هفتگ
هفتگ

هفتگ

بسه عزیز

تا کجا میتونیم به خودخواهی  عزیزانمون اجازه جولان بدیم؟ 

کی و چه وقت بالاخره کم  میاریم و نهایتا صدامون درمیاد؟ 

اصلا درسته  تحمل کنیم یا نه باید جلوشون وایسیم؟ 

اگه تحمل کنیم خودمون اذیت و نهایتا نابود میشیم  اگر هم اعتراض کنیم ولو مودبانه و محترمانه باعث دلخوری عزیزترین عزیزانمون میشیم، که این خودش رنج مضاعفی رو به همراه داره برامون... 

یعنی رسما تو وضعیتی قرار میگیریم که نه راه پیش داریم نه راه پس، با توجه به تجربه شخصی ام راه حل جامع و مانعی که مرضی الطرفین باشه سراغ ندارم شما چطور؟

 ..................................

پی نوشت : امشب مراقب خودتون باشید لطفا

مصدق

وقتی (دکتر مصدق) پیروزمندانه از دادگاه لاهه به میهن برگشته بود تمام ایران و مخصوصاً در تهران همه جا جشن و چراغانی بود. مرحوم دکترمصدق به محض این که از هواپیما پیاده شد از باقر کاظمی، کفیل نخست‌وزیری که به استقبال او آمده بود پرسید «در غیبت من از بودجهٔ محرمانه نخست‌وزیری برداشتی شده است یا خیر؟» مرحوم کاظمی جواب می‌دهد «چون اهالی و کسبهٔ جنوب‌ شهر می‌خواستند در این جشن ملی شرکت کنند و قدرت مالی نداشتند، ما از بودجهٔ محرمانه شش هزار تومان برای چراغانی و مشارکت آنها در جشن عمومی پرداختیم.»
دکترمصدق علی‌رغم این که برای مرحوم کاظمی احترام خاصی قائل بودند با تندی می‌گوید: «این بودجه مملکت است نه محل چراغانی برای من» و همان جا کیفش را روی پایش می‌گذارد و دسته چک شخصی خود را در می‌آورد و یک برگ چک‌ شش هزار تومانی صادر می‌کند و آن را به مرحوم کاظمی می‌دهد و می‌گوید «این را همین امروز به جای مبلغی که از حساب برداشته‌ شده بگذارید.»

کاش به جای دیکتاتورها  این مصدق ها بودند که تکثیر میشدند.

چهاردهم اسفندماه، سالگرد درگذشت دکتر محمد مصدق بود  امیدوارم به افزایش رهروان حقیقی و گشترش روش و تفکر این بزرگمرد تاریخ معاصر

شب های زوج

چند روزی میشه مکان  آموزشگاه (محل کارم) تغییر کرده حدودا  یک کیلومتر فاصله با جای قبلی، روزهای فرد با ماشین میام اما روزهای زوج مجبورم از مترو استفاده کنم که باید همون مسیر یک کیلومتری رو طی کنم تا برسم به ایستگاه مترو مفتح، یه چیزی توی روزهای زوج  توجهم رو جلب کرد، اینکه تو یه ساندویچی کوچیک هر شب حدود ساعت نه و نیم که از جلوش رد میشدم  یه خانوم حدودا سی و پنج الی چهل ساله با لباس فرم کارمندی با چهره خسته مشغول غذا خوردن بود تنهای تنها...نمیدونم چرا دیدن این صحنه متاثرم  کرد. 

میدونم تنهایی و زوال متولدین سالهای پنجاه و پنج تا شصت و پنج شروع شده و کم کم داره آثار  خودش رو نشون میده، میدونم نهایتا تا بیست سی سال دیگه اکثرا تو خونه سالمندان هستیم  میدونم تو ابر شهری مثل تهران   خستگی و جنسیت و تنهایی آدما خیلی وقته یه امر تکراری شده ... 

اما ته تهش اینه که  به نظرم یه زن هرچقدر خسته و تنها باید تو خونه برا خودش غذا درست کنه، دیدن تکراری زن تو ساندویچی  کوچیک روح آدم رو خنج میکشه

(( آیینه چون قد تو بنمود راست...))

یه جایی خوندم که روانشناسها میگن بعضی وقتا جلوی آیینه وایسا و با خودت حرف بزن، چند باری امتحان  کردم به جمله سوم که می‌رسیدم  ناخودآگاه خنده ام می گرفت و  به خودت میگفتم بابا  عباس تو خیلی اسکولی برو بابا سسخول... نمیدونم روانشناسها اسکول هستن که چنین راهکاری ارائه دادن یا من واقعا اسکول هستم؟ 

جلوی آیینه نمیشه توجیح آورد و دلیل تراشید بایست سر راست  باشی ، هرچند من در اکثر موارد سر راست هستم  بدون پیچیدگی و مغلق گویی به همین دلیل هم خیلیا بهم میگن که واقعا اسکولی ... 

حالا پیشنهاد میدم شما هم امتحان کنید شاید به نتایج جالبی رسیدید نتایجی امیدوار کننده که مثل نتیجه دیالوگ آیینه یی من نباشه!


