حراج بنزین سهمیه ای با کارت ملی
برای خوشنودی همه ی مسئولین، چراغ اول بنزین ملی رو من روشن می کنم :
حراج ...
یک حراج واقعی ...
بنزین مصرف نشده ی دست اول. سهمیه یک آقای مهندس که با ماشین شخصی نرفته سرکار ... لیتری ۱۵۵۰ تومان .
بنزین مصرف نشده ی دست اول . سهمیه یک خانم دکتر که تا مطب نرفته و برگرده !
لیتری ۱۶۷۰ تومان .
بنزین مصرف نشده ی دست اول ...
سهمیه یک بچه صغیر ، نیازمند فوری به پول
لیتری ۱۲۲۵ تومن و دو زار !!
اکازیون :
بنزین پیش فروش ! به دلیل مسافرت خارجی یک استاد دانشگاه ، سهمیه ی ۳۶۵ روز بنزین یک خانواده ۴ نفره ، پرداخت نقدی لیتری ۱۳۷۵ تومن .
پرداخت طی ۴ فقره چک ۳ ماهه ، لیتری ۱۶۵۰ تومان .
پیشنهاد ویژه :
آمادگی یک خانواده جهت به دنیا اوردن دوقلو !! در صورت پیش خرید سه سال سهمیه کل خانواده ( فعلا ۶ نفره ) !!
جهت شرکت در این حراج بی نظیر به کانال تلگرامی ما رجوع کنید !!
باقی بقایتان .
مجید شمسی پور .
داستانهای عاشقانهٔ «خسرو و شیرین» و «لیلی و مجنون»، هردو سرودهٔ «نظامی گنجوی» سراینده ٔ توانمند ایرانی هستند.
منظومهٔ «خسرو و شیرین» داستان عاشقانهای است در ایران باستان و یادی است از معشوقهٔ در جوانی از کف رفتهٔ نظامی به نام «آفاق». به نحوی که در این هشتصد سال کسی نتوانسته مانندش را بسراید. و «لیلی و مجنون» داستان دلدادگی دو جوان است در دیار عرب.
نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل داستان تصرفی نکرده است.
نظامی ناخوداگاه در «لیلی و مجنون» به ترسیم چهرهٔ زن در دیار عرب و در «خسرو و شیرین» به نمایاندن چهرهٔ زن در ایران باستان پرداخته است.
لیلی، پروردهٔ جامعهای است که دلبستگی را مقدمهٔ انحرافی میپندارد که نتیجهاش سقوط حتمی در جهنم وحشتانگیز فحشاست. در این سرزمین پاکی و تقوا، بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقهای رد و بدل کنند.
اما در دیار شیرین، منعی بر مصاحبت و معاشرت بیآلایش مرد و زن نیست و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است.
دختری سرشناس، یکه و تنها، بر پشت اسب مینشیند و از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون میتازد و کسی متعرض او نمیشود.
اما وضع لیلی چنین نیست و جرایمش بسیار. نخست این که زن به دنیا آمده و از هر اختیار و انتخابی محروم. گناه دیگرش زیباییست. در نظام قبیلهای، مرگ و زندگی او در قبضهٔ استبداد مردان است. پدر لیلی مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر قیس (مجنون) و دخترش با خبر میشود، در حصار خانه زندانیاش میکند و زندانبانش، زن فلکزدهای است به نام مادر که به فرمان شفاعتناپذیر شوهر مجبور است رابطهٔ دخترش را با جهان خارج قطع کند.
اما فضای داستان «خسرو و شیرین» متفاوت است. دنیای شیرین، دنیای بیپرواییهاست. شیرین، دستپروردهٔ زنی است که به گفتهی نظامی: «ز مردان بیشتر دارد سترگی». شیرین، دختر ورزشکار نشاططلب طبیعتدوستی است که بر اسبی زمانهگرد برمینشیند و با جماعتی از دختران همسن و سال خود که: «ز برقع نیستشان بر روی بندی» و هر یک با فنون سوارکاری و دفاع از خویش آشنایی دارند، به چوگان بازی میرود.
دختری که در چنین محیطی بالیده در مورد طبیعیترین حق مشروع خویش، یعنی انتخاب شوهر، گرفتار هیچ مانعی نیست.
شیرین در کنار عاشق خود خسرو، اسب میتازد، به گردش و تفریح میپردازد، مذاکره میکند، شرط و شروط میگذارد و امتیاز میگیرد و در همهحال پاکدامنی خود را پاس میدارد.
