هفتگ
هفتگ

هفتگ

تیپ

مرور زمان تغییرات زیادی در احوال مردم رخ داده اعم از مثبت و منفی اما دیدن و شنیدن و لمس برخی از اینگونه تغییرات بیش از حد تصور امثال من است اتفاقی که چند شب پیش شاهدش بودم شاید ساده و معمولی به نظر برسه اما برای من بسیار باعث تعجب شد. 

موضوعی که پیش آمد این بود که مادر و پسر دوازده سیزده ساله یی مسافرم بودند بعلت اینکه با صدای بلند صحبت میکردند ناخواسته حرفهایشان را شنیدم به مجلس عروسی دعوت شده بودند و حرف سر نوع لباس پسر بود که میگفت میخوام تیپ لش بزنم!  اول فکر کردم اشتباه شنیدم اما با تکرار این کلمه مطمن شدم درست شنیدم مادر همراه پسر بود و جزییات لباس را هماهنگ میکردن، نهایتا مادر گفت کاری میکنم تیپت لش لش باشه!!... 

آیا کلمه لش دچار استحاله و قلب معنا شده است؟! نقش مادر چیست؟ این جمله واقعا تکراریست اما حقیقتا ما داریم کجا میریم.

مردمی بودن ...

در شهر چند ورزشکار معروف هست . هر کدام در رشته ای . 

دو نفر خیلی معروفند . 

به نام هر کدام هم خیابانی در شهر هست . 

یکی از این دو تن ، عکسش در بیشتر دکان های شهر و جای جای شهر هست . 

یکی تقریبا در هیچ کجا! 

هر روز اخبار بسیاری از هر دو در رسانه های کشور هست . 

در شهر اما، همیشه از اولی به نیکی یاد می شود و از دومی با سکوت! 

دیروز از یک راننده تاکسی پرسیدم : چرا شما این ورزشکار رو اینقدر دوست دارید ؟ اما اون یکی ... 

گفت : این به درد مردم می خوره ، اون به درد حکومت !! 


بدون هیچ شرح اضافه ، یاد ناصرخان حجازی هم بخیر. 


زلزله خوب!

- زلزله‌ای در قلمروی اندیشه

زلزلۀ لیسبون، پایتخت پرتغال، در سال ۱۷۵۵ میلادی، مشهورترین زمین‌لرزۀ تاریخ بشر است؛ نخست از آن رو که ده‌ها هزار کشته بر جای گذشت و زیباترین شهر اروپا (پس از لندن و پاریس) را از بستر نرم بر خاکستر گرم نشاند؛ دوم به دلیل توفانی که در الهیات مسیحی برانگیخت. زلزلۀ لیسبون تیر خلاصی بر پیکرهٔ قرون وسطا و خون تازه‌ای در رگ‌های عصر روشنگری بود.

روز اول نوامبر ۱۷۵۵ میلادی، برابر بود با «عید مذهبی مقدسان». مردم لیسبون در کلیساها گرد آمده بودند و خدا را نیایش می‌کردند که ناگهان شهر لرزید، زمین شکافت، خانه‌ها فروریخت و سپس ابرموجی از دریا به سوی شهر برخاست. هنوز آفتاب به میان آسمان نرسیده بود که هفتاد هزار کشته بر زمین افتاد، ده‌ها کلیسا در یکی از مقدس‌ترین روزهای مسیحی با خاک یکسان شد و از زیر هر سنگی نالۀ انسانی به گوش می‌رسید. 

اروپای مسیحی به فکر فرو رفت. کاتولیک‌های جهان می‌پرسیدند: چرا لیسبون؟ در تمام اروپا کدام شهر را می‌توان یافت که به اندازۀ پایتخت پرتغال، کلیسا و کشیش و آیین‌های مذهبی داشته باشد و مردمی نیایشگر و راست‌کیش در آن زندگی کنند؟ این پرسش، زلزلۀ دوم را در سرتاسر اروپا به راه انداخت و کسانی چون ولتر و دیدرو نیز بر آتش آن دمیدند. هیچ واقعه‌ای تا آن زمان، مردم را دربارۀ دعاوی و قداست کلیسا، چنین به تردید نینداخته بود. 