پی نوشت: عذر تقصیر بابت تاخیر در زمان نوشتن پست، چون من هنوز بر سر  پیمانم با خواننده های هفتگ  هستم

برو پیرمرد

دیشب تو مترو با یه بنده خدایی حرفم شد کار داشت به درگیری فیزیکی میکشید که مردم نذاشتند اون بنده خدا وقتی دور شد گفت برو حاجی احترام سنت رو نگه داشتم... ناخودآگاه خندیدیم آخه اولین بار بود که کسی منو جزو افراد سن و سال دار به حساب میاورد، یعنی اونقدر پیر شدم که واجب الاحترامم.

چارلز هورتن کولی میگه:

((خوداغلب یک خود اجتماعی است یک (خودآیینه سان)،که متکی بر سه عنصراصلی است:

1- تصورحضور ما برای سایر اشخاص (ظاهر ما به چشم دیگران چگونه می‌نماید؟)
2- تصورقضاوت آن ها از حضور ما (داوری او درباره ظاهر ما چیست؟)
3- برخی اقسام (خوداحساسی)، نظیر غرور یا خودپسندی(چه احساسی از خود برای ما پدید می‌آید، غرور یا سرشکستگی؟).....))

قصد ندارم بحث جامعه شناسانه راه بندازم اما  حرف اون جوون بی تاثیر نبود، یعنی من از رفتار اون  به این پی بردم که جامعه منو به چشم یه آدم مسن  نگاه میکنه  حالا اگه این برخورد تکرار بشه یعنی پیر شدم رفته پی کارش. هرچند از یه زاویه دیگه که نگاه کنیم شایدهم علت این حرف ترس و باسازی غرور شکسته شده اون جوون مقابل یه پیرمرد چاق بود.

رند

آوره اند(( روزی رندی خطایی مرتکب می شودو او را نزد حاکم می برند تا مجازات را تعیین کند.حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید.اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .رند هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .
عده ای به رند می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
رند گفت : انشاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم .))





حکایت هشتاد و پنجم

مولانا در مثنوی معنوی دفتر دوم  قصه ای را روایت  میکند که حکایتی در باب چهار هندو است که در مسجد به نماز می ایستند وقتی صدای موذن برمی آید یکی از آنها با آن که خود در نماز است می گوید: ای موذن بانگ کردی وقت هست.
هندوی دیگر در همان حال به وی می گوید: سخن گفتی و نمازت باطل است
سومی به دومی می گوید: به او طعن نزن که نماز تو هم باطل است.
سپس هندوی چهارم می گوید: خدا را شکر که من مثل شما سه تن سخن نگفتم.
 بدین گونه بالاخره نماز هر چهار تن تباه می شود.
دراین حکایت هر کدام از این چهار هندو نمادی هستند از انسانهایی که به عیب خود کور می باشند و به عیب دیگران بینا و آگاه...
((چار هندو در یکی مسجد شدند
بهر طاعت راکع و ساجد شدند))

ناسپاس

بعضی از افراد به ساده ترین حرکت و اتفاقی شاد میشوند و این شادی  رو بروز میدن و حس خوبی برای اطرافیانشون بوجود میارند، اما بعضی از انسانها کلا با  کمتر محرک بیرونی شاد می شوند و تمام تلاش و کوششی رو که برای شاد شدنشون انجام شده رو به هیچ می گیرند من به این دسته افراد میگم شاد نشو... بگذریم از افراد افسرده، مد نطرم عمدتا کسانی هستن که با نگاهی بی تفاوت به تلاش و کوششی که برای شاد کردنشون رخ داده خستگی رو به تن آدم باقی میذارن.

قبول دارم شاید طرف حال و حوصله نداره، خسته ست اعم از جسمی و روحی، اونقدر سختی کشیده که الان چیزی براش مهم نیست  اما ته تهش به نظرم این دست از افراد   صحیح تربیت نشدن و اصولا قدردان هیچ اتفاق و عملی نیستند شاید هم قدردانیشون درونی باشه، ولی اون بنده خدایی که دهنش آسفالت شده تا این شادی و براشون ایجاد کنه  وقتی در قبال تمام کاری که انجام داده لحن بی تفاوت و نگاه سرد رو تحویل میگیره   قدردانی درونی به چه دردش میخوره؟!

بعضیا میگن اگه پولدار و ثروتمند باشیم خیلی میبخشیم،  اگه کسی بخشنده باشه در فقر و نداری هم از اونچه که داره چشم چوشی میکنه و میبخشه...

بعضیا منتظرن یه اتفاق بزرگ بیفته تا شاد بشن، کسی که شاد بودن رو بلد باشه با کوچکترین اتفاق هم میتونه شاد بشه...

بعضیا به ذره ای تمام عمر قدردانند، و عده ای در مقابل کوهی جز ناخرسندی و ناسپاسی نمیدانند...

به قول سعدی علیه الرحمه:

دوام دولت اندر حق شناسیست    زوال نعمت اندر ناسپاسی است

اگر فضل خدا بر خود بدانی         بماند بر تو نعمت جاودانی

چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟   حرامت باد اگر شکرش نگویی