و آن طرف زندگی سراسر تسلیم لیلی است. خالی از هر تلاشی. از مکتب خانهاش باز میگیرند و در خانه زندانیاش میکنند و به شوهر نادیدهٔ نامطبوعی میدهندش، بیآنکه اعتراضی بکند.
این تصویری است از موقعیت زن در نظام قبیلهای عرب و جایگاه زن در ایران.
علیاکبر سعیدی سیرجانی
یه فامیل دور داشتیم که بین پنج شش تا دختر صاحب یه پسر شده بودن، اونقدر این پسر رو تحویل میگرفتن و بهش پروبال داده بودن که خودش هم باورش شده بود تافته جدابافته یی هست تو سنین هیجده نوزده سالگی اونقدر ازش تعریف و تمجید اغراق آمیز کرده بودن که باورش شده بود واقعا واسه خودش بردپیت و جورج کلنی هست و جنس مخالف براش میمیره،اما خب واقعیت چیز دیگه یی بود و علیرغم تموم امتیازات و پشتیبانی های پیدا و نهانی که ازش میشد تو خیلی از ارتباط هاش با جنس مخالف همون اول کار بد جور میخورد تو پرش و سرخورده میشد تو خانواده همچنان ازش تعریف و تمجید الکی میشد حتی پیش میومد که بنا به خواهش های مادر خانواده یکی از خواهرها رشوه خوبی میگرفت و از بین دوستان و همکلاسی هاش کسی نقش عاشق دلخسته و شیدا رو بازی میکرد جهت بازگشت غرور و بدست آوردن روحیه از دست رفته اش... نهایتا اینکه با کسی به سرانجام نرسید و عاقبت الامر خانواده مجبور شدن بفرستنش فرانسه...
حالا این موضوع رو چرا تعریف کردم علتش اینه که اینروزها خیلی بیشتر از قبل از مسافرها تعریف و تمجیدهای اغراق آمیز راجع به ایران میشنوم اونقدر تبلیغات هدفدار راجع به ایران شده که عامه مردم باورشون شده واقعا اینجا بهشت روی زمین است وقتی خیلیا باور دارن مردم دنیا آرزوشونه اینجا زندگی کنن یعنی تبلیغات دروغین هدفدار به نتیجه رسیده است.
کاش بفهمییم ما بالاتر از دیگران نیستیم ایضا پایین تر از دیگران هم نیستیم ماهم مردمی هستیم مثل سایر ملل، تو برخی زمینه ها غنی تر و تو بعضی مسایل ضعیفتر از اقوام و ملتهای دیگر در این دنیا هستیم.
پی نوشت: من ایران رو با تموم کم و کاستی هاش دوست دارم و عاشق گذشته و حتی امروزش هستم برای من ایران نقش مادری رو داره که با تموم وجود میپرستمش.
-خاطرات فوتبالی کار و کارگاه
1- جام ملت های اروپا - 2004
پانزده شانزده روزی است که در کارگاه مستقر شدهام. چند روزی در دفتر شرکت در مرکز استان بودم و بعد رسماً آمدم به این شهر و به این کارگاه. کارگاهی که حرف و حدیث در آن زیاد است. اصلاً در آمدنِ خودم به این شهر هم حرف و حدیث زیاد بود!
...
حالا چند روزی است که در کارگاه زندگی میکنم. پیش از ما، شرکتی دیگر پیمانکار پروژه بوده است. شرکتی که به دلایل مختلف، خلع ید شده و پروژه به پیمانکار جدید واگذار شده است. به که شرکتی دولتی است.
کارگاه تجهیز شده است. ساختمان نظارت که حرف ندارد! حسرتِ داشتن خانه را در دلم زنده میکند! ساختمان اداری فنی پیمانکار، اتاقهای کارگری، آشپزخانه، سرویسهای بهداشتی و... همه و همه ساخته شده اند. سنگشکن و بچینگ نصب شدهاند و خلاصه همه چیز برای شروع بی دردسر یک کار، آماده است. فقط یکی دو ماهی کار میبَرَد تا سرویسهای بهداشتی را که وضعشان افتضاح است، بازسازی کنیم؛ یکی دو تا حمام دیگر بسازیم. سیستم تامین آب کارگاه که تمام نکات غیر بهداشتی را در خود جمع کرده را بهسازی کنیم. در ساختمان اداری فنی هم یک آبدارخانه و یک حمام بسازیم و یک اتاقش را تبدیل کنیم به خوابگاه پرسنل فنی. و خلاصه یک تمیزکاری اساسی در کل کارگاه. و سرانجام باید فکری کنیم برای یکی دو تا باقچه جلوی ساختمانها.