 اندک‌اندک الهیات مسیحی عقب نشست و پذیرفت که افسار زمین در دست نیروهایی است که بیرون از جهان‌شناسی کلیسا عمل می‌کنند. عقب‌نشینی‌های کلیسا ادامه یافت و تا آنجا پیش رفت که به‌نوبت، کیهان‌شناسی، فیزیک، شیمی، طب، سیاست، اقتصاد و حقوق نیز از کلیسا اعلان استقلال کردند. از دل عصر روشنگری، ایدۀ مهم و بسیار کارساز «قراردادهای اجتماعی» و سپس «منشور حقوق بشر» بیرون آمدند. 

اکنون کلیسا هم‌زیستی با علوم جدید را آموخته است و قوانین علمی را بیش از پیش حرمت می‌گزارد؛ اگرچه برای پستوهای ذهن تاریخ‌زده‌اش، زلزله‌هایی دیگر نیز در راه است.

کاش در خاور میانه هم زلزله یی از این دست رخ دهد بلکه از این همه تحجر و جمود فکری رهایی پیدا کنیم.


پی نوشت:روز مادر مبارک

عزت نفس

چند وقت پیش یه موضوعی پیش اومد که اینجا نوشتم http://7tag.blogsky.com/1397/09/11/post-887/-%D8%BA%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%88-%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1- 

چند شب بعد دوباره همون فرد رو حوالی ساعت  یک و نیم، نصفه شب دیدم همزمان با دو نفر دیگه سوار شد و جلو نشست و آروم گفت کارتم رو گم کردم و پول ندارم چیزی نگفتم بقیه که تو مقصد پیاده شدن، بهش گقتم تو هر شب کارتت رو گم میکنی؟!  دعا خوند و دم خونه اش پیاده شد، چند شب بعد تو میدون آزادی دوباره دیدمش منو شناخت گفت نصف کرایه رو دارم می رسونیم گفتم نه! القصه بعد از اون بارها تو همون ساعات تو میدون انقلاب و آزادی دیدمش اون که من و ماشین رو شناخته به محض دیدنم راهش و کج میکنه و برای دیگران داستان دروغینش رو تعریف میکنه اونهم هر شب! 

دو سه شب پیش ساعت دو نیمه شب یه جوون که لکنت زبون داشت،گفت پول ندارم تا آزادی رسونمدش، دیشب دوباره دیدمش بازهم شروع کرد که پول ندارم این رفتارش بدجور اذیتم کرد و بهش فخش دادم که تو هر شب پول نداری!؟ نوع پوشش و لباسشون مشخصه که چندان فقیر نیستند و اون ساعت از سرکارشون برمیگردن ولی عادت کردن بد عادتی...

عزت نفس و شخصیتشون رو از دست دادن و فریب مردم شده کار همیشگی شون، اینکه بدتر از حکومت با اره برقی افتادن به جون اعتماد مردم و تیشه به ریشه احساسات و مهربانی مردم میزنن واقعا امر نابخشودنی یی هست اینکه آدم رو گوش مخملی فرض میکنن به کنار...

یه نکته بسیار جالب هم به کرات برام اتفاق افتاده، اکثرا ساعت یک و دو نصفه شب حوالی راه آهن، شوش و مولوی هستم و زیاد اتفاق میفته که افراد معتاد رو سوار کنم سرو وضع داغون، بعضی هاشون کنار  بوی شدید دودی که میدن ( چون کنار آتیش وایمیستن برای گرم شدن)  مجبورم میکنه  تو سرما شیشه رو بدم پایین، حالا نکته جالبش کجاست؟ تا الان حتی یکبار هم اتفاق نیفتاده یه معتاد زباله گرد جوب چی،بگه پول ندارم بلکه به کرات اتفاق افتاده که اضافه تر هم پول دادن اعم از مرد و زن... بله این افراد برای بدست آوردن پول امکان داره دست به هر عملی بزنن و از هیچ  بزه یی ابا ندارند حتی قتل و جنایت، اما وقت خرج کردن پول آدم دیگری هستن به قول معروف اندازه سن ما پول دود کردن...


