هفتگ
هفتگ

هفتگ

(( یک نکته از آن معنی...))

- روزی که مردم فهمیدند از مرد روی بالکن قوی‌ترند!

در تاریخ ۲۱ دسامبر سال ۱۹۸۹، «نیکلای چائوشسکو»، دیکتاتور کمونیست رومانی، تظاهرات گسترده‌ای را جهت حمایت از حکومت خود در مرکز بخارست ترتیب داد. اروپا درگیر انقلاب‌های متعدد بود. چائوشسکو که از سال ۱۹۶۵ بر رومانی حکومت می‌کرد، می‌خواست از این طوفان در امان بماند. با این حال ۴ روز قبل در شهر «تیمیشوارا»، قیامی برپا شده بود (جالب اینکه در آن روز چائوشسکو  به دعوت مقامات ایران به تهران آمده بود).

چائوشسکو برای اثبات محبوبیت خود به رومانیایی‌ها و مردم جهان این تظاهرات را ترتیب داد. طرفداران چائوشسکو حدود ۸۰ هزار نفر را به میدان مرکزی بخارست آوردند و از تمام رومانیایی‌ها خواسته شد تا از هر کاری دست بکشند و به تلویزیون یا رادیو توجه کنند.

چائوشسکو روی بالکن مشرف به میدان قرار گرفت و رو به جمعیتی که ظاهراً هلهله می‌کردند، شروع به سخنرانی کرد. او هشت دقیقه از شکوه سوسیالیسم رومانیایی گفت. جمعیت هم به صورت تصنعی او را تشویق می‌کردند. بعد یک اتفاق عجیب افتاد. چائوشسکو داشت می‌گفت: «من می‌خواهم از بانیان و سازمان‌دهندگان این رویداد بزرگ در بخارست تشکر کنم که آن را...» که ناگهان با چشمانی گشاده ساکت ماند و با ناباوری به جمعیت خیره شد. او هیچ‌گاه جمله‌اش را کامل نکرد.

یک نفر در جمعیت او را هو کرد. هنوز هم معلوم نیست چه کسی اولین بار جرأت این کار را پیدا کرد. اما بعد یک نفر دیگر چائوشسکو را هو کرد. ظرف چند دقیقه جمعیت داشت سوت می‌کشید، شعار می‌داد و فریاد می‌زد: «تیمیشوارا! تیمیشوارا!» او با هو کردن‌های مردم و شعار «مرگ بر دیکتاتور» روبرو شد.

همه‌ٔ این‌ها داشت به صورت زنده‌ از تلویزیون رومانی پخش می‌شد. سه‌چهارم جمعیت این کشور در برابر تلویزیون میخ‌کوب شده بودند و قلب‌هایشان تند تند می‌زد. پلیس مخفی فوراً به رسانه‌ها دستور توقف پخش داد، اما پرسنل تلویزیونی سر باز زدند. فیلم‌بردار دوربین را به سمت آسمان گرفت تا بیننده‌ها نتوانند ترس را در چهره‌ٔ رهبران حزب که در بالکن ایستاده بودند، مشاهده کنند. صدا همچنان پخش شد. کل رومانی صدای هو کردن جمعیت را شنید. عکس‌العمل چائوشسکو در برابر  ماجرا این بود که توی میکروفن فریاد می‌زد: «الو! الو! الو!» انگار این میکروفن بود که مشکل داشت!

چائوشسکو سپس از جمعیت خواست که آرام باشند: «رفقا! رفقا! سکوت کنید، رفقا!» اما رفقا نمی‌خواستند ساکت باشند. رومانی کمونیست زمانی سقوط کرد که ۸۰ هزار نفر انسان حاضر در میدان مرکزی بخارست فهمیدند، قدرت آنها از پیرمرد کلاه‌خز پوشیده‌ی روی بالکن بیشتر است.

