستند رسیدن اسکندر به چشمه آب حیات و... همه و همه اشاره به همین خواسته و آرزو داره، میل به جاودانگی  در بشر وجود داره کشیدن نقاشی رو سنگ و چوب و حکاکی در طبیعت نشان از این داره که آدمی در طی زندگانی همیشه میل داشته و دارد ماندگار شود از بدو تاریخ تا امروز که گرفتن فیلم و عکس و غیره  بازتاب همین نیازست.داستانی در اساطیر یونان وجود دارد که در آن زئوس کوزه‌ای آب حیات به انسان‌ها داد تا بنوشند و جاودان شوند و از فرسودگی جاودانی غذاب بکشند. در اساطیر یونان همسر ائوس هم به خواست او جاودانه شد. اما ائوس تنها بی‌مرگی خواسته بود و نه جوانی جاودان و همسرش آن قدر فرسوده شد که ائوس او را به حشره بدل کرد. و این خود داستانیست بسیار تامل برانگیز، اینکه جاودانه شده و پیر و فرتوت گردیم اصولا چیز جذابی هست یا نه؟ اکثر انسانها مرادشان از جاودانگی و نامیرایی  این است که جوان بمانند... هرچند باید دید اصولا چنین چیزی ممکن و یا مطلوب است؟ راحت تر بپرسم آیا دوست داریم جاودانه شویم و هرگز مرگ را تجربه نکنیم؟ فارغ از امکان علمی و عملی این ماجرا اگر صرفا به صورت نظری به این مسئله نگاه کنیم  قطعا پاسخ همه آری نخواهد بود فرض کنیم گرفتار ستمگران هستیم برده ایم، رعیتیم، زیر دست ارباب و فئودال عمر میگذرانیم کارگر و کشاورز و چوپانیم، اقلیت هستیم گرفتار امثال طالبان و داعش هستیم، عمر جاودان به چه کارمان می آید؟ اما اگر شاه و ارباب و پرنسس باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و دلچسب است. نهایتا اینکه اگر از شرایطمان رضایت داشته باشیم قطعا عمر جاویدان بسیار مطلوب و شگفت انگیز خواهد بود اما اگر از شرایطمان ناراضی هستیم نامیرایی قطعا چیز مزخرفی خواهد بود.


برتولت برشت میگه:موضوع غم انگیز در خصوص زندگى،کوتاه بودن آن نیست بلکه غم انگیز آن است  که ما زندگى را خیلى دیر شروع مى کنیم!

غذا

به نظر من یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا غذا خوردن است.

حالا هرکسی یه ذائقه و سلیقه یی داره که به تعداد و تنوع و حجم غذا مربوط میشه اما اصل ماجرا پابرجاست یعنی همون لذت بخش بودن غذا خوردن، دیدم و میشناسم کسانی رو که غذا میخورن صرفا برای اینکه زنده بمونن وچنان بی و میل و رغبت غذا میخورن که انگار دارن شکنجه شون میکنن...اما واسه امثال من طعم و حجم و تنوع غذا لذت بخش و دوست داشتنیه، مثلا حسی که به سیب زمینی سرخ کرده  یا قرمه سبزی پرچرب دارم مثل گردش تو  یه جنگل انبوه و سرسبزه  یا خوردن انواع کباب برام خیلی جذاب تر هست تا دیدن غروب خورشید لب دریا،  مثلا خوردن هلیم  ( ننویسیم حلیم، حلیم یعنی شکیبا و بردبار،  هلیم هم غذایی است مخلوط از مرغ یا گوشت همراه بلغور جو یا گندم  پخته میشود که اکثرا  مردم  آن را با شکر میخورند و بعضی ها مثل من با نمک)  به عنوان صبحانه بسیار جذاب تر  از لمس نسیم صبحگاهی  روی قله کوه هست...

قضاوت

این روزها فضای مجازی پر شده از این جمله که (( قضاوت نکنیم)) حالا باید دید اصولا قضاوت به چه معناست. عمدتا کسانی که این کلام را بکار میبرند منظورشان این است که در مورد رفتار، ظاهر،پوشش،عقاید،آرایش،سکنات و غیره سایرین داوری نکنیم.
معنای دیگر قضاوت رفع تعارض و نزاع و اختلاف بین دو یا چند نفر  و حکم دادن و محق دانستن شخص یا اشخاص در برابر کسانی که با ایشان دچار اختلاف و نزاع هستند، می باشد.
در مورد معنای نخست اینقدر جملات نغز و  زیبا و کاربردی و گاها یکطرفه و نامعقول و بیشتر بر مبنای احساس وجود دارد که تکرار آن نه برای من و نه برای شما جذاب و جالب  نیست.داستانهای فراوان راجع به پیشداوری و قضاوت عجولانه وجود دارد که در نهایت از اصل غافلگیری و پندهای اخلاقی استفاده میشود. به نظر من اکثر آدمها خاکستری هستند برخی خاکستری روشن و بعضی خاکستری تیره، بنابراین جز اولیا الله سفید مطلق وجود ندارد همچنین جز اشقیا سیاه مطلق وجود ندارد.
بنابراین رفتار هر کس تا زمانی که به آزادی و حقوق حقه ی ما تعرض نکرده نوع پوشش و سخن گفتن و عملکردش و سایر مسائل به ما ارتباطی ندارد و اجازه پیشداوری نداریم.
قضاوت در معنای دوم بیشتر جنبه حقوقی دارد که وارد آن نمی شوم چرا که معتقدم قضاوت صحیح و کامل  بین افراد فقط از دانای کل بر می آید و چه کسی دانای کل است؟ 
از قضاوت کردن  تا جایی که ممکن است اجتناب کنیم چرا که در بهترین حالت اگر  به قوانین  اعم از فقهی و حقوقی و عرفی درست عمل کنیم صرفا قوانین را اجرا کرده ایم  حالا عدالت کجاست؟ 
از سلامت روحی، روانی و اخلاقی قاضی چیزی نگویم بهتر است.
این جمله که نمیدانم از کیست را عمیقا باور دارم (( از هر سه نفر قاضی، دو نفر در قعر جهنم جای دارد.)) 
نهایتا اینکه درست قضاوت کنیم اصلا  تامیتونیم قضاوت نکنیم.