آخر الامر بایست بگم من هنوزهم علی رغم دیدن افرادی که مشخصا قصد فریب دارن بازهم اگه برای اولین بار کسی بگه پول ندارم بلا استثنا به مقصد می رسونمش...

خاطرات نوروزی ...

Majid Shamsipour:

« حکایت نوروزی »

نوروز که می رسید، لباس ها نو می شد! نو شدن لباس ها خودش حکایتی داشت! اما حکایت اصلی نبود! گمان می کنید حکایت اصلی چه بود؟ شاید عیدی گرفتن! اما نه! برای ما بچه ها، اصل ماجرا، خرج کردن عیدی ها بود! خرج کردن پولهای عیدی که فقط و فقط مال خودمان بود!

یادش بخیر، هنوز دبستانی بودیم که عمو بزرگه به هر کدام از ما یک اسکناس سبز 5 تومانی می داد. زن عمو کوچیکه هم به دخترهای فامیل اسکناس 5 تومانی و 10 تومانی می داد، به ما پسر بچه ها هم سکه ی 2 تومانی می داد و می گفت: 

-  اون پنج تومانی برای دخترا! این بیست ریالی برای شما پسرا! 

با عیدی های عموهای دیگر و خاله و دایی ها و پدر و مابقی بزرگترهای فامیل، دو سه روز بعد از عید، هر کدام از ما پسر بچه ها، سی چهل تومان پول داشتیم! پولی که خرج کردن آن تمام شادی و گاهی اندوه نوروز بود! 

می شد رفت سه چهار تا کره پاستوریزه 50 گرمی گرفت، هر کدام 6 ریال! بعد هر کره را روی نصف نان خانگی مالید و شکر رویش پاشید و با  لذتی ناگفتنی، در حیاط خانه نشست و خورد! 

می شد بروی دکان بقالی و پنج شش تا پفک نمکی مینو بخری. از آن بسته های کوچک 2 ریالی یا از آن بسته های بزرگتر 5 ریالی! بعد، نزدیک ظهر هم که می شد، نوشابه کانادادرای و پپسی و شوئپس 4 ریالی بود و 6 ریالی که خنکایش آی می چسبید! 

از قید خوراکی که می گذشتیم، می توانستیم برویم مغازه دوبرادران! 

-  تیر کمون سیمی 1 تومن!

-  ماشین مسابقه ای 3 تومن!

-  بادبادک بزرگ دونه ای 1 ریال!

-  منچ و مارپله 25 ریال! 

و بهتر از همه چیز و همه جا، می شد رفت سراغ کتاب و کتابهای طلایی:

-  سفرنامه گالیور

-  بانوی چراغ به دست

-  جک غول کش

-  هکلبری فین 

-  و ... هر کتاب فقط سه تومان! با چه کیفیتی! کتابهای طلایی چاپ انتشارات امیر کبیر. 

-  و ...

و ... کلی مداد نو برای نوشتن تکلیف های بی پایان عید و دفتر نقاشی و مداد رنگی 12 تایی و ... آخر سر هم تا پایان تعطیلات، این سی چهل تومن جادویی تمام نمی شد!

 حالا اما ... 

خودم را می گذارم به جای بچه های .... توی مدرسه¬ی .... 

پرسیدم :

-  تا حالا چند تا کتاب خوندی؟

-  خوندیم آقا! همه ی کتابهای فارسی مدرسه را خوندیم!

 همان کودکی که چشم به راه بود تا برای عیدش، آدمهای خوبی که نمی شناختند، عیدی ببرند! 