چائوشسکو سه روز بعد محاکمه و همان روز اعدام شد. جالب‌تر از نحوه‌ٔ فروپاشی حکومت چائوشسکو، بقای این حکومت به مدت چندین دهه بود. چرا اکثریت مردم چندین دهه برای مرد روی بالکن دست می‌زدند و هر چه او می‌گفت را انجام می‌دادند؟


- امیرسینا  همایونی

زمین بیشتر از اونی که گالیله میگفت گرد هست

زمستان سال هشتاد و هفت بود حدودا ده سال پیش یه اتفاقی برام پیش اومد که همون موقع تو وبلاگم نوشتم بعدا سر قضایای هشتادو هشت و مطالبی که نوشتم فیلتر شد و دیگه پی اون وبلاگ رو نگرفتم. اون اتفاق رو ده سال پیش با جزئیات نوشتم الانم بطور کلی و اون چیزی که یادم مونده رو مینویسم واما اون خاطره: میدون انقلاب بودم خواستم از عرض خیابون کارگر شمالی رد شم یه خانوم جوون سانتی مانتال خوشتیپ صدام کرد و گفت آقا میشه لطفا منو از خیابون رد کنید فکر کردم سرکاری و شوخی هست بهش گفتم که اصرار کرد و مجددا خواهش کرد دستش رو گرفتم و از عرض خیابون ردش کردم وقتی رسیدیم اونور خیابون دستم رو ول نکرد گفتم خانوم بی خیال ادامه این شوخی جالب نیست عینک دودیش رو از رو صورتش برداشت و متوجه شدم نابینا است اما نابینایی بسیار زیبا رو و ملیح،برخلاف تموم  نابیناهایی که دیده بودم خلاصه حرف زدیم و پیاده رفتیم تا رسیدیم به پارک اوستا نشستیم و به صحبت ادامه دادیم،دانشجو بود از هردری سخنی گفتیم و نهایتا خواست که ببوسمش گونه هاش رو بوسیدم گفت لبم رو ببوس که اینکار رو هم کردم خلاصه، اسم و شماره اش رو بهم داد وقتی ازش جداشدم کاغذ رو پاره کردم رفتم و برگشتم نه از الهام ( به گمونم اسمش الهام بود) خبری بود نه از کاغذ پاره پاره شده.این اتفاقی بود که ده سال پیش رخ داد و تقریبا بصورت مجمل نوشتم.

حالا چرا این خاطره رو الان دارم بازگو میکنم علتش اینه که همین پریروز یعنی یکشنبه عصر وقتی داشتم اول کارگر شمالی  وسط اون شلوغی مسافر سوار میکردم برای امیر آباد یه خانوم چادری گفت میشه این خانوم جلو بشینه گفتم بله،یه خانوم بسیار شیک وپیک با عصای سفیدش نشست صندلی جلو،حواسم به افسر بود که جریمه ام نکنه خلاصه ظرفیت که تکمیل شد راه افتادم صدا که صدای خودش بود(داشت با موبایل صحبت میکرد)  نیگاش کردم خودش بود حالا با یکی دو تا خط محو کنار چشمش و سه چهار تار موی سفید که از بغل روسری عقب رفته اش معلوم بود. کمی که جلوتر رفتیم بعلت گرمی هوا عینک دودی اش رو برداشت نیگاش کردم دیگه سرسوزن شکی هم باقی نموند همون ملاحت و  زیبایی ،همون جذابیت و سرزندگی همون شادابی و پر انرژی بودن حالا کمی جا افتاده تر نسبت به اون روز زمستونی ده سال قبل... تو شیش و بش این بودم که چیکار کنم یهو یادم افتاد افراد نابینا حافظه شنیداری فوق العاده یی دارند علی رغم اینکه اصولا و عموما تو ماشین با مسافرها حرف نمیزنم سر صحبت رو، رو به جمع بازکردم از گرما و قطعی برق گفتم اما دیدم واکنشی نشون نداد بی خیال شدم چون به هوشش ایمان داشتم چرا که همون ده سال پیش بعد از چند قدم همراهی از نوع گام برداشتم فهمیده بود اضافه وزن دارم بالاتر از کوی داشگاه نزدیک انرژی اتمی به عنوان آخرین مسافر پیاده شد موقع دادن بقیه پولش یه شیطنت کردم برا چند لحظه دستش رو گرفتم اما باز هم عکس العملی نشون نداد و منم احترام گذاشتم به عدم اینکه منو  نشناخت یا نخواست بشناسه حالا به هر دلیلی...

