هفتگ
هفتگ

هفتگ

احوال

باران می بارد

شهر شلوغ است

گنجشکها دیگر نمی خوانند

هر لطافتی به لجن کشیده است

چلچله ها را بال و پر بریده اند

کنسرت کلاغ هر روز تمدید می شود

پیک آخر به سلامتی کاج که تا همیشه سبز است.

((در خدمت و خیانت روشنفکران))

- شرمنده‌ام، نسل ما گند زد!

«داریوش شایگان»، فیلسوف ایرانی دوم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ در ۸۳ سالگی درگذشت. بخشی از گفت‌وگوی او با نشریهٔ «اندیشهٔ پویا» را با هم مرور می‌کنیم:

• متفکران نسل شما نگاه تردیدآمیزى نسبت به مدرنیته داشتند. دربارهٔ چرایى این نگاه توضیح دهید.

•• بله همین‌طور است. صحبت شما دربارهٔ نسل ما درست است، «غرب‌زدگى» جلال آل‌احمد بسیار بد است و راه حل او به بن‌بست ختم می‌شود. در کتاب «آسیا دربرابر غرب» و نیز «تاریک‌اندیشى جدید» به این مسئله پرداخته‌ام.

ما گریزى از مدرنیته نداریم، ما باید از رهگذر مدرنیتهٔ غربى، سنت شرقى را بکاویم. نمى‌توان با خودِ سنت خودش را نقد کرد. «هانرى کربن» کارى را انجام داد که خودِ «آشتیانى» به عنوان یک محقق مسلمان نمى‌توانست انجام دهد.

• به زعم شما دلیل این توقف ما چیست؟ حملهٔ مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفکر؟

•• ایران در دهه هاى چهل و پنجاه داشت جهش مى کرد. ما از آسیاى جنوب شرقى آن موقع جلوتر بودیم، ولى بعد آنها پیش افتادند و موفق‌تر شدند. علت عدم موفقیت ما بنظر من این است که ما شتاب تغییرات را تحمل نکردیم. حالا چرا؟ نمى‌دانم. همچنین ما روشنفکران آن دوره هم پرت بودیم و تحلیل درستى از جایگاه خود در جامعه و جامعهٔ خود در جهان نداشتیم.

ما باید خودمان را با همتایان‌مان در سطح منطقه مقایسه مى‌کردیم نه با انگلیسى‌ها و فرانسوى‌ها. مى‌توانم این را به‌عنوان یک اعتراف بگویم که ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. یکى دیگر از آسیب‌هاى جامعهٔ ما در آن هنگام چپ‌زدگى شدیدی بود که با اتفاقات بیست‌وهشتم مرداد هم تشدید شد.

من اگر چه چپ زده نبودم و حتا ضدبلشویک بودم، اما این فهم را نه به‌واسطهٔ شعور خود که بخاطر وضعیت و پایگاه و جایگاه خانوادگى‌ام به دست آورده بودم.

بسیارى از روشنفکران اروپایى نیز چپ بودند، منتها در آن جا تعادل برقرار بود. «رمون آرونى» بود در مقابل «سارتر» ولى این جا «رمون آرونى» نبود، کسى جلوى چپ‌ها نبود. ما با اسطوره‌ها زندگى مى‌کنیم و این بسیار بد است و یکى از نتایج چپ‌زدگى است. به هیچ چیز نباید اسطوره‌اى نگاه کرد.

• روشنفکران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحلیل جامعه استفاده مى‌کردند؟

•• در حد صفر! نسل کنونى جوانان ایران شعورشان از نسل ما بسیار بیشتر است، زیرا در دنیاى دیگرى زندگى مى‌کنند. مخصوصاً زنان ایرانى بسیار جهش کرده‌اند. باید اعتراف کنم، شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!


منبع:اندیشهٔ پویا

برف – شاه نعمت الله – جنگ - گذشت عمر ...



   نوبت اول برادر های کوچکتر رفتیم برای پارو کردن برف . ساعت 10 شب بود . نوبت دوم برادرهای بزرگتر . ساعت 2 نصف  شب . برفی را پارو می کردیم که تمامی نداشت . بی گمان تا صبح به یک متر می رسید . صبح اما وقتی از خواب بیدار شدیم ، دیدن آنهمه برف عجیب نبود  . اما عجیب ترین اتفاق زندگی مان را می دیدیم . همه جا سرخ بود . سرخ آجری یکدست و نه چندان خوشرنگ .  همه جا سرخ  بود . پشت بام ها . درخت سیب وسط حیاط . حیاط . روی دیوارها . کوچه . خیابان . کوه جهانبین . کوه تهلیجان . همه جا سرخ بود . روی برف یک لایه ی سرخ نشسته بود . 