فکر می کنم حالا اگر او بخواهد دو سه تا کتاب داستان خوب بخرد و یکی دو تا اسباب بازی معمولی و دو سه تا دفتر خط دار و دفتر نقاشی و یک بسته مداد شمعی و مداد رنگی و چند تا مداد و مداد تراش و ... ، چند تا بیسکویت و پفک نمکی و ... یکی دو جفت جوراب خوشگل و یک ساندویچ و نوشابه و ... خلاصه اش می شود دویست سیصد هزارتومان ناقابل! حالا همه ¬ی اینها بعد از آن است که خانواده اش توانسته باشند با سیصد چهارصد هزارتومان، برایش یک شلوار و یک جفت کفش کتانی خوشگل و یکی دوتا پیراهن خریده باشند! و می دانم و می دانیم که نه آنها اینها را خریده اند و نه او، اینهمه عیدی خواهد داشت! 

از گذرگاه خاطرات بیرون می آیم. کارت های خیریه مهر نیکان جلوی رویم هستند . نوروز امسال می خواهیم چکار کنیم؟

لاک پشتی که دریا نداشت


لاک پشت به دنیا آمد. برای رفتن به دریا همه جا را گشت. 

از یه گوجه فرنگی بالا رفت. از یه درخت بالا رفت. از یک تپه بالا رفت. حتی توی حیاط  خانه همسایه پشتی را هم دنبال دریا گشت.
جغد را دید. از او نشانی دریا را پرسید. جغد گفت: این جا دریایی نیست. تو هم لاک پشت دریایی نیستی، لاک پشت علفزاری.
حالا برو توی علف ها و گل ها. هم خونه بساز و هم گل و علف بخور. هم تخم بگذار و هم به بچه هایت یاد بده که همه لاک پشت ها، لاک پشت دریایی نیستند.
لاک پشت کوچولو به او نگاه کرد و گفت: من بالا خره به دریا می روم. حالا می شود توی خانه ام بخوابم و خواب دریا را ببینم.
جغد گفت: بله، که می شود.

برو هر چه دلت می خواهد خواب ببین. و دوید رفت توی لانه اش نشست.
جغد با خودش فکر کرد: چرا من تا حالا خواب دریا را ندیده ام؟

و بعد پلک هاش را روی هم گذاشت و گفت: خب، همین الان می خوابم و خواب دریا را می بینم.

خرو پف کرد تا زود خوابشان ببرد.

این یه داستان کودکانه قدیمی هست نکته یی که برام جالب بود اینه که ما چقدر لاک پشت علفزار هستیم اما دنبال دریا میگردیم؟ چقدر میخواهیم چیزی بشیم که نیستیم! چقدر خلاف طبیعتمون رفتار می کنیم؟ تا کجا وقت و زندگی و جوونی و سرمایه مون رو میذاریم دنبال چیزی که اساسا و اصولا برای ما نیست...

یادم نیست کجا خوندم: وقتی پرنده هستی اما نمی تونی بپری و جای بال چیزی شبیه دمپایی تو بدنت داری شکاف بین پاهات اونقدر کمه که امکان دویدن نداری و عمده بدنت رو چربی تشکیل داده،باید بپذیری جزوی از زنجیره غذایی هستی...

مهاجران

چند شب پیش پنج تا مسافر داشتم داشتن از جشن عروسی برمیگشتن به استراحتگاهشون، پنج جوان شهرستانی با لهجه یی شیرین و دلهای زلال، ملغمه یی از شادی، حسرت، ناامیدی و یاس تو وجودشون بود صاحبکارشون خواسته بود یه حالی به اینها بده دعوتشون کرده بود عروسی دوستش تا اینها هم دلی از عزا دربیاورن هم شاد بشن و خوش بگذرونن، عروسی در تالاری در مرکز شهر قرار داشت ولی چنان برای این بنده خداها شگفت انگیز و پرزرق و برق بود که انگاری خود آلیس از سرزمین عجایب برگشته...