هی فلانی حواست هست

مشخص ترین و پرتکرار شونده ترین رفتار من تو رانندگی همیشه این بود که بین خطوط رانندگی کنم و سعی میکردم هیچ وقت ازاین مسئله تخطی نکنم و کلا ملکه ذهنم شده بود و برام عادی ترین رفتار بود تا اینکه چند روز پیش دیدم تنها کسی که در تر افیک شدید وسط خیابون هست و بین خطوط قرار نداره منم،هم خنده ام گرفت هم به شدت متعجب شدم از اینکه چرا مهم ترین شاخصه رفتاریم تو رانندگی رو به این راحتی فراموش کرده و کلا زیر پا گذاشتمش. به این فکر کردم کاش میشد تو سایر شرایط هم  این امکان وجود داشت که قبل از اینکه کسی بهمون یادآوری کنه خودمون میفهمیدیم چقدر از اصولمون دور شدیم.


پی نوشت:  ممد نبودی ببینی شهر بی آب گشته  اینکه هیچ، مردمت هدف گلوله گشته 

((غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید))

هوای حوصله ام از دیشب به شدت ابریست، و دستم به نوشتن نمی رود. فقط عذر تقصیر...ایام به کامتان

(( کمی با من مدارا کن))

نمی دونم فرداشب فریاد شادیمون گوش فلک رو کر خواهد کرد یانه؟ بالا و پایین پریدنمون زلزله ۲ ریشتری ثبت میکنه یا نه؟ 

اما میدونم شادی حداقل حق مردم له شده زیر فشار روز افزون اقتصادی هست مردمی که بدیهی ترین حقوق شون نادیده گرفته میشه، داشتن حقوق اولیه براشون آرزوی محاله... کاری با مسئولین ندارم  که بارها خودشون رو ثابت کردن،روی سخنم با خودمونه اگه اعصابمون خرد و خاکشیر هست اگه حوصله نداریم اگه گرفتاریم اگه اگه اگه بیاییم فرداشب اندکی مهربون باشیم و کمی گذشت داشته باشیم متوجه باشیم تیم ملی هر روز امکان صعود نداره به صداها و شلوغ کردن جوونها گیر ندیم منعشون نکنیم وسط بالاپریدنشون نگیم چی به شما میرسه،حالشون رو نگیریم هی نگیم آروم باش سرم رفت سرسام گرفتم دیونم کردین هر چهار سال یکبار میشه یک ونیم ساعت دندون سر جگر گذاشت و نامهربون نبود. شمایی که روشنفکر هستی و پیشرو اینقدر شرنگ به کام این مردم خسته نریز،  نگو بعد باختن شادی نمیکنن فرزندان کورش و داریوش کبیر!!! تو که میدونی این بازی ها تنها بهانه یی برای تخلیه اون همه فشار بر روح و روان جوانان است پس به سخره نگیر اگه همراه نیستی سنگ راه و طعنه زن نباش عزیز،اگه ورزشی و فوتبالی نیستی اشکالی نداره اگه به میهن و وطن اعتقادی نداری موردی نداره نداشته باش لااقل انسان باش و هموطن هات رو تحقیر نکن.

آسمان

دن: «شنیدم در این کوه معدن هست.»

بونی: «خدا کند معدن نباشد!»

دن: «نمی‌فهمم! برای چی؟!»

بونی: «مادام که کوه فقیر است، از آن ماست، اما همین که معلوم شد غنی است، حکومت آن را تصاحب خواهد کرد. حکومت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه. دست دراز به همه جا می‌‌رسد و برای گرفتن است و دست کوتاه برای دادن است، و فقط به کسانی می‌رسد که خیلی نزدیکند.»

اینیاتسیو سیلونه، 
نان و شراب

کلید اسرار یا...

حدودا دو ماهی میشه با آموزشگاه قطع همکاری کردم و به دلیل اینکه از کار کارمندی،خسته شده بودم به شدت، دنبال کار هم نرفتم و در هفته سه یا چهار روز میرم مسافر کشی.