اینها دو ماهی وقت میخواهند. دو ماهی که در حین آن، کار را نیز ادامه میدهیم. بلدوزرها، بیل مکانیکی، کامیونها، گریدر، آبپاش، غلتک، تراک میکسر و... همه و همه مشغول به کار میشوند. کارگاه از روز ده دوازدهم به بعد شلوغ می شود. رانندهها، کارگرها، سرویسکارها و مکانیکها، امور مالی، مهندسها و... همه و همه در چند اتاق، کنار هم زندگی میکنیم تا کمکم همه چیز آماده شود.
روزهای تجهیز کارگاه از سختترین روزهای یک پروژه است. به خصوص اگر پیمانکار، شرکتی دولتی باشد. شرکتی که بخواهد با قوانین مسخره و دیدگاه اداری ِدر حد دوریال و دهشاهی، پروژههای بزرگ انجام دهد! آن وقت برای به کار گرفتنِ یک کارگر روزمزد که حقوقش روزی هفت هشت هزار تومان است، باید فقط ده دوازده هزار تومان کاغذ و فرم و برگه و تعهد و استعلام و کوفت و زهر مار نابود کنی! برای خریدنِ لوازم مورد نیازِ کارگاهی در دل بیابانهای جنوب، با دفترنشینان شهرستان و استان و آخر سر هم با پایتخت مکاتبه کنی و مجوز بگیری که دو تا آفتابه بخری و بگذاری در خلایی که با پشت سر گذاشتن همین مجوزها ساختهای!
روزهای سخت شروع کارگاه یکی از پس هم میآیند و میروند. هنوز اتاقها را به طور کامل تجهیز نکردهایم. فقط دو تا اتاق برای پرسنلِ بخشهای مختلف کارگاه و یک اتاق برای مهندسهای کارگاه رو به راه کردهایم. در هر اتاق، چهار تا تخت دو طبقه هست و یک کمد نُه اشکوبه. کمدی که همان روزهای اول با استفاده از آن به پرسنل شرکت –که برای اولین بار است با آنها کار می کنم– میگویم که حواسشان به دود و دم باشد که با این یک مورد شدیداً مشکل دارم!
- ....
...
حالا در روزهای اول کارگاه، اتاقها سوت و کورند. این سوت و کوری میتواند حوصلههای سررفته را به سمت آن کمد نهم لعنتی سوق دهد. بعد از کار روزانه، نشستن جلوی ساختمانها و حرف زدن، تنها سرگرمی آدمهای کارگاه است. گاهی وقتها هم که حوصلهاش باشد، غروبها، بساط فوتبال با دروازههای هندبالی در کارگاه به راه است. فوتبال بر روی زمین خاکی و شنی که یکبار زمین خوردن روی آن، زانوی شلوار و پوست دست و خیلی جاهای دیگر را جر میدهد!
تنها چیزی که میتواند شبهای کارگاه را از سوت و کور بودن و نشستن در محوطه و حرفهای صد تا یک غاز زدن بیرون بیاورد، تلویزیون است. تلویزیونی برای دیدن مسابقات فوتبال جام ملت های اروپا. جامی که با شگفتی شروع شده است. شگفتی در همان بازی افتتاحیه. شکست پرتغال میزبان در مقابل یونان بیادعا و بیشانس! حالا مرحله گروهی و حذفی و یک هشتم و یک چهارم و نیمه نهایی تمام شده و همان دو تیم بازی افتتاحیه به فینال رسیده اند. پرتغال و یونان! امشب مسابقهی فینال است. مهدی، کارپرداز کارگاه را صدا میزنم:
- مهدی! چی شد خرید تلویزیون؟
- مهندس جان! در خواستش رو برای دفتر فرستادم.
- منظورم این نبود که چهکار کردی و چهکار نکردی! منظورم این بود که کِی دو تا تلویزیون میاری توی کارگاه؟
- مهندس جان! هنوز مجوز خریدش نیومده...
مهدی سالهاست که با این شرکت دولتی کار میکند. او هم قوانین و مقررات شرکت را خوب میداند و هم اخلاق آدمهای دفتر نشین شرکت را. طرف دیگر هم منم. من نیز همهی اینها را میدانم و البته میدانم که کارگاه هم قوانین خودش را دارد! سعی میکنم خونسرد باشم.
- مهدی جان! هر مشکل دیگه و هر قصه و حکایت دیگهای هم هست بگو.
- مجوز که از دفتر مرکزی بیاد مهندس جان، باید بگردیم تلویزیون ساخت ایران پیدا کنیم.
- بعدش؟
- بعد باید پیش فاکتور بگیریم و بفرستیم دفتر استان.