حرف میزدن و باهاشون هم کلام شدم هدف صاحبکارشون درست از آب درنیومده بود چون شدیدا سرخورده و مایوس شده بودن و حسرت تو تک تک کلماتشون جاری و ساری بود آسمون ریسمون بافتن و حرفهای امیدوار کننده من هم چاره ساز نشد ضربه این فاصله طبقاتی و شکاف مالی بیش از طاقت وتوانشون بود.

اونقدر شوخی کردم و خندودمشون که با لبخند پیاده شدن، باخودم به این موضوض فکر کردم که اگه جشن در نیمه شمالی شهر و یا اگر مختلط بود چه به روزگار این جوون ها می اومد! 

از خلال صحبت هاشون متوجه شدم در روستا زندگی می کردند و درک و هضم این همه اختلاف براشون بسیار صقیل و سنگین بود.

یکیشون نظر جالبی راجع به تهرانی ها داشت میگفت شما همه وضعتون خوبه گفتم من اگه وضعم خوب بود چرا این موقع شب باید مسافرکشی کنم؟ جواب داد باباهاتون برای همتون گذاشته هیچی عین خیالتون نیست!  بحث رو ادامه ندادم چون فایده یی نداشت به صاحبکارشون فکر کردم بنده خدا اومده بود ثواب کنه اما در عمل این پنج نفر عمیقا کباب شده بودن.

تا آخر شب حرفهاشون تو سرم تکرار میشد و یاد فیلم مسافران مهتاب افتادم و از صمیم قلب آرزو کردم راه کدخدا رو پیش بگیرن نه مراد رو...

اول شوال هم روزی است مثل همه ی روزها!

اول شوال هم روزی است مثل همه ی روزها!


رمضان که تمام می شود، چه چیزی را به یاد می آورید؟ سی روز روزه گرفتن یا نگرفتن را؟ 

پیش از تمام شدن رمضان، به چه فکر می کنید؟ به عید؟ عید فطر؟

عید است. عید فطر است. امت از خانه ها زده اند بیرون که بروند برای نماز عیدشان. 

جایی هم کار است. کارگاه است. برخی تا برآمدن خورشید یکسره بیداره بوده اند. برخی کمی خوابیده اند. حالا اما هر دو گروه گرفتار کارند. رمضان 1389 هجری شمسی تمام شده است. نمی دانم به اصل خودش – به هجری قمری- چه سالی می شود. شهریور است. نوزده شهریور است. 

- خرما پزونه ... 

- آتیش می باره از آسمون ...

آخرین کامیونهای آسفالت می رسند. ناظر، دما سنجش را در دل آسفالت فرو می کند.  

- دماش چطوره ؟

- 128 درجه. خوبه . 

- آره تمرین خوبیه! شرایط جهنم رو برامون مدل سازی می کنه!

ما به بهشت می رویم. شکی ندارم. همه آدمهای کارگاهی به بهشت می روند. همه چیز در دنیا برپایه توازن است. بر پایه تعادل. اگر چند روز در جهنم بودی، حتما پشت سرش بهشت هم هست. حالا این ورِ مرزِ زندگی نشد، حتما آن ورِ مرز می شود! 

ما به بهشت می رویم! برای تضمین بهشت رفتنمان، به شکرانه ی اتمام کار، گوسفند بی گناهی را آورده ایم که قربانی کنیم. کار آسفالت ترمیم باند فرودگاه دارد تمام می شود. 15 شب و روز کار پر استرس دارد تمام می شود. دیشب کارخانه خراب شده بود. صبح برق رفت! استرس به نهایت خود رسیده بود. 

- از امشب فرودگاه باید برنامه عادی پروازهاش رو اجرا کنه ...

- اگه باند آماده نشه؟

- نشه نداریم مهندس جان. باید بشه!

می شود. تمام می شود. تضمین تمام شدنش، خون گوسفندی است که حالا بر روی آسفالت داغ دارد می ریزد. گوسفند هنوز جان می کند. تنش هنوز تپش دارد. قصاب می پرسد چطور تقسیمش کند؟ کجایش به کارفرما می رسد؟ کجایش به ناظر؟ کجایش به پیمانکار؟ 

- خونش به کار می رسه! 