حالا اینا رو چرا گفتم اول اینکه اتفاقات و مسائل جالبی پیش میاد که میخوام بعد از این بعضیاش رو اینجا تعریف کنم از زشت و زیبای این کار و رفتار مردم... دوم اینکه پنجشنبه یه اتفاق جالبی افتاد که براتون تعریف میکنم اصلا کل این مقدمه برای بیان کردن این ماجرا بود نزدیک هفت صبح یه افسر وظیفه راهنمایی  و رانندگی رو از میدون ولیعصر سوار کردم و رسوندم میدون انقلاب نه اون پول داد نه من گرفتم موقع پیاده شدن فامیلی اش رو گفت و تاکید کرد اگه سمت انقلاب مشکلی پیش اومد بهش بگم،به حرفش توجهی نکردم  چون اصولا عصر به بعد میرم مسافر کشی(اون روز یه استثنابود) بنابراین هرگز صبح ها میدون انقلاب نخواهم بود که اصلا نیازی به کمک ایشون باشه خلاصه خداحافظی کردیم و داشتم برای خودم میچرخیدم که ساعت هشت دوباره رسیدم میدون انقلاب یه نفر رو که سوار کردم یه استوار وظیفه راهنمایی و رانندگی گفت بزن بغل،اومدم کنار وایسادم گفت گواهینامه و کارت وسیله نقلیه، بهش دادم  از ماشین که پیاده شدم دیدم مدارک رو برد پیش همون افسر وظیفه ای که یکساعت پیش رسونده بودمش که برگه جریمه رو برام صادر کنه،تا منو دید اومد سمتم و مدارک رو دادبهم بدون هیچ جریمه ای  و گفت ببخشید دیر دیدم وگرنه نمیذاشتم مسافری که داشتی رو پیاده کنی!

به من بگو چرا؟

همیشه برام سوال بوده و یکی از دغدغه هام که چرا جامعه ما علی رغم این همه آموزه اخلاقی  اعم از ملی و مذهبی، شاهد این حجم باورنکردنی از بی اخلاقی رایج هستیم.

کافیه سری به اخبار بزنیم تا ببینیم زیر پوست جامعه چه حجم عظیمی از مشکلات اخلاقی ساری و جاری است. خلاصه به جواب هایی برای سوالم پیدا میکردم  اما برخوردن به این مطلب از اندیشمند بزرگ معاصر جناب آقای ملکیان،دیدم به زیبایی جواب سوالم را داده بنابراین مطلب ایشان را عینا اینجا نقل میکنم

- چرا جامعهٔ ایران از اخلاق دور شده است؟

چرا مشکلات اخلاقی جامعه روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شوند؟ پاسخ این سوال فقط یک عبارت است: «ابهام از آینده و اخلاقی زیستن».

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همکاری یک مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یک مرکز شبانه روزی تأسیس کردند.

 در این مرکز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌کردند. مدّت یک سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت 

و آزمایش‌های مختلف کمی و کیفی بر روی آنان انجام گرفت. 

در طول این یک سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. 

پس از یک سال به تدریج و آگاهانه شایعه کردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممکن است غذا به لحاظ کمی و کیفی جیره‌بندی شود. 

شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. 

هنگامی که عملاً جیره‌بندی را آغاز کردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰گرم به ۱۵۰۰گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند که در شبانه روز بیش از ۵کیلوگرم غذا می‌خوردند!

دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی که مرکز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌کردند و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیکوکاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی که شایعۀ کمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یکدیگر کمتر شد. 

در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب به مرور زمان کمرنگ گشت.

آیندهٔ مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و... آستانۀ اخلاق و تحمل  را در هر جامعه‌ای کاهش می‌دهد. 

به‌طورمثال، در جامعه‌ای که همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، کارشکنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و... کمتر است.

 به طور کلی در جامعه‌ای که نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌کنند.

پس اخلاقی زیستن ارتباطی به نصیحت های اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد. اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.

به جای صرف هزینه‌های بسیار برای دعاهای مستحب کمیل و ندبه و سخنرانی‌های خسته کننده و مداحی‌های سوزناک و خرج برای برپایی مجالس و همایش‌های بی‌اثر بهتر است این ثروت عمومی را به واجبات مردم مخصوصاً ازدواج و شغل منتقل کنید.

جوانی که شغل دارد و ازدواج کرده، با خوش‌بینی به آینده می‌نگرد و همین آرامش به او زندگی اخلاقی بهتری هدیه خواهد داد. پس، لطفاً مستحبات را کم کنید و به واجبات برسید.

- مصطفی ملکیان