- بعدش؟
- بعد اونها پولش رو بریزن به حساب کارگاه و من برم تلویزیون بخرم.
- اون وقت اینها چقدر زمان میخواد؟
- یه هفت هشت ده روزی!
- بعد ما بشینیم فینال عمهی دفتر مرکزی رو ببینیم؛ آره؟
مهدی ساکت میشود و به زمین خیره میشود. جواد را صدا میزنم. جواد بچهی همین شهر است و روزهای قبل از شروع کار و روزهای اول کار، راننده و کارپرداز و تعمیرکار و انباردار و همهکارهی کارگاه بود!
- جواد! اون فروشگاهی که ازش کولر گازی گرفتیم اسمش چی بود؟
- اون که نقد خریدیم یا دومی؟
- دومی!
- فروشگاه ناجی.
- آهان! ماشینو سوار شو بریم سراغش.
دشتهای پوشیده از سنگهای سیاهِ سوخته از هُرم داغ آفتاب را پشت سر میگذاریم. نخلستانهای خشکیده و سوخته از بیآبی و بیصاحبی را رد میکنیم و از بستر رودخانههای مانده در حسرت آب، میگذریم. شش کیلومتر جادهی خاکی تمام میشود و بعد از شش هفت کیلومتر جادهی آسفالت به شهر میرسیم و می رویم سراغ فروشگاهی که صاحبش را اتفاقی یافتیم و او مردانگی کرد وبرای ما به حرمت کارمان اعتبار قائل شد و شد طرف حساب همهی نسیه خریهای ما و همهی پرسنل ما، در این شهر غریب!
- سلام بر حضرت ناجی. ما رو که هنوز یادته قربان؟!
- اختیار داری مهندس جان. بفرما بشین. چایی بریزم؟
- قربونت. اگه هنوز از ما بیزار نشدی بگو ببینم تلویزیون چی داری؟
- کلاً دو تا 24 اینچ دارم. یه سونی، یه ال جی . هر دو اصل.
- هر دو تا رو بده. فردا مهدی میاد فاکتورشون رو میگیره. ده پونزده روز دیگه هم پولش رو میده. در ضمن خیلی هم اردات داریم!
هوا هنوز تاریک نشده که تلویزیونها، یکی در اتاق پرسنل فنی و یکی در اتاق رانندهها روشن میشوند.
شب، در خوشحالی پرسنل کارگاه و تماشای تکرارِ فراموش نشدنیِ باخت پرتغال در مقابل یونان در فینال جام ملتهای اروپا، به نیمه میرسد. من طرفدار پرتغالم. یکی دو تا از بچههای فنی از یونان طرفداری میکنند و بازار کُرکُری خواندن را رونق میدهند! اما برد و باخت هیچکدام از تیمها مهم نیست! مهم این است که با هر گُلی، هر تیمی که بزند سوت و کوری کارگاه در هیاهوی پرسنل غرق میشود. مهم این است که با هر حرکت زیبای هر بازیکن از هر تیمی و با ایجاد هر موقعیتی، هیجان و هیاهو در شب سیاه و تارِ کارگاه پخش میشود. مهم نیست که پرتغال میبازد، مهم نیست که یونان میبَرَد. مهم این است که در یادداشتهای شبانهی پیش از خوابم مینویسم:
"امشب شادترین مردمان روی زمین، یونانیها بودند و پرسنل کارگاه من!"
چند روز پیش منزل یکی از اقوام بودم پسر دوازده،سیزده ساله اش میگفت بابا این بخاری رو عوض کن بو میده! بسیار متعجب شدم چون اولا هیچ بویی نمی اومد دوما کلا بخاری گازی اساسا بو نداره...پدرش توضیح داد چون پسر دوست داره شوفاژ یا چیلر داشته باشند این حرف رو میزنه، الباقی صحبت هاش رو نمی شنیدم رفتم به سالهای قبل زمانی که بخاری نفتی داشتیم و داستانهای پر کردن باکش تو نیمه شب های سرد و برفی زمستون، یا قبلترش که بخاری گازوییلی داشتیم و بوی وحشتناکی که داشت،لوله های پراز دوده... یا حتی قبلترش زمان بچگی که والور بود و علاالدین و صبح ها که دست و صورت میشستیم و موقع فین کردن از بینی مون کلی سیاهی بیرون میومد، بحثم پیش کشیدن سختی های دوران گذشته نیست بلکه میخوام بگم توی بیست سی سال چقدر شرایط عوض شده که امروز یه بچه سیزده ساله که نه میدونه شعبه نفت چیه نه از بشکه و پیت بیست لیتری خبری داره میگه بخاری گازی بو میده!