خیره شده ام به خون روی آسفالت. موبایلم زنگ می خورد. می گذارم کمی به آهنگ باران عشق ناصر چشم آذر گوش کنم! پیش از آنکه حوصله ی آنطرف تمام شود، جواب می دهم. 

- سلام.   

- فهمیدی چه جهنمی شده؟

- دارم می بینم! 

- مسخره نکن! سرخس ... جهنمی شده که نگو...

سرخس ... همین چند روز پیش بود. ما، چند تا آدم کارگاهی و چند تا مدیر و چند تا بقیه رفته بودیم بازدید. خط لوله گاز ایران به ترکمنستان. رفته بودیم کارگاه. با سرپرست کارگاه کلی حرف زده بودیم. وقتی همدیگر را بغل کردیم، یک متلک جانانه نثار هم کردیم! آشنا بودیم. رفیق بودیم. همدیگر را ندیده بودیم، اما می شناختیم. همشهری بودیم و بیابانی! کارگاهی! همین برای یک عمر رفاقت کافی بود! شناختن و دیدن مهم نبود! رفیق بودیم. 

- بنال بینم چی شده؟...

- ساید بوم افتاده روی خط فعال! انفجار شده ... ده بیست نفر از بچه های کارگاه سوختن...

- زر مفت نزن ... 

- جدی می گم ...

 جدی بود! دنیای لعنتی هنوز بر مدار تقارن بود نه توازن.  عید بود. عید فطر بود. سال برای ما 1389 بود  و نمی دانم برای دیگران چه سالی بود. ماه شهریور بود. روز نوزده شهریور بود. خرما پزون بود. برای ما، در شهر خرما، خرما پزون بود! اما بیش از هزار کیلومتر آنطرفتر، آدم پزون بود. حرف از نه نفر بود. شد ده نفر. روز خاکسپاری، گفتند 16 نفر در هفشجان. مهندس عالیپور بود. همه جوشکار های همشهری اش هم بودند. 

- عجب حکایتیه! چند دقیقه قبل از انفجار، پسر مهندس عالیپور تشنه اش بوده، مهندس می فرستدش کارگاه ... 

چه حسی داشته پسر... چه حسی داشته مهندس، آن لحظه که در کسری از ثانیه با آتش یکی شده بوده ... 

عید فطر بود. همه از نماز بر گشته بودند. حالا آشکارا آماده ی خوردن نهار می شدند. خون گوسفند روی آسفالت ماسیده بود. صدای قصاب را نمی شنیدم. ناظر را نمی دیدم. دست کارفرما که به تشکر، دستم را فشار می داد را حس نمی کردم. یک متلک جانانه به هم گفته بودیم. با جوشکارها کلی سر به سر هم گذاشته بودیم. حالا اما خیلی هاشان نبودند.  


روی پخش صوت ماشین، اخوان زمستانش را می خواند:

- درختان اسکلت های بلور آجین...

از ذهنم می گذرد :

- بیابان، اسکلت های رفیقان بود ...


رمضان که می رود، شوال که می رسد، به چه چیزی فکر می کنید؟ چه چیزی به یادتان می آید؟ 

عیدتان مبارک... 

شما هم که در کارگاهید ... روزتان به آرامش ... می دانم، همه تان به مهندس عالیپور فکر می کنید. به الله بخش ها، کیوانی ها... به اسکلت کارگاهی ها ... فکر می کنید اول شوال هم روزی است مثل همه ی روزها ...


یادت به خیر رفیق

مجید شمسی پور

بیست و پنجم خرداد 97

-------------------------- 

پی نوشت : گاهی وقت ها برخی آدم ها و برخی رخ دادها ، بی آنکه بخواهی ، در سرت رژه می روند.  آن وقت ، زمان مهم نیست . آنها مهمند . اینگونه می شود که یک یادداشت قدیمی ، دوباره نویسی می شود.