-  بدبختی میاره . ادبار میاره . 

-  جنگ میاره . خونریزی  میاره . 

-  همه جا پر از خون می شه و برادر کشی راه می افته . 

-  توی کتاب پیشگویی های شاه نعمت الله ولی هم گفته . چند ماه بعد جوی خون راه می افته . 

پیرمردهای بازار جمع شده بودند و از برف سرخ می گفتند و از پیش گویی های شاه نعمت الله ولی . 

همان روز  مادر علیرضا که سرباز بود با مشت کوبید روی سینه اش و رو به آسمان گفت :

-  خدایا پسرم رو به تو می سپارم از شر این همه بلایی که سرمون میاد ! 

چندماهی از جمع شدن پیرمردهای بازار جلوی مغازه ی فرش فروشی نگذشته بود که زمزمه های جنگ شروع شد . و باز ، حرف برف سرخ بر سر زبان ها افتاد . 

-  معلوم بود که جنگ می شه . 

-  همه اش نشونه بود . 

-  شاه نعمت الله تمام پیشگویی هاش درست بوده . 

-  آره ، سیدی که میاد و حکم خدا رو میاره . 

-  بعد جنگ می شه ... همه جا پر از خون می شه 

-  سی سال بعد دوباره یکی دیگه میاد 

-  و ... و ... 

حرف های پیرمردهای بازار ، وقتی تمام شد و به سکوت رسید که صدای انفجار بمبهای هواپیماهای عراقی ، کنار کارخانه قند شهرکرد ، زمین و زمان را به هم دوخت . باد ، بادبادکهای کاغذی با دنباله های حلقه ای را که از پشت بام خانه ، در آخرین روز تابستان کودکی هوا کرده بودیم با خود برد که برد . ما خیره شده بودیم به دود همه رنگی که از اطراف کارخانه قند به هوا رفته بود . و مبهوت مانده بودیم در غرش هواپیمایی که چون صاعقه آمد و رفت .

ما خیره ی نخ بادبادکهایی بودیم که برای همیشه از دستمان رفته بود . 

می گفتند همان وقت مادر علیرضا ، پریده وسط کوچه و رو کرده به آسمان و با مشت بر سینه ی خشکیده اش کوبیده و فریاد زده  :

-  ای خدا .... من پسرم رو از تو می خوام . 

می گفتند دست سلمانی دور میدان از شنیدن صدای انفجار لرزیده و با تیغ صورت کربلایی را بریده است . 

می گفتند آژان غلامرضا کنترل دوجرخه اش را از دست داده و رفته افتاده توی جوی آب کنار خیابان . 

می گفتند فردا دیگر خبری از مدرسه نیست . 

می گفتند همه باید برویم جنگ .

می گفتند کشت و کشتار می شود و خون و خونریزی . 

می گفتند همه ی اینها نشانه های نحسی آن برف سرخ است . و ما دلمان را خوش می کردیم به مابقی پیش گویی های شاه نعمت الله ولی . 

حالا سی و سه سال از آن روز و آن برف می گذرد و پیرمردهای بازار یکی یکی خودشان به خاطراتشان پیوسته اند و به علیرضا که همان روزهای اول جنگ شهید شد . ما مانده ایم و نوجوانی ای که همراه نخ بادبادکهایمان رفت که رفت .  ما مانده ایم و زیارت گاه به گاه آرامگاه شاه نعمت الله ولی و پیش گویی هایش که  دیگر پیرمردی نمانده بود تا برایمان بخواندشان  .

و ما مانده ایم و ترس همیشگی از سرخی روی برف . 