پی نوشت: به دلیل سرماخوردگی شدید،همراه تب و لرز به روز رسانی با تاخیر انجام شد.(پوزش)
- حماقت مقدس
«یان هوس»، استاد دانشگاه پراگ و مصلحی دینی بود. وی مردم پراگ را به قیام علیه سلطهٔ آلمانها و کلیسای کاتولیک رومی برانگیخت. هوس بر ضد مالاندوزی روحانیون کاتولیک و بخشش گناهان توسط آنان تبلیغ میکرد و میگفت که زمینهای در دست کلیساییها باید مصادره شوند.
هوس خود کتابهای مذهبی را که به زبان لاتین و برای مردم نامفهوم بود به زبان چک ترجمه کرد و پاپ را ضد مسیح خواند و باور به گناهناپذیر بودن پاپ را کفر نامید.
مجمع روحانیون بلندپایهٔ کلیسای کاتولیک، هوس را به محاکمه کشاندند و در حالی که به او اجازه ندادند حتی یک کلمه سخن بگوید، به مرگ در آتش محکومش کردند. پیش از مرگ از هوس خواسته شد تا توبه کند و حرفهای خود را پس بگیرد اما او حاضر به این کار نشد و مرگ در آتش را ترجیح داد.
برای سوزاندن هوس، دستهایش را از پشت بستند و در میانِ تَلّی از هیزم و کاه که تا گردنش بالا آمده بود از گردن به تیرکی زنجیرش کردند. آنگاه هیزم ها را آتش زدند. اما آتش خوب گُر نمی گرفت. در این هنگام، پیرزنی روستایی که میانِ تماشاچیها بود مشتی چوبِ جارو از زمین جمع کرد و به داخل آتش انداخت. هُوس با دیدنِ کار پیرزن، کلماتی بر زبان آورد که آخرین کلماتِ او شدند. آنها را گفت و در آتش سوخت: «ای حماقتِ مقدس!»
منبع: اینترنت
عقوبت اعم از دنیوی و اخروی یکی از پایه های اساسی ادیان الهی است. مجازات کسی که ظلم کرده و حق شخص دیگران رو پایمال کرده، از اصول اخلاقی و قضایی و اصل و اساس حفظ هر جامعه یی هست و کمتر شخص عاقلی را می توان یافت که مخالف محاکمه و تلافی تعدی متخلف باشد.
شخصا با عقوبت و مجازات فرد ظالم و زورگو به اشد وضع موافقم، چیزی که آزار دهنده هست اینه که وقتی بنا به هر دلیلی امکان مجازات فرد متخلف مهیا نمی شود آنگاه ما بصورت ناخودآگاه به این سمت و سو کشیده میشویم که فرد قطعا مورد عقوبت و عذاب الهی قرار میگیرد حالا یا خودش یا عزیزانش...
اینکه فرد اسید پاش در آینده کور شود یا بیماری لاعلاج بگیرد چه سودی برای کسی که اسید روش ریخته شده دارد؟!
فردی که ما را فریب داده و از اعتماد ما سو استفاده کرده هست و نیست ما را بالا کشیده اگر در آینده یی دور به گدایی بیفتد یا فرزندانش معتاد شوند آیا اموال و آبروی ما باز میگردد؟ چه چیزی پاسخ رنج و اندوهی را که متحمل شده ایم میدهد!؟
کسی که خیانت کرده به مفهوم عام کلمه، اگه به سیاه روزی بیفتد و عزیزانش کلا محو نابود شوند. آیا زندگی تباه شده کسی که بهش خیانت شده بازمیگردد!؟
این دست مثالها را میشود بسیار ادامه داد، اما حرفم اینه که حتی اگه طبق اعتقادات حتما حتما فرد ظالم دچار عقوبت شود بازهم فرد مظلوم زندگی اش تباه شده و دستاوردش هیچ است و این تفکر و اعتقادی که به عقوبت باور دارد بیشتر جنبه دلخوشکنک دارد و لاغیر.
نکته: بازهم تکرار میکنم به شدت موافق مجازات ظالم و عقوبت شدنش هستم اعم از دنیوی و اخروی، اما اینکه دلخوش باشیم به اینکه هیچکس قسر در نمی رود کلا جنبه روانی دارد حالا اگر هزاران هزار قصه و داستان و روایت و حکایت هم تاییدش کنه بازهم تغییری در موضوع ایجاد نمیکنه.
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبلها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمیدونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی میگی؟ گفتم چی میگم؟ میگم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالیای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمیخواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من میخوره!؟ من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
منبع: اینترنت