مجید شمسی پور - شهریور 1391 - کرمان

کنفسیوس

گفته‌اند که امپراتور چین دستور داد تا کنفوسیوس -حکیم و فرزانهٔ بزرگ چین- را اعدام کنند. وقتی او را به زندان بردند، در روز پیش از اعدام، زندان‌بان او را در حال بازی با پروانه‌ای زیبا دید. کنفوسیوس از زندان‌بان دعوت کرد تا او هم زیبایی‌های بال پروانه را نگاه کند. زندان‌بان از سخنان او متعجب شد و گفت که «دیگران شما را به فرزانگی می‌ستایند در حالی که اینک چون کودکان، سبک سر می‌نمایید. چگونه روز قبل از اعدام‌تان به زیبایی‌های بال پروانه‌ای نگاه می‌کنید!؟»

 کنفوسیوس پاسخ داد که «البته آن سخنان را دربارهٔ من، دیگران گفته‌اند، اما اگر این سخنان وجهی داشته باشند به دلیل همین ویژگی است؛ زیرا اول اینکه من چه اکنون لذت ببرم یا نه، در هر صورت فردا صبح اعدام خواهم شد؛ پس خردمندانه است که حالا از دیدن زیبایی‌های این پروانه لذت ببرم و زمان حال را با خوشی سپری کنم؛ اما دلیل دوم و مهم‌تر این است که اصلاً چرا ما از اعدام می‌ترسیم؟ زیرا اعدام موجب مرگ می‌شود. چرا از مرگ می‌ترسیم؟ زیرا مرگ جلوی زندگی ما را می‌گیرد. چرا می‌خواهیم به زندگی ادامه دهیم؟ چون می‌خواهیم به لذت بردن ادامه دهیم. پس چرا من اکنون از دیدن یک پروانه لذت نبرم، درحالی‌که امپراتور می‌خواهد من از فردا لذت نبرم؟»

....

کاش ماهم میتونستیم مثل کنفسیوس باشیم، اصلا تو این شرایط امکانش هست؟!  اینجور حکایات و روایات صرفا جنبه پند آموزی دارند یا اینکه امکان عملی کردنش در زندگی روزمره هم وجود دارد؟

بای سیکل

زمانی که دوچرخه پایش به تهران باز شد.

زمانی که دوچرخه به تهران آمد برخی مردم به آنهایی که دوچرخه سوار می‌شدند "بچه شیطان" و "بچه جن" می‌گفتند و معتقد بودند که راکبین از طرف شیاطین و پریان کمک می‌شوند چون بغیر از این کسی نمی‌تواند روی دو چرخ حرکت بکند و دلیلشان هم این بود که می‌گفتند مرکبی که اگر کسی آنرا نگه ندارد، خودش نمی‌تواند خودش را نگه دارد چگونه می‌تواند یکی را هم بالای خود نشانیده راه ببرد؟! پس این کار ممکن نیست مگر آنکه خود آن روروئک را جنیان ساخته و راکبین آنها نیز بچۀ جن ها و شیطان ها می‌باشند. 

چنانکه اولین باری که این مرکب به تهران آورده شد دو پسر بچۀ انگلیسی با شلوارهای کوتاه در میدانِ مشق آنها را به نمایش مردم گذاشتند .

پیرها و سالمندانی که به تماشایشان رفتند بسم الله و لاحول گویان و شگفت زده که گویی به تماشای غول و آل و پریزاد رفته اند باز میگشتند و آمدن دوچرخه را یکی از علائم ظهور میگفتند.


منبع: طهران قدیم جعفر شهری

یادداشت های روزانه

یک یادداشت روزانه، از روزهای گذشته، سال های گذشته...


یادداشت های روزانه . 


شادی چیست ؟ 

چند روز است که ذهنم درگیر واژه ی "شادی " شده است . نمی دانم مفهوم این واژه را چند بار حس کرده ام ؟ 

برمی گردم به روزها و سالهای گذشته ... از ده سال پیش شروع می کنم و سی سال دیگر هم بر می گردم به گذشته ، تا ببینم شادی چه بوده است ؟

شاید شادی چهره ی پیرمردکارگری ی بود که برای اولین بار در عمرش به سفر می رفت و قبل از رفتن با بغضی در گلو می گفت : خیر از جوونیت ببینی !

شاید شادی آنجا بود ، در دیدن خنده های آن دخترک پنج ساله ی سیه چرده ی روستایی ، وقتی که روزها کنار کانال در حال ساخت می نشست چشم انتظار تا " عمو مهندس " برایش کتابی یا عکسی بیاورد و او هم از توی دست کوچکش گردویی را تقدیمش کند ؟

شاید شادی ریسه رفتن پسرکم بود در خنده هایی بی دلیل ، وقتی به او خیره می شدم و می خندیدم ؟ 

شاید شادی اولین تماس لرزش آور دستهایم بود با دستان دیگری ؟

شاید شادی پشت دری سبز در بالای شصت و سه پله ایستاده بود ، با نگاهی پر از خنده و شیطنت ؟ در روزهایی که سخت می گذشت ...

شاید شادی در زمستانهای سرد شهری کوچک ، در نگاه دزدانه ای نهفته شده بود که از این سوی اتاق به گرمای نگاهی دزدانه تر در آنسوی اتاق گره می خورد ؟

شاید شادی نوشتن برگه های امتحانی دوستانی بود که آن معلم مهربان می خواست مردود نشوند ! 

شادی شاید خواندن اولین ترانه های یادگرفته در هشت سالگی بود ...

شاید شادی ... 

نمی دانم ... به رسم این روز و روزگار برای یافتن مفهوم شادی دست به دامان گوگل می شوم و با خواندن چند متن ، می فهمم که  :

 شادی حس شگفتی است که به طرز شگفت تری به جغرافیای زندگی وابسته است . 

مجید شمسی پور

۱۳۹۵/۰۷/۱۶ اردبیل

((مردی نبود فتاده را پای زدن))

ازدیشب که تیم ملی طی یه نیمه فاجعه بار شکست سنگینی رو تجربه کرد انواع تحلیل درست و غلط، احساسی و عقلانی و... خوندم قصدم یه تحلیل فوتبالی نیست چون مخاطب اینجا هوادار تخصصی فوتبال نیست.

هرچند 

وقتی بجای کارد تیز سلاخی از کارد میوه خوری استفاده می کنیم.

وقتی فضای دو قطبی شدید میسازیم لزوما همیشه ما برنده ماجرا نیستیم.

وقتی با تمام بزرگان فوتبال بدون دلیل درگیر میشیم.

وقتی دایما به حاشیه می پردازیم به جای متن.

وقتی خودمون رو بزرگتر از هر کس و هر چیزی میدونیم.

وقتی به راحتی دروغ میگیم و تهمت میزنیم.

وقتی هرگز و هیچ جا به عنوان نفر اول موفقیتی کسب نکرده ایم.

وقتی به جای پرداختن به مسایل فنی، صرفا دنبال هوچی گری و جنجال هستیم.

وقتی

وقتی

وقتی

این وقتی ها رو تا میشه خیلی ادامه داد اما میگذاریم و میگذریم چرا که نتیجه تمام این وقتی ها شکست تحقیر آمیز است ...

بله مردی نبود فتاده را پای زدن، اما به هر حال سوقط هر دیکتاتوری تماشایی ست!

تو بگو

روانشناسها میگن:

مردهاراعصبانی نکنید

وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود....

مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.آنها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...

مردها در عصبانیت شخصیتی بدبین، بد دهن و نامهربان دارند...

فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر آرام میشوند وقتی آرام شدند راحتتر متقاعد می‌شوند

روانشناسها میگن:

زنهاراعصبانی نکنید

زنها وقتی عصبانی میشوند قدرت جسمیشان از بین میرود اما به همان ترتیب قدرت زبانی بالایی دارند...

یک زن در عصبانیت تمام بدی هایی که در طول عمرش به او کردید را در پنج دقیقه طوری جلوی چشمانتان میاورد که باور نمیکنید...

غر زدن از ویژگی های بارز همه زنان است.

یک زن را وقتی عصبانی کردید عواقبش را تا یک هفته و گاهی تا یک ماه باید بپذیرید. زنها ماجرای عصبانیتشان را در تمام این مدت با خود حمل می‌کنند.

..............

بسیار خوب این حرف روانشناسان علیرغم اینکه در دودسته بندی کلی ارایه شده رو با اغماض می پذیریم اما نکته یی که ذهن آدم رو درگیر میکنه اینه که بعضی انسانها که متاسفانه در جامعه امروز رشد زیادی داشته اند و روند رو به تزایدشون روز افزون بوده ( حالا عمدتا به دلایل اقتصادی و تبعیضات وحشتناک یا هر عامل دیگه یی)  بصورت پیش فرض عصبانی هستند یعنی ما عصبانی شون نمیکنیم بلکه اونها بدون اینکه ما کمترین دخالتی در عصبانیتشون داشته باشیم کلا عصبانی هستند و مستعد و آماده درگیری اعم از بدنی و زبانی.

با این دسته افراد چه باید کرد؟ چقدر سعه صدر بخرج بدیم تا کجا صبوری کنیم؟ اصلا مگه اکثر ما در شرایط بهتری هستیم که در کمال آرامش مشغول کظم غیظ باشیم و پیشگیری کنیم از برخورد با این جماعت عصبانی بالفعل؟